بسی رنج بردم در این سال سی…

دوستان عزیزم،

مدتی نخواهم بود… علت را در ادامه ی مطلب همین پست بجویید…

:)

آری… واقعه ی مهمی است. سی سالگی را  می گویم…

باید قلم به دست گرفت و نوشت. شوخی که نیست؛ یک  سوم  از عمر نرمال بشر را پشت سر گذاشته ای… پشت  سر! بله، همین پشت؛ گذشته سایه به سایه  ات می آید و صِرف اینکه تو روی برگردانده ای و سرت را مانند کبک در بهمن آینده فرو کرده ای، نمی توان گذر زمان را انکار کرد. آخر که چه؟ تا  کی می  خواهی به گذشته پشت  کنی؟

زمانی  که به بن بست  آینده می رسی، جایی که  دیگر مسیری برای گام  بعدی نیست و جاده تمام شده است؛ آنگاه ناگزیری که روی برگردانی و  با آن رو به رو شوی.  ته زندگی، کف تابوت  عمر است و گذشته همان خروارها خاکی که برای همیشه در زیر آن  مدفون خواهی شد؛ که  حال و آینده فنا پذیرند و تنها گذشته است که باقی می ماند.

پس برگرد و  نگاه کن؛ هنوز گذشته خاک تابوتت نگشته. هنوز  نرم است؛ متراکم نیست و روزگار بیلِ آخر را بر روی آن  نکوبیده و سنگ باطل بر آن نگذارده. هنوز فرصت  نقب زدن هست؛ روزنه ای باز کن به سوی نور، به سوی هوایی تازه…

پس آیدا، ساده نگذر… نگو  چیزی به ذهنم نمی آید. این قلم را بگیر و بدان  بی جهت نبوده است که آن روز ناگهان این مصرع بر زبانت جاری شد… “بسی رنج بردم در این سال سی…”

که زندگی سراسر رنج است و باید این محنت را عایدی باشد…

. . .

اولین باری که عاشق شدم را خوب به یاد دارم و همچنین اولین همدمی را که از راز عشقم برایش سخن گفتم… برای من او آن جا بود؛  جایی  زیر پنجره های نورگیر سقفی. جایگاهی بلند و پر نور؛ در خور او… خدا نبود، ولی برایم ابهتی خدایی داشت. می گفتند باید به او بگویی و اوست که برآورده می کند…

رفتم و زیر نورگیر ایستادم. با تردید و کمی دلهره به بالا نگاه کردم. انتظاری برای دیدنش نداشتم؛ آخر او که مرئی نبود. پس تا جایی که چشمانم تاب می آوردند به نور خیره شدم و زیر لب گفتم:  “جا مدادی!”

اولین چیزی که در زندگی شیفته و واله ام کرد جا مدادی بود! و چه  عشق دست نایافتنی ای. من پنج ساله بودم و تا سن هفت سالگی و زمان  مدرسه رفتن هیچ کس برایم جا مدادی نمی خرید.  آخر بچه ی مهد کودکی، جا مدادی به چه کارش می آمد. حتما دست خواهر بزرگترش دیده و دلش  خواسته، و بچه هم که هر چه ببیند همان دم دلش می خواهد و لحظه ای بعد فراموش می کند. کسی باور نمی کرد که این عشق سوزان آنقدر دوام بیاورد که وقتی یک سال بعد خانم مربی کلاس آمادگی به بچه ها می گفت هر آرزویی دارید به فرشته ی مهربان بگویید تا برای جشن بهاره برآورده کند، آیدا کوچولو به جای عروسک و مدادرنگی ۲۴ رنگه، تمام ذرات وجودش  جامدادی طلب می کرد.

چند روز بعد، در جشنی که در مهدکودک برگزار کردند، آرزویم برآورده شد و من به وصال محبوبم رسیدم. آنگاه تمام تردیدهایم از بین رفت و یقین حاصل  کردم که فرشته ای مهربان در زیر پنجره های نورگیر سقفی  مهدکودک  مسکن دارد…

دو سه سال بعد عشق دیگری به سویم غلتید و به زندگی  ام وارد شد. عشقی جهنده که تمام وجودم را سرشار از نشاط  می کرد و همه ی زندگی ام را پر کرده بود. از همه می بریدم و تمام وقتم را با  او می گذراندم. او به هر سویی می رفت و مرا به دنبال خود می کشاند… توپ! عشق بعدی زندگی من توپ بود…

و عشق سومم نیز در اوایل نوجوانی مرا به دام انداخت. عشقی که با ماهیت چسبناک خود هرچه می کردم  از من جدا  نمی شد… “آدامس!”؛ سومین عشق من آدامس بود… این که می گویم عشق، به  هیچ عنوان قصد مزاح ندارم. عشق همان چیزی است که تمام دنیایت را پر کند، و واقعا این هایی که می گویم هر کدام در برهه ای از زمان تمام دنیای من بودند… ناجوانمردانه ترین عاشقی هایم نیز همین عشقم به توپ بود و آدامس؛ که هفته ای یک توپ عوض می کردم و هر آدامس را زمانی که دیگر شیرینی نداشت و به دهانم  مزه نمی داد به دور می انداختم…

بار دیگر در ۱۵ سالگی عاشق شدم. پشت ویترین یک مغازه… انحنای  قامت ورزیده اش، برق چشمان  و لبخند گیرای او مرا مسحور خود می کرد؛ آنقدر که هر روز مرا به آن پاساژ و آن  مغازه  می کشاند و من مدت ها از پشت ویترین با اشتیاق تماشایش  می کردم… ساعت دلفینی زنجیر داری که خواستنش واقعا چیز معقولی نبود. اصلا به چه کارم می آمد؟ ولی من  همیشه دلفین ها را  دوست  داشتم. آن مهربانی ملایم و صادقانه ای  که در لبخند و چهره شان است، حس خوبی در درونم برمی انگیزد. پشت آن  ویترین بود که بار دیگر به یاد جامدادی و فرشته ی مهربان افتادم. یاد پنجره های نورگیر سقفی  مهدکودک… و ای کاش هنوز هم کودک بودم…

روزی از مدرسه به  خانه بازگشتم؛ زیر پنجره های نورگیر سقفی هال، جایی که سابقا پاسیو بود، در احاطه ی نورِ      پر تابش نیم روزی، بر روی مبل راحتی  نشسته بود و به من لبخند می زد. من را صدا زد و مشتش را باز کرد. لحظه ای بعد هر سه می خندیدیم. من، او، و دلفین… آن جا بود که معمای فرشته ی مهربان و اینکه چگونه در آن زمان از راز دل من آگاه بود، برایم حل شد.  فرشته ی مهربان… مادرم بود…

و باز هم عاشق شدم. در آستانه ی ۲۰ سالگی… عشقی که از کودکی در من ریشه داشت. عشقی فطری، نادیده انگاشته،  و سرکوب شده به دست کاهلی…  عاشق قاب یشمی مرغوبش بودم و  خطوط موزون و رقصان نستعلیقی که هوش از سرم می برد. برایم مهم نبود که بر روی صفحه ی ابر و باد قاب چه نوشته است،  شاید حتی  یک بار هم نخواندمش… من مسحور  رقص واژه  ها بودم…

نسبت به آن زمان قیمت زیادی داشت، ولی برای فرشته های مهربان، آن قیمت گزاف در برابر قدر و ارزش دل من ناچیز می نمود. آن قاب زیبای نستعلیق، هدیه ی تولد بیست سالگی ام شد از طرف پدر و مادر…

قابی که تنها ۱۹ روز توانستم تماشاگر آن را بر روی دیوار اتاقم باشم… ۱۹ روز بعد، آخرین نگاه را به آن تابلو انداختم، اتاق را ترک کردم و دیگر بازنگشتم…

بر روی قاب  نوشته بود:

“جرس  فریاد می دارد، که بر بندید محمل  ها…

. . .

روزی جرس مرا فرا خواند؛ بی آنکه بخواهم محملی بر شتر بخت بست و مرا روانه ی سفری ناخواسته ساخت… بعد ها فهمیدم که این سفر خواسته ی ناخودآگاهِ من بوده است و آن که غافل بوده و بی خبر، خودِ آگاهِ من است، که این بار بی آنکه بدانم در طلب عشقی دیگر بودم…

رهرویی بودم، بی راهبر؛ در آن مسیر هولناک با مغیلانی که پوسته ی اعتقاد را می دریدند و اُم غیلانی که در ظلمات شک و نفرت، به زوزه های رعب آورِ نا امیدی خون ایمان را در رگهایم منجمد می ساختند.

بی هیچ رمقی، عاری از اشتیاق، خوان های تنفر را به وهم عشق در می نوردیدم و باور نداشتم که آن سراب وحشت، چشمه سار جوشان عشق باشد…

تا که روزی رسیدم؛ به خوان سوم و  تصور داشتم که به حقیقت عشق رسیده ام… که آری، مقصد این بود و اکنون که به مقصود رسیده ام، دیگر سفر پایان یافته است. اینجا انتهای همه ی دردهاست و مبتدای هر چه عشق… آن روز ایمانم پولادین بود. دیگر هیچ چیز مرا نمی ترساند و نگاهم مطمئن، لبخندم بی امان، و وجودم لبریز از نشاط…

پس جامه ی سفر از تن بر کندم. کفش ها را به در آورده، پاهای رنج دیده ام را به آب عشق سپردم تا که تاول های ناکامی التیام یابند؛ و سوزشی را که در وجودم پیچید؛ پنداشتم که از خنکای کامکاریست… نمی دانستم که هنوز گلو به شراب آسایش تازه نکرده، قدم هایم راهی خوان دیگری هستند و این بار با پای بدون کفش…

خوان چهارمی هم بود… و سپس خوانی پنجم، و خوان، پشت خوان…   که طلبِ نهایت، نهایت را می طلبد و برای رسیدن به آن، باید مسیر نهایت را در پیش گرفت… این راهیست بی پایان، با مقصدی معلوم!

در خوان چهارم، من بودم و نگاهی که لرزید و لبخندی که محو گشت و ایمانی که هزار تکه شد، اما از هم نپاشید.

و اکنون در میانه ی پنجمین خوان، به ندای سی سالگی، لحظه ای درنگ کرده ام؛ به خود نگاه می کنم و در می یابم که از آنهمه اطمینان و شجاعتی که داشتم تنها تتمه ای مانده؛ که بی قرارم و آسیب پذیر، و ایمانم…

ایمان امروز من به خفیف ترین ریشتر حوادث می لرزد. به تکان های شدید آن، اتاق فکرم آشفته می گردد، شیشه ی دلم می شکند، و گرد هراس بر لبخندم می نشیند. اما  من به این ایمان می بالم؛ چرا که دریافته ام ایمانی که نلرزد، ایمانی که سخت باشد و بی انعطاف، ایمانی است که در نهایت می شکند.

آری، ایمانم می لرزد؛ گاه کم و گاهی بسیار، اما پیکره ی آن همچنان پابرجاست؛ همچون تار عنکبوتی سست، اما مقاوم… و از این رو است که می دانم اگرچه خوان ها را پایانی نیست، ولی در این مسیرِ بی نهایت، یک گام به عشق حقیقی نزدیکتر شده ام…

. . .

اکنون در آستانه ی سی سالگی، بر همان خاکی مسکن دارم که  فردوسی در آن می زیست. سی سال محنت او و من در یک سرزمین رقم خورد. به سی سال رنج او زبان پارسی رویین تن گشت و زوال ناپذیر؛ و عایدی من از این سی سال رنج، ایمانی  است رویین تن و جاودان…

«ایمانم،

تار عنکبوتی را مانَد

سست و لرزان به هر نسیم

ناگسستنی، در کشاکش تندباد ها…»

:) تولدم… مبارک… :)

آیدا، در مهدکودک مذکور

:) کیک تولدم :)

پی نوشت پست قبل، اینجا هم کاربرد دارد: و اکنون، پایان دهه ی بیست سالگی… ولی اگر گمان می کنید که قرار است زین پس، پشت یکان های صفر تا نهِ دهه ی بعدی زندگی من یک عدد ۳ قرار بگیرد، کاملا در اشتباهید! با پایان این دهه، شمارش سال های عمر من به صفر می رسد و دوباره شمارشی دیگر از نو آغاز خواهد شد…

از امسال تا همیشه، کیک تولد من تنها یک شمع خواهد داشت…

)حالا با این همه که من همیشه در مورد مسئله ی سن شوخی می کنم، چندان حساسیتی نسبت به آن ندارم؛ و اینکه از این به بعد می خواهم تنها یک شمع بر روی کیک تولدم بگذارم، به این علت است که از این شمع های عددی خوشم نمی آید؛ از طرفی ۳۰ عدد شمع هم که بر روی یک کیک جا نمی شود! و همچنین ظرفیت حجمی ریه ی من تنها برای خاموش کردن یک شمع کافی است!… ولی خداییش این عدد ۳۰ برای منِ فینقیلی! کمی ثقیل و گُنده! است… :)   )

پی نوشت: امسال دو عیدی با ارزش دریافت کردم… دوستی نگاشته هایم را سامان دادند و دوستی دیگر بهار را برایم به پیشکش آوردند… همان دوست عزیزی که در پی نوشت ثابت از ایشان یاد می کنم، این بار کل مطالب وبلاگم را در سال ۹۲ بصورت pdf در آورده اند که می توانید از اینجا دانلودش کنید… و دوستی دیگر نیز عکس هایی از ناب ترین لحظات بهار را به من هدیه  کردند… بی نهایت سپاسگزار هر دو دوست مهربانم هستم…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۹۲ پاسخ

آیدا در آینه…

کمی ناراحت شدم… نه، کمی بیشتر از کمی! به هیچ وجه دلم نمی خواست که سال جدید را بر روی تخت آغاز کنم. از یک هفته قبل برنامه ام را به گونه ای تنظیم کرده بودم که همه ی شرایط برای آمدن بر روی ویلچر و آغاز سال در کنار سفره ی هفت سین مهیا باشد و با همه ی خط و نشان هایی که سوزش برایم کشیده بود، من خودم را از هر لحاظ آماده کردم. حتی بِرِزِنت بالابر را در زیرم انداخته بودند و بندهایش به دستگاه وصل بود، ولی چرا هرچه کلید بالا و پایینش را می زدیم اَهرمش حرکتی نمی کرد…

«حتما شارژ باطری اش تمام شده؛ فقط کافی است که آن را نیم ساعتی به شارژ بگذاریم و آن وقت به قدری که من را از روی تخت بلند کند و بر روی ویلچر بنشاند شارژ خواهد داشت. بله، قرار نیست که من بر روی تخت بمانم؛ دور از سفره ی هفت سینی که تنها با من ده قدم فاصله دارد…»

. . .

دستگاه بالابر و ویلچر را از اتاق بیرون بردند و دوباره فرش را پهن کردند. چیزی به تحویل سال نمانده بود و بخاطر کلنجار رفتن با دستگاه، کلی زمان از دست داده بودیم. هنوز هیچکس آماده نبود و داشتند تصمیم می گرفتند که من را بر روی تخت بنشانند و سفره ی هفت سینی را که ناکامل و باعجله چیده شده بود، جمع کرده و به روی میز تختم منتقل کنند.

ولی نه… این کار برای آن سال هایی بود که من تسلیم شرایط بودم و تحت سلطه ی سوزش؛ آن زمانی که عید به کلی مفهومش را برایم از دست داده بود و حتی از آمدنش ناراحت بودم، چرا که سال تحویل را تنها مایه ی آزارم می دانستم؛ چون باید با این شدت سوزشی که دارم لباس رسمی و غیر راحت می پوشیدم و به زور لبخند می زدم… ولی از سال پیش همه چیز فرق کرده بود و من نمی خواستم در سالگرد انقلابی که سال گذشته به پیروزی رسانده بودم، مغلوب کلیدی بگردم که به تدبیرش امید داشتم!… کلید دستگاهی که برای فصل کردن آمده بود! برای جدا ساختن من از تخت، نه برای بیشتر وصل کردن من به آن… نه، من با این پیغمبر دروغین بیعت نخواهم کرد و خودم را به آن سفره خواهم رساند؛ فقط کافیست که این بار به تدبیر خود امید بندم…

. . .

می دانستم که اگر در زاویه ی درستی قرار بگیرم، آن طرحی که در ذهن دارم عملی خواهد شد. پس خواستم که تختم را آن طوری که می گویم جابه جا کنند. بعد از کمی عقب و جلو کردن تخت و به چپ و راست بردن آن، به آرامی سرم را بالا آوردم، گردنم را کمی چرخاندم و رو به رو را نگاه کردم. آنگاه چشمانم از رضایت درخشید و لبخند پیروزی بر لبانم نشست؛ در دل گفتم: «این هم، ” آیدا، در آینه!”» … و من به سفره ی هفت سین رسیده بودم…

 

در واقع من مثل همیشه و بطور عادی بر روی تختم نشسته بودم، ولی زاویه ی تخت را طوری تنظیم کرده بودند که انعکاس تصویرم در آینه ی میزی که هفت سین را بر روی آن چیده بودیم بیفتد. با این کار من نه در کنار سفره ی هفت سین، بلکه در بطن آن بودم؛ در مرکز آن؛ جزئی از آن…

دیگر چیزی به تحویل سال نمانده بود و من در میان سفره ی هفت سین لبخندی واقعی بر لب داشتم. البته همه ی این بیم و امیدها کمی روحیه ام را حساس کرده بود و همچنین این واقعه، برایم پیامی به همراه داشت که حال غریب و خوشایندی به من می داد، در نتیجه زمانی که شمارش معکوس لحظات پایانی سال از تلویزیون پخش می شد، اشکی در چشمانم نشست که نزدیک بود از کنترلم خارج شده و سرازیر شود… و آن اشک، اشک ناراحتی نبود؛ نوع خاصی از شادی را در خود داشت… شادی آمیخته با غرور! نوعی سرافرازی منقلب کننده…

با وجود این که من هیچگاه بر روی تخت راحت نمی نشینم و در حالت نشسته بر روی تخت نمی توانم تلویزیون نگاه کنم، زیرا در آن حالت سرم را به زور می توانم بالا نگاه دارم، ولی آن شب چندین ساعت به راحتی بر روی تخت نشستم و برنامه های نوروزی را تماشا کردم…

بعد از تحویل سال نیز هفت سین را به روی میز تخت من آوردند؛ آخر اطرافیانم می گفتند هفت سین بدون سنبل که نمی شود، می شود؟ (البته آن ها که نگفتند، من در دهانشان حرف گذاشتم؛ آخر می دانستم که حرف دلشان همین است و فقط نمی دانستند که چگونه بیانش کنند! بله… بگذارید بچه دلش خوش باشد! :) )

پس من هم دریغ نکردم و وجود خود را وقف شادی دل آنان کرده و با فروتنی تمام نقش سنبل را عهده دار گشتم…

. . .

آخر نفهمیدیم این دستگاه بالابر یکدفعه چه اش شد که از کار افتاد؛ ولی من گمان می کنم که زیر سر این ننه سرمای حسود باشد!

همین که شب قبل از عید نوشتم:

هلهله ی باد صبا را می شنوی؟

عمو نوروز به دروازه ی بهار رسیده است

یک قدم تا جوانه باقیست…

ننه سرما از بیم آن که من سَر و سِرّ و قرار و مداری با عمو نوروز داشته باشم، بالابر را دستکاری کرد تا من نتوانم به پیشواز عمو نوروز بروم؛ ولی نمی دانست که اگر او در فیزیکِ محض استاد است و می تواند با قوانین و محاسبات فیزیکی، جسم من را اسیر تخت سازد، من نابغه ی متافیزیکم و در بند نخواهم ماند! که گرچه فیزیکم بر روی تخت مانده، اما با باد صبا و عمو نوروز تور بهاره ای برقرار ساخته ایم و دست در دست و آواز بر لب، طبیعت را در می نوردیم…

که شاعر می گوید:

یارب چه خوشست بی دهان خندیدن / بی منت دیده، خلقِ عالم دیدن

بنشین و سفر کن که به غایت نیکوست / بی زحمت پا، گرد ِ جهان گردیدن… (بابا افضل کاشانی)

 

حالا ننه سرما باید شاهد این باشد که از حضور من، نفس باد صبا مشک فشان است و عمو نوروزِ پیر، دگر باره جوان گشته است! نسترن جام شادی به دستم می دهد و چشم نرگس به لِقایم روشن می شود…

(و چشم شما دوستانم روشن به عود کردن خودشیفتگی من!)

و از این رو است که اکنون ننه سرما عاصی گشته و کولاک خشمش زمین و زمان را می لرزاند… چرا که در برابر چشمان انتقام جوی خود دید که در کوران ناامیدی و انجماد شوق، به بوسه ی گرم عمو نوروز، همان بوسه ای که او به قدمت تاریخ انتظارش را می کشد، شکوفه ی لبخندی بر لبانم شکفت و در قلبم امید جوانه زد…

و من نیز دریافتم که نه یک گام، بلکه تنها یک بوسه تا جوانه باقی بود…

. . .

و شمارش معکوس آغاز شده است… دیگر چیزی باقی نمانده به پایان دهه ی بیست سالگی… ولی اگر گمان می کنید که قرار است زین پس، پشت یکان های صفر تا نهِ دهه ی بعدی زندگی من یک عدد ۳ قرار بگیرد، کاملا در اشتباهید! با پایان این دهه، شمارش سال های عمر من به صفر می رسد و دوباره شمارشی دیگر از نو آغاز خواهد شد…

از امسال تا همیشه، کیک تولد من تنها یک شمع خواهد داشت… ;-)

(حالا با این همه که من همیشه در مورد مسئله ی سن شوخی می کنم، چندان حساسیتی نسبت به آن ندارم؛ و اینکه از این به بعد می خواهم تنها یک شمع بر روی کیک تولدم بگذارم، به این علت است که از این شمع های عددی خوشم نمی آید؛ از طرفی ۳۰ عدد شمع هم که بر روی یک کیک جا نمی شود! و همچنین ظرفیت حجمی ریه ی من تنها برای خاموش کردن یک شمع کافی است!… ولی خداییش این عدد ۳۰ برای منِ فینقیلی! کمی ثقیل و گُنده! است… :) )

پی نوشت: من از کلیه ی مسافران محترم، در راه ماندگان، گرفتاران در کولاک جاده ها، و تمام کسانی که برف خانه نشینشان کرده عذرخواهی می کنم، بابت آنکه با ننه سرما به ستیزه پرداختم و باعث شدم که او هنوز نرفته، با سپاه عظیم سرما برای انتقام بازگردد… ولی نگران نباشید؛ خودم یک فوتش می کنم تا برود و با برف سال بعد بیاید! (برای این کار ظرفیت حجمی ریه ام خوب جواب می دهد!)

پی نوشت: از ملافه ی آویزان از تخت، از وسایل کُپه شده! در طبقه ی پایین میز هفت سین، از آن فندک جا مانده بر روی میز، رومیزی نامرتب، صندلی ناصاف، و ساقه های کوتاه نشده ی گل ها، کاملا مشخص است که دقایق واپسین سال را در عجله و آشفتگی گذراندیم. امیدوارم اسب امسال نه از روی عجله، بلکه به قصد پیشتازی و سبقت گرفتن در نِیل به اهداف، برایمان بتازد… و برای همه…

(یعنی به جای آبرو داری! آنچه که از به هم ریختگی و درهمی میز در عکس پیدا نیست را هم من با اشاراتم هویدا ساختم :) )

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۶۸ پاسخ

سال نو مبارک :)

تقدیم به همه ی دوستانم…

 

سال نو مبارک…

:)

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۵۷ پاسخ

آسمانِ آن روز!

آمبولانس به سختی پیچید و تکان شدید آن مرا که در افکاری ضد و نقیض می لولیدم به خود آورد؛ در آن مسیر آشنا که من را یک بار خندان، بار دیگر بی حال، و این دفعه نگران و مشوش به سوی بیمارستان هدایت می کرد و هیچ کس نمی دانست که چند بار دیگر و هر بار با چه احوالی این مسیر گَز خواهد شد. درختان مسیر، خطوط جاده، جدول ها، مغازه ها، پرندگان جَلد آن اقلیم، همه و همه دیگر آن آمبولانس و محموله اش را می شناختند، ولی من از پس شیشه های مات آمبولانس تنها نگاهم با نگاه آسمان آشنا بود…

نگران از احتمال شنیدن دوباره ی نظرات غیرمنطقی که از سر بی مسئولیتی داده می شد و گوش هایم در این ده سال مالامال از آن بود و ظرفیتش تکمیل… که تنها بسنده کنند به گفتن: «وضعیتت چندان هم بد نیست. برو تحمل کن، بهتر می شود.»… مانند آن دکتری که یک بار در جوابم گفت: «ما صلاح دانستیم که این لوله (تی تیوب) را عوض نکنیم»

«باشد، ولی من به ساکشن عمقی نیاز دارم. این لوله کوتاه است؛ به نایم آسیب میزند. با این وضع باید چه کار کرد؟»

«خب ساکشن عمقی نکن.»

«نمی شود… من دیافراگمم قدرت ندارد. ترشحات از یک حدی بالاتر نمی آیند.»

با بی تفاوتی: «چرا می شود… سوند را کمتر ببر داخل…»

«این من هستم که ده سال است دارم ساکشن می کنم!»

با لجاجتی کودکانه، در حالی که به بیماری اشاره می کرد که مشکلش با من فرق داشت: «من هم ده تا مریض مثل تو دارم…»

نگاهی عاقل اندر سفیه بر وی انداختم و گفتم: «مریض با مریض فرق می کند…»

و دیگر ادامه ندادم؛ چرا که یادم آمد او همان کسی است که ساعتی پیش در اتاق عمل به پزشک ارشد می گفت: «تی تیوب رو از این سوراخ کوچیک چطوری ببریم داخل!!!» پس دیگر چیزی نگفتم، چرا که جوابش خاموشی بود…

البته می دانستم که همه مثل هم نیستند. که همه شانه خالی نمی کنند. که تنها کسی که توانایی انجام کاری را ندارد از آن طفره می رود… و پزشکان من از این دست نبودند، ولی مشوش بودم از اینکه اگر برای بار دیگر لوله را عوض کردند و باز هم نشد… که حالا در این صورت تکلیف چیست…

و ناراحت بودم از تشویش مادر و پدر… و غصه دارِ…

آمبولانس تکان سختی خورد و نگاه مرا که به ناکجا دوخته بود متوجه آسمان کرد. آسمانی که نه سپید بود، نه آبی، نه کبود… به آن چشم دوختم و با خود اندیشیدم: «آسمون همه جا یک رنگه» ولی ناگاه چیزی در درونم پوزخند زد و این عبارت بر زبانم جاری شد: «آسمانِ همه جا یک رنگ نیست!»

چقدر بنظرم این جمله آهنگین آمد و ملودی اش در درونم شوری برپا کرد. به ناگاه آرام شدم و با تکرار آهنگین آن لبخندی محو بر لبانم نشست. فارغ از تمام نگرانی ها، به جای گوش سپردن به ولوله ی افکار شوم، آمیخته با موسیقی گوشخراش خس خس سینه ام، آن جمله را زمزمه می کردم و تمام وجودم می خواست که از آن شعری بسازم، ولی استعداد قلیلم در سرودن شعر، ذهن و احساسم را همیاری نمی کرد…

و پیوسته آن جمله را زیر لب زمزمه کردم، تا زمانی که در اتاق عمل برای بار چهارم بیهوش شدم…

. . .

پس از سه سال تنفس دشوار و نفس های عذاب آور در آن چند روز آخر، سرانجام در فضایی مملو از آواز مترنم نسیمی که از سینه ام بر می خواست، آمبولانس این بار مرا در مسیر دیگری می برد. در مسیری که آسمانش رنگ دیگری داشت… مرا می برد به سوی کشف آسمان هایی نو…

و عاقبت در زیر آسمانی دیگر، ذهن و احساس، غلیانی بر استعداد قلیلم انداخت و آن جمله شعری شد که وصف حال آن روز و آسمانی است که نه سپید بود، نه آبی، نه کبود…

لاجوردی نگاهم عشق نیست …

آسمانِ همه جا یک رنگ نیست!

آسمان رنگ دل است

آسمان رنگ نگاه است و نگاه

آینه ی رنگ نمای دل تو

دل که عاشق باشد

نیلی رنگ نگاهت، آسمان را مانَد

دل که غمگین و حزین

آسمان تیره و تار

چشم ها سردِ کبود…

آسمان بوم سپیدی است به اندازه ی دل

هرچه از دل بتراود

قلم مژگانت رنگ زند

آسمان رنگ دل است و دل من بی رنگ است

عشق و نفرت؛ غم و شادی

رنگ بی دردی و درد

طیف ها در هم تنیده

رنگ خنثی سکوت

می چکد از مژگان

آسمانم همه جا بی رنگ است

نه سپید و نه سیاه

و دلم چون دریا

آبی و بی رنگ است

لاجوردی نگاهم عشق نیست

رنگ طوفان دل است

و غم چشمانم، یَشم شادی دارد

درد من سوسنی بی دردی است

دل من ملغمه ی احساس و …

عشق و نفرت؛ غم و شادی

رنگ بی دردی و درد

طیف ها در هم تنیده

رنگ خنثی سکوت

می چکد از مژگان

نه سپید و نه سیاه

آسمانم همه جا بی رنگ است…

اکنون آسمانم چه رنگی دارد؟ نمی دانم…

شاید هم آسمانم همیشه بی رنگ است؛ چرا که من حقیقتا ملغمه ی احساسم. عاشق پیشه ای هستم از عشق گریزان (عشق در مفهوم کلی آن، نه صرفا از نوع مخاطب خاص!)… غم دارم و شاد می زی ام… بر درد، لبخند بی دردی می زنم… بی قراری صبورم، و صبوری بی قرار…

و به گمانم بی رنگی چیز بدی نیست و اصلا به مفهوم تلخی که در این شعر دارد نمی باشد. شاید بی رنگی، رنگ آرامش است…

نمی دانم… شاید آسمانم بی رنگ باشد؛ ولی می دانم که یکی از معانی اسم “آیدا” می شود… “خوشحال”…

:)

پی نوشت: می گویند که آیدا کوچولو تصادفا در میان بزرگان بُر خورده است و اکنون نظر شما را می خواهند که آیا او را بعنوان نخودی جمع به رسمیت بشناسند یا نه… در نظرسنجی سومین دوره ی انتخاب برترین وبلاگ سال شرکت کنید و به جامعه ی وبلاگ نویسان لطف کرده، دست به دست هم دهید و این نخود هر آش را غربال کنید! :)

آغاز نظرسنجی از ساعت ۲۲ امشب، شنبه ۲۴ اسفند، به مدت ۷۲ ساعت در اینجا

پی نوشت: نشد من سوار آمبولانس بشوم و یک داستانی با این آسمان نداشته باشم!

راستی، همچین می گویم: « برای بار چهارم بیهوش شدم…» که دل همه کباب می شود! :) نه دوستان، خودتان را ناراحت نکنید، من از بیهوشی خوشم می آید! جداً می گویم، خیلی بامزه است…

و اینکه… ممکن است کسانی در دل بگویند: «مگر تو دکتری که تشخیص دکتر متخصص را زیر سوال می بری؟!”

در نتیجه، ذکر این مطلب را لازم می دانم که بگویم؛

اگر پزشک، بیماری ها را می شناسد، بیمار با بیماری اش زندگی می کند؛ در یک کالبد، و بیماری خود را، صرفا بیماری خود را، بهتر از هر کسی می شناسد… همانطور که روز اولی که تی تیوب معدوم سابق را برایم گذاشتند، هشدار دادم که من نیاز به ساکشن عمقی دارم، این لوله کوتاه است و به نایم آسیب می رسد؛ ولی گفتند: «نه، ما اینطور صلاح می دانیم…» و دیدند که آفتاب آمد دلیل آفتاب… و حاصل این صلاحدید، سه سال تنفس دشوار، تشکیل چند وب و افزایش وسعت تنگی بود…

نظر بیماری  با بیماری مزمن، هرچقدر هم که  بی اساس و  غیرعلمی به نظر برسد، ارزش تامل و بررسی را دارد؛ همانطور که اسوه ی اخلاق پزشکی، گوهر نایاب انسانیت، دکتر قریب بزرگوار می گوید:

«پیش از معاینه ی بالینی به دقت به اظهارات بیمار گوش کنید.حقیقت اینست که باید به حرف های بیمار گوش داد.اگر چه بی ربط به نظر برسد.پزشک حاذق کسی است که از بیان سخنان بی ربط یک حلقه ی کلیدی مرتبط پیدا می کند…»

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۴۴ پاسخ

آنچه گذشت!

والا دوستان، جریان از این قرار بود که در پی چند روز قطعی اینترنت و کوتاهی دستمان از زمین و زمان، حوصله مان سر رفته بود و با خود گفتیم که چه کنیم و چه  نکنیم و حالا که بیکاریم یک سر برویم همین بیمارستانی که بغل گوش مشهد است! و می گویند در دفع شر و سرکوب عناصر مزاحم و اشغالگر استراتژی های به روز و کارامدی دارند، تا هم وقتمان را گذرانده باشیم و هم اینکه طی عملیاتی غافلگیرانه آن لوله ی کذایی را که مدیدی است گلویمان را سخت چسبیده  و بلاد نای و حنجره ی اینجانب را به تصرف خود در آورده بیرون کشیده و معدوم نماییم، ولی نمی دانستیم که نایمان سخت دلبسته ی این ملعون است و الم شنگه! راه می اندازد… هر چند طفلکی ها حق داشتند؛ سه سال زندگی مشترکشان ثمر داده بود و چند وب کوچولو و یک تنگی جدید تخس و شیطان حاصل این وصلت شوم بود…

(وب، بافت اضافه ای است که در  نتیجه ی تحریک برخورد  سوند ساکشن با جدار نای، در نایم ایجاد شده  است.)

البته روایت دیگری هم من باب این جریان نقل شده است که می گوید: ما رفتیم عمل شویم، اما عملی شدیم!

کلا می دانید که روایت زیاد است، ولی اغلب مستند نمی باشند…

. . .

بله… سرانجام آسمان با ما سر سازش گذاشت و حتی به جبران رذالت های دفعه ی گذشته، خود شخصا آستین همت بالا زده و ابر به ابر و نسیم به نسیم بدون آنکه آب در دلمان تکان بخورد، ما را در مسیر سربگون! خویش هدایت کرد و آرام و باملایمت به زمینی نشاند که به زوی فهمیدیم فصل تخم شر ریزی اش به تازگی تمام شده و آبستن بلایا است!

سفر بسیار خوبی را شروع کردیم و کار ها همگی طبق برنامه پیش می رفت، ولی همین که عزم بیمارستان  را داشتیم گویی روزگار از خواب غفلت بیدار شده و شاکی گشت که: «مگر شهر هرت است که این آیدا دارد برای خودش راست راست می چرخد!» آنگاه با چهره ای غضبناک رو به آسمان کرده و وی را مورد عتاب قرار داد: «ای بی عقل، مگر هفت طبقه ات را اجاره داده ای! نمی بینی؛ نمی فهمی که این آیداست، جانشین انوری؟!»  همان شاعر نگون بختی که می سراید:

هر بلایی کز آسمان آید / گرچه بردیگری قضا باشد

به زمین نرسیده می گوید / خانه انوری کجا باشد… :)

و خطاب به زمین غرید: «مگر به تو سفارش نکرده بودم که در مسیر آیدا، راه راست و مستقیم قدغن. پس پیچ ها و چاله چوله هایت کو؟» آنگاه خود دست به کار شد و چینی به زمین انداخت و مسیر قدمهایمان را ناهموار ساخت؛ نیشتری هم به خرجین بلایای آسمان زده و باران عجایب و  غرایب، نرم  نرمک بر سرمان باریدن گرفت…

یکشنبه ۴ اسفند قرار بر عمل بود و عصر روز قبل یعنی عصر شنبه قصد عزیمت به بیمارستان را داشتیم و از صبح همان روز هنوز چشم باز نکرده خود را در میدان بازی مار پله ای که روزگار برایمان تدارک دیده بود، در محاصره ی اژدرهایی با نیش هایی برآمده و زهرآگین یافتیم!

شب قبلش شاد و شنگول خوابیده باشی و صبح روزی که عزم بیمارستان را داری از خواب برخیزی و ببینی که تب کرده  ای! که اگر این  تبی که نمی دانی از کجا آمده کنترل نشود، برنامه ی عمل نیز به هم خواهد خورد. که تازه در بیمارستان برچسب عفونت هم بر تو خواهند زد و کلی آزمایشات غیر لازم  خواهند گرفت. خلاصه شنبه صبح با طنین صدای “ها ها ها ها” ی روزگار بیدار گشتیم؛ و البته من هم که کم  نمی آورم، در جوابش یک “هه هه  هه هه” ی تمسخر آمیز سر دادم و …

اینطور که من دارم تعریف می کنم، حاصل کار از حجم سفرنامه ی ناصرخسرو متجاوز خواهد شد… بهتر است کمی خلاصه تر بگویم…

دوستان، نشان به آن نشان که برای تعویض یک تی تیوب، چهار بار پایمان به اتاق عمل باز شد و دفعه ی آخر به لقب “سرجهازی اتاق عمل” مفتخر گشتیم… قصد داشتم که اگر برای بار پنجم گذارم به اتاق عمل بیفتد خدمت رئیس بیمارستان درخواست بدهم که مرا بعنوان بیمار استخدام کنند! و رسمی اتاق  عمل شوم…

البته ارزش کار پزشک  هایم را پایین نمی آورم؛ تعویض تی تیوب  چندان هم کار ساده ای نیست، خصوصا با وضعیتی که نای من داشت. اتفاقا عمل  اول خیلی هم تهاجمی  بود!  حالا  به روی هیچکس نیاوردم، ولی طی برونکوسکوپی تکه ی کوچکی از دندان جلویی ام شکسته است؛ هرچند که به چشم نمی آید… بعد از عمل، دهانم پر  از زخم بود و هیچگاه بعد  از  تعویض تی تیوب اینقدر درد نداشتم. البته آن مسکنی که برایم  تجویز شده بود و با  لبخندی  ملیحانه به من چشمک می زد را  تزریق  نکردم، آخر اعتقاد بنده بر این است که آدم تا از  درد آخش در نیاید، آن هم آخ ممتدش! نباید مسکن بزند. البته اعتقادم بر این بـــــــــود؛ بعد از بیهوشی های مکرر با مخدرهای اعلا! (جنس خوب :)   ) مطمئن نیستم که هنوز هم بر سر این عقیده باشم… ولی  عژیژانم، فکر بد نکنید… به همان اوشتا  کریم بالا شرمان قَشَم که پاک پاکم… :)

یعنی لحظه شماری می کردم که آن  تی تیوب را از نایم خارج سازند تا ببینم واقعا مشکلش چه بوده که اینقدر اذیت می کرد. انتظار داشتم که انتهای لوله هفت هشت دوری پیچ خورده باشد! یا دستکم کج و معوج شده و پر از چاله  چوله و خلل و فرج باشد؛ ولی وقتی که آن را دیدم بطرز حیرت آوری سالم بود و نو، مثل روز اولش… تازه فهمیدم که همه چیز زیر سر نایم بوده است و باعث و بانی همه ی این دردسرهایی که ذکر کردم و در  این سه سال مدام غُرشان را  می زدم این نای آب زیر کاه است…

می خواستم از آن تی تیوب عکسی بگیرم؛ ولی در عمل سوم، آن را به اتاق  عمل  احضار کردند و  برای  همیشه در همان جا بازداشت شد! اول گمان می کردم که برای  آرام کردن نایم آن را فرا خوانده اند. آخر نمی  دانید  که، وقتی حکم طلاق نای من و آن تی تیوب جاری شد، همانطور که نایم خون می گریست، وب کوچولوهایش را از آغوشش جدا کردند و آن را اجبارا به عقد تی تیوب دیگری  در آوردند… خداییش برخورد بی رحمانه و دردناکی بود؛ تا ۲۴ ساعت درد داشتم! :) البته این را در نظر نگرفته بودیم که نای های قرن بیست و یکم زیر بار جبر نمی روند… نای من هم لوله ی جدید را به خود راه نداد، آن را پس زد و بیرون انداخت…

باز من شروع کردم به داستان پردازی… قرار بود خلاصه بگویم…

عمل دوم جنبه ی تشخیصی داشت که طی آن مشخص شد که تنگی، تی تیوب را پس زده است. قرار بر  این شد که تا فردای آن روز صبر کنیم تا تی تیوب  دیگری که در مشهد داشتیم را شبانه با اولین پرواز برایمان بفرستند و روز بعد  تی  تیوب جدید را، این بار کمی  بلندتر بریده و بیشتر از تنگی  رد کنند. ولی فرصت نشد؛ دچار  تنگی نفس شدم و نیم ساعت بعد دوباره در اتاق عمل بودم. قرار  بود موقتا برایم تراک بگذارند تا لوله از مشهد برسد، ولی در اتاق عمل یک تی تیوب مناسب، اما زشت و بدقواره! پیدا شد و آن را به  ایده آل ترین حالت ممکن برایم گذاشتند. ولی مگر نای من از حق خود می گذشت!  دوباره شروع کرد به بد  ادایی که این تی تیوب لنگش دراز است! و جگرگوشه  اش، تنگی هم بهانه می گرفت که من بابا لنگ دراز نمی خواهم…

در واقع آن لوله کاملا از تنگی رد شده  بود و این  خیلی ایده آل بود، ولی بلندی آن سبب شده بود  که فاصله اش با محل انشعاب دو نایژه (کارینا) کم شده و در نتیجه در بعضی  پوزیشن ها بازدمم دچار  اشکال باشد.  قرار بر این شد که چند روزی صبر کنیم تا شاید با رفع  تورم  و التهاب های ناشی از  سه بار  برونکوسکوپی پی در پی، مشکل برطرف شود؛  که نشد و برای  بار  چهارم اتاق عمل و برونکوسکوپی و ایندفعه با چند میلیمتر کوتاه کردن  همان لوله، بالاخره نای من رضایت داد و بله  را  گفت…

فعلا که از این  تی  تیوب راضی هستم و  تنها  دو  ایراد  دارد که قابل چشم پوشی است… اول آنکه کمی بدقواره است!  البته دکترم شاخه ی بیرونی اش  را که مثل چنار بر روی گردنم سبز شده بود کوتاه  و هَرَس! کردند، ولی دریچه  اش از آن کله گنده هاست!  و زیر بار زور نمی رود! و این همان ایراد دوم است که  دریچه  اش درست بسته  نمی شود و مدام باز شده و بیرون می پرد. دریچه نسبت به قطر لوله کمی بزرگ است و برای همین کامل داخل  نمی رود؛ که البته چندان مهم نیست…  بگمانم  لوله ی بی نوا از دست بدخلقی های نای من عاصی می شود، آمپرش می  زند بالا و هی در را  باز  می  کند تا کمی هوا بخورد!

و البته به گمانم که شاخه ی بالایی تی تیوب نیز از حد معمول بلندتر است، زیرا در حالت درازکشیده که سرم را به راست می چرخانم، و در هنگام خمیازه و همینطور خنده ی بلند کمی فشار می آورد و ایجاد درد می کند. تی تیوب های قبلی هم چنین دردی را ایجاد می کردند، ولی خُب  نه  همیشه… مهم نیست، لابد اندازه است دیگر…

. . .

در بیمارستان چند اظهار نظر مرا شوکه کرد! اول آنکه در سونوگرافی ای که به منظور چکاپ سالانه انجام  دادم، در کلیه ی سمت راستم مقداری رسوب دیده شد. چیزی که با  توجه به رژیم غذایی ام و مراقبت هایی که نسبت به این موضوع انجام می دهیم اصلا  انتظارش را نداشتم. انگار من باید تمامی عوارض ضایعه ی نخاعی را تجربه کنم. فردا باید پست بگذارم: “اندر احوالات کلیه و مجاری ادراری”؛ “اندر احوالات سیستوستومی”؛ “اندر احوالات…”

دومی آن بود که بعد از اولین برونکوسکوپی مشخص شد که تنگی نایم پیشرفت کرده است؛ که البته طبق شواهد و تظاهرات سه سال گذشته انتظارش می رفت؛ هرچند که باورش نمی رفت… “اندر احوالات تنگی نایژه ها، نایژک ها، انسداد کیسه های هوایی، اسپاسم ریوی، آتروفی لُب میانی ریه ی راست (این یکی را از خودم در آوردم! نمی دانم که اصلا چنین چیزی هم داریم؟ نه نداریم! چون بافت ریه عضله نیست که آتروفی شود… ولی می گذارم باشد، برای اَنوریِ زمانه هیچ چیز نامحتمل نیست!)”

و  آخر آنکه من گمان می کردم که تنها دو تنگی دارم که اگرچه  وسعت دارند، ولی پیوسته اند. حالا می دانم  که تنگی هایم پراکنده اند و وسیع؛ یا به عبارتی: “نه دیگه، این واسه ما نای نمیشه…”

“اندر احوالات پیوند نای…” که البته پزشکم فرمودند که تا احوالات دیافراگمت رو به راه نشود، کاری به احوالات نایت نداریم… و پیوند نای هم  هنوز موجودیت ندارد و در دست ابداع می باشد!

. . .

جهت توضیح روایت دوم باید بگویم که طی این بی هوشی های پی در پی و ضیافت جنس اعلا و ساقی دست و دل باز، و … اُور دوز کردیم و حسابی عملی شدیم… الان مشکل خاصی نداریم به غیر از آب ریزش بینی، بدن درد، خارش، و…

واقعا برای  خودم هم عجیب بود که بعد از آن ۱۲  روز سخت حالم خوب باشد و تنها افت فشار مختصری داشته باشم. ولی مادر و پدرم که در این مدت استرس زیادی را متحمل شده بودند، بعد از آخرین  عمل و ختم به  خیر شدن ماجرا، کم کم وجودشان خستگی  را  بروز داد. پدرم که ۳۰ سال است بیماری  فشار خون دارند و  در حالت نرمال  و مطلوب فشارشان ۱۵ بر روی ۱۰ است، بعد از عمل آخر، وقتی که  به  محل  اقامتمان برگشتیم فشارشان به ۱۱ بر روی ۷  تقلیل یافت! و چند ساعتی گیج بودند… حق دارند، چند بار شرایط بسیار نگران کننده شد. بخصوص برای عمل سوم که مرا با تنگی نفس بردند و بعد عمل هم تا دو ساعت هوشیاری کامل نداشتم و در خواب بودم و پرستاری که نمی توانست نبضم را پیدا کند و خلاصه… حسابی ترساندمشان…

مادر و پدر  بعد  از گذشت یک هفته  هنوز هم خسته اند  و پریشان… من  همیشه گفته ام که اطرافیان بیمار از خود بیمار شرایط دشوار  تری دارند…

شب قبل از بازگشت، آنقدر بی قرار رفتن بودم و دلم  می خواست هرچه  زودتر به خانه  برسم که تحمل تختی که بر روی آن بودم را نداشتم، ولی صبح روز  رفتن به ناگاه دلم برای بعضی کس  ها و بعضی چیزها تنگ شد… دلم گرفت و شوق رفتن در وجودم ماسید و به محض رسیدن به  مشهد، غربتی که می گویند این خاک دارد و من تابحال لمسش نکرده  بودم، به  استقبالم آمد… حس نا آشنایی داشتم و وقتی به خانه برگشتم احساسم مانند احساس روزی بود که پس از تصادف و  ۱۱ ماه  دوری از کاشانه ی خویش دوباره به منزل بازگشتم… آن حس تا روزی که در آن خانه بودم با من بود و دیگر هیچگاه نتوانستم با خانه ی کودکی هایم غرابت حاصل کنم، ولی  خداراشکر که این بار بعد از دو سه روز این حس برطرف شد…

این هم شرح بسیار بسیار مختصر! احوالات اینجانب… امیدوارم رفع تقصیر شده باشد… قصد نگران گذاردن دوستان را نداشتم و قرار بود یک هفته ای برویم و برگردیم، ولی چنین شد که گیر افتادیم!

پی نوشت: از آن جایی که این ترم خیلی از دروس عقب افتادم، فاصله ی آمدن هایم کمی طولانی خواهد شد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۴۱ پاسخ

اندر احوالات جدا شدن از دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور)

سلام دوستان عزیزم

درست این است که علت غیبت نسبتا طولانی ام را که موجب نگرانی دوستان شد توضیح بدهم؛ ولی پستی که امروز می گذارم ضرورت دارد که در پی دو مطلب گذشته قرار بگیرد. در نتیجه اکنون این مطلب را قرار داده و در چند روز آتی در مورد عدم حضورم توضیح خواهم داد… :)

پیروی مطالب دو پست گذشته (۱ و ۲)، آنچه که در این مبحث مورد نظر من است، مسئله ی بغرنج جدا شدن بیمار از دستگاه تنفسی می باشد که بنظر منی که تجربه اش را داشته ام سخت تر از هر ترک اعتیادی است!، زیرا این دستگاه علاوه بر وابستگی جسمی ای که از طریق ضعیف کردن و تحلیل بردن عضلات تنفسی، حاصل از تنفس غیرفعال یا پَسیو (passive) در بیمار ایجاد می کند، وابستگی شدید روانی را نیز در پی دارد.

من که با تمام جنبه های بیماری ام، حتی سوزش (دردهای نوروپاتیک)، کنار آمده ام، و به گفته ی دیگران آدم محکم و بیمار انعطاف پذیر و منطقی ای بوده ام، هنگام جدا شدن از ونتیلاتور به هیچ وجه من الوجوه همکاری نمی کردم.

در این میان یک عامل ترس است که حاصل وابستگی جسمی به این دستگاه است و منطقی است، ولی وابستگی روانی پیچیده تر از این حرف هاست. اگر فقط مسئله ترس و وابستگی جسمی بود، این کار به این دشواری نمی شد.

متاسفانه افراد ناآگاه این وابستگی روانی را به تنبلی و بی ارادگی بیمار تعبیر می کنند و بر اساس این برداشت غلط، به گمان آنکه برای جدا کردن چنین بیماری از دستگاه باید جدیت به خرج داد، متوسل به زور می شوند.

بد ترین روش آنست که با سرکوفت زدن به بیمار بخواهند او را مثلا به غیرت بیاورند،

«می دانی، تو هیچ چیزت نیست. فقط تنبل شده ای. خودت را الکی به ناتوانی میزنی. همه اش تنبلی است…»

یا احساساتش را تحریک کنند،

«ببین پدر و مادرت را… گناه دارند. بخاطر آن ها دست از تنبلی و خودخواهی بردار…»

و یا با قهر و غضب و تهدید آمیز با او برخورد کنند،

«اصلا زیادی لوس شده ای. از بس نازت را کشیدیم و به حرفت گوش کردیم… این بار از دستگاه جدایت می کنم و می روم دنبال کارم. تا ده دقیقه هر چه خودت را به موش مردگی بزنی کسی نیست که دلش بسوزد. مجبوری خودت نفس بکشی…»

و بدتر از همه مقایسه ی بیمار با بیماری دیگر است که موفق به جدا شدن از دستگاه شده است،

«از مریض تخت بغلی یاد بگیر. از تو بچه تر است، ولی همکاری کرد و از دستگاه جدا شد… »؛ یا «فلان بیماری داشتم که وضعش از تو بدتر بود. فقط مثل تو تنبل و ترسو نبود و از دستگاه جدا شد…»

تا حدی با توسل به روش فوق، ناآگاهان در آی سی یو های مشهد و تهران هر چه کردند نتوانستند مرا از دستگاه جدا کنند، البته عدم موفقیت شان بیشتر بخاطر نداشتن علم کافی و اشکالات اساسی در کارشان بود که ذکر خواهم کرد…

مهمترین اشتباهشان آن بود که با آنهمه داروهای ضد اسپاسم (شل کننده ی عضلات) و آرامبخش های قوی که آن ها هم خاصیت شل کنندگی دارند، انتظار داشتند که دیافراگم من دوباره فعال شود. دیافراگم یک عضله است و دیافراگمی که عملکردش به دلیل اختلال عصبی و چند ماه وابستگی مطلق به دستگاه تضعیف شده، تحت داروی ضد اسپاسم نباید هم عکس العملی نشان دهد.

من خود، این موضوع را وقتی فهمیدم که دو هفته پس از ترخیص از بیمارستان بخاطر گلو دردی که داشتم دکتری از درمانگاه نزدیک محل اقامتمان به دیدارم آمدند و وقتی لیست بلندبالای داروهایی که مصرف می کردم را دیدند، متعجب شدند و به جز آنتی بیوتیک ها همه را حذف کردند. چند روز پس از قطع داروها، هم بیست ساعت خواب من در شبانه روز! تعدیل شد و به ده ساعت تقلیل یافت و هم به تدریج عضلاتم قدرت گرفته، در پاهایم اسپاسم پدیدار شد و دست چپم شروع به حرکت کرد، و هم بر روی شکمم در ناحیه ی دیافراگم حرکتهای ضربانی ای ظاهر گشت. که البته این حرکات ضربانی هنوز هم هست و من آخر نفهمیدم که چیست…

منی که وقتی برای ساکشن کردن از دستگاه جدایم می کردند حتی فرصت نمی شد که سوند ساکشن را در کاورش بگذارند، زیرا از نرسیدن اکسیژن بی هوش می شدم، بعد از قطع آن داروها، پس از هر بار ساکشن کردن به زور اطرافیان و من بمیرم تو بمیری آن ها! تا ده دقیقه از دستگاه جدا می ماندم. پیش خودمان بماند، بیشتر هم می توانستم، ولی خودم را به موش مردگی میزدم. کلا من از روز اول بیماری هیچگاه نه خودم را لوس کردم و نه تمارض کرده و خودم را به موش مردگی زده ام، الّا سر جدا شدن از دستگاه… آخر دووشتان، نمی دانید که، بدمصب، این اعتیاد، بد دردی است… :)

و دومین اشکال کارشان آن بود که دانش کافی برای تنظیم دستگاه را نداشتند. واقعا می توان گفت که این کار را به درستی بلد نبودند. برای جدا کردن بیمار، دستگاه باید طوری تنظیم شود که ریه و دیافراگم نیز فرصت مشارکت در تنفس را داشته باشند نه آنکه صد در صدِ تنفس به عهده ی دستگاه باشد. و یا دستگاه را طوری تنظیم می کنند که بیش از توانایی ریه از آن کار می کشد و بیمار پس از تحمل چندین ساعت فشار، تنگی نفس عذاب آور و تلاشی عبث سرانجام دچار کمبود اکسیژن شده و به ناچار دوباره تحت عملکرد صد در صد دستگاه قرارش می دهند. (شاید هم بلد بودند و چون امیدی به احیای سیستم تنفسی من نداشتند، عملکردشان تحت شعاع قرار می گرفت…)

البته همه روزه در آی سی یو ها بیمارانی هستند که توسط همین متخصصان و تحت همین روش های نه چندان درست، از ونتیلاتور جدا می شوند؛ مقصود من بیشتر در ارتباط با بیمارانی است که برچسب محال بر آن ها می زنند. بیمارانی که قربانی تظاهرات بالینی شده و تحت تشخیص های فرمولی قرار می گیرند و بواسطه ی آن، شانس درمان و بهبودی را از دست می دهند… همانطور که اگر ما تسلیم و خام چنین تشخیص هایی می شدیم، من هنوز هم با دستگاه تنفس می کردم، البته اگر زنده می ماندم…

بطور کلی جدایی از ونتیلاتور برای کلیه ی بیماران، شامل هر دو نوع وابستگی جسمی و ذهنی می شود، حالا به درجات و شدت و ضعف متفاوت؛ از این رو در طی پروسه ی جدا کردن بیمار از دستگاه، تنها گذاشتن وی به امید مانیتورها و آلارم هایی که غالبا به موقع هشدار نمی دهند، کاری بسیار نادرست و پر ریسک می باشد. نادرست از آن رو که احساس خوفِ حاصل از تنهایی و جدا ماندن از دستگاهی که بیمار تا کنون آن را رشته ی حیات خود می دانسته، از لحاظ روانی وِی را منفعل می سازد. پر ریسک بدین جهت که بیماری که برای مدتی با دستگاه تنفس کرده و غالبا طبق سنت آی سی یو! دچار عفونت ریه است، در هر صورت دچار ضعف تنفس می باشد و عضلات تنفسی ای که می خواهند پس از مدتی دوباره بصورت مستقل و خودکار، کل بار تنفس را عهده دار گردند می توانند تحت تاثیر خستگی بیمار، اضطراب وی، و تجمع ترشحات، دچار اختلال شوند و بیمار را در شرایط بحرانی قرار دهند که در نبود پرستار یا مراقب، صدمات جبران ناپذیری به بیمار وارد شود.

از آن جایی که متاسفانه بیمارستان ها بعلت نداشتن پرسنل کافی، قادر نیستند آنطور که باید به بیماران رسیدگی کنند، در اینجا بار دیگر لزوم اجازه ی برخورداری بیمارانِ کاملا ناتوان از تحرک و تکلم، از پرستار یا مراقبی اختصاصی در بخش هایی همچون آی سی یو که حضور همراه برای بیمار قدغن می باشد، اهمیت می یابد.

پی نوشت: این مطلب قبلا نوشته شده و آماده ی آپ کردن بود که قطعی و قحطی اینترنت مانع از آن شد. در صورت آپ کردن به موقع این مطلب قصد داشتم احتمال غیبت دو هفته ای ام را اطلاع بدهم، ولی نشد و نگرانی دوستان و شرمندگی بنده را در پی داشت… به تدریج پاسخگوی کامنت ها و محبت شما دوستان خواهم بود.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۲۲ پاسخ

:)

سلام دوستان عزیزم

ببخشید که بی خبر و نگران موندین…

حالم خوبه و در دو سه روز آینده میام :)

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۱۹ پاسخ

فرشته خویان (۳ – قسمت دوم)

سرانجام آقای دکتر حبیبی، متخصص بیهوشی، درمان من را با همه ی ریسک ها، نگرانی ها و دردسرهایش پذیرفتند و پس از آنکه ما به دستور ایشان یک دستگاه پالس اکسیمتر «۱» و یک دستگاه بخور سرد «۲» تهیه کردیم، کار جداساختن من از دستگاه توسط تیم دو نفره ی ایشان و آقای بگجانی (ایشان اکنون دکترای پرستاری دارند.) آغاز گشت…

این دو انسانِ به واقع شریف، بدون هیچ چشمداشتی، با دریافت کمترین حق درمان ممکن، بیشترین تلاش خود را کردند، برایم جان گذاشتند… انگار که خواهر خودشان باشد…

آقای بگجانی با وجود مشغله ی بسیار و کار در بیمارستان و تدریس در دانشگاه، روزی چندین ساعت را در کنار من می گذراندند. آقای دکتر حبیبی هم هر روز عصر دو سه ساعتی به دیدنم می آمدند. من را به تناوب از دستگاه جدا می کردند و هر بار چند دقیقه بیشتر از مرتبه ی قبل… برای آنان روح و روانم در اولویت قرار داشت، چراکه می دانستند بیمار بیش از وابستگی جسمی به ونتیلاتور، به آن وابستگی روحی و ذهنی دارد. در نتیجه در طول مدتی که از دستگاه جدا می شدم سعی می کردند که با شوخی، با حرف، با حوصله و صبری مثال زدنی ذهن من را از آن مسئله منحرف سازند.

می توان گفت که همکاری از جانب من صفر بود و در زمان هایی که آن ها حضور نداشتند و از مادرم خواسته بودند که هرازگاهی مرا از دستگاه جدا کند، من با بدخلقی و بهانه گیری مانع آن می شدم؛ زیرا همانطور که اشاره کردم جدا شدن از دستگاه تنفسی مانند اعتیاد به مخدر، هم جنبه ی ذهنی دارد و هم جسمی، و بگمان من جنبه ی ذهنی و روحی آن بسیار چالش برانگیزتر است و نمی توان از بیمار انتظار درک داشت و از سویی به زور هم نبایستی متوصل شد. سیاستی می خواهد آمیخته با مهر، جدیتی مهربانانه، محبتی مدبّرانه، تعامل خشونتِ منطق و لطافت احساس…

در یک کلام، این کار شرافت و تجربه ی یک درمانگر را بصورت توامان می طلبد، همان چیزی که آن دو از آن برخوردار بودند.

کار جدا کردن من از دستگاه از ۱۰ دقیقه آغاز شد و سپس ۲۰ دقیقه، و یک ساعت ، و چندین ساعت، تا که در روز هشتم به تشخیص دکتر حبیبی و آقای بگجانی از لحاظ جسمی از دستگاه جدا بودم و اگر در آی سی یو می بودم هماندم دستگاه را جمع می کردند، ولی برای بیماری در منزل این کار امکان پذیر نبود، زیرا من از  لحاظ تنفس و خصوصاعملکرد عضلات بین دنده ای بسیار ضعیف بودم؛ در نتیجه آن ها این پروسه را که دیگر بیشتر تمرکز آن بر روی وابستگی روحی من به دستگاه بود تا ۱۶ روز ادامه دادند. آقای بگجانی حتی شب ها را در کنار من می ماندند، زیرا من در هنگام خواب بشدت از جدایی از دستگاه می ترسیدم و بدون حضور ایشان حاضر به این کار نمی شدم.

شب تا صبح در کنار من بیدار، در ماه رمضان که افطار و سحر را در منزل ما بودند و از سفره ی افطار و سحر مختصری میل می کردند و هرچه مادر اصرار می کردند که آخر شما نه خواب دارید و نه خوراک، در جواب می گفتند که افطاری همینقدر است و سحری هم همین… بقیه ی روز را هم در دانشگاه و بیمارستان… چند بار شد که در نبود ایشان دستگاه مشکل پیدا کرد؛ مثلا برق رفت و تنظیمات دستگاه به هم ریخت،  تلفن نزده از آن سوی شهر خود را می رساندند. در حالی که یک بار قبل از آشنایی با ایشان که دستگاه دچار اشکال شد، وقتی با دکتری که دستگاه را از وی خریده بودیم تماس گرفتیم فرموندند اول بروید فلان مبلغ را به حسابم بریزید… آن هم در آن زمانی که من کاملا وابسته به دستگاه بودم و تا دوباره دستگاه درست شود، به سختی مرا با آمبوبگ (۳) نگه داشتند…

در هر صورت پس از ۱۶ روز من عملا از دستگاه جدا شده بودم، هرچند که گاهی با اصرار من برای مدتی به دستگاه وصلم می کردند. در حالی که من سعی می کردم نهایت استفاده ام را از دستگاه بکنم! و تا می توانم با آن وقت بگذرانم و همنفسش  باشم، آقای دکتر حبیبی، آقای بگجانی، و والدینم تدارک بیمارستانی را می دیدند که در آن جا لوله ی تراکستومی را نیز از نایم خارج کرده و آخرین راه ارتباطی من و دستگاه را برای همیشه مسدود سازند و این پروژه ی محال را ختم به خیر گردانند…

هرچند هیچ کس نمی دانست که آنچه من و دستگاه را به هم وصل می کرد همچون طفل ناخوسته ای که حاصل این زندگی مشترک چند ماهه باشد، برای همیشه وبال گردن من خواهد ماند… که کارشکنی هایی که در آی سی یو در حقم صورت گرفته خیلی بیش از آن است که در ظاهر نمود می کند… که اگر در ظاهر از من ویرانه ای برجای مانده، در درون هیهات است…

با خارج ساختن لوله ی تراکستومی در بیمارستان و مشخص شدن این که بعلت کوتاهی های صورت گرفته در آی سی یو که به موجب آنتوباسیون طولانی مدت، نای من دچار عارضه ای به نام تنگی تراشه (نای) شده است که بعدها غیرقابل جراحی تشخیص داده شد، انگار که خستگی به تن همه باقی ماند…

(در شرح حال ۴، در این باره بخوانید…)

. . .

جدا شدن من از دستگاه معجزه ی تعامل علم بود و انسانیت؛ همان علمی که به تنهایی ماهیت معجزه را به ریشخند می گرفت و کالبد مرا ملک طلق و ابدالاباد ونتیلاتور می دانست…

این  محال به دستان معجزه گر دو فرشته خوی ممکن شد و آن هایی که جدایی مرا از ونتیلاتور ناممکن می دانستند نیز اظهارنظر نابجایی نمی کردند، زیرا این کار توسط عامِلان علم صرف که اگرچه در ظاهر برای انسان و در خدمت بشر است، ولی انسانیت در آن جایی ندارد، میسر نمی شد.

دو انسان شریفی که هر نفسم را، و تمام پیشرفت های امروزم را که بدون رهایی از اسارت ونتیلاتور میسر نمی شد مدیون آنان می باشم. هر دم و بازدم من حامل دعای خیری برای ایشان است و تا زمانی که باشم، همگام با هر نفسی که در سینه ام جریان می یابد، یاد آن ها در وجودم جاریست…

_______________________

«۱» پالس اکسیمتر: مانیتوری کوچک، دارای زائده ای که به انگشت اشاره ی بیمار متصل می شود و از آن طریق ضربان قلب بیمار و میزان اشباع اکسیژن در خون را بطور لحظه ای نمایش می دهد. عدد سطح اشباع اکسیژن یا سَچورِیشِن (Saturation) برای فرد سالم و عادی (غیر سیگاری) ۹۹ می باشد، و برای بیمار در مرحله ی جدایی از دستگاه، چنانچه از ۹۰ پایین بیاید نشانه ی خطر است.

«۲» دستگاه بخور سرد: دستگاه بخوری متفاوت از نوع شناخته شده ی آن که به جای تولید بخار گرم، آب را پودر کرده و بصورت مه ای سرد و خنک از دستگاه بیرون می دهد. برای بیماران تنفسی جهت مرطوب ساختن هوای دمی اغلب از بخور سرد استفاده می کنند.

«۳» آمبوبگ: وسیله ای مکانیکی جهت دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی.

پی نوشت: چند سال پیش که برای تعویض لوله ی تراکستومی به بیمارستانی در مشهد رفته بودم، یکی از همان پزشکانی که جدا شدن مرا از دستگاه محال می پنداشتند، پدرم را در راهروی بیمارستان دیدند و اول قصد داشتند که به پدرم بخاطر من تسلیت بگویند! و وقتی فهمیدند که هنوز زنده ام و از ونتیلاتور جدا شده ام با این تصور که پدرم از غم از دست دادن من دچار آشفتگی روحی و توهم شده اند، تا به اتاقم نیامدند و با چشم خودشان مرا ندیدند باور نکردند…

پی نوشت: مطلب بعدی به نحوه ی جدا کردن بیمار از دستگاه تنفسی اختصاص دارد و اشتباهاتی که در این زمینه صورت می گیرد را گوشزد خواهم کرد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده, فرشته خویان | ۳۲ پاسخ

فرشته خویان (۳ – قسمت اول)

پس از آنکه بعد از ۱۲۳ روز، سرانجام از بیمارستان ترخیص شده و به منزل منتقل گشتم، یکی از مهمترین دغدغه های والدینم این بود که هر چه سریعتر من را از دستگاه تنفسی (ونتیلاتور) جدا کنند. برای آن دسته از دوستانی که نمی دانند و یا حضور ذهن ندارند باید بگویم که من در روز دوازدهم پس از تصادف، در پی ایجاد ضایعه در نخاع و از دست دادن حس و حرکت کل بدنم، دچار از کار افتادگی دیافراگم و سایر عضلات تنفسی شده، به اصطلاح آپنه شدم و تنفسم از کار افتاد؛ در نتیجه مرا به دستگاه تنفس مصنوعی متصل کردند تا عمل دم و بازدم را برایم انجام دهد.

از نظر متخصصان، هر گونه اقدامی برای جدا ساختن من از دستگاه تنفسی تلاشی بود مذبوحانه و طبق تشخیص مبتنی بر شواهد، معلومات و محفوضات! آن ها، احیای سیستم تنفسی من امری محال می نمود و به والدینم توصیه می کردند که نه خود را خسته کنند و نه من را مورد آزار قرار دهند؛ چرا که به گفته ی آنان:

«این بیمار تا آخر عمر در زیر دستگاه خواهد ماند…»

و یا «هر یک ساعتی که بیمارتان با دستگاه تنفس می کند، بمدت یک ماه، شانس جدایی از ونتیلاتور را از دست می دهد…»… که وقتی من بعد ها نقل قول این اظهار نظر را شنیدم، خندیدم و گفتم: «پس طبق محاسبات ایشان، من باید در روز محشر نیز با ونتیلاتور در محضر خداوند حاضر می شدم!»

ولی این ها اظهار نظر همان پزشکانی بود که در روز های اول، برای مرگم ثانیه می زدند… همان هایی که والدینم را از انتقال من از مشهد به تهران منع می کردند و هشدار می دادند که تا پایم را از آی سی یو بیرون بگذارم خواهم مرد… آن عالمان غیب که مرا تا پایان عمر نامعلوم و البته کوتاه مدتم محکوم به زندگی ای در حد زیست نباتی می دانستند… پس امید باختن تحت تاثیر حرف اینان کار عاقلانه ای نبود و والدین من مدبّر تر از آن بودند که پس از چندین بار تجربه ی شنیدن نظرات کذب، خام سخنان آن ها شوند و دست از تلاش بکشند…

پس از همان روزهای نخست انتقال من به منزل، پرس و جو ها برای یافتن متخصص بی هوشی ای که کمی خوشبینانه با این مسئله برخورد کند آغاز گشت… (جدا کردن بیمار از ونتیلاتور، اغلب در تخصص پزشکان بیهوشی است.)

اغلبِ پزشکان اظهار نا امیدی کرده و اصلا مرا قبول نمی کردند. خیل عظیمی را هم که بالکل ما قبول نداشتیم، و نه تنها ما، بلکه از سوی پزشکان آشنایمان نیز رد صلاحیت می شدند. عده ای تاجرانه برخورد می کردند! بعضی بمحض رویت من به جای بررسی وضعیتم، بسرعت از جیبشان سانتی متر بیرون می آوردند و دور سر والدینم را اندازه می گرفتند! سپس بی درنگ میل بافتنی هایشان را به دست گرفته و تند و تند شروع می کردند به بافتن کلاهی که فیتِ سر آنان باشد…

یک چند روزی هم متخصص بیهوشی همان بیمارستانی که از آن ترخیص شده بودم به منزلمان آمدند و یک تنظیماتی بر روی دستگاه انجام دادند، ولی مشخص بود که کاری از دستشان ساخته نیست…

سرانجام روزی که یکی از همین تجار! که پس از اولین ویزیت، طی کرده بودند پیش پیش یک میلیون تومان (یک میلیون تومانِ ۹ سال قبل) می گیرند و قرار بود برای شروع به امر خطیر جدا کردن من از دستگاه، دستیارشان را بفرستند!، مادرم بدون قصد قبلی و با انگیزه ای ناگهانی، برای آخرین بار جهت پرس و جوی نهایی و حصول اطمینان از صلاحیت وی، با بیمارستانی که ایشان کار می کردند تماس گرفتند.

مادرم با خانم جوان و مهربانی صحبت کردند و در مورد سوابق این آقای دکتر سوالاتی پرسیدند… در طول این ده سال بیماری چندین بار مسائلی پیش آمده است که بموجب آن حضور خداوند را بطور بسیار ملموس و واقعی حس کرده ایم؛ آنقدر واضح و نزدیک و حقیقی که حتی می توانم بگویم وجودش را لمس کرده ام و یا حتی او را به چشم دیده ام. و آن لحظه یکی از آن لحظات بود… یک چیزی، یک نیرویی، یک حضور غریبی ما را احاطه کرده بود و تا آن سوی خط تلفن جریان داشت. حسش می کردم، نفسش می کشیدم، می دیدم و نمی دیدمش…

خانم جوان پرسیدند که برای چه منظوری با آن آقای دکتر کار داریم، و مادرم شرح مختصری از احوال من دادند و نهایتا گفتند که جهت جدا کردن من از دستگاه تنفسی این آقای دکتر را به ما معرفی کرده اند.

خانم جوان کمی مِن و مِن کردند. مشخص بود که آن دکتر را چندان موجه نمی دانستند؛ سپس گفتند: «چرا با آقای بِگجانی صحبت نمی کنید؟ ایشان کارشناس ارشد پرستاری هستند و در آف کردن بیماران از ونتیلاتور تبحر دارند.»

مادرم مشتاق شدند که با ایشان صحبت کنند، ولی خانم جوان گفتند که آقای بگجانی برای اسباب کشی، دو سه روز مرخصی گرفته اند و اتفاقا همین یک ساعت پیش مرخصی شان را رد کرده و رفته اند. ولی خانم جوان لطف کردند و یکی دو شماره تلفن از مکان هایی که ممکن بود ایشان را در آنجا پیدا کنیم به مادرم دادند؛ که البته همه ی پیگیری ها بی نتیجه ماند… تا ساعت سه بعدازظهر که مادرم بی دلیل و با تردید، واقعا ناخواسته و به تحریک حس و نیرویی که او را به سمت تلفن می کشاند دوباره با آن خانم تماس گرفتند که خانم جوان بی مقدمه گفتند:

«چه خوب شد که تماس گرفتید. آقای بگجانی همین الان اینجا نشسته اند!»

دو ساعت بعد آقای بگجانی، آن تندیس وقار و متانت و فروتنی در کنار من ایستاده بودند. پس از شنیدن شرح حالم و اینکه تابحال چه کارهایی برای جدا ساختن من از ونتیلاتور صورت گرفته، با غیظ به ونتیلاتور و بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه ی من نگاه می کردند که در حالت دَم، ریه هایم آنقدر از اکسیژن انباشته می شد که از برآمدگی آن، من جلوی چشمم را نمی دیدم… آنگاه با خشمی که بسختی کنترلش می کردند پرسیدند:

«کدام بی سوادی این دستگاه را تنظیم کرده است؟ این دارد اکسیژن صد در صد می دهد و باعث وابستگی مطلق به دستگاه می شود. این تنظیمات اجازه و فرصت هیچ فعالیتی را به سیستم تنفسی نمی دهد…»

و سپس خودشان ونتیلاتور را آنگونه که صلاح می دانستند تنظیم کردند، و وقتی فهمیدند که کار متخصص بیهوشی یکی از بهترین بیمارستان های تهران است…

با توجه به محل و سطح ضایعه در نخاع من، یعنی مهره های C4, C5 ، ایشان چندان اظهار امیدواری نکردند، زیرا ضایعه ی نخاع در سطح این مهره ها اعصاب تنفسی را نیز درگیر می کند و اگر عملکرد این اعصاب بازگشت نکند، بازگشت تنفس نیز غیرممکن خواهد بود. با اینکه پس از اطلاع از سطح ضایعه در نخاع من، ناگهان تمام اطمینان و امیدی که پیش از آن در چهره شان نمایان بود رنگ باخت، بوضوح حس می کردم که یک چیز مانع از “نه” گفتنشان می شود. در نتیجه قول دادند که تلاششان را خواهند کرد… در آن لحظه در چهره شان یک حالتی می دیدم؛ ترکیبی از تردید و اطمینان، انگار که احیای سیستم تنفسی من در نظرشان محال می نمود و در عین حال، ممکن. گویی اگرچه طبق تظاهرات بالینی این کار بنظر نشدنی می آمد، ولی ایمان داشتند که میسر خواهد شد…

البته ایشان تاکید داشتند که یک متخصص بیهوشی نیز باید حضور داشته باشد. خودشان پیشنهاد دادند که با متخصص بیهوشی بیمارستانی که در آن کار می کنند و به گفته ی ایشان فردی انسان و همچنین متبحر در تخصصشان هستند صحبت خواهند کرد، اما تردید داشتند که مسئولیت بیماری در شرایط من را در منزل قبول می کنند یا نه…

. . .

یکی دو دقیقه همانطور ایستاد؛ بی هیچ حرکت و ادای هیچ کلامی، نظر دوخته به لبخندی که باورش نداشت و نمی دانست که آیا درست می بیند یا نه…

و من تماشاگر چهره ی مهربان و حضور اطمینان بخش او، و شاهد معجزه ای که آن لبخند، برای باری دیگر به ارمغان می آورد. لبخندی که درد و رنج و تنهایی و وحشت آی سی یو هم نتوانست آن را از من بگیرد. آن لبخند معجزه گر که حیات من بسته به آن است؛ همانطور که پارسال با مرگ آن من هم مردم و امسال به احیای آن زنده شدم… همان لبخندی که بارها ناممکن ها را برایم ممکن کرد و ناشدنی ها را شدنی…

آقای بگجانی شروع کردند به شرح حال دادن به ایشان، ولی گویی برای او هیچ چیز مهم نبود… پس ایشان همه را نشنیده گرفتند و گفتند:

«با این روحیه ای که آیدا داره، حتما از دستگاه جدا میشه…»

سرانجام آقای دکتر حبیبی، متخصص بیهوشی، درمان من را با همه ی ریسک ها، نگرانی ها و دردسرهایش پذیرفتند و پس از آنکه ما به دستور ایشان یک دستگاه پالس اکسیمتر «۱» و یک دستگاه بخور سرد «۲» تهیه کردیم، کار جداساختن من از دستگاه توسط تیم دو نفره ی ایشان و آقای بگجانی (ایشان اکنون دکترای پرستاری دارند.) آغاز گشت…

_______________________

«۱» پالس اکسیمتر: مانیتوری کوچک، دارای زائده ای که به انگشت اشاره ی بیمار متصل می شود و از آن طریق ضربان قلب بیمار و میزان اشباع اکسیژن در خون را بطور لحظه ای نمایش می دهد. عدد سطح اشباع اکسیژن یا سَچورِیشِن (Saturation) برای فرد سالم و عادی (غیر سیگاری) ۹۹ می باشد، و برای بیمار در مرحله ی جدایی از دستگاه، چنانچه از ۹۰ پایین بیاید نشانه ی خطر است.

«۲» دستگاه بخور سرد: دستگاه بخوری متفاوت از نوع شناخته شده ی آن که به جای تولید بخار گرم، آب را پودر کرده و بصورت مه ای سرد و خنک از دستگاه بیرون می دهد. برای بیماران تنفسی جهت مرطوب ساختن هوای دمی اغلب از بخور سرد استفاده می کنند.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده, فرشته خویان | ۲۲ پاسخ

ســــــــلام :)

اوه! چه گرد و خاکی اینجاست! اِهِم، اِهِم… فوت، فوت… اِهِم…

سلام دوستان عزیزم :)

بالاخره این ترم، که البته اگر بتوان اسمش را ترم  گذاشت، به پایان رسید؛  و اینجانب، آیدا، که از کل وجودم تنها یک “آی” سوزناک باقی مانده است، خیلی قبل از پایان امتحانات، در واقع همان هفته ی اول تمام شده بودم!

من واقعا نظری در مورد ذات و ماهیت غریب و غیرقابل درک این ترم ندارم و نمی دانم که این چه مصیبتی بود که بر من نازل شد؛ فقط همینقدر می دانم که قریب به ۴ ماه بجز انجام اعمال حیاتی خوردن، خوابیدن، و تنفس (از گردش خون، کارکرد اعضاء داخلی، خارجی، تعاملات بین سلولی و غیره، بی اطلاعم) تنها کاری که ارگانیسم بنده  انجام  داده است، صرفا و منحصرا درس خواندن بوده که البته در یک ماه آخر از خوردن  و در روزهای پایانی از خوابیدن نیز فاکتور گرفته شد و در بحبوحه ی امتحانات به عنوان یک انسان آرمانگرا تحت شعار “ز گهواره تا گور دانش بجوی”  تا آخرین نفس به فریضه ی درس خواندن اشتغال داشتم و پس از نفس واپسین، از این امر حیاتی  نیز فارغ گشته و عملا تبدیل به روباتی گردیدم که صرفا جهت ذخیره ی اطلاعات برنامه ریزی شده بود…

در مورد این که اکنون آن کسی که دارد این مطالب را برای شما می نویسد آیدا است یا روح وِی، خودم هم دچار تشکیک می باشم. اگر روح آیدا باشم که باید بگویم این دنیا هم مانند همان دنیاست و در آن دارد ترم جدید آغاز می شود! خبری از حساب و کتاب نیست، به جایش انتخاب  واحد می کنند. پس خوش باشید در آن دنیا، که در این دنیا هم باید درس خواند و بر سردَرَش نوشته اند: “ز گهواره تا … دانش بجوی” و برای آن حتی پایانی هم قائل نشده اند…

. . .

من حساب کرده ام که حداقل در مشهد، در سه ماهه ی فصل سوم سال مجموعا ۱۶ روز پاییز داشتیم که از این مدت ۱۱ روز همراه با بارندگی بود. و زمستان نیز تنها یک ده دقیقه! و یک بار هم یک نصف روز… البته تا قبل از آنکه…

حتما شنیده اید برای این پدیده در جامعه ی ایران مدرن، که مردم انتظار مناسبت های عید، عزا، و تعطیلات و بین التعطیلین  آن را می کشند تا به سفرهای چند روزه بروند، اصطلاح “ارتحالیدی” ابداع شده است؛ حال از آن جایی که من در هر تعطیلات بین دو ترم، یعنی فاصله ی بین پایان امتحانات ترم مهر و شروع ترم بهمن، به بیمارستان رفته و همیشه برای هر اقدام درمانی به انتظار این تعطیلات نشسته ام، زین حیث این پدیده را “امتحالیدی” می نامم. و همیشه هم در این دوران مورد عنایات آسمانی قرار گرفته و از نعمات برف های بی سابقه، کم سابقه، و سابقه دار! برخوردار شده ایم و فغان ناظرانی را شنیده ایم که هر ساله ما را از حداقل ۸ ساعت تا رکورد ۱۴ ساعت در فرودگاه معطل دیده اند و نالیده اند که آخر چرا همیشه در بهمن ماه عزم سفر می کنید… آن ها داغی را که پس از هر سفر بر پشت دست زده ایم نمی بینند و نمی دانند که چگونه شرایط ما را به تکرار مکرر این دور باطل می کشاند و ناگزیر می شویم که هر ساله دِین خود را بدین گونه به فرودگاه ادا کنیم. گویی کسی به جای ما نذر کرده است که سالی یک بار مرا به فرودگاه دخیل ببندند! کسی که نمی دانسته این امامزاده قلبش از آهن است و شفا نمی دهد…

نمی دانم حداقل این بار اسمش را چه بگذارم… که امسال تنها یک ده دقیقه زمستان داشتیم و یک نصفه روز و باقی اوقات را از گرما پنجره باز می کردیم! که پنج شنبه هوا صاف و آفتابی باشد، جمعه صبح کمی ابری، و پس از ۴۰ روز تابستان در زمستان، آسمان ناگهان از خواب غفلت برخیزد و سهمیه ی برف احتکار شده ی نیمی از زمستان را ظرف چند ساعت بر سر پرواز شماره ی ۴۶۱ آوار کند و همین که آن را زمین گیر ساخت آرام بگیرد، ابرها را دوباره بالشت زیر سر سازد، به خوابی دیگر رفته و برایش مهم نباشد که پرتوهای خورشید ابهت انجمادش را شکسته و حیثیت دیرینه اش را ذوب می سازد. این چند ساعت برف و بوران در فاصله ی کوتاه این آفتاب تا آن آفتاب را چه بنامم بجز بازی رذیلانه ی آسمان! که یک ماه و نیم برنامه ریزی و هماهنگی و دغدغه برای سفر پر چالشی که قدر بنیاد نهادن یک تمدن! مصیبت دارد را به تکاندن دامنی از برف در زیر بهمن بلاتکلیفی مدفون ساخت…

اکنون هر چه در خانه به دنبال کاردی می گردم که بر غیظ خود زده و خونش را جاری سازم نمی یابم. شما کاردی دارید که بتواند خون مرا در بیاورد؟ نه، اکنون شمشیر دو سر و برّان ذوالفقار نیز در کالبد خشم من نفوذی ندارد…

شوخی کردم، اینقدرها هم خشمگین نیستم. فقط از گوش هایم دارد دود برمی خیزد! :)

اصلا همه اش زیر سر این تی تیوب است! نمی دانم این لوله با نای من چه سر و سِرّی دارد که حاضر به جدایی نیستند. ولی مقاومت تا به کی؟ آخر می کشمش بیرون و میگذارمش پای میز مذاکره تا ببینم حرف حسابش چیست. آنگاه یک تحریم الی الابد وضع می کنم و برای همیشه پایش را از سَرای نایم می بُرم. نایم هم فوقش دو روز خون می گرید (تعویض لوله با خونریزی همراه است) و خیلی زود به ماسماسک (تی تیوب) جدیدش خو می گیرد… بله!

. . .

یعنی آنقدر در دوران امتحانات از خودبیخود بودم که نمی دیدم کتابی را که با گوشه ی دست چپم به سختی ورق میزنم، دارد انگشتان دست راستم را که مماس با صفحات کتاب بود می بُرَد! زمانی متوجه شدم که انگشتان دست راستم پر از رد بریدگی بود و دست چپم نیز چندین بریدگی داشت…

از کم خوابی پلک چشم راستم دچار تیک شده بود و بی وقفه می پرید! از بدغذایی مدام معده درد بودم… سوزش هم که طبق معمول صدر نشین بود و رهبری و هدایت اجرای این سمفونی آزار را بر عهده داشت!

اصلا من هر چه از این ترم بگویم عمق فاجعه را نمی رساند، پس با ذکر خاطره ای مفرّح! ذکر این مصیبت را به پایان می برم…

. . .

جلوی کامپیوتر نشسته ام و از شدت درد گردن، سرم به زیر افتاده و پیشانی ام تقریبا مماس با  کیبورد است…

مادر: «آیدا، آخه اینطور که نمیشه. باور کن که شب و روز دارم فکر می کنم که چطوری وقتی می شینی سرت رو بالا نگه داریم که اینطور نیفته…»

به سختی سرم را کمی بالا می آورم، از گوشه ی چشم به او نگاه می کنم و لبخند زنان می گویم:

«مامان؟! واقعا که! همه دوست دارن که دختراشون سر به زیر باشن؛ اونوقت شما شب و روز فکرتون این هست که چطوری من رو سر به هوا کنین!!!» :)

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۳۶ پاسخ