مستند تلویزیونی “کیمیای سعادت”

مستند تلویزیونی “کیمیای_سعادت”؛ قسمت ۲۴، آیدا الهی؛ پخش شده در تاریخ سه شنبه، ۲۴ خرداد ۹۶ ساعت ۲۱:۱۰ (نه و ده دقیقه) از شبکه قرآن سیما

مشاهده در آپارات

شماره پیامک شبکه جهت نقد و ارائه نظرات ۳۰۰۰۰۴۴۴۴ شماره روابط,عمومی شبکه ۰۲۱ ۲۲۰۳ ۴۰۴۴

photo_2017-08-13_17-09-04
من و تیم بسیار بامحبت کیمیای سعادت: آقای سید حسین موسوی عزیز (کارگردان)، آقایان شهاب حضرتی و حسین موسوی (تصویربردار و صدا بردار)

پی نوشت ثابت- آیدا را در اینستا و تلگرام  و آپارات هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

آپارات: http://www.aparat.com/aidaelahi

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

مستند تلویزیونی “کیمیای_سعادت”؛ قسمت ۲۴، آیدا الهی؛ پخش شده در تاریخ سه شنبه، ۲۴ خرداد ۹۶ ساعت ۲۱:۱۰ (نه و ده دقیقه) از شبکه قرآن سیما

مشاهده در آپارات

ارسال شده در رسانه | ۶ پاسخ

هشتمین سالگرد نوید مجاهد…

سلام نوید جان

برخلاف هر سال، امسال تنها توانستم با همین تک جمله ی ساده، یادت را گرامی بدارم… که تو خود میدانی…

راستی… امسال که پویا هم در کنار توست…

درود بر روانتان Rose  Rose

پی نوشت _ درباره ی نوید، به قلم دوست خوب اسپشیالی، پویا ی عزیز.

پی نوشت: معرفی کاملی از نوید مجاهد در سایت اسپشیال

پی نوشت _ نوید مجاهد، در دفتر فرهنگ معلولین.

ارسال شده در به یاد نوید (موسس سایت اسپشیال) | ۵ پاسخ

می دانم، می دانی…

آیدا… می دانی که حرف ها دارم… و می دانم که تو حرف هایم را می دانی…

و باور دارم که مرا می فهمی و از این که هفت سالگی ات را، این واقعه پراهمیت را از یاد برده ام، نه جشنی برپا کرده و نه کلام محبت آمیزی بر زبان رانده ام، به جز نگارش چند خط عذرتقصیر سرسری آن هم ظرف ده دقیقه… می دانم که گله ای از من نخواهی داشت… چون که می دانی که از همیشه بیشتر در تنگنا و درگیرم…

و تو خودت می دانی که وجودت برایم مبارک است، پس تولد مبارکی ات را بگذار به حساب تمام بدحسابی هایم…

اما خودمانیم… هفت سالگی واقعه ای نبود که یادم برود… پس تو ببخشی،  من نمی بخشم…

آیدا…، هفت ساله شد… (۱۴ مرداد ۹۶)

همین…

پی نوشت باز هم بین اعداد پنج و شش و هفت دو (سه) به شک بودم! Wink

پی نوشت ثابت- آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳ پاسخ

گزارش سالانه روزمرگی ها!

حداقل تا سه ماه دیگر مطلبی نخواهم گذاشت (حالا نه این که تا به حال هر روز مطلب می گذاشتم!)، با این حال احتمالا گاهی در اینستاگرام مطالب کوتاهی بگذارم Smile بعد از این غیبت طولانی، با دو مطلبی که نگارششان اهمیت دارد، در خدمتتان خواهم بود…

و این پست ته ندارد؛ خطر سقوط!  Wink 

از دوران کودکی عادتی دارم که هر سال، یک شب پیش از عید نوروز، قبل از خواب دقایقی را به مرور وقایع سالی که گذشت می گذرانم و سعی می کنم خوب و بد اعمالم را در آن یک سال بسنجم؛ ببینم چقدر به برنامه هایم پایبند بوده ام، چه تغییرات مثبت و منفی در اخلاقیات و عملکردم به وجود آمده است، و به طور کل آنالیز دقیقی از آیدای سال گذشته به عمل می آورم و سعی می کنم که مثل یک تفتیش یا بازجویی! این کار را بدون هیچ تعارف و به دور از احساسات و کاملا جدی و قاطع و حتی بی رحمانه انجام دهم و راه را بر بهانه جویی ها و توجیه ها ببندم. آنگاه پس از شناسایی نقاط ضعف و قوتم، و اشتباهات یا دستاوردهای مثبتی که احیانا داشته ام، سعی می کنم برای اصلاح عیوب و تقویت محاسنم راهکارهایی بیندیشم و همچنین برای فعالیت های سال آینده یک برنامه ریزی کلی انجام می دهم.

برمبنای چنین سنت دیرینه ای، شب پیش از نوروز سال ۹۵، در هدفگذاری های سال آینده، جای بزرگی را برای تلاش برای بیرون رفتن و حضور در جامعه باز کردم و قصد کردم از نخستین روز سال اولین گام را در اجرای این هدف بردارم. از این رو، مرکز خرید نسبتا تازه تأسیسی، معروف به بازار شهرداری را که یکی دو سالی بود آوازه اش را شنیده بودم و می گفتند برای ورود و تردد ویلچر کاملا مناسب سازی شده است و از طرفی در آن همه چیز یافت می شود و برای خودش شهرفرنگی از اجناس است، و از آن مهمتر، نسبتا نزدیک به خانه ی ما بود به عنوان اولین مسیر دست یافتنی در نظر گرفتم. آن طور که پدر می گفت، برای رسیدن به آنجا، پیاده با ویلچر حداقل سه ربع راه بود و فقط دو سه بار نیاز بود از چهارراه یا وسط بلوار عبور کنیم؛ درست است که به نظر چندان هم راحت نبود و بالاخره چالش های خودش را داشت، اما من از اول هم می دانستم که حضور در جامعه برای من با چالش های زیادی همراه است و تا با این چالش ها مواجه نشوم، راهی برای فائق آمدن بر آن ها را پیدا نخواهم کرد؛ پس یا باید همچنان در خانه می ماندم، یا که دل به چالش ها می زدم…

ادامه مطلب

ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۷ پاسخ

این حباب های تقابل برانگیز!

همانطور دراز کشیده بودم و با غم و حسرت به قطراتی که با سرعتی معین به داخل مخزن سرم می چکیدند و بعد، از درون شلنگ سُر می خوردند و در وریدم ناپدید می شدند، خیره نگاه می کردم. سال های اول پس از ضایعه نخاعی شدنم بود، در اوج کشمکش های درونی و در شرایطی کاملا بی ثبات که هر روز با چالشی جدید یا عارضه ای دیگر از عوارض بیشمار آسیب نخاعی رو به رو می شدم، و از طرفی دردهای نوروپاتیک که همچنان شدیدتر و مداوم تر می شد دیگر نفس طاقتم را بریده بود. چقدر دلم می خواست به زندگی ام پایان بدهم! اما این بیماری چنان ناتوانم ساخته بود که حتی قادر نبودم دستم را به بسته های قرصی که روی میز مقابلم، درست جلوی چشمم قرار داشت برسانم.

هر روز ساعت ها فکر می کردم بلکه راهی برای خلاص کردن خودم پیدا کنم. شاید می توانستم دست چپم را، تنها عضوی در بدنم که به سختی نیم تکانی می خورد، به دهانم برسانم و در یک نیمه شب که همه خواب بودند، با دندان هایم رگ های مچم را پاره پاره کنم؛ من که دردی حس نمی کردم، پس می توانست کار ساده ای باشد با این حال می دانستم که هرگز دل این کار را نخواهم داشت. به دنبال راه تر و تمیزتری می گشتم اما به جز سَرَم، اجزای صورتم و حرکت ۳۰ درصدی دست چپم که حتی شامل مچ و انگشتان هم نمی شد، نمی توانستم روی چیز دیگری حساب کنم.

با این حال، از روز قبل که برایم تزریق وریدی دارو از طریق سرم تجویز شده بود، خودم را آماده کرده بودم تا از این فرصت طلایی استفاده کنم! از آن جایی که بیمار بسیار بد رگی بودم و تنها یک رگ قابل استفاده پشت دست چپم داشتم، می دانستم که آنژیوکت(۱) را به همان محل نصب خواهند کرد. و چه بهتر از این؟ یک لوله کشی تر و تمیز با سرشیری که راحت به دندان هایم می رسید. هپارین لاک(۲) هم که مانع از لخته شدن خون و انسداد مسیر آنژیوکت می شد. پس راحت می توانستم تا نیمه شب که همه خواب بودند صبر کنم و  بعد هپارین لاک را با دندان هایم بپیچانم و جدایش کنم و آنگاه اگر شانس می آوردم و رگم را خراب نمی کردم، می توانستم با آسودگی جاری شدن قطرات حیاتم را به نظاره بنشینم. حتی می توانستم برای تسریع کار، خون را از آنژیوکت با دهانم پمپ کنم!… اَه، چه کار چندش آوری… اما زندگی با دردهای نوروپاتیک خیلی چندش آورتر بود…

با این حال نمی دانم که این آقای پرستار، با تبحری خداگونه در رگ گیری! یکدفعه از کجا پیدایش شد که یکراست رفت سر دست راستم – که هیچ حرکتی نداشت و مثل یک گوشت اضافه فقط از بدنم آویزان بود – و با اولین تلاش آنژیوکت را وارد رگِ نداشته ام کرد و تمام نقشه هایم را به هم ریخت. هرچند می دانستم که اگر طبق برنامه ریزی ام آنژیوکت را در دست چپم می زد، باز هم جربزه ی عملی کردن نقشه ام را نداشتم، با این حال با نگاهی غم بار به قطره های سرم نگاه می کردم و حسرت فرصت از دست رفته ام را می خوردم.

همانطور که نگاهم به قطره ها و جریان مایع در شلنگ متمرکز بود، به ناگاه متوجه شدم که حباب هوایی به طول یک بند انگشت در مسیر شلنگ ایجاد شده است. ناگهان چشمانم از وحشت گرد و نفسم در سینه حبس شد. مرگ داشت خودش به سویم سُر می خورد. یاد شنیده هایم افتادم و تصوراتم جلوی چشمانم تداعی شدند. از دوران کودکی داستان هایی درباره ی مأموران کا.گ.ب روسیه شنیده بودم، این که آن ها مخالفان دولت و زندانیان سیاسی را با تزریق آمپول هوا در رگ به قتل می رساندند. می گفتند چنین مرگی درد وحشتناکی دارد و قلب قربانی را می ترکاند!

همانطور که قطره ها می چکیدند، حبابِ یک سانتی هوا به رگم نزدیک تر می شد. در آن لحظه، از لحاظ شرایط روحی واقعا دلم می خواست بمیرم، اما از درد ترکیدن قلبم می ترسیدم. چطور می توانستم مادر را که چند دقیقه ای رفته بود آشپزخانه تا برایم آبمیوه بگیرد صدا بزنم؟ با وجود تراکی (نوعی لوله ی تنفسی) که در نایم بود، صدایی نداشتم تا فریاد بزنم. دست چپم نیز حتی به میز جلوی تختم یا نرده های محافظ تخت نمی رسید تا ترق و تروقی راه بیندازم. انگار دیگر وقت رفتن بود! مگر من همین را نمی خواستم؟ یک مرگ فوری و تر و تمیز! با این حال هر چقدر هم که مشتاق مرگ بودم نمی توانستم جلوی وحشتم را بگیرم، چراکه اگرچه قرار بود سریع بمیرم اما با درد عظیمی همراه بود.

در مقابل نگاه وحشت زده ام حباب هوا به تدریج جلوتر و جلوتر آمد و وقتی به آنژیوکت رسید از نظرم ناپدید شد. می دانستم که حالا وارد رگم و جریان خونم شده است و ظرف چند صدم ثانیه به قلبم خواهد رسید. چشمانم را بستم و پلک هایم را محکم به هم فشردم و به انتظار دردِ آخر ماندم. اما با گذشت چند ثانیه هیچ خبری نشد. تمام وجودم استرس بود. حبابی سرگردان در جریان خونم داشت بدنم را می پیمود و معلوم نبود در چه زمانی،  کجا را می خواهد بترکاند! رگ های مغزم را، عروق قلبم را، رگی در ریه ام را، یا شاید رگی در چشمانم را… نه، این مرگ دیگر نمی توانست تر و تمیز باشد… نمی خواستم چشمم متلاشی شود…

. . .

دست چپم را روی سینه ام گذاشته بودم و در حالی که به آنژیوکت آبی رنگ پشت دستم نگاه می کردم، توی دلم به افکار بچّه گانه ای که چند ماه قبل داشتم می خندیدم. به این که چقدر ضعیف النفیس و زبون بودم که می خواستم به جای مبارزه با بیماری، خودم را بکشم. حالا آنژیوکت، پشت دست چپم و کاملا در دسترسم قرار داشت اما خیال مردن نداشتم. چرا “من” باید از میدان به در می شدم؟ “زندگی” جنگ را آغاز کرده بود و اگر تسلیم می شدم در واقع پیروزی را دو دستی تقدیمش کرده بودم.

و بعد نگاهی به سِرُم انداختم و از این که آن روز، از یک حباب یک سانتی هوا آنطور به وحشت افتاده بودم توی دلم به قهقهه افتادم؛ مگر با یک حباب کوچولو قلب می ترکد؟! در این هنگام خانم پرستار آنتی بیوتیک را در سرنگ کشید و به داخل سِرُم تزریق کرد. بعد سِرُم را تکانی داد تا محتویات آن با هم مخلوط شود. آنگاه از آن جایی که با خودش سرنگ کم آورده بود، لحظه ای رفت تا از ماشینش چند سرنگ اضافه بیاورد و یکی دو آمپول عضلانی ام را تزریق کند.

مثل همیشه خیره شدم به قطره هایی که به داخل مخزن سِرُم می چکیدند. سعی کردم نگاهم را میان مخزن سِرُم و ساعتِ رو به رویم میزان کنم تا بتوانم با شمارش قطره ها بفهمم در هر دقیقه چند قطره وارد رگم می شود. در این هنگام چشمم افتاد به شلنگ سِرُم. نمی توانستم بفهمم که آیا دارم درست می بینم؟ آیا حدود بیست سانت از شلنگ واقعا خالی بود یا من داشتم اشتباه می دیدم؟ کمی پایین تر را نگاه کردم. علاوه بر آن بیست سانت، قطاری از حباب ها در فاصله هایی نزدیک به هم، در طول ده سانت پشت سر هم ردیف شده بودند. تا بیایم به خودم بجنبم، حباب های کوچک یکی یکی وارد رگم شدند. با این حال بیم من از آن بیست سانت هوایی بود که پشت سر حباب ها داشت پایین و پایین تر می آمد. در یک آن، هم گُر گرفتم و هم یخ کردم؛ چیزی به مرگم نمانده بود… حباب هوای بیست سانتی قطعا قابلیت ترکاندن قلب مرا داشت.

هنوز حباب وارد رگم نشده بود که قلبم از وحشت فشرده شد. این بار چشمانم باز باز بود و با بهت ورود حباب مرگ را به جریان خونم تماشا می کردم. یک سانت از هوا وارد شد، بعد پنج سانت بیشتر به درون رفت، و به زودی به ده سانت و بیست سانت رسید… اما پس چرا نمی مردم؟!

در این هنگام خانم پرستار وارد اتاق شد…مبهوت نگاهش می کردم اما نگذاشتم بفهمد از ترس کُپ کرده ام. حالا که می دیدم ظاهرا خبری از مردن نیست، بدون این که چیزی به روی خودم بیاورم، با کنجکاوی پرسیدم:

«اگر هوا وارد رگ بشه، مگه باعث از کار افتادن قلب نمیشه؟»

لبخندی زد؛ خوب می دانست منظورم چیست: «چرا شاید، ولی نه این حباب های هوایی که توی شلنگ سرم جمع میشن.»

«یعنی خطرناک نیست؟ حتی اگر چند تا حباب پشت سر هم وارد رگ بشن؟»

«نه، خطری نداره.»

«اگر توی شلنگ، ده بیست سانت هوا باشه چی؟»

لبخندی زد و در حالی که شلنگ سرم را نشانم می داد گفت: «ببین، حتی اگر تمام طول شلنگ هم هوا باشه خطری نداره. این هوا جذب خون میشه.»

متعجب شدم: «پس این که میگن اگر هوا وارد رگ بشه…»

حرفم را برید: «باور غلطیه… درسته که هوا وارد رگ بشه ممکنه باعث آمبولی ریه و ایست قلبی بشه ولی نه با این مقدار هوا.»

و بعد دقیقا یادم نیست که گفت چقدر، اما به گمانم گفت که حداقل باید ۳۰ تا ۵۰ سی سی هوا وارد رگ بشود تا خطرساز باشد.

بعد از آن فهمیدم که اگر زمانی دوباره هوس مردن به سرم زد، بایستی تنها روی دندان هایم حساب کنم!

. . .

هرگاه صفحات مجازی مختص پرستاران را نگاه می کنم، در خلال نظراتی که در زیر مطالب گذاشته می شود آنچه بسیار دیده می شود گله مندی پرستارها از حساسیت بیش از حد و وحشت غیرمنطقی بیماران و همراهی ها نسبت به مسئله ی سرم است.  این که گویی آن ها پرستار را تنها مسئول سرم می دانند و نسبت به هر چیزی که به سرم مربوط می شود حساسیت نشان می دهند. مثلا وقت و بی وقت با دیدن تک حبابی در شلنگ سرم، سراسیمه پرستار را صدا می زنند یا وقتی سرم به انتها می رسد انتظار دارند پرستار فورا بیاید و بیمارشان را از خطر مرگ نجات دهد. همراهی ها وقتی خونسردی پرستار را در مواجهه با این خطر عظیمی که بیمار را تهدید می کند می بینند، به خشم می آیند. حتی این را وظیفه ی پرستار می دانند که خودش زمان بندی دقیقی داشته و پیش از تمام شدن سرم، بالای سر بیمار حاضر باشد!

این امر به دلیل باور نادرستی است که در ذهن مردم تثبیت شده است و هیچگاه به طور فراگیر در مورد نادرستی این باور آگاه سازی صورت نگرفته است، به طوری که می توان گفت به جز کارکنان درمانی که به واسطه ی آموزش های تخصصی شان از این موضوع آگاهی دارند یا بیمارانی که در جریان درمان و توسط درمانگرانشان از این امر اطلاع می یابند، اکثریت اقشار جامعه ذهنیت مشترکی نسبت به مسئله ی سرم دارند و آن این که “حباب های هوای درون سرم خطرناک هستند و با تمام شدن مایع سرم، هوا بلافاصله وارد رگ شده و بیمار را در خطر مرگ قرار می دهد!”

حال، در چنین موقعیتی که عموم مردم بر عقیده ای باور دارند و تنها از طریق آموزش های تخصصی یا از طریق افراد متخصص می توانند به نادرستی آن آگاهی بیابند، آیا می توان بر ناآگاهی آن ها خرده گرفت؟

هرگاه فردی برای ورود به شغلی آموزش های حرفه ای می بیند، به علمی دست پیدا می کند و با اصولی آشنا می شود که واقعیت هایی را بر او آشکار و باورهای عوامانه را در ذهنِ آگاهش مردود می سازد. در نتیجه، در هر حوزه ی تخصصی، به غیر از افرادی که آموزش تخصصی دریافت کرده اند، سایر افرادِ خارج از آن حوزه (با هر سطح دانشی) اطلاعاتشان می تواند در حد باورهای عامه باشد. به عنوان مثالی دیگر، می دانیم که باور عمومی جامعه بر این است که زخم ها را بایستی فورا با بتادین شستشو داده و یا با پانسمان آغشته به بتادین مرهم گذاشت تا از عفونت جلوگیری شود، در حالی که درمانگران به واسطه ی علمشان، از این آگاهی برخوردارند که بتادین مانع از بهبود زخم می شود و “مفید بودن بتادین برای زخم” یک باور غلط بوده و ریشه اش شاید تنها در تشابه رنگ میان بتادین با داروی منسوخ مِرکُرکرُم (دوا گُلی!) است.

این اصل (آگاهی های وابسته به تخصص) در مورد همه ی افراد، خارج از هر تخصصی صادق است، همانطور که درمانگران می توانند در حوزه های تخصصی دیگر در باورهای عامه شریک باشند.

با این حال چنین باورهایی، مثل مسئله ی سرم و حباب های هوا، گاهی حقیقتا می تواند برای متخصصان آن حوزه آزاردهنده بوده و باعث اتلاف وقت، انرژی و وارد آمدن فشارهای عصبی بی مورد به آن ها شود. و از طرفی تغییر باور عامه می تواند کاری دشوار و یا توجیه تک تک بیماران و همراهی ها تقریبا غیرممکن باشد، آن هم در حالی که در این مورد گاه بیماران و همراهی ها به سادگی حرف پرستار را نمی پذیرند و حتی شاید آن را شانه خالی کردن پرستار از وظایفش تلقی کنند.

در چنین شرایطی نه می توان به بیماران و همراهیانشان خرده گرفت و نه می توان معضلی که باور غلط نسبت به حباب ها برای پرسنل درمانی ایجاد کرده است را نادیده انگاشت. بلکه شاید بتوان برای پایان دادن به این تقابل یا دستکم برای کم کردن هرچه بیشتر این گونه تقابلات، به صورت گسترده به آگاه سازی پرداخت. برای مثال،

  • من بیمار می توانم این آگاهی را که به واسطه ی بیماری به دست آورده ام در صفحات مجازی نشر دهم (قدرت و قابلیت انتقال مؤثر و گسترده ی مطالب در شبکه های اجتماعی بر کسی پوشیده نیست)،
  • درمانگران می توانند در صفحات مجازی خود که در دسترس عموم قرار دارد، در قالب متون و جملات آموزشی، این آگاهی را با عموم مردم به اشتراک بگذارند،
  • رسانه می تواند نقش بسیار مؤثری در این زمینه ایفا کند، برای مثال سریال ایرانی پرستاران می توانست موقعیت مناسبی برای بازتاب این موضوع در قالب داستان باشد (من این سریال را دنبال نکرده ام، شاید تا به حال به این موضوع پرداخته باشد)،
  • همچنین، از مسئولین بخش درمان و رؤسای مراکز درمانی انتظار می رود به این موضوعی که اینگونه برای کارکنان درمانی معضل ایجاد کرده است و گاه سبب بروز تقابلات بی مورد میان درمانگران و بیماران می شود، توجه خاص نشان دهند و در کنار تمام بروشورهای آموزشی که برای بیماران و آگاه سازی آن ها از موارد بهداشت فردی و عمومی در نقاط مختلف بیمارستان ها یا درمانگاه ها نصب شده است، بروشورهایی را به توضیح مسائلی که هم سبب تشویش بیجای عامه و هم باعث دشواری های غیرضروری و ناعادلانه برای کارکنان درمانی می شود اختصاص دهند.

در همین راستا، طی جستجوی مختصری که در اینترنت داشتم به مطلبی نوشته شده توسط پزشک محترمی به نام “دکتر میثم مجری” برخوردم که بسیار مجمل و دقیق و شیوا این موضوع را برای بیماران شرح داده اند… چه خوب است که برای شروع، همین مطلب را با ذکر نام نویسنده و منبع آن در شبکه های مجازی نشر دهیم، باشد که حتی اگر شده یک بیمار آگاه شود و یک پرستار از سختی بی مورد رهایی یابد…

۲ نکته در مورد سرم زدن، به قلم دکتر میثم مجری

- نکته مهم اول:

بیماران عزیز، وقتی پرستار به شما سِرُم وصل میکنه، اصلا نگران حبابهای هوایی که داخل شیلنگ سِرُم هستن و دارن به آرومی واردِ رگ شما میشن نباشید!! این حبابهای هوا هیچ خطری ندارن و بزودى جذبِ خون شما میشن!

اصولا یادتون باشه که حتى میزان خیلی زیادی هوا هم میتونه بدون خطر وارد رگهاى شما بشه… در رفرنسهای معتبر، ورود ۲۰ سی سی هوا به رگها بی خطر ذکر شده…۲۰ سی سی هوا، معادل تمامِ طولِ شیلنگِ سرم است!! حتی رفرنسهایى مثل پاتولوژى رابیتز، تا ١٠٠ سی سی هوا رو بی خطر دونستن! (یک آمپول نسبتا بزرگ فقط ۵ سی سی حجم داره)

پس لطفا نگران نباشید.. ورود این حبابها اصلا خطرى نداره!

- نکته مهم دوم:

با تمام شدن سِرُم ,هوا وارد رگ شما نمیشه!!

خیلى از بیمارانمون نگرانن که وقتى سِرمشون تموم بشه، در ادامه اش هوا وارد رگشون بشه!

اصلا نگران نباشید!

وقتی سرم تموم میشه, فشار خون شما، مانع ورود هوا به رگ میشه. پس وقتی پرستار به شما سرم وصل کرد، با خیال راحت بخوابید و نگران تموم شدنش و ورود هوا نباشید… یا توی بیمارستان مدام پرستار رو صدا نزنید که: سرمم داره تموم میشه!!

(منبع)

——————–

(۱)وسیله ای برای تزریق طولانی مدت داخل وریدی.      (۲) وسیله ای که برای جلوگیری از لخته شدن خون و انسداد رگ، به آنژیوکت متصل می شود. (این تعاریف بسیار ساده و کلی هستند)

پی نوشت: قرار بود بعد از این غیبت فصلی! به پیروی از عنوان مطلب قبل، عنوان این مطلب را بگذارم “و تابستان هم آمد” و کمی از احوالات تابستانی ام برایتان بنویسم، اما از آن جایی که تابستان به جز حال بد برایم چیزی ندارد دیدم اگر از احوالاتم بگویم همه اش می شود غر!… از این رو، یکی از آن چند مطلب مهمی که نوشتنشان را پشت گوش انداخته بودم تقدیم دیدگانتان کردم.

با این حال، این هم خلاصه ای از توصیف احوال تابستانی من، کپی شده از مطلبی قدیمی:

«یعنی حقیقتا ظرف فقط چند ساعت، گرما قادر است مرا از یک موجود پر تکاپو و خستگی ناپذیر تبدیل کند به جسم نیمه جانی که برای نفس کشیدن هم تقلا می کند!

افت فشار، ضعف و بدن درد، سردرد، تنگی نفس، کلافگی و بی قراری، بدخوابی و منگی… همه با هم! هیچ آب یخ و کولر و بستنی و چپیدن در فریزر! و نقل مکان کردن به داخل دریچه ی کولر و پریدن در پارچ آب یخ و … حتی به گمانم زمهریر خداوندی هم جوابگو نیست… فقط خورشید خانم باید کوتاه بیاید که آن هم نمی آید و برعکس، به بلندای اشعه هایش می افزاید…»

پی نوشت ثابت- آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., خاطرات - تجربیات پراکنده | ۲۰ پاسخ

بهار آمد…

20170320_140416بیهوا سرم  را چرخاندم به سوی پنجره. پس از ماه ها برای اولین بار بود که زیرپرده ای ضخیم را کنار کشیده بودند و از پس پرده ی توری، نگاهم دوباره با روشنایی آسمان و سبزی فناناپذیر درخت کاجم آشنا می شد.

اما انگار چندان هم بیهوا نبود. چرخاندن سرم را می گویم! همیشه لحظه ی تحویل سال بغضم می گیرد؛ از همان کودکی. بغضی که گلویم را سخت می فشارد و راه را به گفتن شادباش ها می بندد. آنگاه تنها لبخندی می زنم و چشمان نمناکم را پشت روبوسی ها قایم می کنم. آن لحظه هم شاید رویم را برگرداندم تا نگاه خیسم را از دیگران پنهان سازم. به هر حال هر چه بود سرم را چرخاندم و در یک آن، در یک لحظه نگاهم با افق نیمه ابری و مبهمی که از میان دو ساختمان بلند تا دوردست ها امتداد داشت تلاقی کرد. و همان هنگام در صدم ثانیه ای به ناگاه احساسی غریب وجودم را فرا گرفت. گویی در همان صدم ثانیه و در بینهایت افق، یک سال پیش رو را به چشم می دیدم؛ در افقی که مبهم می نمود، نه هولناک بود و نه آرامشبخش، نه مرا می هراساند و نه شور و شوقی در من برمی انگیخت. کاملاً خاکستری، نه متمایل به سیاه و نه سپید و رخشان. با این حال در میان آن همه ابهام، ندایی رسا در گوشم می خواند: “همچنان، به پیش رو…”

 20170320_140541. . .

هر سال برای نوشتن نخستین مطلب وبلاگ در سال جدید، فایل ورد تازه ای می گشایم و به شماره ی سال نامگذاری اش می کنم؛ مثلا doxc.سال ۹۶٫ آنگاه فایل را گشوده پس از تنظیمات فونت، سربرگ را مزیّن می کنم به نام پروردگار… و نام خدا همیشه قرمز است، در تمام سربرگ هایم…

Captureامروز که فایل سال ۹۶ را می گشودم با خود اندیشیدم که این فایل ها تا چه شماره ای پیش خواهند رفت؟ اگر به خود من باشد، تا شماره ی سال هایی که عمر کنم فایل های ورد جدیدی باز خواهم کرد. با این حال دوستی می گوید: “زمان وبلاگ به سر آمده! آیدایت را نباید در تحجر باقی بگذاری. بایستی با زمانه همراهش کنی و بگذاری که فرزند امروز باشد… درِ این خانه را ببند و نقل مکان کن به جایی مثل اینستا!”

آن دوست به نوعی درست می گوید. وبلاگستان همچون دیاری متروک، گرد غربت به خود گرفته است و تنها تک توکی از کلبه ها، نیمه سرپا چراغ رونقشان پت پت کنان همچنان نورکی به این ظلمات دلگیرکننده می پاشد. اما چه کنم که محله های جدید به دلم نمی نشینند و اصالتی که در وبلاگ می شناسم در آن ها نمی یابم.

نمی دانم باید با زمان پیش بروم؟ در جایی مثل اینستا مسکن کنم و گهگاهی به این کلبه – همچون خانه ای ییلاقی – سرکی بزنم؟

البته همین الان هم خود به خود مدتی است که حضورم در این جا گهگاه شده است، چراکه نوشتن مطالب بلند زمان  می خواهد و وقت آزاد و… فکر و روح آزاد…

از طرفی روزمرگی و مطالب کوتاه یا کم مایه را نیز درخور این جا  نمی بینم. یعنی در واقع اینگونه مطالب سنخیتی با ماهیت این جا ندارند… نمی دانم با این حساب تکلیف چیست؟

اما می دانید، به گمانم تکلیف روشن است! من حتی اگر با زمانه همراه شوم، از اصالت گذشته دست نمی کشم. من آدم بریدن نیستم  و از تعلقاتم دست نمی کشم. هویتم را جا نمی گذارم تا همسفر زمان شوم. من یکجورایی سیریشم! Wink

زین رو، حتی اگر شده یکه و تنها، حتی با حضوری گهگاه و کمرنگ چراغ این جا را – تا زمانی که چراغ عمرم بتابد – روشن نگاه خواهم داشت و البته دست آیدا را خواهم گرفت و با دنیای مدرن آشنایش خواهم کرد، اما نخواهم گذاشت ریشه هایش را از یاد ببرد…

آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

عیدی من به شما دوستان خوبم: تقویم آیدایی! (البته خود من هم این را عیدی گرفته ام!)

year1396calendar

و…

بهار 96

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی | ۲۰ پاسخ

دفاع مقدس!

دقیقاً از همان روز اولی که نخستین ترم کارشناسی ارشد را آغاز کردم، فهمیدم که خودم را با چالش غول آسایی مواجه کرده ام! البته نه این که درس خواندن  در این مقطع کار چندان شاقّی باشد – هرچند دروس بسیار دشوارند – اما تحصیل غیرحضوری چالش های خاص خود را دارد و من زمانی تحصیل در این مقطع را شروع کردم که حقیقتا از لحاظ روحی و ذهنی خسته بودم و علاوه بر مشکلاتی که روحم را می آزردند، هنوز نقاهت چهارسال درس خواندن پرمشقت در دوره ی کارشناسی را پشت سر نگذاشته بودم.

از طرفی در همان برهه شرایط زندگی همگام با زمان به مراحل بحرانی تری قدم می گذاشت و فشار مشکلات بیش از پیش بر سینه ی طاقتم سنگینی می کرد. به نوعی دوران گذار بود؛ دوران ورود به مرحله ای دیگر از خوان های طاقت فرسای عشق

و از سویی، بار دیگر خودم را با همان تعهد سنگینی که از ابتدای قدم نهادن در مسیر تحصیل بر خود واجب دانسته بودم مواجه می دیدم، این که: «موفقیت در این مسیر برایم بسیار اهمیت دارد زیرا نخست باید قدردان زحمات و جوابگوی اعتماد کسانی باشم که این فرصت را برایم مهیا کردند. از همه مهم­ تر باید به افراد مشابه خود نشان دهم که می­ توان در قفسی آهنین محبوس بود و اوج گرفت. تنها لازم است که اطرافیان و مسئولان، این قفس را از میخ دیوار “نمی‌ شود” ها جدا کنند تا آسمان پر شود از پرواز پرندگان محبوسی که هنوز پرواز را باور دارند. برای این مقصود باید بهترین نتیجه را می­گرفتم. نمی‌توانستم یک دانشجوی معمولی با نمرات متوسط باشم. باید سرآمد می‌شدم تا اگرها و اما‌ها را از سر راه افراد دنباله­ روی خود بردارم. باید آنقدر بی­ نقص عمل می­کردم که اگر آیدای دیگری می­خواست به تحصیل بپردازد، هیچ فردی در تواناییِ او تردید نکند و برایش نه نیاورد.» (برگرفته یا در واقع تقلب از هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵ Wink )

به هر روی با تمام دشواری ها همچنان توانستم تاب بیاورم و بر سر عهدم بمانم و این مبارزه ی دو ساله را به فتح و سرافرازی بینجامم…

و من اکنون در میانه ی خوان ششم از سفر کمال خود، رنجورتر اما با استقامت تر از همیشه به استقبال دردهایی می روم که می دانم جان و روحم را همچنان تحلیل خواهند برد تا آن زمان که حل شوم در وجود او…

با تمام بی رمقی، همچنان به پیش می روم چرا که دیگر مرا راه بازگشتی نیست…

در یک کلام: آخیـــــــش، راحت شدم! Smile

از تصاویر دفاع مقدس! ۲۱ اسفند ۹۵، جلسه ی دفاع پایان نامه ی کارشناسی ارشد مترجمی زبان انگلیسی Smile

 20170311_135534

20170311_135609

از ماحصل این دو سال مبارزه به نوعی نائل شدن به درجه ی جانبازی هم بود! زیرا به شدت چشمانم ضعیف تر از قبل شده است و در واقع سوی چشمانم را در این میان باختم… Eek!

پی نوشت: کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۵ پاسخ

هفته نامه سلامت

هفته نامه سلامت شماره 609سلام دوستان خوبم Smile

همانطور که در پی نوشت مطلب قبل گفته بودم، به تازگی مصاحبه ای با “هفته نامه سلامت” داشته ام که اکنون می توانید در فایل pdf زیر آن را مطالعه کنید Smile

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

هفته نامه سلامت شماره ۶۰۹

همچنین می توانید فایل این مصاحبه و گزیده هایی از مطالب وبلاگ را در کانال تلگرامی وبلاگ! Wink مشاهده و دریافت نمایید.

آدرس کانال (کلیک کنید)

https://t.me/aidaweblogspecial

پی نوشت: کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۱۳ پاسخ

تجدید چاپ کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید”

سلام دوستان خوبم

کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” تجدید چاپ شد Smile

1در این چاپ علاوه بر ویرایش مطالب پیشین، چند مطلب نیز افزوده شده است. همانطور که در مورد چاپ نخست این کتاب گفتم:

“این کتاب، مجموعه ای است گرداوری شده از خاطرات و تجربیات من از مراکز درمانی که در این وبلاگ با دیگران به اشتراک گذاشته ام… این کتاب صرفا برای دانشجویان رشته های علوم پزشکی، در دانشگاه علوم پزشکی تهران و کارکنان درمانی به چاپ رسیده است و در بازار و در دسترس عموم قرار ندارد. با این حال، تمام مطالب کتاب، عینا در وبلاگ من و در دسته بندی های “شرح حال“، “تاریخ تکرار می شود” و “فرشته خویان”  موجود و قابل مطالعه است… سرکار خانم دکتر فریبا اصغری، از اساتید محترم اخلاق پزشکی در دانشگاه علوم پزشکی تهران، بانی گرداوری و چاپ این کتاب بوده اند.”

در چاپ جدید علاوه بر ویراستاران محترم چاپ پیشین:

سرکار خانم دکتر فریبا اصغری هیات علمی مرکز تحقیقات اخلاق و تاریخ پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

جناب آقای دکتر شهرام صمدی هیات علمی گروه بیهوشی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

 و جناب آقای دکتر سعیدرضا مهرپور هیات علمی گروه ارتوپدی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

دو ویراستار محترم دیگر نیز بر محتویات کتاب بررسی و اعمال نظر داشته اند:

سرکار خانم خورشید وَسکویی مدیر پرستاری معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی تهران

و جناب آقای عبادالله شیری کارشناس بیهوشی و اپیدمولوژیست دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ارتش

 با تشکر از این عزیزان و به امید تحقق هر چه بیشتر اهداف کتاب…

پی نوشت: به تازگی با هفته نامه ی سلامت مصاحبه ای  داشته  ام که  امروز (۲۳ بهمن ۹۵) در شماره ی ۹۰۶ این نشریه به چاپ رسیده است. به امید خدا تا هفته ی آینده pdf آن و مطلب مربوط به آن را در وبلاگ قرار خواهم داد Smile

43

2

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۴ پاسخ

حکایت صوت و تصویر!

برای به روز کردن وبلاگ چه بهانه ای بهتر از شرح ملاقات با دوستانی مهربان… آن هم شرحی صوتی و تصویری!

می بینید دوستانم، نمی آیم نمی آیم بعد یکدفعه ای سورپرایزی می آیم! Wink

  Star  Star  Star

دیداری به یادماندنی با روشندلان عزیز اصفهانی، آقای موحد زاده مهربان و آقای ژیانی گرامی از اعضای سایت وزین گوش کن (محله نابینایان) که من نیز افتخار عضویت در آن را دارم (بیست و هفتم دی ۹۵) Smile

 20170116_115858

من و آقای موحد زاده

20170116_120044

من و آقای ژیانی

20170116_120025

و اما مصاحبه ای که آقای موحد زاده محبت کردند و برای سایت گوش ضبط نمودند… یک موضوعی که مرا از شنیدن صدای خودم و طرز بیانم به خنده وا می دارد حالتی است که هنگام کنترل نفسم و تسهیم آن میان کلمات به وجود می آید… یعنی صدای خودم را می شنوم و به طرز حرف زدنم در بعضی جملات می خندم  Laugh جاهایی که سعی دارم با هر نفس تعداد کلمات بیشتری را ادا کنم، حرف زدنم حالت خنده داری به خود می گیرد!

مگه نه؟! Wink 

ولی حرف زدنم نسبت به سابق بسیاااار بهتر شده است! البته باید مراقب تند تند حرف زدن خنده دارم باشم…

راستی، یادتان می آید در این پست راجع به معضلاتم در مورد حساب تاریخ ها و زمان ها چه گفتم؟ دقیقه ی هفتم مصاحبه کاملا مؤید آن گفته ام است! Wink

شرح دیدار به روایت آقای موحد زاده ی عزیز و اسناد و مدارک آن! در گوش کن

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۲ پاسخ