دست از طلب ندارم، تا کام من برآید…

روزی که از پدر خواستم کتاب های زبان دوران راهنمایی و دبیرستان را از انباری بیرون بیاورند و اگر کم و کسری در آن ها بود، از بازار تهیه کنند، به هیچ چیز نمی اندیشیدم جز اینکه “من دیپلمه نمی میرم!”

در واقع از یک لجبازی شروع شد. هنوز سال دوم بیماری ام بود و در اوج آشفتگی های روحی و ناتوانی های مطلق جسمی، که هنوز با تراک نفس می کشیدم و قادر به صحبت کردن نبودم، و یگانه دست چپم نیز هنوز بی هیچ حرکت موثری، در کمای ناقص به سر می برد! یک جفت چشم و یک مغز آشفته، همه ی ابزار من بود و می خواستم با همین اندک، به کارزار روزگاری بروم که لشکریان یأس و رکود آن از هر سو با تیغ های آخته احاطه ام کرده بودند.

برای این نبرد هیچ انگیزه ی بخصوصی نداشتم؛ فقط لج کرده بودم، با روزگاری که می خواست از جسم سنگ شده ی من تندیس شکستی بسازد و در صفحه ی شطرنج زندگی در جایگاه سرباز صفری قرار دهد، که در اولین حرکت دشمن ناک اوت خواهد شد و پادشاه انسانیت خود را در معرض حملات لشکر ناامیدی قرار خواهد داد. اما نمی دانست که من خود از نسل پادشاهانم و هرچند که نبرد تقدیر را باخته ام و سلسله ی انسانیتم از هم پاشیده است، اما دوباره برخواهم خواست…

هرچند که می دانستم هیچ امکانی برای ادامه ی تحصیل من وجود ندارد و تنها می توانم رو به روی سپاه دشمن بایستم و کُری بخوانم، اما فقط برای آنکه دستکم مانوری نمایشی اجرا کرده باشم، هر روز کتاب های زبان را بر روی میزی که در جلوی تختم قرار داشت، پهن می کردم و ژست فرمانفرمایی می گرفتم، و این در حالی بود که من حتی زبان انگلیسی را دوست هم نداشتم. با اینکه در طول دوران تحصیل، زبانم چندان بد نبود، اما زبان انگلیسی هیچگاه درس محبوب من نبود، اما اکنون من در جایگاهی نبودم که بخواهم به میل خود محبوبه ی مورد علاقه ام را انتخاب کنم، و باید به هر عفریتی که چشمک میزد پا می دادم!

هر رشته ی دیگر از من دست نوازش می خواست و پای گردش و سیر و سیاحت، تنی توانا که پا به پایش از مرزهای دانش گذر کنیم و قلل علم را در نوردیم. اما زبان انگلیسی تنها رشته ای بود که به جفتی چشم و هوشی متوسط قناعت می کرد، هرچند که من قناعت او را ارج نمی نهادم و نگاهم به او صرفا ابزاری بود.

با همین انگیزه، هر روز ساعت ها مطالعه می کردم و مادر در تمام مدت نزدیک من می نشست تا کتاب ها را برایم ورق بزند و دفتری تهیه کرده بود که لغات و نکاتی که بنظر من مهم می آمد را برایم یادداشت می کرد.

اکنون که خودم را با یادگیری زبان سرگرم کرده بودم، ذهنم تا حدی از آشفتگی ها رها شده بود و دیگر نه صرفا از سر لجبازی، بلکه برای گریز از افکار منفی، با جدیت بیشتری به مطالعه ادامه می دادم؛ اما هیچگاه تصور نمی کردم این حرکتی را که آغاز کرده ام، سمت و سویی بگیرد و هدفمند شود. کم کم داشت از زبان خوشم می آمد و با ایجاد حرکت های موثر در دست چپم و یافتن توانایی در کار با کامپیوتر، آرمانی که در سر داشتم به نظر دست یافتنی می آمد. وقتی که با گذاشتن تی تیوب به جای تراک، بعد از ۵ سال توانستم دوباره سخن بگویم، دیگر دست از مانورهای نمایشی ام برداشتم و با تمام نیرو در شیپور نبرد نواختم…

دو سال تمام، پدر در یک صف جنگید و من و مادر در یک صف؛ تا سرانجام پدر دروازه های ورود به سرزمین دانش را در هم شکست و امکان تحصیل من فراهم شد، و من هم اگرچه با کمک مادر به حدی از کیاست رسیده بودم که بتوانم بر این سرزمین حکمرانی کنم، اما خود را با چالشی بزرگ رو به رو می دیدم.

چرا که دیگر مسئله تنها من نبودم و این زورآزمایی ای میان من و روزگار نبود، اکنون باید جوابگوی اعتماد کسانی می بودم که این فرصت را برایم مهیا کرده بودند. باید بخاطر تمام هم مشکلانم که دشواری ها، آن ها را از تحصیل باز داشته بود، به دیگران نشان می دادم که می توان در قفس آهنین محبوس بود و اوج گرفت، تنها اگر اطرافیان و مسئولان، این قفس را از میخ دیوار “نمی شود” ها جدا کنند، تا که آسمان پر شود از پرواز قفس پرندگان محبوسی که هنوز پرواز را باور دارند.

برای این مقصود، باید بهترین نتیجه را می گرفتم؛ نمی توانستم یک دانشجوی معمولی با نمرات متوسط باشم، باید سرامد می بودم تا اگر ها و اما ها را از سر راه کسانی که می خواستند دنباله روی من باشند، بردارم. راحت بگویم، باید آنقدر بی نقص عمل می کردم که اگر آیدای دیگری می خواست به تحصیل بپردازد، هیچکس برایش نه نیاورد و احدی در توانایی، شخصی در شرایط من تردید نکند.

در این چهار سال فشار بسیار زیادی را متحمل شدم، لحظه ای نبود که در آسودگی و بدون درد درس خوانده باشم. لغت به لغت صد ها صفحه جزوه ای که تایپ کردم و کار و پروژه های کلاسی ای که سر وقت تحویل دادم، با بر هم فشردن دندان هایم بر روی هم همراه بوده است. تمام تعطیلات میان ترم را در بیمارستان سپری کردم و به محض بازگشت به منزل، بدون گذراندن دوران نقاهت، بلافاصله ترم جدید را آغاز کردم. چندین بار سلامتی خود را بخاطر مسئولیتی که بر عهده داشتم به خطر انداختم؛ در واقع، سلامتی برایم در درجه ی دوم اولویت قرار داشت! مشکلات جسمی تا جایی که مانع از درس خواندنم نمی شدند اهمیتی نداشتند… حالا که قدم در این راه گذاشته بودم، دیگر حق نداشتم پا پس بکشم؛ نباید با کم آوردنم بر تردید ها صحه می گذاشتم. نباید زحمات کسانی که بی دریغ حمایتم می کردند، بی ثمر می ماند.

پس چشم بستم به روی هرچه ناملایمات و به پیش رفتم… و چقدر زمان کند می گذشت، گویی که قرار نبود هیچگاه به پایان برسد. مسیری سراسر پوشیده از مه ابهام و انتهایی ناپیدا، و هراس اینکه آیا خواهم توانست؟ اواخر راه، دیگر خودم را کشان کشان پیش می بردم و امتحانات آخر، هر لغتی که تایپ می کردم، انگار سلولی در من متلاشی می شد…

. . .

سالن مجلل و نورپردازی های زیبا، و جمعیت دانشجویانی که با شنل های مشکی و کلاه های منگوله دارِ فارغ التحصیلی، به همراه دوستان و خانواده هایشان در صندلی ها پراکنده بودند، همچون هیبت عظیم یک معجزه مرا در خود احاطه کرد. یعنی این من بودم، با کلاه منگوله دار و شنلی که بر دوش ویلچرم انداخته بودند، که از در سالن آمفی تئاتر وارد شدم و نیم پله ی کوچک با لبه ی طلایی را رد کردم، و در ردیف اول، جلوی سن قرار گرفتم؟

ریحانه در کنار من بود و مادر و پدر در اطرافم، و در پشت سرم جمعیتی که به تدریج سامان می گرفتند و در جای خود مستقر می شدند. بغضی حجیم گلویم را می فشرد و احساس می کردم به اندازه ی ۴ سال و به حجم این سالن، اشک در چشمانم ذخیره شده است. چشم دوختم به مانیتور بزرگی که رو به رویم قرار داشت و به بلندگویی نگاه کردم که قرار بود ساعتی دیگر در پشت آن قرار بگیرم و برای حاضرین مجلس که احساس نامأنوسی با من داشتند، از غرایبی سخن بگویم.

هیچ نفس عمیقی بغضم را فرو نمی برد، دندان هایم را بر روی هم فشردم و سعی کردم به اساتیدم فکر کنم که قرار بود بزودی آن ها را ببینم؛ به بچه های هلال احمر فکر کردم که در بدو ورودم استقبال گرم و دوستانه ای از من داشتند و پسر ها با کمک راننده ی آمبولانس، ویلچر حامل مرا از حدود سی پله بالا آوردند و دختر مهربانی که لباس های جشن را برایم آورد و در پوشیدنشان کمکم کرد. به ریحانه که خواهرانه برایم ذوق می کرد و چپ و راست عکس های بیادماندنی می گرفت. به تمام کسانی که در تمام این سال ها حمایتم کرده بودند و اکنون مشتاق دیدارشان بودم. به مادر و پدر و خواهرانم که… نه، به آن ها نمی اندیشیدم؛ چرا که آن ها در فکر نمی گنجند… به تمام دوستانی فکر می کردم که اکنون به یادشان و دلتنگ حضورشان بودم… اما همه ی این افکار بیشتر مرا منقلب می کرد… پس سعی کردم به هیچ چیز نیاندیشم تا بر خودم مسلط شوم…

ناگهان احساس کردم از پشت سرم نسیم تندی وزیدن گرفت و سپس جمعیت مردانی را دیدم که یکی یکی از برابرم گذشتند و بر صندلی های ردیف اول جای گرفتند. یکی از آن ها به بالای سن رفت و با سلامی پر نشاط، حاضرین را خطاب قرار داد. من به پشت سر خود دیدی نداشتم، اما از پاسخ سلام جمعیت مشخص بود که سالن مالامال است.

من هنوز دندان می فشردم، جرعه ای آب از ریحانه طلب کردم تا بلکه آن بغض سمج را فرو دهم، اما با این کار فقط جای جنبیدن آن را در گلویم تازه تر کردم. در همین حین، شنیدم که آقای مجری چیز بخصوصی گفت:

“و امروز در جمع خود، میهمان ویژه ای داریم. تشویق بفرمایید؛ خانم آیدا الهی.”

و سپس صدای تشویق حضار و نیم خیز شدن مردان ردیف اول که به من سلام می دادند. حالا که همه ی توجهات به من جلب شده بود، قاعدتا باید بیشتر دستپاچه می شدم، اما برعکس، تازه در آن جمع احساس راحتی می کردم…

این مراسم جای تعریف بسیار دارد، پر از حاشیه ها است و لحظه به لحظه اش خاطره ای به یادماندنی که روزی در جای مناسبش همه را مکتوب خواهم کرد؛ اکنون تنها خدای را سپاس می گویم که به لطف خود، فرصت حضور در این مراسم را برایم فراهم آورد و در انتها، گزیده ای از متنی را که در مراسم خواندم، به همراه چند عکس، در اینجا می آورم…

. . .

« هر کس به من می رسد زبان به تمجید می گشاید و همتم را احسنت می گوید، چراکه به باور همگان، دانش اگرچه در خواستگاه اندیشه به ثمر می رسد، اما بی ساز و برگ قلم و کاغذ، و دستی که قلم را با هدایت اندیشه بر روی برگ های دفتر علم بلغزاند، هستی نخواهد یافت؛ پس باید معجزه ای رخ داده باشد که من توانسته ام بی هیچ دست و قلمی، دانش را بر بوم اندیشه ام نقش بزنم… آری، باید معجزه ای در کار باشد، شاید معجزه ی همت و اراده… ولی من خود، هرگز بر این عقیده نیستم!

برای آنکه شما هم با من هم عقیده بشوید، می توانید یک فیلم موفق را تصور کنید. فیلمی که در جشنواره ها از آن بعنوان پدیده ای در هنر هفتم تجلیل می شود؛ اما همیشه نمود این توفیق، تنها در کارگردان و یکی دو ستاره ی اصلی فیلم تجلی می یابد؛ در حالی که خلق این پدیده حاصل کار گروهی می باشد که از عوامل پشت صحنه تا سیاهی لشکر و خدمه ای که گرد و غبار از صحنه می زدایند، همگی در آن دخیل بوده اند و نبود هر یک از آن ها و یا کارشکنی هر کدام باعث ایجاد نقصی میشود که تلاش سایرین را به شکست می کشاند.

و من امروز در جایگاه همان ستاره قرار گرفته ام و شاید تلاش و خواست من باشد که این نمایش اراده را کارگردانی کرده است، اما حقیقت آن است که این موفقیت حاصل یک کار تیمی بوده است. و درست است که من دستی نداشتم و در ظاهر بی هیچ قلمی، توانستن ها را مشق کردم، اما این دستان مادر بود و قلم مهر دوستان که در مرکب اندیشه ام فرو رفت و بر سینه ی ستبر پدر، واژه به واژه منشور انسانیت را به نگارش در آورد.

آری، من همان ستاره ای هستم که به نوری کاذب می درخشم. اما در حقیقت، من تنها انعکاسی هستم از منبع درخشان مهر کسانی که بی دریغ، ستاره ی سرد و خاموش امیدم را روشنایی و حرارتی دوباره بخشیدند.

.

.

.

و سپاس خدای را که گرچه دری را ز حکمت به رویم ببست، اما فانوس امیدم را ز نور خویش روشنایی بخشید تا که بتوانم در ظلمت تقدیر، دروازه ی رحمت او را بجویم و در این راه نیکانی را همراه من ساخت، و به لطف او، امروز   همه ی ما فاتح قله ای از سلسله جبال ایمانیم و به نام پروردگار، پرچم باور را بر این فراز باشکوه افراشته می سازیم و بسوی فتح عظمتی دیگر رهسپار می شویم؛ چراکه؛

دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید…»

IMG_۲۰۱۴۱۰۱۲_۰۹۴۸۲۸yourimage2

13102014943

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۵۲ پاسخ

بازم مدرسه ام دیر شد!

خُب، البته هیچوقت امکان نداشت که من دیر به مدرسه برسم؛ اتفاقا برعکس، حتی برای کمک به بابای مدرسه در آب و جاروب صبحگاهی هم همیشه قدری زودتر می رسیدم؛ در واقع سرایدار با صدای زنگ من از خواب بیدار میشد و وقتی با قیافه ی خواب آلوده و غُرغُر کنان در را می گشود، من با شرمندگی سرم را پایین می انداختم و زیر لب می گفتم: «ببخشید، بازم مدرسه ام زود شد!»

البته در سطور بالا کمی زیادی اغراق کردم، اما من واقعا همیشه کمی زیادی زود به مدرسه می رسیدم، دستکم بیست دقیقه زودتر از سایرین، و دلیلش هم آن بود که پدر و مادر هر دو شاغل بودند و قبل از رفتن به سر کار، ما بچه ها را به مدرسه می رساندند، و سرویس هم از وقتی که در سال دوم دبستان، راننده مرا در مدرسه جا گذاشت و مادر و پدر تا غروب در کوچه و خیابان دنبال من گشتند، برای همیشه ممنوع شد! داستان از این قرار بود که راننده یادش رفته بود مرا با بچه های شیفت صبح از مدرسه بردارد و من هم در حیاط مدرسه نشسته بودم (تنها جایی که به فکر والدینم نمی رسید که آقا دزده مرا آن جا پنهان کرده باشد!) تا اینکه عصر با خواهرم که شیفت عصر همان مدرسه بود به خانه بازگشتم؛ البته خانه که نه، ستاد مردمی آیدا یابی، محل برگزاری مراسم سوگواری “آیدای من کجایی؟”؛ به صرف آب قند!

حالا من همه ی این ها را گفتم تا در برابر تیتر بالا از خود دفاع کرده باشم، ولی علیرغم همه ی این دفاعیات، تیتر مطلب چندان هم بیراه نیست؛ چرا که من قصد داشتم برای اول مهر پستی بگذارم که به دلیل بی حوصلگی مفرط، آنقدر برای نوشتنش امروز و فردا کردم که دیگر دیر شد و از خیر آن گذشتم.

تا اینکه صبح روز اول مهر از راه رسید و من آن روز در کمال بی حوصلگی از خواب بیدار شدم. هوا هم گرم و خفه بود و بیشتر بوی مرداد به مشام می رسید تا مهر! نگاهی به تقویم گوشه ی صفحه ی لپ تاپ انداختم، اما تاریخ روز، یعنی ۱ مهر ۹۳، هیچ احساسی در من بوجود نیاورد و ذره ای از شور و نشاط اول مهر را در من ایجاد نکرد. طبق عادت همیشه هنگام خوردن صبحانه، شروع کردم به چک کردن کامنت ها و ایمیل ها… من از خوردن صبحانه خوشم نمی آید، برای همین، همیشه سرم را با لپ تاپ گرم می کنم تا نفهمم که دارم چه می خورم! اما آن روز صبح، دریغ از ۴ تا ایمیل یا کامنت! در اینباکسم تنها یک ایمیل وجود داشت، که اتفاقا تیتر آن توجهم را قدری به خود جلب کرد. ایمیل را باز کردم؛ دیدم که حاوی فایلی است تصویری برای دانلود کردن و با توجه به عنوان ایمیل، می دانستم که احتمالا چه چیزی می خواهد باشد، ولی با آن حال و هوایی که من داشتم چندان برایم جذاب نبود.

«ای بابا، کی حوصله داره، یه آهنگ قدیمیه دیگه. باشه بعدا که روی فُرم و سرحال تر بودم دانلودش می کنم و می بینمش.»

اما با وجود این واکنش غیرمشتاقانه، برای آنکه سر خودم را گرم کرده باشم، به ناچار فایل را دانلود کردم، و همینطور برای خالی نبودن عریضه ویدئو را باز کردم.

آغاز سال نو، با شادی و سرور / همدوش و همزبان، حرکت بسوی نور…

این آهنگ خاطره انگیز با تصاویر نوستالژیک دهه ی شصتی، ناگهان هوش از سرم ربود و مرا برد به سال های دبستان و آن مانتو شلوار های سورمه ای و مقنعه های سفید، با کوله پشتی نارنجی رنگی که عکس میکی موس داشت. لقمه ی نان و پنیر بدمزه ای که در دهان داشتم و آن را با بی میلی می جویدم، عطر و طعم نان و پنیر زنگ های تفریح را به خود گرفت و نسیم خنک و عطرآگین پاییز نه از پنجره ی نیمه باز اتاقم، بلکه از درون لپ تاپ به صورتم وزید و مشامم را مملو از احساسی ناب ساخت. با لبخند و اشتیاق به مانیتور چشم دوختم و لقمه های نان و پنیر را یکی یکی به همراه تصاویر خوش آب و رنگ قدیمی، با لذت بلعیدم؛ اما همه اش همین نبود…

بوی ماه مهر… باز آمد بوی ماه مدرسه / بوی بازی های راه مدرسه…

انگار آهنگ دیگری هم در کار بود! آهنگی که این بار مرا به دوران نوجوانی می برد. به اعماق فیلم شورانگیز “خواهران غریب” که نخستین بار زمانی که من دوم راهنمایی بودم اکران شد و هنوز هم آن را در هارد لپ تاپم دارم و هرگاه بی تاب احساس دو گانه ی شوق و اضطراب آن دوران می شوم، به تماشای آن می نشینم. شوق شیطنت های بی غرض و شلوغ بازی های بچه گانه در کلاس درس، و اضطراب رویارویی با آن معلم پرورشی که چون تصور می کرد من موهای مادرزاد – مجعدم را فر زده ام، تمام سال دنبال بهانه می گشت تا اینکه روزی به این خاطر که ناخن هایم را کوتاه نکرده بودم، برای اولین و آخرین بار در عمر تحصیلی ام مرا از کلاس بیرون کرد. همان معلمی که وقتی برای عمل تومور خوش خیمی که در جمجمه اش داشت به بیمارستان رفت و صبح روز عمل برای او در مدرسه مراسم دعای “امن یجیب” برگزار کردند، نیمی از شاگردان مدرسه برای سلامتی اش دعا نکردند. اتفاقا خیلی ها هم بدشان نمی آمد که دیگر او را نبینند!

همانطور که به آهنگ گوش می دادم و تصاویر را نگاه می کردم، در دل از خدا خواستم که هر کجا هست سلامت باشد. درست است که او اقتضائات سنی مرا درک نکرد؛ ولی من که معنای بیمار بودن را بخوبی درک می کنم…

در همین افکار بودم و داشتم احساس ملس و پر بیم و امید نوجوانی را مزه مزه می کردم که دوباره با نوایی دیگر، ذائقه ی خاطراتم طعم شکرین کودکانه ای به خود گرفت.

مدرسه ها وا شده… همهمه برپا شده… با حضور بچه ها، مدرسه زیبا شده…

لبخندی زدم و چای تلخ را جرعه جرعه با شیرینی یاد ایام نوشیدم؛ تا زمانی که ویدئو به پایان رسید و من که هنوز از مهرنوشی!، سیراب نگشته بودم، آن را دوباره پِلِی کردم؛ از شوق می خواستم که به درون لپ تاپ شیرجه بزنم و در آن همه خوشی غرق شوم! ولی دیگر از شور زیاد، داشت شورش در می آمد و نزدیک بود اشک های شورم فوران کند! پس ویدئو را قطع کردم و شروع کردم به مشق کردن احساسم تا اگرچه به مهر دیر رسیده بودم، نگذارم بیش از آن عقب بمانم و خود را به کلاس خاطره ها برسانم…

ممنون از دوست پر مهری که با فرستادن آن کلیپ (دانلود)، سبب شد مهر را با نشاط آغاز کنم…

حـــــــــــالا ببینیــــــــــــــــد که چه پیـــــــــــــدا کرده ام! حتی تصورش را هم نمی کنید! دستخط من!!! آخرین نمونه های دستخط من… فقط چند ماه قبل از آنکه روزگار، مرا خط خطی کند…

(خُب با سرعت تایپ من، نوشتن این ها و آماده سازی و آپلود عکس ها از اول مهر تا امروز طول کشیده دیگه!)

(برای باقی عکس ها، لطفا بفرمایید به ادامه ی خواندن، در قسمت بالای بخش نظرات و زیر آدرس ایمیل…)

پی نوشت: دوستی دارم بیزار از ماه مهر و مدرسه، که همیشه اینطور می خواند: ” آغاز سال نو، با شادی و سرور / همدوش و همزبان، حرکت بسوی گــــــــور!

عفو نوشت:

عذر خواهم زِ شما بابت کامنت هاتان / گر مرا عفو کنید از تهِ آن دل هاتان

می کنم روی به دیوار ندامت زین پس / می دهم پاسخ لطف رفقا را یه نفس!

سپاس نوشت:

شکلک های قشنگم / کامنتدونی رنگارنگم

همش کار مونایه! / که اجرش با خدایه

لبخند Smile و اخم Big Frown و بوسه Kiss / آقا موشه Mouse ، خروسه Chicken

چه شکلکای نابی / آیدا بیدار یا خوابی؟

بهار جونم بفرما / اینم شکلک، این هوا!

ممنون مونای عزیزم، خیلی زحمت کشیدی. اولین گل Rose تقدیم به خودت…

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۶۵ پاسخ

تجارت امید!

فردا صبح، همین فردا صبح که بیدار شوم، مانند کابوسی که با گشایش چشم به آنی به حقیقت زیبای طلوع می رسد، همه چیز تمام خواهد شد… صبح فردا دیگر برخواستنم از خواب، تنها به گشودن پلک هایم ختم نمی شود؛ بلکه از تخت بیرون خواهم پرید، به پیکر خسته از سکون خود کش و قوسی خواهم داد، پرده را کنار خواهم زد و خورشید را سلامی دوباره خواهم گفت…

آری، فردا صبح همه چیز تمام می شود. او حتی مانند سایرین برایم شرط نگذاشت که باید ایمان داشته باشم و تردید را از خود دور سازم، و نگفت که باید چندی زمان بگذرد؛ بلکه با اطمینان گفت که تو فردا برمی خیزی؛ سالم و سلامت و بستر بیماری را برای همیشه ترک خواهی کرد…

آیدا، این شب معجزه را راحت بخواب که شافی دردهایت بیدار است…

. . .

همچون براده های آهن که بی اختیار و فی النفسه جذب هر میدان مغناطیسی می شوند، بیماران، خصوصا با بیماری های لاعلاج و صعب العلاج نیز خودبخود به هر منبع امیدی متمایل می گردند؛ و همانطور که از خاصیت ذاتی تمایل آهن به مغناطیس استفاده های صنعتی و تجاری بسیاری می شود، کشش قطب منفی درماندگی بیمار به قطب مثبت امید نیز دستمایه ی انواعی از تجارت ها شده است.

آنطور که شاهد هستیم، بُعدی از پیشرفت صنعت به جای تعالی زندگی بشر، منجر به زوال انسانیت او گشته است. تحول و رشد شمار منابع امید نیز، در تمام ابعاد پیچیده و چند وجهی خود، حاصلی جز نابودی ایمان و باورهای معنوی اصیل اشخاص نخواهد داشت.

من خود بعنوان بیماری با مرض لاعلاج ضایعه ی نخاعی، تجارب دهشتناکی از اعتماد به سفیران دروغین امید به شفا و معجزات داشته ام، و هیچ ابایی از آن ندارم که بگویم بعد از قطع امید از خدا و علم، به خرافات و جادو جمبل های عوامانه تا نوع امروزی آن که انرژی درمانی نام دارد، امید بستم.

هر انسانی، حتی انسان خداناباور و سکولار نیز در مواجهه با بیماری لاعلاج، در برهه ای به جستجوی واسطه های زنده ی زمینی مرتبط با خدا خواهد پرداخت و به جرأت و بی هیچ تردیدی می توانم بگویم که دانای همه ی علوم نیز در چنین شرایطی به جادو و جمبل و انرژی  درمانی متوسل خواهد شد. پس منی که در سن بیست سالگی بواسطه ی بیماری،   همه ی فاکتور های زیست انسانی ام را از دست دادم و از جان می دانم که فلاکت یعنی چه، از این بابت خجل نیستم و هیچ کس را نکوهش نمی کنم اگر بخواهد برای تبی که با هیچ دارویی نمی کاهد تخم مرغ بشکند! و یا به دستان مدعیان شفا سجده کند…

البته اذعان می دارم که روی سخنم با ماهیت اصیل قوه ی انرژی درمانی نیست و منکر امکان  آن نیستم؛ بلکه به دلیل اعتقادم به توانایی های بی حد و خارق العاده ی بشر، به امکان برخورداری برخی انسان ها از توانایی کنترل و استفاده ی موثر یا درمانی از انرژی های درون معتقد می باشم. آنچه مورد نظر من است بوجود آمدن تجارتی است با عنوان انرژی درمانی؛ و نیز منظور واسطه های برحق زمینی، یعنی پیامبران و امامان نیستند، بلکه مدعیان دروغینی می باشند که خود را متصل به ایشان معرفی می کنند، و از جانب آن ها شرط و شروطی مالی را در قبال شفا وضع می دارند؛ که می توان اسم این پدیده را نیز تجارت معجزه نامید.

در لغتنامه ی رنج من، هر دوی این واژگان اخیر، زیر مجموعه ی واژه ی کلی “تجارت امید” قرار می گیرند؛ و بیماران، مشتریان عمده ی آن هستند و بگمان من سوء استفاده ی بازاری و اندیشه ی کسب سود از درماندگی بیماران، شنیع ترین و کثیف ترین نوع تجارت است.

با ترخیص من از بیمارستان، در کنار معرفی پزشک، فیزیوتراپ، مراکز پرستاری و بطور کل هر گونه خدمات درمانی، متخصصان انرژی درمانی و نیز فرا انسان های مرتبط با عالم بالا نیز به ما معرفی می شدند.

پیشنهادات نوع دوم با اعتقادات درونی سر و کار داشتند و من هنوز رشته ی ایمانم در اتصال با خدا بود و به شعله ی سوزان مصائب از هم نگسسته بود که بخواهم به ریسمان های فرعی چنگ بیاندازم؛ اما علم مرا از خود نا امید ساخته بود و نیاز من به چیزی ماورای آن بود و انرژی درمانی اساسی فراعلمی و تاحدی منطقی داشت، پس به راحتی به آن تن در دادم.

چه آن زمانی که در تهران بودم  و چه پس از بازگشتنم به مشهد، انواع اَشکال انرژی درمانی را از سوی کسانی که یا به انگیزه ی مال اندوزی و یا با هدف کسب تجربه و مهارت به من وعده ی بهبودی می دادند، تجربه کردم. حتی بعضی بودند که ادعا می کردند از کیلومتر ها فاصله ی میان دو قاره می توانند با یک بار صحبت تلفنی و انتقال انرژی از راه دور، بهبودی ام را تضمین کنند! من در آن زمان درمانده تر از آن بودم که بخواهم منطق بالغه ام را به کار بیاندازم و  با این استدلال ساده خود را از دام ها برهانم که «اگر این اشخاص قدرت شفا دهی دارند، پس علم طب دیگر چه کاربردی می تواند داشته باشد و اصلا چرا باز هم به پزشکان مراجعه می شود؟ و اینکه چرا با  وجود تعداد کثیر شافیان، از شمار فزاینده ی بیماران کاسته نمی شود؟»

اغلب مدعیان، اطمینان کامل به من می دادند که نتیجه ی کارشان قطعی است؛ و البته عده ای سیاستمدار تر هم بودند که باور درونی من را شرط اساسی در موفقیت کار خود می دانستند و به این ترتیب مقصر عدم توفیق آن ها من می بودم.

افراد پرآوازه به سختی وقت ویزیت می دادند! و از همان ابتدا نرخ معین داشتند، و تازه کار ها داوطلبانه و خیرخواهانه با انگیزه ی کارآموزی از من بعنوان  کِیس (case) استفاده می کردند، ولی من خود را فریب می دادم که خداوند این افراد را بر  سر راه من قرار داده است و ناکامی آن ها یا به خشم من از خدا می انجامید که چرا دارد مرا بازی می دهد، و یا به سرزنش از خویشتن که خود را متهم می ساختم عدم باور مطلق من مسبب شکست کار آن ها  بوده است.

اما فقط برای آنکه جانب انصاف را بی کم و کاست رعایت کرده باشم، باید بگویم که تنها در یکی از انواع انرژی درمانی با نام “ریکی” تاثیری غیرمعمول را مشاهده کردم، به  این صورت که سه خانم که به گفته ی خود سابقه ای چندین ساله در این شاخه داشتند و یکی از آن ها استاد دو  نفر دیگر بود و شاگردان بسیاری داشت، سه نفری مرا در احاطه ی انرژی های خود قرار دادند و من  بدون  آنکه بفهمم و بخواهم برای  مدت  کوتاهی به خوابی عمیق فرو رفتم. البته هیچ تاثیر درمانی از ریکی ندیدم؛ تنها همین مورد بود و بس…

کسانی هم هستند که تنها به قصد خیرخواهی و باوری که به این شیوه ی درمانی دارند، اقدام به فراگیری و کاربرد عملی آن می کنند، ولی ایشان باید بدانند که این توانایی مانند هنر، استعدادی ذاتی  را می طلبد و نوع بلیغ و موثر آن از طریق یادگیری حاصل نمی شود، در نتیجه صرف اعتقاد شخصی و بدون یقین از برخورداری قطعی خود از این توانایی، نبایستی بیماران را مورد آزمون قرار دهند و روحیه ی آن ها را به نابودی بکشانند.

گونه ی  دوم این نوع از تجارت، در قبضه ی مدعیان ارتباط با عوالم ماورائی، و تظاهر کنندگان به تقرب ویژه با خدا، و نمایندگان او بر روی زمین قرار دارد.

با گذر زمان و سخت تر شدن شرایط بیماری، و وقتی خداوند در برابر رنج های انسان سکوت می کند، آدمی هر کاری خواهد کرد تا او را متوجه خود سازد. حتی اگر به وجود خدا معتقد نباشد، خصلت ذاتی خداجوی او به تحریک مشکلات لاینحل برانگیخته خواهد شد و تلاش خواهد کرد تا راهی به سوی آن چیزی که دیگران به آن معتقدند بیابد تا معضل او را تدبیری بیاندیشد.

درماندگی، همان هیزمی است که بازار فریب و بهره کشی از استیصال انسان ها را داغ می کند. اینان کسانی هستند که خود را مرتبط با خدا یا امامان معرفی می کنند و وعده می دهند که پرونده ی شفای بیمار را در محکمه ی معصومان به شور و بحث خواهند گذاشت و نتیجه، شرط و شروطی است که شخص را ملزم می دارد با قرار دادن مبالغی در اختیار آن ها جهت مصارف خیر، امتحان لیاقت خود را پس بدهد و هزینه ی بهبودی اش را بپردازد.

عده ای از این افراد نیز نه بطور مستقیم، بلکه به طریقی فرعی از این راه کسب درامد می کنند. بدین صورت که مریدانی را به گرد خویش جمع می  آورند و دم و دستگاهی به راه می اندازند که هزینه اش را مراجعان و اعتقاد یافتگان، با کمال میل می پردازند و اقامتگاه ایشان به پایگاه جمع آوری کمک ها و نذورات مردمی تبدیل می شود.

صدمات این گونه از فریب ها، یعنی تجارت معجزه، به مراتب بیشتر از نوع دیگر است و ضربه ای که به ایمان می زند بسیار کاری و وخیم خواهد بود، زیرا بطور مستقیم با خداوند ارتباط می یابد و فرد، تقصیر عدم توفیق خود  را متوجه خدا می داند، همانطور که ممکن است بیماری اش را نیز ظلمی از سوی او  بپندارد.

هرچقدر هم که انسان تسلیم خواسته ی خدا باشد، اگر در دام اینگونه از فریبکاران بیفتد، از آن جایی که ایشان باورهای قربانی خود را نشانه می گیرند، بی تردید به حکمت و خیرخواهی خداوند شک خواهد برد و ایمانش متزلزل خواهد شد. و ایمان، دقیقا همان چیزی است که بیمار به آن احتیاج دارد و محرک غدد متشرحه ی صبر در او می باشد.

در این نوع تجارت  هیچ گونه خیرخواهی ای نمی تواند وجود داشته باشد و مقاصد این سوداگران صرفا شیطانی است؛ مگر آنکه فرد تحت تاثیر توهم یا اختلالات روانی  چنین باوری را در مورد خود داشته باشد.

من نیز به شخصه، در زمانی که نه به خاطر اصل بیماری، بلکه به دلیل سوزش (دردهای نوروپاتیک) در اوج استیصال به سر می بردم، یک بار فریب عفریتی را خوردم  که تیشه ای مهلک بر ریشه ی ایمان و باورهایم زد. زنی که ادعای ارتباط با معصومی را داشت و بقدری نقش  خود را ماهرانه بازی می کرد و از سویی، مورد تایید افراد معتمدی بود که من با همه ی تردید و سرسختی ام نسبت به اینگونه ادعا ها، کم کم به او معتقد گشتم و والدینم به اصرار من مبلغی را که او می خواست در اختیارش قرار دادند. هرچند که مدتی بعد دست او رو شد و به زندان افتاد، ولی من نیز در زندانی  مخوف تر محبوس گشتم. زندان ترس، تردید، بی پناهی، و در یک کلام بی ایمانی مطلق… جیره ی صبرم بریده شد و آن جا بود  که به معنای واقعی بیمار شدم. از طرفی دیگر، او با مالیدن نوعی ماده ی گیاهی به بدن من که ادعا می کرد از عالم غیب اختصاصا برای من فرستاده شده است! سبب شد که دردهای نوروپاتیک در من شدت بیابد…

در این جایگاه، انسان دو سرنوشت خواهد داشت، سقوط یا صعود. و من به یاری همان خدایی که با نام او مرا از او رانده بودند، از قعر سقوط به اوج واقع بینی پرواز داده شدم و در سرزمین نجات فرود آمدم.

این  بهایی بود که من برای واقع بینی پرداختم؛ همان کیمیایی که نجات در گرو آن است. ایمانی که آمیخته  با خرافات باشد، انسان را به زوال می کشاند؛ و ایمان توأم با  واقع بینی است که به کمال می رسد.

در اینجا لازم است تاکید کنم که بیمارانی که به اینگونه افراد اعتماد می کنند را نمی توان مورد سرزنش قرار داد و گناه رونق بازار اینان را متوجه ساده لوحی افراد دانست. کسی که از دور دستی بر آتش دارد، نمی تواند از آنکه در شعله می سوزد بخواهد که آرام بماند و با دویدن و تقلا، اشتعال زبانه های آتش را فزونی نبخشد؛ چرا که او بی هیچ منطقی، بی آنکه خود بخواهد می دود…

البته از این دو نوع تجارت عمده که بگذریم، زیر شاخه های بسیاری نیز از این پدیده منشعب می شوند. مانند باورهای خرافی و جادو جمبل های عوامانه ای مانند خوردن فلان روغن متبرک یا زیارت درختی مقدس؛ و یا دکان های دیگری که در آن پودر های گیاهی یا دعاهایی را برایت می پیچند و از تو می خواهند که این ادویه یا ادعیه را در جای بخصوصی چال کنی، یا در چهار گوشه ی تخت بیمار دود کنی تا طلسم و جادویی که مسبب بیماری شده است باطل گردد. و نیز پیشگویی با علم اعداد، شیوه هایی جهت تغییر سرنوشت، و طوماری از این دست…

در نهایت، هشداری است برای بیماران و خانواده ی آن ها که در برابر مبلغان این نوع از تجارت ها هوشیار باشند و بدانند که نه علم ماورایی وجود خارجی دارد و نه امداد آن  جهانی را می توان در زمین یافت. اگر دنبال اکسیری می گردند، آن تنها واقع بینی است. باید بیماری را پذیرفت، اما تسلیم آن نشد. باید برای بهبود اوضاع در جهت مثبت گام برداشت، هرچند که راه منطق به مطلوب نرسد؛ نه اینکه به تعقیب سراب ها پرداخت و آخر از تشنگی جان داد.

من این را به روشنی می دانم که این آگاهی دادن فایده ی چندانی نخواهد داشت، زیرا شخص  خود من اگر با  تمام این تجارب، آگاهی ها و هشدار ها به آن برهه  بازگردم باز هم ترجیح خواهم داد که اگر در فریب شانسی باشد، آن را از خود دریغ نسازم و برای نجات به  هر دری خواهم کوفت، حتی به در خانه  ی شیطان!

با این حال، بر خود لازم دانستم که دستکم تجارب خود را در این زمینه با دیگر بیماران به اشتراک بگذارم، باشد که نجات بخش حتی یک نفر باشد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., خاطرات - تجربیات پراکنده | ۲۵ پاسخ

آیدا را چه شد! (یک پست آبکی!)

سلام دوستان عزیزم

والا جریان غیبت بی خبر بنده این است که همچین حوصله ندارم! زیرا همه ی حوصله ام را حرام یک بی دین و ایمان از خدا بی خبر کردم و در آستانه ی روز پزشک بر پزشکی غضبناک گشتم که مسبب آشنایی من با این بی دین جلب بود.

پارازیت: اکنون من در حال مطالعه ی کتاب “ناتور دشت” هستم و خیلی باید حواسم را جمع کنم که همچون دانای کل داستان، کوچه بازاری حرف نزنم. سعی می کنم از اینجا به بعد شسته رفته تر باشم و از این حرفا! این آخری تکه کلام همین نادان کل بود…

دقیقا شصت روز آزگار پیش! سرانجام تصمیم گرفتم برای اسپاسم های افسارگسیخته ی پاهایم با پزشکی مشورت کنم. اما نمی دانم که این پزشکان را چه می شود؟! هیچکدام حاضر نیستند برای ویزیت به منزل بیایند. پزشک مغز و اعصابی که نمی فهمد بیمار ضایعه نخاعی گردنی با مشکل تنفسی را نمی توان به مطب آورد، باید مدرکش را داد زیر بغلش و فرستادش کلاس اکابر، تا اول مفهوم “بیمار ضایعه نخاعی گردنی با مشکل تنفسی” برایش شیرفهم شود، بعد مجبورش کنند از روی کتب اخلاق پزشکی ده بار رونویسی کند، و سپس تازه بنشیند کلاس اول انسانیت و از الفبا وجدان بیاموزد. با این حساب بیشتر پزشکان مغز و اعصاب ایران مردود هستند…

(خودم می دانم که مشغله دارید و کارتان زیاد است، اما این هم بخشی از وظیفه ی شماست؛ البته اگر انگیزه تان طبابت باشد، نه تجارت! از دیرباز در اشعار و متون کهن نیز آمده است که طبیب بر بالین بیمار حاضر می شود، نه اینکه بیمار بسترش را بزند زیر بغلش و هلک و هلک برود به ملاقات طبیب… بیمار، بیماری در بستر، اصلا مفهومش را می فهمید؟… نه، نمی فهمید…)

در این واویلا و قحطی “مغز” و “اعصاب” بالاخره مجبور شدم تن به نسخه ی پزشکی بسپارم که قول داده بود اگر تا ۴۰ روز از این نسخه حاجت نگرفتم و شفا نیافتم، شخصا می آید و به خدمت اسپاسمم می رسد. البته، لوتی هم لوتی های قدیم!

ایشان بدون دیدن من، بدون گرفتن شرح حال درست و حسابی، و بدون بررسی علت تشدید ناگهانی اسپاسم، تنها بر اساس چهارخطی که برایشان نوشته بودم، نسخه ام را پی چیدند.

ایناهاش! نامه هه رو می گم:

 

با  سلام و خسته نباشید،

آیدا هستم. الهی… ۱۰ سال پیش در پی یک تصادف از مهره های C4, C5 دچار ضایعه ی نخاعی شدم. در حال حاضر، تنها حرکتی ۴۰ درصدی در دست چپ دارم (به استثناء مچ و انگشتان) و نیز بخاطر تنگی تراشه با تی تیوب تنفس می کنم.

در تمام این سال ها در پاها و ناحیه ی شکم و پهلو دچار اسپاسم بودم که اوایل بسیار شدید بود، بطوری که به داروهای معمول مثل باکلوفن پاسخ نمی داد، ولی بتدریج با گذر زمان خودبخود از شدت اسپاسم ها کاسته شد. اما اوایل فروردین دچار حملات حاد اتونومیک دیس رفلکسی شدم و چند روز بعد از آن لرزش و اسپاسم شدیدی در پاهایم ایجاد شد که هنوز هم ادامه دارد.

از آن جایی که جابجایی من با آمبولانس صورت می گیرد و امکان زیادی برای خروج از منزل ندارم، می خواهم از حضورتان خواهش کنم که اگر امکان دارد مرا حضورا در منزل ویزیت بفرمایید تا در این  باره و چند مسئله ی دیگر از جمله دردهای نوروپاتیک و امکان درمان آن از طریق بلوک عصبی با شما مشورتی داشته باشم.

در این صورت خیلی سپاسگزار خواهم شد.

با احترام – آیدا

من نامه را بسیار مختصر نوشته بودم، زیرا تنها قصدم متقاعد کردن ایشان به آمدن بود. ولی با این وجود، خودشان قدم رنجه نفرمودند و به نیابت از خود، شخصی ناشخیص را فرستادند به نام تیزانیدین که به زودی فهمیدم که نخیر، ایشان در اصل تیزابی دین نام دارند!

هنوز با این بی دین، نان و نمک نخورده بودم، یعنی از همان یک چهارم اول قرص، که وسط حرف زدن با مادر خوابم برد! آنجا بود که فهمیدم با این بی دین و ایمون! عاقبت خوشی در انتظارم نخواهد بود.

دکتر لطف کرده بودند و قرص ضد افسردگی! هم تجویز کرده بودند، که با وجودی که اصلا نمی دانم علت تجویزش چه بود و بشدت مخالف مصرف آن بودم، اما به تجویزشان احترام گذاردم و با امید به وعده ای  که برای دیدار حضوری داده بودند، داروها را تمام و کمال مصرف کردم.

اما بعد از گذشت چند هفته… اصلا  لُب کلام را در نامه ی بعدی من به دکتر  بخوانید…

ایناهاش:

 

آقای دکتر سه نقطه ی گرامی،

با سلام و خسته نباشید

چهل روز پیش بر اساس شرح مختصری که در مورد مشکل اسپاسم در ناحیه ی پاها و شکم خود نوشته بودم و پدرم به خدمتان آوردند، چهار داروی زیر را تجویز نمودید:

–          تیزانیدین

–          سرتلالین

–          گاباپنتین

–          پروپرانولول

تیزانیدین دارویی بود که مشخصا بر روی اسپاسمم تاثیر داشت. اما با ۳۲ روز مصرف آن، اسپاسمم در حد قابل توجهی کنترل نشده است. در واقع اگر بخواهم درصدی بیان کنم، از سفتی عضلاتم ۴۰ درصد کاسته شده و از رفلکس ها و پرش های پاهایم تنها ۲۰ درصد.

گاباپنتین را بگمانم بخاطر اشاره ای که به دردهای نوروپاتیک  کرده بودم تجویز فرمودید. طبق دستور مصرف کردم، اما قبلا هم تجربه ی مصرفش را داشتم و این بار هم مثل هر بار نتیجه ای نداشت.

سرترالین که داروی افسردگی است، علت تجویزش را نفهمیدم، اما بطور کامل مصرف کردم.

بطور کل، مجموعه ی این دارو ها بر روی افت فشارم تاثیر چشمگیری داشتند و در مدت ۳۲ روز مصرف این داروها بر خلاف قبل تقریبا اصلا افت فشار نداشتم. (از روز ویزیت تا شروع مصرف دارو ها، چند روزی فاصله افتاد.)

اکنون،

۱-       من خواستار کنترل بیشتری بر روی اسپاسمم هستم و می خواهم توصیه ی بعدی شما را بدانم.

۲-      مسئله ی بعدی آنکه من برای درمان دردهای نوروپاتیک به شیوه ی بلوک عصبی با مرکز درمان درد تهران مکاتبه ای داشتم که برایتان ضمیمه خواهم کرد و پدرم هم به پزشک مربوطه مراجعه کردند که حضورا توضیح خواهند داد. می خواهم لطف کنید و در این مورد راهنمایی ام کنید و نظر تخصصی خود را بگویید.

۳-      من گاهی پیش می آید که در خواب، دقیقا زمانی که از مرز خواب و بیداری می خواهم به عمق خواب بروم، به شدت از خواب می پرم؛ مثل یکجور سرگیجه در خواب. گاهی در این هنگام احساس می کنم که دست ها و پاهایم دارند دچار تشنج می شوند و جریان و لرزشی درونی در سلول هایم حس می کنم که نمود ظاهری ندارد… این اواخر این حالت بیشتر شده بود، یعنی مثلا هفته ای یک بار. اما با مصرف این دارو ها، این حالت تقریبا هر شب و شبی چندین بار اتفاق می افتد. بطور کل، علت این حالت چیست و چرا با مصرف دارو ها تشدید شده است؟
در نهایت آنکه فرموده بودید اگر با گذشت  چهل روز (البته الان ۳۲ روز است.) اسپاسمم کاهش قابل توجهی نیافت، لطف می کنید و حضورا برای ویزیتم می آیید. خیلی ممنون خواهم شد اگر این زحمت را بکشید.

با تشکر – آیدا

هیچی دیگه، دکتره زد زیر قولش و از این حرفا! حتی زورش میومد نامه ام رو بخونه. به بابام می گفت خودتون توضیح بدین دیگه!

معلومه که اصلا حوصله ندارم؟

آیدا، یا درست بنویس، یا اصلا ننویس! دهه!

………………………………………………….

رفتم خودمو توجیه کردم، برگشتم! Wink

با مصرف این دارو ها، علیرغم اینکه به جز ده روز نخست دیگر تاثیر چندانی نداشتند، مشکل اصلی این بود که به شدت دچار اختلال خواب شدم. گاهی هنوز قرص را نخورده بیهوش می شدم و گاه مدت های طولانی، مثلا دو شبانه روز پی در پی خواب  به چشمم نمی آمد. بدتر از همه حالتی بود که در نامه ی بالا ذکر کردم؛ یعنی به محض آنکه می خواستم از مرز خواب و بیداری به عمق خواب بروم، مثل جن زده ها با فریاد از خواب می پریدم. در این هنگام احساس می کردم که هر لحظه ممکن است دچار تشنج بشوم. در واقع سلول هایم از درون کاملا متشنج بودند و لرزش و جریانی دایره وار را در درونم احساس می کردم؛ فقط این حالت نمود ظاهری نداشت. خلاصه اغلب شب ها بعد از ده پانزده بار پرش، کلا از خوابیدن منصرف می شدم.

مشکل دیگر این بود که ذهنم به طرز عجیبی داستان پرداز و قافیه ساز شده بود. مثلا یک عبارت یا یک صحنه که به ذهنم می آمد اینقدر آن را بسط می دادم و سناریو بافی می کردم که خودم بیزار می شدم. مثلا این داستان کوتاه یکی از دستاوردهای این اختلال است:

یک اتفاق ساده… 

–          هِی، مگه کور مادرزادی؟!

–          بله؟… نه… یک اتفاق بود.

–          چه اتفاقی، خب حواست رو جمع کن.

–          آخه دست من نبود.

–          یعنی چی که دست من نبود؟! خب اون چشای کورت رو  باز می کردی.

–          خب… آخه خواب بودم.

–          حالت خوبه داداش؟ مشنگی  یا تو خواب راه می رفتی؟!

–          نه توی ماشین بودم.

–          گیر چه خلمدنگی افتادیما! نگا، نگا، زد  موبایلمو خورد کرد.

–          ببخشید…

پسر دو زانو بر زمین نشست.

–          چی کار می کنی؟

–          می خوام تیکه های  موبایلتون رو  جمع کنم.

مرد فریاد کشید: جمع  کنی که  چی بشه؟ این دیگه واسه  من موبایل بشو نیست. باید از همون اول چشاتو وا می کردی.

پسر همچنان بر روی زمین نشسته بود و قطعات موبایل را جستجو می کرد.

–          خب اون عینک آفتابی رو بردار سوسول! تا درست ببینی.

مرد خم شد و عینک پسر را از صورتش چنگ زد؛ آن را ورانداز کرد.

–          جنسش  بدک نیست.

دوباره خم شد و باطری و سیم کارت موبایلش را از روی زمین برداشت.

–          این عینک رو جای  موبایلم برمی  دارم؛ هرچند خیلی هم نمی ارزه.

پسر همچنان به دنبال تکه ها می  گشت. مرد عینک  آفتابی را به چشم  زد و بی توجه به او راهش را کشید و رفت؛ گاهی سر بر می گرداند تا ببیند پسر چه کار می کند.

–          بذار جمع کنه. انگار  یک تخته ش کم بود. ولی خوبه، عینکه از اون گروناست.

پسربچه ای از دور به سمت مرد دوید؛ چیزی در دست داشت.

–          آقا،  آقا…

به مرد که رسید، ایستاد و نفس نفس زد: آقا، شما… آخ خیلی دویدم… شما همون روشندلی هستین که عصاش رو گم کرده بود؟

حالا این که نمونه ی خوبش بود، ساعت ها دراز می کشیدم و در ذهنم پایان داستانی که قبلا خوانده بودم یا سناریوی فیلمی  که به  یادش می افتادم را تغییر می دادم.

و یا نمونه ای از قافیه سازی… مناظره ای با اشیاء اتاق! هنگامی که یک شب کامل بی خوابی به صبح رسیده بود و سپیده ی صبحگاهی تازه اتاق را کمی روشن ساخته بود:

از زبان پرده: آیدا هنوز بیداری؟ / مگه تو خواب نداری؟ / ماه رفت و خورشید اومد / خواب به چشت نیومد؟ / بگیر بخواب یه ذره / پلکت داره می پره / بگو چه حالی داری / خیلی زار و نزاری…

از زبان آیدا: دلم درد و سرم درد / چشام دو گوله ی درد / از سر تا پایم درده / به کی می گم؟ به پرده؟ / آی نرده / چقدر فلزت سرده / سوزش خیلی نامرده /  دیگه وقت نبرده / نه پرده؟ / نظر تو چیه نرده؟  Smile

این داستان پردازی ها و قافیه سازی های غیرقابل کنترل، واقعا آزارم می داد. از طرفی، دیگر جرأت خوابیدن نداشتم؛ پرش ها خیلی هولناک بودند. دکتر هم که زد زیر قولش و مرا با اینهمه مشکل تنها گذاشت. تنها کاری که کرد این بود که دُز داروها را بالا برد و یک آرامبخش قوی هم اضافه کرد!

دکتر با این بدقولی و تجویز الله بختکی، اعتبارش را بطور کامل در نزد من از دست داد و من هم به تدریج شروع کردم به قطع کردن دارو ها، به این صورت که هر روز دُز داروها و تعداد دفعات مصرف را کاهش می دادم تا به مرور زمان آن ها را کنار بگذارم، ولی بی فایده بود… قلبم دیگر کشش پرش ها را نداشت و ذهنم از فعالیت های بی جهت، به شدت خسته شده بود. پس در یک اقدام انتحاری و پیرو شعار “مرگ یک بار، شیون یک بار” بالکل دارو ها را گذاشتم کنار. می دانستم که بدون تیزابی دین محال است تا چند روز خواب به چشمم بیاید، ولی ترجیح دادم کار را یکسره کنم…

با قطع دارو ها تقریبا حدود ۷۲ ساعت نخوابیدم، و بعد از آنکه سرانجام خواب به سراغم آمد، تا چند روز نگذاشتم خوابیدنم کامل بشود، یعنی بعد از سه چهار ساعت خواب به زور بیدار می شدم. با این روش به تدریج  خوابم حالت عادی یافت و با تصفیه ی خونم از داروها، پرش ها قطع شدند و ذهنم نیز آرام گرفت.

اکنون تنها مشکلی که با خواب دارم این است که بدون آنکه یادم بیاید، یک چیزی در خواب مرا می ترساند؛ اصلا در حد قبض روح! فقط می دانم که یک جور خواب است که در آن هر بار در یک مخمصه ای می افتم و ترس بی حدی بر من غلبه می یابد. گاه نیز شخص دیگری دچار دردسری می شود، ولی من در وحشت او شریک می شوم.

خلاصه مجموعه ی این اختلالات در خواب، سبب شده است که خسته و بی حوصله باشم.

بخشی از این خوددرمانی شامل مصرف شبانه ی گل گاو زبان نیز بود که واقعا کمک شایانی داشت؛ در واقع نقش همان آرامبخش دکتر را بازی کرد. و دیگر اینکه قصد داشتم چند بار برای هواخوری و تمدد اعصاب به فضای سبز نزدیک خانه بروم که پس از سه هفته برنامه ریزی بالاخره ممکن شد، ولی نتیجه  ی چندان مطلوبی نداشت، زیرا با همان یک بار بیرون رفتن به شدت دَدَری و هوایی شدم و اکنون وجودم بهانه گیر شده است و به سمت بیرون کشیده می شود، و این برای من که امکان بیرون رفتن ندارم، اصلا خوب نیست. باید سعی کنم دوباره در جایم آرام و قرار بگیرم و قناعت پیشه کنم؛ یا به عبارتی: “بچه بشین سر جات!”

الان من مثلا حوصله نداشتم و اینهمـــــــــــــــه نوشتم! خدا به اعصاب و چشم های شما دوستانم رحم کرده است که من حوصله ندارم…

راستی، راستی…

از آن جایی که مدتی است در تایپ و استفاده از کامپیوتر و خصوصا موبایل، کمی دچار مشکل هستم و راحتی سابق را ندارم، حضور مستمرم تا حدی کمرنگ خواهد شد و هرگاه بتوانم مطلب درخوری بنویسم، وبلاگ را به روز خواهم کرد. هرچند که دوست ندارم اینجا سوت و کور بماند…

ولی هستم، تنها یک گوشه ساکت ایستاده ام و  یواش یواش (یا شاید هم یواشکی!) پست هایم را می نویسم…

Smile

پیوست: تابحال چندین دوست عزیز گفته اند که بخش  کامنت ها برایشان باز نمی شود. اگر کسان دیگری هم متوجه این مشکل شده اند، لطفا برایم ایمیل بزنند تا از  مسئول سایت  بخواهم بررسی کنند.  متشکرم Smile

پیوست: سعی می کنم نگذارم که این مطلب آبکی! برای مدت طولانی بالا بماند.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی | ۶۱ پاسخ

به مناسبت پنجمین سالگرد نوید مجاهد…

سلام نوید…

هر سال در همین زمان، در مردادماه سوزانی که آتش در دل ساکنان سرزمینت افکند، از تو می نویسم. از تو، از پادشاه سرزمین باور ها. از مالک این عمارت باشکوهی که ما در آن همه مستاجران یاد تو ایم. کبوتران بی بال و پری که لانه کرده ایم در شاخساران درخت تنومد باوری که باغبانش تو بودی. دانه ای که کاشتی، همتی که به پای آن ریختی، نور ایمانی که بر آن تاباندی، درختی شد پر شاخ و برگ و رفیع، مأمن کبوتران خسته ای که در آشیانه های بذل تو، در اوج سکنی گزیدند و بی رنج پرواز پنجه بر عرش زدند…

اما این بار می خواهم نه از تو، بلکه برای تو بنویسم. به تو… چشم بدوزم به چشمانت در آن عکسی که بر سر در خانه ات حک شده است. همان عکسی که هر روز می بینم و چشم می دُزدم از آن؛ نگاهت نمی کنم، از دیدت می گریزم… قرار ما هر باوری بود جز باور به رفتن تو؛ عکست می خواهد که باور کنم نبودنت را…

ولی اکنون چشم دوخته ام در نگاهت، می خواهم از عمق آن بخوانم حرف دلت را. به من بگو، تو اینچنین با سرزنش نگاهم می کنی یا این منم، ناراضی از خود که تاب نگاه کردنت را ندارم؟

می دانم… تو حرفی نداشتی. تو املاک باورت را بخشیدی و ماندن و رفتن را به اختیار گذاردی. این منم که پایبند شدم و احساس تعلق یافتم. در این خاک ریشه کردم، بزرگ شدم، از خانه رفتم و در آن نزدیکی ها، در همان خاک، مسکنی ساختم. دلخوش به این بودم که قلمرو ات را وسعت می بخشم، حومه اش را آباد می سازم، آوازه ات را به دور دست ها می برم؛ اما دریغا که خانه را از یاد بردم…

و اما روزی بازگشتم؛ دایره و دمبک زنان، گوش ساکنان را کَر کردم از ندای آمدنم؛ که من برگشتم، من اینجا هستم، منِ قدرشناس، من آمدم تا بمانم، من…

چقدر نفرت بار است این مَن مَن کردن ها… این منی که منیت اش را حواله می داد، حمیت اش آنقدر بود که تنها بیاید و فاتحه ای بخواند برایت…

حال چه نگاه کنم در چشمان تویی که فارغ از هرچه من بودی…

ولی نوید… برایت گفته بودم از راز اسپشیال؛ که سکویی است برای پرش، تا که خاکمالان حوادث، به عزت عرش رسند. گفتم که غمینم از خود، از همه ی کسانی که پر گرفتند و رفتند، و آن جا بود که خواستم با بازگشتنم نشان دهم عِرق و وطن پرستی ام را. اما ناکام ماندم، چرا که من اغیار بودم در آن منزلگاه عشق و ناتوان از هم پیمانه شدن با عشاق…

می دانی، از چشمانت از آن جهت گریزانم که چون آیینه ای است صاف و بی خش، که با نگاه کردن به آن با خودم چشم در چشم می شوم؛ منی که از خود گریزانم و از منیتم خجل…

ولی اکنون که جرأت نگاه یافته ام بگمانم در آینه ی نگاهت چیز دیگری هم پیداست. آری، دارم می بینم. تو، تو داری راز دیگری را بر من فاش می کنی! آه، نوید، انعکاس آسمان در چشمانت… می بینی؟

نمی توانم این را باور کنم؛ هیچ کس نرفته است. همه اینجایند. در وطن. در آسمان وطن…

آن بالا را ببین! چه باشکوه؛ مملو از کبوترانی که بی بال، عظمت پرواز را به نمایش گذارده اند. از آشیانه به آسمان؛ کوچ در وطن؛ فاصله ی رفتن ها تنها همینقدر بود؟

وا اسفا… این تنها من بودم که بند منیت به پا داشتم و اوج پروازم تا ارتفاع خویشتن بود. اکنون نه در خانه جایم است و نه در آسمانش. پس من چه آموختم در این مکتب پرواز؟ همه فارغ بال گشتند و من درجا زدم. شاید این تقدیر من است که در برزخی میان فرش و عرش بمانم و طعم تعالی را نچشم… نه، تا زمانی که نتوانم از قید من رها شوم، هر چه بال و پر زنم باز هم به خاک می رسم…

نوید… گنجینه ی رازی به رویم گشودی و من را به من شناساندی. حالا بیا و آموزگارم باش. این قلم همت، این دفتر سپید تمنا؛ بگو رهایی را چگونه بنویسم…

روحش شاد، یادش گرامی، و راهش مستدام

پی نوشت _ درباره ی نوید، به قلم دوست خوب اسپشیالی، پویا ی عزیز.

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به یاد نوید (موسس سایت اسپشیال), مناسبت ها ... | ۴۴ پاسخ

خورشید طالع من…

آیدا… آیدای من… بیدار شو ای بیدارگر من…

خورشید سر زده، اما تا تو چشم نگشایی روز من فروغی نمی یابد. پرده ی پلک هایت را کنار بزن و بتاب بر روزی که از آن توست. روشن کن دلم را، که این خانه ی توست…

برخیز و با برق لبخندت روحم را جلا بده. بلند شو یکدانه دخترم، شیرین زبانی ات از سر بگیر که چای گس روز نو، بی قند لبانت تلخ است و زهرآگین.

چشم بگشای و آغاز کن روزی را که آغاز من بود. نمی خواهی برایم جشن بگیری بودنت را؟ در تقویم با تو بودن چهارساله شدم، تبریک نمی گویی ولادتم را؟

این جشن را آذین نبسته ام، چرا که زینت خانه تویی. شمعی نیفروختم، که تو چلچراغ منی. کیکی نپخته ام، که تو خود شهدی و شیرینی.

آری، چهار سال پیش بود، رویش تو و سرآغاز من…

که هیچ گمان نمی بردم هم آغوشی تردید و جَبن را، عشق ثمر دهد. که جان مایه ات نه از نهاد جبون من، و نه از طینت مردد جفت من است. خدا در تو دمید هستی ات را و زهدان اندیشه ام تنها حفره ای بود استخوانی و پوک از برای تو، تا ببالی در آن، جوانه زنی، سرسبز کنی ذهن بی بَر مرا…

بلند شو خورشید مردادی ام، بتاب، سوزان و پر فروغ، و آتشکده ی قلبم را زنده کن از شراره های عشق…

می گذارم، این چهارمین هیزم زمان را در آتش گرم حضورت؛ شعله بکش، حرارت ببخش، روشن بساز یک سال دیگرم را… و بنوش با من شراب گدازان مهر، این عصاره ی رگهای کالبد عاشقم، به شادباش ولادتت…

طلوعت مبارک… آیدای من…

 

پی نوشت: آیدا…، چهار ساله شد Smile

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳۳ پاسخ

فرشته خویان ۵ (دو فرشته خو…)

یک:

خیلی دیر کرده بود. سابقه نداشت که دیر بیاید و همیشه راس ساعت هفت که شیفت شب شروع می شد در آی سی یو بود. از راه که می رسید اول می آمد پیش من به اتاق ایزوله، کشوی میز کنار تختم را باز می کرد و رژ لب هایی را که خودش و خانم مهربانی که برای پانسمان زخم هایم می آمد به من داده بودند بر می داشت و همانطور که حرف می زد و مرا می خنداند، شروع می کرد به آرایش کردنم. با همان ها برایم رژ گونه می زد و سایه ی چشم می کشید. به موهایم که پس از تراشیده شدن در آی سی یوی مشهد، تازه سیخ سیخ در آمده بودند مدل می داد.

دختر خیلی زیبایی بود. یک دختر ترک زیبارو، اهل ارومیه… یک بار به من گفت که نامزد هم دارد…

«درسته… تنها که نیست؛ حتما نامزدش میرسوندش سر کار… چه اتفاقی می خواد بیفته؟ احتمالا تو ترافیک گیر کردن… نکنه امشب مرخصی گرفته؟ وای نه، منو میدن به اون پرستار بداخلاقه…»

پرستار بسیار مهربانی بود. شب هایی که او پرستارم می شد راحت می خوابیدم. تا وقتی بیدار بودم مدام به من سر می زد و با حضورش شب آنچنان آرام و بی دغدغه می گذشت که زمانی چشم باز می کردم که پرستار شیفت صبح داشت تخم مرغ خام را در قوری فلزی محتوی شیر داغ می شکست و آن را همچون حال من به هم می زد! تا این معجون چندش آور را برایم گاواژ کند… و من هر روز صبح خدا را شکر می کردم که با سوند معده (NG تیوب) تغذیه می شوم و مجبور نیستم مانند پیرمردی که تختش آنطرف بود شیر- تخم مرغ و کدوی آب پز بخورم!

در آی سی یوی مشهد مرا به شدت به دیازپام و مُرفین عادت داده بودند، ولی در بیمارستان توس خبری از این داروها نبود؛ حداقل اینطور نبود که مثل مشهد تا لب تر می کردم با کمال میل برایم دیازپام یا مرفین تزریق کنند؛ البته از این بابت، من بیشتر از مشهدی ها متشکرم!… یادم می آید یک شب که بسیار بی خواب و بی قرار بودم مدام از او درخواست دیازپام و مُرفین می کردم و او هر بار با حوصله و مهربانی توضیح می داد که این داروها برایم تجویز نشده است و نمی تواند به من مسکن تزریق کند، ولی من باز هم تا چشمم به او می افتاد از او دیازپام یا مُرفین می خواستم و او سعی می کرد با حرف و شوخی سرم را گرم کند تا آن داروها را فراموش کنم.

چهره ی آرامی داشت و همیشه لبخند مهربانی بر لبانش بود. وجودش به من آرامش می داد و برایم مایه ی دلگرمی بود. در کنارش انگار که در اتمسفری از احساسات خوب قرار می گرفتم. همکارش هم پرستار مهربانی بود، اما من با او بیشتر اُخت شده بودم. به ملاقات و گپ و گفت شبانه با او عادت کرده بودم و با آنکه در آن زمان بسیار بی حوصله بودم، اما برای دیدار با او حوصله و اشتیاق داشتم…

«سلام آیدا…»

با لبخند جلو آمد؛ بر پیشانی ام بوسه ای زد و دسته گل را کنار تختم گذاشت… حالا می دانستم چرا دیر کرده است. شب پیش که از من پرسید چه گلی را دوست دارم باید می فهمیدم و نمی گفتم رز سفید… آخر، اکنون را نمی دانم، ولی در آن زمان رز سفید کمیاب ترین گل موجود در بازار بود و قیمتش از سایر رزها بیشتر…

لبخند گشاده ای به او زدم؛ ذوق در چهره ام هویدا بود…

«ممنونم… خیلی قشنگن…»

«ببخشید دیر کردم… هیچ مغازه ای رز سفید نداشت…»

شرمنده شدم… او گل ها را در گلدان گذاشت و شروع کرد به آرایش کردن من…

دقایقی بعد مادرم نیز که اجازه داشتند شبی یکساعت به داخل آی سی یو بیایند، به ما ملحق شدند و با دیدن چهره ی ترگل ورگل! و بزک کرده ی من، آن گل های زیبا و شاداب، و لب های من که دیگر کبود و بی حالت نبودند؛ بلکه همچون رز قرمزی به لبخند شکفته بود، لبخند خسته ای نیز بر لب های او نشست…

آن پرستار اینگونه در ذهن من ماندگار شد. تصویری که از او در پس زمینه ی ذهن من بر جای مانده، این است که او پرستاری بود زیبا و مهربان… هم فرشته رو، و هم فرشته خو…

……………………………….

دو:

بسیار خجالتی و محجوب بود. دور و بر تخت من که کار داشت سرش را می انداخت پایین و فقط زمین را نگاه می کرد. کارش که تمام می شد، با یک متر فاصله از تخت من می رفت و کنار در اتاق ایزوله می ایستاد. دو دستش را بر روی انتهای دسته ی تِی می گذاشت و چانه اش را به آن تکیه می داد. اوایل فقط لبخند پر از خجالتی می زد و با ته لهجه ای که داشت می پرسید: «چطوری آیدا خانم؟ بهتری؟»

شیفت کاری اش طوری بود که نیم ساعت قبل از زمان ملاقات برای تِی کشی کف آی سی یو می آمد و من هر روز در همان ساعت او را می دیدم. پسر جوانی بود؛ شاید حتی کوچکتر از من. قیافه ی ساده و بی غل و غشی داشت و چهره اش همیشه خندان بود. با اشتیاق می رفت دم در آی سی یو سرک می کشید و با ذوق برایم خبر می آورد که چه کسانی به دیدنم آمده اند و پشت در منتظرند تا زمان ملاقات فرا برسد.

«می گن عمو و زن عموت هستن… مادرت که یک ساعت پیش اومده… دختر داییت گفت به آیدا سلام برسون و بگو الان میام پیشش…»

همیشه با ملاحظه کار می کرد و حتی یک بار هم نشد که مثل آن آقای نظافتی دیگر، تِی را محکم به پایه های تختم بکوبد. در اتاق ایزوله یک دستشویی بود که تِی را آن جا می شستند. آن آقای نظافتی شیر آب را با شدت باز می کرد و آب با صدای تیز و کَر کننده ای به زمین می کوبید. هر روز یک ربع بیست دقیقه کارش این بود و من واقعا در این مدت اذیت می شدم و وقتی آن صدا در سرم می پیچید عذاب می کشیدم. او هیچ وقت نشد که تِی را با آب بیش از حد پر فشار و با صدای شلپ و شلپ بشوید؛ خیلی آرام و با دقت کار می کرد.

کم کم رویش به من باز شد و قبل از اینکه از اتاق ایزوله بیرون برود مدتی می ایستاد و برایم جک تعریف می کرد! می گفت به خواهرم گفته ام هر روز چند تا جک یادم بدهد تا بیایم برایت تعریف کنم. می گفت من از این چیزها بلد نیستم، ولی خواهرم جک زیاد بلد است…

«آیدا خانم، شما هم مثل خواهر منی… ایشالا زودتر خوب میشی. ناراحت نباشی ها… میگن یک روز غضنفر…»

یک پسر جوان، با قلبی مهربان، دغدغه اش این شده بود که برای جوان ترین و بدحال ترین بیمار آی سی یو هر روز چند جک آماده داشته باشد، تا دختری را که برایش زندگی و شادی دیگر معنایی نداشت کمی بخنداند و طعمی از حلاوت زندگی به او بچشاند…

آری، هیچکس نمی داند؛ اما من هر روز در آی سی یو برنامه ی “ساعت خوش” و “جنگ خنده” تماشا می کردم؛ برنامه ای که مجری آن یک فرشته بود… یک فرشته خو…

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در فرشته خویان | ۲۷ پاسخ

اندر احوالات انتقال بیمار از آی سی یو به منزل (۲)

در ادامه ی توضیحات مربوط به تسهیلات و امکانات لازم جهت انتقال بیمار از آی سی یو به منزل (از پست قبل) اکنون می رسیم به:

پالس اکسیمتر: این دستگاه بطور لحظه ای ضربان قلب و میزان اشباء اکسیژن در خون (یا، سَچورِیشِن) بیمار را نشان می دهد. من زمانی از این دستگاه استفاده کردم که می خواستند از ونتیلاتور جدایم کنند؛ اما بهتر است از همان ابتدا آن را داشته باشید؛ زیرا این دستگاه در واقع نوعی مانیتورینگ بیمار در منزل است تا وضعیت تنفس بیمار تحت کنترل باشد. کار با این دستگاه بسیار ساده است و با زائده ی انگشتدانه مانندی به انگشت سبابه (اشاره) وصل می شود. عدد سَچورِیشِن یا همان میزان اشباع اکسیژن در خون برای افراد عادی ۹۹ است که حداکثر و بهترین حالت آن می باشد؛ هرچند که دستگاه تا عدد ۱۰۰ را نمایش میدهد، ولی ۹۹ حداکثر است... سَچورِیشِن برای سیگاری ها ۹۵ به بالاست. برای بیمار اگر این عدد از ۹۳ کمتر شد یعنی وضعیت تنفس وی نامطلوب است، و زیر ۹۰ نشانه ی خطر می باشد. عدد سچوریشن بین ۹۵ تا ۹۹ به این معناست که تنفس بیمار (و اگر با ونتیلاتور تنفس می کند، اکسیژن رسانی به او) خوب است. پالس اکسیمتر کمی گران است؛ اما قابل اجاره کردن از مراکز کالای طب نیز می باشد. البته من در آمبولانس ها نوع ساده و بسیار جمع و جورش را دیده ام که به نظرم نباید زیاد گران باشد.

تخت، ویلچر، دشک مواج:

در مورد تخت و ویلچر و وسایلی از این دست نکته ای که باید به آن توجه داشته باشید این است که به دنبال بهترین و گران ترین نوع محصول نباشید و خام بازارگرمی های مراکز خرید پزشکی نشوید. زیرا شما هنوز نمی دانید که بیمارتان به چه میزان بهبودی حاصل خواهد کرد و از نیازهای آینده ی وی آگاهی ندارید. بیمار در مراحل پیشرفت، نوع نیازهایش به وسایل تغییر می کند؛ چه بسا که بیمارتان بزودی سلامت کامل خود را به دست بیاورد و دیگر به این وسایل نیازی نباشد. یا شاید هم تا سال ها بیماریش دوام بیاورد که در این صورت پس از دوران نقاهت، بسته به شرایطش به نوع خاصی از وسایل نیازمند است. در نتیجه در بدو ورود بیمار به منزل، یک تخت بیمارستانی دو یا سه شکن مکانیکی با دشک طبی، و یک ویلچر ساده کفایت می کند.

برای آویزان کردن سرم، اگر یک پایه ی سرم هم داشته باشید بد نیست، ولی یک جالباسی ساده هم می تواند همان کار را انجام دهد.

اما در مورد دشک مواج هیچ امساکی به خرج ندهید؛ چرا که اگر بیمارتان دچار زخم بستر شود هزینه های جانی و مالی هنگفتی را در پی خواهد داشت. در مورد انواع دشک مواج در پست “زخم بستر۳” توضیحات کاملی داده ام و اکنون در اینجا نیز برای حفظ انسجام مطلب، به ذکر مجدد آن می پردازم…

انواع دشک مواج

دشک مواج تخم مرغی: شکل ظاهری این دشک و حباب های تشکیل دهنده ی آن مانند یک شانه ی تخم مرغ است، از این جهت به آن تخم مرغی گویند. حدود قیمت این دشک در حال حاضر بین ۸۰ تا ۱۰۰ هزار تومان است. در هنگام خرید این دشک توجه داشته باشید که هر چه حباب های تخم مرغی شکل درشت تر باشند (که قاعدتا تعدادشان نیز در سطح دشک کمتر خواهد بود) دشک کارایی بهتری دارد.

قطر دشک باد شده از ۵ سانت تجاوز نمی کند.

عمر مفید این دشک ها در صورت استفاده ی مداوم حدود ۴ تا ۵ سال است ولی از زمان خرید تا ایجاد نخستین سوراخِ خودبخود، تنها یکسال دوام می آورد. اگر دشک سوراخ شد بهترین راه آن است که به مراکز خرید این دشک ها که اغلب در فروشگاه های کالای طب عرضه میشوند مراجعه کنید. آن ها با چسب و پَد مخصوصی، سوراخ دشک را رُفو می کنند.

دشک مواج سلولی: حباب های تشکیل دهنده ی این دشک ها بصورت سلول های استوانه ای است. این سلول ها هر کدام بصورت تکی قابل تعویض هستند، پس در صورت سوراخ شدن، سلول سوراخ شده را با سلولی سالم عوض می کنند.

قطر دشک باد شده بین ۱۵ تا ۲۰ سانت است. دوام این دشک ها بخصوص در برابر سوراخ شدگی بیشتر از دشک های تخم مرغی است و متخصصان این امر اذعان دارند که دشک های سلولی در پیشگیری از زخم بستر موثر ترند.

پس از جراحی زخم بستر، به توصیه ی پزشک برایم یک دشک سلولی تهیه کردند، ولی من بیش از یک هفته آن را تحمل نکردم. به دلیل قطر زیاد و سفتی بیش از حد آن. کلا بر روی آن زندگی ام مختل بود. من بشخصه دشک تخم مرغی را ترجیح می دهم و از کارایی آن در پیشگیری از زخم بستر رضایت دارم. آن چند باری هم که دچار زخم شدم، دلایل دیگری دخیل بودند.

قیمت دشک های سلولی از ۳۰۰ هزارتومان تا خدا تومان است و بنظرم برای اکثر بیماران چندان لزومی ندارد.

 

دشک مواج ویلچر: یک نوع دشکچه های بادی ای وجود دارند ، بدون موتور، که بر روی نشیمنگاه ویلچر قرار می گیرند. من تابحال از این دشکچه ها استفاده نکرده ام چون اغلب اوقات بر روی تختم هستم و به ندرت به روی ویلچر می آیم. ولی برای کسانی  که بیشتر روی ویلچر هستند بهتر است از این دشکچه ها استفاده کنند. بخصوص بیماران نخاعی گردنی (کوادری پلژیک) که نمی توانند خود را بر روی ویلچر جابجا کنند، یعنی هر یک یا دو ساعت یک بار برای تعدیل جریان خون، لگن خود را از نشیمنگاه ویلچر جدا کنند. قیمت آن را نمی دانم ولی بگمانم گران باشد. بالای ۱۰۰ هزار تومان تا… خدا تومان بودنش را هم که شک نکنید.


نکته: دشک های مواج علیرغم درجه بندی های متفاوت موتورهایشان، بر روی سه حالت سفت، نرم و متوسط قابل تنظیم هستند که مناسب ترین حالت آن حالت متوسط است.

دیگر وسایل جنبی:

۱) اگر بیمار دچار اسپاسم و پرش هایی در پاها یا دیگر اندام هاست، برای کنترل پرش ها و جلوگیری از دِفرمگی (تغییر شکل) اندام ها می توانید با مشورت پزشک یا فیزیوتراپ از پروتزهای پیش ساخته استفاده کنید. در این زمینه توصیه ی من محصولات شرکت طب و صنعت می باشد.

۲) اگر بیمارتان به دستگاه تنفس مصنوعی متصل نیست، اما لوله ی تنفسی (تراک) دارد، نیاز است که در فاصله ی یک و نیم متری او همیشه یک دستگاه بخور سرد روشن باشد؛ چراکه بیمار از طریق لوله تنفس می کند و در لوله مانند مجاری تنفسی پرزهای راه های هوایی وجود ندارند تا هوای تنفسی را گرم و مرطوب و تصفیه کنند، پس باید با مرطوب نگه داشتن محیط اطراف بیمار مانع از تنفس هوای خشک شد. این دستگاه بر خلاف بخور گرم که بخار آب خارج می سازد، آب را پودر کرده و بصورت مه سرد و نمناکی به بیرون پخش می کند. بخور سرد را می توانید از فروشگاه های کالای طبی خریداری کنید و این دستگاه باید با آب جوشیده ی سرد و ترجیحا با آب مقطر پر شود تا مجاری آن رسوب نگیرند.

۳) در صورتی که بیمار نیاز به پانسمان داشته باشد و شما قادر هستید که خودتان پانسمان هایش را تعویض کنید، مطمئنا به سِت پانسمان استریل نیاز خواهید داشت. در این زمینه نیز در پست “زخم بستر۴” توضیحات بسیار کاملی داده ام که می توانید مشاهده کنید…

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۱۶ پاسخ

اندر احوالات انتقال بیمار از آی سی یو به منزل (۱)

این بار قصد دارم درباره ی موضوعی بنویسم و تجربیاتم را در مورد آن به اشتراک بگذارم که بار ها در موردش از من سوال شده است؛ در نتیجه لازم دیدم که در دو پست مستقل، شرح کاملی در باب این موضوع ارائه دهم و آن، تسهیلات و امکانات لازم جهت انتقال بیمار از آی سی یو به منزل است.

من در این زمینه، بغرنج ترین نمونه ی بیمار را که در موردش آگاهی دارم مد نظر قرار می دهم تا هیچ نکته ای ناگفته نماند؛ در نتیجه بیمار شما هرچقدر که دارای مشکلات کمتری باشد نکات کمتری از این مطلب شامل حالش خواهد بود. بیمار نمونه خودم هستم، در بدو ورودم از آی سی یو به منزل…

من بیماری بودم با ضایعه ی نخاعی در مهره های ۴ و ۵ گردن؛ با هوشیاری کامل. از گردن به پایین کاملا بدون حس و حرکت. قدرت بلع ضعیف که از طریق سوند معده (NG تیوب) تغذیه می شدم. دارای لوله ی تراکستومی و بعلت عدم توانایی در تنفس به دستگاه تنفس مصنوعی وصل بودم. عفونت شدید در ریه، بصورتی که در بیمارستان در اتاق ایزوله از من نگهداری می کردند. دارای زخم بستر خفیف و چند زخم باقی مانده از زمان تصادف که هنوز بهبود نیافته بودند.

با اینکه مرا از آی سی یو به منزل منتقل می کردند، ولی این اقدام منوط به آن بود که در منزل آی سی یویی برایم ایجاد کنند.

برای یک چنین بیماری وسایل زیر مورد نیاز است…

دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور) – آمبوبگ – دستگاه ساکشن و متعلقاتش – پالس اکسیمتر – تخت بیمارستانی – ویلچر – پایه ی سرم – دشک مواج – و یک سری وسایل جنبی که در ادامه شرح خواهم داد…

دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور):

مهمترین و حیاتی ترین وسیله برای چنین بیماری دستگاه تنفس مصنوعی است. این دستگاه شامل خود دستگاه و پایه و شلنگ هایش، کمپرسور، و کپسول اکسیژن و مانومتر است (در بیمارستان ها سیستم اکسیژن مرکزی وجود دارد و به همین دلیل تنها خود دستگاه در معرض دید شما قرار می گیرد.)

آنطور که من دیده ام در اکثر بیمارستان ها از ونتیلاتورِ مارک بِنِت (Bennett) استفاده می شود (حداقل تا آن زمانی که من در بیمارستان بودم)؛ پس چون این دستگاه شناخته شده تر است، کار با آن آسان تر بوده و بهتر است که این مارک شناخته شده را که اکثرا به نحوه ی کار با آن آشنایی دارند تهیه کنید. دستگاهی که برای من خریداری کردند مارک تِما (Thema، مطمئن نیستم که املاء صحیحش این باشد.) بود و متاسفانه اکثر افراد از عملکرد آن شناختی نداشته و با تنظیمات آن مشکل داشتند.(البته بجز آقای پرستار و آقای دکتری که من را از دستگاه جدا کردند و یک پست از فرشته خویان به ایشان اختصاص یافته است.)

دستگاه ونتیلاتور را می توان از طریق مراکز کالای طب خریداری کرده و یا اجاره نمایید (دستکم این مراکز راهنمایی تان می کنند که دستگاه را از کجا خریداری کنید.) فقط حواستان را جمع کنید که متاسفانه، متاسفانه در این جور موارد زیاد سرتان کلاه می گذارند.

بگمانم تا زمانی که بیمار وابسته به دستگاه تنفسی باشد، هر چقدر هم که طول بکشد، بیمارستان نمی تواند همراهیانش را وادار کند که بیمار را ترخیص کنند. پس فقط در صورتی بیمارتان را ترخیص کنید که اولا دستگاهی مناسب با تمام متعلقاتش را فراهم کرده باشید و از آن مهمتر آنکه شخصی را بیابید که در زمینه ی سخت افزاری و نرم افزاری دستگاه متخصص بوده و در دسترس شما باشد. چون مثلا حتی اگر یک ثانیه برق برود کل تنظیمات دستگاه به هم می ریزد و بیمار بدون دستگاه می ماند تا شما با هزار منت، دقیقا با هزار منت، و با پرداخت مبلغی هنگفت یک نفر را بیابید تا دوباره آن را تنظیم کند. (خدا را شکر که پس از یکی دو بار تجربه ی این شرایط حساس، فرشتگانی بر ما نازل شدند و این دغدغه را برای همیشه از بین بردند.)

در هر صورت ضروری است که یک آمبوبگ همیشه در کنار بیمار باشد. آمبوبگ یک وسیله ی مکانیکی برای دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی می باشد.

ونتیلاتور در کنار تخت بیمار بر روی یک پایه قرار می گیرد و از طریق یک شلنگ دو شاخه که در انتها به هم ادغام می شوند به تراک یا لوله ی تنفسی بیمار که بر روی گردنش در میان گودی دو ترقوه قرار داد وصل می شود و عمل دم و بازدم را برایش انجام می دهد. با جریان اکسیژن مرطوب و عمل دم و بازدم بتدریج در داخل شلنگ ها و مخزنی در پایین دستگاه آب جمع می شود که باید روزی یک بار تخلیه اش کنید. اگر فراموش کنید هم مهم نیست چون در صورت اشباء مایع و ایجاد اختلال در کار دستگاه، خود دستگاه بلافاصله آلارم می زند و اخطار می دهد. کلا هر گونه اشکالی که در کار دستگاه پیش بیاید و یا اگر ترشحات ریه ی بیمار آنقدر زیاد شده باشد که در اکسیژن رسانی اختلال ایجاد شود دستگاه آلارم خواهد زد.

بیماری که زیر دستگاه است و هیچ حرکتی نیز ندارد، بهتر است که هیچگاه تنها نماند. زیرا اگرچه دستگاه در صورت کوچکترین اختلال آلارم می زند و یا آنکه اگر برق برود سریع متوجه می شوید، ولی ممکن است که اتفاقات پیش بینی نشده و بی علامتی هم رخ بدهد. مثلا یک بار به فاصله ی زمانی اینکه مادرم رفتند برایم آب بیاورند، ناگهان سنسور دستگاه سوخت و خاموش شد و خدارا شکر که این اتفاق وقتی افتاد که مادر در راه برگشت به اتاق بودند و من فقط دو سه ثانیه در آن حالت ماندم.

متعلقات ونتیلاتور به قرار زیر است:

فیلتر هوا: یک جسم گرد و کوچک که ماهی یک بار عوض می شود. تعویض آن کار ساده ای است و خودتان می توانید انجام دهید.

کمپرسورِ هوا: دستگاهی است پر سر و صدا و سنگین و من حتی نمی دانم چه شکلی است، چون در اتاق دیگری دور از من حبسش کرده بودند و فکر کنم با یک سیم به ونتیلاتور وصل می شد. مکانیسم کارش را هم نمی دانم، فقط آنطور که از اسمش پیداست وظیفه اش متراکم کردن و فشرده ساختن هوا است. تنها خاطره ای که از آن دارم این است که با غرغر کردن های مداومش مغزم را می خورد. (کلا این دستگاه مغز بنی بشر تغذیه می فرمایند! مارها (شلنگ ها) بر دوش ونتیلاتور است، آنوقت کمپرسور مغز نوش جان می کند…)

کپسول اکسیژن و مانومتر: در بیمارستان ها سیستم اکسیژن مرکزی، تعبیه شده در دیوار وجود دارد و به همین دلیل است که شما در کنار ونتیلاتور کپسولی نمی بینید. ولی در منزل برای تامین اکسیژن ونتیلاتور، به کپسول نیاز دارید. کپسول اکسیژن به همراه وسیله ای به نام مانومتر، اکسیژن ورودی به دستگاه را تامین می کند. در واقع مانومتر دو کار انجام می دهد. اولا با درجه ای که بر روی آن قرار دارد می توان فشار اکسیژن ورودی به دستگاه را تنظیم نمود؛ و دوم آنکه، اکسیژن خشک ضمن عبور از محفظه ی آب آن مرطوب می شود. این محفظه ی کوچک هر چند ساعت یکبار خالی شده و باید با آب جوشیده ی بدون املاح، ترجیحا آب مقطر پر شود تا ایجاد رسوب نکند.

برای تهیه ی کپسول اکسیژن باید با شرکت های مربوطه قرارداد ببندید تا هر بار دو سه کپسول برایتان بیاورند و کپسول های خالی را تعویض کنند. کپسول اکسیژن هر ۱۲ ساعت یک بار تخلیه می شود و باید تعویضش کنید. معمولا برای اطمینان از آنکه اکسیژن کاملا در مسیر لوله های مانومتر هدایت شده باشد و به بیرون نشت نکند، محل اتصال رگلاتور کپسول و شلنگ ها را با کف صابون و یا اسکاچ کف آلود آغشته می کنند تا در صورت کوچکترین نشتِ اکسیژن، با تشکیل حباب در آن محل متوجه آن شوند. اگر از اسکاچ استفاده می کنید حتما برای این کار اسکاچ مجزایی در نظر بگیرید و از اسکاچی که قبلا با آن ظرف شسته اید استفاده نکنید چون اگر کمی چربی یا روغن بر روی آن باشد در تماس با اکسیژن انفجار رخ خواهد داد!

کلا تعویض کپسول کار بسیار پر استرسی است. یک بار هنگام تعویض کپسول، سوپاپ آن در رفت و اکسیژن با چنان فشاری از آن خارج می شد که وسایل سه طبقه کمد اتاق من که دربش باز بود بیرون ریخت! پس حتما کار را به کاردانش بسپارید…

(مطلبی در مورد جدا کردن بیمار از دستگاه تنفس مصنوعی)

دستگاه ساکشن: ساکشن دستگاهی است با مکانیسم کار جاروبرقی، برای تخلیه ی ترشحات از ریه ی بیمار؛ حال از طریق لوله ی تنفسی و یا مستقیما از داخل بینی یا دهان بیمار… در بیمارستان ها ساکشن نیز بصورت مرکزی و تعبیه شده در دیوار وجود دارد. اما در منزل نیاز به دستگاه ساکشن پرتابل دارید که دو نوع از آن موجود است؛ تماما برقی، و یا قابل کاربرد با برق و باطری (قابل شارژ). اگر بیمارتان بسیار به ساکشن وابسته است و وجود آن برایش حیاتی است، توصیه ی من این است که نوع برق و باطری آن را تهیه کنید تا دغدغه ی قطعی برق را نداشته باشید.

ساکشن برق و باطری ای که من دارم از نوع Suction unit 7 E-D (AC/ DC) Portable absorb phlegm unit می باشد. البته بعد از مدتی باطری آن ضعیف می شود و باید تعویضش کنید. اما باطری های موجود در بازار چینی هستند و پس از تعویضِ باطریِ اوریجینال دستگاه، دیگر هیچگاه کیفیت اولیه ی آن را نخواهید داشت. اگر باطری اوریجینال هر ۱۵ روز یک بار نیاز به شارژ داشته باشد، باطری چینی بسته به کیفیت آن از حداقل چند ساعت تا حداکثر ۵ روز شارژ خود را حفظ خواهد کرد. به هر رو، این دستگاه با برق نیز کار می کند و فقط در صورت قطعی برق به باطری آن نیاز خواهید داشت.

منظمات دستگاه ساکشن به قرار زیر است:

سِت ساکشن یا همان شلنگ آن که براحتی تعویض می شود. می توانید آن را از فروشگاه های کالای طب و یا داروخانه ها خریداری کنید و بهتر است که ماهی یک بار تعویض شود؛ خصوصا اگر بیمارتان عفونت ریه دارد.

سوند نلاتون که بسته به شماره ی لوله ی تنفسی بیمار، سایز آن متفاوت است. رنگ بندی و سایز بندی آن به ترتیب زیر می باشد:

آبی یا ۸ – مشکی یا ۱۰ – سفید یا ۱۲ – سبز یا ۱۴ – نارنجی یا ۱۶

بهترین مارک سوند نلاتون “سوپا (SUPA)” می باشد که البته در بازار کمیاب است. نوع چینی آن که در بازار زیاد است، بسیار خشک و خشن و غیرقابل انعطاف است.

رابط سوند یا کانِکشِن (Connection) برای اتصال سوند به شلنگ دستگاه و کنترل میزان و زمان مکش.

سرم شستشو یا نرمال سالین غیرقابل تزریق برای شستشوی سوند بعد از هر بار انجام مکش؛ و یا برای ریختن آن به داخل لوله ی تنفسی بیمار (با سرنگ) جهت تسهیل عمل ساکشن.

(مطالبی در مورد لوله های تنفسی؛ تراک و تی تیوب)

ادامه دارد…

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۲۶ پاسخ

فرشته خویان (۴)

اگر نخواهم بگویم هر شب، اما بی گمان یک شب در میان دقایقی را به فکر کردن به او می گذرانم تا بلکه نام فامیلی اش را به یاد بیاورم…

رحمت بود؟ یا، عصمت؟ نصرت؟ نصیری؟… نه، نه، هر چه بود دو بخشی بود و کوتاه؛ مثل نصــ/ رت یا سیـــ/ رت… اَه، اصلا چه شد که فامیلش یادم رفت؟ آن همه فامیلش را در اینترنت سرچ کردم تا بلکه نشانی از او بیابم، پس چطور شد که یکدفعه نامش از ذهنم پرید؟ بـــَ/ یات… نه،  هر دو بخش آن دو هجایی بود… وحـــ/ دت؟

حالا تو هم گیر داده ای ها! فامیلش را بدانی که چه؟ با  یک فامیل آن هم بدون دانستن نام کوچکش چطور می خواهی پیدایش کنی؟ گیرم پیدا هم کردی، چه می خواهی به او بگویی؟

. . .

دکتر خیلی بامزه ای بود! گفته بودند که تنگی تراشه ی (نای) یک دختر را که در اثر گازگرفتگی، مدتی به دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور) وصل بوده و در نتیجه، مثل اکثر بیمارانی که به دستگاه متصل می شوند بخاطر عدم رسیدگی های لازم نسبت به لوله ی تراشه این مشکل برایش پیش آمده بود، با بالن درمان کرده است…

زمانی بود که من بتازگی از دستگاه جدا شده بودم و ما تازه متوجه شده بودیم که دچار تنگی تراشه هستم و برای همین، والدینم تقریبا با همه ی متخصصان این کار در تهران مشورت کرده بودند و چند تن  از این متخصصان نیز مرا برونکوسکوپی کردند. همگی هم متفق القول بر آن بودند که این نای قابل جراحی نیست؛ ولی این دلیل نمی شد که ما دست از تلاش بکشیم و به پرس و جوهایمان ادامه ندهیم… سرانجام روزی از کرامات و معجزات این آقای دکتر برایمان سخن ها گفتند، که بیایید ببینید با بالنش چه ها  که نمی کند! پس والدینم به ایشان مراجعه کردند و ایشان برای دیدن من به منزل آمدند. آن روزها بخاطر دسته گلی که یکی از پزشکان در طی برونکوسکوپی به آب داده بودند، تراک من از تنگی نایم رد نشده بود و تنگی روز به روز جمع تر می شد و راه تنفس مرا سخت تر می کرد (نمی دانید که این دکتر مذکور چه بلاها که سر من نیاوردند… یک موردش  آنکه در اتاق عملشان ده دقیقه ی آخر را به هوش آمدم و … بگمانم باقی اش گفتن ندارد…)

دکتر بالنی! مجموعا دو بار به دیدنم آمدند و فرمودند قبل از هر اظهارنظری باید یک برونکوسکوپی بر روی من انجام دهند و چون شرایط تنفسم را  بسیار  وخیم دیدند اصرار داشتند که برونکوسکوپی حتما در یک بیمارستان دولتی صورت بگیرد که همیشه چندین متخصص دم دست هستند و بهترین تجهیزات را دارد؛ هرچند که خودشان پزشک سابق آن بیمارستان بودند و دیگر در آن سمتی نداشتند و می خواستند از طریق یکی از همکارانشان مرا آن جا بستری کنند… و اینکه بشدت مصر بودند باید هر چه زودتر این کار را انجام دهند؛ چرا که به تشخیص ایشان تا پایشان را از اتاق من بیرون بگذارند، من خفه شده ام! یعنی در این دو بار ویزیتشان، حداقل هفده هجده  بار در چشمان من زل زدند و گفتند: «الان خفه میشی، الان خفه میشی»

بهرحال ما هم گفتیم بهتر است قبل از آنکه خفه شویم، برویم با این آقای دکتر یک بالنی هوا کنیم تا آرزو به دل نمانیم، ولی این را در نظر نگرفته بودیم که در آسمان سربگون تهران هر چه بیشتر اوج بگیری، امکان خفه شدنت بیشتر است… همین شد که وقتی در اتاق عمل مرا با گاز هالوتان به فضا فرستادند، رسما خفه شدم!

گاز هالوتان… یادم می آید از کتاب شیمی سال سوم دبیرستان که در آخر یکی از فصل ها قبل از تمرینات پایان فصل، دو فرمول شیمیایی رسم کرده بودند، که سمت چپی فرمول گاز هالوتان بود و زیر آن نوشته بودند گاز بیهوشی خارج از رده! و سمت راستی فرمول ماده ی جایگزین برای آن بود…

خلاصه قبل از آنکه بتوانند برونکوسکوپی را انجام دهند، در نتیجه ی آن که مرا با گاز هالوتان بیهوش کرده بودند و من به آن حساسیت نشان دادم، دچار ایست قلبی و تنفسی شدم و به اصطلاح اَرِست کردم… ظاهرا خیلی هم سخت مرا برگردانده بودند، زیرا دکتر بالنی! باز شروع کرده بود به زل زدن در چشمان من و این بار چپ می رفت و راست می رفت به من که در ریکاوری گیج و نیمه بیهوش بودم، می گفت: «تو منو خیلی اذیت کردی… تو… تو منو خیلی اذیت کردی…» و بعد هم بدون آنکه در مورد علت واقعی ایست قلبی ام به والدینم توضیح دهند، به من اَنگ داشتن مشکل قلبی زدند و تبعیدم کردند به آی سی یو! دکتر بالنی هم از روز بعد، مسئولیت مرا به دکتر دیگری واگذار کرد و رفت که بیاید…  من در خلال صحبت های پزشکان شنیدم که بخاطر بیهوشی با گاز هالوتان اَرِست کرده ام و سی پی آر شده ام. سپس معنای این اصطلاحات را از یک پرستار پرسیدم و مثل بچه های لوس و خبرکش! صاف گذاشتم کف دست مادرم و آقای بگجانی… ولی در آن زمان آنقدر درگیری فکری داشتیم که جا برای کشمکش بیشتر نبود، پس از خطایشان گذشتیم و بخاطر استفاده از آن گاز و اینکه دکتر بالنی با بی مسئولیتی تمام گازش را گرفته بود و رفته بود، گاز گازشان نکردیم! Smile

و این شد که من بار دیگر برای ۴ شب و ۳ روز در بخش شکنجه های ویژه گیر افتادم و چه ها که ندیدم…

. . .

نمی دانم اکنون آن بیمارستان چه وضعیتی دارد، ولی در آن زمان، اسفند ۸۳، فاجعه بود! ولی الحق که آی سی یوی مجهزی داشت. همه ی تجهیزات مارک زیمنس آلمان و بالای سر هر مریض از ونتیلاتور بود تا از این فشارسنج هایی که بطور خودکار فشار بیمار را اندازه گیری کرده و به فواصل زمانی معینی نشان می دهند… حتی هر بیمار برای خودش یک آمبوبگ داشت. فقط اشکال کار در اینجا بود که این وسایل یکی در میان خراب و از کار افتاده بودند! یک شب که خدا بدهد برکت! در یک ساعت سه بیمار ایست قلبی کردند، واقعا دیدن داشت این طرف و آن طرف دویدن پرستاران برای پیدا کردن یک آمبوبگ سالم!

و اما پرسنل… در آنجا از اهانت و دست درازی جنسی! (از سوی یک کمک بهیار مرد)  و توهین به شخصیت بیمار را شاهد بودم، تا ایست قلبی پیرمردی را که  یک ربع تمام پرستارها را صدا می کرد و می گفت حالم بد است؛ ولی هیچکدام از جایشان تکان نمی خوردند و مشغول چَق چَق کردن های خاله زنکی خودشان بودند…

و شرایط من… دکتر بالنی که موفق به تعویض تراکم نشده بود و بخاطر ساکشن کردن های کاملا غیر اصولی و خصمانه! ی پرستاران مذکور، التهاب نایم بیشتر شده، و در نتیجه تنگی تنگ تر و تنفسم سخت تر شده بود. کمترین ترشح، راه نفسم را سد می کرد و من هم نه توان حرکت داشتم و نه قادر به حرف زدن بودم تا پرستارها را مطلع سازم… اگر هم یک پرستار بطور گذری از کنارم رد می شد، یا به اشارات چشم و ابروی من محل نمی گذاشت یا می آمد و می گفت: «من که تازه ساکشنت کردم، هر وقت بدونم لازمه خودم میام…»

. . .

یکی دو بار از جلوی تختم رد شد و زیر چشمی نگاهم کرد. بار دیگر دستی برایم تکان داد و لبخندی زد. سرش حسابی شلوغ بود. هی می رفت و می آمد و هر بار که از کنارم رد می شد لبخندی می زد و من هم متقابلا به رویش لبخند می زدم. ساعتی بعد که کمی سرش خلوت شد به کنارم آمد و نگاهی به تابلوی بالای تختم انداخت…

«خب… آیدا خانوم… مشکلت چیه؟»

من بخاطر داشتن تراک صوت نداشتم و با  حرکات لب و تُنی که با ادای بعضی حروف مانند س، ک، چ، خ ایجاد می شد پاسخش را دادم:

«ضایعه ی نخاعی ام. از مهره های C4, C5… و تنگی تراشه هم دارم…»

«می تونی دستات رو حرکت بدی؟»

«نه…»

«هیچکدوم رو!»

دست چپم را در جا تکان دادم، آرنجم را کمی بلند کردم و گفتم: «همینقدر…»

«خب اینکه خیلی بده… ساکشن بخوای چطوری پرستارا رو صدا می کنی؟»

با بغض لبخند زدم…

مدتی به من نگاه کرد؛ سپس گفت: «اینطوری نمیشه… با هم درستش می کنیم… صبر کن، الان میام…»

رفت به ایستگاه پرستاری. کمی دور و برش را گشت و یک  چیزهایی را زیر و رو کرد. گاهی به من نگاه می کرد، طوری که انگار می خواست شرایط را بررسی کند. سپس کمی فکر کرد و از آی سی یو بیرون رفت…

یک  ربع بعد با خوشحالی در حالی که یک  چیز فلزی در دستش بود برگشت. نزدیک که شد دیدم که چیزی شبیه درب ظرف غذاست!

«با این یک زنگ برات درست می کنم… می بندمش به میله های تخت و فقط کافیه با آرنجت تکونش بدی. بعد می خوره به میله ها و صدا میده… اونطور نگاه نکن، میشه…»

بیست دقیقه ای کلنجار رفت. سعی می کرد درب غذا را جایی ببندد که من بتوانم با آرنجم تکانش دهم. اما هر کار می کرد، آرنج من با حرکت محدودی که داشت به آن نمی رسید. پکر شده بود؛ فکر می کرد که نا امیدم کرده است… کمی این پا و آن پا کرد و گفت: «خب، اینم که نشد…»

بر رویش لبخند زدم: «اشکال نداره…»

قد بلند و چهارشانه بود و از نگاه من که درازکشیده بودم آنقدر مرتفع! بود که نمی توانستم نامش را از روی برچسب سینه ی روپوشش بخوانم. رفت یک صندلی آورد و  کنارم نشست. حالا می توانستم نامش را بوضوح ببینم.

«نگران نباش. میگم پرستارا حواسشون  بهت باشه. خودمم که  شیفت شبم، بهت سر می زنم… اهل کتاب هستی؟»

«بله…»

«چند وقته که چیزی نخوندی؟»

«از وقتی تصادف کردم…»

«اوه، بذار حساب کنم. گفتی اردیبهشت تصادف کردی؟ پس حدودا ده ماهه… سعی کن وقتت رو با کتاب خوندن پر کنی. میشه با میز تختت کاری کرد که بشه جلوت کتاب بذارن… می خوای الان چیزی بخونی؟»

متعجب شدم و با تردید سری تکان دادم…

«داستان کوتاه دوست داری؟»

«بله…»

«خیلی خوبه… تو کیف من یک چیزایی پیدا میشه…»

از جایش بلند شد، از آی سی یو بیرون رفت و چند دقیقه ی بعد با یک برگه ی A4 در دستش برگشت. میز غذای بیمار را گذاشت و تختم را کمی بالا آورد. لب کاغذ را روی سینه ی من گذاشت و پشت آن را به میز تکیه داد. هرچند که من سعی می کردم آرام نفس بکشم تا کاغذ تکان نخورد، اما کاغذ مدام غش می کرد! و می افتاد، ولی او مصر بود که این بار به حرفی که زده بود عمل کند. پس رفت و از ایستگاه پرستاری نمی دانم چه چیزی آورد و بر روی میز قرار داد تا تکیه گاه بیشتری برای کاغذ درست کند؛ و بالاخره موفق شد…

از ایستگاه پرستاری مدام صدایش می زدند؛ آخر او تنها پزشک کشیک  شب آی سی یو بود؛ با این حال تا مطمئن نشد که من دید مناسبی به کاغذ دارم، مرا ترک نکرد…

«خب، فکر کنم الان دیگه عالیه… تو این صفحه رو بخون، تا تمومش کنی، من میرم و برمی گردم تا پشت صفحه رو برات بذارم…»

مطمئن نیستم که گفت نویسنده ی داستان خودش است یا نه… چشمانم درست نمی دید. با اینکه فاصله ی کاغذ با من کم بود، حروف را تار می دیدم. کمی منگ بودم و احساس می کردم معنای لغات را نمی فهمم. از این حالت کمی ترسیدم…

«یعنی این بیماری و این داروها منو خنگ کردن؟!»

چشمانم را تنگ و گشاد می کردم و سعی داشتم داستان را بخوانم. واقعا چیز زیادی از آن نمی فهمیدم، فقط دستگیرم شد که مکالمه ای است میان یک راننده ی تاکسی و مسافرش. اصلا دلم نمی خواست که وقتی برمی گشت و می پرسید داستان چطور بود، دروغکی بگویم خوب بود؛ پس سعی می کردم هر چه بیشتر از آن را بفهمم… کاملا در داستان دقیق شده بودم که ناگهان پاهایم دچار اسپاسم شد و تکان شدیدی به من داد. کاغذ سُر خورد و من در واکنشی سریع، با نوک بینی و چانه ام آن را مهار کردم؛ چرا که اگر بر روی لوله ی تنفسی ام می افتاد، راه نفسم بسته می شد و خیلی زود خفه می شدم! نه، نه، اصلا دلم نمی خواست… او حقش این نبود… اگر من خفه می شدم؛ مقصر او می شد… نه، نمی گذارم اینطور بشود…

گردنم را به شدت منقبض کرده بودم تا کاغذ از جایش تکان نخورد. تمام وحشتم از اسپاسم دوباره بود… چرا نمی آمد؟ گفت که زود می آید… چرا هیچ پرستاری متوجه من نمی شود؟ گردنم داشت می شکست…

بالاخره آن چه از آن وحشت داشتم رخ داد و با اسپاسم شدیدی پاهایم تکان خورد؛ ولی همزمان او هم از دور پیدایش شد و با دیدن وضع من قدم هایش را تند کرد.

«ای بابا، این از کی افتاده؟»

بغض شدیدی گلویم را می فشرد؛ اما خودم را کنترل کردم و لبخند زدم…

«تازه افتاده… همین الان…»

«این صفحه رو خوندی؟»

«بله…»

کاغذ را برگرداند: «ایندفعه جایی نمی رم. می مونم تا این صفحه رو هم بخونی… تا اینجای داستان رو دوست داشتی؟»

گفتم: «بله»؛ اما… دروغ  می گفتم…

. . .

بگمانم فامیلی اش یکجورایی به معنای پاکی بود. مترادف های “پاک” چیستند؟ طهارت؟ نه، یادت باشد که دو بخشی بود و هر بخش دو هجا داشت… ای بابا، اصلا همچین لغتی وجود ندارد که… ولی من مطمئنم که در فامیلش حرف “نون” بود… نعمت؟… معین؟ آیدا، دقت کن! هر بخش دو هجا…

شاید مادر فامیلش را یادش بیاید…

یادت می آید… آنشب که تو حاضر نبودی  از  دست کمک بهیارها غذا بخوری و به ناچار اجازه دادند مادر بیاید و غذایت را بدهد، برای مادر صندلی آورد و بعد از آنکه غذا خوردنت تمام شد آمد کنارتان ایستاد و از چگونگی ضایعه نخاعی شدن تو پرسید؟ چقدر با مادر حرف زد و همدردی کرد…

ولی نه، مادر آن روزها درگیر تر و آشفته تر از آن بود که بخواهد فامیل کسی را به خاطر بسپرد…

حالا خودمانیم، فامیلش یادت بیاید که چه؟

بروی بگویی آقای دکتر چه خوبی، چه ماهی!… یا بگویی که حضورش تحمل آن چند روز شکنجه گاه را برایت آسان تر کرد، یا اینکه مسبب اولین مطالعه ی بعد از بیمار شدنت او بود… از احساس خوبی که در تو ایجاد کرد برایش بگویی… صبر کن ببینم، اصلا او تو را یادش می آید؟ …

نه آیدا، می دانی اصلا چه باید بکنی؟ باید بروی و در چشمانش زل بزنی، خیلی عمیق و نافذ، همانطور که دکتر بالنی در چشمانت زل می زد و بعد نه هفده هجده بار، بلکه فقط یک بار با صدای محکم به او بگویی: «تو… یک… فرشته خویی!»

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۵۰ پاسخ