گزارش سالانه روزمرگی ها!

حداقل تا سه ماه دیگر مطلبی نخواهم گذاشت (حالا نه این که تا به حال هر روز مطلب می گذاشتم!)، با این حال احتمالا گاهی در اینستاگرام مطالب کوتاهی بگذارم Smile بعد از این غیبت طولانی، با دو مطلبی که نگارششان اهمیت دارد، در خدمتتان خواهم بود…

و این پست ته ندارد؛ خطر سقوط!  Wink 

از دوران کودکی عادتی دارم که هر سال، یک شب پیش از عید نوروز، قبل از خواب دقایقی را به مرور وقایع سالی که گذشت می گذرانم و سعی می کنم خوب و بد اعمالم را در آن یک سال بسنجم؛ ببینم چقدر به برنامه هایم پایبند بوده ام، چه تغییرات مثبت و منفی در اخلاقیات و عملکردم به وجود آمده است، و به طور کل آنالیز دقیقی از آیدای سال گذشته به عمل می آورم و سعی می کنم که مثل یک تفتیش یا بازجویی! این کار را بدون هیچ تعارف و به دور از احساسات و کاملا جدی و قاطع و حتی بی رحمانه انجام دهم و راه را بر بهانه جویی ها و توجیه ها ببندم. آنگاه پس از شناسایی نقاط ضعف و قوتم، و اشتباهات یا دستاوردهای مثبتی که احیانا داشته ام، سعی می کنم برای اصلاح عیوب و تقویت محاسنم راهکارهایی بیندیشم و همچنین برای فعالیت های سال آینده یک برنامه ریزی کلی انجام می دهم.

برمبنای چنین سنت دیرینه ای، شب پیش از نوروز سال ۹۵، در هدفگذاری های سال آینده، جای بزرگی را برای تلاش برای بیرون رفتن و حضور در جامعه باز کردم و قصد کردم از نخستین روز سال اولین گام را در اجرای این هدف بردارم. از این رو، مرکز خرید نسبتا تازه تأسیسی، معروف به بازار شهرداری را که یکی دو سالی بود آوازه اش را شنیده بودم و می گفتند برای ورود و تردد ویلچر کاملا مناسب سازی شده است و از طرفی در آن همه چیز یافت می شود و برای خودش شهرفرنگی از اجناس است، و از آن مهمتر، نسبتا نزدیک به خانه ی ما بود به عنوان اولین مسیر دست یافتنی در نظر گرفتم. آن طور که پدر می گفت، برای رسیدن به آنجا، پیاده با ویلچر حداقل سه ربع راه بود و فقط دو سه بار نیاز بود از چهارراه یا وسط بلوار عبور کنیم؛ درست است که به نظر چندان هم راحت نبود و بالاخره چالش های خودش را داشت، اما من از اول هم می دانستم که حضور در جامعه برای من با چالش های زیادی همراه است و تا با این چالش ها مواجه نشوم، راهی برای فائق آمدن بر آن ها را پیدا نخواهم کرد؛ پس یا باید همچنان در خانه می ماندم، یا که دل به چالش ها می زدم…

با این وجود، نمی دانم چرا در آنالیز سالانه ام، فراموش کرده بودم که ورود من به چالش ها، علاوه بر خودم دیگران را نیز به چالش می کشد و همین اشتباه محاسباتی باعث شد که در همان اولین تلاش، در تمام مدت سه ربع پیاده روی تا بازار شهرداری، و  بعد حدود سه ربع چرخ زدن در آن، و نهایتا یک ساعت پیاده روی در مسیر بازگشت فقط سعی می کردم خودم را شاد و ذوق زده نشان دهم، در حالی که به جای طبیعت نورسته ی بهاری و محیط متنوع و رنگارنگ فروشگاه – که برای نگاه من که سال ها در حصر مانده بود بکر و تازه می نمود – چشمانم تنها به نفس افتادن پدر را می دید و درد کمری که قایمش می کرد و نیز لنگ لنگان راه رفتن و چهره ی پر از درد مادر را که از بس سال ها با من در حصر خانگی مانده و کفش نپوشیده است دیگر هیچ کفشی قالب پاهایش نمی شود و قادر نیست با کفش قدمی بردارد…

آن روز فقط دلم می خواست زودتر برگردم خانه… و وقتی سرانجام به خانه رسیدم، پس از ساعت ها تفکر و مرور وقایع آن روز، نهایتا با خودم عهد کردم که دیگر هرگز از روی میل شخصی نه از تختم پایین بیایم و نه از خانه بیرون بروم، مگر برای کارهایی ضروری یا جاهایی که خود خانواده ام تمایل یا نیاز دارند بروند… و از همان روز، مصرانه بر سر عهدم ماندم و باقی فروردین و حتی اردیبهشت را که بی تاب لحظه لحظه هایش بودم، روی تختم سپری کردم. در تمام اردیبهشت سعی می کردم نگاهم از پنجره ی اتاقم به بیرون نیفتد، چراکه سرسبزی و طراوت مسحور کننده ی اردیبهشت مرا بی تاب می ساخت و وسوسه میشدم عهدشکنی کرده، چشم به روی ملاحظات ببندم و بخواهم که از خانه بیرون بروم… می دانستم اگر اردیبهشت را تاب بیاورم و و آن یک ماه را خویشتنداری کنم، روحم سرانجام رام خواهد شد و به اسارت خودخواسته ی ناخواسته اش! تن خواهد داد.

و سرانجام رام شدم…

(به قول شاعر: مرا عهدی است با تختم! که تا جان در بدن دارم / بچسبم میله هایش را، ز هر کوچه حذز دارم Wink )

. . .

من همیشه نشان داده ام که پس از یک دوره ی فترت و کمون، به ناگاه دست به یک حرکت انقلابی می زنم!

از این رو، حدود شش ماه پس از زمانی که در نخستین روز سال عهد کردم که دیگر هرگز به میل شخصی از تختم پایین نیایم، مگر خانواده ام برنامه ای داشته باشند، در شهریورماه یکی از همسایگان مان، ما را به خانه اش در  گلبهار (که شهری است در ۳۵ کیلومتری مشهد) دعوت کرد، و اگرچه همه خانواده به چنین تنوعی به شدت نیاز داشتیم، اما به دلیل مشکلات جا به جایی و انتقال من به آن جا، در واقع این سفر برایمان غیرممکن بود… اما گویی روح به ظاهر رام شده ی من، چنان زیر زیرکی! در نهاد خود بی پروا گشته بود که ناگهان ایده ی محیرالعقولی در ذهنش نقش بست…

تا آن زمان، سارا بارها گفته بود که اگر بگذاری، من تو را سوار ماشین می کنم… اما حقیقتا با وجود لوله تنفسی این کار به نوعی خطر کردن بود و از این رو هیچگاه حتی به این پیشنهاد فکر هم نمی کردم… اما همیشه در تاریخ هم خوانده ایم که اغلب پس از دوران فترت، دوران تحول و شکوفایی از راه می رسد و در نتیجه، ۱۹ شهریور ۹۵ من برای نخستین بار ملاحظات را کنار گذاشته و بعد از ۱۲ سال، با کمک سارا توانستم نسبتا به راحتی سوار ماشین شوم و ۳۰ کیلومتر را مثل دسته گل، خانم و خندان توی ماشین بنشینم و برای اولین بار شهر راه نظاره کنم…

۲۰۱۶۰۹۰۹_۱۶۵۲۱۶از آن زمان به بعد، بیرون رفتن با ماشین برای من به یک گزینه ی ممکن، اما نه همیشگی و دم دستی تبدیل شد و در واقع فقط برای کارهای ضروری می توانستم روی آن حساب کنم، و البته صرفا اگر  سارا می توانست همراهی ام کند، زیرا به هیچکس غیر از او اطمینان نداشتم که مرا با ایمنی کامل در ماشین بگذارد.

با این وجود، بالاخره این مورد گزینه ای بود که می توانست غیرممکن ها را برایم ممکن سازد. از این رو، وقتی در بهمن همان سال از معاونت دانشکده علوم پزشکی خراسان شمالی ایمیلی دریافت کرده و دعوت شدم که در سمیناری با محوریت اخلاق پزشکی شرکت کنم، پس از هماهنگی با سارا، توانستم به این دعوت پاسخ مثبت بگویم Smile

photo_2017-02-03_11-39-17photo_2017-02-03_11-37-01

222 e

متنی که در سمینار خواندم

گزارش تصویری سمینار در سایت دانشکده

حالا بگذارید شما را به پست هایی در وبلاگم ارجاع دهم که در آن ها به خاصیت برکت زایی! خودم اشاره کرده و ثابت کرده ام که اگر سالیان سال کل کشور در خشکسالی به سر ببرد، همین که من از خانه پایم را بگذارم بیرون (حتی در دل تابستان) فی الفور برکات آسمانی نازل می شود… و باید بگویم که سفر من به بجنورد در تاریخ ۱۳ و ۱۴ شهریور ۹۵، آیت دیگری است به قابلیت برکت زایی من، چرا که در آن تاریخ به ناگاه کل سه استان در ایالت خراسان! گرفتار برف و کولاکی کم سابقه شدند…

یعنی داشتم از سرما بیهوش می شدم!

و بعد از آن تجربه نیز من همچنان بر سر عهد خود ماندم (مانده ام) و جز در مواقع ضروری، هرگز به میل خود حتی از تخت هم پایین نیامدم. حتی سارا هم جزو ملاحظاتم بود و فقط زمانی که قرار بود برای کارهای درمانی بیرون بروم، از او می خواستم مرا در ماشین بگذارد و همراهی ام کند، هرچند او خیلی دلش می خواست برای تفریح هم مرا بیرون ببرد، اما طیف ملاحظات من بسیار بسیار گسترده بود (هست)… از این رو باز هم دوره ی فترت چند ماهه ای را سپری کردم، تا زمانی که زمزمه هایی از انقلاب به گوش رسید…

و باز هم این قیام به دعوت همسایگان شروع شد… زمانی که ما را به خانه باغی در بیست کیلومتری مشهد دعوت کردند و خب، چرا که نه؟ مگر پیش از آن به گلبهار و بجنورد نرفته بودم؟ فقط کافی بود با سارا هماهنگ می کردم، تازه آن روز هم که از کارش تعطیل بود، پس حتما می آمد…

اما نه،  او نمی آمد… دقیقا همان روز برایش مصاحبه ی کاری گذاشته بودند؛  پس تکلیف چه بود؟

تکلیف مشخص بود. تا کی می خواستم به سارا وابسته باشم؟ خیلی وقت بود که به این موضوع می اندیشیدم و راهکاری را در ذهنم جست و جو می کردم تا مستقل از سارا سوار ماشین شوم، و البته راهکارش را پیدا کرده بودم اما تا زمانی که سارا بود، بهتر می دانستم برای امتحان آن خطر نکنم… اما حالا دیگر وقت خطر کردن بود…

پس، هجدهم خرداد ۹۶، محمد آقا سرایدار ساختمان بغلی، به کمک آقای راننده، مرا با راهنمایی های خودم و با ملحفه، خیلی راحت تر از دفعات پیش به داخل ماشین گذاشتند و ساعتی بعد،  آیدا از این جا سر در آورد!

دالی! Smile

photo_2017-06-09_15-07-43photo_2017-06-09_15-02-54

و بعد از آن حرکت انقلابی نیز باز هم همچنان بر سر عهد خود ماندم، اما اگرچه دوران فترت این بار چندان به طول نینجامید، انقلاب پس از آن عجیب شکوهمند بود!

وقتی جمع پایه ها جمع باشد!، پای تو هم به بیرون باز می شود… یعنی زمانی که سارا باشد و خواهرهایت هم دو هفته ای به دیدار آمده باشند، ناگهان سه تایی از گوش هایت می گیرند و پرتابت می کنند روی ویلچر! و خواسته و ناخواسته تو را به سِیر عجایب و غرایب می برند…

و البته از خوش یمنی این رویداد این که، هنوز چند قدمی از خانه دور نشده بودیم که یکدفعه چهره هایی آشنا از دور پدیدار شدند و بـــــــله!… عموهایم را یکی را بعد از ۱۲ سال و دیگری را پس از دستکم ۶ سال زیارت کردم Smile

photo_2017-07-01_09-08-16و افسانه ی سه برادر! به حقیقت پیوست…

اما مگر این سه خواهر، گذاشتند که شیرینی این دیدار در کاممان بماند؟!

و من کاملاٌ بدون میل شخصی و با زور و تهدید و ارعاب از سوی اطرافیان، سرانجام در تاریخ ۹ تیر ۹۶، برای نخستین بار در عمرم! به ایستگاه مترو قدم گذاشتم…

photo_2017-07-01_09-17-12 photo_2017-07-01_09-17-27 photo_2017-07-01_09-17-33 photo_2017-07-01_09-17-56یعنی وقتی آن صدای وحشتناک از داخل تونل به گوش رسید و بعد مترو، این شیء مدنِ عجیب غریب پیدایش شد، کُپ کرده بودم. وقتی هم که موقع سوار شدن، چرخ جلوی ویلچرم در فاصله ی میان جایگاه و در مترو گیر کرد، دیگر کامل خودم  را باختم… وقتی سوار شدیم و مترو یکهو بی خبر! به راه افتاد، سرم گیج رفت و فقط دلم می خواست پیاده شوم. به مردم نگاه می کردم  و متعجبانه با خودم می گفتم که چرا این مردم جیغ نمی کشند؟!، بعد به مادر نگاهی انداختم و توی دلم گفتم حداقل چرا مادر اینطور خونسرد ایستاده است؟!

خدا را شکر که مقصدمان فقط دو ایستگاه بود و وقتی خانومه! گفت ایستگاه “پارک ملت” نفس راحتی کشیدم؛ هرچند تا کامل پیاده نشیدیم، آرامش نیافتم و می ترسیدم با آن  همه جمعیت، یک موقع آن تو جا بمانیم! اصلاً آقای راننده از اووون جلو چطور می توانست ببیند که آیا احیانا کسی چرخ  ویلچرش لای در گیر کرده است و یا کِی همه سوار یا پیاده شده اند؟

خلاصه بعد از آن  که سه خواهر کلی از تکنولوژی مترو و امنیت آن برایم شرح دادند، سرانجام من رسما اعلام کردم که دیگر هرگز سوار مترو نمی شوم، و آن  ها نیز اکیدا اعلام نمودند”… کردی!” Big Smile

. . .

دیگر هیچ چیز مثل سابق نبود؛ نه خبری از میدان پارک با آن تندیس باشکوه وسطش بود و نه از سردر ورودی پارک چیزی باقی مانده بود.

نگاهی به اطراف انداختم… آن جا چقدر غریب می نمود. مسیر دور پارک که زمانی صبح های زود در امتدادش می دویدم، حالا مثل بزرگراهی بود برای تردد آدم ها!… به قدری مسیر شلوغ بود که ویلچرم در میان ازدحام رهگذران راهی به جلو نمی یافت.

همانطور که آهسته آهسته پیش می رفتیم، نگاهم افتاد به آقایی که روی نیمکتی نشسته بود. نگاهم روی او قفل شد و او نیز با تردید وراندازم کرد. تقریبا شک نداشتم که او یکی از همان ورزشکاران صبحگاهی است که هر روز در پارک می دیدمشان و سلام و احوالپرسی می کردیم… دلم می خواست بروم جلو و آشنایی بدهم، اما نمی دانستم چه بگویم… می گفتم “سلام، مرا به یاد دارید؟ همان دختر تپلی  که سال ها هر روز صبح دور پارک می دوید و بعد سیزده سال پیش، یکدفعه غیبش زد!”

اما نه، ترسیدم بادیدن من روی ویلچر و با آن لوله تنفسی روی گردنم، شوکه شود… پس نگاهم را از او برگرداندم…

در این هنگام، سارا پیشنهاد داد که بپیچیم به سمت راست و وارد فضای داخلی پارک بشویم.

در این هنگام، به ناگاه بوی چمن های تازه به مشامم رسید؛ بویی آشنا و دیوانه کننده. تا جایی که ریه هایم ظرفیت داشت، نفس عمیقی کشیدم و وجودم را پر از بوی چمن کردم. انگار حالا دیگر واقعا آمده بودم پارک؛ همان پارک آشنای قدیمی…

بگذارید به جای آن که بخواهم از تغییرات چشمگیر فضای پارک ملت مشهد، طومار طومار قلم فرسایی کنم، با گذاشتن عکسی از محیط پارک ۱۴ سال پیش و عکس هایی که در آن روز گرفتم، مقایسه را به نگاه خودتان بسپارم.

سوپرایززززز… آیدای سال ۸۲ در پارک ملت مشهد در سال ۸۲ Smile

photo_2017-07-25_12-07-01و پارک ملت سال ۹۶

photo_2017-07-01_09-19-59 photo_2017-07-01_09-08-38 photo_2017-07-01_09-10-37 photo_2017-07-01_09-15-42 photo_2017-07-01_09-16-39. . .

آری…

آنچه گذشت، عمده ی تحولاتی بود که در طول کمی بیش از یک سال در زندگی من اتفاق افتاد. تحولاتی که ناممکن هایی را برایم تاحدی ممکن ساخت. اما ملاحظات زندگی من به قدری زیاد است که همچنان بایستی بر آن عهد پایبند بمانم و مراقب باشم که گاهی جَوگیر نشوم و با نادیده گرفتن ملاحظات، به امیال شخصی ام میدان ندهم… حالا کارم سخت تر شده است. می دانید، تا وقتی که در حصر باشی، به زندانت خو می گیری، اما با چشیدن طعم آزادی، دیگر به سختی در حصر قرار می یابی…

از این رو، گاهی کنترل امیالم از دستم در می رود و برای خودم برنامه هایی می چینم و بعد لحظه لحظه های آن برنامه برایم به عذاب تبدیل می شود… پس واقعا این چه کاری است؟ و همین چند روز پیش به خودم گفتم: “احمقِ بی ملاحظه!” و بعد نشستم سر جایم… خوشم می آید که از خودم خوب حساب می برم! Wink

یکی از امیال خبیثانه ام این است که یک روز، ساعت ۵ صبح، در پارک ملت باشم و با ویلچرم دور پارک یورتمه بروم! و مثل گذشته به همه ورزشکاران صبحگاهی سلام کنم و حالا که دیگر نمی توانم با آن ها بدمینتون بازی کنم، بنشینم و دورهم چایی بنوشیم! Smile

و خباثت این آرزو در این است که اگر من بخواهم ساعت ۵ صبح در پارک باشم، اطرافیانم بایستی از ساعت ۲ نیمه شب، عملیات آماده سازی مرا شروع کنند! و از طرفی، اگر یک بار بروم، دوباره هم دلم می خواهد بروم!

و من امیال خبیثانه ی بسیار زیاد دیگری هم دارم! Wink

. . .

بگذارید یک ماجرای دیگر را هم تعریف کنم و بعد به این پست پایان دهم…

اما نه… چرا تعریف کنم؟! خودتان سریال را تماشا کنید Wink

۱۷ تیر ۹۵

امیدوارم از سقوط خود لذت برده و به سلامتی فرود آمده باشید Grin 

پی نوشت ثابت- آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | یک پاسخ

این حباب های تقابل برانگیز!

همانطور دراز کشیده بودم و با غم و حسرت به قطراتی که با سرعتی معین به داخل مخزن سرم می چکیدند و بعد، از درون شلنگ سُر می خوردند و در وریدم ناپدید می شدند، خیره نگاه می کردم. سال های اول پس از ضایعه نخاعی شدنم بود، در اوج کشمکش های درونی و در شرایطی کاملا بی ثبات که هر روز با چالشی جدید یا عارضه ای دیگر از عوارض بیشمار آسیب نخاعی رو به رو می شدم، و از طرفی دردهای نوروپاتیک که همچنان شدیدتر و مداوم تر می شد دیگر نفس طاقتم را بریده بود. چقدر دلم می خواست به زندگی ام پایان بدهم! اما این بیماری چنان ناتوانم ساخته بود که حتی قادر نبودم دستم را به بسته های قرصی که روی میز مقابلم، درست جلوی چشمم قرار داشت برسانم.

هر روز ساعت ها فکر می کردم بلکه راهی برای خلاص کردن خودم پیدا کنم. شاید می توانستم دست چپم را، تنها عضوی در بدنم که به سختی نیم تکانی می خورد، به دهانم برسانم و در یک نیمه شب که همه خواب بودند، با دندان هایم رگ های مچم را پاره پاره کنم؛ من که دردی حس نمی کردم، پس می توانست کار ساده ای باشد با این حال می دانستم که هرگز دل این کار را نخواهم داشت. به دنبال راه تر و تمیزتری می گشتم اما به جز سَرَم، اجزای صورتم و حرکت ۳۰ درصدی دست چپم که حتی شامل مچ و انگشتان هم نمی شد، نمی توانستم روی چیز دیگری حساب کنم.

با این حال، از روز قبل که برایم تزریق وریدی دارو از طریق سرم تجویز شده بود، خودم را آماده کرده بودم تا از این فرصت طلایی استفاده کنم! از آن جایی که بیمار بسیار بد رگی بودم و تنها یک رگ قابل استفاده پشت دست چپم داشتم، می دانستم که آنژیوکت(۱) را به همان محل نصب خواهند کرد. و چه بهتر از این؟ یک لوله کشی تر و تمیز با سرشیری که راحت به دندان هایم می رسید. هپارین لاک(۲) هم که مانع از لخته شدن خون و انسداد مسیر آنژیوکت می شد. پس راحت می توانستم تا نیمه شب که همه خواب بودند صبر کنم و  بعد هپارین لاک را با دندان هایم بپیچانم و جدایش کنم و آنگاه اگر شانس می آوردم و رگم را خراب نمی کردم، می توانستم با آسودگی جاری شدن قطرات حیاتم را به نظاره بنشینم. حتی می توانستم برای تسریع کار، خون را از آنژیوکت با دهانم پمپ کنم!… اَه، چه کار چندش آوری… اما زندگی با دردهای نوروپاتیک خیلی چندش آورتر بود…

با این حال نمی دانم که این آقای پرستار، با تبحری خداگونه در رگ گیری! یکدفعه از کجا پیدایش شد که یکراست رفت سر دست راستم – که هیچ حرکتی نداشت و مثل یک گوشت اضافه فقط از بدنم آویزان بود – و با اولین تلاش آنژیوکت را وارد رگِ نداشته ام کرد و تمام نقشه هایم را به هم ریخت. هرچند می دانستم که اگر طبق برنامه ریزی ام آنژیوکت را در دست چپم می زد، باز هم جربزه ی عملی کردن نقشه ام را نداشتم، با این حال با نگاهی غم بار به قطره های سرم نگاه می کردم و حسرت فرصت از دست رفته ام را می خوردم.

همانطور که نگاهم به قطره ها و جریان مایع در شلنگ متمرکز بود، به ناگاه متوجه شدم که حباب هوایی به طول یک بند انگشت در مسیر شلنگ ایجاد شده است. ناگهان چشمانم از وحشت گرد و نفسم در سینه حبس شد. مرگ داشت خودش به سویم سُر می خورد. یاد شنیده هایم افتادم و تصوراتم جلوی چشمانم تداعی شدند. از دوران کودکی داستان هایی درباره ی مأموران کا.گ.ب روسیه شنیده بودم، این که آن ها مخالفان دولت و زندانیان سیاسی را با تزریق آمپول هوا در رگ به قتل می رساندند. می گفتند چنین مرگی درد وحشتناکی دارد و قلب قربانی را می ترکاند!

همانطور که قطره ها می چکیدند، حبابِ یک سانتی هوا به رگم نزدیک تر می شد. در آن لحظه، از لحاظ شرایط روحی واقعا دلم می خواست بمیرم، اما از درد ترکیدن قلبم می ترسیدم. چطور می توانستم مادر را که چند دقیقه ای رفته بود آشپزخانه تا برایم آبمیوه بگیرد صدا بزنم؟ با وجود تراکی (نوعی لوله ی تنفسی) که در نایم بود، صدایی نداشتم تا فریاد بزنم. دست چپم نیز حتی به میز جلوی تختم یا نرده های محافظ تخت نمی رسید تا ترق و تروقی راه بیندازم. انگار دیگر وقت رفتن بود! مگر من همین را نمی خواستم؟ یک مرگ فوری و تر و تمیز! با این حال هر چقدر هم که مشتاق مرگ بودم نمی توانستم جلوی وحشتم را بگیرم، چراکه اگرچه قرار بود سریع بمیرم اما با درد عظیمی همراه بود.

در مقابل نگاه وحشت زده ام حباب هوا به تدریج جلوتر و جلوتر آمد و وقتی به آنژیوکت رسید از نظرم ناپدید شد. می دانستم که حالا وارد رگم و جریان خونم شده است و ظرف چند صدم ثانیه به قلبم خواهد رسید. چشمانم را بستم و پلک هایم را محکم به هم فشردم و به انتظار دردِ آخر ماندم. اما با گذشت چند ثانیه هیچ خبری نشد. تمام وجودم استرس بود. حبابی سرگردان در جریان خونم داشت بدنم را می پیمود و معلوم نبود در چه زمانی،  کجا را می خواهد بترکاند! رگ های مغزم را، عروق قلبم را، رگی در ریه ام را، یا شاید رگی در چشمانم را… نه، این مرگ دیگر نمی توانست تر و تمیز باشد… نمی خواستم چشمم متلاشی شود…

. . .

دست چپم را روی سینه ام گذاشته بودم و در حالی که به آنژیوکت آبی رنگ پشت دستم نگاه می کردم، توی دلم به افکار بچّه گانه ای که چند ماه قبل داشتم می خندیدم. به این که چقدر ضعیف النفیس و زبون بودم که می خواستم به جای مبارزه با بیماری، خودم را بکشم. حالا آنژیوکت، پشت دست چپم و کاملا در دسترسم قرار داشت اما خیال مردن نداشتم. چرا “من” باید از میدان به در می شدم؟ “زندگی” جنگ را آغاز کرده بود و اگر تسلیم می شدم در واقع پیروزی را دو دستی تقدیمش کرده بودم.

و بعد نگاهی به سِرُم انداختم و از این که آن روز، از یک حباب یک سانتی هوا آنطور به وحشت افتاده بودم توی دلم به قهقهه افتادم؛ مگر با یک حباب کوچولو قلب می ترکد؟! در این هنگام خانم پرستار آنتی بیوتیک را در سرنگ کشید و به داخل سِرُم تزریق کرد. بعد سِرُم را تکانی داد تا محتویات آن با هم مخلوط شود. آنگاه از آن جایی که با خودش سرنگ کم آورده بود، لحظه ای رفت تا از ماشینش چند سرنگ اضافه بیاورد و یکی دو آمپول عضلانی ام را تزریق کند.

مثل همیشه خیره شدم به قطره هایی که به داخل مخزن سِرُم می چکیدند. سعی کردم نگاهم را میان مخزن سِرُم و ساعتِ رو به رویم میزان کنم تا بتوانم با شمارش قطره ها بفهمم در هر دقیقه چند قطره وارد رگم می شود. در این هنگام چشمم افتاد به شلنگ سِرُم. نمی توانستم بفهمم که آیا دارم درست می بینم؟ آیا حدود بیست سانت از شلنگ واقعا خالی بود یا من داشتم اشتباه می دیدم؟ کمی پایین تر را نگاه کردم. علاوه بر آن بیست سانت، قطاری از حباب ها در فاصله هایی نزدیک به هم، در طول ده سانت پشت سر هم ردیف شده بودند. تا بیایم به خودم بجنبم، حباب های کوچک یکی یکی وارد رگم شدند. با این حال بیم من از آن بیست سانت هوایی بود که پشت سر حباب ها داشت پایین و پایین تر می آمد. در یک آن، هم گُر گرفتم و هم یخ کردم؛ چیزی به مرگم نمانده بود… حباب هوای بیست سانتی قطعا قابلیت ترکاندن قلب مرا داشت.

هنوز حباب وارد رگم نشده بود که قلبم از وحشت فشرده شد. این بار چشمانم باز باز بود و با بهت ورود حباب مرگ را به جریان خونم تماشا می کردم. یک سانت از هوا وارد شد، بعد پنج سانت بیشتر به درون رفت، و به زودی به ده سانت و بیست سانت رسید… اما پس چرا نمی مردم؟!

در این هنگام خانم پرستار وارد اتاق شد…مبهوت نگاهش می کردم اما نگذاشتم بفهمد از ترس کُپ کرده ام. حالا که می دیدم ظاهرا خبری از مردن نیست، بدون این که چیزی به روی خودم بیاورم، با کنجکاوی پرسیدم:

«اگر هوا وارد رگ بشه، مگه باعث از کار افتادن قلب نمیشه؟»

لبخندی زد؛ خوب می دانست منظورم چیست: «چرا شاید، ولی نه این حباب های هوایی که توی شلنگ سرم جمع میشن.»

«یعنی خطرناک نیست؟ حتی اگر چند تا حباب پشت سر هم وارد رگ بشن؟»

«نه، خطری نداره.»

«اگر توی شلنگ، ده بیست سانت هوا باشه چی؟»

لبخندی زد و در حالی که شلنگ سرم را نشانم می داد گفت: «ببین، حتی اگر تمام طول شلنگ هم هوا باشه خطری نداره. این هوا جذب خون میشه.»

متعجب شدم: «پس این که میگن اگر هوا وارد رگ بشه…»

حرفم را برید: «باور غلطیه… درسته که هوا وارد رگ بشه ممکنه باعث آمبولی ریه و ایست قلبی بشه ولی نه با این مقدار هوا.»

و بعد دقیقا یادم نیست که گفت چقدر، اما به گمانم گفت که حداقل باید ۳۰ تا ۵۰ سی سی هوا وارد رگ بشود تا خطرساز باشد.

بعد از آن فهمیدم که اگر زمانی دوباره هوس مردن به سرم زد، بایستی تنها روی دندان هایم حساب کنم!

. . .

هرگاه صفحات مجازی مختص پرستاران را نگاه می کنم، در خلال نظراتی که در زیر مطالب گذاشته می شود آنچه بسیار دیده می شود گله مندی پرستارها از حساسیت بیش از حد و وحشت غیرمنطقی بیماران و همراهی ها نسبت به مسئله ی سرم است.  این که گویی آن ها پرستار را تنها مسئول سرم می دانند و نسبت به هر چیزی که به سرم مربوط می شود حساسیت نشان می دهند. مثلا وقت و بی وقت با دیدن تک حبابی در شلنگ سرم، سراسیمه پرستار را صدا می زنند یا وقتی سرم به انتها می رسد انتظار دارند پرستار فورا بیاید و بیمارشان را از خطر مرگ نجات دهد. همراهی ها وقتی خونسردی پرستار را در مواجهه با این خطر عظیمی که بیمار را تهدید می کند می بینند، به خشم می آیند. حتی این را وظیفه ی پرستار می دانند که خودش زمان بندی دقیقی داشته و پیش از تمام شدن سرم، بالای سر بیمار حاضر باشد!

این امر به دلیل باور نادرستی است که در ذهن مردم تثبیت شده است و هیچگاه به طور فراگیر در مورد نادرستی این باور آگاه سازی صورت نگرفته است، به طوری که می توان گفت به جز کارکنان درمانی که به واسطه ی آموزش های تخصصی شان از این موضوع آگاهی دارند یا بیمارانی که در جریان درمان و توسط درمانگرانشان از این امر اطلاع می یابند، اکثریت اقشار جامعه ذهنیت مشترکی نسبت به مسئله ی سرم دارند و آن این که “حباب های هوای درون سرم خطرناک هستند و با تمام شدن مایع سرم، هوا بلافاصله وارد رگ شده و بیمار را در خطر مرگ قرار می دهد!”

حال، در چنین موقعیتی که عموم مردم بر عقیده ای باور دارند و تنها از طریق آموزش های تخصصی یا از طریق افراد متخصص می توانند به نادرستی آن آگاهی بیابند، آیا می توان بر ناآگاهی آن ها خرده گرفت؟

هرگاه فردی برای ورود به شغلی آموزش های حرفه ای می بیند، به علمی دست پیدا می کند و با اصولی آشنا می شود که واقعیت هایی را بر او آشکار و باورهای عوامانه را در ذهنِ آگاهش مردود می سازد. در نتیجه، در هر حوزه ی تخصصی، به غیر از افرادی که آموزش تخصصی دریافت کرده اند، سایر افرادِ خارج از آن حوزه (با هر سطح دانشی) اطلاعاتشان می تواند در حد باورهای عامه باشد. به عنوان مثالی دیگر، می دانیم که باور عمومی جامعه بر این است که زخم ها را بایستی فورا با بتادین شستشو داده و یا با پانسمان آغشته به بتادین مرهم گذاشت تا از عفونت جلوگیری شود، در حالی که درمانگران به واسطه ی علمشان، از این آگاهی برخوردارند که بتادین مانع از بهبود زخم می شود و “مفید بودن بتادین برای زخم” یک باور غلط بوده و ریشه اش شاید تنها در تشابه رنگ میان بتادین با داروی منسوخ مِرکُرکرُم (دوا گُلی!) است.

این اصل (آگاهی های وابسته به تخصص) در مورد همه ی افراد، خارج از هر تخصصی صادق است، همانطور که درمانگران می توانند در حوزه های تخصصی دیگر در باورهای عامه شریک باشند.

با این حال چنین باورهایی، مثل مسئله ی سرم و حباب های هوا، گاهی حقیقتا می تواند برای متخصصان آن حوزه آزاردهنده بوده و باعث اتلاف وقت، انرژی و وارد آمدن فشارهای عصبی بی مورد به آن ها شود. و از طرفی تغییر باور عامه می تواند کاری دشوار و یا توجیه تک تک بیماران و همراهی ها تقریبا غیرممکن باشد، آن هم در حالی که در این مورد گاه بیماران و همراهی ها به سادگی حرف پرستار را نمی پذیرند و حتی شاید آن را شانه خالی کردن پرستار از وظایفش تلقی کنند.

در چنین شرایطی نه می توان به بیماران و همراهیانشان خرده گرفت و نه می توان معضلی که باور غلط نسبت به حباب ها برای پرسنل درمانی ایجاد کرده است را نادیده انگاشت. بلکه شاید بتوان برای پایان دادن به این تقابل یا دستکم برای کم کردن هرچه بیشتر این گونه تقابلات، به صورت گسترده به آگاه سازی پرداخت. برای مثال،

  • من بیمار می توانم این آگاهی را که به واسطه ی بیماری به دست آورده ام در صفحات مجازی نشر دهم (قدرت و قابلیت انتقال مؤثر و گسترده ی مطالب در شبکه های اجتماعی بر کسی پوشیده نیست)،
  • درمانگران می توانند در صفحات مجازی خود که در دسترس عموم قرار دارد، در قالب متون و جملات آموزشی، این آگاهی را با عموم مردم به اشتراک بگذارند،
  • رسانه می تواند نقش بسیار مؤثری در این زمینه ایفا کند، برای مثال سریال ایرانی پرستاران می توانست موقعیت مناسبی برای بازتاب این موضوع در قالب داستان باشد (من این سریال را دنبال نکرده ام، شاید تا به حال به این موضوع پرداخته باشد)،
  • همچنین، از مسئولین بخش درمان و رؤسای مراکز درمانی انتظار می رود به این موضوعی که اینگونه برای کارکنان درمانی معضل ایجاد کرده است و گاه سبب بروز تقابلات بی مورد میان درمانگران و بیماران می شود، توجه خاص نشان دهند و در کنار تمام بروشورهای آموزشی که برای بیماران و آگاه سازی آن ها از موارد بهداشت فردی و عمومی در نقاط مختلف بیمارستان ها یا درمانگاه ها نصب شده است، بروشورهایی را به توضیح مسائلی که هم سبب تشویش بیجای عامه و هم باعث دشواری های غیرضروری و ناعادلانه برای کارکنان درمانی می شود اختصاص دهند.

در همین راستا، طی جستجوی مختصری که در اینترنت داشتم به مطلبی نوشته شده توسط پزشک محترمی به نام “دکتر میثم مجری” برخوردم که بسیار مجمل و دقیق و شیوا این موضوع را برای بیماران شرح داده اند… چه خوب است که برای شروع، همین مطلب را با ذکر نام نویسنده و منبع آن در شبکه های مجازی نشر دهیم، باشد که حتی اگر شده یک بیمار آگاه شود و یک پرستار از سختی بی مورد رهایی یابد…

۲ نکته در مورد سرم زدن، به قلم دکتر میثم مجری

- نکته مهم اول:

بیماران عزیز، وقتی پرستار به شما سِرُم وصل میکنه، اصلا نگران حبابهای هوایی که داخل شیلنگ سِرُم هستن و دارن به آرومی واردِ رگ شما میشن نباشید!! این حبابهای هوا هیچ خطری ندارن و بزودى جذبِ خون شما میشن!

اصولا یادتون باشه که حتى میزان خیلی زیادی هوا هم میتونه بدون خطر وارد رگهاى شما بشه… در رفرنسهای معتبر، ورود ۲۰ سی سی هوا به رگها بی خطر ذکر شده…۲۰ سی سی هوا، معادل تمامِ طولِ شیلنگِ سرم است!! حتی رفرنسهایى مثل پاتولوژى رابیتز، تا ١٠٠ سی سی هوا رو بی خطر دونستن! (یک آمپول نسبتا بزرگ فقط ۵ سی سی حجم داره)

پس لطفا نگران نباشید.. ورود این حبابها اصلا خطرى نداره!

- نکته مهم دوم:

با تمام شدن سِرُم ,هوا وارد رگ شما نمیشه!!

خیلى از بیمارانمون نگرانن که وقتى سِرمشون تموم بشه، در ادامه اش هوا وارد رگشون بشه!

اصلا نگران نباشید!

وقتی سرم تموم میشه, فشار خون شما، مانع ورود هوا به رگ میشه. پس وقتی پرستار به شما سرم وصل کرد، با خیال راحت بخوابید و نگران تموم شدنش و ورود هوا نباشید… یا توی بیمارستان مدام پرستار رو صدا نزنید که: سرمم داره تموم میشه!!

(منبع)

——————–

(۱)وسیله ای برای تزریق طولانی مدت داخل وریدی.      (۲) وسیله ای که برای جلوگیری از لخته شدن خون و انسداد رگ، به آنژیوکت متصل می شود. (این تعاریف بسیار ساده و کلی هستند)

پی نوشت: قرار بود بعد از این غیبت فصلی! به پیروی از عنوان مطلب قبل، عنوان این مطلب را بگذارم “و تابستان هم آمد” و کمی از احوالات تابستانی ام برایتان بنویسم، اما از آن جایی که تابستان به جز حال بد برایم چیزی ندارد دیدم اگر از احوالاتم بگویم همه اش می شود غر!… از این رو، یکی از آن چند مطلب مهمی که نوشتنشان را پشت گوش انداخته بودم تقدیم دیدگانتان کردم.

با این حال، این هم خلاصه ای از توصیف احوال تابستانی من، کپی شده از مطلبی قدیمی:

«یعنی حقیقتا ظرف فقط چند ساعت، گرما قادر است مرا از یک موجود پر تکاپو و خستگی ناپذیر تبدیل کند به جسم نیمه جانی که برای نفس کشیدن هم تقلا می کند!

افت فشار، ضعف و بدن درد، سردرد، تنگی نفس، کلافگی و بی قراری، بدخوابی و منگی… همه با هم! هیچ آب یخ و کولر و بستنی و چپیدن در فریزر! و نقل مکان کردن به داخل دریچه ی کولر و پریدن در پارچ آب یخ و … حتی به گمانم زمهریر خداوندی هم جوابگو نیست… فقط خورشید خانم باید کوتاه بیاید که آن هم نمی آید و برعکس، به بلندای اشعه هایش می افزاید…»

پی نوشت ثابت- آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., خاطرات - تجربیات پراکنده | ۲۰ پاسخ

بهار آمد…

20170320_140416بیهوا سرم  را چرخاندم به سوی پنجره. پس از ماه ها برای اولین بار بود که زیرپرده ای ضخیم را کنار کشیده بودند و از پس پرده ی توری، نگاهم دوباره با روشنایی آسمان و سبزی فناناپذیر درخت کاجم آشنا می شد.

اما انگار چندان هم بیهوا نبود. چرخاندن سرم را می گویم! همیشه لحظه ی تحویل سال بغضم می گیرد؛ از همان کودکی. بغضی که گلویم را سخت می فشارد و راه را به گفتن شادباش ها می بندد. آنگاه تنها لبخندی می زنم و چشمان نمناکم را پشت روبوسی ها قایم می کنم. آن لحظه هم شاید رویم را برگرداندم تا نگاه خیسم را از دیگران پنهان سازم. به هر حال هر چه بود سرم را چرخاندم و در یک آن، در یک لحظه نگاهم با افق نیمه ابری و مبهمی که از میان دو ساختمان بلند تا دوردست ها امتداد داشت تلاقی کرد. و همان هنگام در صدم ثانیه ای به ناگاه احساسی غریب وجودم را فرا گرفت. گویی در همان صدم ثانیه و در بینهایت افق، یک سال پیش رو را به چشم می دیدم؛ در افقی که مبهم می نمود، نه هولناک بود و نه آرامشبخش، نه مرا می هراساند و نه شور و شوقی در من برمی انگیخت. کاملاً خاکستری، نه متمایل به سیاه و نه سپید و رخشان. با این حال در میان آن همه ابهام، ندایی رسا در گوشم می خواند: “همچنان، به پیش رو…”

 20170320_140541. . .

هر سال برای نوشتن نخستین مطلب وبلاگ در سال جدید، فایل ورد تازه ای می گشایم و به شماره ی سال نامگذاری اش می کنم؛ مثلا doxc.سال ۹۶٫ آنگاه فایل را گشوده پس از تنظیمات فونت، سربرگ را مزیّن می کنم به نام پروردگار… و نام خدا همیشه قرمز است، در تمام سربرگ هایم…

Captureامروز که فایل سال ۹۶ را می گشودم با خود اندیشیدم که این فایل ها تا چه شماره ای پیش خواهند رفت؟ اگر به خود من باشد، تا شماره ی سال هایی که عمر کنم فایل های ورد جدیدی باز خواهم کرد. با این حال دوستی می گوید: “زمان وبلاگ به سر آمده! آیدایت را نباید در تحجر باقی بگذاری. بایستی با زمانه همراهش کنی و بگذاری که فرزند امروز باشد… درِ این خانه را ببند و نقل مکان کن به جایی مثل اینستا!”

آن دوست به نوعی درست می گوید. وبلاگستان همچون دیاری متروک، گرد غربت به خود گرفته است و تنها تک توکی از کلبه ها، نیمه سرپا چراغ رونقشان پت پت کنان همچنان نورکی به این ظلمات دلگیرکننده می پاشد. اما چه کنم که محله های جدید به دلم نمی نشینند و اصالتی که در وبلاگ می شناسم در آن ها نمی یابم.

نمی دانم باید با زمان پیش بروم؟ در جایی مثل اینستا مسکن کنم و گهگاهی به این کلبه – همچون خانه ای ییلاقی – سرکی بزنم؟

البته همین الان هم خود به خود مدتی است که حضورم در این جا گهگاه شده است، چراکه نوشتن مطالب بلند زمان  می خواهد و وقت آزاد و… فکر و روح آزاد…

از طرفی روزمرگی و مطالب کوتاه یا کم مایه را نیز درخور این جا  نمی بینم. یعنی در واقع اینگونه مطالب سنخیتی با ماهیت این جا ندارند… نمی دانم با این حساب تکلیف چیست؟

اما می دانید، به گمانم تکلیف روشن است! من حتی اگر با زمانه همراه شوم، از اصالت گذشته دست نمی کشم. من آدم بریدن نیستم  و از تعلقاتم دست نمی کشم. هویتم را جا نمی گذارم تا همسفر زمان شوم. من یکجورایی سیریشم! Wink

زین رو، حتی اگر شده یکه و تنها، حتی با حضوری گهگاه و کمرنگ چراغ این جا را – تا زمانی که چراغ عمرم بتابد – روشن نگاه خواهم داشت و البته دست آیدا را خواهم گرفت و با دنیای مدرن آشنایش خواهم کرد، اما نخواهم گذاشت ریشه هایش را از یاد ببرد…

آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

عیدی من به شما دوستان خوبم: تقویم آیدایی! (البته خود من هم این را عیدی گرفته ام!)

year1396calendar

و…

بهار 96

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی | ۲۰ پاسخ

دفاع مقدس!

دقیقاً از همان روز اولی که نخستین ترم کارشناسی ارشد را آغاز کردم، فهمیدم که خودم را با چالش غول آسایی مواجه کرده ام! البته نه این که درس خواندن  در این مقطع کار چندان شاقّی باشد – هرچند دروس بسیار دشوارند – اما تحصیل غیرحضوری چالش های خاص خود را دارد و من زمانی تحصیل در این مقطع را شروع کردم که حقیقتا از لحاظ روحی و ذهنی خسته بودم و علاوه بر مشکلاتی که روحم را می آزردند، هنوز نقاهت چهارسال درس خواندن پرمشقت در دوره ی کارشناسی را پشت سر نگذاشته بودم.

از طرفی در همان برهه شرایط زندگی همگام با زمان به مراحل بحرانی تری قدم می گذاشت و فشار مشکلات بیش از پیش بر سینه ی طاقتم سنگینی می کرد. به نوعی دوران گذار بود؛ دوران ورود به مرحله ای دیگر از خوان های طاقت فرسای عشق

و از سویی، بار دیگر خودم را با همان تعهد سنگینی که از ابتدای قدم نهادن در مسیر تحصیل بر خود واجب دانسته بودم مواجه می دیدم، این که: «موفقیت در این مسیر برایم بسیار اهمیت دارد زیرا نخست باید قدردان زحمات و جوابگوی اعتماد کسانی باشم که این فرصت را برایم مهیا کردند. از همه مهم­ تر باید به افراد مشابه خود نشان دهم که می­ توان در قفسی آهنین محبوس بود و اوج گرفت. تنها لازم است که اطرافیان و مسئولان، این قفس را از میخ دیوار “نمی‌ شود” ها جدا کنند تا آسمان پر شود از پرواز پرندگان محبوسی که هنوز پرواز را باور دارند. برای این مقصود باید بهترین نتیجه را می­گرفتم. نمی‌توانستم یک دانشجوی معمولی با نمرات متوسط باشم. باید سرآمد می‌شدم تا اگرها و اما‌ها را از سر راه افراد دنباله­ روی خود بردارم. باید آنقدر بی­ نقص عمل می­کردم که اگر آیدای دیگری می­خواست به تحصیل بپردازد، هیچ فردی در تواناییِ او تردید نکند و برایش نه نیاورد.» (برگرفته یا در واقع تقلب از هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵ Wink )

به هر روی با تمام دشواری ها همچنان توانستم تاب بیاورم و بر سر عهدم بمانم و این مبارزه ی دو ساله را به فتح و سرافرازی بینجامم…

و من اکنون در میانه ی خوان ششم از سفر کمال خود، رنجورتر اما با استقامت تر از همیشه به استقبال دردهایی می روم که می دانم جان و روحم را همچنان تحلیل خواهند برد تا آن زمان که حل شوم در وجود او…

با تمام بی رمقی، همچنان به پیش می روم چرا که دیگر مرا راه بازگشتی نیست…

در یک کلام: آخیـــــــش، راحت شدم! Smile

از تصاویر دفاع مقدس! ۲۱ اسفند ۹۵، جلسه ی دفاع پایان نامه ی کارشناسی ارشد مترجمی زبان انگلیسی Smile

 20170311_135534

20170311_135609

از ماحصل این دو سال مبارزه به نوعی نائل شدن به درجه ی جانبازی هم بود! زیرا به شدت چشمانم ضعیف تر از قبل شده است و در واقع سوی چشمانم را در این میان باختم… Eek!

پی نوشت: کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۵ پاسخ

هفته نامه سلامت

هفته نامه سلامت شماره 609سلام دوستان خوبم Smile

همانطور که در پی نوشت مطلب قبل گفته بودم، به تازگی مصاحبه ای با “هفته نامه سلامت” داشته ام که اکنون می توانید در فایل pdf زیر آن را مطالعه کنید Smile

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

هفته نامه سلامت شماره ۶۰۹

همچنین می توانید فایل این مصاحبه و گزیده هایی از مطالب وبلاگ را در کانال تلگرامی وبلاگ! Wink مشاهده و دریافت نمایید.

آدرس کانال (کلیک کنید)

https://t.me/aidaweblogspecial

پی نوشت: کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۱۳ پاسخ

تجدید چاپ کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید”

سلام دوستان خوبم

کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” تجدید چاپ شد Smile

1در این چاپ علاوه بر ویرایش مطالب پیشین، چند مطلب نیز افزوده شده است. همانطور که در مورد چاپ نخست این کتاب گفتم:

“این کتاب، مجموعه ای است گرداوری شده از خاطرات و تجربیات من از مراکز درمانی که در این وبلاگ با دیگران به اشتراک گذاشته ام… این کتاب صرفا برای دانشجویان رشته های علوم پزشکی، در دانشگاه علوم پزشکی تهران و کارکنان درمانی به چاپ رسیده است و در بازار و در دسترس عموم قرار ندارد. با این حال، تمام مطالب کتاب، عینا در وبلاگ من و در دسته بندی های “شرح حال“، “تاریخ تکرار می شود” و “فرشته خویان”  موجود و قابل مطالعه است… سرکار خانم دکتر فریبا اصغری، از اساتید محترم اخلاق پزشکی در دانشگاه علوم پزشکی تهران، بانی گرداوری و چاپ این کتاب بوده اند.”

در چاپ جدید علاوه بر ویراستاران محترم چاپ پیشین:

سرکار خانم دکتر فریبا اصغری هیات علمی مرکز تحقیقات اخلاق و تاریخ پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

جناب آقای دکتر شهرام صمدی هیات علمی گروه بیهوشی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

 و جناب آقای دکتر سعیدرضا مهرپور هیات علمی گروه ارتوپدی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

دو ویراستار محترم دیگر نیز بر محتویات کتاب بررسی و اعمال نظر داشته اند:

سرکار خانم خورشید وَسکویی مدیر پرستاری معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی تهران

و جناب آقای عبادالله شیری کارشناس بیهوشی و اپیدمولوژیست دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ارتش

 با تشکر از این عزیزان و به امید تحقق هر چه بیشتر اهداف کتاب…

پی نوشت: به تازگی با هفته نامه ی سلامت مصاحبه ای  داشته  ام که  امروز (۲۳ بهمن ۹۵) در شماره ی ۹۰۶ این نشریه به چاپ رسیده است. به امید خدا تا هفته ی آینده pdf آن و مطلب مربوط به آن را در وبلاگ قرار خواهم داد Smile

43

2

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۴ پاسخ

حکایت صوت و تصویر!

برای به روز کردن وبلاگ چه بهانه ای بهتر از شرح ملاقات با دوستانی مهربان… آن هم شرحی صوتی و تصویری!

می بینید دوستانم، نمی آیم نمی آیم بعد یکدفعه ای سورپرایزی می آیم! Wink

  Star  Star  Star

دیداری به یادماندنی با روشندلان عزیز اصفهانی، آقای موحد زاده مهربان و آقای ژیانی گرامی از اعضای سایت وزین گوش کن (محله نابینایان) که من نیز افتخار عضویت در آن را دارم (بیست و هفتم دی ۹۵) Smile

 20170116_115858

من و آقای موحد زاده

20170116_120044

من و آقای ژیانی

20170116_120025

و اما مصاحبه ای که آقای موحد زاده محبت کردند و برای سایت گوش ضبط نمودند… یک موضوعی که مرا از شنیدن صدای خودم و طرز بیانم به خنده وا می دارد حالتی است که هنگام کنترل نفسم و تسهیم آن میان کلمات به وجود می آید… یعنی صدای خودم را می شنوم و به طرز حرف زدنم در بعضی جملات می خندم  Laugh جاهایی که سعی دارم با هر نفس تعداد کلمات بیشتری را ادا کنم، حرف زدنم حالت خنده داری به خود می گیرد!

مگه نه؟! Wink 

ولی حرف زدنم نسبت به سابق بسیاااار بهتر شده است! البته باید مراقب تند تند حرف زدن خنده دارم باشم…

راستی، یادتان می آید در این پست راجع به معضلاتم در مورد حساب تاریخ ها و زمان ها چه گفتم؟ دقیقه ی هفتم مصاحبه کاملا مؤید آن گفته ام است! Wink

شرح دیدار به روایت آقای موحد زاده ی عزیز و اسناد و مدارک آن! در گوش کن

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۲ پاسخ

مرا رها مکن…

مطالعه ی بخش سوم این مطلب به همگان توصیه می شود؛ از جامعه ی عام گرفته تا جامعه ی درمانی، بهزیستی، مسئولان و حتی معلولان و خانواده های ایشان…

۱
برایم نوشت؛ همه چیز را…

«اما حرف من که جای ۲ ماه بیماری ۲۰ ساله که روی تخت به تماشای سقفم این هست که بیماری که نخاعش آسیب دیده نه مغزش چرا به بیمار در بیمارستان رُک و مردونه صحبت نمیشه و از وضیعتی که براش پیش آمده باهاش صحبت سازنده و مثبت نمیشه، “اطلاعات‌” داده نمیشه که مثل جنس بنجُل و انباری گوشه ی خانه نیفتد و اطرافیان براش نسخه بنویسند؟!»

. . .

۲
بیش از چهار سال طول کشید… چهار سال زمان برد تا پس از به دست آوردن توانایی تایپ و کار با کامپیوتر و در پی آن آشنایی با سایر بیماران ضایعه ی نخاعی سرانجام این موضوع را دریابم که همه ی آن فشارهایی که در همه ی این سال ها حداقل هفته ای یک بار و هر بار ساعت ها هنگام تحریکات روده ای در سرم احساس می کنم، آن عرق کردن های غیرقابل کنترل، نوسان های فشار، تپش های آزاردهنده ی قلب و ساعت ها و ساعت ها رنج، حالت هایی است که عارضه ای به نام اتونومیک دیس رفلکسی ایجاد می کند؛ حالت هایی که حتی در شرایطی – بسته به نوع محرک آن – خطرناک بوده و می تواند جان بیمار نخاعی را اگر از چگونگی مهار آن مطلع نباشد به خطر بیندازد.

سال ها طول کشید تا مطلع شوم که برای جا به جایی بیمار از تخت به ویلچر بالابرهایی طراحی شده اند که به وسیله ی آن بیماری که جا به جایی اش دشوار و حتی برای اطرافیانش غیرممکن است ناچار نباشد سال ها در بستر بماند و دنیایش محدود شود به چهار دیوار و سقف بالای سرش…

با گذشت سه سال از ابتلا به آسیب نخاعی و پس از از دست دادن دو سال طلایی اول بعد از ایجاد ضایعه در نخاع(۱)، اگر به طور اتفاقی پزشکی به من پیشنهاد کاردرمانی نمی داد، هرگز با چنین حرفه ای آشنا نمی شدم و از تمام تحولاتی که پس از روی آوردن به کاردرمانی در زندگی ام ایجاد شد محروم می ماندم و چه بسا اکنون بیماری منفعل، به غایت افسرده و عاری از هر انگیزه، امید، پویایی و خصائل انسانی بودم. تا پیش از تجربه ی کاردرمانی تصور من از این حرفه به این گونه بود که آن طوری که تلویزیون نمایش می داد در واقع نوعی لگوبازی و تیله بازیست برای تقویت ادراکی کودکانی که مشکلات یادگیری یا ذهنی دارند، در حالی که تجربه ی کاردرمانی بر من معلوم ساخت که ماهیت و اصل و اساس توانبخشی در حقیقت در این حرفه است. حرفه ای که به بیمار می آموزد چگونه از حداقل توانایی های خود استفاده کند، چطور با حرکات محدود اندام های خود بعضی کارها را انجام دهد و تا حد امکان به استقلال دست یابد. حرفه ای که هدف آن بازتوانی و توانمندسازی بیمار است و بازگشت به زندگی فعال را به وی می آموزد.

آشنایی من با حرفه ی کاردرمانی در سال سوم بیماری در حالی بود که دست چپ من در سال دوم نیز تقریباً از همان میزان توانایی در سال سوم برخوردار بود و چنانچه من از همان روزهای ابتدایی پس از ترخیص از بیمارستان با حرفه ی کاردرمانی آشنا می شدم چه بسا بسیار زودتر توانایی کار با کامپیوتر را به دست می آوردم و مدتی کوتاه تر در افسردگی و انزوا به سر می بردم و از طرفی هزینه های سال ها توانبخشی ام به شکل موثرتر و بهینه تری استفاده شده، نتایج مطلوب تری برایم حاصل می شد.

آنچه دنیای بیماری مرا دگرگون ساخت و مرا پس از سال ها، از لحاظ روحی و جسمی به ثبات قابل قبولی رساند شناخت بیماری و دستیابی به راهکارهایی بود که مرا قادر می ساخت عوارض بی شمار بیماری ام را تا حدی تحت کنترل در آورم، با این حال این شناخت یا از طریق ارتباط با سایر دوستان نخاعی و بهره گیری از تجربیات آن ها (که بیشتر مواقع به واقع ارزشمند، مفید و کارساز است) در مورد عوارض مشترک بیماریمان حاصل می شد و یا از طریق جست و جو در سایت های مختلفی که در زمینه ی ضایعات نخاعی مطالبی را ارائه می دادند. با این وجود، از آن جایی که بروز و ظهور هر بیماری و عوارض آن در هیچ دو بیمار یکسان نیست، علیرغم بهره گیری از همه ی این اطلاعات و تجربیات باز هم ناگزیر بودم آزمون و خطاهای بسیاری را متحمل شوم و رنج و سختی بسیاری را تجربه کنم تا به راهکارهایی منحصر به خود دست یابم.

از زمانی که توانستم با شناخت بیماری به ثباتی نسبی دست پیدا کنم همواره در این اندیشه بوده ام و برایم جای سوال بوده است که چرا یک بیمار که به واسطه ی حادثه یا عوارض ثانویه ی امراضی دیگر دچار آسیب نخاعی (یا هر معلولیت دیگری) شده است پس از ترخیص از بیمارستان تقریبا بدون دریافت هیچ اطلاعاتی از وضعیت جدید خود و بدون هیچ آموزشی جهت تطبیق با شرایط جدید به حال خود رها می شود؟ گویی که درمان، تنها در چهارچوب بیمارستان معنا پیدا می کند و خارج از آن هیچ مسئولیتی در قبال آینده ی درمانی بیمار احساس نمی شود (متاسفانه این امر در اکثر بیماری ها عمومیت دارد).

اگر نخواهم به طور قطع بگویم و نخواهم کلیت را در نظر بگیرم می توانم با اطمینان اعلام کنم که اکثریت بیماران نخاعی این رها شدگی را تجربه می کنند و پس از طی درمان های اولیه در مراکز درمانی و ترخیص از بیمارستان به حال خود رها شده، بیماریشان را خودآموخته می شوند و در این راه چه بسا که آسیب های بیشتری را متحمل شده یا حتی فرصت بهبودی های ممکن را از دست می دهند.

از طرفی یکی از معضلاتی که بیماران نخاعی مشترکاً با آن رو به رو هستند عدم درک صحیح پزشکان از شرایط ویژه ی آن هاست. به عبارتی، درمانگران در رسیدگی به مشکلات یک بیمار ضایعه ی نخاعی دیدی نخاعی نداشته و نگرشی کلی را اعمال می کنند. یک اورولوژیست، ارتوپد، متخصص عفونی و حتی یک نورولوژیست در بررسی مشکلات بیماران نخاعی عمدتا فاکتور نخاعی بودن را در نظر نمی گیرد و از این رو تشخیص و درمان های پیشنهادی غالبا ناکارآمد بوده و سبب می شوند بیماران نخاعی برای مشکلات خود به جای مراجعه به پزشک ابتدا به آزمون و خطا و تجربیات یکدیگر رو بیاورند و گاه صدمات بیشتری را متحمل شده یا روند طولانی تری را برای کنترل هر عارضه ای طی نمایند. این معضل به گونه ای فراگیر است که در محافل بیماران نخاعی این اظهارنظر رایج شده است که: “پزشکان به هیچ وجه از مشکلات ما سر در نمی آورند و مراجعه به پزشک بی فایده است. مگر پزشکانی که با بیماران نخاعی زیادی سر و کار داشته باشند.”

از آن زمان که دریافتم تنها راه غلبه بر بیماری در شناخت آن است، اندیشه ای آرمانی اما به واقع دست یافتنی و قابل اجرا همچون آرزویی در ذهنم پرورش یافته است و آن این که ای کاش نظام درمانی مراکزی را تأسیس نماید و بیمارانی را که دچار ضایعات نخاعی شده و به واسطه ی آن به ناگاه از شرایطی طبیعی با وضعیتی غریب و ناشناخته مواجه می شوند پس از طی روند درمان اولیه در بیمارستان و پس از نقاهت و گذر از دوران شوک نخاعی(۲) همراه با فردی که قرار است زین پس مسئولیت مراقبت از آن ها را عهده دار شود جهت آموزش برای رفع نیازهای حیاتی، فردی، اجتماعی، و نیز تطبیق جسمی، روحی و روانی با شرایط پس از ضایعه به این مراکز منتقل شده برای بازگشت به زندگی و جامعه آموزش های لازم را دریافت کنند.

از گذشته تا حال (تا جایی که من اطلاع دارم) بیماران نخاعی پس از ترخیص از بیمارستان، بدون هیچ آموزشی و بی آن که خود و اطرافیانشان بدانند که چگونه باید امور زندگی با معلولیت را مدیریت کنند به حال خود رها می شوند. بیماران نخاعی ترخیص می شوند در حالی که حتی نمی دانند ملحفه ی بیمار را چگونه باید تعویض کرد،  با شیوه های مختلف تخلیه ی روده آشنا نیستند، انجام سونداژ را نیاموخته اند، آن ها را با دو عارضه ی حیاتی و شایع اتونومیک دیس رفلکسی  و زخم بستر که هر دو می توانند جان بیمار نخاعی را به خطر بیندازند آشنا نکرده اند. بیماران نخاعی سال ها با تحمل رنج و آزمون و خطاهای بسیار، برخورد با شرایطی را می آموزند که همان ابتدا پرسنل درمانی می توانستند با راهنمایی ها و آموزش های مختصری آن ها را به سادگی به ایشان بیاموزند.

با این حال در برخی موارد همچون اقدامات توانبخشی، صرفا با آگاه سازی بیمار، دادن اطلاعات به وی و بیان فهرست وار راهکارها بدون ایجاد بستر عملی و زمینه سازی برای تحقق آن راهکارها، به نتیجه ی مطلوبی نمی توان دست یافت زیرا به عنوان مثال آگاهی بیمار از اهمیت کاردرمانی و فواید آن بدون ایجاد پوشش بیمه ای برای وی و معقول سازی هزینه ها هیچ کمکی به بهبود شرایط وی نخواهد کرد، چراکه پرداخت هزینه های خدمات توانبخشی – حتی در بخش دولتی – برای اکثر بیماران نخاعی که ابتدایی ترین نیازهای روزمره شان هزینه هایی سرسام آور در پی دارد، امکان پذیر نیست.

در نتیجه، وجود مراکزی – با پوشش و نظارت دولتی – به صورت پذیرش شبانه روزی جهت ارائه ی خدمات همه جانبه ای از قبیل فیزیوتراپی، کاردرمانی، مشاوره و روانشناسی، در کنار حضور و امکان بهره مندی بیماران از مشاوره ی متخصصان آشنا با شرایط بیماران نخاعی بسیار اهمیت دارد. برای بیماران نخاعی و خانواده های ایشان برخورداری از مراکزی جهت آموزش نکات اساسی به بیمار و مراقب وی، از قبیل شناخت و چگونگی پیشگیری یا مقابله با عوارضی همچون زخم بستر، اتونومیک دیس رفلکسی، اسکولیوز ناشی از پوزیشن ناصحیح، و نیز شیوه های مختلف تخلیه ی روده و مثانه و کمک به انتخاب شیوه ای مناسب و متناسب با هر بیمار، آشنایی با تجهیزات مورد نیاز، نحوه ی صحیح جا به جایی بیمار، حتی مسائل به ظاهر ساده ای همچون استحمام و نکات اولیه ی مراقبتی، و نیز آموزش هایی کاربردی برای ارتقاء کیفیت زندگی بیمار نخاعی از جمله مسائل تغذیه ای، جنسی، روانی، تحصیلی، معیشتی و غیره و غیره و غیره… یک ضرورت است.

خصوصا این مراکز برای آن دسته از بیماران نخاعی (مشخصا کوآدری پلژی یا فلج چهار اندام) که دستکم در ماه های نخست بیماری امکان جا به جایی آن ها محدود بوده و خروج از منزل و مراجعه به مراکز توانبخشی و درمانی با تعرفه های دولتی برایشان مقدور نیست و از طرفی پرداخت هزینه های حقیقتا نامعقول کاردرمانی، فیزیوتراپی، ویزیت پزشک و غیره در منزل نیز از توان اغلب این خانواده ها خارج است بسیار اهمیت دارد.

حتی به گمان من مراجعه و اقامت موقت در چنین مراکزی بایستی همچون خدمت اجباری سربازی! به بیماران تازه نخاعی و خانواده های ایشان تکلیف شود زیرا گاه خانواده ی چنین بیمارانی به بهبود شرایط بیمار توجهی نداشته و این گونه بیماران از سوی خانواده نیز رها می شوند.

بیمارستان ها بایستی به عنوان نخستین مراکز شناسایی بیماران نخاعی این بیماران را ابتدا به بهزیستی معرفی نمایند تا دستکم بیمار در فهرست آمار کشوری لحاظ شود و هویت معلولیتش ثبت گردد (در حال حاضر تا جایی که من اطلاع دارم تشکیل پرونده در بهزیستی به دلخواه و صلاحدید خانواده ی بیماران صورت می گیرد و به تجربه ی شخصی من که بعد از پنج سال و به توصیه ی کاردرمانم در بهزیستی تشکیل پرونده دادم، این حالت دلبخواهی به هیچ وجه صحیح نیست چرا که بهزیستی با همه ی نواقصش می تواند در برخی موارد منبعی برای آگاه سازی بیمار باشد و امکان آشنایی و ارتباط وی را با سایر بیماران، انجمن ها، مؤسسات و غیره فراهم سازد). بعد از شناسایی و ثبت هویت بیمار نیز مددکاری بهزیستی (که البته نقص های علمی و عملکردی مددکاری بهزیستی خود بحث جدا و مفصلی است) می تواند در زمان مناسب بیمار را به این مراکز توانبخشی آرمانی! معرفی نماید. همچنین در این مراکز می توان از حضور و همفکری بیمارانی که تجربه ی سال ها زندگی با آسیب نخاعی را داشته اند بهره جست و در زمینه ی مسائلی همچون روحیات این گونه بیماران و نحوه ی برخورد صحیح با ایشان از این عزیزان مشورت گرفت چرا که در چنین مراکزی یکی از مهمترین اولویت ها بایستی رعایت شأن و کرامت بیمار و همراه وی بوده و به موقعیت حساس عاطفی و روحی این افراد توجه شود.

اگرچه ایجاد این گونه مراکز هزینه های بسیاری را برای دولت در پی خواهد داشت اما بایستی این را در نظر گرفت که عدم آگاهی و آموزش بیماران هزینه های اقتصادی و اجتماعی بیشتری را به جامعه تحمیل خواهد کرد.

از آن جایی که تحقق این آرمان حتی اگر هم دست یافتنی باشد مستلزم سال ها برنامه ریزی و پی ریزی است – خصوصا به طور فراگیر و با ایجاد پایگاه در هر شهر و استانی – در مقطع کنونی بایستی از طریق فراهم آوری امکانات و شرایط آموزش بیمار در خود بیمارستان ها، اهداء کتابچه هایی با اطلاعات جامع به بیماران نخاعی، و معرفی این بیماران به بهزیستی و انجمن های ضایعات نخاعی در هر شهر به این رهاشدگی و تبعات آن خاتمه داد…

. . .

۳
میثم برایم نوشت؛ همه چیز را… از تمام رنج هایی که به دلیل ناآگاهی متحمل شده و آسیب هایی که در نتیجه ی عدم شناخت عوارض بیماری به او وارد آمده بود.

او بیست سال در طبقه ی سوم آپارتمانی بدون آسانسور به روی تخت تماشگر سقف ماند… او تا سال ها ندانست که دشک مواج چیست و در نتیجه ی قرارگیری در بستری نامناسب بدنش دفرمه شد… به علت عدم آگاهی از شیوه ی صحیح تعویض سوند، عوارض بسیاری را متحمل شد تا جایی که حتی کلیه هایش چند ماهی از کار افتادند… او به موقع با حرفه ی کاردرمانی آشنا نشد… او که به دلیل مشکلی در لگن نمی توانست راست بنشیند و در عین حال ویلچر برانکاردی را نمی شناخت سال ها اسیر تخت ماند…

او، میثم، تصویر تمام عیاریست از تبعات رهاشدگی بیماران نخاعی…

میثم دلش می خواست داستانش را همه بخوانند. داستانی که قصه ی مشترک همه ی بیماران نخاعیست…

داستان میثم

سلام و عرض ادب و احترام خدمت کسانی که گوش و چشم و دل این رو دارند که پای منبر بیماران نخاعی بنشینند.

سروران خودم من برخلاف خیلی از بیماران دیگه که بعد از حادثه به بیمارستان های دولتی انتقال پیدا میکنند و در آنجا با دکتر و پرستار بی مسئولیت به درمان خود میرسن، بنده بعد از اون تصادف وحشتناک که هم در تلویزیون وهم در روزنامه ها بازتاب داشت، به بیمارستان دولتی به مدت ۳ روز انتقال پیدا کردم و در آی سی یو بستری شدم، و چون آب به من نمی دادن (چون برام خوب نبوده) و من به کرات تکرار به آب می خوام می کردم، کشیده ای از پرستار بخش نوش جان کردم!

و بعد برای درمان و گرفتن ام آر ای از کرج به تهران انتقال پیدا کردم و در بهترین بیمارستان خاورمیانه پاسارگاد بستری شدم، که کاشف به عمل آمد که نخام از گردن نقطه c6 آسیب دیده، (۹میلیمتر) له شدگی پیدا کرده.

۱۷روز در پاسارگاد بستری بودم که شبی یک ماه حقوق پدر خدابیامرزم پول تختش بود یعنی شبی ۲۴هزارتومان با دوهزارتومان پول همراه که شبی۲هزارتومان از ما گرفتن، و در این ۱۷روز حتی یک نفر نیامد به من یا همراه من نام فیزیوتراپی رو بیاره، چه برسه بخوان با من کار کنند.

 غذای من فقط مایعات و سوپ بود که از بس خورده بودم، فقط دنبال چیزی برای گاز گرفتن بودم. یادمه دکتر س که دکتر معالجم بود رو دیدم، من بی عقل فقط انتقاد به غذا کردم نه از وضعیتم که ۴ اندامم بی حرکت شده. اون هم نوشت یک وعده غذا کباب کوبیده بهش بدید.

اما تشخیص دکترم راجع به من در روزهای اول بستری به این شرح بود که این آقا با ۲ماه فیزیوتراپی ۸۰ درصد تا ۸۵ درصد بهبودیش رو به دست می آوره اما منزل ما شب سوم پدرم بود و عموی بزرگم لعنت الله علیه!!! با بغض و گریه اومد و گفت دکتر میثم رو جواب کرده و گفته ۲ماه بیشتر زنده نمی مانه!!!

به قول وزیر خارجه ی هیتلر: اگر می خواهید دروغی رو همه باورشان بشه، آن دروغ رو آنقدر بزرگ بگید که همه باورشان شود!

که برای من هم مصداق همین شد و چون تا به حال همچنین مشکلی در خانواده و اقوام ما نبود همه باور کردن و در پشت بام منزلمان زیارت عاشورا راه انداختن که میثم که دکترا ۸۵ درصد قول بهبودی داده بودن، به پدرش ملحق نشه!

جا داره بگم، که برادرم هم در آن حادثه دهشتناک ضربه مغزی شد و دکترها واقعا گفته بودن براش دعاء کنید که  ۹۵درصد به مرگ نزدیکه که به لطف خدا و دعای مردم به شکل ناباورانه ای به هوش آمد و الان با داشتن ۲ دختر گل در تهران زندگی میکنه.

اما حرف من که جای ۲ماه بیماری ۲۰ساله که به روی تخت به تماشای سقفم این که بیماری که نخاعش آسیب دیده نه مغزش چرا به بیمار در بیمارستان رک و مردونه صحبت نمیشه واز وضیعتی که براش پیش آمده باهاش صحبت سازنده ومثبت نمیشه، (اطلاعات‌) داده نمیشه که مثل جنس بنجل و انباری گوشه ی خانه نیفتد و اطرافیان براش نسخه بنویسند؟

مثلا شبانه ۳ نصف شب ببریدش پشت در به بهزیستی بندازیدش، بیاید این ور خیابان کشیک بدید بردندش داخل، برگردید بیاید!

یا بهش غذا ندید یا کم بدید تا از زخم های عفونی که تو پاسارگاد شده بمیره بره پی کارش…

خدایا مرا ببخش اگر باعث ناراحتی اهل مطالعه ی این پست شدم…

اما از عزیزان اطراف و اقوام که روزی مشکل آنها مثل مشکل خودمان برای پدر مرحومم مهم بوده وکسی رو دست خالی از در منزلش رد نمی کرد، الان همان ها دربه در ارث و میراث بازی تا از زندگی داغان شده و ۲۴ میلیون دیه ای که بیمه برامون بریده بود، به جیب بزنند و حتی اثری از زندگی برادرشان وجود نداشته باشه بگذریم!

صحبت من با بهزیستی و رییس بهزیستی هست که ساله گذشته (۹۳) در تلوزیون می گفت ما برای هر معلولی ۳۵ میلیون از دولت بوجه دریافت میکنیم و به معلولی ۴ اندام فلج مثل من ماهی ۵۳هزارتومان حقوق میده!

این که خدا را شاکرم که همه جا بخور بخور هست الا سازمان بزرگ بهزیستی.

اما حرف من این که این مددکارهای بهزیستی که از ساله ۷۶به منزل ما اومدن و ما مثل میهمان با چای و میوه ازشون پذیرایی کردیم چرا از سال ۷۶ تا سال ۱۳۹۳ ده ها مددکار به من یک حرف زدن که “باریکلا به شما با اون که این همه رنج و بیماری کشیدی روحیت خوبه! همه ی معلولین نخاعی از گردن مثل تو هستن و فقط می توانند دو دست خود رو خم و راست کنند‌! هیچکس بهتر از تو نیست، تو بهتر از همه ا‌ی. قدر مادرتو بدون خیلی از مادرا چنین بچه ها رو ول میکنند میرن شوهر میکنن!”

تا اینکه سال ۹۳ مادرم از پله ها خورد زمین و زانوی پای راستش (تشتکش) شکست و کسی قادر به نگهداری من نبود! مجبور شدم ۲ ماه میهمان کهریزک شدم و ۱۰ها معلول ویلچری دیدم که همه بدن های عادی (ارتوپده) عالی داشتن الا من که با بدن دفرمیته ی داغون رفته بودم که بقول خودم از امکانات اونجا استفاده کنم که بهتر و بهتر شم، که دیدم به به بیا ببین کیفیت نخاعیها رو، بعد بیا منو ببین که نسبت به آنها مثل راز بقا هستم!

جالب تر این که دو نخاعی از گردن دیدم که آسیب نخاعیشون خیلی بدتر بود، یکی به نام امیر که از چابکسر اومده بود، اون یکی عنور بود که افغانی بود و در ساخت ساز در کهریزک ۴۲هزارمتری، بر اثر سقوط از اسکله ساختمان در حال ساخت سقوط کرده بود و نخاعش ۳ونیم سانت آسیب دیده بود. تعریف می کرد یک سال اول بیماریمو زخم تشکیل داده بود، بعد از خوب شدن زخم بستر کاردرمانی و فیزیوتراپی شروع کردم الان چهار اندامم حرکت داره و فقط نمی تونم راه برم!

البته امیر هم همینطور بود، که هردو با بستن بریس راه میرفتند. این دو عزیز در بدو حادثه تا شروع به کاردرمانی بعد از بهبود زخم ها (چهاراندام) فلج بودن. آنجا بود ملتفت شدم مددکارای بهزیستی ۱۶سال چه کلاهی سر من گذاشتن تا مبادا کار دستشان بدم من هم بخوام مثل بقیه ی بیماران نخاعی باشم که از کاردرمانی و فیزیوتراپی تا مرز حرکت و راه رفتن رسیدن بشم (من۲۰ساله که غذا تو دهنم  میزاره مادر و تقریبا از دست  کسی بجز مادر از دست کس دیگه ای یا غذا نمی خورم یا می خورم بهم نمی چسبه.)

اما من تقریبا فکر می کردم نخاعیهای گردنی آخر خوب شدنشان آن طوری که من دیدم اینکه فقط نمی توانن راه برن تا اینکه از طریقه وات ساپ به خانمی در گروه معلولین در شهر کرد آشنا شدم، که زنی بود ۳۲ ساله معلم هنگام بازگشت از مدرسه بر اثر تصادف آسیب جدی از گردن و سپس نخاعی میشه  له شدگی نقطه c5 یک سانت. تعریف می کرد ۶ماه فیزیوتراپی کرده ۶ماه کاردرمانی الان راه میره. به من گفت شماهم راه میری آسیب نخاعیت بهتر از منه. گفتم ۲۰ساله که یک استکان آب خودم نخوردم…

یا با علی رضای ۴۴ساله ای در بیمارستانه فوق تخصصی نورافشار در داراب تهران آشنا شدم که هم براثر تصادف ضربه مغزی شد وهم نخاعش (با دست اندازه اش رو نشانم داد یک وجب) درگیر شده بود، با ستون فقراتش و قرصهایی که مصرف می کرد چهره اش رو شبیه سوخته‌ای ها شده بود، ۶جلسه آمده بود نورافشار واز امکانات آب درمانی و ماساژ و فیزیوتراپی و کاردرمانی استفاده کرده بود، البته ۲سال هم در بیمارستانهای دیگه کارکرده بود وحالا داشت بین ۲میله ها با کمک راه میرفت. آنوقت بیا منو ببین مشکلات ارتوپدیم بیشتر از مشکلات نخام شده!

یعنی بین معالجه کننده ی نخاع (کشت سلولی و شوک به نخاع) اختلافه که این آقا چون ارتوپده دفرمیته شده چطور حسش برگرده و دکترهای ارتوپدی میگن شما اول برو نخاع خودتو دوا کن بعد بیا مفاصل شما رو درست کنیم (حست قوی شه تا زخمهات خوب بشه)  دکترهای معالجه نخاع هم میگن با این بدن چطور حست بیاد؟! معالجه باید اول از ارتوپدت شروع بشه…

و من باید سعی کنم به دکترام بقبولانم – مخصوصا ارتوپدی که میگن بخاطر نخاعت به این روز افتادی – بگم بخاطر نسخه عموی نامردم که باعث شد ۱۰ سال تن به فیزیوتراپی ندم وچه بسا چون ۱۰سال اول تصادف روحم از کاردرمانی خبر نداشت من به این روز افتادم نه بخاطر آسیب نخاع.

جای داره ذکر کنم در دوران ۳سال اول تصادف دکتری گفت با فیزیوتراپی و کار باهاش میشه دستش رو کار انداخت ولی پاها نه، که ما ۳سال تمام فیزیوتراپی به نام آقای پ به خانه آوردیم که این شخص دراین ۳سال که ۲سوم حقوق پدری هزینه ی ویزیت این همشهری ما شد یک کلام راجع به کاردرمانی با من صحبت نکرد و فقط و فقط با من برق بازی کرد. البته از خدمات عالی این شخص این بود که با پای خشک  شده ی سمت چپ من زمین خورد رو به عقب پام که پای خشکم  دوبند انگشت از لگن باز نمی شود‌ برای این حال  آقا با پای من را ۱۹۰زد که امروزه روز در نورافشار کاشف به عمل آمده که از کاسه لگن پا دراومده که دکترها فکر می کنند درتصادف به این روز افتاده.

اما برسیم به بحث خودمون اطلاعات به بیمار؛ مشکلات بی اطلاعاتی میثم… بنده چون ۶ساله اول تصادف روحم از بالابر خبر نداشت و بر اثر تصادف لگن پام آسیب جزعی دیده بود و خم نمی شد، ۶سال ۲۴ساعت ۱۲ماه سال رو روی تخت بودم، وماهی یک بار با برانکاد به آشپزخانه میرفتم برای حمام. تااینکه از بهزیستی به من برانکارد حمام دادن و بالابر، و شناسنامه ام رو گرو گرفتن تا ما که از خانواده ی ارتشی هستیم بریم پولش رو که ۱۵۰هزارتومانه از سخایی بگیریم تحویل بهزیستی بدیم! که فقط برانکارد سه شکنشان هم وزن من بود و من با برانکارد سنگین بهزیستی تاسال۹۲به حمام رفتم. تا این که با فروشنده ی تخت آشنا شدم که من رو با ویلچره حمام  آشنا کرد که مناسب من هست یعنی کمرش عقب میره شبیه برانکارد میشه ومن که تا ۳ساله پیش مشکل در نشستن روی ویلچر و حمل و نقل داشتم بعداز ۱۷سال برطرف شد و من راحت رو ویلچر نشستم…

و از بی اطلاعاتی  ملی کشورمان که خیلی بیشتر از مشکلات مناسب سازی نشده ی شهرمان وچه بسا کشورمان است که برای معلولین مناسب سازی نشده، ترحم بیجای جامعه است که به محض دیدن ویلچری شروع به  نچ نچ کردن، فوتی از ته دل، بغض کردن، قرمز شدن می کنند و همان مردم موقع کرایه گرفتن (رانندها) مستقیم رو دربست حساب می کنند؛ موقع معامله با ویلچری ارزان خرید می کنند و گران می فروشند… خلاصه این جامعه میدونه چیپس پفک نوشابه برای سلامتی مضره اما نمیدانند  ترحم به بیمار چه خنجری به قلب او میزند.

و از همه مهمتر جای داره از راننده ی کلاشمان تشکر کنم که با اونکه اتوبوس بیمه داشت و خود شوفری بوده و اون موقع که بنزین ۵تومان بوده، ۵۰میلیون دیه بالا آورده اصلا به دنبال بیمه نرفت تا خسارت آسیب دیده ها رو بده. که به جز من عزیز دیگه ای هم در اتوبوس نخاعی شد که البته عمرش به دنیا نبود و با داشتن ۲فرزند خردسال از دنیا بعد از ۴۰روز رفت!

جا داره از راننده تشکر کنم که به فکر خسارت دادن به ما نبود و فقط شهردار کرج پارتی این آدم نبود تشکر کنم، که اگر ۲۴میلیون دیه هم به خانه پوره! وارث بیشرف می آورد من یکی با ۱۲میلیون دیه الان زنده نبودم که این پست رو براتون بنویسم.

اینجانب الان ۲۰سال که در آپارتمان ۳طبقه بدون آسانسور زندگی می کنم، که شهرداری بعداز ۵سال نوبت بودن اومد برام آسانسور طبقاتی قرار بده که با مخالفت همسایه هم کف مواجه شد و باز پام به بیرون باز نشد! (۲۰سال بیمارم و زندانی) و کتاب طنزی (جوک) نوشتم که با مخالفت ارشاد مواجه شد که این جوک ها به درد صفحات مجازی میخوره نه کتاب… نوشتهام ذکات ۲۰سال روحیه شادم بود والان هم دارم با دهن تایپ می کنم وگردنم درد گرفت…

اما نکته ‌ای که بیش از حد مرا که وقت برای فکر کردن دارم می آزارد اینکه جامعه ی معلولین یا بهتر بگم ۹۰درصدشان شبیه هم زندگی می کنند. یعنی اونکه یک پا مشکل داره، یا کسیکه سکته کرده و نیمی از بدنش فلج شده، تا کسی که ام اس گرفته، چه اونیکه فقط از پاها مشکل داره، همه وهمه زندگی رو تعطیل کرده و گوشه منزل گذر عمر را تماشا می کنند.

یاد خاطره ای افتادم… ۱۷روزی که در کهریزک دوری از خانه را تحمل کرده بودم، با پرفسوری آشنا یا هم تختی شدم که این آقا توسط همسر زیبا و جوانش چند روز قبل من با واکر به آسایشگاه آمده بود و از همان بدو ورود که آسایشگاه را محله بخور بخواب خوبی دیده بود، کاندومی(۲) درخواست داده بود و پوشکی به خودش وصل کرده بود. از تخت که پایین نمی آمد، آب رو با نی یا سرنگ میل می کرد، اما چای رو حتما با نی… غذا رو روزهایی که یکی از خدمات چیا نبود ۱۰۰درصد باید تو دهنش می گذاشتن. مسواک رو باید براش میزدند، مگر گاهی اوقات و صورتش رو حتما حتما باید براش میشستن. این آقا اسمش درتاریخ به عنوان تنها پارسی که شعر به … (برای حفظ هویت فرد حذف شد) میگه به چاپ رسیده بود، درکشور … (حذف) مجسمه اش ساخته شده بود، ودر تمام دنیا برای سخنرانی رفته بود، باسیاست مدارهای قبل انقلاب آشنا بود، با رهبری نامه نگاری داشت، قبل انقلاب در چند فیلم مثل عروس دریا بازی کرده بود، خلاصه اینکه بالاتر از تنبلی چه چیز دیگری آنقدر می تواند  سلامتی یک معلول را به خطر بندازه؟ آیا دراین سرزمین روانشناسی که اختراع ابن سینا هست به دست متخصصین نرسیده‌ است؟ جالب اینجاست که با تیمه  مراقبت در منزل حتما روانشناس هم هست؟

فکر میکنید ما چقدر معلوله تنبل یا تعطیل داریم؟ من خودم ۱۰سال اول بیماری حتی بخودم زحمت نفس عمیق کشیدن هم نمیدادم اما وقتی بیمارستان امام اعلام درمان بیماران نخاعی روکرد (ساله ۱۳۸۵)  روحیه و انرژی در من بیدار شد که بقول دکتر کاردمان که هرکجا هست خدا پدرمادرش رو بیامرزه که از جلسه ۳وم با کاردرمانی آشنام کرد، هرچند انبار دار بهزیستی بود و و از زمان جنگ تا امروز گذری چیزی یاد گرفته بود می گفت من دراین۳۰سال معالجاتم آدمی مثله تو با روحیه و پشتکار تو ندیده بودم، چون من چندماه بعد از کاردرمانیم به جرات عرض میکنم روزی ۱۲ساعت که ۸ساعتش کار سنگین بود فعالیت می کردم. تا ساله۹۳همین روند کار می کردم تا اینکه برای سوند مثانم مشکل پیش اومد. تو درمانگاهی که توسط کهریزک در منطقه ۱۵افسری معرفی شده بودم رو تخت تزریقات مورد عمل جراحی قرار گرفتم، توسط یکی ازاین دکترنماها که نتیجه‌ی این برخورد شد کل مثانه ی من توسط این آدم با نخه بخیه دوخته شد که از لای نخ های بخیه ادرار می کردم که بعداز یک هفته رفتم بیمارستان نیمه دولتی هاشمی نژاد توسط خانم الف عمل شدم، یک هفته بستری شدم، دوماه قبل و بعد عمل مادرم روزی۵ لیتر ادرار از جام جمع می کرد تا مثانه ام ردیف بشه!

این اتفاق باعث شد بخوره به پرم و تا ۶۰درصد کوتاه بیام ولی به لطف پروردگار از ماه مبارک رمضان ۱۳۹۴پام به بیمارستان نورافشار باز شده؟! با بهترین دکتر ۲۰سال بیماریم آشنا شدم، بنام دکترشاهرخی که هم بیمارش رو نا امید نمیکنه وهم به روحیه بیمارش احترام می گذاره. کلی عکس و ام آر آی و نوار عصب از من گرفتن، که همه اش مثبت هست ولی ضعیف، و تاسف بار اینکه به علت نداشتن بریس سینه و بد نشستن هر روزه روی مبل، دوجای کمرم هم نخاععش آسیب دیده… برام خیلی دعا کنید که بشدت محتاجشم.

یاعلی

ممنون از اعتماد شما به بنده. انشاالله به گوش کسی برسه… البته چند نکته اش بعدا یادم اومد، مثل ۱۴سال ندانستن اینکه سوند باید ماهی یکبار عوض بشه. برای من سالی شاید ۳ بار عوض میشد. بماند سوند ایرانی چه برسرم آورد…

و ۱۷سال ندانستن اینکه دشک مواج بدن معلول رو طبیعی نگه میدارد و۶سال تا ۷سال روی تشک خانه بودم و۱۰سال رو دشک طبی… ۳ساله که متوجه خوبی دشک مواج شدم که یک ۸صدهزار تومانی شو خریدم.

اینم کتابی که چاپ نشد و به جاش وبلاگ ساختم:

«سلام خدمت دوستان خودم

کم و بیش شاید شنیده بودید که قراره یه کتاب جوک با ۳هزار جوک درسال که قرار بود ۵۰۰ تا ۷۰۰ تایی به چاپ برسه که سری اولش تو انتشاراتی مشهد مجوز نگرفت که حدودا بالای ۶۵۰ تا جوک بود و این بهانه ای شد توسط دوست خوبم فردین که با وبلاگ آشنا بشم و برام وبلاگی بسازه تا داستانک های کوتاهم به دست خواننده هام برسه.

آدرس وبلاگم رو برای شما دوستان به اشتراک می گذارم که انشاالله با بازدید خود باعث خوشحالی بنده بشید.

متشکر آدرس وبلاگ misam.birblog.ir»

لینک

. . .

میثم جهدی در هشتم آبانماه ۹۵ در نتیجه ی عفونت پس از عمل اصلاحی لگن از دنیا رفت… او کمتر از دو سال بود که برای بهبود شرایط خود اقدام کرده بود اما رهاشدگی اولیه، به رهاشدگی ابدی او انجامید…

میثم برای تمام کسانی که او را می شناختند بسیار عزیز بود. با آن که خودش از ناآگاهی ها ضربه ها دیده بود، دغدغه ای جز آگاه سازی همنوعانش نداشت. او را تنها با دو واژه می توان توصیف نمود: “مهربان و شاد”

روحش شاد و یادش گرامی…

capture1

_________________________

  • ۱) توانبخشی، در صدمات مغزی و نخاعی، پیوند عمیقی با زمان دارد، بدین معنا که توانبخشی بایستی از همان روزهای ابتدایی ایجاد ضایعه و پس از تثبیت حال عمومی بیمار آغاز شود و تمرکز توانبخشی باید در دو سال اول پس از ضایعه باشد؛ هرچه ضایعه کهنه تر شود، توانبخشی نتیجه ی کمتری خواهد داشت. در واقع، هر میزان از توانایی های از دست رفته ی بیمار که بخواهد بازگشت کند، بسته به شدت و سطح ضایعه، در دو سال اول اتفاق می افتد و بعد از آن پیشرفت چشم گیری حاصل نخواهد شد، چه بسا که پیشرفت متوقف می شود.
  • ۲) شوک نخاعی: بلافاصله پس از ایجاد ضایعه در نخاع، کلیه ی عملکردهای نخاعی در زیر سطح ضایعه مختل می شود و به موجب آن بسته به آن که محل ضایعه در کدام مهره باشد، بیمار حس و حرکت خود را در اندام های زیر سطح ضایعه از دست می دهد. به این حالت شوک نخاعی گفته می شود و اگرچه در این حالت به نظر می رسد که بیمار در زیر محل ضایعه کاملا فلج شده است، اما باید بدانید که شوک نخاعی دوره ای گذرا است و ممکن است از چند روز تا چند هفته و بعضا تا چند ماه دوام داشته باشد. پس از گذر از دوره ی شوک نخاعی، شاهد این خواهید بود که به تدریج حس ها و حرکت هایی در اندام های درگیر بازگشت کنند.
  • ۳) کاندوم شیت، وسیله ایست جایگزینِ سونداژ داخلی برای تخلیه ی مثانه در مردان نخاعی.

پی نوشت: در حالی که مشغول نوشتن این مطلب بودم دوستی این خبر را برایم فرستاد. به نظر می رسد آرمانم هنوز قلم تیز نکرده! (معادل لب تر نکرده) یکجورهایی کلید خورده است…

معرفی یک وبلاگ: مطالعه ی وبلاگ تقریبا تازه تاسیس و بسیار پرمحتوای دوست خوب نخاعی، آقای احد رحیمی، را به همه خصوصا دوستان نخاعی توصیه می کنم.
آسیب طناب نخاعی: برسی و تبادل اطلاعات و تجربیات مرتبط با ضایعات نخاعی

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., مناسبت ها ... | ۱۲ پاسخ

وقتی…

وقتی چرخ تختت می شکنه و مجبور میشی از تخت دل بکنی و بیای پایین و یک نصف روز بری توی راهرو پشت در اتاق بشینی تا تعمیرش کنن… مثل دانش آموز شیطونی که از بس توی کلاس شلوغ کرده معلم از روی نیمکت بلندش می کنه و می فرستتش توی راهرو پشت در بایسته…

20161125_110450

وقتی حالا که مجبور شدی بیای پایین، شال و کلاه می کنی که یک سر بری توی کوچه و چند تا عکس پاییزی بگیری، اما هوای منفی ۵ درجه مانعت میشه و تو هم برای این که کم نیاری (بخوانید خیت نشوی! Wink ) هر چی گلدون توی خونه است جمع می کنی و میری میشینی وسطشون و میشی رونق بستان!

20161125_112758

وقتی فرصت نوشتن مطلب جدید نداری و از طرفی هم نمی خوای وبلاگت سوت و کور بمونه و چهار خط محاوره ای لوس می نویسی و آپ می کنی…

وقتی وقت تنگه و باید کلام کوتاه کنی و سلام نکرده بگی والسلام…

Smile

و شاید وقتی دیگر…

معرفی یک وبلاگ: مطالعه ی وبلاگ تقریبا تازه تاسیس و بسیار پرمحتوای دوست خوب نخاعی، آقای احد رحیمی، را به همه خصوصا دوستان نخاعی توصیه می کنم.
آسیب طناب نخاعی: برسی و تبادل اطلاعات و تجربیات مرتبط با ضایعات نخاعی

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۱۲ پاسخ

اطلاع رسانی!

لطفا در صورت تمایل مشارکت نمایید…

کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پیام کمپین:

دوست ارجمند،
سلام و عرض ادب و احترام.

به یاری و همفکری شما نیازمندیم.

به استحضار می رساند: لایحه حمایت از حقوق  معلولین از شورای نگهبان برگشته داده شده و در مجلس در نوبت رسیدگی است و تاخیر در آن و به تبع، عدم پیش بینی اعتبارات در بودجه سالیانه زندگی معلولین را با دشواری مواجه می سازد.

اینک برای پیگیری  و تسریع در تصویب آن، با روشی مناسب و منطقی کمپین سراسری پیش بینی شده است.

گروهی در تلگرام تشکیل شده و کانالی به آن تخصیص پیدا کرده است. برای گروه قوانین نوشته شده و برای کمپین فرایند کار تهیه شده است. مقرر است طبق آن پیش برویم.

این کار مختص هیچ فرد یا گروه خاصی نیست.

تمنا می کنیم در این کمپین مشارکت و همراهی نمایید.

لینک گروه

https://telegram.me/joinchat/BwA4PkCjr7roRPBKij-3Qw

لینک کانال

https://telegram.me/joinchat/BwA4PkDBmOs_S7g2o8G-hQ

اینستاگرام

https://www.instagram.com/disabilitysupportcampaign/

ورود برای عموم جهت حمایت از معلولین آزاد است.

لطفا برای حمایت از کمپین:

۱- به جمع امضا کنندگان بپیوندید.

امضاء طومار کمپین سراسری پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

تمامی اعضاء کمپین و همه کسانی که علاقمند به همراهی این کمپین هستند

با مراجعه به آدرس زیر و فشردن دکمه SIGN PETITION و نوشتن نام و نام خانوادگی خود به صورت کامل و درج آدرس ایمیل، دکمه امضاء (signature) را فشار  داده و طومار کمپین را امضاء نمایند.

آدرس طومار

۲- در سامانه ی پیامکی کمپین با فرستادن یک پیام مشارکت داشته باشید.

۵۰۰۰۲۳۳۳۱۴۶۷۴۸

۳- تصویر نامه ی کمپین به مسئولان را پرینت گرفته در میان مردم پخش نمایید و ترجیحاً به دست نمایندگان شهرهای خود در مجلس یا مسئولین ادارات مختلف، اعم از بهزیستی، شهرداری و … برسانید.
(با کلیک روی تصویر زیر، آن را در اندازه ی بزرگ مشاهده می کنید.)

photo_2016-11-19_12-32-22۴- کمپین را به دیگران معرفی نمایید.

با سپاس فراوان

به امید احقاق حقوق تضییع شده ی جامعه ی معلولان کشور و آینده ای روشن تر…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳ پاسخ