وقتی…

وقتی چرخ تختت می شکنه و مجبور میشی از تخت دل بکنی و بیای پایین و یک نصف روز بری توی راهرو پشت در اتاق بشینی تا تعمیرش کنن… مثل دانش آموز شیطونی که از بس توی کلاس شلوغ کرده معلم از روی نیمکت بلندش می کنه و می فرستتش توی راهرو پشت در بایسته…

20161125_110450

وقتی حالا که مجبور شدی بیای پایین، شال و کلاه می کنی که یک سر بری توی کوچه و چند تا عکس پاییزی بگیری، اما هوای منفی ۵ درجه مانعت میشه و تو هم برای این که کم نیاری (بخوانید خیت نشوی! Wink ) هر چی گلدون توی خونه است جمع می کنی و میری میشینی وسطشون و میشی رونق بستان!

20161125_112758

وقتی فرصت نوشتن مطلب جدید نداری و از طرفی هم نمی خوای وبلاگت سوت و کور بمونه و چهار خط محاوره ای لوس می نویسی و آپ می کنی…

وقتی وقت تنگه و باید کلام کوتاه کنی و سلام نکرده بگی والسلام…

Smile

و شاید وقتی دیگر…

معرفی یک وبلاگ: مطالعه ی وبلاگ تقریبا تازه تاسیس و بسیار پرمحتوای دوست خوب نخاعی، آقای احد رحیمی، را به همه خصوصا دوستان نخاعی توصیه می کنم.
آسیب طناب نخاعی: برسی و تبادل اطلاعات و تجربیات مرتبط با ضایعات نخاعی

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۱۰ پاسخ

اطلاع رسانی!

لطفا در صورت تمایل مشارکت نمایید…

کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پیام کمپین:

دوست ارجمند،
سلام و عرض ادب و احترام.

به یاری و همفکری شما نیازمندیم.

به استحضار می رساند: لایحه حمایت از حقوق  معلولین از شورای نگهبان برگشته داده شده و در مجلس در نوبت رسیدگی است و تاخیر در آن و به تبع، عدم پیش بینی اعتبارات در بودجه سالیانه زندگی معلولین را با دشواری مواجه می سازد.

اینک برای پیگیری  و تسریع در تصویب آن، با روشی مناسب و منطقی کمپین سراسری پیش بینی شده است.

گروهی در تلگرام تشکیل شده و کانالی به آن تخصیص پیدا کرده است. برای گروه قوانین نوشته شده و برای کمپین فرایند کار تهیه شده است. مقرر است طبق آن پیش برویم.

این کار مختص هیچ فرد یا گروه خاصی نیست.

تمنا می کنیم در این کمپین مشارکت و همراهی نمایید.

لینک گروه

https://telegram.me/joinchat/BwA4PkCjr7roRPBKij-3Qw

لینک کانال

https://telegram.me/joinchat/BwA4PkDBmOs_S7g2o8G-hQ

اینستاگرام

https://www.instagram.com/disabilitysupportcampaign/

ورود برای عموم جهت حمایت از معلولین آزاد است.

لطفا برای حمایت از کمپین:

۱- به جمع امضا کنندگان بپیوندید.

امضاء طومار کمپین سراسری پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

تمامی اعضاء کمپین و همه کسانی که علاقمند به همراهی این کمپین هستند

با مراجعه به آدرس زیر و فشردن دکمه SIGN PETITION و نوشتن نام و نام خانوادگی خود به صورت کامل و درج آدرس ایمیل، دکمه امضاء (signature) را فشار  داده و طومار کمپین را امضاء نمایند.

آدرس طومار

۲- در سامانه ی پیامکی کمپین با فرستادن یک پیام مشارکت داشته باشید.

۵۰۰۰۲۳۳۳۱۴۶۷۴۸

۳- تصویر نامه ی کمپین به مسئولان را پرینت گرفته در میان مردم پخش نمایید و ترجیحاً به دست نمایندگان شهرهای خود در مجلس یا مسئولین ادارات مختلف، اعم از بهزیستی، شهرداری و … برسانید.
(با کلیک روی تصویر زیر، آن را در اندازه ی بزرگ مشاهده می کنید.)

photo_2016-11-19_12-32-22۴- کمپین را به دیگران معرفی نمایید.

با سپاس فراوان

به امید احقاق حقوق تضییع شده ی جامعه ی معلولان کشور و آینده ای روشن تر…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳ پاسخ

فرشته خویان ۹ (قسمت دوم)

دیروز (۲۷ آبان) دومین سالگرد بهار بود…

بیایید به یاد او یک گل  Rose یک قلب Heart  و یک لبخند Smile بگذاریم… 

(ممنون از دوست عزیزی که یادآوری کرد Rose )

نمی دانم چند روز و یا فقط چند ساعت از عمل تراکستومی گذشته بود. اگرچه همه ی پرسنل برایم خوشحال بودند و می گفتند که دیگر راحت شده ام، اما من هیچ تغییر مثبتی در شرایطم احساس نمی کردم. حتی ساکشن هایی که از آن ناحیه انجام می شد تا حدی دردناک تر بود. از طرفی با این که می گفتند حالا دیگر می توانی صحبت کنی، هرگز این اتفاق نیفتاد…

همان طور دراز کشیده بودم و به هیچ چیز نمی اندیشیدم. از همه کس بیزار بودم. پرستارم، سایر پرسنل آی سی یو، شادبادهای دروغینشان، حتی خدا، همه چیز و همه کس دست به دست هم داده بودند تا مرا فریب دهند و با احساساتم بازی کنند. حس می کردم دیگر تا ابد همان جا خواهم ماند.

در همان حالی که در افسردگی عمیقی غوطه ور بودم، ناگهان از ته گلویم صدای خُرخُر مانندی به گوشم رسید و احساس کردم چیزی در داخل حلقم می جوشد. اگرچه ابتدا به آن توجهی نکردم، اما به تدریج صدا شدت یافت و به نظرم آمد که آن چیزی که در گلویم می جوشد دارد بالاتر می آید. ساعتی بعد به قدری صدای خُرخُر شدت گرفته بود که بی اختیار هر کسی را به تختم می کشاند. پرستارم که کمی از این حالت متعجب شده بود، سرپرستار را صدا زد. او با آبسلانگ (چوب بستنی) ته گلویم را نگاه کرد و پرسید: “آیدا، خودت این صدا رو در میاری؟!”

با حرکت رو به بالای ابروهایم پاسخ منفی دادم. او از پرستار خواست مرا ساکشن کند. با این کار صدای خُرخُر تقریباً قطع شد. با این حال دیری نپایید که دوباره آن صدا پرستار و سرپرستار را به تختم کشاند. این بار سرپرستار خودش ساکشن کرد. باز هم از شدت صدا کاسته شد. اما وقتی صدا دوباره شدت گرفت‌، تصمیم گرفتند دکتر را خبر کنند.

با گذشت حدود نیم ساعت، در حالی که صدای خُرخُر هر لحظه شدت می گرفت دکتر خ را دیدم که مثل همیشه با یک دست در جیب روپوش سفیدش و با قدم هایی ریز و تند به سویم آمد. دکتر خ رزیدنتی بود که از همان ابتدا به جای پزشک معالجم مرا معالجه می کرد! و حتی تراکشن سرم را نیز بدون حضور او و تنها به دستور تلفنی اش نصب کرده بود. بعد از مدت ها بود که او را می دیدم. به گمانم پس از شب اول ورودم به آی سی یو دیگر او را ندیده بودم. دکتر خ جلو آمد و بی آن که به من نگاه کند و بدون هیچ سلام و احوالپرسی رفت به سمت صدا. از پرستار آبسلانگی گرفت و به داخل گلویم نگاهی انداخت. خیلی از رفتارش دلخور شدم، انگار اصلاً مرا ندیده بود؛ حس کردم نامرئی هستم! او کمی دست به سینه ایستاد و فکر کرد. سپس از پرستار یک سرنگ خواست. ناگهان نفس در سینه ام حبس شد: “وای، نه… باز می خوان توی گردنم آمپول فرو کنن!”

آنگاه در برابر نگاه های هراسان من، پیستون سرنگ را تا به انتها کشید و به روی گردنم خم شد. حالم داشت به هم می خورد. قلبم شروع کرد به تپیدن. با این حال بر خلاف انتظارم دیدم که سوزن را از سرنگ جدا کرد. سپس یک زائده ی آبی رنگ را که از کنار گردنم آویزان بود در دست گرفت و سر سرنگ را به روی دهانه ی آن قرار داد و کمی فرو برد. آنگاه با فشار ته سرنگ، آن را از هوا پر کرد. در این هنگام دردی موذی و منزجر کننده در گلویم پیچید؛ انگار که با پیچ گوشتی داخل حلقم را سوراخ کرده باشند. پس از این کار بلافاصله صدای خُرخُر قطع شد، با این وجود من هنوز هم در ته گلویم جوشش خفیفی احساس می کردم.

پس از آن دکتر خ سرنگ را همان طور روی سینه ام رها کرد و بدون خداحافظی رفت. این رفتارش خیلی زننده بود؛ انگار من میزی بودم که آشغال های اضافی را رویش می انداختند!

با این که پس از پر کردن کاف صدا کاملاً قطع شده بود، اما به زودی دوباره زمزمه هایی از ته گلویم برخاست و به تدریج شدت گرفت. پرستار چند باری ساکشنم کرد، اما انگار دیگر فایده ای نداشت. ساعتی بعد در حالی که صدای خُرخُر مثل میخ در گوش ها و جمجمه ام فرو می رفت، به ناگاه حجم زیادی از ترشحات از سوراخ های بینی ام به بیرون جهید و از گوشه ی صورتم سرازیر شد!

لحظه ای ماتم برد. اما بعد وحشت کردم و به تقلا افتادم…

ظرف چند ساعت، هر چه پرستار مرا ساکشن کرد و هر چه بهیار ها بینی ام را تمیز کردند فایده ای نداشت. ترشحات پیوسته با صدای خُرخُر گوش خراشی از عمق سینه ام می جوشیدند و از سوراخ های بینی ام بیرون می زدند. از آن جایی که زیر سر من بالشی نبود، سرم کمی پایین قرار می گرفت. وزنه ها نیز سرم را تا حد زیادی به عقب می کشیدند. از این رو صورتم کمی به عقب شیب داشت و در این سرازیری، ترشحات به روی گونه هایم جاری می شدند و در گودی چشمانم تا زیر مژه هایم پیش می آمدند. ساعتی بعد جریان ترشحات در سمت راست صورتم به گوشه ی چشمم رسیده بود و آن را می سوزاند.

پرسنل بخش مرا به حال خود رها کرده بودند. ساکشن کردن بیش از آن جایز نبود و فایده ای هم نداشت. بهیارها نیز از این که مدام صورتم را پاک کنند و چند دقیقه ی بعد ببینند دوباره اوضاع همان طور است خسته شده بودند. از طرفی، دیگر زمان تغییر شیفت رسیده بود و باید به بقیه ی بیماران رسیدگی می کردند و بخش را به شیفت بعد تحویل می دادند.

تمام وجودم اشک بود و فریاد، اما جرأت نمی کردم حتی برای گریستن هم انقباضی به عضلات صورتم بدهم. چشم راستم را نیمه باز نگه داشته بودم تا ترشحات بیش از آن به داخلش نفوذ نکنند. با هر صدای خُرخُر، حجم زیادی از ترشحات از بینی ام بیرون می زد و فشار تجمّع مایع را در پشت پلک پایینم سنگین تر می کرد. با چند پمپاژ دیگر چشم راستم به زیر باتلاقی لزج فرو می رفت.

ناخودآگاه در دل نالیدم: «خدایا، نذار جلوتر بیاد. نذار خدایا.»

اگرچه من دردمندانه خدا را می خواندم، اما این کار صرفاً عکس العملی غریزی بود، نه عملی با خواست و اراده. من از خدایی که مرا آن طور رها کرده بود رنجیده خاطر بودم؛ آن قدری که دیگر حتی کمکش را نیز نمی خواستم…

پس از این سه ماجرای پیاپی حس می کردم تمام ارزش های انسانی ام نابود شده است. دیگر نمی خواستم لحظه ای در این دنیا بمانم. از طرفی خودم قادر نبودم به زندگی ام پایان بدهم. با این حال از آن جایی که گاهی شلنگ دستگاه خود به خود از لوله ی تنفسی ام جدا می شد، چند باری سعی کردم با تکان دادن لوله – با همان ترفندی که همیشه برای صدا کردن پرسنل به کار می بردم – شلنگ را جدا کنم، اما هیچ بار موفق نشدم.

شبی از شدت ناامیدی به حال جنون افتادم. آن قدر بهانه ی مادر را گرفتم که اجازه دادند به داخل آی سی یو بیاید. البته مدتی بود که مادر دفعات زیادتری اجازه ی ورود به آی سی یو می یافت و هر بار مدت زمان بیشتری می توانست کنارم بماند. تقریباً روزی دو سه مرتبه اجازه ی ورود پیدا می کرد و گاه حتی تا یک ساعت و نیم هم می ماند، خصوصاٌ شب ها که بخش خلوت تر بود. اما آن شب من خارج از وقت حضورش را می طلبیدم و وقتی سرانجام آمد تا چشمم به او افتاد دیوانه وار به تقلا افتادم و با اشاره به شلنگ دستگاه و با نگاه ها و حالت هایی عصبی به او فهماندم که آن را بکشد و مرا خلاص کند. مادر از درخواستم غافلگیر شده و دست و پایش را گم کرده بود. اما من با بی رحمی تهدیدش کردم که یا خودش شلنگ دستگاه را از من جدا کند یا این که خودم آن قدر لوله را تکان می دهم تا خود به خود جدا شود. اگرچه تهدیدم بی پایه بود، اما مادر که این را نمی دانست. از این رو وحشت کرده و سراپایش متشنج بود. در حالی که او از درماندگی جلوی نگاهم خُرد می شد و فرو می پاشید، از عمق وجودم لذت می بردم! از او هم بیزار بودم. او هم مرا در آن جا رها کرده بود…

با این حال پرستارم به مادر اطمینان داد که من قادر به این کار نخواهم بود و گفت که در طول شب حواسش به من هست. مادر نیز به ناچار مرا با حالی منقلب ترک کرد. اما پس از رفتن مادر آن حالت جنون آمیز رفته رفته فرو نشست و جایش را به عذاب وجدان شدیدی داد. مدام قیافه ی مادر جلوی چشمم می آمد؛ وقتی با نگاه خشمگین و ترسناکم به شلنگ اشاره می کردم و به او می فهماندم که: “شلنگ را بکش!” از وحشت چشمانش گرد می شد و با درماندگی جواب می داد: “مگه من قاتلم!”

آن شب تا صبح به مادر اندیشیدم و از خدا طلب بخشش کردم…

چند روز بعد با این که هنوز احساس گناه و پشیمانی وجودم را می آزرد و حس و حال خوبی نداشتم، وقتی صدای آقای محمدی در بخش به گوشم رسید شدت علاقه ام به بچه باعث شد که در همان شرایط روحی هم کنجکاو و بی قرار دانستن اطلاعاتی از نوزاد باشم. از این رو گوش هایم را تیز کردم و همان طور که همکاران آقای محمدی سؤال پیچش کرده بودند، پاسخ ها را از هوا می قاپیدم. اما مگر آن ها سؤال درست و حسابی می پرسیدند؟!

یکی می پرسید: “بچه سالمه؟”؛ دیگری می گفت: “مادر حالش خوبه؟”؛ آن یکی هم همان سؤال را طور دیگری تکرار می کرد: “زایمان راحت بود؟”

در دل نالیدم: “ای بابا، خُب وقتی آقای محمدی شاد و خندون با جعبه شیرینی اومده یعنی همه چیز رو به راهه دیگه…”

از این که آن ها جنسیت بچه را می دانستند حسودی ام می شد! توی دلم غر زدم: “جنسیتش رو هم که از قبل به شما ها گفته. یکی بپرسه اسمش رو چی گذاشتین… این طوری من از هر دو تاش سر در میارم؛ هم اسمش، هم جنسیتش…”

پرسنل به همراه آقای محمدی برای صرف چای و شیرینی به سمت ایستگاه پرستاری به راه افتادند. هر چند که من نه آن ها را می دیدم و نه نمی دانستم که ایستگاه پرستاری کجای آی سی یو قرار دارد، اما در این چند ماه از طریق دور و نزدیک شدن صداها بعضی جا ها را مکان یابی کرده بودم، از این رو می دانستم که اکنون جهت صدایشان به سمت ایستگاه پرستاری می رود. همان طور که صداها از من دور می شدند، می ترسیدم هلاکِ نام و جنسیت بچه بمانم! اما در این هنگام خانمی پرسید: “حالا اسم قشنگش رو چی گذاشتین؟”

به ناگاه رادارهایم چنان به طرف صدا جهیدند که اگر وزنه ها سرم را مهار نکرده بودند کلّه ام از جا کنده می شد!

آقای محمدی پاسخ داد: “والا خیلی اسم ها قرار بود بذاریم. مادر خانمم می گفت…”

کاسه ی صبرم لبریز شده بود: “ای بابا، چی می خواستیم بذاریم رو بذار کنار، چی گذاشتین؟”

آن خانم هم انگار مثل من طاقت نداشت، حرف او را قطع کرد: “آقای محمدی برین سر اصل مطلب. آخرش چی گذاشتین؟”

نفسم در سینه حبس شد.

“اَرشیا… گذاشتیم اَرشیا…”

. . .

آن حالت جنون آنی به آنی فرونشت و تا چند روز جایش را به عذاب وجدان و احساس گناه شدیدی داد، بعد از آن هم به وحشتی غیرعادی تبدیل شد. نمی دانم از خودم می ترسیدم یا از سایه های سنگینی که مدام حس می کردم در پشت سرم و در زوایای خارج از دیدم پنهان شده اند. حتی مادر بعدها برایم تعریف کرد که چند باری به او گفته بودم همه جا خون است یا که دست هایش خونی است. یک بار هم به او هشدار داده بودم که مراقب پدر باشد، زیرا خواهرهایم می خواستند او را بکشند! شاید هم کشته بودند؛ خودم دیده بودم که همگی شان غرق خون هستند…

هرچند این هراس غیرطبیعی نیز دیری نپایید، اما بعد از آن شب ها دیگر نا آرام تر از همیشه بودم، به طوری که حتی با وجود دیازپام یا مورفین هم لحظه ای خواب به چشمانم نمی آمد و خوابم کاملاً افتاده بود به روز.

آن شب نیز پس از آن که پرستارم کارهای پیش از خوابم را انجام داد و دوز مورفینم را تزریق کرد و رفت، نگاهم را با بی قراری به دور و اطراف می چرخاندم و سعی می کردم اشیایی را که در معرض دیدم بود بشمرم بلکه خوابم ببرد. پیش از آن نیز دو سه گله گوسفند را شماره کرده بودم، اما انگار هیچ چیز فایده نداشت. دیگر کلافه شده بودم و دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار یا که ملحفه هایم را جِرواجر کنم! اما مگر ممکن بود؟ از تمام جسمم تنها چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن یه گردویم توانی برای حرکت داشت، از این رو فقط برای این که کاری کرده باشم و تنوعی به این وضع کسالت بار بدهم صورتم را کج و کوله کردم و سعی کردم مثل بچه های نق نقو که معلوم نیست اشکشان جدی است یا از سر ادا قدری بگریم!

در این هنگام سایه ی شخصی را دیدم که داشت از جلوی تختم عبور می کرد. بی درنگ شروع کردم به تقلا و با باز و بسته کردن فکم که تا حدی باعث می شد غبغبم به تراک فشار بیاورد و آن هم باعث تکان شلنگ و پایه ی دستگاه می شد، سعی کردم او را متوجه خود سازم. اما به نظر می رسید که او متوجه من نشده است؛ کفرم در آمد و از نا امیدی حقیقتاً زدم زیر گریه… با این حال همان طور که سایه عبور می کرد ناگهان دیدم که لحظه ای ایستاد و به سمت من گردن کشید. از همان فاصله می توانستم صورت گردش را تشخیص بدهم. توی دلم گفتم: “این چرا نمیره خونه؟!”

آقای محمدی بر خلاف سابق که مدام غیبت می کرد، حالا دیگر انگار در بخش اتراق کرده بود! آن روز هم از اول صبح که به بخش آمده بود، ساعتی نبود که او را به هر دلیلی نبینم یا صدایش را نشنوم.

او به سویم چرخید و لخ لخ کنان پیش آمد. معلوم بود که از خستگی دیگر روی پاهایش بند نیست. همان طور که جلو می آمد با یک دست چشمانش را مالید و به حالت نیمه خمیازه گفت: “چی شده آیدا؟”

نزدیک تر که آمد متوجه اشک هایم شد. اگرچه گریه کردن من چیز تازه ای نبود، قامت راست کرد و دلسوزانه پرسید: “چیه آیدا؟ چی شده؟”

همچنان می گریستم… کنجکاو بود بداند که چه می خواهم، از این رو شروع کرد به حدس زدن. او خواسته های معمولم را که با بیشترشان آشنایی داشت یکی یکی به زبان آورد. اما خواسته ی من این بار متفاوت بود و تمام حدس هایش مردود می شدند. از این که مدام ابروهایم را بالا بیندازم و بگویم نه کلافه شده بودم. ناگهان پریدم وسط حدس هایش و سعی کردم با تکان لب هایم، به صورت لبخوانی خواسته ام را به او بفهمانم. از وقتی تراک شده بودم و دهانم آزاد شده بود می توانستم با حرکات لب بعضی چیزها را بیان کنم. البته تنها کسانی که اغلب می توانستند از حرکات بی صدای لب هایم رمزگشایی کنند، فقط مادر و رضا بودند… به هر روی، چند باری به لب هایم تکانی دادم و او هم چند حدسی زد تا سرانجام با تردید گفت: “نَرَم؟! می خوای پیشت بمونم؟”

شدت یافتن اشک هایم خودش پاسخ مثبت بود.

لبخندی زد و گفت: “چیه، خوابت نمی بره؟”

به علامت مثبت پلک زدم.

“آخه این هم گریه داره؟”

آنگاه خمیازه ای کشید و ادامه داد: “به جاش تا دلت بخواد من خوابم میاد. الان این قدر برات خمیازه بکشــــــم تا تو هم خوابت ببره… یک لحظه وایستا…”

این را گفت و به سویی رفت. لحظه ای بعد با چهارپایه ای برگشت و آن را کنار تختم قرار داد. همان طور که می نشست گفت: “خُب، حالا چی کار کنیم که تو خوابت ببره؟”

فقط نگاهش کردم.

“می خوای برات حرف بزنم؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم، اما چندان مشتاق نبودم!

“باشه، من کلی حرف و داستان دارم برات تعریف کنم.”

وای نه! من فقط می خواستم او ساکت آن جا بنشیند تا من بخوابم. حوصله ی حرف زدن نداشتم. بی خوابی من فقط به دلیل هراس تنهایی بود. در طول روز که بخش شلوغ و پر رفت و آمد بود راحت تر می خوابیدم. فقط کافی بود یکی کنارم یا دور و اطرافم باشد، همین…

آقای محمدی مثل ضبط صوتی که کلید روشنش را زده باشند شروع کرد به حرف زدن.

“آره آیدا، از صبح سرپام. خدا خیرت بده، باعث شدی دو دقیقه بشینم. البته داشتم می رفتم بخوابم. حالا یک وقت فکر نکنی دارم منّت می ذارما؟! نه بابا، دو سه ساعت بخوابم و بیدار بشم بد تره. بعدش سردرد میشم اساسی… اصلاً چرا من دارم پیش تو غُر می زنم؟”

لحظه ای سکوت کرد و بعد متفکرانه ادامه داد: “شغل ما هم این طوریه دیگه… ولش کن، اصلاً بذار یک داستان پرماجرا و هیجانی برات تعریف کنم. جریان آشنایی و ازدواج من و خانومم! این قدر پر ماجراست که باورت نمی شه…”

خودش حسابی سرحال آمده بود، اما اگرچه موضوع خیلی جذاب بود من اصلاً حوصله ی شنیدنش را نداشتم. از طرفی به همان زودی خوابم گرفته بود!

او شروع کرد به تعریف کردن. پلک هایم را به زور باز نگه می داشتم. صدایش در دالان خوابی که داشت مرا به درون خود می کشید می پیچید. هرچند می دانستم یکجورایی بی احترامی و نمک نشناسی است، اما از آن جایی که طاقت شنیدن حرف هایش را نداشتم، اشاره ای به او کردم و با بستن پلک هایم متوجهش کردم که می خواهم بخوابم.

از حرف زدن باز ماند: “اِ، خوابت گرفت؟ دیدی گفتم این قدر خمیازه می کشم تا خوابت ببره.”

آنگاه نیم خیز شد: “خُب، پس من برم.”

از وحشت پلک هایم را تا به انتها گشودم و با نگاهم و حرکت دادن لب هایم چند باری گفتم نه، نه، نه…

روی صندلی اش میخکوب شد: “باشه، باشه، جایی نمی رم. آخه تو گفتی می خوام بخوابم…”

با حرکت پلک هایم به او فهماندم که درست است، می خواهم بخوابم.

دوزاری اش افتاد: “آهان، من ساکت باشم تا تو بخوابی؟”

با پررویی جواب مثبت دادم!

“اما من این جا روی صندلی هی تکون می خورم، خش خش می کنه، سر و صدا میشه…”

با لجبازی ابروهایم را به علامت نه انداختم بالا.

“باشه…”؛ آنگاه به شوخی گفت: “نکنه می ترسی؟”

با نگاهی معصومانه و شرم آلود حرفش را تأیید کردم.

لبخندی زد: “بَه، دختر به این بزرگی، از چی می ترسی؟! تازه این همه آدم دور و برت هستن. تو نمی بینی، ولی ایستگاه پرستاری تقریباً رو به روته. همیشه چند نفری اون جا هستن و مراقبن”، آنگاه چند لحظه ای مکث کرد و در حالی که روی صندلی اش جا به جا می شد ادامه داد: “ولی باشه… تو راحت باش. بخواب. می مونم پیشت.”

قدری احساس آرامش کردم. چشمانم را بستم، اما چند ثانیه ای که گذشت با هراس چشم گشودم. فهمید که ترسیده ام او رفته باشد.

گفت: “بخواب، من این جام.”

دوباره چشمانم را بستم. اما دقایقی بعد دوباره پلک هایم را هراس آلود گشودم.

با قیافه ای جدی گفت: “گفتم که هستم. جایی نمیرم. مطمئن باش.”

به نظر می رسید سر حرفش خواهد ماند. چشمانم را بستم …

.
.
.

چشم گشودم. با وحشت به صندلی خالی چشم دوختم و توی دلم گفتم: “ببین، تا خوابم برد رفت…”

نمی دانم چه مدت گذشته بود و چقدر خوابیده بودم. به نظرم می آمد که نهایتاً بیست دقیقه خوابم برده باشد. دوباره با دلخوری در دل نالیدم: “حتی یک ساعت هم دووم نیاورد. تا دید خوابم برده…”

در این هنگام صدای لخ لخ دمپایی ها و زمزمه های پرسنل به گوشم رسید. تکاپوی خسته و صداهای نیم سیر از خواب آن ها نشان از آن داشت که چیزی به صبح نمانده و زمان رسیدگی به بیماران فرا رسیده است. ناگهان چراغ های بالای سرم روشن شدند و نور تندی چشمانم را آزرد. پرستارم با چشمانی پُف آلود و خسته به سویم آمد و روی میز کنار تختم مشغول کارهایی شد.

لحظه ای بعد، از فاصله ای نه چندان دور صدای صحبت های دو مرد به گوشم رسید.

“فقط می خوام برم خونه تا شب بخوابم.”

“مگه اون فسقلیت اجازه می ده؟”

“آره بابا، اون هم خوشخوابه… بعدشم میرم توی اتاق، در رو می بندم و پنبه میذارم توی گوشم…”

خانمی وارد مکالمه شد: “الان این رو میگی آقای محمدی. تا چشمت به بچه بیفته خواب از سرت می پره. بچه شیرینه…”

و مرد دیگر ادامه داد: “حالا چرا دیشب نیومدی بخوابی؟”

دوباره نگاهی به صندلی خالی انداختم. ناخودآگاه اَرشیا آمد توی ذهنم. وجودم را شرم فرا گرفت؛ تمام انرژی و حوصله و وقتی را که پدرش باید برای او صرف می کرد، من از او ربوده بودم…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۲۵ پاسخ

فرشته خویان ۹ (قسمت اول)

از همان کودکی هیچ وقت عادت نداشتم از دیگران در مورد زندگی خصوصی شان زیاد سؤال بپرسم. مثلاً هیچگاه کنجکاوی نمی کردم که دوستانم پدرشان چه کاره است و مادرشان چه شغلی دارد یا این که چند خواهر و برادرند و اصالتاً کجایی هستند؟ عقیده ام بر این بود که هرگاه بخواهد و اگر مایل باشد خودش می گوید. این عدم تمایل به پرسش و این نیروی بازدارنده ی درونی که کنجکاوی ام را سرکوب می کرد تا حدی بود که حتی از شغل بعضی از افراد نزدیک فامیل نیز باخبر نبودم و به طور مثال اگر کسی می پرسید فلان فامیلت چه کاره است جوابی برایش نداشتم.

اما در این میان بچه ها استثناء بودند! اگر می فهمیدم در خانه ای نوزادی به دنیا آمده است یا کسی کودکی در خانه دارد تا ته و تویش را در نمی آوردم که بچه اسمش چیست و دختر است یا پسر، سنش چقدر است؟ آیا حرف می زند؟ راه افتاده است یا هنوز روی زمین می خزد؟ و هر اطلاعاتی که مربوط به بچه می شد، آرامش نمی یافتم. در عین حال چون از زیاد سؤال پرسیدن خوشم نمی آمد با ترفندهایی سؤال هایم را دو تا یکی کرده، به مراد دلم می رسیدم. مثلاً وقتی می پرسیدم بچه اسمش چیست خواه ناخواه از جنسیتش نیز آگاه می شدم.

از زمانی که در خلال صحبت های پرسنل آی سی یوی مشهد شنیده بودم که آقای محمدی پرستار، خانمش پا به ماه است حال و هوایم عوض شده بود! چنان شوقی برای به دنیا آمدن بچه ی آن ها داشتم که انگار نسبتی با من دارند. تا صدای صحبتی در بخش به گوشم می رسید، رادارهایم! به کار می افتاد بلکه اطلاعات جدیدی از بچه به دست بیاورم. یک بار شنیدم که پرستار خانمی از آقای محمدی در مورد جنسیت بچه سؤال کرد، اما از آن جایی که آن ها هنگام این مکالمه در حال راه رفتن بودند، تا آقای محمدی خواست پاسخ بدهد از من دور شده بودند و نتوانستم جواب را بشنوم.

آقای محمدی خیلی کم پیش می آمد که پرستار من باشد. شاید چون شیفت هایش گاهی متغیر بود و برخلاف اکثر پرستاران که تقریباً شیفت ثابت صبح تا عصر یا شب تا صبح بودند، او بعضی اوقات شیفت هایش عوض می شد. خصوصاً حالا که قرار بود بابا شود، رفت و آمدهایش تقریباً حسابی نداشت و گاه حتی دو شیفت در میان سر کار می آمد. مرد جوان مهربان و پرستار دلسوزی بود، اما چون زیاد نمی دیدمش ارتباط چندانی با هم برقرار نکرده بودیم. با این حال یک بار مرا خیلی شرمنده ی محبت و صبر و حوصله اش کرده بود. یک روز که طبق معمول لرز بسیار شدیدی داشتم، پس از آن که پتوی تخت خودم را رویم کشید و به درخواست من یکی دیگر هم از اتاقی که پتو و بالش و این جور چیزها را در آن نگه می داشتند برایم آورد، وقتی دید که من هنوز راضی نشده ام و پتوی بیشتری می خواهم، بی آن که مثل بقیه بگوید: “صبر کن، الان گرم میشی. دو تا بسه دیگه!”، در بخش گشت زد و از تخت های دیگر برایم پتویی قرض گرفت. اما مگر من به سه پتو قانع بودم؟ اصلاً مگر لرزهای شدید من با سه پتوی سبز پسته ای با طرح ببر پیری که پشم و پیل هایش ریخته بود و مثل مفنگی ها سیبیل هایش به زردی می زد فرو می نشست؟!

از این رو او را دوباره فرستادم تا در بخش چرخ بزند و با رو انداختن به بیماران دیگر برایم پتوی چهارمی دست و پا کند؛ و حقیقتاً خدا صبر بدهد با چنین مریض بد ادا و بدقلق و زیاده خواهی!

من اغلب در آی سی یو دچار لرزهای شدیدی می شدم. لرزهایی جانکاه به طوری که انگار می خواست بند بند وجودم از هم بگسلد. از طرفی به دست آوردن پتو، خصوصاً پتوی اضافی برایم چالش بزرگی بود. از آن جایی که قادر نبودم حرف بزنم یا با اشاره و حرکتی کسی را متوجه خود سازم تا در مواقعی که خواسته یا نیازی داشتم به مشکلم رسیدگی کند، مثلاً در هنگام لرز برایم پتویی بیاورد، ناچار بودم مدت ها به انتظار بمانم بلکه کسی از دور و بر تختم گذر کند. آنگاه با ترفندی که پیشترها ذکر کردم شروع می کردم به گاز گرفتن لوله ای که در دهان داشتم تا با تکان خوردن پایه ی شلنگ دستگاه تنفسی آن شخص را متوجه خود سازم. آن شخص نیز ممکن بود به تقلای من اهمیتی بدهد و به نزدم بیاید. آنگاه تازه باید کلی وقت صرف می کرد و حوصله به خرج می داد تا با حدس زدن های مختلف بفهمد خواسته ام چیست. با این حال پس از مدتی که همه با ترفندم آشنا شده بودند و از طرفی به نظر می آمد که خواسته هایم چندان هم ضروری نیستند، اغلب اوقات شخصی که از نزدیک تختم رد می شد و لرزش پایه ی دستگاه را می دید، به تصور آن که باز هم دارم بهانه گیری می کنم تنها به گفتن: “آیدا لوله رو گاز نگیر!” بسنده می کرد و می رفت. در چنین زمان هایی، از شدت نا امیدی اشک هایم جاری می شد و از بیچارگی و ناتوانی خودم آرزوی مرگ می کردم.

در هر صورت، حتی اگر آن شخص می آمد و برای فهمیدن خواسته ام وقت می گذاشت و پتویی به رویم می کشید، باز هم مشکل من برطرف نمی شد. لرز من بیش از آن حدی بود که با یک یا دو پتو فرو بنشیند. هنگامی که پتویی به رویم می کشیدند، همچنان به تقلا ادامه می دادم و درخواست پتوی دیگری می کردم. با این حال وقتی یک پتوی دیگر هم برایم می آوردند، باز هم راضی نمی شدم و تقاضای پتوی بیشتری داشتم.

اما دیگر امکانش خیلی کم بود که این خواسته ی زیاده از حدم را اجابت کنند، زیرا نمی توانستند پتوی بیماران دیگر را نیز به من بدهند. از این رو، از من می خواستند که مدتی صبر کنم تا گرم شوم. ولی کسی نمی دانست که این چنین صبر کردن تا چه حد زجرآور است و انتظار کشیدن با بیم و امید چه حس دردناکی دارد. در نتیجه، بعد از آن دیگر درخواست های من به بهانه گیری تعبیر می شد و من ناچار بودم تا مدتی نامعلوم به انتظار بمانم بلکه یک نفر را به تور ترفند خود بیندازم. از طرفی حالا دیگر کارم بسیار دشوار تر شده بود، زیرا کسی که به کنارم می آمد با دیدن دو پتویی که رویم بود، امکان نداشت حدس بزند که من سردم است. اگر هم بعد از حدس زدن های بسیار سرانجام با کلی تردید می گفت: “سردته؟!”، تازه باید او را متقاعد می کردم که برایم پتوی بیشتری بیاورد.

این روند عذاب آور تقریباً هر روز یا هر چند روز تکرار می شد. در عین حال روند بسیار زجرآورتری را نیز هنگامی که گرمم می شد تجربه می کردم؛ خصوصاً آن زمان هایی که پس از فرونشستن لرز به تدریج بدنم حرارت می گرفت و داغی درونم در زیر چهار پتویی که با آن همه انتظار و گاه التماس و زاری به دست آورده بودم انباشته شده، جهنم سوزانی را پیرامونم شعله ور می ساخت. و این در حالی بود که تا پیش از آن به قدری برای پتو بهانه گیری کرده بودم که دیگر کسی دور و اطراف تختم پیدایش نمی شد…

به هر روی بعد از جریان پتو و حوصله و درکی که آقای محمدی از خود نشان داده و مرا بر خلاف همیشه از انتظار و خفّتی که متحملش می شدم رهانیده بود، بدجور مهرش به دلم افتاده بود. حالا هم که شنیده بودم دارد بابا می شود دیگر صبر و طاقت نداشتم تا او پرستارم شود و ضمن بیان انواع و اقسام خُرده فرمایشاتی که داشتم بتوانم هنگام تزریق دارو یا گاواژ مایعات در چشمانش دقیق شوم و گوهر پدری را در عمق نگاهش بیابم. هرچند هنوز آقای محمدی همان قدر که نوزادش نارس بود، مردانگی چهره اش به حدی نرسیده بود که شبیه باباها باشد.

سرانجام روزی پس از آن که آقای محمدی حدود یک هفته ای از کار غیبت کرد، نزدیکی های ظهر صدایش در بخش طنین انداز شد. اگرچه او را نمی دیدم حس می کردم چهره اش پختگی پدرانه پیدا کرده است. البته تُن صدایش حقیقتاً فرق کرده بود. او با جعبه ای شیرینی، با شوق و خنده هایی شادمانه با همه احوالپرسی می کرد. همکارانش دوره اش کرده بودند و تبریک ها و دعاهای خیر آن ها از هر سو احاطه اش کرده بود. من هم اگرچه آن روز از لحاظ روحی اصلاً شرایط خوبی نداشتم، در دلم لبخندی زدم و از خدا خواستم بچه شان سالم و سلامت باشد و عمری در زیر سایه ی پدر و مادرش با آرامش و موفقیت زندگی کند.

چند شب پیش از آن دچار بحران روحی شدیدی شده بودم. نوعی حالت جنون به من دست داده بود که عواقبش بیش از همه دامان مادر را گرفت. چند رخداد پیاپی سبب شده بود شخصیتم به شکل ناگواری خُرد و پایمال شود و بعد از آن دیگر طاقت ماندن در این دنیایی را که حتی خدایش از من روی برگردانده بود نداشتم.

نخستین جریانی که در این سلسله ی اضمحلال شخصیتی به وقوع پیوست گویی توسط فرستاده ای از غیب طرح ریزی شده بود!

روزی همان طور که دراز کشیده بودم و مثل همیشه لحظات تنهایی ام را همچون دانه های تسبیح شماره می کردم، ناگهان دیدم که از جایی در آی سی یو چیزی به سویم پرواز کرد. ابتدا با دیدن آن یکجورایی خوشحال شدم. حس خوبی داشت که موجودی در آن حوالی متروکه پرسه می زند و منظره ی تکراری سقف و دیوارها را قدری تنوع می بخشد. با این حال همان طور که در بالای سرم چرخ می زد، حس غریبی به من ندا می داد که او شر عظیمی است که چیزی در عمق درونم را نشانه گرفته است. انگار می دانستم قصدش چیست و به نوعی میان ذهن من و گردی سر بی مغز او یک کانال ارتباطی برقرار شده بود. اما من، بی دست و پا و دهان بسته قادر نبودم کوچک ترین دفاعی از خودم بکنم یا که آن را از خود برانم و یا دستکم با فریادی استمداد بجویم. تنها امیدم به خدایی بود که از ورای سقف همه چیز را مشاهده می کرد و فقط او می توانست مرا از آن محافظت کند.

لحظاتی بعد در مقابل نگاه درمانده و وحشتزده ی من مگس چاق و خرفت خردادماهی، سماع گونه در هوا چرخی زد و مستقیم به داخل دهانم – که به خاطر لوله ی اینتوبه همیشه نیمه باز بود – جهید! باورم نمی شد، نمی توانست واقعیت داشته باشد. او، خدای قادر و مهربان اجازه ی این کار را نمی داد… با حیرت به سقف خیره ماندم و چشم در نگاه خدا دوختم. در آن لحظه احساس کردم پروردگار انسانیتم را با مگسی که پیام آور بیچارگی و ناتوانی من بود به طعنه گرفته است…

دو هفته ای بعد از آن بود که روزی پرستاری با ذوق و شوق به کنارم آمد. در حالی که وجودش یکپارچه لبخند بود به من مژده داد که قرار است از لوله ی اینتوبه خلاص شوم.

“آیدا جون، دیگه امروز از این لوله راحت میشی.”

نمی توانستم معنای حرفش را درک کنم. یعنی داشت سر به سرم می گذاشت؟!

پرستار به همراه دو نفر دیگر بی درنگ چرخ های تختم را باز کردند و پس از جدا کردن شلنگ دستگاه تنفسی از لوله ام، در حالی که با آمبوبگ* به من تنفس می دادند به سمت مقصد نامعلومی به راه افتادند. از هیجان و ناباوری، نگاهم – که در تمام آن مدت حکم زبانم را داشت – بند آمده بود. یعنی واقعاً از دستگاه جدا شده بودم؟ پس یعنی حالم خوب شده بود و قرار بود بعد از خارج کردن لوله بروم خانه؟ یعنی تا دو سه هفته ی دیگر جان می گرفتم و می رفتم سر درس و دانشگاه؟ مگر نه این که تمام مشکلات و بی حرکتی های من به خاطر این دستگاه بود؟ باورم نمی شد، شفا یافته بودم؛ یک شبه!

در طول مسیر، پرسنل آی سی یو با شادباش هایشان بدرقه ام می کردند و برایم آرزوی موفقیت داشتند. من هم سعی می کردم متقابلاً با نگاهم از تک تک آن ها خداحافظی کنم و برای تمام خدماتی که به من داده بودند سپاس بگویم. دقایقی بعد، از دری در آی سی یو به اتاقی وارد شدیم که دیوارهایش سراسر سبز بود. متعجب شدم؛ چرا برای خارج کردن یک لوله این قدر حساسیت به خرج می دادند؟ چرا همان طور که دفعه ی اول آن را در آی سی یو و روی تخت خودم کار گذاشته بودند، همان جا خارجش نمی کردند؟ مگر بیرون آوردنش از گذاشتنش مشکل تر بود؟ شاید هم آن اتاق حد فاصلی بود میان آی سی یو و دنیای بیرون؛ چیزی شبیه رختکن ورزشگاه ها. در آن جا لوله را بیرون می آوردند و سپس بلافاصله مرا تحویل خانواده ام می دادند؟ واقعاً چه فکر خوبی، دیگر لازم نبود از آی سی یو عبور کنیم. همان جا پس از خارج کردن لوله، لباس هایم را عوض می کردند و یکراست به آغوش پدر و مادر و استقبال کنندگانم که احتمالاً در پشت در تجمع کرده بودند می سپردند… واقعاً خیلی بد شد که نتوانستم به خاطر آن لوله درست و حسابی از پرسنل بخش خداحافظی و تشکر کنم؛ حتی از کسانی که چندان دل خوشی از آن ها نداشتم. دیگر از هیچ کس رنجیده خاطر نبودم. پیش خودم گفتم: “بذار بریم خونه. دو سه هفته ی دیگه با پاهای خودم با گل و شیرینی میام…”

در همین افکار بودم که به ناگاه پارچه ی سبز رنگی روی صورتم را پوشاند. خانمی پرسید: “لیدوکائین زدین؟” و خانم دیگری جواب داد: “بله، توی بخش تزریق کردن.”

آن قدر در آن یک ربع غافلگیر شده بودم و به قدری سرعت وقایع مرا به هیجان آورده بود که یادم رفته بود حدود نیم ساعت پیش از آن مردی با روپوش سفید به سراغم آمده و در برابر نگاه های وحشتزده ی من آمپولی را در جایی جلوی گردنم فرو کرده بود! تا بیایم بفهمم اوضاع از چه قرار است و آدم های آن سوی پارچه از چه چیزی حرف می زنند، ناگهان دردی عظیم وجودم را فرا گرفت و صدای غضروف مانندی به گوشم رسید. از شدت درد و ناباوری منگ شده بودم. در این هنگام یکی پارچه را کنار زد و پرسید: “حالت خوبه؟”؛ صورتم یک پارچه اشک بود و وحشت.

خودش جواب داد: “حالش خوبه، ادامه بدید.”

انگار یکی داشت مرا می درید! از شدت درد دندان هایم را به لوله ی اینتوبه می فشردم و فشار فکم می خواست آن را دو نیمه کند. لحظه ای بعد دوباره پارچه کنار رفت. خانمی را دیدم که دستکش ها و قدری از سر آستین های لباس سبزش آغشته به خون بود. لوله ی اینتوبه را در دست گرفت و آن را به سمت بیرون کشید، اما انگار لوله گیر کرده بود. نگاهی به من انداخت: “دهنت رو شل کن. گازش نگیر!”

سعی کردم دهانم را شل کنم.

او دوباره سعی کرد. اما انگار گیر کردن لوله ربطی به گاز گرفتن من نداشت؛ چیزی مانع از خروجش می شد. دکتر کمی دستپاچه به نظر می رسید.

“این چرا این طوریه؟ کافش خالیه؟”

“بله خالیه.”

“یک سرنگ بدین به من.”

دکتر خودش با سرنگ کاف را امتحان کرد و وقتی مطمئن شد خالی است، از یکی خواست پیشانی ام را محکم نگه دارد و بعد با فشار و چند تکان لوله را بیرون کشید. باز هم صدای غضروف مانندی به گوشم رسید…

 دقایقی بعد همان طور که دوباره از آی سی یو عبور می کردیم و پرسنل همچنان با ابراز شادمانی مشایعتم می کردند، من هق هق کنان توی دلم می نالیدم: “نه، دردم اومد… خیلی دردم اومد…”

آن قدر دردم آمده بود که یادم رفته بود قرار است بروم خانه. با این حال وقتی مرا به اتاقک سه دیواره ام برگرداندند، یادم افتاد که نباید به این جا برمی گشتم. خواستم با نگاهم به پرستار بفهمانم که ظاهراً اشتباه آمده اند، اما او در برابر نگاه های ناباور من شلنگ دستگاه را به نقطه ی دردناکی روی گردنم متصل کرد. به ناگاه سقف اتاقک، بنای بیمارستان، هفت آسمان و تمام عالم روی سرم خراب شد… زندگی مرا بد فریب داده بود…

ادامه دارد…

……………………………….

*آمبوبگ: وسیله ای مکانیکی جهت دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۱۵ پاسخ

معرفی چند ابزار دیگر جهت تایپ با یک انگشت

یکی از نخستین مطالبی که در ابتدای شکل گیری این وبلاگ نوشتم مطلبی بود که در آن ابزاری را که با آن قادر به تایپ و استفاده از کامپیوتر می شدم معرفی کرده بودم. ابزاری که ایده و طراحی آن ابتکار و خلاقیت کاردرمانم بود و تا همیشه به خاطر این ابزار که مسبب تحولات بسیار بسیار بزرگی در زندگی من بود و بدون آن امکان برقراری ارتباط با دیگران از طریق دنیای مجازی و همچنین امکان ادامه ی تحصیل برایم فراهم نمی شد، مدیون ایشان، سپاسگزار و دعاگویشان هستم (در دسته بندی فرشته خویان جای مطلبی در مورد ایشان خالیست).

از آن زمان تا به حال خدا می داند چند تا از این ابزارها را مستعمل و معدوم ساخته ام!

با این حال اگرچه این ابزار مناسب ترین وسیله ی تایپ برای من است و با آن کنترل و سرعت نسبتاً مطلوبی در کار با کامپیوتر دارم، اما مدت هاست که در اندیشه ی یافتن یا خلق! وسیله ای ساده تر با دنگ و فنگ کم تر برای تایپ هستم. البته مهم ترین علت این مسئله آن است که قطعه ی اصلی این ابزار که یک اسپلینت ثابت کننده ی مچ است، اگرچه در بازار به راحتی قابل تهیه است اما متاسفانه انواع جدیدی که تولید می شوند برای من مناسب نیستند، از این رو برای تهیه ی مواد لازم جهت پخت!… ببخشید ساخت این ابزار با مشکل مواجه شده ام.

مناسب ترین نوع این اسپلینت – برای من – را قبلاً یک کارگاه تولیدی در مشهد درست می کرد که متاسفانه چند سال پیش کارگاهشان دچار آتش سوزی شد و بعد از آن تغییر شغل دادند. پس از آن نیز من ماندم و سه عدد از این اسپلینت ها که در پستو ذخیره داشتم و در حال حاضر به جز این اسپلینتی که هم اکنون دارم با آن تایپ می کنم فقط یکی دیگر باقی مانده است…

متاسفانه با چند تولیدی کفش که صحبت کردیم و با یکی دو مرکز ارتوپد فنی که کارشان ساخت این گونه وسایل است حرف زدیم هیچکدام برای ساخت این اسپلینت همکاری نکردند، اگرچه به گمانم هر دو صنف توانایی و ابزار ساخت آن را داشته باشند. تولیدی های کفش دستکم می توانستند چرم آن را برش دهند و لایه دوزی اش کنند…

باری…

اکنون در این فکر هستم که به صنف کیف سازها هم سری بزنم؛ که همیشه گفته اند تا سه نشه بازی نشه!   Wink

به هر روی، در مدت ها جست و جو برای یافتن ابزار ساده تری جهت تایپ با یک انگشت به چند موردی برخوردم که اگرچه برای من مناسب نیستند اما می توانند برای دیگران کارایی داشته باشند، در نتیجه در ادامه به معرفی آن ها خواهم پرداخت.

اما پیش از آن باید بگویم که چند وقتی است قصد داشتم این مطلب را بنویسم اما متاسفانه درگیری ها فرصتی باقی نمی گذاشتند. با این حال امروز به بزرگداشت روز جهانی کاردرمانی و گرامی داشت آقای کاردرمانی که از او یاد کردم، همه چیز را تعطیل نموده، برای نوشتن این مطلب وقت گذاشتم.

روز جهانی کاردرمانی (۲۷ اکتبر) را به تمامی کاردرمانان گرامی – که به عقیده ی من ماهیت اصیل توانبخشی در کار ایشان است – شادباش می گویم… با آرزوی سلامتی برای همه ی این عزیزان Smile Rose  

ابزار یک:

نخستین ابزار را در میان مطالب بخش “خواندنی های کوتاه” در سایت مرکز ضایعات نخاعی جانبازان پیدا کرده ام، از این رو درست این است که به جای کپی مطلب، لینک مستقیم آن را بگذارم:

قطعه ای مخصوص برای تلفن زدن و تایپ کردن افراد دچار آسیب نخاعی

همچنین باید بگویم که این سایت در ارتباط با مسائل مربوط به ضایعات نخاعی یکی از غنی ترین منابع اینترنتی موجود است و فعالیت هایی که این مرکز برای آموزش و مشاوره ی بیماران نخاعی انجام می دهد شایان توجه می باشد. برای شخص من که وجود این سایت یک پشتگرمی بزرگ به حساب می آید…

آدرس تلگرام “پیک آسیب نخاعی” مربوط به این مرکز: @scipeik

ابزار دو:

دومین ابزار، طراحی و ابتکار یکی از دوستان نخاعی به نام آقای احد رحیمی است که با کسب اجازه از ایشان بر اساس توضیحاتی که داده اند در این جا معرفی اش می کنم (ایشان در ارتباط با وسایل توانبخشی، تعمیر و تغییر و مناسب سازی این وسایل با توجه به نیازهای شخصی هر فرد خلاقیت بسیار زیادی دارند):

مواد لازم!

کش مچ بند – چوب بستنی – بطری پلاستیکی نوشابه ی خانواده (به نظر می رسد که این ابزار چندان رژیمی نیست! Wink )

photo_2016-10-27_09-37-08

روش ساخت:

مطابق عکس، کش مچ بند را دور کف دست قرار دهید به طوری که به جز انگشت اشاره باقی انگشتان به صورت جمع شده در کش قرار بگیرند. سپس بستنی را خورده و چوب بستنی را از داخل کش در امتداد کف دست تا زیر انگشت اشاره وارد کنید. و در آخر برای ثابت نگه داشتن چوب در زیر انگشت اشاره، از پلاستیک بطری نوشابه ی خانواده به اندازه ی دور بند اول انگشت اشاره ی خود ببرید و با تکه ای چسب به صورت حلقه در آورید.

photo_2016-10-27_09-37-27

نکته ۱: اگر در مچ دست خود کنترل ندارید می توانید علاوه بر ابزار بالا از یک اسپلینت ثابت کننده ی مچ نیز استفاده کنید.

نکته ی لوس!: برای اطمینان و برای آن که مواد لازم به قدر کافی داشته باشید چهار پنج تا بستنی را یک جا میل کنید؛ چوبش لازم می شود… اصلا بهتر این است که هر روز یک چوب بستنی جدید استفاده نمایید!  Wink

ابزار سه:

آخرین ابزار را در یکی از گروه های تلگرامی – که در پی نوشت هم معرفی اش خواهم کرد – یافته ام. عکس و توضیحات داخل آن کاملا گویاست.

انگشت پوش سفارشی ساز برای کار با صفحه کلید جهت استفاده افراد تتراپلژی

@khastan_tavanestan_ast
کانال ورزشی خواستن توانستن است

photo_2016-10-27_10-06-10

مطالب مرتبط:

نکاتی مفید برای تایپ با یک انگشت ۱ و ۲ و ۳

 پی نوشت: معرفی کانال تلگرامی ورزشی “خواستن توانستن است”

کانال ورزشی خواستن توانستن است؛ راهکار ها و تمرینات ورزشی آسیب های نخاعی

https://telegram.me/khastan_tavanestan_ast

لینک

این کانال مختص افرادی است که دچار ضایعه نخاعی شده اند. کلیپ ها و عکس ها از تمرینات و راهکارهای کاربردی مربوط به خود کاربرای کانال است و زیر نظر کاردرمانگر مجرب و فیزیوتراپیست و اساتید حاضر در گروه ایرادات آن ها برطرف می شود. دوستانی که بنابه شرایطی نمی توانند به فیزیوتراپی یا کاردرمانی مراجعه کنند یا حتی به خاطر شرایط جسمی خود افسرده شده اند، با مطالعه مطالب این کانال مطمئنا روحیه ی تازه ای خواهند یافت.
اگر دوست یا آشنایی با مشکل ضایعه ی نخاعی دارید لطفا این کانال را به ایشان معرفی نمایید.

با تشکر – ادمین های کانال  Smile  Rose 

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۲ پاسخ

فرشته خویان ۸ (قسمت سوم – آخر)

برخلاف همیشه که ساعت ملاقات، بخش تقریباً ساکت بود و پرسنل به تخت بیماران کمتر رفت و آمد داشتند تا محفل خصوصی ملاقات یک طرفه ی بیماران با همراهیانشان حفظ شود، آن روز به نظر جَو بخش کمی نا آرام بود و سر و صدا و صحبت هایی به گوش می رسید. لحظه ای بعد خانم محمدی و پرستاری را دیدم که با شتاب به سویم آمدند و در حالی که از ذوق در پوست خود نمی گنجیدند و از هیجان نفس هایشان داشت بند می آمد مشغول کارهایی شدند.

“خانم محمدی تو روی میز رو خالی کن.”

“بهتر نیست یکی از آقاها رو بگیم بیاد کمک؟”

“نه لازم نیست. ببین میذاریمش همین جا و … پریز برق خالی کجاست؟”

“این جا یکی هست. اما سیمش می رسه؟”

در این میان هیاهوی پشت شیشه هم شدت گرفته بود. با تعجب و کنجکاوی به خانم محمدی و خانم پرستار نگاه می کردم و نمی فهمیدم دارند چه کار می کنند… لحظه ای بعد آن ها میز غذای بیمار را جلو آوردند و مقابلم قرار دادند. یعنی موضوع از چه قرار بود؟

انگار آدم های پشت شیشه نیز آن ها را راهنمایی می کردند، زیرا به دستور آن ها میز را جلو و عقب می بردند و تنظیم ارتفاعش را تغییر می دادند.

“خانم محمدی یک کم باید ببریمش سمت راست.”

“آخه دیگه جا نداره… ببین مامانش هم داره میگه ببرین سمت چپ.”

“اون ها از اون پشت درست نمی بینن. به نظر من… اصلاً این طوری نمیشه. بذار اول بذاریمش جلوش، خودش بهتر می تونه تشخیص بده.”

“باشه، پس من میرم بیارم.”

لحظه ای بعد خانم محمدی با جعبه ی سفید کوچکی بازگشت.

“باباش این سه راهی رو هم داد. گفت اگر سیمش نرسید بزنیم.”

“چقدر عالی…”

پرستار جعبه ی سفید را از خانم محمدی گرفت و دو دستی و با احتیاط – انگار که جسم گرانبهایی را حمل می کند – مقابل من روی میز قرار داد. لبخند هیجان انگیزی پهنای صورتش را در بر گرفته بود.

“بفرمایید آیدا خانم، شازده خانم، از این به بعد تلویزیون داری!”

با تردید نگاهش کردم. سپس نگاهی به تلویزیون نقلی ۱۰ اینچی انداختم. یکی از همان هایی که هر وقت بیرون شهر یا باغ می رفتیم، پسر یکی از دوستانمان با خودش می آورد؛ مخصوصاً اگر قرار بود فوتبال نشان دهد.

 در این فاصله خانم محمدی تلویزیون را به برق وصل کرده و اتفاقاً سه راهی خیلی به کارش آمده بود. پرستار هدفون کوچکی را از جعبه ای دیگر بیرون آورد و به تلویزیون وصل کرد. بعد گوشی ها را داخل گوشم قرار داد.

“عزیزم، به خاطر مریضای دیگه مجبوریم برات گوشی بذاریم. می دونی که… یه موقع صدا اذیتشون نکنه.”

آنگاه کلید روشن تلویزیون را فشرد. به ناگاه نگاهم پر شد از برفک هایی ریز و گوش هایم از صدای نابهنجار آن به درد آمد. لب و لوچه ی خانم محمدی و پرستار آویزان شد!

“اِ، چرا کار نمی کنه؟”

“ببین درست زدی؟”

“آره… انگار باباش داره یک چیزی میگه.”

“چی؟ کجاش؟ آنـ، آنتن؟… میگه آنتنش.”

“کجاست؟”

پرستار رو کرد به پدر و در حالی که با دست به او اشاره می کرد گفت: “آقای الهی بیان داخل… داخل… بله، بله، بیاین تو… بیاین خودتون درست کنین.”

دقایقی بعد پدر با گان سبز رنگ چرکی که به تن داشت (نه این که چرک و کثیف باشد، رنگش چرک بود، مثل صورتی چرک) و من از آن البسه بیزار بودم، به کنار تختم آمد. در تمام این مدت بار دومی بود که او را از نزدیک می دیدم. دفعه ی اول با دیدن موهایش که به شکل حیرت آوری سفیدتر شده بودند و طاسی وسط سرش که تا نزدیک پس سر و شقیقه هایش پیشروی کرده بود بدجور دلم به درد آمد. اما این بار به قدری شاد و بشّاش بود که چین های صورتش نیز باز شده بودند.

“سلام عزیزم، می بینیش. گشتم بهترین مارکش رو خریدم. رنگش رو دوست داری؟”

به علامت مثبت پلک زدم.

“می دونستم. همه می گفتن قرمزش رو بخر. ولی من گفتم سلیقه ی دخترم با من جوره.”

آنگاه خم شد و به پیشانی ام بوسه ای زد. سیبیل های تیز و خُنَکش پیشانی ام را به خارش انداخت! توی دلم گفتم: “طب سوزنی!” دلم برایش تنگ شده بود؛ برای بوسه ی باباگونه که به توصیف من عملاً به طب سوزنی می مانست؛ همان قدر تیز و خارخاری و البته همان قدر هم شفا دهنده و آرامشبخش…

پدر دیگر معطلش نکرد و رفت سراغ آنتن. کمی با آنتن ور رفت. تصویر چند باری وضوح گرفت و باز پرید تا سرانجام ثابت و شفاف شد. متوجه شدم که تلویزیون من بر خلاف تلویزیون آن پسر، رنگی است؛ دلش بسوزد!

بعد از آن پدر یکی یکی کانال ها را عوض کرد تا مطمئن شود همگی درست هستند. پس از تنظیم تلویزیون، او که می دانست نمی تواند زیاد بماند خداحافظی کرد و رفت. اما قبل از رفتن نگاهی به پرستار انداخت و با خنده گفت: “خواهرش سفارش کرده که حتماً فردا شب ساعت ۱۰ کانال ۱ رو براش بگیرین. آخه سریالی داره که آیدا خیلی دوست داره؛ سریال پرستاران.”

پرستار زد زیر خنده: “ما رو که هر روز داره می بینه!”

با رفتن پدر، پرستار تلویزیون را روی کانال یک قرار داد و پس از تنظیم صدای آن رفت. ساعت ملاقات به نیمه رسیده بود و من همان طور که به تصویر مقابلم نگاه می کردم، آدم های پشت شیشه محو تماشای من بودند. تیتراژ برنامه ای تمام شد و تلویزیون شروع کرد به پخش تصاویر دفاع مقدّس، با پس زمینه ای از آهنگ یار دبستانی…

«یار دبستانی من / با من و همراه منی…»

کوبش صدای با اقتدار خواننده، نوستالژی ذهنم را در هم کاوید و قلب و روحم را به غلیان انداخت. آهنگی که نماد مبارزه و مقاومت بود…

«دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه / کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه»

اما من خسته تر و زخمی تر از آن بودم که بخواهم هنوز هم بجنگم… پس مثل سربازی شکست خورده تسلیم اشک هایم شدم و به تلخی گریستم…

ایده ی تلویزیون پیشنهاد پسرخاله ام در آمریکا بود. او به محض مطلع شدن از مسائلی که برای من پیش آمده بود، یک مثلث تخصصی تشکیل داده بود که هر زاویه اش در یک نقطه از دنیا پایگاه داشت؛ مثلثی که یک رأس آن در آمریکا بود و دو رأس دیگرش به ترتیب در انگلستان و ترکیه قرار می گرفتند. بیمارستانی که من در آن بستری بودم نیز در مرکز این مثلث قرار داشت. او مدام با پزشک معالجم در تماس بود و میان سه رأس در مورد وضعیت من کنفرانس اینترنتی ترتیب می داد. او بود که شرایط محال انتقال من به تهران را فراهم کرد و او بود که نسبت به روح و روانم دغدغه داشت و پس از مشورت با روانپزشکان پیشنهاد موسیقی و تلویزیون را داده بود.

بیمارستان هم مخالفت و مقاومت چندانی نسبت به این خواسته نکرده بود و این بار انصافاً انعطاف به خرج داده بودند؛ البته تأیید روانپزشکی که عموی مرحومم از میان همکارانش برایم به آی سی یو می فرستاد نیز جای مخالفتی نمی گذاشت.

تقریباً ده روز قبل از آوردن تلویزیون، برایم یک واکمن و چند نوار کاست از آهنگ های شاد آورده بودند. آن را هم اغلب با هدفون گوش می دادم، اما شیفت های شب که رضا و همکار خانمش که پیشتر از آن ها یاد کردم (همان پسر کمک بهیار جوانی که بهترین دوست و یاور من در آی سی یوی مشهد بود و همان همکار خانمش که در آن شبی که سعی می کردم چیزی را با پانتومیم به آن ها بفهمانم بالأخره منظورم را فهمیده بود.)… شب ها که آن ها شیفت داشتند، دختر جوان که بسیار زنده دل و پر شر و شور بود هدفن را از واکمن جدا می کرد و صدایش را تا آخر بالا می برد. آنگاه هزار جور حرکات موزون و غیر موزون از خودش در می آورد و مرا به خنده می انداخت، البته تا زمانی که پرستاری (به حق) شاکی می شد و بساط پارتی شبانه مان را جمع می کرد!

در این میان در طول روز تنها کسی که اهمیت می داد مبادا هدفون مدت زیادی توی گوشم بماند یا این که نکند صدایش توی گوشم بیش از حد زیاد باشد یا حتی وقتی یک طرف نوار بعد از نیم ساعت تمام می شد حواسش جمع بود که بیاید و در صورت تمایل من آن طرف نوار را بگذارد… آن شخص تنها خانم محمدی بود…

وقتی تلویزیون را برایم آوردند نیز فقط او دقت می کرد که صدای تلویزیون تنظیم بوده و روی کانال ها و برنامه های مناسبی روشن باشد. اما همیشه که او نبود… باقی اوقات تلویزیون مدت زیادی روی یک کانال روشن می ماند و انواع برنامه های خشک و اعصاب خوردکن سیاسی و خبری و اقتصادی که در آن شرایط خارج از حوصله و تحمل من بود مغزم را می خوردند یا بعضی برنامه ها که صدایشان یک دفعه شدت می گرفت، سرم را به درد می آورد. از این رو آن قدر وجود تلویزیون برایم عذاب آور شد که نهایتاً چند روز بعد، آن را پس زدم…

غیر از ساعات ملاقات و به غیر از زمان هایی که به موسیقی گوش می دادم یا تلویزیون تماشا می کردم، خانم محمدی در همه حال مراقب احوالم بود و سعی می کرد بیشتر به من سر بزند. یکجورایی درک بسیار بالایی داشت. انگار خودش را جای من می گذاشت و حس می کرد که در شرایط ناتوانی مطلق که امکان هیچ تحرک و تکلمی برایم وجود نداشت چه نیازهایی ممکن است داشته باشم. گاهی این قدر سر بزنگاه و در مواقع حیاتی می رسید و به قدری با حوصله و مهربانی به نیازهایم رسیدگی می کرد که بعضی اوقات گمان می کردم که او در عالم واقعیت وجود ندارد و فرشته ی نگهبانی است که در مواقع لزوم ظاهر می شود. و البته من در بیشتر لحظات در موقعیت اضطرار قرار داشتم.

نه… من به تلویزیون احتیاجی نداشتم، حتی به موسیقی… نیاز من حضور همدمی بود که ابعاد عظیم تنهایی ام را که با هراس انباشته بود با حضور امن و آرامشبخش خود پر کند. کسی که همیشه در دسترسم باشد و با حوصله و مهربانی به نیازهایم رسیدگی کند تا چیزهای پیش پا افتاده ای همچون گرما و سرما و تشنگی، حتی خارش نوک بینی برایم به مسائل عذاب آوری تبدیل نشوند. آنچه من نیاز داشتم موسیقی دلداری کلام همدمی بود. کسی که بگوید: “از چه می ترسی؟ من این جا هستم، تو بخواب…”

“از چه می ترسی؟ من این جا هستم، تو بخواب…”؛ این جمله مرا به یاد آقای محمدی پرستار انداخت… 

پی نوشت: از آن جایی که نمی توان به خاطر حجم کاری پرسنل در آی سی یو چنین توقعاتی را داشت، باز هم لازم می بینم تأکید کنم: « اجازه‌ی داشتن یک پرستار یا مراقب خصوصی برای بیماری که در حالت کاملاً هوشیار به سر می‌برد و تحت شرایط متغیر بیماری‌اش هر لحظه نیازی دارد که عدم رفع آن، پیامدهای روحی، جسمی و حتی جانی عدیده‌ای را به دنبال دارد، درحالی‌که پرسنل نمی‌رسند و نمی‌توانند جوابگوی این نیازها باشند، تقاضای نامعقولی نیست و می‌تواند از حجم  رنج ها و آسیب‌های وارده به بیمار تا حد بسیار زیادی بکاهد.»

 پی نوشت: معرفی کانال تلگرامی ورزشی “خواستن توانستن است”

کانال ورزشی خواستن توانستن است؛ راهکار ها و تمرینات ورزشی آسیب های نخاعی

https://telegram.me/khastan_tavanestan_ast

لینک

این کانال مختص افرادی است که دچار ضایعه نخاعی شده اند. کلیپ ها و عکس ها از تمرینات و راهکارهای کاربردی مربوط به خود کاربرای کانال است و زیر نظر کاردرمانگر مجرب و فیزیوتراپیست و اساتید حاضر در گروه ایرادات آن ها برطرف می شود. دوستانی که بنابه شرایطی نمی توانند به فیزیوتراپی یا کاردرمانی مراجعه کنند یا حتی به خاطر شرایط جسمی خود افسرده شده اند، با مطالعه مطالب این کانال مطمئنا روحیه ی تازه ای خواهند یافت.
اگر دوست یا آشنایی با مشکل ضایعه ی نخاعی دارید لطفا این کانال را به ایشان معرفی نمایید.

با تشکر – ادمین های کانال  Smile  Rose 

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۶ پاسخ

فرشته خویان ۸ (قسمت دوم)

با از کار افتادن سیستم تنفسی ام اگرچه ابتدا به نظر می رسید که تکلیفم روشن شده است و ظرف چند ساعت تا حداکثر چند روز آینده خواهم مرد، اما وقتی هیچ کس از آن دنیا به سراغم نیامد و از قافله ی مرگ جا ماندم و از طرفی از دنیای زندگان نیز طرد شده بودم معلوم شد آپنه شدن تنها به معنای حکم اقامتی است نامعلوم در برزخ میان مرگ و زندگی و دستگاه تنفسی نیز همچون زنجیر اسارتی بود که به گردنم آویخته بودند.

روزهای بسیار دشواری را در برزخ بلاتکلیفی می گذراندم. لوله ای که در دهان داشتم گلویم را سخت می آزرد. از طرفی همان حرف نصف و نیمه را هم دیگر نمی توانستم بزنم. کاملاً دست و پا بسته، رها شده بر روی تخت انتظار و با حجم سکوتی که در دهانم چپانده بودند.

یکی از مسائل آزاردهنده در ارتباط با لوله ی اینتوبه باندی بود که برای ثابت نگه داشتن آن به دور دهانم می بستند. این باند روزی یک بار و تقریباً هر دفعه توسط یک کمک بهیار مرد تعویض می شد. کمک بهیاری با جثه ای کوچک و قدی کوتاه که پیوسته بی جهت شوخی های بی مناسبت می کرد. او هر بار به شدت باند را می کشید و وقتی من از درد سایش کناره ی لب هایم اشک هایم سرازیر می شد و با نگاهی ملتمسانه تقاضا می کردم که آن را کمتر بکشد، میزد زیر خنده و موذیگرانه می گفت: “ها، چیه؟ تازه می خوام سفت ترم ببندم!” آنگاه باند را محکم تر می کشید و گره سختی می زد.

با این حال می دانستم که او نه موذی است و نه بدجنس، بلکه شخصیتش همان بود و غرضی در کارهایش نداشت…

با گذشت چند هفته وقتی مشخص شد که من به مدتی نامعلوم در آی سی یو خواهم ماند، روزی آقای کمک بهیار به تختم نزدیک شد. با دیدن آقای الف وحشت وجودم را فرا گرفت؛ باز هم آمده بود تا باند دور دهانم را بکشد و به اشک هایم بخندد!

به قدری بی حال بودم که نمی توانستم چشم هایم را بیش از چند ثانیه باز نگه دارم، از این رو بی اختیار پلک هایم روی هم افتادند. اما وقتی با گذشت چند لحظه خبری از درد تعویض باند نشد، دوباره چشم گشودم و حضور امن و سرشار از مهر خانم محمدی کمک بهیار را دیدم که همراه با آقای الف بر بالینم حاضر شده بود. با دیدن او نفس آسوده ای کشیدم و مطمئن شدم قرار نیست باند را عوض کنند. با این حال آرامشم دوام چندانی نیافت، زیرا حضور همزمان دو کمک بهیار به این معنا بود که آمده اند ملحفه هایم را تعویض کنند؛ کار به غایت زجرآوری که حداقل روزی سه بار باید تحملش می کردم. هنگامی که مرا به پهلو می چرخاندند پیچ های تراکشن در جایشان در بالا و پس گوش هایم فرو می رفتند و با تکان شلنگ دستگاه، لوله ی اینتوبه کمی جا به جا می شد و گلویم را می آزرد. حتی بخیه های صورتم نیز کِش می آمدند و فک شکسته ام تیر می کشید.

خانم محمدی که همواره لبخندی محو و محجوب بر لبانش نقش داشت، این بار به نظر افسرده می رسید. جلو آمد و دستی به موهایم کشید. بیش از آن طاقت نداشتم پلک هایم را باز نگه دارم، دوباره مژه هایم روی هم افتادند. با این حال لحظه ای بعد صدای قِرِچ و قِرِچی به گوشم رسید و با هراس چشم گشودم. دیدم که خانم محمدی قیچی به دست گرفته است و موهایم را دسته دسته می چیند. خواستم با نگاهم فریاد بزنم “نه!”، اما بلافاصله به نظرم آمد که چندان هم بد نیست. موهایم را که از صبح روز تصادف شسته نشده و در لا به لایشان همچون زیر ناخن هایم خون خشک شده بود، قدری کوتاه می کردند. اتفاقاً خیلی هم خوب بود. پس با رضایت چشمانم را بستم و تنها نگرانی ام از مدل مویی بود که او می خواست کوتاه کند. در دل نالیدم: “آخه چرا این داره کوتاه می کنه؟ کاش به مامان و بابا می گفتن از بیرون آرایشگر بیارن. این ها که مو کوتاه کردن بلد نیستن!”

در همین افکار بودم که دوباره حس غریبی پلک های بی حالم را از هم شکافت. چیز خنکی داشت روی پوست سرم کشیده می شد. چشم که گشودم دیدم دارند سرم را کف مالی می کنند! مگر از این بهتر هم می شد؟ می خواستند سرم را هم بشویند… دوباره چشمانم را بستم و اگرچه می دانستم با وجود پیچ های تراکشن این کار درد خواهد داشت، اما راضی بودم و به نظرم ارزش تحملش را داشت. در عین حال سعی می کردم بفهمم که چگونه می خواهند سرم را روی تخت آب بکشند؟ حتماً کل ملحفه خیس می شد. اَه چه کثیف کاری ای! نکند زخم محل پیچ ها عفونت کند؟

سرگرم کشف پاسخ این سؤالات بودم که ناگهان صدای خرت خرتی به گوشم رسید و سوز برش تیغ را روی سرم احساس کردم.

“مواظب باش آقای الف!”

“تو کَفِت رو بزن خانم محمدی …”

این بار وحشتی که مرا از جا پراند حقیقی بود. این دفعه می خواستم با فریادِ نگاهم عالم را بشکافم. آن ها حق نداشتند سرم را بتراشند. حتماً مرا با بیمار دیگری اشتباه گرفته بودند… نه، خانم محمدی نه…

نگاه درمانده ام را به او دوختم. همدردی در نگاهش موج می زد.

“ناراحت نباش عزیزم، زود در میاد.”

چشمانم را بستم. اگر بیش از آن نگاه می کردم اشک هایم جاری می شد. نمی خواستم به آقای الف این فرصت را بدهم که باز هم در برابر اشک ریختن هایم بخندد.

دقایقی بعد دستمال مرطوبی، برهوت سرم را پاک می کرد.

“تِموم، خِلاص، کچل کچل شد…”

لحظه ای چشم گشودم. آقای الف به چشمانم خیره شد و با ذوق و به آواز خواند: “کچل و کچل کلاچه، روغن کله پاچه!”

می دانستم از روی بدجنسی این حرف را نمی زند. احتمالاً فقط می خواست مرا بخنداند، اما برای هیچ دختری تراشیده شدن سر خنده دار نیست…

آقای الف در ادامه گفت: “خانم محمدی، دست بجنبون، ملافه هاش رو هم باید عوض کنیم.”

. . .

خانم محمدی به تختم نزدیک شد و بی هیچ حرفی به سمت پنجره ی ملاقات رفت و کرکره ی آن را کشید. به ناگاه صدای ملاقاتی ها به صورت هُرهُر نامفهومی به گوشم رسید. بعد شنیدم که چند نفر با سر انگشت به شیشه ضربه زدند. احساس کردم که همچون حیوانی در قفسی شیشه ای به تماشا گذاشته شده ام و آدمیزادهایی که زبانشان را نمی فهمم برای جلب توجه من روی شیشه می کوبند و می گویند: “فیل کوچولو، برگرد ما رو نگاه کن!”

وقتی کرکره ی پنجره ی ملاقات را که پشت سر من قرار داشت برای ملاقاتی ها عقب می کشیدند حس بدی به من دست می داد. صدای ملاقاتی ها از پشت شیشه ی قطور مثل جریان صوت در آب، مواج و نامفهوم به گوش می رسید. احساس می کردم مرا در آکواریومی در مقابل دید عموم قرار داده اند و به خاطر سر تراشیده ام احساس برهنگی به من دست می داد. از این رو ساعات ملاقات اغلب برایم حس خفّت باری به همراه داشت. اگر این ملاقات دوجانبه بود و من هم می توانستم آدم های پشت شیشه را ببینم مطمئناً چنین حسی نداشتم، زیرا مانند هر دیداری، یک طرف من بودم و یک طرف میهمانانی که به دیدنم آمده بودند، نه همچون بازدید از موزه، من موجودی پشت ویترین و آن ها بازدیدکننده های گذری!

خانم محمدی همان طور که به سوی من برمی گشت لبخند زنان گفت: “اوه، آیدا خوش به حالت. چه همه ملاقاتی!”

با ترشرویی نگاهم را به سویی دیگر برگرداندم.

خانم محمدی لبخند دیگری زد و رفت تا باقی کرکره ها را بکشد.

همچنان هیاهویی از پشت شیشه به گوش می رسید. هنوز هم گهگاه چند نفری به شیشه ضربه می زدند. کنجکاو بودم بدانم چه کسانی آن روز پشت شیشه را آن طور شلوغ کرده اند؟ چشمانم را در حدقه رو به بالا چرخاندم. هیچ چیز دیده نمی شد. اگرچه چشمانم داشت درد می گرفت، اما سعی کردم با فشار بیشتری چشمانم را به عقب متمایل کنم. در این هنگام ضربه های روی شیشه شدت گرفت و فریادهایی نامفهوم به گوشم رسید. احتمالاً آدم های پشت شیشه فکر کرده بودند دارم آن ها را می بینم و از این رو به ذوق آمده بودند. اما من که هنوز چیزی ندیده بودم، پس سعی کردم بیشتر چشمانم را بچرخانم. کم کم داشت سایه هایی به چشمم می آمد، اما همان دم چشمم سیاهی رفت و تخم چشمانم تیر کشید. در این هنگام خانم محمدی را دیدم که دوان دوان به سویم شتافت: “آیدا نکن! مامانت اومده دم در آی سی یو میگه به آیدا بگین اون طور نگاه نکنه… چشمات درد می گیره، اون طوری نگاه نکن.”

چقدر خوب! پس آدم های آن پشت با این کار من ناراحت می شدند. آدم های بیخودی که هر روز ساعتی به تماشایم می ایستادند و بعد راهشان را می گرفتند و می رفتند پی زندگی هایشان و در حالی که همه چیز برایشان تمام می شد، من می ماندم و دردها و رنج ها و هراس ها و تنهایی هایم.

اگرچه چشمانم به شدت درد گرفته بودند، از روی عمد خواستم دوباره به عقب نگاه کنم. خانم محمدی سعی کرد مانعم شود: “عزیزم نکن.”

در این هنگام پرستاری که چندان برایم آشنا نبود (شاید هم سوپروایزر بود) به ما نزدیک شد. با لحنی جدی گفت: “آیدا چه کار می کنی هی مامانت میاد دم در؟ عقب رو نگاه نکن. میگم پرده رو بکشن ها!”

خانم محمدی واسطه شد: “نه دیگه نگاه نمی کنه. من همین جا پیشش هستم.”

و پرستار رفت.

آنگاه خانم محمدی لبخندی زد و رفت به سوی شیشه.

“شما کی هستین؟ میگم کی هستین؟”

هیاهوها پشت شیشه شدت گرفت.

“چی؟ هم… دانش… آهان، آهان.”

خانم محمدی با ذوق به طرفم آمد: “میگن همکلاسی هاتن. از دانشگاه…”

معلوم شد که ازدحام غیرمعمول آن روز به خاطر آن ها بوده است.

خانم محمدی دوباره به سوی شیشه برگشت. از همان جا برایم گفت که دوستانت دارند برایت یادداشت می نویسند.

آدم های پشت شیشه یکی یکی نام هایشان را روی کاغذی می نوشتند و به خانم محمدی نشان می دادند و اگرچه او از غلغله ی آن پشت گیج و دستپاچه شده بود، با شوق همه را برایم می خواند.

ریحانه… آقای عطاران… لیلی… سهیلا… آقای دوست محمدی…”

آدم ها یکی یکی داشتند هویت می گرفتند. می توانستم پیش چشمم تصورشان کنم. لیلیِ قدبلند، خوش استیل و رزمی کار که چادر مشکی اش خیلی بهش می آمد. آقای عطاران خوشتیپ، ارشد کلاس از لحاظ سنی با آن ریش پروفسوری خوش فرمش. دوستان نزدیکم سهیلا و ریحانه… آقای دوست محمدی که یک بار دانشجوی بغل دستی اش جزوه ی شیمی ام را گرفت و دیر پس داد…

کم کم اسامی فامیل و پیام های عاشقانه! نیز به یادداشت ها اضافه می شدند.

“عمو… خاله… دوستت داریم… برات دعا می کنیم… قربونت بشم من!”

دیگر آن حس ناخوشایند را نداشتم. به نوعی توانسته بودم با آدم های پشت شیشه ارتباط برقرار کنم. این ملاقات دیگر یک جانبه نبود. من عزیزی بیمار بودم و آن ها عیادت کنندگانم…

از آن روز به بعد در ساعت ملاقات خانم محمدی هر وقت می توانست کنارم می ماند و آدم های پشت شیشه را به من معرفی می کرد و پیام هایشان را برایم می خواند. بعضی روزها می دیدم که با نگرانی آی سی یو را می پاید، انگار ممکن بود بازخواست شود. یک بار هم صدایی با غیظ از دور گفت: “خانم محمدی، بیرون کار داری ها.” بعد از آن دو سه روزی ساعت ملاقات پس از کشیدن کرکره پیشم نماند و روزهای بعد نیز فقط مدت کوتاهی کنارم می ایستاد؛ در حد معرفی ملاقاتی ها. گاهی هم هی می رفت و می آمد.

با این حال ساعات ملاقات دیگر برایم حس بهتری داشتند؛ و البته نه همیشه…

ادامه دارد…

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۴ پاسخ

فرشته خویان ۸ (قسمت اول)

بدجور احساس تنگی نفس می کردم. از صبح که والدینم مرا از آی سی یو تحویل گرفته بودند تا به دستور پزشک معالج برای انجام ام آر آی از بیمارستان ایکس مشهد به بیمارستانی دیگر که فاصله ی نسبتاً زیادی با آن جا داشت ببرند، وضعیت تنفسم بدتر شده بود. از طرفی به خاطر سهل انگاری در آی سی یو که فراموش کرده بودند پین(۱)پای شکسته ام را برای انجام ام آر آی خارج کنند، وقتی به بیمارستان مقصد رسیدیم مسئول ام آر آی مرا نپذیرفت. ظاهراً پین پای شکسته ام در سوراخ عضله خودش را از نگاه کسی که مسئول پاکسازی من از فلز بود مخفی کرده و جا مانده بود و هرچه مادر و پدر برای مسئول ام آر آی دلیل و برهان آوردند که این بیمار وضعش بحرانی است و خواهش کردند در همان بیمارستان پین را خارج کنند، او قبول نکرد و گفت: “دست من نیست. مقرراته. هیچ بیمارستانی مسئولیت بیمار بیمارستان دیگه رو قبول نمی کنه. حالا که می گید وضعش بحرانیه پس زودتر برید، همون جا پین رو در بیارید و برگردید.”

به نظر می رسید که هنگام نوشتن مقررات بیمارستانی، فراموش کرده بودند جان بیمار را در نظر بگیرند!

از این رو ناچار شدیم برای خارج کردن پین به بیمارستانِ اول برویم و دوباره برای انجام ام آر آی بازگردیم. در نتیجه در آن مسیر شلوغ و پر دست انداز مرکز شهر رفت و برگشت چهار مرتبه طی مسیر کردیم، آن هم در حالی که مادر، عموی بزرگم و پزشکی که برای این کار همراهی مان می کرد هرسه در اتاقک تنگ آمبولانس کنار من چپیده بودند و هر کدام یک جای بدنم را نگه می داشتند! مادر پاهایم را سخت چسبیده بود، عمو دماغی شلنگ اکسیژن را در سوراخ های بینی ام فشار می داد (وقتی دماغی ذره ای دور می شد اکسیژن کم می آوردم) و پزشک نیز بایستی سرم را نگه می داشت، زیرا علاوه بر وزنه های پا، تراکشن سرم را نیز برای انجام ام آر آی موقتاً باز کرده بودند، از این رو باید مراقب می بودند که در تکان های مسیر به گردنم ضربه ی شدیدی وارد نشود.

به هر حال هر طور بود پس از دو بار رفت و برگشت، ام آر آی انجام شد و والدینم زنده ی مرا دوباره به آی سی یو تحویل دادند.

ساعتی بعد در حالی که پدر و مادر در اتاق پزشک معالجم از نتیجه ی ام آر آی مطلع می شدند و به آن ها توصیه می شد که به فکر تهیه ی مقدمات مراسم ترحیم باشند، من همان طور روی تختم در آی سی یو دراز کشیده بودم و تمام توجهم را به تنفسم داده بودم. برای آن که نفس کم نیاورم مجبور بودم تمام ذهنم را روی نفس کشیدن متمرکز کنم. انگار نفس کشیدن دیگر یک عمل غیرارادی نبود و باید فرمان دم و بازدم مستقیماً از ذهن هوشیارم صادر می شد. در عین حال دماغی شلنگ اکسیژن به نظر شُل می آمد، زیرا مدام از بینی ام فاصله می گرفت. اگر دماغی کاملاً در بینی ام فرو نمی رفت، از تنگی نفس به تقلا می افتادم. گاه سعی می کردم لب هایم را غنچه کنم و با فشار لب بالا دماغی را به داخل سوراخ های بینی ام هل بدهم، اما بیشتر مواقع با این کار دماغی دورتر می شد، زیرا به محضی که فشار لب هایم را از روی دماغی برمی داشتم، می افتاد و بیشتر فاصله می گرفت. از طرفی از سوراخ های دماغی رطوبتی به صورت حباب هایی کوچک بیرون می زد و اطراف بینی ام را خیس می کرد. از این رو هر آن می ترسیدم خفه شوم؛ یا از دوری اکسیژن و یا از رطوبت دماغی…

اگرچه این شانس را داشتم که دور و اطرافم خیلی شلوغ بود و نمی دانم چرا این قدر پرسنل به تختم رفت و آمد داشتند، با این حال پس از این که از هر کدام از آن ها یکی دو بار درخواست کردم که دماغی را برایم محکم کنند، دیگر هیچ کدام توجهی به خواسته ام نداشتند، چراکه به نظرشان دماغی سر جای درستش بود و لزومی نداشت کاملاً در بینی ام فرو برود.

هرچه می گذشت اوضاع بدتر می شد؛ انگار ریه هایم نه محل تبادل هوا بلکه همچون مخازن هوایی با ظرفیتی محدود بودند که با هر نفس از اکسیژن خالی تر می شدند. به تدریج ورودی هوا سخت و بازدم دشوار تر می شد. گویی روی سینه ام سنگ گذاشته بودند. اگر چشمانم را می بستم می توانستم بهتر روی نفس کشیدن تمرکز کنم، اما ناچار بودم پلک هایم را باز نگه دارم و هوشیار بمانم تا هر وقت کسی گذرش به تختم افتاد فوراً او را صدا بزنم و بخواهم دماغی را برایم محکم کند.

بار دیگر لب هایم را غنچه کردم، دماغی را به بالا هل دادم و اگرچه به قدری ضعف داشتم که حتی انقباض عضله ی لب هم ته مانده ی انرژی ام را تحلیل می برد، سعی کردم چند دقیقه ای دماغی را با فشار لبم بالا نگه دارم و چند لحظه ای راحت تر نفس بکشم. در عین حال نگران بودم با این کار آبی که از دماغی بیرون می زد در بینی ام جریان پیدا کرده، اوضاع را بدتر کند. به هر روی تصمیم گرفتم در حد چند نفس این کار را انجام دهم، پس دماغی را نگه داشتم و چشمانم را بستم تا با تمرکز کامل حداکثر استفاده را از آن چند ثانیه ببرم. با این حال همین که چشمانم را بستم انگار سنگینی سینه ام بیشتر نمود کرد؛ با وحشت چشم گشودم تا ببینم قفسه ی سینه ام بالا و پایین می رود؟!

“چیه آیدا جان؟ چرا پریدی؟”

خم شد و چهره ی زیبا و فرشته گونش با آن چشمان درشت بادامی، لب های قلوه ای سرخ و گونه های برجسته با پوست صاف و نیم سوخته ی روستایی جلوی نگاهم قرار گرفت. اگر پیش از آن لحظه او را ندیده بودم تصور می کردم مرده ام و او فرشته ایست که به استقبالم آمده است.

همان بار اولی که چند ساعت قبل خانم محمدی کمک بهیار را دیده بودم، زیبایی بخصوصش مرا جذب کرده بود و با این که سه چهار بار از او تقاضا کرده بودم دماغی را برایم محکم کند، هیچ دفعه دست سنگین ردش را بر سینه ی سنگینم نزده و بار حجیم یأس را به حجم بار ضعفی که بر روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کرد نیفزوده بود.

از دو شب پیش که پس از نصب تراکشن سر، به ناگاه سردردی عظیم بر من عارض شد و در پی آن به یک باره حس و حرکت کل بدنم را از دست دادم و از بخش به آی سی یو منتقلم کردند، مثل بیماران سکته ی مغزی دشوار، بریده بریده و نامفهوم حرف می زدم. از این رو بینی ام را تکان دادم تا متوجه دماغی شود.

“چیه آیدا جان؟ باز هم…”

حالا که متوجه اصل مطلب شده بود گفتم: “د… دو…دور…ره”

“ای بابا، باز هم دوره؟ اما سر جاشه ها!”

با این حال خم شد و دماغی را فرو برد. سپس ادامه داد: “آره کمی فاصله داشت، ولی لازم نیست کاملاً کیپ باشه. همین طوری هم اکسیژن میده.”

هنوز حرفش تمام نشده بود که دوباره دماغی کمی فاصله گرفت. قبل از این که من چیزی بگویم خم شد و دوباره آن را محکم کرد، اما بلافاصله افتاد.

با تعجب گفت: “ای بابا، این چرا این طوریه؟!”

جواب دادم: “شــ…شـُ… لِ”

“چی؟ شُله؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم.

دوباره خم شد و دماغی را فرو برد. این بار شلنگ آن را از پشت گوش هایم محکم کرد و بست آن را تا می توانست کشید که تا جای امکان تنگ شود.

“دیگه فکر کنم خوب شد.”

حالا که دماغی از لحاظ فاصله خوب شده بود گفتم: “خی… ســ… سه.”

از حرفم متعجب شد: “چی؟ خیسه؟!”

به نشانه ی مثبت پلک زدم.

“چی خیسه؟!”

“اُک… سیــ… ژِن… خَ… فه می… شَــ… م”

“یعنی چی؟!”

خم شد و نگاهی به دماغی انداخت؛ حباب های آب که قُل قُل کنان از آن بیرون می تراوید، اطراف بینی ام را خیس کرده بود. کمی چرخید و کشوی میز کنار تختم را باز کرد. در این هنگام چند سوسک ریز قهوه ای، شاید هم چند بچه سوسک، از پشت میز با هراس دویدند روی دیوار. بی توجه به آن ها تکه ای گاز را که در پوششی از کاغذ گراف پیچیده شده بود برداشت. آنگاه جلو آمد و با آن بینی ام را خشک کرد.

“بهتر شد؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم و در ادامه گفتم: “خَ… فه می… شَــ… م”

“نه، چرا خفه بشی؟ اکسیژن صد در صد برات گذاشتن.”

با پافشاری گفتم: “خی… ســ… سه.”

کمی فکر کرد و جواب داد: “نه خفه نمی شی. حتماً لازمه. حالا از پرستارت هم می پرسم. دوباره هم میام خشکش می کنم. باشه؟ نگران نباش.”

به علامت مثبت پلک زدم و او رفت…

کمی از رفتن او نگذشته بود که احساس کردم دماغی دوباره دارد شل می شود و از بینی ام فاصله می گیرد. او قبل از رفتن مخزن آب مانومتر متصل به کپسول اکسیژن را نیز پر کرده بود و به نظرم می آمد بعد از آن، قُل قُل آب از دماغی شدت گرفته بود؛ شاید هم هیچ ربطی به آن نداشت. به هر روی چند دقیقه ی بعد باز هم داشتم برای نفس کشیدن تقلا می کردم. رطوبت دماغی نیز بینی ام را خیس کرده بود و حباب ها، پره های بینی ام را غلغلک می داد. در این هنگام پرستاری به تختم نزدیک شد. برای بار هزارم آمده بود تا دارویی را به داخل سرمم تزریق کند. من نیز برای بار هزارم می خواستم از او تقاضا کنم که دماغی را برایم محکم کند.

با این حال پایه ی سرم در فاصله ای دور از من و تقریباً پایین پایم قرار داشت؛ شاید هم به چشم من دور می آمد. البته روی سقف بالای سرم نیز میله ای به شکل ریل پرده نصب کرده بودند و چندین سرم نیز به زنجیرهای آویزان از ریل متصل بودند. اما پرستار این بار قصد داشت در سرم آویزان از پایه ی سرم تزریقی انجام دهد و من از آن فاصله نمی توانستم صدایم را به او برسانم، از این رو نگاهم را به او دوختم تا زمانی که نگاهش با من تلاقی کرد فوراً نظرش را به خودم جلب کنم. اما ظاهراً او دستم را خوانده بود و می دانست می خواهم دوباره درباره ی اکسیژن بهانه بگیرم؛ شاید برای همین یک وری ایستاده بود تا با من چشم تو چشم نشود.

همان طور که پرستار تزریقش به نیمه ی سرنگ می رسید و من هم در دل خدا خدا می کردم که نگاهش به من بیفتد، ناگهان احساس کردم سینه ام یک پارچه سنگ شد! با وحشت به برجستگی لباسم بر روی قفسه ی سینه ام نگاه کردم که دیگر تکانی نمی خورد. ناباورانه متوجه شدم که دیگر هیچ ورودی و خروجی هوایی ندارم؛ داشتم خفه می شدم… با تَتِمّه ی هوایی که از آخرین نفس برایم مانده بود فقط توانستم دو بار فریاد بزنم: “کُمـَ… ک؛ کـُ… مَک…”

پرستار با هراس نگاهی به من انداخت که با چشمانی بیرون جهیده تقلا می کردم. با اضطراب به سویی دوید و با فریادی تیم احیا را فراخواند…

ادامه دارد…

(۱) پین: میله ایست از جنس فلز که در شکستگی ها از آن استفاده می شود. هنگام انجام ام آر آی بیمار باید عاری از فلز باشد زیرا دستگاه ام آر آی فلز را به خود جذب می کند.

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۴ پاسخ

شَهِ شاهکاران تویی تو!

یعنی تنها اگر یک فرصت دست بدهد که به هر دلیلی من از روی تخت بیایم پایین و روی ویلچر بنشینم، نهایتاً مرا یا سر چهارراه پیدا می کنید یا سر کوچه!

20160818_132725با این حال همین چند ماه یک بار هم که برای چند دقیقه با قدوم مبارک ویلچرم به کوچه صفا می دهم! علاوه بر شاهکارهای خلقت خداوندی یعنی گل ها و گیاهان – که البته خودم سر سبدشان هستم – و با رؤیتشان روحم تازه می شود، شاهکارهای خلقت بشری نیز روحم را به خشم آورده، زخم دلم را تازه می کنند…

رمپ آیدا را یادتان هست که چقدر برایش ذوق کرده بودم؟ ایناهاش No ، شده است یک پازل درهم ریخته که چهار چرخ ویلچرم هرچه تلاش کردند و چهارتایی مغزهای بادیشان را روی هم ریختند، نتوانستند پازل را بچینند و معمایش را حل کنند که آخر چه جور چرخی توانسته است آن را این طور از هم بپاشد؟! چرخ کامیون؟ تریلی؟ یا شاید هم چرخی از نژاد هیولاهای ماقبل تاریخ…

رمپ آیدا را خراب می کنید؟ پس تحویل بگیرید، اخم!

20160818_133357بعد گفتیم این مسیر که فعلاً تخریب شده است، پس برای دستیابی به فضای سبز و ساعتی نزدیکی با شاهکارهای خلقت خداوندی برویم از آن یکی شاهکار بشری که گفته بودند جدیداً خلق شده است عبور کنیم، اما همین که به آن نزدیک شدیم فهمیدیم که ظاهراً کلاغ ها اشتباه خبر آورده اند زیرا رمپ ورودی پل نه سازه ای جهت تسهیل عبور ویلچر بلکه در واقع سرسره ی بازی کودکان است…

20160818_134059اما برای من که کودک درونم فعال است، این چیزها ملالی نیست. اتفاقاً بد هم نبود، می رفتیم و به دست ساقی هیجان دو سه چند پیمانه ای آدرنالین نوش می کردیم.

آن قیافه ای هم که بالا دید اصلاً و ابداً وحشت نکرده است!

خلاصه به سلامتی شهرداری پیکی آدرنالین نوشیدیم و همراه با آهنگ راک ترق و تروق کمر بابا، در حالی که ویلچرم مست کرده بود و روی سرسره پاتیناژ می رفت، به قله ی رمپ رسیدیم و تلک و تلک و سیاه مستان به سوی رمپ آن طرف پل روان شدیم… اما هنوز چند قدمی به رمپ نمانده بود که به ناگاه بن بست سبزرنگی چنان خورد توی صورتمان که مستی همگی مان پرید!

20160818_133734این قیافه ای هم که در بالا می بینید عصبانی نیست، بلکه مستی اش پریده و خمار است! با این حال خماریمان دیری نپایید و وقتی با ویلچر که دسته هایش درازتر از چرخ هایش شده بود عقبگرد کردیم، دو سه جام دگر آدرنالین نوشیدیم تا دوباره از سرسره پایین بیاییم…

با همه ی این احوالات و غلیانات درونی، سرکوچه حرمت دارد داش! (ببخشید، دیالوگ قیصری به اشتباه این جا آمد!)

بله… داشتم می گفتم که سرکوچه احترامی دارد و جای اخم کردن نیست بلکه جای سوت زدنــ… باز هم ببخشید، جای لبخند زدن است. پس به همه ی این شاهکارهای بشری پشت کردیم و گرچه از شاهکارهای خداوندی دور مانده بودیم اما از همان پشت حصارها دوباره لبخندی شایسته ی سرکوچه زدیم…

20160818_134234اما… همه ی شاهکارهای بشری که این گونه بیننده را از حیرت شاخدار نمی کنند! بعضی شاهکارها هم هستند که شادکام می کنند بیننده را… این هم نمونه اش Smile

آیدای خودکفا!

پی نوشت: روایتی است منسوب به خودم! که می فرماید: “هرگاه اینترنت مدام قطع و وصل شود، فاصله ی پست ها می شود ۲۳ روز! پس ای کسانی که ایمان آورده اید صبر پیشه کنید که از صبر پست ها پدید خواهد آمد…”
پی نوشت ثابت:
دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۲۲ پاسخ

روز پزشک مبارک :)

روز پزشک

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در فرشته خویان, مناسبت ها ... | ۹ پاسخ