تاریخ تکرار می شود (۲)

در بخش دوم از سری «تاریخ تکرار می شود…»، به چند نکته ای که در ظاهر کم اهمیت جلوه می کنند و بدین علت از دیدِ برنامه ریزان و مدیرانِ بخش درمان پنهان مانده اند می پردازم. مسائلی که تا در موقعیت یک بیمار قرار نگیرند اهمیت آن بر ایشان معلوم نخواهد شد. این ها نکات ظریفی هستند که تحت شعاع مسائل اساسی و بنیادی تر نادیده گرفته می شوند و آن قدر پیش پا افتاده به نظر می رسند که اصولا پرداختن به آن ها ضرورتی را از نگاه یک متولی امر ایجاب نمی کنند.

و این بار این متولیان، تا حدی حق دارند. زیرا اگرچه بیمار و درمانگر هر دو در یک جبهه و در مقابل مقوله ی بیماری قرار دارند، ولی دیدشان نسبت به مسائلِ مربوط به آن متفاوت است و هر کدام از زاویه ی متفاوتی آن را دیده، تجربه و درک می کنند؛ و این کاملا طبیعی است. در اینجا ضرورتِ تعامل بیمار و درمانگر رخ می نماید؛ ولی متاسفانه درمانگران که با روحیه ی تک روی بار می آیند، همفکری و همکاری بیمار را امری زائد و مُخِّلِ پیشبرد درمان می بینند. می توان این رفتار را نوعی دیکتاتوریسم در پزشکی دانست. اصولا همکاری بیمار، برای پزشک، تنها یک تعریف دارد:

«اطاعت صِرف و متحمل شدن مَشِقّاتِ حاصل از آزمون و خطاهایی که از دید آن ها ناگزیر است بعلت پیچیدگی علم طبابت و این واقعیت که هر بیماری ای، در بیمارهای مختلف می تواند علائم متفاوتی را بروز داده و روش درمانی متفاوتی را ایجاب کند.»؛

درحالی که اگر بیمار را در روند درمان دخیل بدارند و شکایات او را بهانه جویی و کم صبری ندانند، علی رغم صحت نظریه ی فوق، باز هم می توان بطور چشمگیری از این مَشِقّات کاست؛ و در موارد بسیاری حتی مانع از بروز اشتباهات پزشکی شد…

چه نیکو گفت اسوه ی اخلاق پزشکی، گوهر نایاب انسانیت، دکتر قریب بزرگوار:

« پیش از معاینه ی بالینی به دقت به اظهارات بیمار گوش کنید.حقیقت اینست که باید به حرف های بیمار گوش داد.اگر چه بی ربط به نظر برسد.پزشک حاذق کسی است که از بیان سخنان بی ربط یک حلقه ی کلیدی مرتبط پیدا می کند »

و چه شنیعانه دکتر قریب ها، غریب افتاده و سلوکشان به فراموشی سپرده شد…

شاید نکاتی را که ذکر خواهم کرد برای کادر درمانی مسائل حاشیه ای به نظر بیایند، ولی می توانند برای بیمار، حکم دغدغه ای آزاردهنده را داشته باشند.

چرا که این خاصیت حواشی است که جنجال به پا می کنند. این مسائل همچون آتشی پنهان در زیر خاکستر هستند که با آهِ ناشنیده ی بیمار، شعله ور شده و او را در کام خود کشیده و می سوزانند…

نکته ی نخست را از رنجنامه ی آقای توسی گرامی، وام می گیرم و شرح و بسطی بر آن می افزایم. ایشان می نویسند:

.تختم طوری قرار داشت که پشتم از پنجره بود و برای دیدن ملاقات کنندگان باید از خدماتی ها خواهش میکردم تختم رو ذره ای به چپ یا راست بچرخانند از بس هر روز این خواهش تکرار میشد،خدماتی ها با منت و غرغرزیاد اینکار رو انجام میدادند.منظورشون ندادن حق الزحمه متداول بود.منم حقیقت متوجه این امر بودم. اما از کسیکه لخت و عریان زیر ملافه بود و نه شلواری وجود داشت که جیب داشته باشد چکاری بر می امد،نه زبانی واسه گفتن و نه دستی برای اشاره بود که به خانواده محترم بفهمونیم از خجالت خدماتی ها منو در بیارن.

من واقعا نمی دانم که چرا در اغلب آی سی یو ها، پنجره ی ملاقات را در پشت سر بیمار تعبیه می کنند!

آی سی یو، این منطقه ی ممنوع الورود برای همراهانِ سراپا آلوده ی بیمار!

در حالی که سوسک ها و مگس ها مجوز تردد به آن را دارند (لابد قبل از ورود، اول از فیلترِ استریل می گذرند!)، کمک بهیارها می توانند با دست ناشسته به بیمار غذا بدهند، و پرستارها سوندی را که غفلتا از دستشان به زمینِ آغشته به خون و انواع و اقسام نجاساتِ عفونی افتاده است بردارند و در نای بیمار فرو برند، خدماتی ها می توانند با… پزشکان حق دارند بی… دیگر بماند….

اگرچه اکثر بیمارانِ آی سی یو، بی هوش یا نیمه بیهوش هستند و نمی فهمند که در اطرافشان چه می گذرد و چقدر به این خاطر سعادتمندند و مورد عنایت پروردگار، و در این میان، دلِ نگران و به تنگ آمده ی همراهیانشان هم به کنار؛ ولی هستند ساکنان بخت برگشته ی کاملا هوشیاری که در تمنای رویت چهره ی عزیزانشان می سوزند… بر زمین و زمان لعن می فرستند که چرا دو چشم در فرق سر ندارند؛ و عزیزانشان در دل افسوس می خورند که چرا خداوند چهره ی انسان را در بالای سرش نیافرید.

آن ها نمی دانند که خداوند قصد داشت اشرف مخلوقات بیافریند و نمی دانست که ملانصرالدین از آب در می آیند!

مگر همین خودتان، خدایان طب، الهه های شفا، حاذقان بالفطره، عالمان دهر… نیستید که روحیه ی خوبِ بیمار را از شروط اساسی موفقیت در درمان می دانید؟

یا شاید می ترسید! از اینکه همراهیان از نگاه بی فروغ و گنگِ بیمار بخوانند که بعضی ها چطور خواسته یا ناخواسته او را شکنجه می کنند… یا از بخیه های جدیدِ بالای گوش هایش بفهمند که تراکشنی که مثلا بر سرش وصل کرده بودید کنده شده! و دوباره آن را پیچ کرده اید… یا شاید می ترسید سر طاسِ بیمار چون آینه ای، تصویر نگرانتان را در لحظه ای که تراکشن جدا شد، منعکس کند…

محکومانِ به جنایات بشری و مفسدان فی العرض نیز قبل از اعدام می توانند عزیزانشان را، رو در رو ملاقات کنند…

آخر این چه تدبیری است؟ دریچه ی ماتِ شیشه ای را هم دیوار کنید و خلاص…

در تمام صد روزِ سیاه و صد شبِ تاری که من در آی سی یوی بیمارستان امداد مشهد بودم، یک بار ملاقاتی هایم را ندیدم. در وقت ملاقات آنقدر چشم هایم را به عقب می چرخاندم تا بلکه سایه شان را ببینم، که چشمانم حالت وحشتناکی به خود گرفته و ملاقاتی ها بر شیشه می کوفتند و با بغض فریاد می زدند: “آیدا نگاه نکن…”

کمک بهیار مهربان و بسیار زیبارویی بود که اگر در ساعت ملاقات بیکار میشد و از زیرِ چشمْ غره های سوپروایزر در می رفت، به کنار تختم می آمد و اسم و پیغامِ ملاقاتی ها را که بر روی کاغذ نوشته و از پشت شیشه نشانش می دادند برایم می خواند… در حالی که نگرانی و دلهره از توبیخ و سرزنش، در چهره اش هویدا بود…

یک بار که در زمانِ ملاقات، تنها پرستارانِ انعطاف پذیر و همچون او، فرشته خو، در آی سی یو حضور داشتند، تختم را ۴۵ درجه به سمت پنجره چرخاندند و یادم نمی رود که وقتی ملاقاتی هایم را از گوشه ی چشم و کمی تار دیدم، در آنسوی شیشه چه غوغایی برپا شد. انگار در استادیوم فوتبال، گلِ سرنوشت سازی که برنده ی جام جهانی را تعیین می کرد، زده باشند؛ همگی با شعف و ناباوری به هوا پردیدند…

به دلیل وضع روحی بغرنجم و به اصرار روانپزشک، روزی یک ساعت به مادرم اجازه ی ملاقات حضوری داده بودند تا بیاید و به چشم ببیند که خانمِ پرستار فلانی، که اصولا با من و مادرم خصومت داشت! برای آزار مادرم آنقدر از ساکشن کردنم امتناع کرد که کمک بهیاری، دو زانو بر زمین نشسته، با دو دست در سر خود کوفت و فریاد کرد: «فلانی! آیدا که مُرد…»

و خیلی صحنه های دیگر…

این یک ساعات هم با ترس از تهدیدهای سوپروایزر می گذشت که به من اولتیماتوم می داد که “اگر گریه کنی، نمی گذارم دیگر مادرت بیاید” و این کار را کرد… بمدت چهل و هشت ساعت آیدا و مادرش تنبیه شدند…

می دانم با خواندن شرحِ این مصائب، دل مخاطبانم به درد می آید؛ ولی گفتن این حقایق ضرورت دارد… از من و همدردانم که گذشت… دلم برای هم نوعانم می تپد و می لرزد…

و این پست، ادامه دارد…

پی نوشت۱: در دو پست آتی به نکات حیاتی تری خواهم پرداخت.

پی نوشت۲: لوله ی تنفسی ام مشکل پیدا کرده است و برای تعویض آن عملی در پیش دارم. از آن جایی که می خواهم قبل از عمل، این سری را به پایان برسانم، قسمت های بعدی را هر دو یا سه روز یک بار آپ خواهم کرد…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, تاریخ تکرار می شود!, خاطرات - تجربیات پراکنده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

17 پاسخ به تاریخ تکرار می شود (۲)

  1. مهدی می‌گوید:

    سلام ایدای عزیز…اکنون که با خوندن این جملات یاد اون ای سی یو لعنتی می افتم تنم میلرزه …….اگه قرار باشه یکبار دیگه اونجا بستری بشم ..مرگ رو ترجیح میدم….از این که یاس وحشی پر کشید خیلی غمگین شدم…..یه سوال گلم؟ مگه شما تنفس طبیعی نداری ؟ هر شب از خدا و از امام هشتم طلب شفا میکنم برات ….حاظرم قربونیت شوم ….خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.فقط شفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش بده…فقططططططططططططط
    ______________________________________
    آیدا :
    سلام آقای توسی
    واقعا آی سی یو دیگه نه! در هیچ بیمارستانی…. همشون یکی هستن…
    من کلکسیون اشتباهات بیمارستان امدادم… نایم رو برام تخریب کردن و الان با لوله تنفس میکنم…

  2. مجيد می‌گوید:

    سلام آیدای مهربان،
    این پست را که خواندم صحنه های زندان و زندانی و بازجوها در نظرم آمد.
    نمی دانم این مشکل بشریت است یا مشکل ما جهان سومی ها که در برابر زورمند خوار و خفیف هستیم و در برابر افتاده پست و قوی!!
    چه زیباست دیدن چهره آن سوپروایزر وقتی فقط برای یک ساعت جای شما با او عوض می شد.
    ________________________________________
    آیدا :
    سلام مجید عزیز
    دقیقا… برای همین من به آی سی یو به جای بخش مراقبت های ویژه میگم بخش شکنجه های ویژه…
    آن سوپروایزر…

  3. سلام
    یعنی چی یاس وحشی رفت؟
    !Frown
    یعنی دیگه نمیخواد بنویسه یا…؟
    _____________________________________
    آیدا :
    یعنی دیگه نمی نویسن…
    ولی برای من مثلِ … Frown

  4. حیران می‌گوید:

    سلام خانوم
    چطوری ؟
    در مقابل نوشته هات فقط باید سکوت کرد
    در مقابل صبر تو ومادرت تعظیم کرد
    __________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    ممنون خوبم. امیدارم شما هم خوب باشید…
    ممنونم از محبت تون…

  5. ناهید می‌گوید:

    سلام آیدا جون
    واقعا بعد از خوندن این پست بشدت به حال بعضی ها تاسف خوردم ، اما از صبوری و مقاو متت در برابر این همه مشکلات خیلی خوشحال شدم.
    به قول حافظ:
    این همه شهد و شکر کزسخنم می ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
    و شاخ نباتت همون لبخند زیبای توست که پر از امید وزندگی است و قلم شیوای تو که براستی عالی می نویسی.
    میدونی آیداجون ، واقعا برای خیلی ها سخته در اوج سلامتی هم مثل تو لبخند بزنن، چون لبخند زدن هم نوعی هنر ه که متاسفانه خیلی از آدما از این هنر بی بهره اند.
    __________________________________________
    آیدا :
    سلام ناهید عزیزم
    ممنونم از اینهمه لطف و محبتتون…
    Smile

  6. متخصص پوست می‌گوید:

    ایدا جان تمام نوشته هات و حرفات برام مثل روز روشنه. و واقعا نمیدونم چی بگم. اما مشکلاتی رو که بیان میکنی ریشه ای تر از این حرفا هستند همونطوری که خودت بارها گفتی کار از اساس و بن خرابه. حقیقت این هست که مشکلات رفتاری و روانی پزشکان ما از زمان دانشجویی اغاز میشه. از ان زمانی که دانشجو های نوپای پزشکی زیر سلطه ی خودخواهانه و خودکامگی اساتید قرار میگیرن و وقتی هم که از اساتید پرسش میشه چرا با بیماران و دانشجو ها اینطور برخورد میشه میگن استاد ما هم با ما همین برخورد رو میکرد!!! و از اون جایی که یه دانشجو برای پزشک شدن باید حداقل ۷ سال این محیط های بیمارستان و دانشگاه رو سپری کنه خود به خود خلقیاتش مثل استادش میشه بعد هم که باید دوره ضرورت رو در مناطق دور افتاده طبابت کنه و سختی بکشه و بیش از پیش بد خلق تر بشه و بعد هم ۵ سال یا بیشتر دوره تخصص رو بگذرونه و باز هم همون بیمارستان ها و همه داستان هایی که خودتون بهتر از هر کسی میدونید و این رفتار مسری به پرستارها و همه پرسنل منتقل میشه.
    پس ببینید وزارت بهداشت از بن مشکل داره و بعد از اون کل کشور مشکل داره. من هیچ وقت نخواستم و نمیخوام که از این ناپزشکان بی رحم حمایت کنم چون هر کس مسئول رفتار خودش هست و باید به خدا و بندگانش پاسخ گو باشه و اگر مسئولیتی رو متقبل میشه باید تا اخر به بهترین نحو انجامش بده. در مورد همکاری پزشک با بیمارش باهات کاملا موافقم و خودم به شخصه با بیمارهام همینطور رفتار کردم ولی میدونی عکس العمل دیگر همکارام به این شیوه چی بود ؟ گفتن پزشکهایی که دانش کافی ندارن مجبورن از بیمارهاشون سوال کنن!!! منتظر پست های اتی شما هستم و از در گاه عبودیت برایت صبر و شفای عاجل طلب میکنم.
    _______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    بله کاملا می فهمم چی می گید. درسته…
    در موردد همکاری پزشک و بیمار دقیقا حدس می زدم که برخورد همکاراتون اینطور بوده باشه. متاسفانه مشکل خیلی ریشه ای هست.
    ممنونم از محبتتون…
    راستی می تونم چند تا سوال در مورد زخم و چند چیز دیگه ازتون بپرسم؟

  7. DLYDLY می‌گوید:

    بنام پروردگار شفادهنده
    آیدا جان سلام
    متاسفانه یاهو داره بازی در میاره و من اونطور که باید نمیتونم ایمیلم رو باز کنم .سری قبل از طریق کافی نت برات ایمیل زدم اما اینبار که رفتم چک کنم باز نکرد
    از شرایط تنفسیت میخواستم بیشتر بدونم .یک سری مطالب راجع به داروهای گیاهی برات اینجا گذاشته بودم نمیدونم به دستت رسیده یا نه
    پیشنهاد میکنم اگر از نظر مادی در توانتون هست برای هر گونه عمل جراحی از طریق تهران عمل کنید
    بیمارستانهای شهرستان آنطور که باید به بیماران رسیدگی نمیکنند . هرچند تهران هم دست کمی نداره اما
    باز نسبت به شهرستان مناسبتره عزیز . کمکی از دست من ساخته باشه در خدمتم

    ازپروردگار طلب سلامتی برایتان دارم
    _______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیز
    ممنونم. دو سری عکس بهم رسید و چقدر برام ایده ساز بود.
    مطلبی در مورد داروی گیاهی بهم نرسیده.
    اتفاقا من تحت نظر دکتری در تهران هستم. دکتر خیلی خوبین، ولی متاسفانه آخرین لوله ای که برام گذاشتن خیلی مشکل ساز شد. الان مجبورم در مشهد عوضش کنم.
    ممنونم از اینهمه لطف و توجه و محبتتون…

  8. نور می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز…ببخشید من چند وقتی به نت دسترسی نداشتم، اما الان ک نوشته هاتو خوندم واقعا در حیرتم ک تو چقدر قوی هستی و چ هدف عالیی داری. امیدوارم حالت روز ب روز بهتر بشه و در مسیر آگاهی بخشیدن به کادر درمانی و سایر مردم هر روز پر انگیزه و پر توان تر از قبل باشی…اما اونایی ک جون مردم براشون به اندازه پر کاه ارزش نداره هم نتیجه کارشونو می بینن و به قول معروف دنیا دار مکافاته…
    شرایط فوق العاده سختی رو گذروندی،خیلی خیلی متاثر شدم،اما میدونم ک از سخت ترین شرایط زندگی به بهترین وجه استفاده کردی…ایشالا عملت با موفقیت هر چه تمام تر انجام بشه و سلامتیت روز به روز بیشتر بشه
    _______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    ممنونم از همه ی لطف و محبتتون…
    Smile

  9. barat می‌گوید:

    سلام آیدا ی مهربان.امیدوارم هرچه زودتر بهبودی کامل نصیبت شود.میخوام بگویم این مردمان چه راحت وساده بهترین عزیز خود را که بیماراست رابه دست دکتر وبیمارستان وآسی یوو….میسپارن هرچند که هرکدام ازماها از گوشه وکنار میشنویم که مثلا فلانی تو آسی یو تمام کرد وبندرت کسی سالم بیرون میاید مخصوصا اگر ان بیمارهمراه یا کس وکاری را نداشته باشه.که دراین صورت باید برای مردن ثانیه شماری کند.من خودم پارسال مادرم زمین خورده بود ومرکز۱۱۵ ارژانس اورا به بیمارستان طالقانی کرمانشاه برده بود وتامتوجه شدیم مادرم را تو آی سی یو بستری کرده بودن وچون حقیقا درباره آی سی یو هیچی نمیدانستم وگرنه بخدا قسم حتی یک لحظه نمیگذاشتم ببرن آی سی یو.ودرطول مدت بستری مادرم شخصا شاهد رفتارزشت ومغرورانه پرستاران ودکتر مقیم وسرپرستارو…بودم که درعین ناباوری مادرم را کشتند وشکایت بازی ااصلا حق رابه بیمار نمیدهند وفقط به سرمیدوانند وعلافی بییش نیست. باید مثل خودشان درفرصت مناسب عقده های دلت را سرتک تک انها خالی کنی..اخر بیمار بی هوش وبدشانس چه گناهی کرده که پرستار باغرورهرچه تمام باعث رنج وفوت او میشودوجالب اینکه کمترکسی پیگیری میکندکه چرابیمارفوت کردازبس که گرفتاری داردو… یاتابحال شنیدیدکه پرستاری قصورش برملاشود
    _________________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیز و مهربان
    خیلی از آشناییتون خوشحالم و ممنونم از اینهمه لطف و محبت
    متاسفم برای مادرتون Frown
    متاسفانه شکایات اصلا پیگیری نمیشن و فقط سر دواندن هست. ولی اگر هر بیماری که متحمل رنج و آسیب از سوی پزشکان و پرستاران می شد، به احقاق حق برمی خواست، الان اوضاع بهتر بود و قصورها و خطاهای بی مهابای درمانگران کمتر می شد.
    بحث پیچیده و گسترده ای هست…
    واقعا برای مادرتون و رنجی که خودتون می برید متاسفم…

  10. barat می‌گوید:

    سلام وسپاسگزارم از اینکه بزحمت افتادی و کامنت راپاسخ دادید.من تازه باوبلاگ شما اشنا شده ام وباید گفت که قلم بسیار دلنشین وتوام بااطلاعات بسیاری که دروجود شمانهفته است نمایان است.وتمام پست های شما رادارم میخوانم ولذت می برم ازبیان گویای شما .بسیارمفتخرم از اشنایی باشما.وکسب اجازه میخوا هم از شما که مطالبی درخصوص icu برایم مبهم شده ومدام ذهن مرامشغول کرده که ازشمابپرسم وازتجربیات شمابهره مند شوم
    _______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیز
    ممنونم از اینهمه محبتتون و اظهار لطفی که دارید.
    من هم از آشنایی تون خوشحالم.
    هر سوالی باشه بفرمایید. من در خدمتم…

  11. barat می‌گوید:

    سلام‏ ‏‏ ‏برشماودرودبرشرف‏ ‏مادربزرگوارتان‏ ‏که‏ ‏این‏ ‏همه‏ ‏متحمل‏ ‏رنج‏ ‏ونگرانی‏ ‏شده‏ ‏اند‏ ‏من‏ ‏از‏ ‏اینجادست‏ ‏ایشان‏ ‏را‏ ‏‏ ‏‏ ‏می‏‏ ‏بوسم‏ ‏.‏ ‏‏ سوالاتی‏ ‏دررابطه‏ ‏بازمان‏ ‏بستری‏ ‏شدن‏ ‏مادرم‏ ‏واینکه‏ ‏هنوزعلت‏ ‏فوت‏ ‏برای‏ ‏مامحرز‏ ‏نگشته‏ ‏وازاین‏ ‏قراراست.ساعت‏ ‏۱۱شب‏ ‏بود‏ ‏طبق‏ ‏معمول‏ ‏پشت‏ ‏درب‏ ‏ای‏ ‏سی‏ ‏یو‏ ‏نشسته‏ ‏بودم‏ ‏ونهایتا‏ ‏پرستار‏ ‏ان‏ ‏شیفت‏ ‏صدایم‏ ‏زد‏ ‏وگفت‏ ‏خیلی‏ ‏کوتاه‏ ‏برومادرت‏ ‏را‏ ‏ببین‏ ‏‏ ‏ورفتم‏ ‏داخل‏ ‏بخش‏ ‏وپیش‏ ‏مادرم‏ ‏که‏ ‏حالش‏ ‏نسبت‏ ‏به‏ ‏روز‏ ‏های‏ ‏قبل‏ ‏۱۸۰‏ ‏درجه‏ ‏بهتربوداینطوری‏ ‏بود‏ ‏که‏ ‏ازخوشحالی‏ ‏گریه‏ ‏کردم‏ ‏‏ ‏چون‏ ‏میگفتن‏ ‏‏ ‏توکما‏ ‏است‏ ‏ولی‏ ‏کاملا‏ ‏مرانگاه‏ ‏میکردمثل‏ ‏کسی‏ ‏که‏ ‏انتظار‏ ‏نداشته‏ ‏باشد‏ ‏کسی‏ ‏راببیند‏ ‏ولی‏ ‏یکدفعه‏ ‏اوراببینداازحالت‏ ‏چشمانش‏ ‏فهمیدم‏ ‏وهرچه‏ ‏که‏ ‏میگفتم‏ ‏انجام‏ ‏میداد‏ ‏مثلا‏ ‏میگفم‏ ‏چشم‏ ‏ببند‏ ‏ومی‏ ‏بست‏ ‏ومیگفتم‏ ‏بازکن‏ ‏ومیکرد‏ ‏وجواب‏ ‏تما‏ ‏م‏ ‏حرفهایم‏ ‏را‏ ‏باتکان‏ دادن‏سرش‏ ‏تایید‏ ‏میکرد‏ ‏وبعددباخوشحالی‏ ‏زیادبرگشتم‏ ‏وصبح‏ ‏ساعت‏ ‏۸زنگ‏ ‏زدم‏ ‏حالش‏ ‏رابپرسم‏ ‏گفتند‏‏ ‏دارندCPRمیشوندوبعدش‏ ‏گفتند‏ ‏فوت‏ ‏کرده‏ ‏ویک‏ ‏ساعت‏ ‏بعدش‏ ‏توی‏ ‏سردخانه‏ ‏که‏ ‏دیدمش‏ ‏شکم‏ ‏او‏ ‏بسیار‏ ‏باد‏ ‏کرده‏ ‏بود‏ ‏وسفت‏ ‏بود‏ ‏و‏ ‏پرستار‏ ‏خودش‏ ‏درزمان‏ ‏‏ ‏فوت‏ ‏مرخصی‏ ‏بودند‏ ‏ولی‏ ‏به‏ ‏جای‏ ‏او‏ ‏امضاء‏ ‏کردده‏ ‏اند‏ ‏که‏ ‏با‏ ‏امضاء‏ ‏های‏ ‏دیگرش‏
    ‏متفاوت‏ ‏است.ومادرم‏ ‏بزمین‏ ‏خورده‏ ‏بود‏ ‏ازناحیه‏ ‏پشت‏ ‏سرش‏ ‏بدون‏ ‏شکستگی‏ ‏‏ ‏جمجمه‏ ‏وکمی‏ ‏ورم‏ ‏داشت‏ ‏‏وحدود۷۰ روزی‏ ‏بستری‏ ‏‏ ‏باچشمان‏ ‏باز‏ ‏وپاسخ‏ ‏به‏ ‏محرک‏ ‏.وبه‏ ‏ونیتلاتور‏ ‏وصل‏ ‏بودوبعدش‏ ‏تراکستومی‏ ‏‏ ‏شدن‏ ‏.حالا‏ ‏استنباط‏ ‏شما‏ ‏چه‏ ‏هست؟؟؟‏ ‏‏ ‏‏ ‏
    _______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست مهربانم
    ممنونم از اینهمه اظهار لطفتون
    ببخشید که جواب کامنتتون دیر شد.
    مطمئنا مادرتون مغزشون آسیب جدی دیده بوده که ۷۰ روز نیمه هوشیار بودن. می دونید بدون خواندن پرونده ی پزشکیشون و با همین اطلاعات اندک نمیشه استنباطی داشت، ولی اینطور که می گید معلومه که ایشون رو به بهبود بودن. و درسته که ممکنه شرایط بیمار یکدفعه بحرانی بشه چون مشکلات مغزی پیچیده و غیرقابل پیش بینی هستن، ولی این رو هم می دونم که صدی نود مرگ های آی سی یو بعلت عدم مراقبت کافی و رسیدگی به موقع هست. و اینکه می گید که در امضا پرستار هم تشکیک هست…
    وقعا نمی دونم چی میشه گفت… متاسفم… روح مادرتون شاد…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette