با خواندن این پست، از وبلاگ دوست عزیز و نویافته ای به نام ماه نو ، جدا از اصل مطلب که مربوط میشد به کودکی، حتی کودک هم نه، به نوزادی بیمار که هنوز قدم به این دنیا نگذارده، زندگی جلوه ی خشن و بی رحم اش را به او نمایانده است و با درد از او استقبال کرده، ذهن من بیشتر مشغول مادر این کودک شده است. آن جایی که سخن از اعتقادات به میان می آید و تزلزل و سرگردانی ای که گریبان این مادر را گرفته است.
تجربه ی هفت سال بیماری، این حقیقت را برای من آشکار کرده است که راه شناخت خداوند حقیقی، از جاده ی مصائب می گذرد؛ و هر چه مصیبت بیشتر و بغرنج تر باشد، شناخت و درک خداوند حقیقی نیز عمیق تر خواهد بود.
خداوند حقیقی بسیار متفاوت است از آنچه که می گویند، از آنچه که وصف می کنند، از آنچه که به ما آموخته اند. من ادعا نمی کنم که خداوند حقیقی را می شناسم، ولی با شهامت اذعان می کنم که حقیقت خداوند را خیلی بیش از اکثریت انسان ها درک کرده ام. و خدا امروز برای من معنای دیگری دارد. نمی توانم از خدایی که می شناسم تعریفی ارائه دهم؛ چراکه او تنها احساس شدنی و لمس کردنی است. این عقیده و طرز فکر خیام بزرگ که خداوند را خیر مطلق می داند، که از وی ظلم و عِقاب ساطع نمی شود یکی از ابعاد وجودی خداوند حقیقی است؛ و درک آن و اعتقاد یافتن به آن و قبول کردن آن بسیار بسیار سخت است و به این سادگی ها میسر نمی شود.
من روزی که به خداوند حقیقی رسیدم، وقتی نگاهی به پشت سر و مسیری که در جهت وصل او پیموده بودم انداختم، این مسیر را تعبیر کردم به “سه خان عشق” و بی پروا آن را بر روی کاغذ آوردم.
زمانی با شک و تردید بسیار، آن را در وبلاگ قرار دادم و می دانستم که قریب به اتفاق مخاطبان با خواندن خان اول و دوم، قضاوت خود را خواهند کرد و بدون توجه به خان عشق و حقیقتی که در پایان مسیر به آن رسیده بودم، شروع خواهند کرد به نصیحت و ارشاد. و چنین شد… هر چند بودند خوانندگان آگاه و صبوری که قضاوت اصلی را بگذارند برای پایان متن. و من خیلی زود، زودتر از آن که نا آگاهان بیشتری به خود اجازه ی امر به معروف بدهند، آن مطلب را حذف کردم.
قصد من از نوشتن در این وبلاگ از روز نخست این بوده است که با بیان تجربیاتم، مسیر را برای آیندگانی که به هر دلیلی در جاده ی مصائب می افتند، کمی کوتاه تر کرده باشم و این نوید را بدهم که مسیر، آنطور که فکر می کنند سخت و سیاه نیست. فانوسی از امید، راه را روشن خواهد کرد و واقع بینی، نور چشمان را فزونی خواهد بخشید؛ تا روزی که در انتهای جاده به سرچشمه ی نور برسند.
امروز بار دیگر “سه خان عشق” را در وبلاگ قرار می دهم. شاید خواندن آن، سر سوزنی به مادر این نوزاد که می دانم اکنون با چه تزلزل و سرگردانی ای مواجه است کمکی کند.
“سه خان عشق” تقدیم به مادر این کودک و مادر تمام کودکان بیمار. و تمام کسانی که روزگار آن ها را کاملا نا خواسته به درون این مسیر هل می دهد…
متن با مقدمه ای به زبان محاوره آغاز می شود… آنچه که در این متن می خوانید دقیقا همان چیزهایی است که در این مسیر بر من گذشته است. پوزش می خواهم اگر قلم و نگارش متن، کمی بچه گانه و ناشیانه است. این متن سومین متنی است که از وقتی دست به قلم شده ام نوشته ام. آن زمان احساساتم خالص بود و لحنم صادقانه، نمی خواهم دستی در آن ببرم.
“سه خان عشق”، در ادامه ی مطلب …
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
“سه خان عشق”
هیچ وقت نگفتم ” چرا من ؟ ”
البته اون اوایل یکبار گفتم، ولی وقتی کمی روی این حرفم فکر کردم، از گفتنش پشیمون شدم.با خودم گفتم خب اگر تو نه پس یکی دیگه.خب اون یکی دیگه هم که باز میگه چرا من ؟
اگر اون هم نه، خب پس یکی دیگه، ولی اون یکی دیگه هم میگه چرا من؟
بالاخره یکی باید بیمار بشه تا سلامتی معنا پیدا کنه؟ باید فقر باشه تا ثروت معنی بده؟ باید نفرت باشه تا عشق معنا داشته باشه؟ بالاخره یکی باید این مسئولیت رو قبول کنه و این بار اون شخص من هستم.
به این نتیجه رسیدم که این جمله ” چرا من ؟ ” ناسنجیده ترین حرفی هست که فردی در شرایط من میتونه بزنه.به همین خاطر دیگه هرگز این حرف رو تکرار نکردم؛ چرا که حتی از فکر کردن به این جمله احساس حماقت و بُله بودن بهم دست می داد.
این اولین قدمها بود.اولین قدمها در مسیری که منو بجایی می برد تا آبدیده ام کنه.مسیری هولناک و خشن.در این مسیر هیچ سطح صاف و همواری وجود نداره.همه اش قله هست و دره.
اخر فردی مثل من که در اول بهار جوانی سرنوشت همه چیزش را به ناگهانی از او می گیره، پس از مدتی که به خودش میاد و می فهمه که واقعا چه شده، یا تارک دنیا می شه و یا قدم در این مسیر می گذاره…
خان اول :
وقتی درمی یابی که بیماری و فقر و نفرت و هزاران پدیده ی شوم دیگر از خاصیت های زندگی است و در واقع بدون این ها زندگی معنایی ندارد، دیگر سرنوشت را مقصر نمی دانی و به دنبال مقصر دیگری می گردی.با خودت می گویی : خب زندگی و حیات، خودبخود که بوجود نیامده اند.
در این هنگام به یاد افریدگار زندگی و حیات می افتی و انگشت اتهامت را بسوی او دراز می کنی و در دل بطوری که او نشنود می گویی “بله، مقصر اوست.”
از او میترسی.بخاطر تمام بلاهایی که بر سرت اورده. تو که هرچه در گذشته ات جستجو می کنی انچنان کار نادرستی انجام نداده ای که چنین مجازاتی نصیبت شود.
از او میترسی.اخر او یک دیکتاتور است.او بزرگترین ناقض حقوق بشر است.بشر را بالاجبار به این دنیای پرمشقت اورد . دنیایی که در ان شاد بودن مستلزم غم است و سلامت داشتن مستلزم بیماری.و در اخر زندگی ، در دنیایی دیگر که باز هم بالاجبار به انجا برده می شوی باید مجازات شوی بخاطر هر کوچکترین خطایی که در ان زندگی اجباری انجام داده ای.
از کودکی به تو گفته اند که خداوند مهربان است، ولی تو از او بیشتر خشونت دیده ای تا عطوفت.به تو یاد داده اند که خدا هرچه بیشتر در مورد ات خشونت داشته باشد و به تو سخت بگیرد یعنی بیشتر دوستت دارد.در هر شرایطی باید خدارا شاکر بود زیرا هیچ کارش بی حکمت نیست.
پس تمام افکار منفی ات را نسبت به او بیرون می ریزی و راضی می شوی به رضایش و شروع می کنی به عبادت خالصانه اش.
هر روز و هر روز عبادتش می کنی.ولی هر روز که می گذرد شرایط بیماری ات سخت تر و سخت تر می شود.تحمل می کنی.اعتراضی نمی کنی.هنگام عبادت هر لحظه ممکن است عقده هایت بترکد و هر انچه را که در دهان داری به او بگویی، ولی هر طور شده خودت را کنترل می کنی.چون هم به حکمت کارهایش اعتقاد داری و هم البته از او میترسی…
روز به روز که شرایط سخت تر می شود، تو نیز جسورتر و گستاخ تر می شوی.حالا گاهی کمی اعتراض می کنی .حتی گاهی کنترلت را از دست می دهی و چند کلمه ی رکیک هم بر زبان می رانی که البته خیلی زود توبه می کنی؛ البته بیشتر از روی ترس.
شرایط روز به روز بدتر می شود و تو دیوانه وار عبادتش می کنی.زبانت مدح او را می گوید و تو بی توجه به ان ، در افکارت او را محاکمه می کنی.خودت هم از این دوگانگی راضی نیستی.بارها می خواهی دست از عبادتش برداری ولی می ترسی.می ترسی از تو خشمگین شود و به تو بیشتر اسیب برساند.پس به عبادتش ادامه می دهی، ولی با سختتر شدن شرایط این دوگانگی هم عمیقتر می شود.دیگر بی پروا هرچه از دهانت بیرون می اید می گویی و او را بازخواست می کنی و البته بعد از اینکه هرچه دلت می خواست گفتی، در اخر عذر می خواهی و می گویی که به حکمتش ایمان داری و می دانی که هرچه او می کند به صلاحت هست و می گویی که مطمئن هستی که درکت می کند.کم کم فضای عبادتت تبدیل می شود به میدان جنگ.مشکلات و سختی ها سپاه خداوند را تشکیل می دهند و اعتراض و خشم، سپاه تو را. و سپاه خداوند قوی تر است…
روز ها و روزها می جنگی.سپاه تو مدام تلفات می دهد، ولی سپاه خدا مانند غده ای سرطانی روز بروز گسترده تر و قویتر می شود.سپاه او روز به روز بیشتر نعره می کشند ولی برای سپاه تو دیگر نفسی نمانده.همین می شود که روزی تسلیم سپاه خدا می شوی و ارام بر سر جایت می نشینی و فقط و فقط از روی ترس عبادتش می کنی.
خان دوم :
مثل افراد هر جامعه ی دیکتاتوری خفقان زده، تو نیز بی انگیزه و سرخورده ارام می گیری و برای اینکه شرایط را متعادل و بدون تشنج نگاه داری سعی می کنی تا خطایی از تو سر نزند و برای همین جلوی هرگونه اعتراضت را و حتی فکر کردن به ان را می گیری.هنوز هم عبادتش می کنی…
مشکلات همچنان بیشتر و بیشتر می شوند و تو که از عالم بالا نا امید شده ای، رو می اوری به خاکیهای پر دوز و کلک.حالا تو در زمین به دنبال راه چاره می گردی غافل از اینکه زمینی ها فقط بر مشکلاتت می افزایند.هر زمینی تو را به سویی می کشد.شعله ی پررنگ و پر نور امیدی در دلت روشن می کند و تو نمی دانی که این شعله ، امید نیست بلکه اتشی است که درنهایت تو را ذوب می کند.بارها فریب زمینی هارا می خوری و پس از برداشتن زخمهایی عمیق، قانع می شوی که نباید راه چاره ات را در زمین جستجو کنی.
سرخورده تر از قبل، باز به عالم بالا رو می اوری.نفسی برای اعتراض نمانده.از سویی دیگر نمی دانی که به چه زبانی به خدا بگویی که بَس است! لغات را در دهانت می چرخانی.ناگهان می بینی که ترکیب لغاتت اهنگین و دلنشین می شود.کم کم متوجه تحولی در خودت و احساساتت می شوی.کم کم حرفهایت با خدا شعر گونه می شوند و قالب شعر را می گیرند.دیگر برای گفتگو با خدا از کلام شعر بهره می گیری و هر روز شعرهای کوتاه و بلند جدیدی می سازی.با کلام شعر باز دوباره جسور می شوی.گاهی در شعرت به کنایه اعتراض کوچکی می کنی.و جسارت روز به روز در تو بیشتر شعله ور می شود.باز داری بی پروا می شوی.وقتی می بینی که بازهم از خدا جوابی و چاره ای برای مشکلاتت نمی رسد، تو نیز گستاختر می شوی.حالا درشعرهایت بیشتر اعتراض می کنی و فقط کمی، انهم برای رد گم کنی به مدحش می پردازی.
و یکروز زنجیرت را پاره می کنی و صاف در چشمانش می نگری و می گویی “از تو نمی ترسم و دیگر عبادتت نمی کنم”. با او قهر کردی.
در دوران قهرت ناباورانه متوجه می شوی که زندگی بدون او چقدر سخت و بی معنی است و می فهمی که با تمام ظلمش باز هم دوستش داری.در این هنگام دوباره چشم در چشمش می دوزی و می گویی: واقعا تو کیستی؟! اخر با اینهمه جفایی که بر من کردی چرا بازهم دوستت دارم؟تو کیستی؟
و تمام شب و روزت در پی این سوال می گذرد که او کیست؟
وای که در پی جواب این سوال به کجاها که نمی روی.گاهی مطمئن می شوی که دو خدا وجود دارد.یکی مهربان و یکی ظالم؛ که خدای ظالم قویتر است. و گاهی مطمئن می شوی که واقعا خدایی وجود ندارد و خدا ساخته بشر است.
چه خدایی باشد و چه نباشد فقط این را می دانی که زندگی بدون وجود هیچ خدایی سخت و بی معنی است.
در اخر مطمئن می شوی که خدا هست، ولی خدا ظالم است.
خان سوم :
خدا ظالم است.او عادل نیست.تو دیگر تاب ظلمش را نداری.تویی که دیگر اب ظلم او از سرت گذشته بی پرواتر از همیشه اعلام می کنی که دیگر در صف مقابل او قرار داری و برعلیه او شورش خواهی کرد.و شورش در درونت اغاز می شود…
علناً محاکمه اش می کنی و تمام ستم ها و بی عدالتی هایش را به یادش می اوری.می گویی که چرا برای سرگرمی خود، انسان را افرید و چرا از شکنجه ی انسانها لذت می برد؟ چرا بعضی انسانها را و اغلب بدکردارترین شان را به اوج می برد و بعضی دیگر که اغلب درستکارترینند به قعر می کشد؟ که چرا به دنیا خاتمه نمی دهد؟ و…
بعد از مدتها شورش ناباورانه می بینی که هنوز سر سوال اولت هستی که او کیست؟
چرا هرچه بیشتر او را بازخواست می کنی بیشتر به او علاقمند می شوی؟
با خود می گویی که اگر هر دیکتاتور دیگری بود تابحال نابودت کرده بود، ولی او فقط به حرفهایت گوش سپرد و حتی خمی هم بر ابرو نیاورد.
هرچه خواستی گفتی.خودت را خالی کردی.انهمه افکار مسموم را از ذهنت بیرون ریختی.ذهنت سبک و پاک شده.پرده ی تیرگی از جلوی چشم دلت کنار رفته.حالا دیگر او را تیره و خشن نمی بینی.او به پاکی نور است .کم کم درمی یابی که در تمام این مسیر هولناک، تو ان کودک بیماری بودی که برای بهبود به نیشتر نیاز داشتی و او در حکم مادری بود که علی رغم میلش، ولی با علم به اینکه بهبودی تو مستلزم نیشتر است به تو نیشتر می زند.تویی که درد نیشتر را تحمل کردی، بی علم به نیازت به نیشتر، او را ظالم می دانی و دلخور می شوی.ولی وقتی به کمک نیشتر تب و لرزد می کاهد و دوباره بهبود می یابی انگاه می فهمی که ظلم او عین لطف است.
تب تو تب دوری از او بود و ان نیشتر راه رسیدن به حقیقت او.چه سخت است راه عشق و چه شیرین است لحظه ی دیدار.و رسیدن به دیار عشق اخر تمام دردهاست…
آیدا – دهم فروردین ۸۸
تا داروی دردم سبب درمان شد
پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد
جان و دل و تن هر سه حجابم بودند
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد.
«شاه نعمت الله ولی»



درود بسیار آیدای عزیزم…
شب به خیر… خوبین؟
به به … یک آپ عالی…
_________________________
آیدا :
سلام بر یاس عزیز
شب شما هم بخیر. ممنون خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید
امیدوارم مطلب فوق طولانیم خستتون نکنه.
سلام آیدا جون
خدا کنه من اول شده باشم
بدوام برم بخونم……………
_________________________
آیدا :
سلام عزیزم
همه برای من اول هستند.
امیدوارم مطلب طولانیم خستتون نکنه.
واقعا هیچکس بهتر از این نمی توانست این عشق را توضیح و تفسیر کند … انصافا مرحبا بانو…
چقدر در وصف آن سه خان فوق العاده عمل کرده اید…
_________________________
آیدا :
یاس عزیز، خیلی ممنونم از لطفتون…
از نظر من نگارش محاوره وارتان هم فوق العاده است… من یک نفر خیلی با دقت خواندم اما واقعا عالیست و ایرادی نداشت.
می دانید،
وقتی تاریخ نوشتار را می نگرم واقعا می مانم. آن زمان هم چقدر خوب می نوشتید.
_________________________
آیدا :
ممنون یاس عزیز. شما لطف دارین. تایید شما حجت است. لطف دارین.
کاش هنوز مثل اونموقع ها بودم. خالص خالص بودم. الآن درجه ی خلوصم کمتره. اون “تو” رو یادتونه؟ در چهار پست قبل… اون “تو” دوباره منو به خودم آورد. دارم سعی می کنم به کمک “تو” دوباره خالص بشم…
این پست را حتما لینک خواهم داد…
در گوشه و کنار وب هم قرار گرفت…
امیدوارم وبلاگم لایقش باشد.
_________________________
آیدا :
خیلی لطف می کنین. باعث افتخارمه.
کاش مطلب من لایق وبلاگ شما باشه.
دوباره سلام ایدا جونم
متن خیلی قشنگ و پرباری بود خیلی آدم رو به فکر فرو می بره
همه ما از این اتفاق ها برامون افتاده حالا یکی مریض میشه یا یکی
گناه میکنه یا یکی مورد ظلم قرار میگیره یا هرچی دیگه مهم نحوه
برخورد با اتفاقه .تو که گل کاشتی عزیزم .
التماس دعا
_________________________
آیدا :
ممنونم دوست عزیزم.
بله برای هرکس یک جوره… ولی باید بگم که همه وارد این مسیر نمی شن. تعداد خیلی قلیلی از آدم ها. خداروشکر که افتخارش نصیب من شد.
البته بگم، من رهروی خوبی نبودم. اصلا و ابدا خوب نبودم…
سلام بر آیدای نازنین…
همه حرفها رو شما زدین به بهترین نحو و عالیترین قلم.. فقط خوندم و تحسینت کردم.. خداوند میدونه که کدوم بنده برگزیده است .. شرایط شما قابل درک نیست به هیچ وجه! اما روحیه و دیدگاهتون در این مورد ستودنیه … من در مقابل این همه احساس و بزرگواری هیچی حرفی برای زدن ندارم..چقدر دوست دارم ببینمت گلم..
بوسس بغل…
____________________________
آیدا :
سلام مامان بهار عزیز
ممنونم از اینهمه لطفتون…
من هم دوست دارم ببینمتون. ان شاالله یک روز موقعیتش پیش میاد.
ممنون از بوس و بغل. من هم می بوسمتون.
با وجودی که مطلب طولانی بود ولی اونقدر کشش داشت که تا آخرش یک نفس با اشتیاق بخونم.
کمتر کسی می تونه این مراحل رو بگذرونه و بدونه واقعا خدا کیه…
قلمت توانا دختر گل
___________________________
آیدا :
سلام سانی عزیزم. خیلی ممنونم ازت.
این کشش متن من نیست، لطف تو هست…
خیلی متشکرم عزیزم.
سلام گلم
چقد مست کننده بود
به امید بهترینها برای تو
__________________
آیدا :
سلام مینای عزیزم
درست گفتی، مست کنندست. البته نه نگارش من. حقایق نهفته در اون.
ممنونم عزیزم. همچنین برای تو.
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها
آن را که چنین دردی از پای در اندازد
باید که فرو شوید دست از همه درمان ها
_________________________
آیدا :
مرهم ز چه سازیم که این درد که ماراست
دانیم که از درد توان جست دوا را…
«خواجوی کرمانی»
درود
بعدا میایم این مصیبت بغرنج را کامل میخوانم
فعلا فقط میخواستم دعوتنامه تان را برسانم
بدینوسیله رسماً از شما دعوت میشود جهت
شرکت در مسابقه غلط ننویسم گرد کلکی
بر سر شنگ بتکانید. با سپاس فراوان – شنگین کلک
______________________
آیدا :
خیلی لطف کردین. چشم حتما شرکت می کنم.
راستی، هیچ مصیبتی در کار نیست. مگر اینکه عشق مصیبت باشه.
ممن.نم پلم
واقعا ممنونم
چه زیبا نوشتی آیدا جان
من پاسخ ناچیزی به این همه زیبایی و درک تو دادم تو وبم
اگر
______________________
آیدا :
سلام بهار عزیز
ممنونم از لطف و محبت تون.
د رود بر شما
سه خان عشق را خواندم .
و برای عقاید و اعتقاداتتان بهتون تبریک میگم
گرچه فعلا در بعضی موارد نظر متفاوتی دارم اما
میدانم که خداشناسی بسیار ظرایف و پیچیدگی ها
دارد و شاید شناخت هر کس از خداوند به شیوه خودش
باشد . البته ایمان عنصر بسیار شگفت انگیزیست
که شما آن را دارید و شاید چنین ایمانی جز در سایه
تحمل چنان سختی هایی حاصل نمیشده است .
______________________
آیدا :
سلام بر جناب شنگ عزیز
اختلاف نظر در زمینه ی خداشناسی کاملا منطقیه. من معتقدم که به تعداد انسان ها، می تونه خدا وجود داشته باشه.
ولی جالب می دونید چیه؟ تمام کسانی که مسیر مشابه من رو طی می کنن، نهایتا به خدای مشابهی میرسن. نه دقیقا یکی ولی بسیار شبیه.
بله شما درست می گین. ایمان، بزرگترین دستاورد این مسیره.
کاملا درست فهمیدین. ایمان…
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان زتن در آید
……..
آیدا دوست من
با تمام وجودم می فهمم و متنت را تصدیق میکنم
خدایا تو عاشق مایی ما را هم عاشق خود گردان
_________________________
آیدا :
سلام دوست عزیز.
می دونم که شما کاملا می فهمید چون خودتون هم از این جاده گذشتین.
ممنونم.
سلام گلم
دیشب با اکسپلورر می خوندمت و موقع کامنت گذاشتن کلی از کلماتم مفقود شده!!:)
اومدم ازت تشکر کنم به خاطر همه محبتت و
بگم سه خان عشقت واقعا زیبا بود
خان هایی که مادر اون کودک در حال حاضر مراحل اول و دومشو تجربه می کنه…
ای کاش یه روز اونم به خان سوم برسه و می رسه
دوست دارم عزیزم
و یه بار دیگه می گم پست کوچک که آپ شده در ماه نو تقدیم به توست
اگر حوصله و البته ترک اعتیاد اجازه دادبخونش:)
_________________________
آیدا :
سلام بهار عزیزم. تشکر چرا؟ وظیفه ی این وبلاگ همینه. خیلی ممنونم از لطفتون.
امیدوارم ایشون هر چه زودتر از خان اول و دوم خارج بشن. واقعا اون دو خان وحشتناکن.
بله که حوصله دارم. اومدم و دیدم و شرمنده هم شدم. خیلی لطف داشتین.
سلام ابجی ایدا.
امیدوارم حالت خوب باشه.مطالبت عالی بود.مثل همیشه.
جسارتا پیام های افلاین من توی یاهو مسنجر رو میبینی؟؟
کاش جوابی…
درهرصورت موفقیت روز افزون تو ابجی گلم و همه ی بنده های خوبشو از خدا می خوام چه معلول چه غیر معلول
یا فاطمه الزهرا
______________________
آیدا :
سلام هادی عزیز. ممنون از لطفتون.
نه آفلاین ها رو نمی بینم چون با مسنجر میونه ای ندارم. ببخشید اگر بی جواب می مونن.
شما هم موفق باشید.
قلمت و احساساتت رو تحسین میکنم
_______________________
آیدا :
ممنونم دلژین عزیز. شما لطف دارین.
درود بر آیدا بانوی عزیز…
)
خوبین؟
امروز چرا تو ساعت غیر قانونی برای من کامنت گذاشتین؟!!
این پست رو هم برای خودم نگه خواهم داشت، و هم نشان آدمهایی خواهم داد که همیشه از خدا شاکی اند و ایمانشان را هم از دست داده اند…با تمام وجودم باور دارم که تعریف شما از عشق، زمین تا آسمان با دیگران فرق دارد…فقط امیدوارم ما هم روزی به این تعریف برسم.
ممنون بابت همه چیز…
@}-;—
@}-;—
_____________________________
آیدا :
سلام بر نوید عزیز. ممنون خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید.
بله؟ کی بود، کی بود؟ من نبودم
خیلی ممنونم از این همه لطفتون. شما هم عشق دیگه ای رو بهتر از هر کسی می شناسین. موسیقی…
ممنون از شما…
@}-;—–
خودم درست کردم این گل رو. از شما کپی نکردم. الان من خیلی کار شاقی کردم نه؟
سلام
با این که به خان سوم ایمان دارم ولی روزمرگی منو به سمتی میکشونه که تو خان اول درجا بزنم …
چقدر این جمله قشنگه_ چرا هرچه بیشتر او را بازخواست می کنی بیشتر به او علاقمند می شوی؟_
_____________________
آیدا :
سلام محسن عزیز
من یک اعتقادی دارم. اینکه، هر چیزی به وقتش. اگر در این مسیر افتادین، هر وقت وقتش برسه به خان سوم خواهید رسید.
سلام نگار من … آیدای قهرمانم …
هیچ توصیف و تعریفی … هیچ جمله یا کلمه ای نمی یابم که …. حالم را بعد از خوندن پستت تشریح کنه … کلمه به کلمه اش را … با همه ی وجود نوشیدم … چند سالی میشه که خان اول را پشت سر گذاشتم و در خان دوم گیر کرده ام …. میدونم که رسیدن به خان سوم … کار هر کسی نیست و معدودند آدم هایی که … به این سومین خان عشق برسند …. و فکر میکنم هیچ راه میان بری هم برای رسیدن به آن وجود نداره …. فقط باید اونقدر در خان دوم بمونی و صیقل بخوری …. تا شاید …. شاید روزی … برسی ….
ممنون که تجربه ی نابت را برامون به قلم کشیدی …. گرچه میدونم که هرچیزی … به قلم و تصویر کشیدنی نیست … و این که گفته ای … ذره ای است از بسیارها ….
از عمق وجودم سپاسگذار بودنت و نوشتنت هستم ….
________________________
آیدا :
سلام سارا خانم عزیز
ممنونم از اینهمه لطف و محبت تون.
من از شما سپاسگزارم. چه بسا شما خان چهارمی هم کشف کنید. یا کرده باشید…
(این دومین بار هست که می بینم کامنت شما رو تایید نکردم در حالی که کرده بودم. شرمنده. ببخشید.)
سلام
سه تا خان و خوندم ولی من هنوز به خان سوم نرسیدم میترسم که باهاش اینجوری حرف بزنم ولی بازم میزنم !!! فکر میکنم دوسم داره
_____________________
آیدا :
سلام
نترس . اصلا نترس. شک نکن که دوستت داره. در خدا غضب راهی نداره. امیددوارم بزودی در پایان راه ببینمت.
سلام آیدا جونم
اگر ما همیشه به خدا ایمان داشته باشیم وبه خودش توکل کنیم دیگه هیچ وقت جای نگرانی نباید داشته باشیم .
ولی مشکل ما آدمها اینه که به زبان میگیم :خدایا توکل بر تو ،هرچی خودت مصلحت میدونی ولی به عمل که میرسه جا میزنیم. واقعا که ما آدمها خیلی عجیب و غریبیم به یک انسان مثل خودمون بیشتر از خدا اعتماد داریم.
التماس دعا عزیزم
______________________________
آیدا :
نرگس عزیز، کاملا درسته و عمل کردن به اون چقدر سخت. خیلی سخت. خیلی خیلی سخت… می تونم تا آخر دنیا بنویسم خیلی خیلی سخت…
سلام دوست عزیز
به قول در به در عزیز – سلام به آیدای قهرمان.
از دریچه صفای دوست مشترکمان قدم به این ساحل آرامش گذاشته ام .
سه خان عشق رو خوندم بسیار زیبا و عالی نوشته شده بود . میشه گفت بی نقص …
ولی یه چیزی کم و ناقص بود و اون چیزی نبود غیراز کم و کسری یا بهتر بگم عدم اطلاعات من در مورد نگارنده..
دوباره شروع به خوندن کردم منتهی اینبار از شرح حال یک آغاز کردم تا به سه خان عشق رسیدم …
سالها پیش در بازی با کلمات نوشته بودم :
همه گلهای عشق را دسته کردن عاشقی است
خستگی را خسته کردن عاشقی است
اینجا توی این وبلاگ دیدم …
یه نفر این کارو نه در حرف و شعر و نوشته …
بلکه در عمل انجام داده و به امثال منم داره راه نشون میده …
موفق و پایدار باشی
________________________
آیدا :
سلام به شما دوست عزیز. خیلی از آشنایی تون خوشحالم. سارا خانم به من لطف دارن.
ممنون از اینکه زحمت کشیدین و وقت گذاشتین تا مطالب من رو بخونین.
خستگی را خسته کردن عاشقی است… چقدر قشنگ. واقعا موافقم.
ممنونم از اینهمه لطف و محبت تون.
نوشتم ابر… آسمان بارید…
_______________________
آیدا :
نوشتم رود… عشق جاری شد…
گل آمد و هنگام گل افشانی شد
رفع غم و ماتم و پریشانی شد
شب رفت و مدینه رو به خورشید نشست
از نور رضا مدینه نورانی شد
سلام آیدا جونم
خوبی خانمی
جشن ولادت رو بهت تبریک میگم گلم
مواظب خودت باشی هااااااااااااااااا
خوب درس بخون
بوووووووووووووووووووووووووووووس :*
این بوس هم واسه لبای همیشه خندونت گلم
فعلا بابای
_____________________________
آیدا :
خیلی ممنون شیلای عزیزم. ممنون.
سلام
آیدای عزیزم
نمیدانم چرا حرف های تو این چنین عمیق تا عمق استخوانم نفوذ میکند.
خوش به حال خدایت!
_______________________
آیدا :
سلام عسل عزیزم
ممنونم از لطفت.
این خدا مونده با من چکار کنه. هر دم از باغ من برایش بری می رسد…
سلام نازنین آیدا
از دیروز این پست رو بارها خوندم و پیرینت گرفتم و گذاشتم زیر شیشه میزم تا فراموش نکنم راهم رو
. و تو از خان سوم گذشتی و من تازه در حال پیمودن خان اول هستم …
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
______________________________
آیدا :
سلام مریم عزیزم. خیلی لطف دارین. ممنون از اینهمه توجهتون.
امیدوارم بزودی در پایان مسیر ببینمتون.
آیدا جون تولد امام رضا باید تو مشهد معنی بده….مثل عیده و همه خوشحالند. دلم می خواهد تو هم خوشحال باشی و یک روز پائیزی شیرین داشته باشی.
آیدا جون راجع به این پست نمی تونم حرف خاصی بزنم. تو هر چی لازمه گفته ای. نوشته ات نشون می ده لبخندت نشانه چیه.
نمی دونم کریستوفر رید را می شناسی یا نه. کریستوفر رید جوان بسیار خوش هیکل و جذابی بود که در سال ۱۹۷۷ برای بازی در نقش سوپر من که یک کمیک استریپ بود برگزیده شد و کانلا شبیه به شخصیت کارتونی سوپر من بود. هنرپیشه خوبی هم بود. یادمه توی یک قسمت از قصه های جزیره هم بازی کرد. سال ۱۹۹۵ وقتی اسب سواری می کرد دچار سانحه شد و از گردن قطع نخاع شد. شرایط خوبی نداشت …اما خانواده اش تنها ش نگذاشتند و کریستوفر رید تونست با کمک همسرش دو تا فیلم هم کارگردانی کنه (حالا شاید هم یکی )
اما همین آدمی که با تمام قوا جنگید و خلاقیت و قوای ذهنی اش را حفظ کرد یکبار به یک خبرنگار گفت هر روز صبح که بلند می شه با یادآوری پشت سر هم اتفاقات رخ داده گریه می کنه. رسیدن به ارامشی که صبوری و رضابت به تو داده کار سوپر من هم نبود آیدا جون.
دلم می خواهد نتیجه کارها و صبوری ات را ببینم.
______________________________
آیدا :
سلام نوشین عزیز. من خوشحالم. خوشحال.
بله کریستوفر رو میشناختم. متاسفم تا وقتی که زنده بود به آرامش نرسید. گریه مال دو سه سال اولم بود. بعدش شد قهقهه. قهقهه ای بدتر از گریه. کم کم قهقهه فروکش کرد و شد اون لبخندی که می بینید.
ممنونم از اینهمه لطفتون.
من فقط یک آرزو دارم. اینکه پدر و مادرم نتیجه اش رو ببینن…
سلام آیدا
خان سوم خیلی دوست دارم بهش برسم با تمام وجود ولی خیلی چیزا مانع میشه این همه نوشتی ولی راسش در مورد خان سوم خیلی توضیح ندادی خیلی وقتا تا نزدیکای خان سوم رفتم ولی چون به یقین نرسیدم با یه تلنگر بر میگردی سر جای قبلی راستی چه قدر قاطعانه به حرفایی که تو خان سوم زدی معتقدی و چطور بدست اومده میدونم خیلیاس حسی و قابل سنجش با عقل نیس ولی میدونی نباید انکار کنیم نیروی عقل رو خدا بی دلیل نذاشته با همه این یه جمله که خیلی به من آرامش میده
خدایا من در کلبه فقیرانه دلم چیزی دارم که تو در عرش کبریائیت نداری
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری
“خدا جون ممنونم ازت که تو رو دارم ”
_______________________________
آیدا :
سلام سمند عزیز. ممنون از لطف و توجهتون. خان سوم بیشتر حس کردنیه. به قلم نمی یاد.
درسته، عقل. اتفاقا این عقل هست که آدمو به خان سوم میرسونه. فقط تعقل و واقع بینی.
جمله ی خیلی قشنگیه. ممنون.
این مال آیدای گل :
—;-{@
منم کپی نکردما ، در ضمن کار هر کسی نیس به سومیش برسه ، کار تو هم نبوده ، دستتو گرفته که رسیدی
ازش برات بهتربنها رو آرزو دارم ، هممممیـــــــــشه بخندی
_______________________________
آیدا :
ممنون امین عزیز.
راستی در جواب پیام خصوصی تون، اینطور نگین. دوستان همه برای من عزیزن. شما هم همینطور. هیچ فرقی نیست.
دستمو گرفته؟ هلم داده. با سر
ممنونم امین عزیز.
فکر نمی کنم کسی باشه که سابقه این قهر و آشتی ها با خدا رو نداشته باشه فقط تفاوت تو کوچیک و بزرگی خواسته هاست.
پایدار باشی و خوشحال
___________________________
آیدا :
سلام دانشمنگ عزیز. شما درست می گین ولی این قهر و آشتی، البته اگر بشه اسمش رو گذاشت قهر و آشتی، خیلی متفاوته. یک بار برای همیشه است. آخرین نبرده. اهمیتش در اینه که دیگه قهر و آشتی برای همیشه تموم میشه. چون شناخت و درک حاصل شده.
سلام…
خوشحالم اولین نظرم رو در مورد پستت میدم. واقعا عالی بود. بی نهایت عالی بود. بسیار قلم توانایی داری و از همه مهمتر قلب و روح بزرگی که میتونه این نوشته های زیبا رو بنویسه.
_____________________________
آیدا :
سلام فرناز عزیزم. خیلی از آشناییت خوشحالم. خیلی ممنونم از اظهار لطفت، بخصوص در پیام خصوصی.
ان شاالله بزودی در یک پیام خصوصی، بیشتر باهات صحبت می کنم.
ممنون.
سلام بر آیدای عزیزم
حال واحوال که انشاا…خوبه؟
درسها خوب پیش میروند؟
میخواستم عرض ادب کنم دوست عزیزم.
هوارتا ماچ
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
_____________________________
آیدا :
سلام گل نرگس عزیز. خیلی لطف کردین. من خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید. من هم می بوسمتون. ممنون.
درود بر بانوی رها…
خواندن سه خان عشق شما من و یاد زندگیام انداخت…. البته دردها و رنجها یا همان خانها درجات مختلف داره اما مسیر همه یکیاست….
بانوآیدا…
خوشحالم که به خان آخر رسیدی و آرامش…
و نگاهت خیالهای آشفته من را کمی آرام کرد…
این روزها سخت با خدای خود درگیرم….. از گله و شکایت گرفته تا یادآوری بودن هایش…. و تعریف آن برای هردو ما…..
سبز باشی بانوی روشن….
______________________
آیدا :
سلام راحیل عزیز
ببخشید که جواب کامنت تون دیر شد. ممنونم از لطفتون.
و تعریف خدا…
ممنونم راحیل عزیز…
سلام
شادباش باد این قلم … این دست خط … این شور … این عشق … این سه خان …
پایدار باشی و عاشق آیدای ِ نازنین.
________________________________
آیدا :
گل ناز عزیز، خیلی ممنونم از این همه لطفت.
سلام
آپ عالی بود ایدا جان
واقعا لذت بردم عزیزم
_____________________
آیدا :
سلام آوای عزیز. ممنون. خیلی لطف دارین.
سلام آیدا جون ..
چه زیبا به شناخت رسیدی .. برایت آرزوی شادی و سلامتی روح و روان میکنم .. بوس
_____________________
آیدا :
سلام مادر سپید عزیز. ممنونم از اینهمه لطفتون.
به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز تو را تشخیص دهد:
اندوه پنهان شده در لبخندت را،
عشق نهان در عصبانیتت را ،
و معنای حقیقی در سکوتت را…
سلام آیدا جونم
خوبی خانم طلا
امروز روز بخشایش و دوستی از جشن مهرگان ایران باستان هستش این روز رو به شما تبریک میگم عزیزم
روز دوست مبارررررررررررررررررررررررررک
بووووووووووووووووووووووووووووووس
روز و شب خوبی داشته باشی گلم
مواظب خودت باشی هااااااااااا
فعلا بابای
_____________________
آیدا :
ممنونم شیلای عزیز. ممنون از لطفتون. همچنین تبریک به شما و دوست جون تون.
سلام آیدا جان
نوشته هایت همیشه غافلگیرم می کنند و من که بعد از مدتی دوباره ب ر روی امواج ۰۱ ها به کنارت آمده ام بی اختیار با خواندن پست زیبایت به روی لبهام این جمله جاری می شود : “من چقدر حقیرم” در مقابل عشق تو به معبود…
بی تابم کردی…
_____________________
آیدا :
سلام دوست عزیزم. ممنونم از اینهمه لطف و محبت تون.
سلام
ای کاش من هم لیاقت خیلی چیزها رو داشته باشم
ازت ممنونم آیدا جان
آیدا :
سلام رز عزیز. حتما لایق هستین.
من از شما ممنونم.
سلام آیدا خانم عزیز
شب شما بخیر
از سرزمین نوبهار عزیز خدمت رسیدم و سه خان شما را با جان و دل خواندم.
امیدوارم بهبودی کامل حاصل شده و تنتان دیگر به ناز طبیبان نیازمند مباشد.
همدل عزیز بر خودم واجب می دانم به عنوان یک پژوهشگر کوچک حوزه دین، نکته ای را عرض کنم.
آنچه که با عث می شود این خانها و خانهای دیگری که ما آنها را در حوزه جامعه شناسی دین می شناسیم پدید بیایند، ذات اقدس خداوند نیست، بلکه معرفتهای غلطی است که عالمان کم دان دینی در طول تاریخ با قدرت اجتماعی خود بر مردمان عرضه داشته اند و اجازه نداده اند تا اندیشمندان توانمند دینی، ذات دلنشین خداوند را بر مردمان بچشانند.
برای مثال شما را با نظر یکی نو اندیشان دین آشنای دوران معاصر، استاد بزرگ بنده و معلم ارزنده عرصه نو اندیشی دینی ایران ، دکتر عبدالکریم سروش آشنا می کنم که ایشان نیز نیز دینداری را در سه سطح “معیشت اندیش- تجربت اندیش و معرفت اندیش” تعریف کرده اند.
آنچه در سطح سوم از تعریف ایشان هست، همه نیکی است و حسن و خیر و شور و شعف.
یادمان باشد در عرفان ایرانی نیز که قدمتی چند صد ساله دارد، خداوند تنها پدیده ای است که شایستگی کامل را برای “معشوق- عاشق” شدن دارد و به غیر از او تنها انسانهای کامل به این درجه از لیاقت می رسند.
ما بقی همه بارقه هایی از عشق است و بس!
حال عشق چیست و انسان کامل کیست ؟
باید لباس در آورد و در این بحر عظیم زانو زد و فیض برد تا شاید…
قلمتان شیوا و وجودتان سرشار از عطر خوش تازگی
به پاکی سحر باشیم
سید مهدی سلطانی
_____________________
آیدا :
آقای سلطانی عزیز سلام. خیلی از آشنایی تون خوشحالم.
باهاتون موافقم که این خان ها حاصل باورهای غلط تزریق شده به اجتماع هست.
ممنون از توضیحات خوبتون، لطفتون و حضورتون.
ایدای عزیز
تازه سرنوشت زندگیت از ۲۰ سالگی را خواندم
گرچه چشمانم خیس شد.
و گرچه حرف بسیار دارم
اما در مقابل عظمت وجودت و صبوریت و توکلت و تازگیت سکوت می کنم خانم مهندس!
اگر توفیق امدن مشهد پیدا کنم و بهار عزیز صلاح بداند و قابلمان بدانی به دست بوس خواهیم امد.
به پاکی سحر باشیم
سید مهدی سلطانی
_____________________
آیدا :
آقای سلطانی عزیز، خیلی ممنونم از اینهمه لطفتون.
سلام
یک سلام از اعماق وجودم به زیبایی لبخند ِ مسحور کننده ای که دارین …
من برای اولین بار هست که به اینجا امدم .. در واقع مهمان ناخوانده هستم.. داشتم بر اثر تصادف وبلاگ چندین نفرو میخوندم که نمیدونم چرا و چطوری مسیرم ازینجا و از سه خان گذشت..
به قول اون دوست من رو هم بی تاب کردین و…
و چشمام بارانی هست…
بسیاری از جملاتتون زلال و ناب هست و من در برابر این جملات که از ذهن و روح شما نشات گرفته هیچ حرف و سخنی ندارم که بزنم..
دوست داشتم ایمیلی داشتید و برای اولین بار براتون ایمیل میفرستادم… دوست داشتم دوست شما میبودم
دوست داشتم…
گریه امانم نمیده ..
موفق و در پناه امن خدا باشین آیدای زیبا و قهرمان ِ من …
________________________
آیدا :
سلام زینب عزیزم. خیلی از آشنایی تون خوشحالم. ممنونم از اینهمه لطف و محبت تون.
مگه میشه این دست دوستی ای که شما دراز کردین، نفشارم؟
پس سلام دوست عزیز. باز هم ممنونم از لطفتون…
سلام آیدا جان
من نسرین ام
اگه بگم چیزهایی که نوشته بودی رو تا حالا چند بار تجربه کرده بودم دروغ نگفتم اگه بگم که تا حالا خدا چند بار با مهربونی بهم گفته ازم میخواد چیکار کنم دروغ نگفتم
این چند هفته اخیر خیلی حالم بد بود ترس از این که دوباره به خاطر یه نتونستن جدید باید یه راه دیگه رو برای رسیدن به قله ی کوه اهدافم پیدا کنم تمام روحم رو میلرزوند تا دیشب که دست از همه چی برداشتم و به خدا گفتم تو بگو تو منو ببر دیگه زور الکی نمیزنم همه چی رو رها میکنم بازم تو بگو چیکار کنم هر چند که منی که تجربه ش رو داشتم حق نداشتم چند هفته وقت تلف کنم برای همچین دل سپردنی
چند دقیقه پیش از یه دوست خوب ایمیلی داشتم که ادرس اینجا رو بهم داده بود من هم اومدم اینجا
اینجا
برای چندمین بار صداش رو شنیدم که بهم میگه بازم اروم باش بهت میدم اما وقتی بتونی قدرش رو بدونی
منم مثل ادمهای خیلی از این کامنتها چشمام خیس اما نه به دلایل اونها
ا چشمهای من از حماقت خودم خیس که حتی روم نمیشه سرم رو بالا ببرم و بگم صدات رو میشنوم اما جون صبر کردن رو هم خودت بده که میدونم حتی حساب این رو هم کرده بود که من رو اورد اینجا ببینم یکی دیگه چه طوری از این سه خان رد شده
ممنون ایدا جون
هم از خودت هم از کودک درونت که کمک کرده این قدر زیبا و دل نشین بنویسی
______________________
آیدا :
سلام دوست عزیز. از اشنایی تون خیلی خوشحالم. دقیقا می فهمم که چی میگین. من هم گاهی به یادآوری نیاز دارم. همیشه هم به یک طریقی این یادآوری حاصل میشه. ممنون از شما که خوب درک کردین.
میشه به صررت خصوصی براتون مطلبی رو ارسال کنم
___________________
آیدا :
بله حتما. خواهش می کنم…