مادری را تو معنا کن…

تقدیم به همه ی مادران اکنون و آینده… تقدیم به هر آنکس که حس مادری دارد… و تقدیم به آنانی که پناه کودکان اند…

(برای مشاهده ی تصویر در ابعاد واقعی، بر روی آن کلیک کنید.)

روز مادر 1394

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۱۸ پاسخ

نخستین پست سال ۹۴…

می شود یک نفر بیاید برایم این موضوع را جا بیاندازد که من ۳۱ ساله شده ام، نه ۳۲ ساله! یک هفته است که مدام فکر می کنم دارم ۳۲ ساله می شوم؛ ای بابا…

البته واقعیت آن است که من نه ۳۱ ساله شده ام و نه ۳۲ ساله، بلکه در واقع ۲، ۳ ساله گشته ام؛ بله! Big Smile

 030420151262

البته تصور ۳۲ ساله شدن، بنده را به صرافت انداخت که سیزده به در امسال، خودم شخصا به دل طبیعت بروم و با گره زدن هرچه سبزه و درخت و گل و بته در مسیر تکراری منزل مان تا چهارراه بود، زمینه های گشایش بختم را فراهم سازم!

 yourimage

اتفاقا به سر چهارراه که رسیدم چشمم افتاد به چندین و چند مغازه ی فروش کارت مجالس که در کنار هم ردیف شده بودند؛ و بنده نیز این را به فال نیک گرفته و قصد کردم بروم پیشاپیش کارت عروسی سفارش بدهم Wink ، اما دو مشکل کوچک وجود داشت! اول اینکه همه ی آن مغازه ها بسته بودند و دومین مشکل آن بود که هنوز نام طرف را نمی دانستم! از این رو تصمیم گرفتم که موقتا عروس گل ها بشوم…

 yourimage2

و از طرفی، از آن جایی که عمر گل دو روز است، تصمیم داشتم باقی سال را در همان سر چهارراه به انتظار بنشینم تا به محضی که طرف پیدایش شد بی معطلی برویم کارتمان را سفارش بدهیم، اما یکدفعه یادم آمد که من هنوز قصد ادامه ی تحصیل دارم؛ از این رو به ناچار، مسیر خانه ی پدری را پیش گرفتم تا سریع تر بروم سر درس و مشقم!، بلکه زودتر درسم را تمام کنم تا وقتی طرف آمد دیگر بهانه ای در کار نباشد…

. . .

می گویند آن چه سبب شده است که وبلاگ نویسان کمتر به وبلاگ های خود توجهی نشان بدهند و پست هایشان کوتاه و گاه به گاه شود و بعضا تصمیم به ترک دنیای وبلاگ نویسی بگیرند، پیدایش پدیده هایی همچون وایبر و اینستاگرام بوده است که سرعت و سهولت در برقراری ارتباط را برای کاربران فراهم می آورد. البته کار به عواقب گرایش به این نوع از سرعت و سهولت نداریم که اگر بخواهم فهرست وار بیانشان کنم، به قرار زیر می باشند:

فقر محتوی، رواج سطحی نگری، پایین آمدن آستانه ی صبر افراد، زوال تدریجی ادبیات، و …

و نیز قصد آن را ندارم که بر روی این موضوع متمرکز شوم و معایب و محاسنش را بر شمارم، بلکه تنها هدفم از گفتن این حرف ها این است که این مسئله را در خودم ریشه یابی کنم که منی که هیچ بستگی و مشغولیتی به این گونه پدیده ها ندارم، چرا وبلاگم رونق و محتوی سابق را ندارد و فاصله ی به روز کردن هایم بیشتر شده و مطالبم در حال کوتاه شدن و شخصی تر شدن هستند!

دلیل این امر نمی تواند مشغله ی روزمره یا مشغولیت های ذهنی باشد، چرا که سابقا در همین شرایط، وبلاگ نویس فعال تری بودم. احساس می کنم که رکودی در اندیشه ها و ایده هایم به وجود آمده است و شاید پس از بیان کلیت تجربیاتم و …

پارازیت: هم اکنون در وسط نوشتن این مطلب، سری به وبلاگم زدم تا ببینم در سال گذشته تا چه حد کم کار بوده ام، اما وقتی تعداد، حجم، و محتوی موضوعی مطالبم در سال ۹۳ را بررسی کردم دریافتم با اینکه میزان شخصی نگاری هایم بیشتر بوده است، اما از لحاظ تعداد و حجم مطالب چندان هم تفاوتی با سال های گذشته نداشته ام. یعنی، بطور متوسط ماهی دو مطلب و با طول متوسط ۷۰ سانت! نوشته ام. از این رو به این نتیجه می رسیم که فقط تا حدی، از لحاظ محتوی افت داشته ام که دلیل آن هم بر دو چیز استوار است:

  • یک: همانطور که قبلا گفتم، بیان کلیت تجربیاتم.
  • دو: یکنواختی زندگی و نداشتن حرف جدیدی برای بازگو کردن.

(البته کمی هم بی حوصلگی در این میان دخیل است، که آن را بگذارید به حساب بالا رفتن سن!)

حال با توجه به مطالب فوق، برای بنده دو انتخاب وجود دارد؛ یا اینکه کمیت را فدای کیفیت کنم، و یا بلعکس؛ یعنی یک راه این است که دیر به دیر آپ کنم، اما مطلبی درخور و مفید فایده بنگارم، و یا آنکه در فواصل زمانی نوشتن مطالبی درخور، با روزانه نویسی یا درج مطالب کوتاه، وبلاگ را فعال نگاه دارم… اما چه کنم که هیچکدام از این گزینه ها خوشایند من نیست و مرا راضی نمی کند. با این حال، وقتی این دو گزینه را در دو کفه ی ترازوی تدبیرم قرار می دهم، به نظر می رسد که گزینه ی دوم بر اولی می چربد، زیرا در کوتاه نویسی و شخصی نگاری می توان کیفیت و تا حدی محتوی را حفظ کرد، اما وقتی فاصله ی به روز کردن ها زیاد می شود، حس برهوت غریبی فضای وبلاگ را فرا می گیرد و از طرفی سِیرِ مطالب و روند موضوعی وبلاگ حالتی خشک و تک بعدی می یابد. از این رو، برای ایجاد تعادل میان کمیت و کیفیت، و نیز برای اینکه بیشتر با شما دوستانم در ارتباط باشم، تا مدتی در کنار نگارش مطالب بلند و محتوایی، پست های کوتاه و خودمانی نیز خواهم نگاشت. تنها امیدوارم که این عدم حوصله، که نه ناشی از بالارفتن سن، بلکه به دلیل افزایش حجم مشکلات و نگرانی هاست، ذوق و رغبتم را به نوشتن و فعال بودن پایمال نکند… در این صورت، زین پس بیشتر خواهم بود Smile

پی نوشت: اگرچه این پست را امروز نوشته ام، اما تاریخ تولدم دیروز، یعنی چهاردهم فروردین، یا به قولی “چهارده به در!” می باشد…

پی نوشت: از همه ی دوستانم که از طریق اس ام اس، ایمیل، و کامنت، سال جدید و تولدم را تبریک گفتند سپاسگزاری می کنم.

پی نوشت: دوستان خوبم، اگرچه من از چهره ی خود در این پست رونمایی کرده ام، اما اگر اجازه بدهید در باقی عکس هایی که می گذارم، بخشی از صورتم را همچنان شطرنجی کنم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۵۱ پاسخ

سال نو مبارک :) + عیدی ;)

Capture

عیدی من به شما دوستان عزیزم،

تقویم ۱۳۹۴ آیدا…

چهچهه ی بلبل مست از بهار!

 

پی نوشت: ایده و طراحی این عیدی نه از خود بنده، بلکه عیدی دوست عزیزی است به من! با سپاس فراوان از ایشان  Rose

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۲۸ پاسخ

پری رو، تاب مستوری ندارد!

تا پرده براندازی، تنها یک کلیک باقیست!

Wink

کلیک بفرمایید.

پی نوشت: حرف های خودم در این مصاحبه، پاسخی بود به خودم در پست قبل!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۴۲ پاسخ

خداحافظ سال دارو ها + گزارش تصویری سالی که گذشت + شاهنامه آخرش خوش است!

این پست ته ندارد؛ خطر سقوط!

همین الان که داشتم عنوان مطلب را می نوشتم، با خودم اندیشیدم که این واژه ی “خداحافظ” که ما به منظور وداع با یکدیگر به کار می بریم، همیشه هم کاربرد صحیحی ندارد. بطور مثال در همین جا،

“خداحافظ سال دارو ها”

که اگر خداوند بخواهد حافظ این سال باشد، بنده باید زیر پرتوی حمایت پروردگار، سال های آتی را نیز همچنان دارو بخورم. پس بهتر است گاهی باز گردیم به ریشه های اصیل ایرانی خود و حداقل در این مورد خاص بگوییم: “بدرود سال دارو ها!”

در تمام طول این سال، عفونتی گریبانگیر من بود که تخم و ترکه اش! را خودم از بیمارستان به غنیمت آورده بودم. یک سری باکتری ترکه و خوش اندام! که از لاغری وقتی وزنشان می کردی، ترازو گرم منفی نشان می داد؛ و گرم منفی هم مارک عفونت های اصل بیمارستان است؛ البته نه لزوما! این باکتری های خوش تراش، انگار که بدن ده سال باکتری ندیده ی مرا بدجور شیفته ی خود کرده بودند، و بدن بی ظرفیت من نیز بدون توجه به بودجه ی تحمل اینجانب، اسپانسر این زیبا قامتان شده و فرت و فرت گلبول سفید خرج می کرد تا در چندین اندام عمده ی من، برای خودنمایی به روی سن بروند و در مقابل آنتی بیوتیک های سیبیل کلفتی که گوش تا گوش به تماشا نشسته بودند و از فحشایی که به راه افتاده بود با غضب ریش های خود را یکی یکی می کندند، انواع لباس ها را به تن کرده و آخرین مُد های عفونت را به نمایش بگذارند.

یعنی این باکتری ها انگار از هیچ آنتی بیوتیکی حساب نمی بردند، بطوری که بعد از هر دوره دارو، وقتی آزمایش می گرفتیم می دیدیم که حتی در عدد کلونی شان نیز تغییر قابل توجهی ایجاد نشده است، تا جایی که حتی گاهی با خود گمان می کردیم که شاید آزمایشگاه مربوطه هر بار آزمایش قبلی را پرینت می گیرد و تحویلمان می دهد! خلاصه شانس آوردیم که یک آنتی بیوتیک از نوع داعشی!، با نام مستعار “سفپیم بغدادی!” در صحنه پیدا شد و همه ی آن ها را برایمان سر برید.

اما غیر از این عفونت، از ابتدای سال مشکلات پی در پی ای برایم پیش می آمدند که مرا نیازمند دارو می کردند. آغازگر این مشکلات بروز حملات حاد اتونومیک دیس رفلکسی در ایام عید بود و به دنبال آن حالت ها و اسپاسم های غیرعادی ای که در پای چپم ایجاد شد. البته من ماه ها با این مشکل مدارا کردم و تا بعد از اتمام امتحانات ترم آخر برای درمان آن اقدامی نکردم؛ اما وقتی به صرافت درمان افتادم، برای مدتی دسر ناهار و شام هر روزم، این گونه بود:

 14072014743

همچنین بیشتر سال را درگیر دندان دردی بودم که از اواسط خردادماه آغاز شد و در تمام طول امتحانات ترم آخر ادامه یافت؛ سپس برای مدتی به محاق رفت و دوباره از آذرماه سر ناسازگاری گذاشت. هرچند که من در برابر این درد نیز سماجت می کردم و طبق این اعتقادم که “تا آدم از درد آخَش در نیاید، آن هم آخــــــِ ممتدش، نباید مسکن بخورد!”، تا کاردِ عصب به استخوان فکم نمی رسید دارو نمی خوردم، و در عین حال سعی می کردم با آن شرایط بسازم و درمان را تا بهار به تعویق بیاندازم، اما در نهایت هم ناچار شدم یک ماه آخر را روزی دو سه نوبت مسکن بخورم و هم آنکه در نامناسب ترین آب و هوای ممکن راهی دندانپزشکی شوم.

اگر از چند ماهی که در ابتدای آغاز بیماری، در آی سی یو بستری بودم فاکتور بگیریم، امسال به اندازه ی کل ده سال گذشته، دارو مصرف کردم!

با این حال هر طور بود، همه ی این مسائل را به لطف خدا پشت سر گذاشتم و فقط مانده بود معضل عفونت که آن هم به آخرین درمان دارویی لبیک گفت و همانطور که مستحضر هستید، بنده اکنون پاکه پاکم! و تنها برای آن که ارگانیسم بدنم دوباره هوای باکتری به سرش نزند، پزشک مربوطه آنتی بیوتیکی تجویز نموده اند که ژای شما دوشتان عژیژم خالی، روژی دو نخود مینداژیم بالا! Wink

. . .

امسال سال بسیار متغیری برای من بود، سالی آمیخته با خوشی ها و ناخوشی ها، امید ها و نگرانی ها، کامیابی ها و ناکامی ها… امسال برای چهارمین بار در طول این ده یازده سال، به نهایت استیصال رسیدم، به طوری که خط پایان آرمانی خود را از یاد بردم و به پایان خط خود اندیشیدم…

همچنین احوالات من نیز بسیار متغیر بودند. گاهی شاد بودم و گاه غمگین، گاهی امیدوار و گاه مأیوس، گاهی سر ذوق و گاه بی رغبت. هرچند که این خصلت طبیعی انسان است که در هر شرایطی خلق و خوی متفاوتی را از خود بروز بدهد، اما موضوع این است که این احساسات متضاد در طول یک روز آنقدر در من سوئیچ می کردند که همچون انسانی روان پریش لحظه ای سرزنده بودم و لحظه ای بعد، دمق می شدم و در خود فرو می رفتم. این تغییر خلق مسلسل و این بی ثباتی مود، ناشی از تلاش مذبوحانه ای بود که برای مبارزه با احساسات منفی انجام می دادم و سعی می کردم در برابر واقعیات هولناک زندگی، خودم را همچنان شاد و محکم جلوه دهم، اما واقعیت آن بود که من آنقدر از درون پاشیده بودم که حتی مسائل شادی آور نیز واقعا مرا خوشحال نمی کردند. مثلا زمانی که خبر آمد در ترم بهمن برای کارشناسی ارشد مترجمی زبان پذیرفته شده ام…

یاد بگیرین، اینطوری خبر خوش میدن!… و… بله دیگه Wink باز زیرآبی زدم Smile

وقتی این خبر را شنیدم آنقدر برخوردم خنثی بود که پدرم گفتند: “آیدا، اگر الان یکی ازت بپرسه احساست چیه، به نظرم در جوابش، یکی از اون هیچّی های تاریخی میگی!”

با این حال، از آن جایی که من آدم سرسختی هستم، در تمام سال در تلاش بودم که خودم را بازسازی کنم، که همچنان لبخند بزنم و ظاهر پر نشاطم را حفظ کنم؛ اما انگار هر چه بیشتر به خودم فشار می آوردم، با همان فشار، بیشتر هم به درون فرو می رفتم.

و این حالت تنها محدود به من نبود؛ بلکه می دیدم کل خانواده ام را درگیر کرده است. از این رو سعی کردم در خودم و افراد خانواده ام دقیق شوم تا بفهمم چرا همگی ما تا به این حد بی شوق و دلمرده گشته ایم. در نهایت دریافتم علاوه بر مشکلاتی که با گذر زمان رشد یافته اند و بزرگتر و عظیم تر گشته اند، سال ها اسارت در خانه و پرهیز از معاشرت که ناشی از شرایط مربوط به بیماری من بوده است، سبب شده که به مرور زمان روحمان خسته و آزرده گردد.

هرچند که امسال خیلی سعی کردم بیشتر معاشرت داشته باشم و اوقاتی را در خارج از منزل سپری کنم؛ و از شما چه پنهان که چندین دستاورد هم داشتم و چندین اولین در زندگی ام رقم خورد که اغلب شان را با شما در میان نگذاشتم!

پیش از شروع سال اولین چهارشنبه سوری را بعد از ده سال تجربه کردم…

 18032014414 - Copyyourimage6

yourimage7

سپس با خراب شدن دستگاه بالابرم، تمام روزهای زیبای بهاری را از دست دادم؛ اما من که مصمم بودم هر طور شده در زندگی ام تغییری ایجاد کنم، با پایان امتحانات و شروع تابستان، در اولین فرصت ممکن دورترین مسافتی را که تا بحال در خارج از منزل با ویلچر رفته بودم، پیمودم.

به یادگار آن شب نیز چند لیسَک! یا همان آبنبات چوبی خریدم و عکسش را برای شما گرفتم، تا شما را نیز در این تجربه ی ناب شریک کنم؛ اما…
(لیسَک ها توی دستمه!)

 15092014860

در تلاش بعدی، یک روز زیبا و آفتابی گشتی در کوچه پس کوچه های اطراف خانه زدم…

 yourimage

حتی پل هوایی عابر پیاده هم برایم تازگی داشت!

yourimage1

در اواخر تابستان نیز برای نخستین بار پس از ده سال، در داخل یک کافی شاپ نشستم و بستنی خوردم! (آبمیوه مال پدرمه؛ برای عکس گرفتن کِش رفتم!)

yourimage3yourimage4

شرکت در جشن فارغ التحصیلی ام را نیز که قبلا با شما در میان گذاشته ام.

 yourimage5

اما لذت هر تجربه ی جدید با واقعیت سختی هایی که تحقق آن به همراه داشت، به زودی خنثی می شد و وقتی می دانستم که تکرار این تجربه بخاطر دشواری هایی که دارد، دیگر امکانش بسیار محدود است، بیشتر احساس خفقان می کردم. من همچون ماهی تنگی بودم که سال ها از دریای آزاد دور مانده و به تنگنای حصار بلورین خود خو گرفته بود، اما همین که تنی به آب ساحل لذات زدم و طعم نمکین خاطرات را چشیدم، دیگر آب راکد روزمرگی هایم به دهنم بی مزه می آمد و عطشم را فرو نمی نشاند.

از این رو، همه ی تلاش هایی که از ابتدای سال برای ایجاد تغییر در زندگی بسته ی خود انجام دادم، به جای آن که به جلای روحم بینجامد و رخنه ای برای پرواز آن بگشاید، روحیه ام را مکدر تر ساخت، اما با این وجود، من ایمان دارم که توفیق تنها از راه مبارزه به دست می آید و اگر به دنبال تحقق آرمان خود هستم، بایستی سختی ها و ناکامی های ناگزیر این راه را نیز تاب بیاورم.

در نتیجه، با وجودی که گرد دلمردگی بر جای جای محیط زندگی مان نشسته است و عنکبوت زمانه، تاری از مشکلات را به دورمان تنیده است، از مادر خواستم که مرا یاری کند و با خانه تکانی، زمینه های ظهور بهار را در دل های سرما زده مان مهیا کنیم و همچنان امیدوار باشیم که دانه های صبری که سال هاست در چشمان نمناک خود خیسانده ایم، جوانه بزنند و رونق هفت سین سعادتمان باشند…

در همین خانه تکانی ها بود که درب خاک گرفته ی کارتن های قدیمی باز شدند و خاطرات، همچون تلنگر هایی به سوی قلب و ذهنم جهیدند… راکت های بدمینتون و کفش های ورزشی، که خاطره ی روز های سلامت را زنده می کردند و آمبوبگ و لوله ی تراکی استفاده شده، یاداور خاطرات سال های اول بیماری ام بودند. جعبه ای پر از عکس های قدیمی، که در هنگام نگاه کردن به آن ها قابلیت آن را داشتم که همچون فیلم های هالیوودی، یک بطر آب جو بگذارم کنارم و یک سیگار هم گوشه ی لبم، و با صدایی که از شدت مستی تلو تلو می خورد! خاطراتم را زیر لب زمزمه کنم.

اما از آن میان، آن چه بیش از هر چیز مرا مبهوت، مغموم، و منقلب ساخت و به اندیشه فرو برد، کارت های دست سازی بودند که در سال دوم بیماری، خودم با یگانه دست چپم ساخته بودم! کارت هایی که نشان می دادند من در آن زمان، در اوج ناتوانی چقدر توانا بودم، و در نهایت آشفتگی و بی ثباتی روحی، چقدر نشاط و سرزندگی داشتم. من این کارت ها را به مناسبت روز مادر یا پدر، و تولد اعضای خانواده درست می کردم. آن موقع توانایی دست چپم بقدری کم بود که حتی قادر به تایپ کردن هم نبودم، اما انگیزه هایم توانا بودند و شور و نشاطی جوشنده داشتم.

برای درست کردن این کارت ها، به کمک اعضای خانواده، ماژیک هایی را با چسب نواری به دور دست چپم می بستم و با تلاش و آزمون و خطای بسیار طرحی را که در ذهن داشتم بر روی کاغذ های رنگی رسم می کردم و متنی را که از قلبم و احساسات پاک و ساده و کودکانه ام نشأت می گرفتند را واژه به واژه بر روی کاغذ می آوردم. آن اَشکال گنده و نابهنجار، و کلمات کج و معوج و درشت، وقتی بریده می شدند و بر روی مقوا می چسبیدند، چه هارمونی زیبای و خارق العاده ای را خلق می کردند!

 1802201599218022015987

18022015993

18022015998

180220151004180220151006

با این حال، رفته رفته که مشکلات شخصیت مرا محکم تر می ساخت، انگار قلبم نیز سخت تر می شد؛ و به تدریج، همان قدر که حساسیتم نسبت به مسائل رنج آور کمتر می شدند، احساسات و علائق و دلبستگی هایم نیز رنگ می باختند؛ بطوری که اگر قبل ها برای هر مناسبتی از یک ماه پیش برنامه ریزی می کردم، اکنون گویی که حتی از اندیشیدن به آن نیز گریزان هستم.

اما با همه ی این احوالات،
اگرچه قلب تپنده ی ذوق و شور و نشاط من از حرکت ایستاده است، آنچه اهمیت دارد این است که سرپنجه های ایمانم هنوز قدرت دارند و دست از احیای آن نکشیده اند؛ از این رو، گاهی خون امید در رگ های احساسم که در زیر انبوه نگرانی ها به خفگی افتاده است جریان می یابد و آن را دوباره زنده می کند؛ آنگاه برای لحظه ای چشم می گشایم و درمی یابم که زندگی چقدر زیباست…

. . .

بگذار برف ببارد،

بیهوده مانع از دفن سبزینه ها مشو

تقویم محرز است،

بهار می آید…

بگذار زمانه به چهار میخ کشد تو را!

بیهوده مانع از مرگ خنده ها مشو

معنا مسلم است،

آیدا،
یعنی
خوشحال!*

29072010146-thumb
____________________
*یکی از معانی اسم آیدا، می شود “خوشحال”

پی نوشت: اطرافیانم در منزل اغلب شاهد آشفتگی احوالات و چهره ی عبوس و در هم رفته ی من هستند؛ خیلی تلاش می کنم که ظاهر خودم را حفظ کنم و البته نهایتا آن کسی که شادی را به محیط خانه بازمی گرداند خود من هستم، اما وقتی با پریشان حالی خود، آن ها را نیز پریشان تر می سازم، رنجی مضاعف می برم… برایم دعا کنید که کنترل خلق و خوی خود را باز بیابم…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۴۷ پاسخ

یکی به نعل، یکی به میخ!

دوشتان عژیژم،

بعد اژ قریب به نه ماه آژگـــــــــــــــــــــار، اینژانِب اکنون…

.

.

.

پاکِ پاکــــــــــــــــــــم! Smile

یعنی دریغ از یک عدد باکتری! بگمانم که من اکنون متهم به نسل کشی با سلاح های شیمیایی می باشم…

ممنون از دعاهای شما دوستان خوبم، که به وضوح در بهبود این معضل نقش داشت…

بی نهایت سپاسگزارم…

اینم تاریخ Wink: ۹ اسفند۹۳

…………………………….
دوستان عزیزم،

تزریق تمام شد! Big Smile   آزمایش هم دادم؛ تا ببینیم نتیجه چه می شود…

دوم اسفند ۹۳

…………….

سلام دوستان خوبم،

من از فردا به مدت ۱۰ روز تزریق وریدی خواهم داشت، و از آن جایی که آنژیوکت معمولا به دست چپم وصل می شود، در این مدت قادر به تایپ کردن نخواهم بود؛ در نتیجه، ده روزی مفقود الاثر خواهم شد! Wink

از شما دوستان خوبم تقاضا دارم دعا بفرمایید که پس از هشت ماه مصرف داروهای مختلف، این داروی اخیر پاسخ دهد، در غیر این صورت کار به جاهای باریک خواهد کشید؛ به باریکی تیغ جراحی!

راستی… امروز مشهد کاملا تابستان بود!

فعلا… Smile

۲۳ بهمن ۹۳

نیمه خواب و نیمه بیدار در تختم دراز کشیده ام. صدای دکتر را از راهرو می شنوم که دارد با تلفن صحبت می کند. می دانم که مادر و پدر هم نزدیک به ایستگاه پرستاری در کنار دکتر ایستاده اند و با اضطراب به صحبت های او و همکارش که از آن سوی آب ها پشت خط است، گوش فرا می دهند.

  • ســـــــــلام دکتر. احوال شما. قربانت، منم بد نیستم. مثل همیشه، درگیر بیمارستان و … جان؟ نه، تو که می دونی اینجا اوضاع چطوریه. بله، درسته، هاهاها… دکتر جان، غرض از مزاحمت، این آیدای ما به تی تیوب نیاز داره. جانم؟ نه، فوری که نه. الان یکی براش گذاشتیم، ولی بهتره همیشه یکی هم آماده داشته باشه… جان؟ نه، فقط همون جنس بهش می خوره. مادر و پدرش خودشون هزینه اش رو کامل میدن…

دکتر نگاهی پرسشگرانه به پدر و مادر می اندازد تا مطمئن شود مشکلی با هزینه اش ندارند. پدر و مادر به او اطمینان می دهند.

  • اوکی ــه دکتر، آره با پست فوری بفرست. جانم؟ آره، قربانت، مزاحمت نباشم… قربانت… روزت بخیر. خداحافظ… خداحافظ…

هنوز پلک های سنگینم را باز نکرده ام. صدای چند جفت پا را می شنوم که به سوی اتاق من در حال حرکت اند. چشمانم را قدری می گشایم. اول پرستار وارد می شود و پشت سرش مادر به درون می آید. پرستار نزدیک می آید، پیشانی ام را نوازش می کند و می پرسد:

  • آیدا جون، تو چرا این موقع روز خوابی؟ حالت خوبه؟
  • بله خوبم، فقط دیشب خوب نخوابیدم.

دم در اتاق، دکتر و پدر بر سر آنکه اول کدامشان به درون بیایند، با هم تعارف تکه پاره می کنند. بعد از کلی من بمیرم و تو بمیری، در آخر در حالی که هر کدام دست بر شانه ی دیگری دارد، با هم وارد اتاق می شوند.

  • بـــــــــــه، سلام آیدا خانوم. امروز چطوری؟

دکتر بر روی صندلی نزدیک تختم می نشیند.

  • اینم از لوله ت؛ دیگه نگران چی هستی؟

سکوت می کنم… هنوز خواب آلوده ام… مادر به جای من پاسخ می دهد.

  • ممنون آقای دکتر، خیالمون رو راحت کردین.

دکتر لبخند می زند.

  • خُب آیدا خانم، نگفتی چه خبرا؟

اول کمی مکث می کنم؛ خوابم می آید و زورم می آید حرف بزنم! ولی بعد انگار سر درددلم باز می شود:

  • من نگرانم. من همش نگرانم. مدام با خودم میگم اگر وضع نایم بدتر بشه؛ اگر نتونین برام لوله بذارین…

دکتر دارد با حوصله و دقت به حرف هایم گوش می کند و سر تکان می دهد.

ادامه می دهم: اگر تو مشهد نیاز فوری به تعویض لوله پیدا کنم… هیچکس نمی تونه این کار رو انجام بده… من خیلی نگرانم…

.
.
.

کمی خوابم سبک شده است و اکنون نیمه بیدارم. هنوز در همان اتاق هستم. دکتر رو به رویم نشسته است و مادر و پدر نیز بر روی صندلی های آنطرف اتاق لمیده اند. پرستار دارد می گوید: “آیدا جان، هر سوالی از آقای دکتر داری بپرس.”

با اینکه هنوز در آن محیط هستم، اما می دانم که همه اش یک رویاست. با این حال سعی می کنم سوال دیگری از دکتر بپرسم؛ چراکه ناخودآگاهم می گوید: “دیگه از این فرصت ها گیرت نمیاد!”

می خواهم سوالی بپرسم که ناگهان خودآگاهم پوزخندی می زند و با تمسخر می گوید: “خودتو گول می زنی؟! این فقط یک خوابه. توی واقعیت هیچ دکتری نمیاد تنگِ دل مریضش بشینه و بهش فرصت بده تا همه ی نگرانی هاش رو با اون در میون بذاره… یا که خودش شخصا تی تیوب مریضش رو سفارش بده… راستی الان صبحه یا عصر؟!… ببین، با اینکه می دونی اینا همش خوابه و با این حال باز هم داری توی ذهنت دنبال سوال می گردی تا از این دکتره بپرسی، واقعا مسخره است…”

.
.
.
حالا همه دور تخت من جمع شده اند. دکتر دارد برگه های ترخیصم را امضا می کند؛ از پدر می پرسد:

  • راستی پرونده ی شکایتتون چی شد؟
  • هیچی دکتر، ایرادای بیخودی می گیرن. میگن نایش تو بیمارستان و بخاطر کوتاهی پرسنل تخریب نشده.
  • یعنی چی؟ پس چطور تخریب شده؟! اگر بخواین من چند خط در تایید ادعای شما می نویسم و مهر و امضا می کنم.
  • بله دکتر، خیلی هم عالی میشه…

.
.
.
انگار دوباره خوابم برده بود. از رویای ساده لوحانه ی خودم حرصم می گیرد و با اینکه هنوز پلک هایم سنگین هستند، دیگر به خودم اجازه نمی دهم تا به خواب بروم، زیرا حس می کنم که ناخودآگاهم دارد فریبم می دهد و این اصلا خوشایندم نیست.

هوا تاریک روشن است؛ چیزی تا سپیده باقی نمانده؛ پس بیدار می مانم تا دوباره بازیچه ی ناخوداگاهم نشوم. اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و با مرور چندین باره ی آن خواب، طعم شیرینش را مزه مزه نکنم.

هوا که روشن تر می شود، انگار ذهن من نیز روشنای بیشتری می یابد و حقیقت، در برابر نگاهم وضوح می گیرد. تلخی حقیقت با شیرینی آن رویا در هم می آمیزد و طعم منزجر کننده ای در ته حلقم می نشیند که دلم را به هم می زند. پس سعی می کنم به چیز دیگری فکر کنم؛ به یک چیز بی طعم و خنثی…

ناگهان به یاد حرف پدر می افتم…

  • صدای همه ی مریضا در اومده بود. دکتر ۴ تا آزمایش آخرت رو به دقت و وسواس بررسی کرد تا بتونه بهترین دارو رو انتخاب کنه. فقط نیم ساعت سرش توی آزمایش ها بود. دیگه همه ی مریضا شاکی شده بودن…

آنگاه با خود اندیشیدم که درست است که در مطب ها و مراکز درمانی، رویه ی نادرستی در مورد معاینه ی بیماران توسط پزشک ها حکمفرماست، بطوریکه اکثریت پزشک ها برای شنیدن شرح بیماری از زبان بیمار وقت کافی نمی گذارند و صرفا به مشاهدات بالینی خود بسنده کرده و اغلب فرمول وار نسخه ای می نویسند؛ حال آنکه سرنخ های اصلی برای تشخیص صحیح بیماری در حرف های بیمار نهفته است. حتی عده ای از پزشکان هستند که در بی ملاحظگی پا را بسیار فراتر گذاشته و بیماران را اگر نخواهم بگویم گله ای!، فله ای ویزیت می کنند؛ یعنی چند بیمار را بطور همزمان به اتاق معاینه می برند و نه تنها شأن انسانی بیماران را نادیده می گیرند، بلکه این اصل را هم که پزشک باید محرم و حافظ اسرار بیمار باشد نقض می کنند، چرا که بیمار ناچار می شود مشکل خود را در ملاء عام با پزشک در میان بگذارد و چه بسا از شرم خود از گفتن بعضی مسائل کلیدی صرف نظر کند. و همین می شود که بیماری ها درمان نشده و کهنه تر و پیچیده تر می شوند، و بیماران اغلب ناچار می شوند برای هر مشکل ساده بار ها به یک پزشک مراجعه کنند و یا نظر چندین پزشک را بگیرند.

اما با همه ی این ها، اشکال کار صرفا متوجه کادر درمانی نیست، بلکه گاهی این خود بیماران هستند که به این رویه ی نادرست دامن می زنند! زیرا همین بیمارانی که اغلب در مورد عدم توجه پزشکان و اختصاص ندادن وقت کافی برای معاینه، از آن ها گلایه مند هستند، وقتی پزشکی به حد لازم برای بیمارش وقت می گذارد، صدای اعتراضشان بلند می شود و بعضا زبان به قضاوت های نابجا می گشایند؛ بطور مثال دانش و تبحر پزشک مربوطه را “لابد هیچی حالیش نیست که اینقدر طولش میده. دکتر باسواد باید رو هوا تشخیص بده!”؛ و یا صلاحیت اخلاقی وی را “لابد مریضه چشمشو گرفته! معلوم نیست اون تو چه خبره!”، زیر سوال می برند.

بیماران با این اعتراض خود در واقع می گویند که شرح بیماری از زبان بیمار ارزش شنیدن ندارد و دکتر بایستی بر اساس شواهد بالینی تشخیص درست را بدهد. پس دیگر جای هیچ شکایتی باقی نمی ماند، زیرا خودشان خواستار سلب حق خود هستند و از سویی نباید از پزشکی که به جای شنیدن حرف بیمار، به اظهارات صریح و فرمول وار برگه ی آزمایش یا عکس رادیولوژی گوش فرا می دهد، انتظار تشخیص درست را داشته باشند.

در همین افکار غوطه ور بودم و مسلسل وار مسائل دیگری از این دست به یادم می آمدند؛ مسائلی که برایم روشن می کردند که بیماران نیز در شکل گیری، و یا دستکم در تقویت بسیاری از اشکالات و رویه ی های نادرست بخش درمان سهیم می باشند. در نتیجه، تصمیم گرفتم که دسته بندی جدیدی را با عنوان “یکی به نعل، یکی به میخ” به وبلاگ اضافه کنم، تا این بار مسائل و مشکلات بخش درمان را دو سویه بررسی نمایم.

این پست نیز حکم مقدمه ای را برای دسته بندی جدید دارد، و در قسمت بعدی، همین مسئله ی اخیر را دوباره بازگو کرده و آن را کاملا باز و موشکافی خواهم کرد.

اگر شما نیز تجارب مشابهی در این مورد دارید، خوشحال می شوم که آن را با من در میان بگذارید تا در قسمت های آتی، آن ها را بررسی کنیم…

پی نوشت: حالا گمان نکنید که من آنقدر نگران وضعیت نایم هستم که در خواب هم کابوس آن را می بینم؛ نه، این خواب کاملا اتفاقی بود و پزشک مذکور نیز فرد ناآشنایی بود، هبوط کرده از عالم فرشتگان…

و اکنون…

پست کوچولو! (در ادامه ی پست قبل…)

ای کسانی که ایمان آوردید [ به اینکه من الهه ی بارانم] بدانید و آگاه باشید، اگر دندانی از شما درد گرفت، ریشه ی درد را در دندان دیگری بجویید که دو چهارراه پایین تر از دندان مذکور قرار دارد؛ مبادا بی جهت به دندانی بی گناه تهمت بزنید، که به عقوبت آن، دریل ها و انبرها را به جانتان خواهیم فکند؛ باشد که پند گیرید…

تفسیر:

بعد از ماه ها تحمل درد دندان و نثار انواع و اقسام بد و بیراه های رایج و ایضا من-در-آوردی به دندان مربوطه، و پس از آنکه دل و روده ی وی را بیرون کشیدیم و با کاه و سرب پر کردیم، تازه فهمیدیم که اینهمه درد و ناراحتی اصلا زیر سر این بینوا نبوده است و احتمالا ریشه ی فتنه در جای دیگری است!

در نتیجه، شنبه روزی، راهی کلینیک دانشکده ی دندانپزشکی شدیم تا تجهیزات پیشرفته ی آن ها در شناسایی و دفع فتنه ی ۸۸!؛ ببخشید ۹۳، یاری مان کنند. هنگام معاینه، من هنوز هم به دندان پر شده اتهام می بستم و پزشکان محترم هرچه عکس می گرفتند و ضربه ها به آن دندان می زدند، مدرکی دال بر خرابکاری و اقدام وی علیه امنیت نظام لثه های من نمی یافتند. تا اینکه با بررسی های دقیق تر مشخص شد که مشکل اصلی از عقل بنده می باشد که به شدت ناهنجار و پوسیده است و راهی جز حذف و تصفیه ی آن از نظام نیست…

راستی در اینجا تاکید کنم که شنبه هم باران آمد؛ حالا هرکس ایمان نیاورده، سریعا بیاید بیعت کند…

البته اگرچه باران آمد، اما من این بار هم عاشق نشدم؛ آخر آنقدر از فکر اینکه سه شنبه برایم وقت جراحی گذاشته اند شوکه بودم! که عشق و عاشقی یادم رفت…

(واقعا باید در قوانین دندانپزشکی تجدید نظر شود و بیهوشی را وارد این حوزه کنند و به کابوس ازلی مراجعه به دندانپزشک خاتمه دهند.)

هیچی دیگر… سه شنبه با پای خودمان رفتیم روی تخت جراحی لمیدیم و اجازه دادیم زنده زنده، با انبر و مته عقل سمجمان را بکشند بیرون، و من که گمان می کردم این کار حداقل یک ساعت به طول می انجامد، وقتی پزشک مربوطه بعد از حدود یک ربع فرمودند کارتان تمام شده است، دلم می خواست مثل این مادربزرگ ها دستی بر سرش بکشم و از ته دل بگویم: “خیر از جوونیت ببینی پسر”؛ بعد هم دعایی زیر لب بخوانم و دور سرش فوت کنم!

اکنون نیز صورتم عینهو سیب زمینی ناهنجار شده است؛ زیرا پایین صورتم به شدت ورم کرده است و چشم چپم از فشار ورم کوچکتر از چشم راست است. فعلا که هفت هشت روزی درگیر خواهیم بود و غذایمان محدود به سوپ و فرنی می باشد…

بعد از جراحی هم طبق معمول بنده تب کردم… اصلا من چشمم به داروی بیهوشی و بی حسی بیفتد هم تب می کنم. خلاصه مادر کمی سوپ به من خوراندند و من که از حرارت بدنم کلافه بودم، قدری بستنی طلب کردم. اما مادر مخالفت کردند و گفتند: “بهتره این دو تا رو روی هم نخوری…”

بنده هم خیلی جدی اخم هایم را در هم کشیدم و با غضب و اعتراض گفتم:

“ببینید، از حالا به بعد دیگه سر به سر من نذارید… من دیگه عقل ندارما!”

Smile Smile Smile

پی نوشت: سه شنبه باران نیامد. اکنون در الوهیت من! جای تشکیک وجود دارد Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در یکی به نعل، یکی به میخ! | ۱۰۲ پاسخ

زیر باران باید عاشق شد!

من به هیچ وجه جزو خیل عظیمی از آدم ها نیستم که وقتی به لب دریا می روند باید قمقمه ای آب به همراه داشته باشند، مبادا که دریا خشک شود!

بلکه من جزو نوادری از بشریت هستم که باید لب دریا به جای بیکینی، جلیقه ی نجات به تن کنم! چرا که تا قدوم مبارکم را بر شن های داغ ساحل دریایی آرام بگذارم، درجا سونامی می آید!

دیروز مشهد برای نخستین بار در طول این فصل، بارندگی زمستانی را تجربه کرد و ملغمه ای از آب و یخ بود که از عرش فرو می بارید، اما کل همت تیره ابر های زمستانی همانقدر بود که تنها از لحظه ای که من از در منزل خارج شدم و با عبور از دو چهارراه، سرانجام پس از بیست دقیقه به مطب دندانپزشکی رسیدم، باریدند و سپس به خشکی نشستند.

بله…این درد دندان بالاخره ما را در سیاهه ی زمستان راهی کوی و برزن ساخت…

من از چند روز قبل همچون مجریان اخبار آب و هوا، مدام سرم در سایت های هوا شناسی بود تا که بتوانم روز مناسبی را برای این جهاد دندان! برگزینم و سینه چاکان، البته دهان چاکان! به سوی میعادگاه (دندان پزشکی) روان شوم و با اقتدار، البته اضطرار، هر چه دندان کافر است از خاک گلگون لثه هایم ریشه کن سازم…

یعنی شک نبرید که جمعه، از ایده آل ترین آب و هوای ممکن زمستانی برخوردار بود؛ اما دریغا که جمعه، روز انتظار است و ما هم بناچار به انتظار نشستیم، بلکه این درد دندان را فرجی شود، که نشد… شنبه هم که هوا اِی، بدک نبود، خودمان خوددرگیری داشتیم! پس فقط ماند یک یکشنبه که با اینکه احتمال می رفت آسمانش کمی فین فین راه بیاندازد!، اما اگر از آن روز می گذشت، دیگر تا آخر هفته حکومت نظامی زمستان بود…

آنطور که من از قبل در سایت ها دیده بودم، یکشنبه باید هوایی حول و حوش ۱۰ درجه می داشت و قرار بود آسمان ابری، ولی خشک باشد و ابدا قرار مداری در کار نبود که وقتی صبح چشم بگشایم هوا به رنگ قیر باشد و آسمان جای فین فین، گریه زاری راه بیاندازد!

البته من که با دیدن این وضع، اصلا خودم را نباختم؛ برعکس، یکدفعه قندی در دلم آب شد و همان جا در تختخواب لبخندی زدم و با خود سرخوشانه به زمزمه پرداختم:

“زیر بارون دیدمش، تو خیابون دیدمش، مثل لیلی بودم و، به چشم مجنون منو دید…. فراموشم نمیشه، برام میمیره همیشه!…”

و چه انگیزه ای از این بالاتر که اگر سیل هم بیاید، بپرم وسط کوچه! Smile

و من چه رویاپردازی هایی که با خود نکردم؛ که بلوز سرخابی ام را بپوشم تا به صورتم که به رنگ برگ گل است بیاید! نه، نه، خودشیفتگی ام عود نکرده بود، آدرنالینم زده بود بالا!… بله می گفتم، ژاکت و کلاهم را سِت کنم و شالگردنی مخملین، همچون گونه هایم بر گرد گردن بلورینم بپیچم و… دیگر حاضر و آمده بروم زیر باران و با یافتن اولین مجنونِ در دسترس! عاشق شوم…

ولی مگر گذاشتند که من به وصال یار برسم!

از یک طرف زمستان حسود، این مأمور منکرات، این داعشی، این القاعده ای، این متعصب تر از هر چه بن لادن خانوم و ابوبکر جان بغدادی! شروع کرد به ساز مخالف زدن و هی برف قاطی باران کرد… این آقایان مجانین هم انگار قاط زدند و نفهمیدند هوا برفی است یا بارانی تا بیایند دنبال لیلی خود…

از آن طرف والدین محترمه، این دوشیزه ی مکرمه را چنان پتو پیچ و شال پیچ و کلاه پیچان کردند که رهگذران گمان بردندی که ایشان مادربزرگ خویش را به نزد طبیب رماتیسم ببردندی!

یعنی از نوک پا تا فرق سرم را چنان پوشاندند که فقط یک سوراخ دید برایم باقی ماند… حتی سوراخ تنفس هم برایم باقی نگذاردند، که نفس کشیدن در آن هوا گناهی بود نا بخشودنی؛ تنها جلوی چشمانم را باز گذاشتند که اگر از کمبود اکسیژن از حال رفتم، از بسته شدن پلک هایم متوجه شوند و به احیا بپردازند! احیا هم تنها در این حد که برای لحظه ای، درز کوچکی را جلوی بینی ام باز کنند…

خلاصه، زیر باران عاشق نشدیم که هیچ، در دندانپزشکی فکمان را هم آوردند پایین… آخــــــ…

برگشتن ها که رنگ به رخسار نداشتم؛ نه اینکه فکر کنید من ابسیلونی از دندانپزشکی می ترسم، نه… در آن جا فقط مقدار مختصری قبض روح شدم!، و در اصل از سرما رنگم پریده بود؛ بله… اما موقع رفتن… حقیقتا که عاشق شدم؛ اما نه عاشق مجنونی سیبیلو!

بعد از ده سال، برای نخستین بار، زمستان را لمس کردم… هوایش را بوییدم و جنبش بی صدای دانه های برف را بر فراز سرم شنیدم؛ درختان بی بر را به تماشا نشستم که بار برف می گرفتند… موسیقی شلپ و شلپ آب در زیر پای رهگذران و آهنگ ویـــــــــــــژ چرخ ماشین ها بر روی آسفالت خیس… چه طعمی داشت سوز لذیذ زمستانی و چه عطری داشت تیزاب نسیم درنده! پلک که می زدم، مژه های سردم درونم را قلقلک می دادند. این همه شکوه، این همه احساسات ناب، قلبم را همچون دل دخترکان عاشق، به لرزش می انداخت…

همین هوای سرد ناجوانمرد، مجنون جوانمردی بود که مرا دوباره عاشق کرد…

و آری، دوباره… آن روز به یادم آمد که من چقدر در همه ی عمر عاشق بودم… عاشق زمستان…

. . .

والا ما دلمان می خواهد که هر روز با زمستان جانمان دست تو دست برویم دَدَر، خصوصا شبگردی؛ اما مادر شوهر جان جانمان، ننه سرما خانم خیلی روی شازده اش حساسیت دارد و اگر ما را دوباره با هم ببیند از آن زبان قندیلی اش، چنان نیشی به من خواهد زد که درجا خشک شوم. خلاصه دوام عشق و عاشقی ما هم همین یک روز بود… باید بگردیم دنبال مجنونی بی پدر مادر!!! و ایضا بی خواهر… فعلا که بی پدر مادر تر از عمو نوروز کسی را سراغ نداریم؛ هرچند که ننه سرما در این مورد هم هوویمان است… ای بابا… اصلا بهتر است برویم یک خُم پیدا کنیم و تا نپوسیدیم خودمان را ترشی بیاندازیم! خدا را چه دیدی، شاید هم به جای ترشی، شراب ناب شدیم و باز مجانین افتادند دنبالمان!

خلاصه می بینید که از هر طرف می رویم، این بخت ما باز است! و تنها مشکل این است که من فعلا قصد ادامه ی تحصیل دارم… البته نظر پدر هم شرط است… پس با این وجود، دوستان، دعای نظر برگردون سراغ ندارید؟ Smile

پی نوشت: می گویم ها… اگر من هر روز از خانه بروم بیرون، مشکل خشکسالی حل می شود! Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۵۹ پاسخ

ایده تکدی می کنیم!

بدون آن که دقیقا بدانم چه می خواهم بگویم، فقط دارم می نویسم…

موضوع این است که نمی دانم درباره ی چه بنویسم… از یک سو نمی خواهم وبلاگم مانند آن دسته از صفحات مجازی باشد که از بس دیر به دیر به روز می شوند، حس غریب و ناخوشایند فراموش شدگی و متروکه بودن را منتقل می کنند؛ اما از طرفی هم موضوع بخصوص و درخوری به ذهنم نمی آید که در موردش مطلبی بنویسم؛ در عین حال دلم نمی خواهد در اینجا روزانه نویسی کنم و از روزمرگی هایم بگویم… هرچند که روز هایم نیز با وجود مشغله ی بسیار، آنقدر روتین و یکنواخت است که چیز جالبی برای تعریف کردن نیست…

بگذریم… فعلا تنها قصد دارم که این صفحه را از حالت رکود خارج سازم…

داشتم فکر می کردم که زندگی درست مثل بازی های کامپیوتری است!

مثلا یک بازی ماجرایی را در نظر بگیرید. شما به عنوان نقش اصلی، زمانی می توانید از یک مرحله وارد مرحله ی بعد شوید، که مرحله ی قبلی را با موفقیت پشت سر گذاشته باشید. هر مرحله می تواند پر از دام ها، خطرات، موجودات شیطانی، دشمنان زیرک، معماهای دشوار، بیراهه ها، علائم انحرافی، موانع، و غیره و غیره و غیره باشد؛ و همیشه مراحل بعدی سخت تر و پیچیده تر خواهند بود؛ در نتیجه تا شما بر چالش های هر مرحله فائق نیایید و نشان ندهید که قدرت و شایستگی لازم را دارید، نمی توانید وارد مراحل سخت تر شوید.

اما وقتی که می توانید یک مرحله را پشت سر بگذارید، با اینکه موفقیتی کسب کرده اید، تنها پاداشی که به شما خواهند داد، جواز ورود به مرحله ی بعد است؛ و این هم یعنی مواجه شدن با چالش ها و دشواری های بیشتر… (البته ممکن است شما را به سلاح های پیشرفته تری مجهز کنند و برخی امتیازات را به شما بدهند، که آن هم فقط چالش را پیچیده تر می سازد.)

زندگی هم دقیقا به همین صورت است؛ هرگاه انسان در برابر دشواری ها تاب می آورد و بر مشکلاتش فائق می آید، پاداش او آرامش و ثبات نیست، بلکه وقتی زندگی می بیند که فردی آنقدر قوی بوده است که حدی از سختی ها را تاب بیاورد و از آن گذر کند، او را به مرحله ی دیگری از ناملایمات وارد می سازد که بسیار سخت تر و صعب تر از چالش های پیشین است.

و بلعکس، وقتی انسانی نتواند حتی کوچکترین مشکلات را تحمل کند، همیشه در یک حد ثابتی از مشکلات باقی می ماند، ولی تنها کافی است که همین فرد بر مشکلی چیره شود، آنوقت است که زندگی مشکل بزرگتری را تقدیمش می دارد.

این هفته های اخیر اصلا در مود خوبی نبودم؛ به هر طرف که نگاه می کردم سایه ی غول آسای مشکلات را می دیدم و آنقدر آسمانم تیره بود که در افق آن هیچ رد روشنی از آینده نمی یافتم. گذشته ام را مرور می کردم و دشواری هایی را که از سر گذرانده بودم به یاد می آوردم و می دیدم که چقدر در تمام این سال ها قوی بوده ام و هرچند که بار ها سقوط کرده ام، اما دوباره برخواسته ام، و با همه ی زخم ها و با همان وجود متلاشی شده همچنان لب گزیدم و دندان فشردم و محکم تر و مصمم تر از پیش گام برداشتم. اما با مرور این رویدادها نمی دانستم که باید اینهمه اراده را ارج بنهم یا خود را بخاطر جانسختی ام نکوهش کنم، چرا که اگر در قعر نخستین سقوط می ماندم و طَمَع اوج دوباره را نمی داشتم، اگر تسلیم می شدم و شکست را می پذیرفتم، زندگی نیز در برابر این حریف مغلوب خود شمشیر می انداخت و مرا رها می ساخت تا برای همیشه در عمق ثابتی از مشکلات دست و پا بزنم… اما ایستادگی من زندگی را تحریک کرده است و هر بار که نبردی را به انتها می رسانم، هنوز نفسی تازه نکرده، شمشیری برّان تر به رویم می کشد.

شاید باید همین جا سپر بیاندازم؛ همین جا که در کشاکش نبردی سخت، مبهوت و متفکر ایستاده ام، در ظاهر محکم و استوار، انگار که کنترل اوضاع را کاملا به دست دارم، اما می دانم که از درون تا فروریختنم تنها ضربتی باقی است… زندگی ظاهر استوار مرا می بیند و گمان می برد که این مرحله را نیز تاب خواهم آورد، و برای همین است که مشغول چینش لشکر تازه نفسی از مشکلات بر گرد من است و من شاهد صف آرایی رقبای تنومند و قَدَری هستم که به انتظار ایستاده اند تا من این مرحله را نیز به پایان برسانم؛ حال با این وجود، آیا مصلحت در تسلیم شدن نیست؟

بعد از روزها کنکاش در گذشته و کشمکشی درونی، وقتی به این سوال اخیر رسیدم، احساس تنفری از خود تمام وجودم را فرا گرفت. این شخصیت زبون و فرومایه کی بر من چیره شد؟ پس تکلیف هدفم چه می شود؟ مگر قرار نبود که حتی اگر بازنده، اما با شرافت بمیرم، نه آنکه تسلیم باشم و در خاری و ذلت روزگار سپری کنم.

اکنون به چشم می بینم که مشکلات عظیم جثه ای، اراده ام را نشانه گرفته اند و خوب می دانم که پاهایم سست هستند و بی رمق؛ اما بعد از اینهمه مبارزه، اکنون دیگر جای تسلیم شدن نیست؛ پس با زجر ادامه خواهم داد، اما با عجز تسلیم نخواهم شد. حتی اگر شده در زیر سخت ترین ضربات، خودم را همچون کرمی مچاله بر روی زمین به پیش می کشم، اما از پای نمی ایستم تا که در زیر تابش خورشید پیروزی زندگی به مرور زمان خشک شوم. می خواهم در تکاپو بمیرم، مثل یک انسان آزاده؛ نه در سکون، چون حیوانی رام و دربند…

وانگهی، من چه خبر دارم از آینده؟ من چه میدانم که در پشت این حصار مشکلات، کدام وادی نهفته است؟ من تنها افق سیاه پیش رو را می بینم، تنها تا نهایتی که چشم های زمینی ام قدرت دیدن دارد؛ اما افق بی کرانه است و هر قدم که پیش بروم، بیشتر خواهم دید؛ شاید در پس سیاهی ها، روشنای پیروزی است… نباید اعتماد کنم به چشم هایم، باید آن ها را ببندم، چه توفیری دارند که باز باشند یا بسته، در هر دو صورت سیاهی را خواهم دید… پس چشم می بندم تا هیبت سیاهی ها مرا سست نسازد؛ آری باید چشم بسته بروم، و زمانی چشم بگشایم که یا در خون شهادت غرقه باشم، یا که نور درخشان پیروزی، سیاهی پشت پلک هایم را به سرخی نشاند…

حال، اینهمه را گفتم، اما آنقدر وجودم سست است که نمی دانم آیا تا به آخر دوام خواهم آورد؟ اکنون هیچ اطمینانی به خود ندارم… اما… در اعماق وجودم، در زیر خروار ها خاکستر هراس، شعله ی پایدار ایمانی همچنان نهادم را گرم می سازد و گویی ندایی در گوش جانم زمزمه می کند: “دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید…”

پی نوشت: اکنون ذهنم آخرین ایده ی نوشتن را نیز طبخ کرد و آش شله قلمکار حاصله را از هضم رابعه هم گذراند! حال برای روشن ماندن اجاق این ذهن مُفلس، ایده تکدی می کنیم! Wink

پی نوشت: بالاخره… مراتب قدردانی و سپاسگزاری اینجانب به رویت متخصص پوست گرامی رسید. باز هم از ایشان سپاسگزاری می کنم و برایشان آرزوی سلامتی، پیروزی، و بهروزی دارم… Smile Rose

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۳۲ پاسخ

سوند فولی یا نلاتون؛ مسئله این است!

آدرس جدید وبلاگ سوته دلان، بهمن عزیز…

در گذشته، پیرامون دو نوع از لوله های تنفسی یعنی تراک و تی تیوب مطالبی نوشته ام و در توضیحات مربوط به تراک نیز مسئله ی ساکشن کردن را بطور کامل شرح داده ام، اما چون مطلب امروز در ارتباط با ساکشن است، ابتدا توضیح مختصری در مورد آن می دهم.

ساکشن دستگاهی است مکنده، با مکانیسم کار جارو برقی، که ترشحات ریه ی بیماری را که دارای یکی از انواع لوله های تنفسی است تخلیه می کند. (البته ساکشن به منظور های مختلفی مورد استفاده قرار می گیرد که خارج از بحث ماست.)

دستگاه ساکشن و متعلقات آن عبارتند از:

خود دستگاه، شلنگ متصل به آن، محفظه ی جمع آوری ترشحات، سوند، رابط سوند یا کانکشن

آنچه در این جا مد نظر من می باشد، سوندی است که با آن عمل ساکشن صورت می گیرد.

برای ساکشن کردن از سوند نلاتون استفاده می شود. سوند نلاتون سایز بندی مشخصی دارد که به قرار زیر است:

آبی یا ۸ – مشکی یا ۱۰ – سفید یا ۱۲ – سبز یا ۱۴ – نارنجی یا ۱۶

بسته به سایز لوله ی تنفسی بیمار، از سایز های مختلف سوند برای ساکشن کردن استفاده می شود.

اما مسئله ی نگران کننده ای که در ارتباط با ساکشن کردن داخل تراشه (نای) وجود دارد و سبب می شود که پزشکان توصیه کنند تا حد امکان بیمار کمتر ساکشن شود، این است که سوند نلاتون بخاطر جنس سخت و کم انعطافی که دارد، هر بار که به منظور عمل ساکشن وارد نای بیمار می شود، آسیبی هرچند جزئی به جدار نای وارد می سازد. ساکشن کردن حتی گاهی باعث ایجاد خراش و خونریزی می شود، بطوری که مشاهده می شود همراه ترشحات، رگه های خونی نیز وارد سوند می شوند، که به این حالت تروماتیزه شدن می گویند.

تماس مداوم سوند نلاتون با جدار نای، بسته به شدت آسیبی که هر بار می زند، به مرور زمان عوارضی را ایجاد خواهد کرد، از جمله ایجاد وب (Web) یا بافت اضافه در جدار نای، که مسیر تنفس را تا حدی تنگ می سازد و نیاز است که آن را طی یک عمل برونکوسکوپی از جدار نای جدا کنند. (توضیح عامیانه و ملموس وب، مثال همان پیدایش گوشت اضافه در محل برخی از زخم ها است.)

اما اگر آسیبی که سوند نلاتون به جدار نای وارد می کند شدید و در حد تروماتیزه شدن باشد، حتی می تواند سبب ایجاد تنگی نای شود. در مطلب مربوط به تراکستومی توضیح داده ام که تنگی تراشه یا همان نای، یکی از عوارض لوله گذاری داخل تراشه و عدم رسیدگی های لازم نسبت به این مسئله می باشد، که موجب از بین رفتن بخشی از سلول های نای و تخریب آن می شود.

با توجه به مطالب فوق، در می یابیم که ساکشن کردن، خصوصا برای بیمارانی که برای مدتی طولانی نیاز به آن دارند، مشکلاتی را ایجاد می کند و بدین جهت است که پزشکان اکیدا توصیه می کنند که اولا تا جای امکان از ساکشن کردن بیمار خودداری شود و در صورت لزوم نیز ساکشن عمقی صورت نگیرد، یعنی سوند فقط تا حدی وارد نای شود که از لوله ی تنفسی خارج نشده و با جدار نای تماس پیدا نکند.

اما پزشکان بدون در نظر گرفتن عملی بودن توصیه ی خود، فرمول وار یک حرفی می زنند و می روند و هیچگاه جنبه های دیگر را در نظر نگرفته و بطور مثال برای بیماری مثل من که به دلیل ضعف دیافراگم و عدم توانایی در سرفه کردن موثر، نیاز به ساکشن عمقی و آن هم برای دفعات بسیار زیادی در شبانه روز دارد، راهکاری ارائه نمی دهند.

علاوه بر تنگی های گسترده ای که در اثر کوتاهی های صورت گرفته در آی سی یو، در نای من تشکیل شده است، به مرور زمان و در اثر ساکشن نیز تنگی هایی بر تنگی های قبل افزوده شده است، بطوری که قبلا فاصله ی آخرین تنگی با کارینا (محل انشعاب دو نایژه) ۳ سانت بود، و بعد شد ۱ سانت، و اکنون ۷ میلیمتر می باشد! و این یعنی نای من دیگر یک جای سالم هم ندارد(در مورد این اعداد کاملا اطمینان ندارم، ولی می دانم که طول تنگی ها افزایش یافته است؛ حالا یک میلیمتر کمتر یا بیشتر… مگر می شود دستخط این پزشک ها را خواند! بگمانم در طول تحصیل فقط ۱۰۰ واحد ناخوانا نویسی پاس می کنند!). اما این تنگی های اخیر کاملا اجتناب پذیر بودند، آن هم با یک راه حل بسیار ساده؛

«استفاده از سوند فولی به جای نلاتون، برای ساکشن کردن!»

سوند فولی عمدتا، یا بهتر است بگویم مشخصا برای تخلیه ادرار، در مثانه قرار می گیرد. این سوند بر خلاف نلاتون بسیار بسیار نرم و انعطاف پذیر است.

شاید برای کسانی که با سوند فولی آشنایی دارند، تصور ساکشن کردن با این سوند، هم تهوع آور باشد و هم تا حدی ناممکن؛ تهوع آور از آن جهت که کاربرد اصلی آن برای تخلیه ی ادرار است، و ناممکن از آن رو که نمی توانند تصور کنند که چطور می توان با این سوندِ شل و ول و غیرقابل کنترل، داخل نای را براحتی ساکشن کرد!

برای ما هم اوایل همینطور بود؛ من از این کار چندشم می شد و مادر هم هنگام ساکشن کردن با سوند فولی، یکی دو بار اول تسلط خوبی نداشتند، اما اولین چیزی که اهمیت دارد این است که سوند فولی هیچگونه آسیبی به نای وارد نمی سازد، و دوم آنکه بعد از چند بار تجربه، این کار هم برای بیمار عادی می شود و هم فرد ساکشن کننده تبحر لازم را به دست می آورد.

ایده ی استفاده از سوند فولی به جای نلاتون را یک اینترن به ما داد؛ به این صورت که، این دفعه نه، دفعه ی پیش هم نه، دفعه ی پیشتری که برای تعویض لوله ی تنفسی ام به بیمارستان رفته بودم، یعنی همان دفعه ای که ۴ بار رفتم اتاق عمل!، بعد از اولین عمل، نیمه شب لوله ام اشکال پیدا کرد، بطوری که هنگام ساکشن کردن، سوند داخل لوله نمی رفت. پرستار، اینترن کشیک شب بخش را خبر کرد و او که دید سوند نلاتون به هیچ وجه من الوجوه وارد نای من نمی شود، درخواست کرد برایش سوند فولی بیاورند تا بلکه انعطاف آن، فرجی حاصل کند!

هرچند که آن سوند هم درست داخل نرفت، اما ایده ی استفاده از سوند فولی برای ساکشن را در ذهن من خوب فرو برد، و ما هم پس از کسب اجازه از پزشک معالج و اطمینان یافتن از اینکه سوند فولی ایجاد عفونت نخواهد کرد، این ایده را عملی ساختیم.

(نه اینکه سوند فولی برای تخلیه ی ادرار استفاده می شود، من همه اش گمان می کردم که در صورت استفاده برای نای باعث ایجاد عفونت می شود؛ حالا روی چه حسابی این اتهام را به فولی می بستم، نمی دانم! در اصل، قضاوتم بر مبنای چندشی بود که از این کار داشتم…)

من اکنون بمدت ۶ ماه است که برای ساکشن کردن، به جای سوند نلاتون از سوند فولی استفاده می کنم، و با اینکه از همان ابتدا به تاثیر آن اطمینان داشتم و معتقد بودم که به اشتراک گذاشتن این موضوع اهمیت بسیار زیادی دارد، اما شش ماه آن را مسکوت گذاشتم تا بعد از اینکه دوباره به بیمارستان رفتم و اطمینان حاصل کردم که این کار واقعا مفید فایده است و احتمالا عارضه ی دیگری ایجاد نمی کند (مثلا عفونت! Wink )، آنوقت آن را با شما در میان بگذارم.

و بله، همین یکی دو هفته پیش، طی یک زیرآبی زیرکانه!، رفتم لوله ی تنفسی ام را عوض کردم و اکنون با این مطلبی که شش ماه آزگار به زور در دلم نگه داشته ام، در خدمت شما دوستان هستم. لوله ام هم نوی نو هست؛ دلتون هم بسوزه!

و اکنون مخلص کلام:

می توان برای ساکشن کردن داخل تراشه به جای سوند نلاتون از سوند فولی استفاده کرد؛ خصوصا برای بیمارانی که به ساکشن عمقی و آن هم برای دفعات زیادی در روز نیاز دارند.

سوند فولی بخاطر جنس نرم و انعطاف پذیری که دارد، بر خلاف سوند نلاتون هیچ آسیبی به جدار نای وارد نمی سازد. ضمنا، سوراخ های سر سوند فولی نسبت به نلاتون، درشت تر است و در قسمت پایین تری قرار دارد، در نتیجه هم مکش موثرتری ایجاد می کند و هم زودتر به ترشحات می رسد، و در کل تخلیه ی ترشحات زودتر و راحت تر انجام می گیرد. (در سوند نلاتون سوراخ های مکش یک سانت بالاتر از سر سوند قرار دارند، در نتیجه سوند یک سانت بیشتر و آن هم بی دلیل وارد نای می شود.)

سایز بندی سوند فولی عینا مثل نلاتون است، اما قطر فولی در همه ی سایز ها از نلاتون بیشتر است. ذکر این نکته نیز اهمیت دارد که یک سایز مشخص سوند فولی در دو مارک مختلف تا حدی متفاوت است. مثلا سوند فولی شماره ی ۱۴ یا سبز، مارک هامبورگ، که برای لوله ی فعلی من مناسب است؛ در همین سایز مارک چینی آن اصلا وارد لوله ام نمی شود. البته دیگر دنبال مارک هامبورگ هم نگردید که من خودم ۸ تای آخر موجود در بازار را هفته ی پیش خریدم! چینی هایش هم اصلا خوب نیستند و من مانده ام که چه کنم…

در آخر از پزشکان محترم استدعا دارم، حداقل در مورد بیمارانی که برای سالیان متمادی نیاز به تنفس با لوله های تنفسی دارند توصیه بفرمایید که به جای سوند نلاتون از سوند فولی برای ساکشن کردن استفاده کنند. حالا نای من از اولش هم غیرقابل جراحی بود، ولی برای بیمارانی که تنگی تراشه شان قابل جراحی است و فقط به زمان نیاز دارند تا از لحاظ قدرت تنفسی تقویت شده و برای عمل آماده شوند، برای سالم باقی ماندن بخش های سالم نای، این توصیه را بفرمایید.

هرچند که برای نای غیرقابل جراحی من هم بهتر بود تنگی بیشتری ایجاد نمی شد، تا تعویض لوله اینقدر کار بغرنج و پیچیده ای نشود که پزشکان مشهد توصیه کنند که حتما این کار در تهران انجام بگیرد؛ و نمی دانید که این سفرهای تهران چه هزینه های جانی، مالی، و روحی سنگینی را در پی دارند. اکنون اگر میلیمتری بیشتر در نایم تنگی ایجاد شود نمی دانم تکلیف چیست؟ زیرا درست است که از آخرین تنگی تا کارینا، ۷ میلیمتر فاصله است، اما انتهای تی تیوب هم باید دستکم ۲ میلیمتر از تنگی رد شود تا یکوقت بیرون نزند. پس می ماند ۵ میلیمتر فاصله و اگر لوله از این پایین تر برود، از آن ور بازدمم دچار مشکل می شود؛ پس می بینید که دیگر جایی  باقی نمانده و اگر باز هم تنگی ایجاد شود واقعا نمی دانم تکلیف چیست؟ لابد از آن استنت هایی برایم می گذارند که تمام نای و بخشی از هر دو نایژه را در بر می گیرد… اگر من همچنان با نلاتون ساکشن می کردم، روزی می رسید که داخل نایژک ها که هیچ، داخل کیسه های هوایی ام را هم باید استنت می گذاشتند! البته اول باید چنین استنتی را اختراع می کردند…

ولی می گویم ها!؛ اصلا چرا بگذاریم کار به تنگی تراشه بکشد؟ چرا از همان روز اولی که یک بیمار اینتوبه می شود، به پرستارش توصیه نکنید که هر دو ساعت یک بار، هر بار بمدت ده دقیقه کاف لوله ی بیمار را خالی کند تا خونرسانی به نای انجام شده و اصلا تنگی نای ایجاد نشود… همینطور وقتی بیمار را تراکستومی می کنند…

آهان، فهمیدم… می دانم، می دانم، آنطور نگاهم نکنید! با کمبود پرسنل، دیگر وقتی برای این ده دقیقه ها نمی ماند، ولی باور کنید با همین ده دقیقه ها از شر ده ها بیمار مثل من، که ده ها سال بیخ یقه ی روپوش سفیدتان آویزان می شوند خلاصی خواهید یافت و بدانید که اگر هر بیماری که با یک مرض وارد بیمارستان می شود، با صد جور عوارض مرخص نشود، تا حدی از ازدحام بیمار در بیمارستان ها کاسته شده و پرسنل کم نمی آید؛ چه بسا حتی یک عده از پرسنل، از بیکاری فقط مسئول کاف خالی کردن بشوند!

در ضمن، از حالا بگویم که یکوقت از پرستارانتان نخواهید که برای ساکشن کردن از سوند فولی استفاده کنند، که بدجور ضایع می شوید! آخر آن ها که حوصله ی کلنجار رفتن با فولی شل و ول را ندارند. آن ها تنها می خواهند فورا سوند را ببرند داخل و ترشحات را بکشند بیرون؛ حالا می خواهد خون قاطی اش باشد یا نباشد، یا که بیمار دردش بیاید یا نیاید…

ولی خب، از حق نگذریم، واقعا نسبت به تعداد بیماران، کمبود پرسنل وجود دارد؛ بی مسئولیتی بعضی از پرسنل را هم که بگذارید کنارش، نتیجه این می شود که ننه آیدا! فردا با موهای سپید و دندان مصنوعی همچنان می رود لوله عوض می کند؛ البته زیر دست نوادگان پزشک فعلی اش… البته خداوند طول عمر، سلامتی، و صبری عظیم به ایشان عنایت فرماید… آمین…

پی نوشت: من خیلی مایل بودم بدانم که چرا با اینکه ریه قابل پیوند است، اما نای را نمی توان پیوند زد… خانم دکتر بسیار مهربانی علت را برایم شرح دادند؛ گفتم شاید شخص دیگری نیز بخواهد بداند و دست از سر پزشکش بردارد و هی نپرسد که: “نمیشه برام پیوند نای انجام بدید؟”

نای یکی از پر خون ترین اعضای بدن است (نمی دانید، آن زمانی که تراک داشتم، گاهی با یک برخورد سر سوند نلاتون به جدار نای، سوند سوند از نایم خون تخلیه می کردند.) در نتیجه، نای نسبت به کم خونی بسیار حساس می باشد و پیوند آن مستلزم پیوند با عروق مربوط به آن است، اما برخلاف اعضای بزرگی همچون ریه و کبد که عروق بزرگشان براحتی پیوند زده می شود، نای دارای عروق بسیار ظریفی می باشد که عملا امکان پیوند زدن آن ها وجود ندارد… در نتیجه همان داستان ننه آیدا و نوادگان پزشک معالجش!

اما این را هم بگویم که محققان در تلاش هستند تا نای مصنوعی تولید کنند…

پی نوشت: باز هم کامنت ها بی جواب ماند… تقصیر آن متوجه سرماخوردگی و درد این دندان موذی است، که امیدوارم ریشه کن شود!

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۵۲ پاسخ

او یک فرشته بود…

آخر چطور می شود؟ چطور می شود کسی را که هرگز به چشم ندیده ای، مدام در پیش چشمانت مشاهده کنی؟ حتی زمانی که با دوستان نشسته ای، به ناگاه او در برابر دیدگانت ظاهر شود و از آشفته حالی اش خنده های مستانه ات، طعم دلواپسی بگیرد. یا در ریکاوری اتاق عمل، در اوج گیجی پس از بیهوشی، در میان تاری دید و اجسامی که هنوز وضوح نگرفته اند، یاد او واضح و شفاف، نگاهت را پر کند و آنگاه جای آنکه محل عملت درد بگیرد، قلبت تیر بکشد.

چطور می شود او که دربند رنج تن خاکی خود بود و اسیر تخت ناخوشی، در آسمان، در ارتفاع ۳ هزار متری، با تو به پرواز در آید و در گوشت زمزمه کند: «نه آیدا، فریب این رفعت را نخور و گمان مبر که اکنون ۳ هزار متر به خدا نزدیک تری. خدا در تو جاری است، و اگر او را در این ارتفاعات می جویی، بدان که ۳ هزار متر از او دورتر افتاده ای. آسمان را رها کن؛ چشمانت را ببند و او را ببین…»

شاید می خواست بگوید که بس است، دیگر برای ماندن و برخواستنم از بستر دعا نکن، من اکنون با خدا هستم، و از این روست که می گویم او را در دوردست آسمان ها مجو…

. . .

شش هفت ماهی بیشتر نبود که او را می شناختم، آن هم فقط از طریق چند کامنتی که میانمان رد و بدل می شد و شرح حال مختصری که از او خوانده بودم. نه لحن نوشتارش از رنج درونش حکایتی می کرد و نه ظاهر مطالبش – که پر بود از شکلک هایی که درد ها را به سخره می گرفتند – نشانی از تداوم مشکلاتش را داشت. نام وبلاگش را هم گذاشته بود “بهار دوباره (خاطرات کموتراپی من)”؛ و این یعنی خزان وحشت گذشت و بهار ایمن فرا رسید، و دردها و رنج ها به خاطرات پیوست… انگار این نام را گذاشته بود تا آب در دل مخاطبانش تکان نخورد، در حالی که طوفانی در درون او برپا بود و می دانست که گردباد بیماری سرانجام روزی او را از ریشه بر خواهد کند؛ آخر ناسلامتی خودش دانشجوی پرستاری بود و از وخامت حال و اوضاع خود سر در می آورد.

نمونه ی آدم هایی که در مواجهه با بیماری صعب و سخت سرطان، قوی و امیدوار بوده اند، کم نیستند، اما بهار در نوع خود متفاوت بود. او با شکلک هایش، آغازگر جنبش نوینی در به سخره گرفتن دردهای بیماری و عوارض ناخوشایند و حتی ناگوار شیمی درمانی بود.

و گفتم که او دانشجوی پرستاری بود، و معترف شدم که به جز رد و بدل کردن چند کامنت و خواندن شرح مختصری از احوالش شناخت دیگری از او نداشتم، اما به قطع یقین می دانستم که او در زمره ی فرشته خویان جای دارد؛ و نه تنها احساسم این را می گفت، بلکه منطقم نیز چنین اذعانی داشت؛ زیرا از آن جایی که وقت او کم بود، زمانی برای ظاهر سازی نداشت؛ او خالص و عریان، شخصیتش را عینا همانطور که بود عرضه می کرد. او وقت این را نداشت که ساعت ها جلوی آیینه ی محافظه کاری بنشیند و سر و روی خویش را با سرخاب و سفیداب ریا و مصلحت بیاراید. او حجاب ملاحظات به سر نمی کشید و با وسواس، تار های ضعف و نقایصش را در زیر آن پنهان نمی ساخت؛ او همان بود که بود و همه اش مهر بود و انسانیت…

خیلی رویش حساب می کردم؛ فرشته خویی بود درد آشنا؛ پرستاری که درک عمیق و با اصالتی از بیمار و بیماری داشت؛ چقدر برای بیمارانی که قرار بود او پرستارشان باشد خوشحال بودم و از بابت شان هیچ نگرانی نداشتم… هرچند تمام مدتی که خود او در آی سی یو بود، از بابت رسیدگی به او نگران بودم و از خدا می خواستم که فرشته اش را خودش محافظت کند… نمی دانم به او چه گذشت، اما هر چه بود گذشت…

از غلو بیزارم؛ بی شک او هم مانند همه ی انسان ها نقایصی داشت و معایبی، اما کموتراپی در کنار دفع سلول های مهاجم، روح او را تا به حدی از ضعف های بشری تطهیر ساخته بود، که با همه ی رنج هایی که داشت و در جایی که می دانست برای خودش دیگر هیچ امیدی باقی نیست، به دیگران امید را هدیه می داد؛ و هنگامی که هر آنچه از امید در توبره اش داشت بذل کرد و بخشید، همه ی دردهایش را در کنج دلش بقچه کرد و تنها نوشت که می رود برایمان امید بیاورد…
«روزی برمیگردم که بتونم سفیر امید باشم. بدرود» (آخرین جمله ی بهار)

. . .

هرچند که این روزهای آخر می دانستم پاییز او نیز همچون خزان طبیعت فرا رسیده است و برگریزانش دل ناظران پشت دریچه شیشه ای آی سی یو را به غم می نشاند، اما من نیز مانند همه ی آن شاهدان، باور داشتم که برای او نیز بمانند همه ی درختان خزان زده ی عالم، بهاری دوباره هست…

و اما اگرچه ما ناکام ماندیم از تجربه ی بهارانی دیگر و حیران ماندیم در خزان او، و سوز تندباد عبورش تا مغز استخوانمان را ترکانده است و در بهت رفتن او منجمد گشته ایم، اما براستی که باور ما در عالم و دیاری دیگر جوانه زده است و خزان دنیوی او نه به بهاری دوباره که تابع فنا و رستخیز باشد، بلکه به بهاری جاودانه انجامیده است…

روحش شاد و شادمانه باد در بهاری ابدی…

گوشه هایی از کامنت های بهار به من:

  • خدا میدونه وقتی این ترم توی هماتولوژی خوندیم که امید به زندگی در ALL پنج ساله،چه حالی شدم…ولی الان دیگه هیچی واسم مهم نیست،اگه خدا بخواد،من با همین درمانها خوب میشم،اگه هم نخواد ۵ سال که سهله،۵ ساعت دیگه رو هم نمیشه پیش بینی کرد.فقط نگران خانوادم هستم.همین!!!
  • منم پارسال روز تولدم اینتوبه بودم،کیک نخوردم،از شیرینی مهمونی خداحافظیم هم نخوردم.اصلا تمام اون کارها واسه این بود که به خانوادم بگم من حالم خیلی خوبه در صورتی که نبود.،نگرانم نباشن،اینجور موقع ها پدر مادرا خیلی اذیت میشن،مال من که اندازه ۱۰ سال توی این یک ساله پیر شدن.
  • توی تمام مطلب خودمو باهاتون شبیه سازی میکردم .وقتی منم نمیتونستم کاری کنم و صدا هم نداشتم ، فقط پالس اکسی متری رو میزدم به تخت تا بفهمن کارشون دارم.خیلی وقتام دعوام میکردن،میگفتن چیه انقد سروصدا میکنی…
  • من تاجایی که شده سعی کردم وبلاگمو با شکلکای مختلف تزئین کنم،تا از تلخی مطالبم کم بشه…

پی نوشت: بیایید همگی به یاد او یک گل  Rose یک قلب Heart  و یک لبخند Smile بگذاریم…

پی نوشت: به تدریج پاسخگوی کامنت های پست قبل خواهم بود. غیبتم به یکماه نکشید…

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳۷ پاسخ