یکی به نعل، یکی به میخ!

دوشتان عژیژم،

بعد اژ قریب به نه ماه آژگـــــــــــــــــــــار، اینژانِب اکنون…

.

.

.

پاکِ پاکــــــــــــــــــــم! Smile

یعنی دریغ از یک عدد باکتری! بگمانم که من اکنون متهم به نسل کشی با سلاح های شیمیایی می باشم…

ممنون از دعاهای شما دوستان خوبم، که به وضوح در بهبود این معضل نقش داشت…

بی نهایت سپاسگزارم…

اینم تاریخ Wink: ۹ اسفند۹۳

…………………………….
دوستان عزیزم،

تزریق تمام شد! Big Smile   آزمایش هم دادم؛ تا ببینیم نتیجه چه می شود…

دوم اسفند ۹۳

…………….

سلام دوستان خوبم،

من از فردا به مدت ۱۰ روز تزریق وریدی خواهم داشت، و از آن جایی که آنژیوکت معمولا به دست چپم وصل می شود، در این مدت قادر به تایپ کردن نخواهم بود؛ در نتیجه، ده روزی مفقود الاثر خواهم شد! Wink

از شما دوستان خوبم تقاضا دارم دعا بفرمایید که پس از هشت ماه مصرف داروهای مختلف، این داروی اخیر پاسخ دهد، در غیر این صورت کار به جاهای باریک خواهد کشید؛ به باریکی تیغ جراحی!

راستی… امروز مشهد کاملا تابستان بود!

فعلا… Smile

۲۳ بهمن ۹۳

نیمه خواب و نیمه بیدار در تختم دراز کشیده ام. صدای دکتر را از راهرو می شنوم که دارد با تلفن صحبت می کند. می دانم که مادر و پدر هم نزدیک به ایستگاه پرستاری در کنار دکتر ایستاده اند و با اضطراب به صحبت های او و همکارش که از آن سوی آب ها پشت خط است، گوش فرا می دهند.

  • ســـــــــلام دکتر. احوال شما. قربانت، منم بد نیستم. مثل همیشه، درگیر بیمارستان و … جان؟ نه، تو که می دونی اینجا اوضاع چطوریه. بله، درسته، هاهاها… دکتر جان، غرض از مزاحمت، این آیدای ما به تی تیوب نیاز داره. جانم؟ نه، فوری که نه. الان یکی براش گذاشتیم، ولی بهتره همیشه یکی هم آماده داشته باشه… جان؟ نه، فقط همون جنس بهش می خوره. مادر و پدرش خودشون هزینه اش رو کامل میدن…

دکتر نگاهی پرسشگرانه به پدر و مادر می اندازد تا مطمئن شود مشکلی با هزینه اش ندارند. پدر و مادر به او اطمینان می دهند.

  • اوکی ــه دکتر، آره با پست فوری بفرست. جانم؟ آره، قربانت، مزاحمت نباشم… قربانت… روزت بخیر. خداحافظ… خداحافظ…

هنوز پلک های سنگینم را باز نکرده ام. صدای چند جفت پا را می شنوم که به سوی اتاق من در حال حرکت اند. چشمانم را قدری می گشایم. اول پرستار وارد می شود و پشت سرش مادر به درون می آید. پرستار نزدیک می آید، پیشانی ام را نوازش می کند و می پرسد:

  • آیدا جون، تو چرا این موقع روز خوابی؟ حالت خوبه؟
  • بله خوبم، فقط دیشب خوب نخوابیدم.

دم در اتاق، دکتر و پدر بر سر آنکه اول کدامشان به درون بیایند، با هم تعارف تکه پاره می کنند. بعد از کلی من بمیرم و تو بمیری، در آخر در حالی که هر کدام دست بر شانه ی دیگری دارد، با هم وارد اتاق می شوند.

  • بـــــــــــه، سلام آیدا خانوم. امروز چطوری؟

دکتر بر روی صندلی نزدیک تختم می نشیند.

  • اینم از لوله ت؛ دیگه نگران چی هستی؟

سکوت می کنم… هنوز خواب آلوده ام… مادر به جای من پاسخ می دهد.

  • ممنون آقای دکتر، خیالمون رو راحت کردین.

دکتر لبخند می زند.

  • خُب آیدا خانم، نگفتی چه خبرا؟

اول کمی مکث می کنم؛ خوابم می آید و زورم می آید حرف بزنم! ولی بعد انگار سر درددلم باز می شود:

  • من نگرانم. من همش نگرانم. مدام با خودم میگم اگر وضع نایم بدتر بشه؛ اگر نتونین برام لوله بذارین…

دکتر دارد با حوصله و دقت به حرف هایم گوش می کند و سر تکان می دهد.

ادامه می دهم: اگر تو مشهد نیاز فوری به تعویض لوله پیدا کنم… هیچکس نمی تونه این کار رو انجام بده… من خیلی نگرانم…

.
.
.

کمی خوابم سبک شده است و اکنون نیمه بیدارم. هنوز در همان اتاق هستم. دکتر رو به رویم نشسته است و مادر و پدر نیز بر روی صندلی های آنطرف اتاق لمیده اند. پرستار دارد می گوید: “آیدا جان، هر سوالی از آقای دکتر داری بپرس.”

با اینکه هنوز در آن محیط هستم، اما می دانم که همه اش یک رویاست. با این حال سعی می کنم سوال دیگری از دکتر بپرسم؛ چراکه ناخودآگاهم می گوید: “دیگه از این فرصت ها گیرت نمیاد!”

می خواهم سوالی بپرسم که ناگهان خودآگاهم پوزخندی می زند و با تمسخر می گوید: “خودتو گول می زنی؟! این فقط یک خوابه. توی واقعیت هیچ دکتری نمیاد تنگِ دل مریضش بشینه و بهش فرصت بده تا همه ی نگرانی هاش رو با اون در میون بذاره… یا که خودش شخصا تی تیوب مریضش رو سفارش بده… راستی الان صبحه یا عصر؟!… ببین، با اینکه می دونی اینا همش خوابه و با این حال باز هم داری توی ذهنت دنبال سوال می گردی تا از این دکتره بپرسی، واقعا مسخره است…”

.
.
.
حالا همه دور تخت من جمع شده اند. دکتر دارد برگه های ترخیصم را امضا می کند؛ از پدر می پرسد:

  • راستی پرونده ی شکایتتون چی شد؟
  • هیچی دکتر، ایرادای بیخودی می گیرن. میگن نایش تو بیمارستان و بخاطر کوتاهی پرسنل تخریب نشده.
  • یعنی چی؟ پس چطور تخریب شده؟! اگر بخواین من چند خط در تایید ادعای شما می نویسم و مهر و امضا می کنم.
  • بله دکتر، خیلی هم عالی میشه…

.
.
.
انگار دوباره خوابم برده بود. از رویای ساده لوحانه ی خودم حرصم می گیرد و با اینکه هنوز پلک هایم سنگین هستند، دیگر به خودم اجازه نمی دهم تا به خواب بروم، زیرا حس می کنم که ناخودآگاهم دارد فریبم می دهد و این اصلا خوشایندم نیست.

هوا تاریک روشن است؛ چیزی تا سپیده باقی نمانده؛ پس بیدار می مانم تا دوباره بازیچه ی ناخوداگاهم نشوم. اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و با مرور چندین باره ی آن خواب، طعم شیرینش را مزه مزه نکنم.

هوا که روشن تر می شود، انگار ذهن من نیز روشنای بیشتری می یابد و حقیقت، در برابر نگاهم وضوح می گیرد. تلخی حقیقت با شیرینی آن رویا در هم می آمیزد و طعم منزجر کننده ای در ته حلقم می نشیند که دلم را به هم می زند. پس سعی می کنم به چیز دیگری فکر کنم؛ به یک چیز بی طعم و خنثی…

ناگهان به یاد حرف پدر می افتم…

  • صدای همه ی مریضا در اومده بود. دکتر ۴ تا آزمایش آخرت رو به دقت و وسواس بررسی کرد تا بتونه بهترین دارو رو انتخاب کنه. فقط نیم ساعت سرش توی آزمایش ها بود. دیگه همه ی مریضا شاکی شده بودن…

آنگاه با خود اندیشیدم که درست است که در مطب ها و مراکز درمانی، رویه ی نادرستی در مورد معاینه ی بیماران توسط پزشک ها حکمفرماست، بطوریکه اکثریت پزشک ها برای شنیدن شرح بیماری از زبان بیمار وقت کافی نمی گذارند و صرفا به مشاهدات بالینی خود بسنده کرده و اغلب فرمول وار نسخه ای می نویسند؛ حال آنکه سرنخ های اصلی برای تشخیص صحیح بیماری در حرف های بیمار نهفته است. حتی عده ای از پزشکان هستند که در بی ملاحظگی پا را بسیار فراتر گذاشته و بیماران را اگر نخواهم بگویم گله ای!، فله ای ویزیت می کنند؛ یعنی چند بیمار را بطور همزمان به اتاق معاینه می برند و نه تنها شأن انسانی بیماران را نادیده می گیرند، بلکه این اصل را هم که پزشک باید محرم و حافظ اسرار بیمار باشد نقض می کنند، چرا که بیمار ناچار می شود مشکل خود را در ملاء عام با پزشک در میان بگذارد و چه بسا از شرم خود از گفتن بعضی مسائل کلیدی صرف نظر کند. و همین می شود که بیماری ها درمان نشده و کهنه تر و پیچیده تر می شوند، و بیماران اغلب ناچار می شوند برای هر مشکل ساده بار ها به یک پزشک مراجعه کنند و یا نظر چندین پزشک را بگیرند.

اما با همه ی این ها، اشکال کار صرفا متوجه کادر درمانی نیست، بلکه گاهی این خود بیماران هستند که به این رویه ی نادرست دامن می زنند! زیرا همین بیمارانی که اغلب در مورد عدم توجه پزشکان و اختصاص ندادن وقت کافی برای معاینه، از آن ها گلایه مند هستند، وقتی پزشکی به حد لازم برای بیمارش وقت می گذارد، صدای اعتراضشان بلند می شود و بعضا زبان به قضاوت های نابجا می گشایند؛ بطور مثال دانش و تبحر پزشک مربوطه را “لابد هیچی حالیش نیست که اینقدر طولش میده. دکتر باسواد باید رو هوا تشخیص بده!”؛ و یا صلاحیت اخلاقی وی را “لابد مریضه چشمشو گرفته! معلوم نیست اون تو چه خبره!”، زیر سوال می برند.

بیماران با این اعتراض خود در واقع می گویند که شرح بیماری از زبان بیمار ارزش شنیدن ندارد و دکتر بایستی بر اساس شواهد بالینی تشخیص درست را بدهد. پس دیگر جای هیچ شکایتی باقی نمی ماند، زیرا خودشان خواستار سلب حق خود هستند و از سویی نباید از پزشکی که به جای شنیدن حرف بیمار، به اظهارات صریح و فرمول وار برگه ی آزمایش یا عکس رادیولوژی گوش فرا می دهد، انتظار تشخیص درست را داشته باشند.

در همین افکار غوطه ور بودم و مسلسل وار مسائل دیگری از این دست به یادم می آمدند؛ مسائلی که برایم روشن می کردند که بیماران نیز در شکل گیری، و یا دستکم در تقویت بسیاری از اشکالات و رویه ی های نادرست بخش درمان سهیم می باشند. در نتیجه، تصمیم گرفتم که دسته بندی جدیدی را با عنوان “یکی به نعل، یکی به میخ” به وبلاگ اضافه کنم، تا این بار مسائل و مشکلات بخش درمان را دو سویه بررسی نمایم.

این پست نیز حکم مقدمه ای را برای دسته بندی جدید دارد، و در قسمت بعدی، همین مسئله ی اخیر را دوباره بازگو کرده و آن را کاملا باز و موشکافی خواهم کرد.

اگر شما نیز تجارب مشابهی در این مورد دارید، خوشحال می شوم که آن را با من در میان بگذارید تا در قسمت های آتی، آن ها را بررسی کنیم…

پی نوشت: حالا گمان نکنید که من آنقدر نگران وضعیت نایم هستم که در خواب هم کابوس آن را می بینم؛ نه، این خواب کاملا اتفاقی بود و پزشک مذکور نیز فرد ناآشنایی بود، هبوط کرده از عالم فرشتگان…

و اکنون…

پست کوچولو! (در ادامه ی پست قبل…)

ای کسانی که ایمان آوردید [ به اینکه من الهه ی بارانم] بدانید و آگاه باشید، اگر دندانی از شما درد گرفت، ریشه ی درد را در دندان دیگری بجویید که دو چهارراه پایین تر از دندان مذکور قرار دارد؛ مبادا بی جهت به دندانی بی گناه تهمت بزنید، که به عقوبت آن، دریل ها و انبرها را به جانتان خواهیم فکند؛ باشد که پند گیرید…

تفسیر:

بعد از ماه ها تحمل درد دندان و نثار انواع و اقسام بد و بیراه های رایج و ایضا من-در-آوردی به دندان مربوطه، و پس از آنکه دل و روده ی وی را بیرون کشیدیم و با کاه و سرب پر کردیم، تازه فهمیدیم که اینهمه درد و ناراحتی اصلا زیر سر این بینوا نبوده است و احتمالا ریشه ی فتنه در جای دیگری است!

در نتیجه، شنبه روزی، راهی کلینیک دانشکده ی دندانپزشکی شدیم تا تجهیزات پیشرفته ی آن ها در شناسایی و دفع فتنه ی ۸۸!؛ ببخشید ۹۳، یاری مان کنند. هنگام معاینه، من هنوز هم به دندان پر شده اتهام می بستم و پزشکان محترم هرچه عکس می گرفتند و ضربه ها به آن دندان می زدند، مدرکی دال بر خرابکاری و اقدام وی علیه امنیت نظام لثه های من نمی یافتند. تا اینکه با بررسی های دقیق تر مشخص شد که مشکل اصلی از عقل بنده می باشد که به شدت ناهنجار و پوسیده است و راهی جز حذف و تصفیه ی آن از نظام نیست…

راستی در اینجا تاکید کنم که شنبه هم باران آمد؛ حالا هرکس ایمان نیاورده، سریعا بیاید بیعت کند…

البته اگرچه باران آمد، اما من این بار هم عاشق نشدم؛ آخر آنقدر از فکر اینکه سه شنبه برایم وقت جراحی گذاشته اند شوکه بودم! که عشق و عاشقی یادم رفت…

(واقعا باید در قوانین دندانپزشکی تجدید نظر شود و بیهوشی را وارد این حوزه کنند و به کابوس ازلی مراجعه به دندانپزشک خاتمه دهند.)

هیچی دیگر… سه شنبه با پای خودمان رفتیم روی تخت جراحی لمیدیم و اجازه دادیم زنده زنده، با انبر و مته عقل سمجمان را بکشند بیرون، و من که گمان می کردم این کار حداقل یک ساعت به طول می انجامد، وقتی پزشک مربوطه بعد از حدود یک ربع فرمودند کارتان تمام شده است، دلم می خواست مثل این مادربزرگ ها دستی بر سرش بکشم و از ته دل بگویم: “خیر از جوونیت ببینی پسر”؛ بعد هم دعایی زیر لب بخوانم و دور سرش فوت کنم!

اکنون نیز صورتم عینهو سیب زمینی ناهنجار شده است؛ زیرا پایین صورتم به شدت ورم کرده است و چشم چپم از فشار ورم کوچکتر از چشم راست است. فعلا که هفت هشت روزی درگیر خواهیم بود و غذایمان محدود به سوپ و فرنی می باشد…

بعد از جراحی هم طبق معمول بنده تب کردم… اصلا من چشمم به داروی بیهوشی و بی حسی بیفتد هم تب می کنم. خلاصه مادر کمی سوپ به من خوراندند و من که از حرارت بدنم کلافه بودم، قدری بستنی طلب کردم. اما مادر مخالفت کردند و گفتند: “بهتره این دو تا رو روی هم نخوری…”

بنده هم خیلی جدی اخم هایم را در هم کشیدم و با غضب و اعتراض گفتم:

“ببینید، از حالا به بعد دیگه سر به سر من نذارید… من دیگه عقل ندارما!”

Smile Smile Smile

پی نوشت: سه شنبه باران نیامد. اکنون در الوهیت من! جای تشکیک وجود دارد Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در یکی به نعل، یکی به میخ! | ۸۸ پاسخ

زیر باران باید عاشق شد!

من به هیچ وجه جزو خیل عظیمی از آدم ها نیستم که وقتی به لب دریا می روند باید قمقمه ای آب به همراه داشته باشند، مبادا که دریا خشک شود!

بلکه من جزو نوادری از بشریت هستم که باید لب دریا به جای بیکینی، جلیقه ی نجات به تن کنم! چرا که تا قدوم مبارکم را بر شن های داغ ساحل دریایی آرام بگذارم، درجا سونامی می آید!

دیروز مشهد برای نخستین بار در طول این فصل، بارندگی زمستانی را تجربه کرد و ملغمه ای از آب و یخ بود که از عرش فرو می بارید، اما کل همت تیره ابر های زمستانی همانقدر بود که تنها از لحظه ای که من از در منزل خارج شدم و با عبور از دو چهارراه، سرانجام پس از بیست دقیقه به مطب دندانپزشکی رسیدم، باریدند و سپس به خشکی نشستند.

بله…این درد دندان بالاخره ما را در سیاهه ی زمستان راهی کوی و برزن ساخت…

من از چند روز قبل همچون مجریان اخبار آب و هوا، مدام سرم در سایت های هوا شناسی بود تا که بتوانم روز مناسبی را برای این جهاد دندان! برگزینم و سینه چاکان، البته دهان چاکان! به سوی میعادگاه (دندان پزشکی) روان شوم و با اقتدار، البته اضطرار، هر چه دندان کافر است از خاک گلگون لثه هایم ریشه کن سازم…

یعنی شک نبرید که جمعه، از ایده آل ترین آب و هوای ممکن زمستانی برخوردار بود؛ اما دریغا که جمعه، روز انتظار است و ما هم بناچار به انتظار نشستیم، بلکه این درد دندان را فرجی شود، که نشد… شنبه هم که هوا اِی، بدک نبود، خودمان خوددرگیری داشتیم! پس فقط ماند یک یکشنبه که با اینکه احتمال می رفت آسمانش کمی فین فین راه بیاندازد!، اما اگر از آن روز می گذشت، دیگر تا آخر هفته حکومت نظامی زمستان بود…

آنطور که من از قبل در سایت ها دیده بودم، یکشنبه باید هوایی حول و حوش ۱۰ درجه می داشت و قرار بود آسمان ابری، ولی خشک باشد و ابدا قرار مداری در کار نبود که وقتی صبح چشم بگشایم هوا به رنگ قیر باشد و آسمان جای فین فین، گریه زاری راه بیاندازد!

البته من که با دیدن این وضع، اصلا خودم را نباختم؛ برعکس، یکدفعه قندی در دلم آب شد و همان جا در تختخواب لبخندی زدم و با خود سرخوشانه به زمزمه پرداختم:

“زیر بارون دیدمش، تو خیابون دیدمش، مثل لیلی بودم و، به چشم مجنون منو دید…. فراموشم نمیشه، برام میمیره همیشه!…”

و چه انگیزه ای از این بالاتر که اگر سیل هم بیاید، بپرم وسط کوچه! Smile

و من چه رویاپردازی هایی که با خود نکردم؛ که بلوز سرخابی ام را بپوشم تا به صورتم که به رنگ برگ گل است بیاید! نه، نه، خودشیفتگی ام عود نکرده بود، آدرنالینم زده بود بالا!… بله می گفتم، ژاکت و کلاهم را سِت کنم و شالگردنی مخملین، همچون گونه هایم بر گرد گردن بلورینم بپیچم و… دیگر حاضر و آمده بروم زیر باران و با یافتن اولین مجنونِ در دسترس! عاشق شوم…

ولی مگر گذاشتند که من به وصال یار برسم!

از یک طرف زمستان حسود، این مأمور منکرات، این داعشی، این القاعده ای، این متعصب تر از هر چه بن لادن خانوم و ابوبکر جان بغدادی! شروع کرد به ساز مخالف زدن و هی برف قاطی باران کرد… این آقایان مجانین هم انگار قاط زدند و نفهمیدند هوا برفی است یا بارانی تا بیایند دنبال لیلی خود…

از آن طرف والدین محترمه، این دوشیزه ی مکرمه را چنان پتو پیچ و شال پیچ و کلاه پیچان کردند که رهگذران گمان بردندی که ایشان مادربزرگ خویش را به نزد طبیب رماتیسم ببردندی!

یعنی از نوک پا تا فرق سرم را چنان پوشاندند که فقط یک سوراخ دید برایم باقی ماند… حتی سوراخ تنفس هم برایم باقی نگذاردند، که نفس کشیدن در آن هوا گناهی بود نا بخشودنی؛ تنها جلوی چشمانم را باز گذاشتند که اگر از کمبود اکسیژن از حال رفتم، از بسته شدن پلک هایم متوجه شوند و به احیا بپردازند! احیا هم تنها در این حد که برای لحظه ای، درز کوچکی را جلوی بینی ام باز کنند…

خلاصه، زیر باران عاشق نشدیم که هیچ، در دندانپزشکی فکمان را هم آوردند پایین… آخــــــ…

برگشتن ها که رنگ به رخسار نداشتم؛ نه اینکه فکر کنید من ابسیلونی از دندانپزشکی می ترسم، نه… در آن جا فقط مقدار مختصری قبض روح شدم!، و در اصل از سرما رنگم پریده بود؛ بله… اما موقع رفتن… حقیقتا که عاشق شدم؛ اما نه عاشق مجنونی سیبیلو!

بعد از ده سال، برای نخستین بار، زمستان را لمس کردم… هوایش را بوییدم و جنبش بی صدای دانه های برف را بر فراز سرم شنیدم؛ درختان بی بر را به تماشا نشستم که بار برف می گرفتند… موسیقی شلپ و شلپ آب در زیر پای رهگذران و آهنگ ویـــــــــــــژ چرخ ماشین ها بر روی آسفالت خیس… چه طعمی داشت سوز لذیذ زمستانی و چه عطری داشت تیزاب نسیم درنده! پلک که می زدم، مژه های سردم درونم را قلقلک می دادند. این همه شکوه، این همه احساسات ناب، قلبم را همچون دل دخترکان عاشق، به لرزش می انداخت…

همین هوای سرد ناجوانمرد، مجنون جوانمردی بود که مرا دوباره عاشق کرد…

و آری، دوباره… آن روز به یادم آمد که من چقدر در همه ی عمر عاشق بودم… عاشق زمستان…

. . .

والا ما دلمان می خواهد که هر روز با زمستان جانمان دست تو دست برویم دَدَر، خصوصا شبگردی؛ اما مادر شوهر جان جانمان، ننه سرما خانم خیلی روی شازده اش حساسیت دارد و اگر ما را دوباره با هم ببیند از آن زبان قندیلی اش، چنان نیشی به من خواهد زد که درجا خشک شوم. خلاصه دوام عشق و عاشقی ما هم همین یک روز بود… باید بگردیم دنبال مجنونی بی پدر مادر!!! و ایضا بی خواهر… فعلا که بی پدر مادر تر از عمو نوروز کسی را سراغ نداریم؛ هرچند که ننه سرما در این مورد هم هوویمان است… ای بابا… اصلا بهتر است برویم یک خُم پیدا کنیم و تا نپوسیدیم خودمان را ترشی بیاندازیم! خدا را چه دیدی، شاید هم به جای ترشی، شراب ناب شدیم و باز مجانین افتادند دنبالمان!

خلاصه می بینید که از هر طرف می رویم، این بخت ما باز است! و تنها مشکل این است که من فعلا قصد ادامه ی تحصیل دارم… البته نظر پدر هم شرط است… پس با این وجود، دوستان، دعای نظر برگردون سراغ ندارید؟ Smile

پی نوشت: می گویم ها… اگر من هر روز از خانه بروم بیرون، مشکل خشکسالی حل می شود! Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۵۶ پاسخ

ایده تکدی می کنیم!

بدون آن که دقیقا بدانم چه می خواهم بگویم، فقط دارم می نویسم…

موضوع این است که نمی دانم درباره ی چه بنویسم… از یک سو نمی خواهم وبلاگم مانند آن دسته از صفحات مجازی باشد که از بس دیر به دیر به روز می شوند، حس غریب و ناخوشایند فراموش شدگی و متروکه بودن را منتقل می کنند؛ اما از طرفی هم موضوع بخصوص و درخوری به ذهنم نمی آید که در موردش مطلبی بنویسم؛ در عین حال دلم نمی خواهد در اینجا روزانه نویسی کنم و از روزمرگی هایم بگویم… هرچند که روز هایم نیز با وجود مشغله ی بسیار، آنقدر روتین و یکنواخت است که چیز جالبی برای تعریف کردن نیست…

بگذریم… فعلا تنها قصد دارم که این صفحه را از حالت رکود خارج سازم…

داشتم فکر می کردم که زندگی درست مثل بازی های کامپیوتری است!

مثلا یک بازی ماجرایی را در نظر بگیرید. شما به عنوان نقش اصلی، زمانی می توانید از یک مرحله وارد مرحله ی بعد شوید، که مرحله ی قبلی را با موفقیت پشت سر گذاشته باشید. هر مرحله می تواند پر از دام ها، خطرات، موجودات شیطانی، دشمنان زیرک، معماهای دشوار، بیراهه ها، علائم انحرافی، موانع، و غیره و غیره و غیره باشد؛ و همیشه مراحل بعدی سخت تر و پیچیده تر خواهند بود؛ در نتیجه تا شما بر چالش های هر مرحله فائق نیایید و نشان ندهید که قدرت و شایستگی لازم را دارید، نمی توانید وارد مراحل سخت تر شوید.

اما وقتی که می توانید یک مرحله را پشت سر بگذارید، با اینکه موفقیتی کسب کرده اید، تنها پاداشی که به شما خواهند داد، جواز ورود به مرحله ی بعد است؛ و این هم یعنی مواجه شدن با چالش ها و دشواری های بیشتر… (البته ممکن است شما را به سلاح های پیشرفته تری مجهز کنند و برخی امتیازات را به شما بدهند، که آن هم فقط چالش را پیچیده تر می سازد.)

زندگی هم دقیقا به همین صورت است؛ هرگاه انسان در برابر دشواری ها تاب می آورد و بر مشکلاتش فائق می آید، پاداش او آرامش و ثبات نیست، بلکه وقتی زندگی می بیند که فردی آنقدر قوی بوده است که حدی از سختی ها را تاب بیاورد و از آن گذر کند، او را به مرحله ی دیگری از ناملایمات وارد می سازد که بسیار سخت تر و صعب تر از چالش های پیشین است.

و بلعکس، وقتی انسانی نتواند حتی کوچکترین مشکلات را تحمل کند، همیشه در یک حد ثابتی از مشکلات باقی می ماند، ولی تنها کافی است که همین فرد بر مشکلی چیره شود، آنوقت است که زندگی مشکل بزرگتری را تقدیمش می دارد.

این هفته های اخیر اصلا در مود خوبی نبودم؛ به هر طرف که نگاه می کردم سایه ی غول آسای مشکلات را می دیدم و آنقدر آسمانم تیره بود که در افق آن هیچ رد روشنی از آینده نمی یافتم. گذشته ام را مرور می کردم و دشواری هایی را که از سر گذرانده بودم به یاد می آوردم و می دیدم که چقدر در تمام این سال ها قوی بوده ام و هرچند که بار ها سقوط کرده ام، اما دوباره برخواسته ام، و با همه ی زخم ها و با همان وجود متلاشی شده همچنان لب گزیدم و دندان فشردم و محکم تر و مصمم تر از پیش گام برداشتم. اما با مرور این رویدادها نمی دانستم که باید اینهمه اراده را ارج بنهم یا خود را بخاطر جانسختی ام نکوهش کنم، چرا که اگر در قعر نخستین سقوط می ماندم و طَمَع اوج دوباره را نمی داشتم، اگر تسلیم می شدم و شکست را می پذیرفتم، زندگی نیز در برابر این حریف مغلوب خود شمشیر می انداخت و مرا رها می ساخت تا برای همیشه در عمق ثابتی از مشکلات دست و پا بزنم… اما ایستادگی من زندگی را تحریک کرده است و هر بار که نبردی را به انتها می رسانم، هنوز نفسی تازه نکرده، شمشیری برّان تر به رویم می کشد.

شاید باید همین جا سپر بیاندازم؛ همین جا که در کشاکش نبردی سخت، مبهوت و متفکر ایستاده ام، در ظاهر محکم و استوار، انگار که کنترل اوضاع را کاملا به دست دارم، اما می دانم که از درون تا فروریختنم تنها ضربتی باقی است… زندگی ظاهر استوار مرا می بیند و گمان می برد که این مرحله را نیز تاب خواهم آورد، و برای همین است که مشغول چینش لشکر تازه نفسی از مشکلات بر گرد من است و من شاهد صف آرایی رقبای تنومند و قَدَری هستم که به انتظار ایستاده اند تا من این مرحله را نیز به پایان برسانم؛ حال با این وجود، آیا مصلحت در تسلیم شدن نیست؟

بعد از روزها کنکاش در گذشته و کشمکشی درونی، وقتی به این سوال اخیر رسیدم، احساس تنفری از خود تمام وجودم را فرا گرفت. این شخصیت زبون و فرومایه کی بر من چیره شد؟ پس تکلیف هدفم چه می شود؟ مگر قرار نبود که حتی اگر بازنده، اما با شرافت بمیرم، نه آنکه تسلیم باشم و در خاری و ذلت روزگار سپری کنم.

اکنون به چشم می بینم که مشکلات عظیم جثه ای، اراده ام را نشانه گرفته اند و خوب می دانم که پاهایم سست هستند و بی رمق؛ اما بعد از اینهمه مبارزه، اکنون دیگر جای تسلیم شدن نیست؛ پس با زجر ادامه خواهم داد، اما با عجز تسلیم نخواهم شد. حتی اگر شده در زیر سخت ترین ضربات، خودم را همچون کرمی مچاله بر روی زمین به پیش می کشم، اما از پای نمی ایستم تا که در زیر تابش خورشید پیروزی زندگی به مرور زمان خشک شوم. می خواهم در تکاپو بمیرم، مثل یک انسان آزاده؛ نه در سکون، چون حیوانی رام و دربند…

وانگهی، من چه خبر دارم از آینده؟ من چه میدانم که در پشت این حصار مشکلات، کدام وادی نهفته است؟ من تنها افق سیاه پیش رو را می بینم، تنها تا نهایتی که چشم های زمینی ام قدرت دیدن دارد؛ اما افق بی کرانه است و هر قدم که پیش بروم، بیشتر خواهم دید؛ شاید در پس سیاهی ها، روشنای پیروزی است… نباید اعتماد کنم به چشم هایم، باید آن ها را ببندم، چه توفیری دارند که باز باشند یا بسته، در هر دو صورت سیاهی را خواهم دید… پس چشم می بندم تا هیبت سیاهی ها مرا سست نسازد؛ آری باید چشم بسته بروم، و زمانی چشم بگشایم که یا در خون شهادت غرقه باشم، یا که نور درخشان پیروزی، سیاهی پشت پلک هایم را به سرخی نشاند…

حال، اینهمه را گفتم، اما آنقدر وجودم سست است که نمی دانم آیا تا به آخر دوام خواهم آورد؟ اکنون هیچ اطمینانی به خود ندارم… اما… در اعماق وجودم، در زیر خروار ها خاکستر هراس، شعله ی پایدار ایمانی همچنان نهادم را گرم می سازد و گویی ندایی در گوش جانم زمزمه می کند: “دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید…”

پی نوشت: اکنون ذهنم آخرین ایده ی نوشتن را نیز طبخ کرد و آش شله قلمکار حاصله را از هضم رابعه هم گذراند! حال برای روشن ماندن اجاق این ذهن مُفلس، ایده تکدی می کنیم! Wink

پی نوشت: بالاخره… مراتب قدردانی و سپاسگزاری اینجانب به رویت متخصص پوست گرامی رسید. باز هم از ایشان سپاسگزاری می کنم و برایشان آرزوی سلامتی، پیروزی، و بهروزی دارم… Smile Rose

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۳۲ پاسخ

سوند فولی یا نلاتون؛ مسئله این است!

آدرس جدید وبلاگ سوته دلان، بهمن عزیز…

در گذشته، پیرامون دو نوع از لوله های تنفسی یعنی تراک و تی تیوب مطالبی نوشته ام و در توضیحات مربوط به تراک نیز مسئله ی ساکشن کردن را بطور کامل شرح داده ام، اما چون مطلب امروز در ارتباط با ساکشن است، ابتدا توضیح مختصری در مورد آن می دهم.

ساکشن دستگاهی است مکنده، با مکانیسم کار جارو برقی، که ترشحات ریه ی بیماری را که دارای یکی از انواع لوله های تنفسی است تخلیه می کند. (البته ساکشن به منظور های مختلفی مورد استفاده قرار می گیرد که خارج از بحث ماست.)

دستگاه ساکشن و متعلقات آن عبارتند از:

خود دستگاه، شلنگ متصل به آن، محفظه ی جمع آوری ترشحات، سوند، رابط سوند یا کانکشن

آنچه در این جا مد نظر من می باشد، سوندی است که با آن عمل ساکشن صورت می گیرد.

برای ساکشن کردن از سوند نلاتون استفاده می شود. سوند نلاتون سایز بندی مشخصی دارد که به قرار زیر است:

آبی یا ۸ – مشکی یا ۱۰ – سفید یا ۱۲ – سبز یا ۱۴ – نارنجی یا ۱۶

بسته به سایز لوله ی تنفسی بیمار، از سایز های مختلف سوند برای ساکشن کردن استفاده می شود.

اما مسئله ی نگران کننده ای که در ارتباط با ساکشن کردن داخل تراشه (نای) وجود دارد و سبب می شود که پزشکان توصیه کنند تا حد امکان بیمار کمتر ساکشن شود، این است که سوند نلاتون بخاطر جنس سخت و کم انعطافی که دارد، هر بار که به منظور عمل ساکشن وارد نای بیمار می شود، آسیبی هرچند جزئی به جدار نای وارد می سازد. ساکشن کردن حتی گاهی باعث ایجاد خراش و خونریزی می شود، بطوری که مشاهده می شود همراه ترشحات، رگه های خونی نیز وارد سوند می شوند، که به این حالت تروماتیزه شدن می گویند.

تماس مداوم سوند نلاتون با جدار نای، بسته به شدت آسیبی که هر بار می زند، به مرور زمان عوارضی را ایجاد خواهد کرد، از جمله ایجاد وب (Web) یا بافت اضافه در جدار نای، که مسیر تنفس را تا حدی تنگ می سازد و نیاز است که آن را طی یک عمل برونکوسکوپی از جدار نای جدا کنند. (توضیح عامیانه و ملموس وب، مثال همان پیدایش گوشت اضافه در محل برخی از زخم ها است.)

اما اگر آسیبی که سوند نلاتون به جدار نای وارد می کند شدید و در حد تروماتیزه شدن باشد، حتی می تواند سبب ایجاد تنگی نای شود. در مطلب مربوط به تراکستومی توضیح داده ام که تنگی تراشه یا همان نای، یکی از عوارض لوله گذاری داخل تراشه و عدم رسیدگی های لازم نسبت به این مسئله می باشد، که موجب از بین رفتن بخشی از سلول های نای و تخریب آن می شود.

با توجه به مطالب فوق، در می یابیم که ساکشن کردن، خصوصا برای بیمارانی که برای مدتی طولانی نیاز به آن دارند، مشکلاتی را ایجاد می کند و بدین جهت است که پزشکان اکیدا توصیه می کنند که اولا تا جای امکان از ساکشن کردن بیمار خودداری شود و در صورت لزوم نیز ساکشن عمقی صورت نگیرد، یعنی سوند فقط تا حدی وارد نای شود که از لوله ی تنفسی خارج نشده و با جدار نای تماس پیدا نکند.

اما پزشکان بدون در نظر گرفتن عملی بودن توصیه ی خود، فرمول وار یک حرفی می زنند و می روند و هیچگاه جنبه های دیگر را در نظر نگرفته و بطور مثال برای بیماری مثل من که به دلیل ضعف دیافراگم و عدم توانایی در سرفه کردن موثر، نیاز به ساکشن عمقی و آن هم برای دفعات بسیار زیادی در شبانه روز دارد، راهکاری ارائه نمی دهند.

علاوه بر تنگی های گسترده ای که در اثر کوتاهی های صورت گرفته در آی سی یو، در نای من تشکیل شده است، به مرور زمان و در اثر ساکشن نیز تنگی هایی بر تنگی های قبل افزوده شده است، بطوری که قبلا فاصله ی آخرین تنگی با کارینا (محل انشعاب دو نایژه) ۳ سانت بود، و بعد شد ۱ سانت، و اکنون ۷ میلیمتر می باشد! و این یعنی نای من دیگر یک جای سالم هم ندارد(در مورد این اعداد کاملا اطمینان ندارم، ولی می دانم که طول تنگی ها افزایش یافته است؛ حالا یک میلیمتر کمتر یا بیشتر… مگر می شود دستخط این پزشک ها را خواند! بگمانم در طول تحصیل فقط ۱۰۰ واحد ناخوانا نویسی پاس می کنند!). اما این تنگی های اخیر کاملا اجتناب پذیر بودند، آن هم با یک راه حل بسیار ساده؛

«استفاده از سوند فولی به جای نلاتون، برای ساکشن کردن!»

سوند فولی عمدتا، یا بهتر است بگویم مشخصا برای تخلیه ادرار، در مثانه قرار می گیرد. این سوند بر خلاف نلاتون بسیار بسیار نرم و انعطاف پذیر است.

شاید برای کسانی که با سوند فولی آشنایی دارند، تصور ساکشن کردن با این سوند، هم تهوع آور باشد و هم تا حدی ناممکن؛ تهوع آور از آن جهت که کاربرد اصلی آن برای تخلیه ی ادرار است، و ناممکن از آن رو که نمی توانند تصور کنند که چطور می توان با این سوندِ شل و ول و غیرقابل کنترل، داخل نای را براحتی ساکشن کرد!

برای ما هم اوایل همینطور بود؛ من از این کار چندشم می شد و مادر هم هنگام ساکشن کردن با سوند فولی، یکی دو بار اول تسلط خوبی نداشتند، اما اولین چیزی که اهمیت دارد این است که سوند فولی هیچگونه آسیبی به نای وارد نمی سازد، و دوم آنکه بعد از چند بار تجربه، این کار هم برای بیمار عادی می شود و هم فرد ساکشن کننده تبحر لازم را به دست می آورد.

ایده ی استفاده از سوند فولی به جای نلاتون را یک اینترن به ما داد؛ به این صورت که، این دفعه نه، دفعه ی پیش هم نه، دفعه ی پیشتری که برای تعویض لوله ی تنفسی ام به بیمارستان رفته بودم، یعنی همان دفعه ای که ۴ بار رفتم اتاق عمل!، بعد از اولین عمل، نیمه شب لوله ام اشکال پیدا کرد، بطوری که هنگام ساکشن کردن، سوند داخل لوله نمی رفت. پرستار، اینترن کشیک شب بخش را خبر کرد و او که دید سوند نلاتون به هیچ وجه من الوجوه وارد نای من نمی شود، درخواست کرد برایش سوند فولی بیاورند تا بلکه انعطاف آن، فرجی حاصل کند!

هرچند که آن سوند هم درست داخل نرفت، اما ایده ی استفاده از سوند فولی برای ساکشن را در ذهن من خوب فرو برد، و ما هم پس از کسب اجازه از پزشک معالج و اطمینان یافتن از اینکه سوند فولی ایجاد عفونت نخواهد کرد، این ایده را عملی ساختیم.

(نه اینکه سوند فولی برای تخلیه ی ادرار استفاده می شود، من همه اش گمان می کردم که در صورت استفاده برای نای باعث ایجاد عفونت می شود؛ حالا روی چه حسابی این اتهام را به فولی می بستم، نمی دانم! در اصل، قضاوتم بر مبنای چندشی بود که از این کار داشتم…)

من اکنون بمدت ۶ ماه است که برای ساکشن کردن، به جای سوند نلاتون از سوند فولی استفاده می کنم، و با اینکه از همان ابتدا به تاثیر آن اطمینان داشتم و معتقد بودم که به اشتراک گذاشتن این موضوع اهمیت بسیار زیادی دارد، اما شش ماه آن را مسکوت گذاشتم تا بعد از اینکه دوباره به بیمارستان رفتم و اطمینان حاصل کردم که این کار واقعا مفید فایده است و احتمالا عارضه ی دیگری ایجاد نمی کند (مثلا عفونت! Wink )، آنوقت آن را با شما در میان بگذارم.

و بله، همین یکی دو هفته پیش، طی یک زیرآبی زیرکانه!، رفتم لوله ی تنفسی ام را عوض کردم و اکنون با این مطلبی که شش ماه آزگار به زور در دلم نگه داشته ام، در خدمت شما دوستان هستم. لوله ام هم نوی نو هست؛ دلتون هم بسوزه!

و اکنون مخلص کلام:

می توان برای ساکشن کردن داخل تراشه به جای سوند نلاتون از سوند فولی استفاده کرد؛ خصوصا برای بیمارانی که به ساکشن عمقی و آن هم برای دفعات زیادی در روز نیاز دارند.

سوند فولی بخاطر جنس نرم و انعطاف پذیری که دارد، بر خلاف سوند نلاتون هیچ آسیبی به جدار نای وارد نمی سازد. ضمنا، سوراخ های سر سوند فولی نسبت به نلاتون، درشت تر است و در قسمت پایین تری قرار دارد، در نتیجه هم مکش موثرتری ایجاد می کند و هم زودتر به ترشحات می رسد، و در کل تخلیه ی ترشحات زودتر و راحت تر انجام می گیرد. (در سوند نلاتون سوراخ های مکش یک سانت بالاتر از سر سوند قرار دارند، در نتیجه سوند یک سانت بیشتر و آن هم بی دلیل وارد نای می شود.)

سایز بندی سوند فولی عینا مثل نلاتون است، اما قطر فولی در همه ی سایز ها از نلاتون بیشتر است. ذکر این نکته نیز اهمیت دارد که یک سایز مشخص سوند فولی در دو مارک مختلف تا حدی متفاوت است. مثلا سوند فولی شماره ی ۱۴ یا سبز، مارک هامبورگ، که برای لوله ی فعلی من مناسب است؛ در همین سایز مارک چینی آن اصلا وارد لوله ام نمی شود. البته دیگر دنبال مارک هامبورگ هم نگردید که من خودم ۸ تای آخر موجود در بازار را هفته ی پیش خریدم! چینی هایش هم اصلا خوب نیستند و من مانده ام که چه کنم…

در آخر از پزشکان محترم استدعا دارم، حداقل در مورد بیمارانی که برای سالیان متمادی نیاز به تنفس با لوله های تنفسی دارند توصیه بفرمایید که به جای سوند نلاتون از سوند فولی برای ساکشن کردن استفاده کنند. حالا نای من از اولش هم غیرقابل جراحی بود، ولی برای بیمارانی که تنگی تراشه شان قابل جراحی است و فقط به زمان نیاز دارند تا از لحاظ قدرت تنفسی تقویت شده و برای عمل آماده شوند، برای سالم باقی ماندن بخش های سالم نای، این توصیه را بفرمایید.

هرچند که برای نای غیرقابل جراحی من هم بهتر بود تنگی بیشتری ایجاد نمی شد، تا تعویض لوله اینقدر کار بغرنج و پیچیده ای نشود که پزشکان مشهد توصیه کنند که حتما این کار در تهران انجام بگیرد؛ و نمی دانید که این سفرهای تهران چه هزینه های جانی، مالی، و روحی سنگینی را در پی دارند. اکنون اگر میلیمتری بیشتر در نایم تنگی ایجاد شود نمی دانم تکلیف چیست؟ زیرا درست است که از آخرین تنگی تا کارینا، ۷ میلیمتر فاصله است، اما انتهای تی تیوب هم باید دستکم ۲ میلیمتر از تنگی رد شود تا یکوقت بیرون نزند. پس می ماند ۵ میلیمتر فاصله و اگر لوله از این پایین تر برود، از آن ور بازدمم دچار مشکل می شود؛ پس می بینید که دیگر جایی  باقی نمانده و اگر باز هم تنگی ایجاد شود واقعا نمی دانم تکلیف چیست؟ لابد از آن استنت هایی برایم می گذارند که تمام نای و بخشی از هر دو نایژه را در بر می گیرد… اگر من همچنان با نلاتون ساکشن می کردم، روزی می رسید که داخل نایژک ها که هیچ، داخل کیسه های هوایی ام را هم باید استنت می گذاشتند! البته اول باید چنین استنتی را اختراع می کردند…

ولی می گویم ها!؛ اصلا چرا بگذاریم کار به تنگی تراشه بکشد؟ چرا از همان روز اولی که یک بیمار اینتوبه می شود، به پرستارش توصیه نکنید که هر دو ساعت یک بار، هر بار بمدت ده دقیقه کاف لوله ی بیمار را خالی کند تا خونرسانی به نای انجام شده و اصلا تنگی نای ایجاد نشود… همینطور وقتی بیمار را تراکستومی می کنند…

آهان، فهمیدم… می دانم، می دانم، آنطور نگاهم نکنید! با کمبود پرسنل، دیگر وقتی برای این ده دقیقه ها نمی ماند، ولی باور کنید با همین ده دقیقه ها از شر ده ها بیمار مثل من، که ده ها سال بیخ یقه ی روپوش سفیدتان آویزان می شوند خلاصی خواهید یافت و بدانید که اگر هر بیماری که با یک مرض وارد بیمارستان می شود، با صد جور عوارض مرخص نشود، تا حدی از ازدحام بیمار در بیمارستان ها کاسته شده و پرسنل کم نمی آید؛ چه بسا حتی یک عده از پرسنل، از بیکاری فقط مسئول کاف خالی کردن بشوند!

در ضمن، از حالا بگویم که یکوقت از پرستارانتان نخواهید که برای ساکشن کردن از سوند فولی استفاده کنند، که بدجور ضایع می شوید! آخر آن ها که حوصله ی کلنجار رفتن با فولی شل و ول را ندارند. آن ها تنها می خواهند فورا سوند را ببرند داخل و ترشحات را بکشند بیرون؛ حالا می خواهد خون قاطی اش باشد یا نباشد، یا که بیمار دردش بیاید یا نیاید…

ولی خب، از حق نگذریم، واقعا نسبت به تعداد بیماران، کمبود پرسنل وجود دارد؛ بی مسئولیتی بعضی از پرسنل را هم که بگذارید کنارش، نتیجه این می شود که ننه آیدا! فردا با موهای سپید و دندان مصنوعی همچنان می رود لوله عوض می کند؛ البته زیر دست نوادگان پزشک فعلی اش… البته خداوند طول عمر، سلامتی، و صبری عظیم به ایشان عنایت فرماید… آمین…

پی نوشت: من خیلی مایل بودم بدانم که چرا با اینکه ریه قابل پیوند است، اما نای را نمی توان پیوند زد… خانم دکتر بسیار مهربانی علت را برایم شرح دادند؛ گفتم شاید شخص دیگری نیز بخواهد بداند و دست از سر پزشکش بردارد و هی نپرسد که: “نمیشه برام پیوند نای انجام بدید؟”

نای یکی از پر خون ترین اعضای بدن است (نمی دانید، آن زمانی که تراک داشتم، گاهی با یک برخورد سر سوند نلاتون به جدار نای، سوند سوند از نایم خون تخلیه می کردند.) در نتیجه، نای نسبت به کم خونی بسیار حساس می باشد و پیوند آن مستلزم پیوند با عروق مربوط به آن است، اما برخلاف اعضای بزرگی همچون ریه و کبد که عروق بزرگشان براحتی پیوند زده می شود، نای دارای عروق بسیار ظریفی می باشد که عملا امکان پیوند زدن آن ها وجود ندارد… در نتیجه همان داستان ننه آیدا و نوادگان پزشک معالجش!

اما این را هم بگویم که محققان در تلاش هستند تا نای مصنوعی تولید کنند…

پی نوشت: باز هم کامنت ها بی جواب ماند… تقصیر آن متوجه سرماخوردگی و درد این دندان موذی است، که امیدوارم ریشه کن شود!

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۵۲ پاسخ

او یک فرشته بود…

آخر چطور می شود؟ چطور می شود کسی را که هرگز به چشم ندیده ای، مدام در پیش چشمانت مشاهده کنی؟ حتی زمانی که با دوستان نشسته ای، به ناگاه او در برابر دیدگانت ظاهر شود و از آشفته حالی اش خنده های مستانه ات، طعم دلواپسی بگیرد. یا در ریکاوری اتاق عمل، در اوج گیجی پس از بیهوشی، در میان تاری دید و اجسامی که هنوز وضوح نگرفته اند، یاد او واضح و شفاف، نگاهت را پر کند و آنگاه جای آنکه محل عملت درد بگیرد، قلبت تیر بکشد.

چطور می شود او که دربند رنج تن خاکی خود بود و اسیر تخت ناخوشی، در آسمان، در ارتفاع ۳ هزار متری، با تو به پرواز در آید و در گوشت زمزمه کند: «نه آیدا، فریب این رفعت را نخور و گمان مبر که اکنون ۳ هزار متر به خدا نزدیک تری. خدا در تو جاری است، و اگر او را در این ارتفاعات می جویی، بدان که ۳ هزار متر از او دورتر افتاده ای. آسمان را رها کن؛ چشمانت را ببند و او را ببین…»

شاید می خواست بگوید که بس است، دیگر برای ماندن و برخواستنم از بستر دعا نکن، من اکنون با خدا هستم، و از این روست که می گویم او را در دوردست آسمان ها مجو…

. . .

شش هفت ماهی بیشتر نبود که او را می شناختم، آن هم فقط از طریق چند کامنتی که میانمان رد و بدل می شد و شرح حال مختصری که از او خوانده بودم. نه لحن نوشتارش از رنج درونش حکایتی می کرد و نه ظاهر مطالبش – که پر بود از شکلک هایی که درد ها را به سخره می گرفتند – نشانی از تداوم مشکلاتش را داشت. نام وبلاگش را هم گذاشته بود “بهار دوباره (خاطرات کموتراپی من)”؛ و این یعنی خزان وحشت گذشت و بهار ایمن فرا رسید، و دردها و رنج ها به خاطرات پیوست… انگار این نام را گذاشته بود تا آب در دل مخاطبانش تکان نخورد، در حالی که طوفانی در درون او برپا بود و می دانست که گردباد بیماری سرانجام روزی او را از ریشه بر خواهد کند؛ آخر ناسلامتی خودش دانشجوی پرستاری بود و از وخامت حال و اوضاع خود سر در می آورد.

نمونه ی آدم هایی که در مواجهه با بیماری صعب و سخت سرطان، قوی و امیدوار بوده اند، کم نیستند، اما بهار در نوع خود متفاوت بود. او با شکلک هایش، آغازگر جنبش نوینی در به سخره گرفتن دردهای بیماری و عوارض ناخوشایند و حتی ناگوار شیمی درمانی بود.

و گفتم که او دانشجوی پرستاری بود، و معترف شدم که به جز رد و بدل کردن چند کامنت و خواندن شرح مختصری از احوالش شناخت دیگری از او نداشتم، اما به قطع یقین می دانستم که او در زمره ی فرشته خویان جای دارد؛ و نه تنها احساسم این را می گفت، بلکه منطقم نیز چنین اذعانی داشت؛ زیرا از آن جایی که وقت او کم بود، زمانی برای ظاهر سازی نداشت؛ او خالص و عریان، شخصیتش را عینا همانطور که بود عرضه می کرد. او وقت این را نداشت که ساعت ها جلوی آیینه ی محافظه کاری بنشیند و سر و روی خویش را با سرخاب و سفیداب ریا و مصلحت بیاراید. او حجاب ملاحظات به سر نمی کشید و با وسواس، تار های ضعف و نقایصش را در زیر آن پنهان نمی ساخت؛ او همان بود که بود و همه اش مهر بود و انسانیت…

خیلی رویش حساب می کردم؛ فرشته خویی بود درد آشنا؛ پرستاری که درک عمیق و با اصالتی از بیمار و بیماری داشت؛ چقدر برای بیمارانی که قرار بود او پرستارشان باشد خوشحال بودم و از بابت شان هیچ نگرانی نداشتم… هرچند تمام مدتی که خود او در آی سی یو بود، از بابت رسیدگی به او نگران بودم و از خدا می خواستم که فرشته اش را خودش محافظت کند… نمی دانم به او چه گذشت، اما هر چه بود گذشت…

از غلو بیزارم؛ بی شک او هم مانند همه ی انسان ها نقایصی داشت و معایبی، اما کموتراپی در کنار دفع سلول های مهاجم، روح او را تا به حدی از ضعف های بشری تطهیر ساخته بود، که با همه ی رنج هایی که داشت و در جایی که می دانست برای خودش دیگر هیچ امیدی باقی نیست، به دیگران امید را هدیه می داد؛ و هنگامی که هر آنچه از امید در توبره اش داشت بذل کرد و بخشید، همه ی دردهایش را در کنج دلش بقچه کرد و تنها نوشت که می رود برایمان امید بیاورد…
«روزی برمیگردم که بتونم سفیر امید باشم. بدرود» (آخرین جمله ی بهار)

. . .

هرچند که این روزهای آخر می دانستم پاییز او نیز همچون خزان طبیعت فرا رسیده است و برگریزانش دل ناظران پشت دریچه شیشه ای آی سی یو را به غم می نشاند، اما من نیز مانند همه ی آن شاهدان، باور داشتم که برای او نیز بمانند همه ی درختان خزان زده ی عالم، بهاری دوباره هست…

و اما اگرچه ما ناکام ماندیم از تجربه ی بهارانی دیگر و حیران ماندیم در خزان او، و سوز تندباد عبورش تا مغز استخوانمان را ترکانده است و در بهت رفتن او منجمد گشته ایم، اما براستی که باور ما در عالم و دیاری دیگر جوانه زده است و خزان دنیوی او نه به بهاری دوباره که تابع فنا و رستخیز باشد، بلکه به بهاری جاودانه انجامیده است…

روحش شاد و شادمانه باد در بهاری ابدی…

گوشه هایی از کامنت های بهار به من:

  • خدا میدونه وقتی این ترم توی هماتولوژی خوندیم که امید به زندگی در ALL پنج ساله،چه حالی شدم…ولی الان دیگه هیچی واسم مهم نیست،اگه خدا بخواد،من با همین درمانها خوب میشم،اگه هم نخواد ۵ سال که سهله،۵ ساعت دیگه رو هم نمیشه پیش بینی کرد.فقط نگران خانوادم هستم.همین!!!
  • منم پارسال روز تولدم اینتوبه بودم،کیک نخوردم،از شیرینی مهمونی خداحافظیم هم نخوردم.اصلا تمام اون کارها واسه این بود که به خانوادم بگم من حالم خیلی خوبه در صورتی که نبود.،نگرانم نباشن،اینجور موقع ها پدر مادرا خیلی اذیت میشن،مال من که اندازه ۱۰ سال توی این یک ساله پیر شدن.
  • توی تمام مطلب خودمو باهاتون شبیه سازی میکردم .وقتی منم نمیتونستم کاری کنم و صدا هم نداشتم ، فقط پالس اکسی متری رو میزدم به تخت تا بفهمن کارشون دارم.خیلی وقتام دعوام میکردن،میگفتن چیه انقد سروصدا میکنی…
  • من تاجایی که شده سعی کردم وبلاگمو با شکلکای مختلف تزئین کنم،تا از تلخی مطالبم کم بشه…

پی نوشت: بیایید همگی به یاد او یک گل  Rose یک قلب Heart  و یک لبخند Smile بگذاریم…

پی نوشت: به تدریج پاسخگوی کامنت های پست قبل خواهم بود. غیبتم به یکماه نکشید…

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳۶ پاسخ

فرشته خویان ۶ (فرشته ی زخم خورده!)

«اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

«اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

«اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

در آن تاریکی مطلق و در آن عالم غریبی که جز صدای من هیچ چیز دیگری وجود نداشت، پیوسته این جمله را تکرار می کردم و نمی دانستم حالا تکلیف چیست… تنها افسوسم از مردن این بود که مادر و پدر برای زنده ماندنم خیلی تلاش کرده بودند، ولی حالا می آمدند و می دیدند که من مرده ام!

در آن عالم هیچ، چیزی برای ترسیدن وجود نداشت؛ فقط بدجور احساس بلاتکلیفی می کردم. یعنی باید تا ابد به صدای خودم گوش می دادم که می گفت: «اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

ظلمتی بود بی پایان، انگار همه اش من بودم؛ پس خدا کجا بود؟ حداقل، نباید اکنون یک تونل پیچ در پیچ و نورانی را می دیدم؟ خب، آخر که چه؟ تا کی اینجا بمانم؟ چقدر بگویم: «اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

در همین حین، ناگهان سوت کر کننده ای در سرم پیچید و انگار جمجمه ام داشت به اندازه ی دنیا حجم می گرفت؛ احساس کردم در مغزم دارد تجزیه ی اتمی رخ می دهد، دردناک و منزجر کننده بود؛ شاید هم بیگ بنگی داشت رخ می داد… آن سوت گوشخراش، همچون صدای سایش فلز قطاری بود بر روی ریل، که داشت با سرعتی افسارگسیخته از مسیر خارج می شد. شدت صدا دردناک بود و انگار پرده ی مغزم را همچون پرده ی گوش هایم می درید…

همانطور که صدای سوت اوج می گرفت و جمجمه ام بزرگتر و حجیم تر می شد، ناگهان انگار کسی با شدت از پشت هلم بدهد، پرتاب شدم به عالم واقع و چشم گشودم. در میان صدای سوت که از شدتش می کاست، می شنیدم که یکی می گفت: «خوبی؟! آیدا خوبی؟»

و آن جا بود که از عمق وجود اشک ریختم…

گویی گریستن من برای احیاگرانم نشانه ی امنیت بود، زیرا همانطور که با نخستین شیون نوزاد همگی نفس راحتی می کشند و می روند دنبال سور و سات، آن ها هم با دیدن زاری من، آسوده خاطر پی کارهایشان رفتند. و حالا، من ماندم و اشک هایم و هراس اینکه دوباره کی باید این رفتن و برگشتن زجر آور را تحمل کنم…

. . .

انگار مردن و احیا شدن بخشی از برنامه ی درمانی من بود! خفه شدن که اصلا دیگر روتین شده بود. روزی سه بار که بهیار ها ملحفه هایم را عوض می کردند، و برای راحتی کار خود، شلنگ دستگاه تنفسی را از لوله ی تنفسی من جدا می کردند، من در حین کار بخاطر نرسیدن اکسیژن از هوش می رفتم؛ البته ظاهرا این چیز مهمی نبود، چراکه پرستارها بلد بودند چطور مرا بهوش بیاورند… من هم مشکلی با این خفگی های موقتی نداشتم، اتفاقا از کرختی بعدش خیلی هم خوشم می آمد، چراکه همچون مخدری که رنج ناملایمات را کمرنگ می سازد، گیجی بعد از خفگی باعث می شد چند دقیقه ای از واقعیات آی سی یو دور بمانم. همیشه اینجور مواقع قاطی اشک و بغض، لبخند تلخی می زدم و با خود می گفتم: «آیدا، این تنها زنگ تفریح و سرگرمی تو در اینجاست!»

اما زمان هایی هم بود که شلنگ دستگاه خودبخود از من جدا می شد، من هم که بجز پلک زدن قادر به هیچ حرکتی نبودم و صدایی هم نداشتم که بتوانم فریاد استمداد سر دهم؛ می دانستم که دارم می میرم، در تنهایی، در اوج بی پناهی، در نهایت فلاکت؛ هراس همچون سوزنی زهرآلود در عمق جانم فرو می رفت. نمی خواستم مردنم اینگونه باشد، با یک اتفاق لوس! جدا شدن شلنگ دستگاه… انگار که ماه ها دلیرانه جنگیده باشی و آن گاه، بی هوا پایت سُر بخورد و تخته سنگی مغزت را متلاشی سازد… با مردمک های گشاد و چشم های بیرون جهیده از ترس، تقلا می کردم، تقلایی که به پلک زدن های عصبی محدود می شد؛ با این حال، امیدوار بودم همانطور که سرپرستار قولش را داده بود، پرسنل آی سی یو کوچکترین حرکت مرا در مانیتور ببینند، و یا حداقل صدای آلارم دستگاه را بشنوند، و به نجاتم بیایند. در عین حال سعی داشتم اشهدم را نیز بخوانم، ولی یادم نمی آمد چطور بود، ذهنم فقط قدرت درک و پردازش یک چیز را داشت؛ ترس… اما لحظه ای بعد، دیگر هیچ چیز وجود نداشت، حتی وحشت؛ تنها صدای من بود که داشت دوباره تکرار می کرد: «اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

و چرا این پروژه ی مرگ همیشه به یک صورت بود؟ در جزئیات این رفت و برگشت ها کوچکترین تغییری بوجود نمی آمد. هر بار همان صدا؛ همان کلمات؛ همان عالم؛ همان سوت، حتی با همان شدت؛ و همان بازگشت دردناک… و گریه های من و تنهایی و هراس…

ولی ای کاش آن دفعه هم همانطور پیش می رفت… ای کاش هیچوقت من آن حرف را نمی زدم…

. . .

در میان تعداد انگشت شمار پرستاران وظیفه شناس در آی سی یو، او سرامد همه بود. چهره ی شیرینی داشت و انگار که خداوند، چشمان او را با قلم مهر بر صورتش نقش زده بود که اینقدر مهربانی در آن ها موج میزد. او…

او…

چقدر دلم می خواهد تک تک محبت های او را به یاد بیاورم؛ دوست دارم بتوانم عین اعمالش را دوباره در ذهنم مرور کنم، نه اینکه تنها خاطره ام از او، زیبایی چهره ای باشد که حتی کلیت آن هم در یادم نیست؛ و احساس خوبی که نمی دانم دقیقا چگونه در من ایجاد شده است؛ و شفاف تر از همه تصویر لحظه ای باشد که زخمی عمیق همه ی وجودش را پاره پاره کرد.

آن حادثه آنقدر در ذهنم حجم گرفت که تمام خاطرات دیگری را که از او داشتم، به اعماق کور حافظه ام راند و خود بر صدر نشست…

و چرا باید کسی که بهترین خاطره ها را برایم گذاشت، از من خاطره ی تلخی در ذهنش باقی می ماند؛ شاید بدترین خاطره ی حرفه ای اش، شاید هم تلخ ترین یادمان عمرش…

. . .

«سلام آیدا جون، خوبی عزیزم؟»

چه صبح دل انگیزی بود؛ بعد از آن شب سخت و زجرآوری که با پرستار هـ. بدعنق سر کرده بودم، حالا می توانستم با خیال راحت به خواب بروم، زیرا امروز تا عصر او پرستار من بود و با حضور او هیچ اتفاقی برای من نمی افتاد. مطمئن بودم که در طول روز چندین بار به من سر خواهد زد و با اینکه من دیدی به محل استقرار پرستار ها در آی سی یو نداشتم، می دانستم او در جایی می نشیند که کوچکترین حرکت مرا متوجه می شود؛ و برایش هم مهم نبود که لحظه ای پیش در کنارم بوده است، یا من درخواستی غیرضروری از او دارم، به محض آنکه در پایه ی شلنگ دستگاه تنفسی لرزشی می دید به سراغم می آمد و اگر هم درگیر کاری بود، با صدای بلند به من اطمینان می داد که بزودی خواهد آمد.

من برای صدا کردن پرستار ها گاهی ترفند های خودم را داشتم! درست است که مطلقا بی حرکت بودم، اما متوجه شده بودم که هرگاه فکم را باز و بسته می کنم، شلنگ دستگاه که به لوله ای در زیر گلویم و بر روی گردنم متصل بود (تراک)، تحت فشار چانه و غبغب قدری تکان می خورد و این تکان نیز در پایه ی فلزی باریکی که شلنگ را از بالا نگه می داشت، لرزش محسوسی ایجاد می کرد، که اگر کسی آن دور و بر ها بود متوجه می شد. زمانی که اینتوبه بودم و شلنگ دستگاه به لوله ای که در دهان داشتم متصل می شد، وضع از این هم بهتر بود؛ زیرا با گاز گرفتن لوله، و در واقع گازگاز کردن آن، شلنگ و پایه کاملا تکان می خوردند.

با این همه، کمتر کسی بود که به من توجهی بکند؛ بگمانم وقتی از دور می دیدند که مشکل بخصوصی ندارم، دیگر ضرورتی نداشت که زیاده خواهی های مرا که اغلب در چند چیز خلاصه می شد، اجابت کنند؛ همیشه یا تشنه ام بود، یا باز هم سردم شده بود و پتو می خواستم، یا که دوباره گرمم بود؛ در غیر این صورت، یا از سردرد شکایت داشتم و یا بهانه ی مادر را می گرفتم… نمی شد که هر بار بیایند و چیز هایی را که بنظرشان می رسید خواسته ی من باشد یکی یکی لیست کنند تا بلکه بفهمند این بار دیگر درد من چیست! باز اگر می توانستم حرف بزنم و فوری بگویم که چه می خواهم، یک چیزی؛ مگر بیکار بودند که هر بار از حرکات چشم و ابروی من رمزگشایی کنند…

اما او اینطور نبود و آسایش بیمارش را نیز در فهرست علائم حیاتی ای که وظیفه داشت آن ها را تحت کنترل داشته باشد، قرار می داد. این را می فهمید که بیمار علاوه بر تنی که نیاز به مراقبت دارد، روانی هم دارد که همانقدر نیازمند تیمار است؛ که جسم و روح مکمل هم هستند و هیچکدام به تنهایی درمان نمی شوند. هر زخمی که بر تن می افتد، شکافی در جان پدید می آید، که حتی اگر آن زخم بهبود بیابد، تا شکاف روح ترمیم نشود، شخص حقیقتا درمان نشده است…

او این ها را ذاتا می فهمید؛ کسی یادش نداده بود؛ در دانشگاه تنها آناتومی جسم را به او آموخته بودند؛ در رشته های سرد شاخه ی پزشکی، تنها حرارتی که اهمیت دارد، دمای ثابت ۳۷ درجه ی بدن است؛ بدن سرد نشود، داغ نشود، کافی است؛ سوختن دل و انجماد باور، تپش دیوانه وار نبض از هراس، بالا رفتن فشار یأس و پایین افتادن شدت امید؛ این ها جزئی از علائم حیاتی به حساب نمی آیند…

در پاسخ به او پلک زدم و لبخندی هم چاشنی اش کردم، اما وقتی فهمیدم برای چه کاری آمده است، اخم هایم رفت توی هم!

«اِ، آیدا جون اخم نکن دیگه، زود تموم میشه.»

چشمانم پر از اشک شد. نگاهم ملتمسانه از او می خواست که این کار را نکند.

«عزیزم، ببین دستگاه آلارم می زنه، ریه ات پر شده، مجبورم ساکشنت کنم…»

باز هم ساکشن، این کار پر درد و زجرآوری که روزی چند بار باید تحملش می کردم. همانطور که او دستگاه ساکشن را روشن می کرد و سوند را از کاورش بیرون می آورد، احساس کودک خردسالی را داشتم که آمپول زن، در برابر چشمانش آمپول را در سرنگ، این آلت بدوی شکنجه، می کشد و آنگاه انگار که بخواهد زهر چشم بگیرد، یا اعلام کند که دارم به سراغت می آیم، مقداری از مایع را به هوا می پاشد. وقتی هم که او سوند را یک دور به دور دستش می پیچید، می فهمیدم که دیگر راه گریزی نیست، و آنجا بود که ناخوداگاه او را به چشم یک شکنجه گر نگاه می کردم. او از این بابت معذب میشد و رنج می برد؛ اما ناگزیر بود…

«گریه نکن دیگه… زیاد داخل نمی برم که دردت نیاد.»

سپس شلنگ دستگاه را از لوله ی تنفسی ام جدا کرد. سوند را می دیدم که به لوله ام نزدیک می شود، صورتم را جمع کردم تا به استقبال درد بروم؛ اما در همین بحبوحه ی هولناک، ناگهان صدایی از دور او را خطاب قرار داد.

«خانم فلانی، یک لحظه بیا.»

«می خوام ساکشن کنم.»

«بیا یک لحظه. زود باش.»

خوشحال شدم که ساکشن به تعویق می افتد. او هم بی درنگ سوند را در کاورش گذاشت و رفت… رفت…

او رفت، اما بدون آنکه شلنگ دستگاه را دوباره به لوله ام متصل کند!

یکی دو ثانیه ی اول موردی نبود، چون لابد خیلی زود برمی گشت؛ اما وقتی صدایش از من دور تر و دور تر شد، وحشت همه ی وجودم را فرا گرفت…

«اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

«اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

«اِ، یعنی مُردم؟! طفلک مامان و بابا… چقدر تلاش کردن من زنده بمونم…»

. . .

چرا یک نفر جلوی این قطار برزخی را نمی گرفت؟! داشتم کر می شدم؛ آن سوت نابهنجار و تیز داشت همه ی وجودم را می درید. سرم آنقدر بزرگ شده بود که گویی هر آن منفجر می شد؛ و همانطور هم داشت حجم می گرفت و بزرگتر می شد. صدای سوت، دیوانه وار اوج می گرفت و سرم بقدری حجیم شده بود که ناگهان چشمانم از حدقه بیرون جهیدند و مرا به عالم واقع پرتاب کردند.

خیلی گیج بودم و صدای سوت بتدریج از شدتش می کاست. پرستار مردی زیر لب گفت: “به خیر گذشت!” و سپس آمبوبگ را از لوله ی تنفسی ام جدا کرد و به جای آن، شلنگ دستگاه را متصل کرد. همانطور که تاری نگاهم کمتر می شد، از پس اشک هایم، او را دیدم که رنگ پریده و نگران در کنارم ایستاده است و می گوید: «آیدا جون خوبی؟»

از گریه به حالت جنون افتادم، در چشمانش خیره شدم و با همان زبان الکنم و با ادای حروفی که حتی بی صدا، تُن رسایی داشتند بی آنکه خود بخواهم، فریاد زدم:

«تو منو کشتی! تو منو کشتی!»

«نه، آیدا جون، من نکشتمت… تو خوبی… تو خوبی… منو ببخش…»

«نه، نــــــــــــه؛ تو منو کشتی! تو منو کشتی!»

«نه، آیدا جون، من نکشتمت… نکشتمت…»

. . .

یاد اشک ریختن های او همانقدر درد دارد که بازگشت از برزخ مرگ درد داشت، و سرزنش وجدانم، کر کننده تر از آن سوت جانخراش است.

هرگز نمی دانم چه چیزی سبب شد که من این سخن را بگویم؛ من که به مردن عادت داشتم و هیچگاه کسی را از این بابت متهم نمی کردم؛ پس آخر چرا او…

شاید چون آن دفعه نخستین باری بود که شخصی مستقیما در مرگ من دخیل بود و آن هم کسی که تنها از او انتظار امنیت را داشتم. دفعات دیگر شلنگ دستگاه خود به خود از لوله ام جدا می شد و تقصیر آن، بطور غیرمستقیم متوجه پرستاری می شد که پس از ساکشن کردن، شلنگ دستگاه را درست و محکم وصل نکرده بود.

در هر صورت، او حقش این نبود… و خواسته یا ناخواسته، مُحِق یا به ناحق، این من بودم که بر پیکر فرشته خویی زخمی جاودان زدم…

او دیگر هرگز پرستار من نشد؛ در ظاهر به تدبیر و مصلحت سوپروایزر آی سی یو این تصمیم گرفته شد، اما می دانم که خواسته ی قلبی او نیز همین بود؛ چراکه او می توانست نگاه من به خودش را بعنوان یک شکنجه گر تحمل کند، اما به چشم یک قاتل!؛ نه…

پی نوشت: دوستان خوبم، تا مدتی نخواهم بود… حدود یک ماه…

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در فرشته خویان | ۳۲ پاسخ

دست از طلب ندارم، تا کام من برآید…

روزی که از پدر خواستم کتاب های زبان دوران راهنمایی و دبیرستان را از انباری بیرون بیاورند و اگر کم و کسری در آن ها بود، از بازار تهیه کنند، به هیچ چیز نمی اندیشیدم جز اینکه “من دیپلمه نمی میرم!”

در واقع از یک لجبازی شروع شد. هنوز سال دوم بیماری ام بود و در اوج آشفتگی های روحی و ناتوانی های مطلق جسمی، که هنوز با تراک نفس می کشیدم و قادر به صحبت کردن نبودم، و یگانه دست چپم نیز هنوز بی هیچ حرکت موثری، در کمای ناقص به سر می برد! یک جفت چشم و یک مغز آشفته، همه ی ابزار من بود و می خواستم با همین اندک، به کارزار روزگاری بروم که لشکریان یأس و رکود آن از هر سو با تیغ های آخته احاطه ام کرده بودند.

برای این نبرد هیچ انگیزه ی بخصوصی نداشتم؛ فقط لج کرده بودم، با روزگاری که می خواست از جسم سنگ شده ی من تندیس شکستی بسازد و در صفحه ی شطرنج زندگی در جایگاه سرباز صفری قرار دهد، که در اولین حرکت دشمن ناک اوت خواهد شد و پادشاه انسانیت خود را در معرض حملات لشکر ناامیدی قرار خواهد داد. اما نمی دانست که من خود از نسل پادشاهانم و هرچند که نبرد تقدیر را باخته ام و سلسله ی انسانیتم از هم پاشیده است، اما دوباره برخواهم خواست…

هرچند که می دانستم هیچ امکانی برای ادامه ی تحصیل من وجود ندارد و تنها می توانم رو به روی سپاه دشمن بایستم و کُری بخوانم، اما فقط برای آنکه دستکم مانوری نمایشی اجرا کرده باشم، هر روز کتاب های زبان را بر روی میزی که در جلوی تختم قرار داشت، پهن می کردم و ژست فرمانفرمایی می گرفتم، و این در حالی بود که من حتی زبان انگلیسی را دوست هم نداشتم. با اینکه در طول دوران تحصیل، زبانم چندان بد نبود، اما زبان انگلیسی هیچگاه درس محبوب من نبود، اما اکنون من در جایگاهی نبودم که بخواهم به میل خود محبوبه ی مورد علاقه ام را انتخاب کنم، و باید به هر عفریتی که چشمک میزد پا می دادم!

هر رشته ی دیگر از من دست نوازش می خواست و پای گردش و سیر و سیاحت، تنی توانا که پا به پایش از مرزهای دانش گذر کنیم و قلل علم را در نوردیم. اما زبان انگلیسی تنها رشته ای بود که به جفتی چشم و هوشی متوسط قناعت می کرد، هرچند که من قناعت او را ارج نمی نهادم و نگاهم به او صرفا ابزاری بود.

با همین انگیزه، هر روز ساعت ها مطالعه می کردم و مادر در تمام مدت نزدیک من می نشست تا کتاب ها را برایم ورق بزند و دفتری تهیه کرده بود که لغات و نکاتی که بنظر من مهم می آمد را برایم یادداشت می کرد.

اکنون که خودم را با یادگیری زبان سرگرم کرده بودم، ذهنم تا حدی از آشفتگی ها رها شده بود و دیگر نه صرفا از سر لجبازی، بلکه برای گریز از افکار منفی، با جدیت بیشتری به مطالعه ادامه می دادم؛ اما هیچگاه تصور نمی کردم این حرکتی را که آغاز کرده ام، سمت و سویی بگیرد و هدفمند شود. کم کم داشت از زبان خوشم می آمد و با ایجاد حرکت های موثر در دست چپم و یافتن توانایی در کار با کامپیوتر، آرمانی که در سر داشتم به نظر دست یافتنی می آمد. وقتی که با گذاشتن تی تیوب به جای تراک، بعد از ۵ سال توانستم دوباره سخن بگویم، دیگر دست از مانورهای نمایشی ام برداشتم و با تمام نیرو در شیپور نبرد نواختم…

دو سال تمام، پدر در یک صف جنگید و من و مادر در یک صف؛ تا سرانجام پدر دروازه های ورود به سرزمین دانش را در هم شکست و امکان تحصیل من فراهم شد، و من هم اگرچه با کمک مادر به حدی از کیاست رسیده بودم که بتوانم بر این سرزمین حکمرانی کنم، اما خود را با چالشی بزرگ رو به رو می دیدم.

چرا که دیگر مسئله تنها من نبودم و این زورآزمایی ای میان من و روزگار نبود، اکنون باید جوابگوی اعتماد کسانی می بودم که این فرصت را برایم مهیا کرده بودند. باید بخاطر تمام هم مشکلانم که دشواری ها، آن ها را از تحصیل باز داشته بود، به دیگران نشان می دادم که می توان در قفس آهنین محبوس بود و اوج گرفت، تنها اگر اطرافیان و مسئولان، این قفس را از میخ دیوار “نمی شود” ها جدا کنند، تا که آسمان پر شود از پرواز قفس پرندگان محبوسی که هنوز پرواز را باور دارند.

برای این مقصود، باید بهترین نتیجه را می گرفتم؛ نمی توانستم یک دانشجوی معمولی با نمرات متوسط باشم، باید سرامد می بودم تا اگر ها و اما ها را از سر راه کسانی که می خواستند دنباله روی من باشند، بردارم. راحت بگویم، باید آنقدر بی نقص عمل می کردم که اگر آیدای دیگری می خواست به تحصیل بپردازد، هیچکس برایش نه نیاورد و احدی در توانایی، شخصی در شرایط من تردید نکند.

در این چهار سال فشار بسیار زیادی را متحمل شدم، لحظه ای نبود که در آسودگی و بدون درد درس خوانده باشم. لغت به لغت صد ها صفحه جزوه ای که تایپ کردم و کار و پروژه های کلاسی ای که سر وقت تحویل دادم، با بر هم فشردن دندان هایم بر روی هم همراه بوده است. تمام تعطیلات میان ترم را در بیمارستان سپری کردم و به محض بازگشت به منزل، بدون گذراندن دوران نقاهت، بلافاصله ترم جدید را آغاز کردم. چندین بار سلامتی خود را بخاطر مسئولیتی که بر عهده داشتم به خطر انداختم؛ در واقع، سلامتی برایم در درجه ی دوم اولویت قرار داشت! مشکلات جسمی تا جایی که مانع از درس خواندنم نمی شدند اهمیتی نداشتند… حالا که قدم در این راه گذاشته بودم، دیگر حق نداشتم پا پس بکشم؛ نباید با کم آوردنم بر تردید ها صحه می گذاشتم. نباید زحمات کسانی که بی دریغ حمایتم می کردند، بی ثمر می ماند.

پس چشم بستم به روی هرچه ناملایمات و به پیش رفتم… و چقدر زمان کند می گذشت، گویی که قرار نبود هیچگاه به پایان برسد. مسیری سراسر پوشیده از مه ابهام و انتهایی ناپیدا، و هراس اینکه آیا خواهم توانست؟ اواخر راه، دیگر خودم را کشان کشان پیش می بردم و امتحانات آخر، هر لغتی که تایپ می کردم، انگار سلولی در من متلاشی می شد…

. . .

سالن مجلل و نورپردازی های زیبا، و جمعیت دانشجویانی که با شنل های مشکی و کلاه های منگوله دارِ فارغ التحصیلی، به همراه دوستان و خانواده هایشان در صندلی ها پراکنده بودند، همچون هیبت عظیم یک معجزه مرا در خود احاطه کرد. یعنی این من بودم، با کلاه منگوله دار و شنلی که بر دوش ویلچرم انداخته بودند، که از در سالن آمفی تئاتر وارد شدم و نیم پله ی کوچک با لبه ی طلایی را رد کردم، و در ردیف اول، جلوی سن قرار گرفتم؟

ریحانه در کنار من بود و مادر و پدر در اطرافم، و در پشت سرم جمعیتی که به تدریج سامان می گرفتند و در جای خود مستقر می شدند. بغضی حجیم گلویم را می فشرد و احساس می کردم به اندازه ی ۴ سال و به حجم این سالن، اشک در چشمانم ذخیره شده است. چشم دوختم به مانیتور بزرگی که رو به رویم قرار داشت و به بلندگویی نگاه کردم که قرار بود ساعتی دیگر در پشت آن قرار بگیرم و برای حاضرین مجلس که احساس نامأنوسی با من داشتند، از غرایبی سخن بگویم.

هیچ نفس عمیقی بغضم را فرو نمی برد، دندان هایم را بر روی هم فشردم و سعی کردم به اساتیدم فکر کنم که قرار بود بزودی آن ها را ببینم؛ به بچه های هلال احمر فکر کردم که در بدو ورودم استقبال گرم و دوستانه ای از من داشتند و پسر ها با کمک راننده ی آمبولانس، ویلچر حامل مرا از حدود سی پله بالا آوردند و دختر مهربانی که لباس های جشن را برایم آورد و در پوشیدنشان کمکم کرد. به ریحانه که خواهرانه برایم ذوق می کرد و چپ و راست عکس های بیادماندنی می گرفت. به تمام کسانی که در تمام این سال ها حمایتم کرده بودند و اکنون مشتاق دیدارشان بودم. به مادر و پدر و خواهرانم که… نه، به آن ها نمی اندیشیدم؛ چرا که آن ها در فکر نمی گنجند… به تمام دوستانی فکر می کردم که اکنون به یادشان و دلتنگ حضورشان بودم… اما همه ی این افکار بیشتر مرا منقلب می کرد… پس سعی کردم به هیچ چیز نیاندیشم تا بر خودم مسلط شوم…

ناگهان احساس کردم از پشت سرم نسیم تندی وزیدن گرفت و سپس جمعیت مردانی را دیدم که یکی یکی از برابرم گذشتند و بر صندلی های ردیف اول جای گرفتند. یکی از آن ها به بالای سن رفت و با سلامی پر نشاط، حاضرین را خطاب قرار داد. من به پشت سر خود دیدی نداشتم، اما از پاسخ سلام جمعیت مشخص بود که سالن مالامال است.

من هنوز دندان می فشردم، جرعه ای آب از ریحانه طلب کردم تا بلکه آن بغض سمج را فرو دهم، اما با این کار فقط جای جنبیدن آن را در گلویم تازه تر کردم. در همین حین، شنیدم که آقای مجری چیز بخصوصی گفت:

“و امروز در جمع خود، میهمان ویژه ای داریم. تشویق بفرمایید؛ خانم آیدا الهی.”

و سپس صدای تشویق حضار و نیم خیز شدن مردان ردیف اول که به من سلام می دادند. حالا که همه ی توجهات به من جلب شده بود، قاعدتا باید بیشتر دستپاچه می شدم، اما برعکس، تازه در آن جمع احساس راحتی می کردم…

این مراسم جای تعریف بسیار دارد، پر از حاشیه ها است و لحظه به لحظه اش خاطره ای به یادماندنی که روزی در جای مناسبش همه را مکتوب خواهم کرد؛ اکنون تنها خدای را سپاس می گویم که به لطف خود، فرصت حضور در این مراسم را برایم فراهم آورد و در انتها، گزیده ای از متنی را که در مراسم خواندم، به همراه چند عکس، در اینجا می آورم…

. . .

« هر کس به من می رسد زبان به تمجید می گشاید و همتم را احسنت می گوید، چراکه به باور همگان، دانش اگرچه در خواستگاه اندیشه به ثمر می رسد، اما بی ساز و برگ قلم و کاغذ، و دستی که قلم را با هدایت اندیشه بر روی برگ های دفتر علم بلغزاند، هستی نخواهد یافت؛ پس باید معجزه ای رخ داده باشد که من توانسته ام بی هیچ دست و قلمی، دانش را بر بوم اندیشه ام نقش بزنم… آری، باید معجزه ای در کار باشد، شاید معجزه ی همت و اراده… ولی من خود، هرگز بر این عقیده نیستم!

برای آنکه شما هم با من هم عقیده بشوید، می توانید یک فیلم موفق را تصور کنید. فیلمی که در جشنواره ها از آن بعنوان پدیده ای در هنر هفتم تجلیل می شود؛ اما همیشه نمود این توفیق، تنها در کارگردان و یکی دو ستاره ی اصلی فیلم تجلی می یابد؛ در حالی که خلق این پدیده حاصل کار گروهی می باشد که از عوامل پشت صحنه تا سیاهی لشکر و خدمه ای که گرد و غبار از صحنه می زدایند، همگی در آن دخیل بوده اند و نبود هر یک از آن ها و یا کارشکنی هر کدام باعث ایجاد نقصی میشود که تلاش سایرین را به شکست می کشاند.

و من امروز در جایگاه همان ستاره قرار گرفته ام و شاید تلاش و خواست من باشد که این نمایش اراده را کارگردانی کرده است، اما حقیقت آن است که این موفقیت حاصل یک کار تیمی بوده است. و درست است که من دستی نداشتم و در ظاهر بی هیچ قلمی، توانستن ها را مشق کردم، اما این دستان مادر بود و قلم مهر دوستان که در مرکب اندیشه ام فرو رفت و بر سینه ی ستبر پدر، واژه به واژه منشور انسانیت را به نگارش در آورد.

آری، من همان ستاره ای هستم که به نوری کاذب می درخشم. اما در حقیقت، من تنها انعکاسی هستم از منبع درخشان مهر کسانی که بی دریغ، ستاره ی سرد و خاموش امیدم را روشنایی و حرارتی دوباره بخشیدند.

.

.

.

و سپاس خدای را که گرچه دری را ز حکمت به رویم ببست، اما فانوس امیدم را ز نور خویش روشنایی بخشید تا که بتوانم در ظلمت تقدیر، دروازه ی رحمت او را بجویم و در این راه نیکانی را همراه من ساخت، و به لطف او، امروز   همه ی ما فاتح قله ای از سلسله جبال ایمانیم و به نام پروردگار، پرچم باور را بر این فراز باشکوه افراشته می سازیم و بسوی فتح عظمتی دیگر رهسپار می شویم؛ چراکه؛

دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید…»

IMG_۲۰۱۴۱۰۱۲_۰۹۴۸۲۸yourimage2

13102014943

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۱۱۵ پاسخ

بازم مدرسه ام دیر شد!

خُب، البته هیچوقت امکان نداشت که من دیر به مدرسه برسم؛ اتفاقا برعکس، حتی برای کمک به بابای مدرسه در آب و جاروب صبحگاهی هم همیشه قدری زودتر می رسیدم؛ در واقع سرایدار با صدای زنگ من از خواب بیدار میشد و وقتی با قیافه ی خواب آلوده و غُرغُر کنان در را می گشود، من با شرمندگی سرم را پایین می انداختم و زیر لب می گفتم: «ببخشید، بازم مدرسه ام زود شد!»

البته در سطور بالا کمی زیادی اغراق کردم، اما من واقعا همیشه کمی زیادی زود به مدرسه می رسیدم، دستکم بیست دقیقه زودتر از سایرین، و دلیلش هم آن بود که پدر و مادر هر دو شاغل بودند و قبل از رفتن به سر کار، ما بچه ها را به مدرسه می رساندند، و سرویس هم از وقتی که در سال دوم دبستان، راننده مرا در مدرسه جا گذاشت و مادر و پدر تا غروب در کوچه و خیابان دنبال من گشتند، برای همیشه ممنوع شد! داستان از این قرار بود که راننده یادش رفته بود مرا با بچه های شیفت صبح از مدرسه بردارد و من هم در حیاط مدرسه نشسته بودم (تنها جایی که به فکر والدینم نمی رسید که آقا دزده مرا آن جا پنهان کرده باشد!) تا اینکه عصر با خواهرم که شیفت عصر همان مدرسه بود به خانه بازگشتم؛ البته خانه که نه، ستاد مردمی آیدا یابی، محل برگزاری مراسم سوگواری “آیدای من کجایی؟”؛ به صرف آب قند!

حالا من همه ی این ها را گفتم تا در برابر تیتر بالا از خود دفاع کرده باشم، ولی علیرغم همه ی این دفاعیات، تیتر مطلب چندان هم بیراه نیست؛ چرا که من قصد داشتم برای اول مهر پستی بگذارم که به دلیل بی حوصلگی مفرط، آنقدر برای نوشتنش امروز و فردا کردم که دیگر دیر شد و از خیر آن گذشتم.

تا اینکه صبح روز اول مهر از راه رسید و من آن روز در کمال بی حوصلگی از خواب بیدار شدم. هوا هم گرم و خفه بود و بیشتر بوی مرداد به مشام می رسید تا مهر! نگاهی به تقویم گوشه ی صفحه ی لپ تاپ انداختم، اما تاریخ روز، یعنی ۱ مهر ۹۳، هیچ احساسی در من بوجود نیاورد و ذره ای از شور و نشاط اول مهر را در من ایجاد نکرد. طبق عادت همیشه هنگام خوردن صبحانه، شروع کردم به چک کردن کامنت ها و ایمیل ها… من از خوردن صبحانه خوشم نمی آید، برای همین، همیشه سرم را با لپ تاپ گرم می کنم تا نفهمم که دارم چه می خورم! اما آن روز صبح، دریغ از ۴ تا ایمیل یا کامنت! در اینباکسم تنها یک ایمیل وجود داشت، که اتفاقا تیتر آن توجهم را قدری به خود جلب کرد. ایمیل را باز کردم؛ دیدم که حاوی فایلی است تصویری برای دانلود کردن و با توجه به عنوان ایمیل، می دانستم که احتمالا چه چیزی می خواهد باشد، ولی با آن حال و هوایی که من داشتم چندان برایم جذاب نبود.

«ای بابا، کی حوصله داره، یه آهنگ قدیمیه دیگه. باشه بعدا که روی فُرم و سرحال تر بودم دانلودش می کنم و می بینمش.»

اما با وجود این واکنش غیرمشتاقانه، برای آنکه سر خودم را گرم کرده باشم، به ناچار فایل را دانلود کردم، و همینطور برای خالی نبودن عریضه ویدئو را باز کردم.

آغاز سال نو، با شادی و سرور / همدوش و همزبان، حرکت بسوی نور…

این آهنگ خاطره انگیز با تصاویر نوستالژیک دهه ی شصتی، ناگهان هوش از سرم ربود و مرا برد به سال های دبستان و آن مانتو شلوار های سورمه ای و مقنعه های سفید، با کوله پشتی نارنجی رنگی که عکس میکی موس داشت. لقمه ی نان و پنیر بدمزه ای که در دهان داشتم و آن را با بی میلی می جویدم، عطر و طعم نان و پنیر زنگ های تفریح را به خود گرفت و نسیم خنک و عطرآگین پاییز نه از پنجره ی نیمه باز اتاقم، بلکه از درون لپ تاپ به صورتم وزید و مشامم را مملو از احساسی ناب ساخت. با لبخند و اشتیاق به مانیتور چشم دوختم و لقمه های نان و پنیر را یکی یکی به همراه تصاویر خوش آب و رنگ قدیمی، با لذت بلعیدم؛ اما همه اش همین نبود…

بوی ماه مهر… باز آمد بوی ماه مدرسه / بوی بازی های راه مدرسه…

انگار آهنگ دیگری هم در کار بود! آهنگی که این بار مرا به دوران نوجوانی می برد. به اعماق فیلم شورانگیز “خواهران غریب” که نخستین بار زمانی که من دوم راهنمایی بودم اکران شد و هنوز هم آن را در هارد لپ تاپم دارم و هرگاه بی تاب احساس دو گانه ی شوق و اضطراب آن دوران می شوم، به تماشای آن می نشینم. شوق شیطنت های بی غرض و شلوغ بازی های بچه گانه در کلاس درس، و اضطراب رویارویی با آن معلم پرورشی که چون تصور می کرد من موهای مادرزاد – مجعدم را فر زده ام، تمام سال دنبال بهانه می گشت تا اینکه روزی به این خاطر که ناخن هایم را کوتاه نکرده بودم، برای اولین و آخرین بار در عمر تحصیلی ام مرا از کلاس بیرون کرد. همان معلمی که وقتی برای عمل تومور خوش خیمی که در جمجمه اش داشت به بیمارستان رفت و صبح روز عمل برای او در مدرسه مراسم دعای “امن یجیب” برگزار کردند، نیمی از شاگردان مدرسه برای سلامتی اش دعا نکردند. اتفاقا خیلی ها هم بدشان نمی آمد که دیگر او را نبینند!

همانطور که به آهنگ گوش می دادم و تصاویر را نگاه می کردم، در دل از خدا خواستم که هر کجا هست سلامت باشد. درست است که او اقتضائات سنی مرا درک نکرد؛ ولی من که معنای بیمار بودن را بخوبی درک می کنم…

در همین افکار بودم و داشتم احساس ملس و پر بیم و امید نوجوانی را مزه مزه می کردم که دوباره با نوایی دیگر، ذائقه ی خاطراتم طعم شکرین کودکانه ای به خود گرفت.

مدرسه ها وا شده… همهمه برپا شده… با حضور بچه ها، مدرسه زیبا شده…

لبخندی زدم و چای تلخ را جرعه جرعه با شیرینی یاد ایام نوشیدم؛ تا زمانی که ویدئو به پایان رسید و من که هنوز از مهرنوشی!، سیراب نگشته بودم، آن را دوباره پِلِی کردم؛ از شوق می خواستم که به درون لپ تاپ شیرجه بزنم و در آن همه خوشی غرق شوم! ولی دیگر از شور زیاد، داشت شورش در می آمد و نزدیک بود اشک های شورم فوران کند! پس ویدئو را قطع کردم و شروع کردم به مشق کردن احساسم تا اگرچه به مهر دیر رسیده بودم، نگذارم بیش از آن عقب بمانم و خود را به کلاس خاطره ها برسانم…

ممنون از دوست پر مهری که با فرستادن آن کلیپ (دانلود)، سبب شد مهر را با نشاط آغاز کنم…

حـــــــــــالا ببینیــــــــــــــــد که چه پیـــــــــــــدا کرده ام! حتی تصورش را هم نمی کنید! دستخط من!!! آخرین نمونه های دستخط من… فقط چند ماه قبل از آنکه روزگار، مرا خط خطی کند…

(خُب با سرعت تایپ من، نوشتن این ها و آماده سازی و آپلود عکس ها از اول مهر تا امروز طول کشیده دیگه!)

(برای باقی عکس ها، لطفا بفرمایید به ادامه ی خواندن، در قسمت بالای بخش نظرات و زیر آدرس ایمیل…)

پی نوشت: دوستی دارم بیزار از ماه مهر و مدرسه، که همیشه اینطور می خواند: ” آغاز سال نو، با شادی و سرور / همدوش و همزبان، حرکت بسوی گــــــــور!

عفو نوشت:

عذر خواهم زِ شما بابت کامنت هاتان / گر مرا عفو کنید از تهِ آن دل هاتان

می کنم روی به دیوار ندامت زین پس / می دهم پاسخ لطف رفقا را یه نفس!

سپاس نوشت:

شکلک های قشنگم / کامنتدونی رنگارنگم

همش کار مونایه! / که اجرش با خدایه

لبخند Smile و اخم Big Frown و بوسه Kiss / آقا موشه Mouse ، خروسه Chicken

چه شکلکای نابی / آیدا بیدار یا خوابی؟

بهار جونم بفرما / اینم شکلک، این هوا!

ممنون مونای عزیزم، خیلی زحمت کشیدی. اولین گل Rose تقدیم به خودت…

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۶۹ پاسخ

تجارت امید!

فردا صبح، همین فردا صبح که بیدار شوم، مانند کابوسی که با گشایش چشم به آنی به حقیقت زیبای طلوع می رسد، همه چیز تمام خواهد شد… صبح فردا دیگر برخواستنم از خواب، تنها به گشودن پلک هایم ختم نمی شود؛ بلکه از تخت بیرون خواهم پرید، به پیکر خسته از سکون خود کش و قوسی خواهم داد، پرده را کنار خواهم زد و خورشید را سلامی دوباره خواهم گفت…

آری، فردا صبح همه چیز تمام می شود. او حتی مانند سایرین برایم شرط نگذاشت که باید ایمان داشته باشم و تردید را از خود دور سازم، و نگفت که باید چندی زمان بگذرد؛ بلکه با اطمینان گفت که تو فردا برمی خیزی؛ سالم و سلامت و بستر بیماری را برای همیشه ترک خواهی کرد…

آیدا، این شب معجزه را راحت بخواب که شافی دردهایت بیدار است…

. . .

همچون براده های آهن که بی اختیار و فی النفسه جذب هر میدان مغناطیسی می شوند، بیماران، خصوصا با بیماری های لاعلاج و صعب العلاج نیز خودبخود به هر منبع امیدی متمایل می گردند؛ و همانطور که از خاصیت ذاتی تمایل آهن به مغناطیس استفاده های صنعتی و تجاری بسیاری می شود، کشش قطب منفی درماندگی بیمار به قطب مثبت امید نیز دستمایه ی انواعی از تجارت ها شده است.

آنطور که شاهد هستیم، بُعدی از پیشرفت صنعت به جای تعالی زندگی بشر، منجر به زوال انسانیت او گشته است. تحول و رشد شمار منابع امید نیز، در تمام ابعاد پیچیده و چند وجهی خود، حاصلی جز نابودی ایمان و باورهای معنوی اصیل اشخاص نخواهد داشت.

من خود بعنوان بیماری با مرض لاعلاج ضایعه ی نخاعی، تجارب دهشتناکی از اعتماد به سفیران دروغین امید به شفا و معجزات داشته ام، و هیچ ابایی از آن ندارم که بگویم بعد از قطع امید از خدا و علم، به خرافات و جادو جمبل های عوامانه تا نوع امروزی آن که انرژی درمانی نام دارد، امید بستم.

هر انسانی، حتی انسان خداناباور و سکولار نیز در مواجهه با بیماری لاعلاج، در برهه ای به جستجوی واسطه های زنده ی زمینی مرتبط با خدا خواهد پرداخت و به جرأت و بی هیچ تردیدی می توانم بگویم که دانای همه ی علوم نیز در چنین شرایطی به جادو و جمبل و انرژی  درمانی متوسل خواهد شد. پس منی که در سن بیست سالگی بواسطه ی بیماری،   همه ی فاکتور های زیست انسانی ام را از دست دادم و از جان می دانم که فلاکت یعنی چه، از این بابت خجل نیستم و هیچ کس را نکوهش نمی کنم اگر بخواهد برای تبی که با هیچ دارویی نمی کاهد تخم مرغ بشکند! و یا به دستان مدعیان شفا سجده کند…

البته اذعان می دارم که روی سخنم با ماهیت اصیل قوه ی انرژی درمانی نیست و منکر امکان  آن نیستم؛ بلکه به دلیل اعتقادم به توانایی های بی حد و خارق العاده ی بشر، به امکان برخورداری برخی انسان ها از توانایی کنترل و استفاده ی موثر یا درمانی از انرژی های درون معتقد می باشم. آنچه مورد نظر من است بوجود آمدن تجارتی است با عنوان انرژی درمانی؛ و نیز منظور واسطه های برحق زمینی، یعنی پیامبران و امامان نیستند، بلکه مدعیان دروغینی می باشند که خود را متصل به ایشان معرفی می کنند، و از جانب آن ها شرط و شروطی مالی را در قبال شفا وضع می دارند؛ که می توان اسم این پدیده را نیز تجارت معجزه نامید.

در لغتنامه ی رنج من، هر دوی این واژگان اخیر، زیر مجموعه ی واژه ی کلی “تجارت امید” قرار می گیرند؛ و بیماران، مشتریان عمده ی آن هستند و بگمان من سوء استفاده ی بازاری و اندیشه ی کسب سود از درماندگی بیماران، شنیع ترین و کثیف ترین نوع تجارت است.

با ترخیص من از بیمارستان، در کنار معرفی پزشک، فیزیوتراپ، مراکز پرستاری و بطور کل هر گونه خدمات درمانی، متخصصان انرژی درمانی و نیز فرا انسان های مرتبط با عالم بالا نیز به ما معرفی می شدند.

پیشنهادات نوع دوم با اعتقادات درونی سر و کار داشتند و من هنوز رشته ی ایمانم در اتصال با خدا بود و به شعله ی سوزان مصائب از هم نگسسته بود که بخواهم به ریسمان های فرعی چنگ بیاندازم؛ اما علم مرا از خود نا امید ساخته بود و نیاز من به چیزی ماورای آن بود و انرژی درمانی اساسی فراعلمی و تاحدی منطقی داشت، پس به راحتی به آن تن در دادم.

چه آن زمانی که در تهران بودم  و چه پس از بازگشتنم به مشهد، انواع اَشکال انرژی درمانی را از سوی کسانی که یا به انگیزه ی مال اندوزی و یا با هدف کسب تجربه و مهارت به من وعده ی بهبودی می دادند، تجربه کردم. حتی بعضی بودند که ادعا می کردند از کیلومتر ها فاصله ی میان دو قاره می توانند با یک بار صحبت تلفنی و انتقال انرژی از راه دور، بهبودی ام را تضمین کنند! من در آن زمان درمانده تر از آن بودم که بخواهم منطق بالغه ام را به کار بیاندازم و  با این استدلال ساده خود را از دام ها برهانم که «اگر این اشخاص قدرت شفا دهی دارند، پس علم طب دیگر چه کاربردی می تواند داشته باشد و اصلا چرا باز هم به پزشکان مراجعه می شود؟ و اینکه چرا با  وجود تعداد کثیر شافیان، از شمار فزاینده ی بیماران کاسته نمی شود؟»

اغلب مدعیان، اطمینان کامل به من می دادند که نتیجه ی کارشان قطعی است؛ و البته عده ای سیاستمدار تر هم بودند که باور درونی من را شرط اساسی در موفقیت کار خود می دانستند و به این ترتیب مقصر عدم توفیق آن ها من می بودم.

افراد پرآوازه به سختی وقت ویزیت می دادند! و از همان ابتدا نرخ معین داشتند، و تازه کار ها داوطلبانه و خیرخواهانه با انگیزه ی کارآموزی از من بعنوان  کِیس (case) استفاده می کردند، ولی من خود را فریب می دادم که خداوند این افراد را بر  سر راه من قرار داده است و ناکامی آن ها یا به خشم من از خدا می انجامید که چرا دارد مرا بازی می دهد، و یا به سرزنش از خویشتن که خود را متهم می ساختم عدم باور مطلق من مسبب شکست کار آن ها  بوده است.

اما فقط برای آنکه جانب انصاف را بی کم و کاست رعایت کرده باشم، باید بگویم که تنها در یکی از انواع انرژی درمانی با نام “ریکی” تاثیری غیرمعمول را مشاهده کردم، به  این صورت که سه خانم که به گفته ی خود سابقه ای چندین ساله در این شاخه داشتند و یکی از آن ها استاد دو  نفر دیگر بود و شاگردان بسیاری داشت، سه نفری مرا در احاطه ی انرژی های خود قرار دادند و من  بدون  آنکه بفهمم و بخواهم برای  مدت  کوتاهی به خوابی عمیق فرو رفتم. البته هیچ تاثیر درمانی از ریکی ندیدم؛ تنها همین مورد بود و بس…

کسانی هم هستند که تنها به قصد خیرخواهی و باوری که به این شیوه ی درمانی دارند، اقدام به فراگیری و کاربرد عملی آن می کنند، ولی ایشان باید بدانند که این توانایی مانند هنر، استعدادی ذاتی  را می طلبد و نوع بلیغ و موثر آن از طریق یادگیری حاصل نمی شود، در نتیجه صرف اعتقاد شخصی و بدون یقین از برخورداری قطعی خود از این توانایی، نبایستی بیماران را مورد آزمون قرار دهند و روحیه ی آن ها را به نابودی بکشانند.

گونه ی  دوم این نوع از تجارت، در قبضه ی مدعیان ارتباط با عوالم ماورائی، و تظاهر کنندگان به تقرب ویژه با خدا، و نمایندگان او بر روی زمین قرار دارد.

با گذر زمان و سخت تر شدن شرایط بیماری، و وقتی خداوند در برابر رنج های انسان سکوت می کند، آدمی هر کاری خواهد کرد تا او را متوجه خود سازد. حتی اگر به وجود خدا معتقد نباشد، خصلت ذاتی خداجوی او به تحریک مشکلات لاینحل برانگیخته خواهد شد و تلاش خواهد کرد تا راهی به سوی آن چیزی که دیگران به آن معتقدند بیابد تا معضل او را تدبیری بیاندیشد.

درماندگی، همان هیزمی است که بازار فریب و بهره کشی از استیصال انسان ها را داغ می کند. اینان کسانی هستند که خود را مرتبط با خدا یا امامان معرفی می کنند و وعده می دهند که پرونده ی شفای بیمار را در محکمه ی معصومان به شور و بحث خواهند گذاشت و نتیجه، شرط و شروطی است که شخص را ملزم می دارد با قرار دادن مبالغی در اختیار آن ها جهت مصارف خیر، امتحان لیاقت خود را پس بدهد و هزینه ی بهبودی اش را بپردازد.

عده ای از این افراد نیز نه بطور مستقیم، بلکه به طریقی فرعی از این راه کسب درامد می کنند. بدین صورت که مریدانی را به گرد خویش جمع می  آورند و دم و دستگاهی به راه می اندازند که هزینه اش را مراجعان و اعتقاد یافتگان، با کمال میل می پردازند و اقامتگاه ایشان به پایگاه جمع آوری کمک ها و نذورات مردمی تبدیل می شود.

صدمات این گونه از فریب ها، یعنی تجارت معجزه، به مراتب بیشتر از نوع دیگر است و ضربه ای که به ایمان می زند بسیار کاری و وخیم خواهد بود، زیرا بطور مستقیم با خداوند ارتباط می یابد و فرد، تقصیر عدم توفیق خود  را متوجه خدا می داند، همانطور که ممکن است بیماری اش را نیز ظلمی از سوی او  بپندارد.

هرچقدر هم که انسان تسلیم خواسته ی خدا باشد، اگر در دام اینگونه از فریبکاران بیفتد، از آن جایی که ایشان باورهای قربانی خود را نشانه می گیرند، بی تردید به حکمت و خیرخواهی خداوند شک خواهد برد و ایمانش متزلزل خواهد شد. و ایمان، دقیقا همان چیزی است که بیمار به آن احتیاج دارد و محرک غدد متشرحه ی صبر در او می باشد.

در این نوع تجارت  هیچ گونه خیرخواهی ای نمی تواند وجود داشته باشد و مقاصد این سوداگران صرفا شیطانی است؛ مگر آنکه فرد تحت تاثیر توهم یا اختلالات روانی  چنین باوری را در مورد خود داشته باشد.

من نیز به شخصه، در زمانی که نه به خاطر اصل بیماری، بلکه به دلیل سوزش (دردهای نوروپاتیک) در اوج استیصال به سر می بردم، یک بار فریب عفریتی را خوردم  که تیشه ای مهلک بر ریشه ی ایمان و باورهایم زد. زنی که ادعای ارتباط با معصومی را داشت و بقدری نقش  خود را ماهرانه بازی می کرد و از سویی، مورد تایید افراد معتمدی بود که من با همه ی تردید و سرسختی ام نسبت به اینگونه ادعا ها، کم کم به او معتقد گشتم و والدینم به اصرار من مبلغی را که او می خواست در اختیارش قرار دادند. هرچند که مدتی بعد دست او رو شد و به زندان افتاد، ولی من نیز در زندانی  مخوف تر محبوس گشتم. زندان ترس، تردید، بی پناهی، و در یک کلام بی ایمانی مطلق… جیره ی صبرم بریده شد و آن جا بود  که به معنای واقعی بیمار شدم. از طرفی دیگر، او با مالیدن نوعی ماده ی گیاهی به بدن من که ادعا می کرد از عالم غیب اختصاصا برای من فرستاده شده است! سبب شد که دردهای نوروپاتیک در من شدت بیابد…

در این جایگاه، انسان دو سرنوشت خواهد داشت، سقوط یا صعود. و من به یاری همان خدایی که با نام او مرا از او رانده بودند، از قعر سقوط به اوج واقع بینی پرواز داده شدم و در سرزمین نجات فرود آمدم.

این  بهایی بود که من برای واقع بینی پرداختم؛ همان کیمیایی که نجات در گرو آن است. ایمانی که آمیخته  با خرافات باشد، انسان را به زوال می کشاند؛ و ایمان توأم با  واقع بینی است که به کمال می رسد.

در اینجا لازم است تاکید کنم که بیمارانی که به اینگونه افراد اعتماد می کنند را نمی توان مورد سرزنش قرار داد و گناه رونق بازار اینان را متوجه ساده لوحی افراد دانست. کسی که از دور دستی بر آتش دارد، نمی تواند از آنکه در شعله می سوزد بخواهد که آرام بماند و با دویدن و تقلا، اشتعال زبانه های آتش را فزونی نبخشد؛ چرا که او بی هیچ منطقی، بی آنکه خود بخواهد می دود…

البته از این دو نوع تجارت عمده که بگذریم، زیر شاخه های بسیاری نیز از این پدیده منشعب می شوند. مانند باورهای خرافی و جادو جمبل های عوامانه ای مانند خوردن فلان روغن متبرک یا زیارت درختی مقدس؛ و یا دکان های دیگری که در آن پودر های گیاهی یا دعاهایی را برایت می پیچند و از تو می خواهند که این ادویه یا ادعیه را در جای بخصوصی چال کنی، یا در چهار گوشه ی تخت بیمار دود کنی تا طلسم و جادویی که مسبب بیماری شده است باطل گردد. و نیز پیشگویی با علم اعداد، شیوه هایی جهت تغییر سرنوشت، و طوماری از این دست…

در نهایت، هشداری است برای بیماران و خانواده ی آن ها که در برابر مبلغان این نوع از تجارت ها هوشیار باشند و بدانند که نه علم ماورایی وجود خارجی دارد و نه امداد آن  جهانی را می توان در زمین یافت. اگر دنبال اکسیری می گردند، آن تنها واقع بینی است. باید بیماری را پذیرفت، اما تسلیم آن نشد. باید برای بهبود اوضاع در جهت مثبت گام برداشت، هرچند که راه منطق به مطلوب نرسد؛ نه اینکه به تعقیب سراب ها پرداخت و آخر از تشنگی جان داد.

من این را به روشنی می دانم که این آگاهی دادن فایده ی چندانی نخواهد داشت، زیرا شخص  خود من اگر با  تمام این تجارب، آگاهی ها و هشدار ها به آن برهه  بازگردم باز هم ترجیح خواهم داد که اگر در فریب شانسی باشد، آن را از خود دریغ نسازم و برای نجات به  هر دری خواهم کوفت، حتی به در خانه  ی شیطان!

با این حال، بر خود لازم دانستم که دستکم تجارب خود را در این زمینه با دیگر بیماران به اشتراک بگذارم، باشد که نجات بخش حتی یک نفر باشد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., خاطرات - تجربیات پراکنده | ۲۵ پاسخ

آیدا را چه شد! (یک پست آبکی!)

سلام دوستان عزیزم

والا جریان غیبت بی خبر بنده این است که همچین حوصله ندارم! زیرا همه ی حوصله ام را حرام یک بی دین و ایمان از خدا بی خبر کردم و در آستانه ی روز پزشک بر پزشکی غضبناک گشتم که مسبب آشنایی من با این بی دین جلب بود.

پارازیت: اکنون من در حال مطالعه ی کتاب “ناتور دشت” هستم و خیلی باید حواسم را جمع کنم که همچون دانای کل داستان، کوچه بازاری حرف نزنم. سعی می کنم از اینجا به بعد شسته رفته تر باشم و از این حرفا! این آخری تکه کلام همین نادان کل بود…

دقیقا شصت روز آزگار پیش! سرانجام تصمیم گرفتم برای اسپاسم های افسارگسیخته ی پاهایم با پزشکی مشورت کنم. اما نمی دانم که این پزشکان را چه می شود؟! هیچکدام حاضر نیستند برای ویزیت به منزل بیایند. پزشک مغز و اعصابی که نمی فهمد بیمار ضایعه نخاعی گردنی با مشکل تنفسی را نمی توان به مطب آورد، باید مدرکش را داد زیر بغلش و فرستادش کلاس اکابر، تا اول مفهوم “بیمار ضایعه نخاعی گردنی با مشکل تنفسی” برایش شیرفهم شود، بعد مجبورش کنند از روی کتب اخلاق پزشکی ده بار رونویسی کند، و سپس تازه بنشیند کلاس اول انسانیت و از الفبا وجدان بیاموزد. با این حساب بیشتر پزشکان مغز و اعصاب ایران مردود هستند…

(خودم می دانم که مشغله دارید و کارتان زیاد است، اما این هم بخشی از وظیفه ی شماست؛ البته اگر انگیزه تان طبابت باشد، نه تجارت! از دیرباز در اشعار و متون کهن نیز آمده است که طبیب بر بالین بیمار حاضر می شود، نه اینکه بیمار بسترش را بزند زیر بغلش و هلک و هلک برود به ملاقات طبیب… بیمار، بیماری در بستر، اصلا مفهومش را می فهمید؟… نه، نمی فهمید…)

در این واویلا و قحطی “مغز” و “اعصاب” بالاخره مجبور شدم تن به نسخه ی پزشکی بسپارم که قول داده بود اگر تا ۴۰ روز از این نسخه حاجت نگرفتم و شفا نیافتم، شخصا می آید و به خدمت اسپاسمم می رسد. البته، لوتی هم لوتی های قدیم!

ایشان بدون دیدن من، بدون گرفتن شرح حال درست و حسابی، و بدون بررسی علت تشدید ناگهانی اسپاسم، تنها بر اساس چهارخطی که برایشان نوشته بودم، نسخه ام را پی چیدند.

ایناهاش! نامه هه رو می گم:

 

با  سلام و خسته نباشید،

آیدا هستم. الهی… ۱۰ سال پیش در پی یک تصادف از مهره های C4, C5 دچار ضایعه ی نخاعی شدم. در حال حاضر، تنها حرکتی ۴۰ درصدی در دست چپ دارم (به استثناء مچ و انگشتان) و نیز بخاطر تنگی تراشه با تی تیوب تنفس می کنم.

در تمام این سال ها در پاها و ناحیه ی شکم و پهلو دچار اسپاسم بودم که اوایل بسیار شدید بود، بطوری که به داروهای معمول مثل باکلوفن پاسخ نمی داد، ولی بتدریج با گذر زمان خودبخود از شدت اسپاسم ها کاسته شد. اما اوایل فروردین دچار حملات حاد اتونومیک دیس رفلکسی شدم و چند روز بعد از آن لرزش و اسپاسم شدیدی در پاهایم ایجاد شد که هنوز هم ادامه دارد.

از آن جایی که جابجایی من با آمبولانس صورت می گیرد و امکان زیادی برای خروج از منزل ندارم، می خواهم از حضورتان خواهش کنم که اگر امکان دارد مرا حضورا در منزل ویزیت بفرمایید تا در این  باره و چند مسئله ی دیگر از جمله دردهای نوروپاتیک و امکان درمان آن از طریق بلوک عصبی با شما مشورتی داشته باشم.

در این صورت خیلی سپاسگزار خواهم شد.

با احترام – آیدا

من نامه را بسیار مختصر نوشته بودم، زیرا تنها قصدم متقاعد کردن ایشان به آمدن بود. ولی با این وجود، خودشان قدم رنجه نفرمودند و به نیابت از خود، شخصی ناشخیص را فرستادند به نام تیزانیدین که به زودی فهمیدم که نخیر، ایشان در اصل تیزابی دین نام دارند!

هنوز با این بی دین، نان و نمک نخورده بودم، یعنی از همان یک چهارم اول قرص، که وسط حرف زدن با مادر خوابم برد! آنجا بود که فهمیدم با این بی دین و ایمون! عاقبت خوشی در انتظارم نخواهد بود.

دکتر لطف کرده بودند و قرص ضد افسردگی! هم تجویز کرده بودند، که با وجودی که اصلا نمی دانم علت تجویزش چه بود و بشدت مخالف مصرف آن بودم، اما به تجویزشان احترام گذاردم و با امید به وعده ای  که برای دیدار حضوری داده بودند، داروها را تمام و کمال مصرف کردم.

اما بعد از گذشت چند هفته… اصلا  لُب کلام را در نامه ی بعدی من به دکتر  بخوانید…

ایناهاش:

 

آقای دکتر سه نقطه ی گرامی،

با سلام و خسته نباشید

چهل روز پیش بر اساس شرح مختصری که در مورد مشکل اسپاسم در ناحیه ی پاها و شکم خود نوشته بودم و پدرم به خدمتان آوردند، چهار داروی زیر را تجویز نمودید:

–          تیزانیدین

–          سرتلالین

–          گاباپنتین

–          پروپرانولول

تیزانیدین دارویی بود که مشخصا بر روی اسپاسمم تاثیر داشت. اما با ۳۲ روز مصرف آن، اسپاسمم در حد قابل توجهی کنترل نشده است. در واقع اگر بخواهم درصدی بیان کنم، از سفتی عضلاتم ۴۰ درصد کاسته شده و از رفلکس ها و پرش های پاهایم تنها ۲۰ درصد.

گاباپنتین را بگمانم بخاطر اشاره ای که به دردهای نوروپاتیک  کرده بودم تجویز فرمودید. طبق دستور مصرف کردم، اما قبلا هم تجربه ی مصرفش را داشتم و این بار هم مثل هر بار نتیجه ای نداشت.

سرترالین که داروی افسردگی است، علت تجویزش را نفهمیدم، اما بطور کامل مصرف کردم.

بطور کل، مجموعه ی این دارو ها بر روی افت فشارم تاثیر چشمگیری داشتند و در مدت ۳۲ روز مصرف این داروها بر خلاف قبل تقریبا اصلا افت فشار نداشتم. (از روز ویزیت تا شروع مصرف دارو ها، چند روزی فاصله افتاد.)

اکنون،

۱-       من خواستار کنترل بیشتری بر روی اسپاسمم هستم و می خواهم توصیه ی بعدی شما را بدانم.

۲-      مسئله ی بعدی آنکه من برای درمان دردهای نوروپاتیک به شیوه ی بلوک عصبی با مرکز درمان درد تهران مکاتبه ای داشتم که برایتان ضمیمه خواهم کرد و پدرم هم به پزشک مربوطه مراجعه کردند که حضورا توضیح خواهند داد. می خواهم لطف کنید و در این مورد راهنمایی ام کنید و نظر تخصصی خود را بگویید.

۳-      من گاهی پیش می آید که در خواب، دقیقا زمانی که از مرز خواب و بیداری می خواهم به عمق خواب بروم، به شدت از خواب می پرم؛ مثل یکجور سرگیجه در خواب. گاهی در این هنگام احساس می کنم که دست ها و پاهایم دارند دچار تشنج می شوند و جریان و لرزشی درونی در سلول هایم حس می کنم که نمود ظاهری ندارد… این اواخر این حالت بیشتر شده بود، یعنی مثلا هفته ای یک بار. اما با مصرف این دارو ها، این حالت تقریبا هر شب و شبی چندین بار اتفاق می افتد. بطور کل، علت این حالت چیست و چرا با مصرف دارو ها تشدید شده است؟
در نهایت آنکه فرموده بودید اگر با گذشت  چهل روز (البته الان ۳۲ روز است.) اسپاسمم کاهش قابل توجهی نیافت، لطف می کنید و حضورا برای ویزیتم می آیید. خیلی ممنون خواهم شد اگر این زحمت را بکشید.

با تشکر – آیدا

هیچی دیگه، دکتره زد زیر قولش و از این حرفا! حتی زورش میومد نامه ام رو بخونه. به بابام می گفت خودتون توضیح بدین دیگه!

معلومه که اصلا حوصله ندارم؟

آیدا، یا درست بنویس، یا اصلا ننویس! دهه!

………………………………………………….

رفتم خودمو توجیه کردم، برگشتم! Wink

با مصرف این دارو ها، علیرغم اینکه به جز ده روز نخست دیگر تاثیر چندانی نداشتند، مشکل اصلی این بود که به شدت دچار اختلال خواب شدم. گاهی هنوز قرص را نخورده بیهوش می شدم و گاه مدت های طولانی، مثلا دو شبانه روز پی در پی خواب  به چشمم نمی آمد. بدتر از همه حالتی بود که در نامه ی بالا ذکر کردم؛ یعنی به محض آنکه می خواستم از مرز خواب و بیداری به عمق خواب بروم، مثل جن زده ها با فریاد از خواب می پریدم. در این هنگام احساس می کردم که هر لحظه ممکن است دچار تشنج بشوم. در واقع سلول هایم از درون کاملا متشنج بودند و لرزش و جریانی دایره وار را در درونم احساس می کردم؛ فقط این حالت نمود ظاهری نداشت. خلاصه اغلب شب ها بعد از ده پانزده بار پرش، کلا از خوابیدن منصرف می شدم.

مشکل دیگر این بود که ذهنم به طرز عجیبی داستان پرداز و قافیه ساز شده بود. مثلا یک عبارت یا یک صحنه که به ذهنم می آمد اینقدر آن را بسط می دادم و سناریو بافی می کردم که خودم بیزار می شدم. مثلا این داستان کوتاه یکی از دستاوردهای این اختلال است:

یک اتفاق ساده… 

–          هِی، مگه کور مادرزادی؟!

–          بله؟… نه… یک اتفاق بود.

–          چه اتفاقی، خب حواست رو جمع کن.

–          آخه دست من نبود.

–          یعنی چی که دست من نبود؟! خب اون چشای کورت رو  باز می کردی.

–          خب… آخه خواب بودم.

–          حالت خوبه داداش؟ مشنگی  یا تو خواب راه می رفتی؟!

–          نه توی ماشین بودم.

–          گیر چه خلمدنگی افتادیما! نگا، نگا، زد  موبایلمو خورد کرد.

–          ببخشید…

پسر دو زانو بر زمین نشست.

–          چی کار می کنی؟

–          می خوام تیکه های  موبایلتون رو  جمع کنم.

مرد فریاد کشید: جمع  کنی که  چی بشه؟ این دیگه واسه  من موبایل بشو نیست. باید از همون اول چشاتو وا می کردی.

پسر همچنان بر روی زمین نشسته بود و قطعات موبایل را جستجو می کرد.

–          خب اون عینک آفتابی رو بردار سوسول! تا درست ببینی.

مرد خم شد و عینک پسر را از صورتش چنگ زد؛ آن را ورانداز کرد.

–          جنسش  بدک نیست.

دوباره خم شد و باطری و سیم کارت موبایلش را از روی زمین برداشت.

–          این عینک رو جای  موبایلم برمی  دارم؛ هرچند خیلی هم نمی ارزه.

پسر همچنان به دنبال تکه ها می  گشت. مرد عینک  آفتابی را به چشم  زد و بی توجه به او راهش را کشید و رفت؛ گاهی سر بر می گرداند تا ببیند پسر چه کار می کند.

–          بذار جمع کنه. انگار  یک تخته ش کم بود. ولی خوبه، عینکه از اون گروناست.

پسربچه ای از دور به سمت مرد دوید؛ چیزی در دست داشت.

–          آقا،  آقا…

به مرد که رسید، ایستاد و نفس نفس زد: آقا، شما… آخ خیلی دویدم… شما همون روشندلی هستین که عصاش رو گم کرده بود؟

حالا این که نمونه ی خوبش بود، ساعت ها دراز می کشیدم و در ذهنم پایان داستانی که قبلا خوانده بودم یا سناریوی فیلمی  که به  یادش می افتادم را تغییر می دادم.

و یا نمونه ای از قافیه سازی… مناظره ای با اشیاء اتاق! هنگامی که یک شب کامل بی خوابی به صبح رسیده بود و سپیده ی صبحگاهی تازه اتاق را کمی روشن ساخته بود:

از زبان پرده: آیدا هنوز بیداری؟ / مگه تو خواب نداری؟ / ماه رفت و خورشید اومد / خواب به چشت نیومد؟ / بگیر بخواب یه ذره / پلکت داره می پره / بگو چه حالی داری / خیلی زار و نزاری…

از زبان آیدا: دلم درد و سرم درد / چشام دو گوله ی درد / از سر تا پایم درده / به کی می گم؟ به پرده؟ / آی نرده / چقدر فلزت سرده / سوزش خیلی نامرده /  دیگه وقت نبرده / نه پرده؟ / نظر تو چیه نرده؟  Smile

این داستان پردازی ها و قافیه سازی های غیرقابل کنترل، واقعا آزارم می داد. از طرفی، دیگر جرأت خوابیدن نداشتم؛ پرش ها خیلی هولناک بودند. دکتر هم که زد زیر قولش و مرا با اینهمه مشکل تنها گذاشت. تنها کاری که کرد این بود که دُز داروها را بالا برد و یک آرامبخش قوی هم اضافه کرد!

دکتر با این بدقولی و تجویز الله بختکی، اعتبارش را بطور کامل در نزد من از دست داد و من هم به تدریج شروع کردم به قطع کردن دارو ها، به این صورت که هر روز دُز داروها و تعداد دفعات مصرف را کاهش می دادم تا به مرور زمان آن ها را کنار بگذارم، ولی بی فایده بود… قلبم دیگر کشش پرش ها را نداشت و ذهنم از فعالیت های بی جهت، به شدت خسته شده بود. پس در یک اقدام انتحاری و پیرو شعار “مرگ یک بار، شیون یک بار” بالکل دارو ها را گذاشتم کنار. می دانستم که بدون تیزابی دین محال است تا چند روز خواب به چشمم بیاید، ولی ترجیح دادم کار را یکسره کنم…

با قطع دارو ها تقریبا حدود ۷۲ ساعت نخوابیدم، و بعد از آنکه سرانجام خواب به سراغم آمد، تا چند روز نگذاشتم خوابیدنم کامل بشود، یعنی بعد از سه چهار ساعت خواب به زور بیدار می شدم. با این روش به تدریج  خوابم حالت عادی یافت و با تصفیه ی خونم از داروها، پرش ها قطع شدند و ذهنم نیز آرام گرفت.

اکنون تنها مشکلی که با خواب دارم این است که بدون آنکه یادم بیاید، یک چیزی در خواب مرا می ترساند؛ اصلا در حد قبض روح! فقط می دانم که یک جور خواب است که در آن هر بار در یک مخمصه ای می افتم و ترس بی حدی بر من غلبه می یابد. گاه نیز شخص دیگری دچار دردسری می شود، ولی من در وحشت او شریک می شوم.

خلاصه مجموعه ی این اختلالات در خواب، سبب شده است که خسته و بی حوصله باشم.

بخشی از این خوددرمانی شامل مصرف شبانه ی گل گاو زبان نیز بود که واقعا کمک شایانی داشت؛ در واقع نقش همان آرامبخش دکتر را بازی کرد. و دیگر اینکه قصد داشتم چند بار برای هواخوری و تمدد اعصاب به فضای سبز نزدیک خانه بروم که پس از سه هفته برنامه ریزی بالاخره ممکن شد، ولی نتیجه  ی چندان مطلوبی نداشت، زیرا با همان یک بار بیرون رفتن به شدت دَدَری و هوایی شدم و اکنون وجودم بهانه گیر شده است و به سمت بیرون کشیده می شود، و این برای من که امکان بیرون رفتن ندارم، اصلا خوب نیست. باید سعی کنم دوباره در جایم آرام و قرار بگیرم و قناعت پیشه کنم؛ یا به عبارتی: “بچه بشین سر جات!”

الان من مثلا حوصله نداشتم و اینهمـــــــــــــــه نوشتم! خدا به اعصاب و چشم های شما دوستانم رحم کرده است که من حوصله ندارم…

راستی، راستی…

از آن جایی که مدتی است در تایپ و استفاده از کامپیوتر و خصوصا موبایل، کمی دچار مشکل هستم و راحتی سابق را ندارم، حضور مستمرم تا حدی کمرنگ خواهد شد و هرگاه بتوانم مطلب درخوری بنویسم، وبلاگ را به روز خواهم کرد. هرچند که دوست ندارم اینجا سوت و کور بماند…

ولی هستم، تنها یک گوشه ساکت ایستاده ام و  یواش یواش (یا شاید هم یواشکی!) پست هایم را می نویسم…

Smile

پیوست: تابحال چندین دوست عزیز گفته اند که بخش  کامنت ها برایشان باز نمی شود. اگر کسان دیگری هم متوجه این مشکل شده اند، لطفا برایم ایمیل بزنند تا از  مسئول سایت  بخواهم بررسی کنند.  متشکرم Smile

پیوست: سعی می کنم نگذارم که این مطلب آبکی! برای مدت طولانی بالا بماند.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی | ۶۱ پاسخ