بهار آمد…

20170320_140416بیهوا سرم  را چرخاندم به سوی پنجره. پس از ماه ها برای اولین بار بود که زیرپرده ای ضخیم را کنار کشیده بودند و از پس پرده ی توری، نگاهم دوباره با روشنایی آسمان و سبزی فناناپذیر درخت کاجم آشنا می شد.

اما انگار چندان هم بیهوا نبود. چرخاندن سرم را می گویم! همیشه لحظه ی تحویل سال بغضم می گیرد؛ از همان کودکی. بغضی که گلویم را سخت می فشارد و راه را به گفتن شادباش ها می بندد. آنگاه تنها لبخندی می زنم و چشمان نمناکم را پشت روبوسی ها قایم می کنم. آن لحظه هم شاید رویم را برگرداندم تا نگاه خیسم را از دیگران پنهان سازم. به هر حال هر چه بود سرم را چرخاندم و در یک آن، در یک لحظه نگاهم با افق نیمه ابری و مبهمی که از میان دو ساختمان بلند تا دوردست ها امتداد داشت تلاقی کرد. و همان هنگام در صدم ثانیه ای به ناگاه احساسی غریب وجودم را فرا گرفت. گویی در همان صدم ثانیه و در بینهایت افق، یک سال پیش رو را به چشم می دیدم؛ در افقی که مبهم می نمود، نه هولناک بود و نه آرامشبخش، نه مرا می هراساند و نه شور و شوقی در من برمی انگیخت. کاملاً خاکستری، نه متمایل به سیاه و نه سپید و رخشان. با این حال در میان آن همه ابهام، ندایی رسا در گوشم می خواند: “همچنان، به پیش رو…”

 20170320_140541. . .

هر سال برای نوشتن نخستین مطلب وبلاگ در سال جدید، فایل ورد تازه ای می گشایم و به شماره ی سال نامگذاری اش می کنم؛ مثلا doxc.سال ۹۶٫ آنگاه فایل را گشوده پس از تنظیمات فونت، سربرگ را مزیّن می کنم به نام پروردگار… و نام خدا همیشه قرمز است، در تمام سربرگ هایم…

Captureامروز که فایل سال ۹۶ را می گشودم با خود اندیشیدم که این فایل ها تا چه شماره ای پیش خواهند رفت؟ اگر به خود من باشد، تا شماره ی سال هایی که عمر کنم فایل های ورد جدیدی باز خواهم کرد. با این حال دوستی می گوید: “زمان وبلاگ به سر آمده! آیدایت را نباید در تحجر باقی بگذاری. بایستی با زمانه همراهش کنی و بگذاری که فرزند امروز باشد… درِ این خانه را ببند و نقل مکان کن به جایی مثل اینستا!”

آن دوست به نوعی درست می گوید. وبلاگستان همچون دیاری متروک، گرد غربت به خود گرفته است و تنها تک توکی از کلبه ها، نیمه سرپا چراغ رونقشان پت پت کنان همچنان نورکی به این ظلمات دلگیرکننده می پاشد. اما چه کنم که محله های جدید به دلم نمی نشینند و اصالتی که در وبلاگ می شناسم در آن ها نمی یابم.

نمی دانم باید با زمان پیش بروم؟ در جایی مثل اینستا مسکن کنم و گهگاهی به این کلبه – همچون خانه ای ییلاقی – سرکی بزنم؟

البته همین الان هم خود به خود مدتی است که حضورم در این جا گهگاه شده است، چراکه نوشتن مطالب بلند زمان  می خواهد و وقت آزاد و… فکر و روح آزاد…

از طرفی روزمرگی و مطالب کوتاه یا کم مایه را نیز درخور این جا  نمی بینم. یعنی در واقع اینگونه مطالب سنخیتی با ماهیت این جا ندارند… نمی دانم با این حساب تکلیف چیست؟

اما می دانید، به گمانم تکلیف روشن است! من حتی اگر با زمانه همراه شوم، از اصالت گذشته دست نمی کشم. من آدم بریدن نیستم  و از تعلقاتم دست نمی کشم. هویتم را جا نمی گذارم تا همسفر زمان شوم. من یکجورایی سیریشم! Wink

زین رو، حتی اگر شده یکه و تنها، حتی با حضوری گهگاه و کمرنگ چراغ این جا را – تا زمانی که چراغ عمرم بتابد – روشن نگاه خواهم داشت و البته دست آیدا را خواهم گرفت و با دنیای مدرن آشنایش خواهم کرد، اما نخواهم گذاشت ریشه هایش را از یاد ببرد…

آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

عیدی من به شما دوستان خوبم: تقویم آیدایی! (البته خود من هم این را عیدی گرفته ام!)

year1396calendar

و…

بهار 96

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی | ۱۵ پاسخ

دفاع مقدس!

دقیقاً از همان روز اولی که نخستین ترم کارشناسی ارشد را آغاز کردم، فهمیدم که خودم را با چالش غول آسایی مواجه کرده ام! البته نه این که درس خواندن  در این مقطع کار چندان شاقّی باشد – هرچند دروس بسیار دشوارند – اما تحصیل غیرحضوری چالش های خاص خود را دارد و من زمانی تحصیل در این مقطع را شروع کردم که حقیقتا از لحاظ روحی و ذهنی خسته بودم و علاوه بر مشکلاتی که روحم را می آزردند، هنوز نقاهت چهارسال درس خواندن پرمشقت در دوره ی کارشناسی را پشت سر نگذاشته بودم.

از طرفی در همان برهه شرایط زندگی همگام با زمان به مراحل بحرانی تری قدم می گذاشت و فشار مشکلات بیش از پیش بر سینه ی طاقتم سنگینی می کرد. به نوعی دوران گذار بود؛ دوران ورود به مرحله ای دیگر از خوان های طاقت فرسای عشق

و از سویی، بار دیگر خودم را با همان تعهد سنگینی که از ابتدای قدم نهادن در مسیر تحصیل بر خود واجب دانسته بودم مواجه می دیدم، این که: «موفقیت در این مسیر برایم بسیار اهمیت دارد زیرا نخست باید قدردان زحمات و جوابگوی اعتماد کسانی باشم که این فرصت را برایم مهیا کردند. از همه مهم­ تر باید به افراد مشابه خود نشان دهم که می­ توان در قفسی آهنین محبوس بود و اوج گرفت. تنها لازم است که اطرافیان و مسئولان، این قفس را از میخ دیوار “نمی‌ شود” ها جدا کنند تا آسمان پر شود از پرواز پرندگان محبوسی که هنوز پرواز را باور دارند. برای این مقصود باید بهترین نتیجه را می­گرفتم. نمی‌توانستم یک دانشجوی معمولی با نمرات متوسط باشم. باید سرآمد می‌شدم تا اگرها و اما‌ها را از سر راه افراد دنباله­ روی خود بردارم. باید آنقدر بی­ نقص عمل می­کردم که اگر آیدای دیگری می­خواست به تحصیل بپردازد، هیچ فردی در تواناییِ او تردید نکند و برایش نه نیاورد.» (برگرفته یا در واقع تقلب از هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵ Wink )

به هر روی با تمام دشواری ها همچنان توانستم تاب بیاورم و بر سر عهدم بمانم و این مبارزه ی دو ساله را به فتح و سرافرازی بینجامم…

و من اکنون در میانه ی خوان ششم از سفر کمال خود، رنجورتر اما با استقامت تر از همیشه به استقبال دردهایی می روم که می دانم جان و روحم را همچنان تحلیل خواهند برد تا آن زمان که حل شوم در وجود او…

با تمام بی رمقی، همچنان به پیش می روم چرا که دیگر مرا راه بازگشتی نیست…

در یک کلام: آخیـــــــش، راحت شدم! Smile

از تصاویر دفاع مقدس! ۲۱ اسفند ۹۵، جلسه ی دفاع پایان نامه ی کارشناسی ارشد مترجمی زبان انگلیسی Smile

 20170311_135534

20170311_135609

از ماحصل این دو سال مبارزه به نوعی نائل شدن به درجه ی جانبازی هم بود! زیرا به شدت چشمانم ضعیف تر از قبل شده است و در واقع سوی چشمانم را در این میان باختم… Eek!

پی نوشت: کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۵ پاسخ

هفته نامه سلامت

هفته نامه سلامت شماره 609سلام دوستان خوبم Smile

همانطور که در پی نوشت مطلب قبل گفته بودم، به تازگی مصاحبه ای با “هفته نامه سلامت” داشته ام که اکنون می توانید در فایل pdf زیر آن را مطالعه کنید Smile

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

هفته نامه سلامت شماره ۶۰۹

همچنین می توانید فایل این مصاحبه و گزیده هایی از مطالب وبلاگ را در کانال تلگرامی وبلاگ! Wink مشاهده و دریافت نمایید.

آدرس کانال (کلیک کنید)

https://t.me/aidaweblogspecial

پی نوشت: کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۱۳ پاسخ

تجدید چاپ کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید”

سلام دوستان خوبم

کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” تجدید چاپ شد Smile

1در این چاپ علاوه بر ویرایش مطالب پیشین، چند مطلب نیز افزوده شده است. همانطور که در مورد چاپ نخست این کتاب گفتم:

“این کتاب، مجموعه ای است گرداوری شده از خاطرات و تجربیات من از مراکز درمانی که در این وبلاگ با دیگران به اشتراک گذاشته ام… این کتاب صرفا برای دانشجویان رشته های علوم پزشکی، در دانشگاه علوم پزشکی تهران و کارکنان درمانی به چاپ رسیده است و در بازار و در دسترس عموم قرار ندارد. با این حال، تمام مطالب کتاب، عینا در وبلاگ من و در دسته بندی های “شرح حال“، “تاریخ تکرار می شود” و “فرشته خویان”  موجود و قابل مطالعه است… سرکار خانم دکتر فریبا اصغری، از اساتید محترم اخلاق پزشکی در دانشگاه علوم پزشکی تهران، بانی گرداوری و چاپ این کتاب بوده اند.”

در چاپ جدید علاوه بر ویراستاران محترم چاپ پیشین:

سرکار خانم دکتر فریبا اصغری هیات علمی مرکز تحقیقات اخلاق و تاریخ پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

جناب آقای دکتر شهرام صمدی هیات علمی گروه بیهوشی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

 و جناب آقای دکتر سعیدرضا مهرپور هیات علمی گروه ارتوپدی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران

دو ویراستار محترم دیگر نیز بر محتویات کتاب بررسی و اعمال نظر داشته اند:

سرکار خانم خورشید وَسکویی مدیر پرستاری معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی تهران

و جناب آقای عبادالله شیری کارشناس بیهوشی و اپیدمولوژیست دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ارتش

 با تشکر از این عزیزان و به امید تحقق هر چه بیشتر اهداف کتاب…

پی نوشت: به تازگی با هفته نامه ی سلامت مصاحبه ای  داشته  ام که  امروز (۲۳ بهمن ۹۵) در شماره ی ۹۰۶ این نشریه به چاپ رسیده است. به امید خدا تا هفته ی آینده pdf آن و مطلب مربوط به آن را در وبلاگ قرار خواهم داد Smile

43

2

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۴ پاسخ

حکایت صوت و تصویر!

برای به روز کردن وبلاگ چه بهانه ای بهتر از شرح ملاقات با دوستانی مهربان… آن هم شرحی صوتی و تصویری!

می بینید دوستانم، نمی آیم نمی آیم بعد یکدفعه ای سورپرایزی می آیم! Wink

  Star  Star  Star

دیداری به یادماندنی با روشندلان عزیز اصفهانی، آقای موحد زاده مهربان و آقای ژیانی گرامی از اعضای سایت وزین گوش کن (محله نابینایان) که من نیز افتخار عضویت در آن را دارم (بیست و هفتم دی ۹۵) Smile

 20170116_115858

من و آقای موحد زاده

20170116_120044

من و آقای ژیانی

20170116_120025

و اما مصاحبه ای که آقای موحد زاده محبت کردند و برای سایت گوش ضبط نمودند… یک موضوعی که مرا از شنیدن صدای خودم و طرز بیانم به خنده وا می دارد حالتی است که هنگام کنترل نفسم و تسهیم آن میان کلمات به وجود می آید… یعنی صدای خودم را می شنوم و به طرز حرف زدنم در بعضی جملات می خندم  Laugh جاهایی که سعی دارم با هر نفس تعداد کلمات بیشتری را ادا کنم، حرف زدنم حالت خنده داری به خود می گیرد!

مگه نه؟! Wink 

ولی حرف زدنم نسبت به سابق بسیاااار بهتر شده است! البته باید مراقب تند تند حرف زدن خنده دارم باشم…

راستی، یادتان می آید در این پست راجع به معضلاتم در مورد حساب تاریخ ها و زمان ها چه گفتم؟ دقیقه ی هفتم مصاحبه کاملا مؤید آن گفته ام است! Wink

شرح دیدار به روایت آقای موحد زاده ی عزیز و اسناد و مدارک آن! در گوش کن

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۲ پاسخ

مرا رها مکن…

مطالعه ی بخش سوم این مطلب به همگان توصیه می شود؛ از جامعه ی عام گرفته تا جامعه ی درمانی، بهزیستی، مسئولان و حتی معلولان و خانواده های ایشان…

۱
برایم نوشت؛ همه چیز را…

«اما حرف من که جای ۲ ماه بیماری ۲۰ ساله که روی تخت به تماشای سقفم این هست که بیماری که نخاعش آسیب دیده نه مغزش چرا به بیمار در بیمارستان رُک و مردونه صحبت نمیشه و از وضیعتی که براش پیش آمده باهاش صحبت سازنده و مثبت نمیشه، “اطلاعات‌” داده نمیشه که مثل جنس بنجُل و انباری گوشه ی خانه نیفتد و اطرافیان براش نسخه بنویسند؟!»

. . .

۲
بیش از چهار سال طول کشید… چهار سال زمان برد تا پس از به دست آوردن توانایی تایپ و کار با کامپیوتر و در پی آن آشنایی با سایر بیماران ضایعه ی نخاعی سرانجام این موضوع را دریابم که همه ی آن فشارهایی که در همه ی این سال ها حداقل هفته ای یک بار و هر بار ساعت ها هنگام تحریکات روده ای در سرم احساس می کنم، آن عرق کردن های غیرقابل کنترل، نوسان های فشار، تپش های آزاردهنده ی قلب و ساعت ها و ساعت ها رنج، حالت هایی است که عارضه ای به نام اتونومیک دیس رفلکسی ایجاد می کند؛ حالت هایی که حتی در شرایطی – بسته به نوع محرک آن – خطرناک بوده و می تواند جان بیمار نخاعی را اگر از چگونگی مهار آن مطلع نباشد به خطر بیندازد.

سال ها طول کشید تا مطلع شوم که برای جا به جایی بیمار از تخت به ویلچر بالابرهایی طراحی شده اند که به وسیله ی آن بیماری که جا به جایی اش دشوار و حتی برای اطرافیانش غیرممکن است ناچار نباشد سال ها در بستر بماند و دنیایش محدود شود به چهار دیوار و سقف بالای سرش…

با گذشت سه سال از ابتلا به آسیب نخاعی و پس از از دست دادن دو سال طلایی اول بعد از ایجاد ضایعه در نخاع(۱)، اگر به طور اتفاقی پزشکی به من پیشنهاد کاردرمانی نمی داد، هرگز با چنین حرفه ای آشنا نمی شدم و از تمام تحولاتی که پس از روی آوردن به کاردرمانی در زندگی ام ایجاد شد محروم می ماندم و چه بسا اکنون بیماری منفعل، به غایت افسرده و عاری از هر انگیزه، امید، پویایی و خصائل انسانی بودم. تا پیش از تجربه ی کاردرمانی تصور من از این حرفه به این گونه بود که آن طوری که تلویزیون نمایش می داد در واقع نوعی لگوبازی و تیله بازیست برای تقویت ادراکی کودکانی که مشکلات یادگیری یا ذهنی دارند، در حالی که تجربه ی کاردرمانی بر من معلوم ساخت که ماهیت و اصل و اساس توانبخشی در حقیقت در این حرفه است. حرفه ای که به بیمار می آموزد چگونه از حداقل توانایی های خود استفاده کند، چطور با حرکات محدود اندام های خود بعضی کارها را انجام دهد و تا حد امکان به استقلال دست یابد. حرفه ای که هدف آن بازتوانی و توانمندسازی بیمار است و بازگشت به زندگی فعال را به وی می آموزد.

آشنایی من با حرفه ی کاردرمانی در سال سوم بیماری در حالی بود که دست چپ من در سال دوم نیز تقریباً از همان میزان توانایی در سال سوم برخوردار بود و چنانچه من از همان روزهای ابتدایی پس از ترخیص از بیمارستان با حرفه ی کاردرمانی آشنا می شدم چه بسا بسیار زودتر توانایی کار با کامپیوتر را به دست می آوردم و مدتی کوتاه تر در افسردگی و انزوا به سر می بردم و از طرفی هزینه های سال ها توانبخشی ام به شکل موثرتر و بهینه تری استفاده شده، نتایج مطلوب تری برایم حاصل می شد.

آنچه دنیای بیماری مرا دگرگون ساخت و مرا پس از سال ها، از لحاظ روحی و جسمی به ثبات قابل قبولی رساند شناخت بیماری و دستیابی به راهکارهایی بود که مرا قادر می ساخت عوارض بی شمار بیماری ام را تا حدی تحت کنترل در آورم، با این حال این شناخت یا از طریق ارتباط با سایر دوستان نخاعی و بهره گیری از تجربیات آن ها (که بیشتر مواقع به واقع ارزشمند، مفید و کارساز است) در مورد عوارض مشترک بیماریمان حاصل می شد و یا از طریق جست و جو در سایت های مختلفی که در زمینه ی ضایعات نخاعی مطالبی را ارائه می دادند. با این وجود، از آن جایی که بروز و ظهور هر بیماری و عوارض آن در هیچ دو بیمار یکسان نیست، علیرغم بهره گیری از همه ی این اطلاعات و تجربیات باز هم ناگزیر بودم آزمون و خطاهای بسیاری را متحمل شوم و رنج و سختی بسیاری را تجربه کنم تا به راهکارهایی منحصر به خود دست یابم.

از زمانی که توانستم با شناخت بیماری به ثباتی نسبی دست پیدا کنم همواره در این اندیشه بوده ام و برایم جای سوال بوده است که چرا یک بیمار که به واسطه ی حادثه یا عوارض ثانویه ی امراضی دیگر دچار آسیب نخاعی (یا هر معلولیت دیگری) شده است پس از ترخیص از بیمارستان تقریبا بدون دریافت هیچ اطلاعاتی از وضعیت جدید خود و بدون هیچ آموزشی جهت تطبیق با شرایط جدید به حال خود رها می شود؟ گویی که درمان، تنها در چهارچوب بیمارستان معنا پیدا می کند و خارج از آن هیچ مسئولیتی در قبال آینده ی درمانی بیمار احساس نمی شود (متاسفانه این امر در اکثر بیماری ها عمومیت دارد).

اگر نخواهم به طور قطع بگویم و نخواهم کلیت را در نظر بگیرم می توانم با اطمینان اعلام کنم که اکثریت بیماران نخاعی این رها شدگی را تجربه می کنند و پس از طی درمان های اولیه در مراکز درمانی و ترخیص از بیمارستان به حال خود رها شده، بیماریشان را خودآموخته می شوند و در این راه چه بسا که آسیب های بیشتری را متحمل شده یا حتی فرصت بهبودی های ممکن را از دست می دهند.

از طرفی یکی از معضلاتی که بیماران نخاعی مشترکاً با آن رو به رو هستند عدم درک صحیح پزشکان از شرایط ویژه ی آن هاست. به عبارتی، درمانگران در رسیدگی به مشکلات یک بیمار ضایعه ی نخاعی دیدی نخاعی نداشته و نگرشی کلی را اعمال می کنند. یک اورولوژیست، ارتوپد، متخصص عفونی و حتی یک نورولوژیست در بررسی مشکلات بیماران نخاعی عمدتا فاکتور نخاعی بودن را در نظر نمی گیرد و از این رو تشخیص و درمان های پیشنهادی غالبا ناکارآمد بوده و سبب می شوند بیماران نخاعی برای مشکلات خود به جای مراجعه به پزشک ابتدا به آزمون و خطا و تجربیات یکدیگر رو بیاورند و گاه صدمات بیشتری را متحمل شده یا روند طولانی تری را برای کنترل هر عارضه ای طی نمایند. این معضل به گونه ای فراگیر است که در محافل بیماران نخاعی این اظهارنظر رایج شده است که: “پزشکان به هیچ وجه از مشکلات ما سر در نمی آورند و مراجعه به پزشک بی فایده است. مگر پزشکانی که با بیماران نخاعی زیادی سر و کار داشته باشند.”

از آن زمان که دریافتم تنها راه غلبه بر بیماری در شناخت آن است، اندیشه ای آرمانی اما به واقع دست یافتنی و قابل اجرا همچون آرزویی در ذهنم پرورش یافته است و آن این که ای کاش نظام درمانی مراکزی را تأسیس نماید و بیمارانی را که دچار ضایعات نخاعی شده و به واسطه ی آن به ناگاه از شرایطی طبیعی با وضعیتی غریب و ناشناخته مواجه می شوند پس از طی روند درمان اولیه در بیمارستان و پس از نقاهت و گذر از دوران شوک نخاعی(۲) همراه با فردی که قرار است زین پس مسئولیت مراقبت از آن ها را عهده دار شود جهت آموزش برای رفع نیازهای حیاتی، فردی، اجتماعی، و نیز تطبیق جسمی، روحی و روانی با شرایط پس از ضایعه به این مراکز منتقل شده برای بازگشت به زندگی و جامعه آموزش های لازم را دریافت کنند.

از گذشته تا حال (تا جایی که من اطلاع دارم) بیماران نخاعی پس از ترخیص از بیمارستان، بدون هیچ آموزشی و بی آن که خود و اطرافیانشان بدانند که چگونه باید امور زندگی با معلولیت را مدیریت کنند به حال خود رها می شوند. بیماران نخاعی ترخیص می شوند در حالی که حتی نمی دانند ملحفه ی بیمار را چگونه باید تعویض کرد،  با شیوه های مختلف تخلیه ی روده آشنا نیستند، انجام سونداژ را نیاموخته اند، آن ها را با دو عارضه ی حیاتی و شایع اتونومیک دیس رفلکسی  و زخم بستر که هر دو می توانند جان بیمار نخاعی را به خطر بیندازند آشنا نکرده اند. بیماران نخاعی سال ها با تحمل رنج و آزمون و خطاهای بسیار، برخورد با شرایطی را می آموزند که همان ابتدا پرسنل درمانی می توانستند با راهنمایی ها و آموزش های مختصری آن ها را به سادگی به ایشان بیاموزند.

با این حال در برخی موارد همچون اقدامات توانبخشی، صرفا با آگاه سازی بیمار، دادن اطلاعات به وی و بیان فهرست وار راهکارها بدون ایجاد بستر عملی و زمینه سازی برای تحقق آن راهکارها، به نتیجه ی مطلوبی نمی توان دست یافت زیرا به عنوان مثال آگاهی بیمار از اهمیت کاردرمانی و فواید آن بدون ایجاد پوشش بیمه ای برای وی و معقول سازی هزینه ها هیچ کمکی به بهبود شرایط وی نخواهد کرد، چراکه پرداخت هزینه های خدمات توانبخشی – حتی در بخش دولتی – برای اکثر بیماران نخاعی که ابتدایی ترین نیازهای روزمره شان هزینه هایی سرسام آور در پی دارد، امکان پذیر نیست.

در نتیجه، وجود مراکزی – با پوشش و نظارت دولتی – به صورت پذیرش شبانه روزی جهت ارائه ی خدمات همه جانبه ای از قبیل فیزیوتراپی، کاردرمانی، مشاوره و روانشناسی، در کنار حضور و امکان بهره مندی بیماران از مشاوره ی متخصصان آشنا با شرایط بیماران نخاعی بسیار اهمیت دارد. برای بیماران نخاعی و خانواده های ایشان برخورداری از مراکزی جهت آموزش نکات اساسی به بیمار و مراقب وی، از قبیل شناخت و چگونگی پیشگیری یا مقابله با عوارضی همچون زخم بستر، اتونومیک دیس رفلکسی، اسکولیوز ناشی از پوزیشن ناصحیح، و نیز شیوه های مختلف تخلیه ی روده و مثانه و کمک به انتخاب شیوه ای مناسب و متناسب با هر بیمار، آشنایی با تجهیزات مورد نیاز، نحوه ی صحیح جا به جایی بیمار، حتی مسائل به ظاهر ساده ای همچون استحمام و نکات اولیه ی مراقبتی، و نیز آموزش هایی کاربردی برای ارتقاء کیفیت زندگی بیمار نخاعی از جمله مسائل تغذیه ای، جنسی، روانی، تحصیلی، معیشتی و غیره و غیره و غیره… یک ضرورت است.

خصوصا این مراکز برای آن دسته از بیماران نخاعی (مشخصا کوآدری پلژی یا فلج چهار اندام) که دستکم در ماه های نخست بیماری امکان جا به جایی آن ها محدود بوده و خروج از منزل و مراجعه به مراکز توانبخشی و درمانی با تعرفه های دولتی برایشان مقدور نیست و از طرفی پرداخت هزینه های حقیقتا نامعقول کاردرمانی، فیزیوتراپی، ویزیت پزشک و غیره در منزل نیز از توان اغلب این خانواده ها خارج است بسیار اهمیت دارد.

حتی به گمان من مراجعه و اقامت موقت در چنین مراکزی بایستی همچون خدمت اجباری سربازی! به بیماران تازه نخاعی و خانواده های ایشان تکلیف شود زیرا گاه خانواده ی چنین بیمارانی به بهبود شرایط بیمار توجهی نداشته و این گونه بیماران از سوی خانواده نیز رها می شوند.

بیمارستان ها بایستی به عنوان نخستین مراکز شناسایی بیماران نخاعی این بیماران را ابتدا به بهزیستی معرفی نمایند تا دستکم بیمار در فهرست آمار کشوری لحاظ شود و هویت معلولیتش ثبت گردد (در حال حاضر تا جایی که من اطلاع دارم تشکیل پرونده در بهزیستی به دلخواه و صلاحدید خانواده ی بیماران صورت می گیرد و به تجربه ی شخصی من که بعد از پنج سال و به توصیه ی کاردرمانم در بهزیستی تشکیل پرونده دادم، این حالت دلبخواهی به هیچ وجه صحیح نیست چرا که بهزیستی با همه ی نواقصش می تواند در برخی موارد منبعی برای آگاه سازی بیمار باشد و امکان آشنایی و ارتباط وی را با سایر بیماران، انجمن ها، مؤسسات و غیره فراهم سازد). بعد از شناسایی و ثبت هویت بیمار نیز مددکاری بهزیستی (که البته نقص های علمی و عملکردی مددکاری بهزیستی خود بحث جدا و مفصلی است) می تواند در زمان مناسب بیمار را به این مراکز توانبخشی آرمانی! معرفی نماید. همچنین در این مراکز می توان از حضور و همفکری بیمارانی که تجربه ی سال ها زندگی با آسیب نخاعی را داشته اند بهره جست و در زمینه ی مسائلی همچون روحیات این گونه بیماران و نحوه ی برخورد صحیح با ایشان از این عزیزان مشورت گرفت چرا که در چنین مراکزی یکی از مهمترین اولویت ها بایستی رعایت شأن و کرامت بیمار و همراه وی بوده و به موقعیت حساس عاطفی و روحی این افراد توجه شود.

اگرچه ایجاد این گونه مراکز هزینه های بسیاری را برای دولت در پی خواهد داشت اما بایستی این را در نظر گرفت که عدم آگاهی و آموزش بیماران هزینه های اقتصادی و اجتماعی بیشتری را به جامعه تحمیل خواهد کرد.

از آن جایی که تحقق این آرمان حتی اگر هم دست یافتنی باشد مستلزم سال ها برنامه ریزی و پی ریزی است – خصوصا به طور فراگیر و با ایجاد پایگاه در هر شهر و استانی – در مقطع کنونی بایستی از طریق فراهم آوری امکانات و شرایط آموزش بیمار در خود بیمارستان ها، اهداء کتابچه هایی با اطلاعات جامع به بیماران نخاعی، و معرفی این بیماران به بهزیستی و انجمن های ضایعات نخاعی در هر شهر به این رهاشدگی و تبعات آن خاتمه داد…

. . .

۳
میثم برایم نوشت؛ همه چیز را… از تمام رنج هایی که به دلیل ناآگاهی متحمل شده و آسیب هایی که در نتیجه ی عدم شناخت عوارض بیماری به او وارد آمده بود.

او بیست سال در طبقه ی سوم آپارتمانی بدون آسانسور به روی تخت تماشگر سقف ماند… او تا سال ها ندانست که دشک مواج چیست و در نتیجه ی قرارگیری در بستری نامناسب بدنش دفرمه شد… به علت عدم آگاهی از شیوه ی صحیح تعویض سوند، عوارض بسیاری را متحمل شد تا جایی که حتی کلیه هایش چند ماهی از کار افتادند… او به موقع با حرفه ی کاردرمانی آشنا نشد… او که به دلیل مشکلی در لگن نمی توانست راست بنشیند و در عین حال ویلچر برانکاردی را نمی شناخت سال ها اسیر تخت ماند…

او، میثم، تصویر تمام عیاریست از تبعات رهاشدگی بیماران نخاعی…

میثم دلش می خواست داستانش را همه بخوانند. داستانی که قصه ی مشترک همه ی بیماران نخاعیست…

داستان میثم

سلام و عرض ادب و احترام خدمت کسانی که گوش و چشم و دل این رو دارند که پای منبر بیماران نخاعی بنشینند.

سروران خودم من برخلاف خیلی از بیماران دیگه که بعد از حادثه به بیمارستان های دولتی انتقال پیدا میکنند و در آنجا با دکتر و پرستار بی مسئولیت به درمان خود میرسن، بنده بعد از اون تصادف وحشتناک که هم در تلویزیون وهم در روزنامه ها بازتاب داشت، به بیمارستان دولتی به مدت ۳ روز انتقال پیدا کردم و در آی سی یو بستری شدم، و چون آب به من نمی دادن (چون برام خوب نبوده) و من به کرات تکرار به آب می خوام می کردم، کشیده ای از پرستار بخش نوش جان کردم!

و بعد برای درمان و گرفتن ام آر ای از کرج به تهران انتقال پیدا کردم و در بهترین بیمارستان خاورمیانه پاسارگاد بستری شدم، که کاشف به عمل آمد که نخام از گردن نقطه c6 آسیب دیده، (۹میلیمتر) له شدگی پیدا کرده.

۱۷روز در پاسارگاد بستری بودم که شبی یک ماه حقوق پدر خدابیامرزم پول تختش بود یعنی شبی ۲۴هزارتومان با دوهزارتومان پول همراه که شبی۲هزارتومان از ما گرفتن، و در این ۱۷روز حتی یک نفر نیامد به من یا همراه من نام فیزیوتراپی رو بیاره، چه برسه بخوان با من کار کنند.

 غذای من فقط مایعات و سوپ بود که از بس خورده بودم، فقط دنبال چیزی برای گاز گرفتن بودم. یادمه دکتر س که دکتر معالجم بود رو دیدم، من بی عقل فقط انتقاد به غذا کردم نه از وضعیتم که ۴ اندامم بی حرکت شده. اون هم نوشت یک وعده غذا کباب کوبیده بهش بدید.

اما تشخیص دکترم راجع به من در روزهای اول بستری به این شرح بود که این آقا با ۲ماه فیزیوتراپی ۸۰ درصد تا ۸۵ درصد بهبودیش رو به دست می آوره اما منزل ما شب سوم پدرم بود و عموی بزرگم لعنت الله علیه!!! با بغض و گریه اومد و گفت دکتر میثم رو جواب کرده و گفته ۲ماه بیشتر زنده نمی مانه!!!

به قول وزیر خارجه ی هیتلر: اگر می خواهید دروغی رو همه باورشان بشه، آن دروغ رو آنقدر بزرگ بگید که همه باورشان شود!

که برای من هم مصداق همین شد و چون تا به حال همچنین مشکلی در خانواده و اقوام ما نبود همه باور کردن و در پشت بام منزلمان زیارت عاشورا راه انداختن که میثم که دکترا ۸۵ درصد قول بهبودی داده بودن، به پدرش ملحق نشه!

جا داره بگم، که برادرم هم در آن حادثه دهشتناک ضربه مغزی شد و دکترها واقعا گفته بودن براش دعاء کنید که  ۹۵درصد به مرگ نزدیکه که به لطف خدا و دعای مردم به شکل ناباورانه ای به هوش آمد و الان با داشتن ۲ دختر گل در تهران زندگی میکنه.

اما حرف من که جای ۲ماه بیماری ۲۰ساله که به روی تخت به تماشای سقفم این که بیماری که نخاعش آسیب دیده نه مغزش چرا به بیمار در بیمارستان رک و مردونه صحبت نمیشه واز وضیعتی که براش پیش آمده باهاش صحبت سازنده ومثبت نمیشه، (اطلاعات‌) داده نمیشه که مثل جنس بنجل و انباری گوشه ی خانه نیفتد و اطرافیان براش نسخه بنویسند؟

مثلا شبانه ۳ نصف شب ببریدش پشت در به بهزیستی بندازیدش، بیاید این ور خیابان کشیک بدید بردندش داخل، برگردید بیاید!

یا بهش غذا ندید یا کم بدید تا از زخم های عفونی که تو پاسارگاد شده بمیره بره پی کارش…

خدایا مرا ببخش اگر باعث ناراحتی اهل مطالعه ی این پست شدم…

اما از عزیزان اطراف و اقوام که روزی مشکل آنها مثل مشکل خودمان برای پدر مرحومم مهم بوده وکسی رو دست خالی از در منزلش رد نمی کرد، الان همان ها دربه در ارث و میراث بازی تا از زندگی داغان شده و ۲۴ میلیون دیه ای که بیمه برامون بریده بود، به جیب بزنند و حتی اثری از زندگی برادرشان وجود نداشته باشه بگذریم!

صحبت من با بهزیستی و رییس بهزیستی هست که ساله گذشته (۹۳) در تلوزیون می گفت ما برای هر معلولی ۳۵ میلیون از دولت بوجه دریافت میکنیم و به معلولی ۴ اندام فلج مثل من ماهی ۵۳هزارتومان حقوق میده!

این که خدا را شاکرم که همه جا بخور بخور هست الا سازمان بزرگ بهزیستی.

اما حرف من این که این مددکارهای بهزیستی که از ساله ۷۶به منزل ما اومدن و ما مثل میهمان با چای و میوه ازشون پذیرایی کردیم چرا از سال ۷۶ تا سال ۱۳۹۳ ده ها مددکار به من یک حرف زدن که “باریکلا به شما با اون که این همه رنج و بیماری کشیدی روحیت خوبه! همه ی معلولین نخاعی از گردن مثل تو هستن و فقط می توانند دو دست خود رو خم و راست کنند‌! هیچکس بهتر از تو نیست، تو بهتر از همه ا‌ی. قدر مادرتو بدون خیلی از مادرا چنین بچه ها رو ول میکنند میرن شوهر میکنن!”

تا اینکه سال ۹۳ مادرم از پله ها خورد زمین و زانوی پای راستش (تشتکش) شکست و کسی قادر به نگهداری من نبود! مجبور شدم ۲ ماه میهمان کهریزک شدم و ۱۰ها معلول ویلچری دیدم که همه بدن های عادی (ارتوپده) عالی داشتن الا من که با بدن دفرمیته ی داغون رفته بودم که بقول خودم از امکانات اونجا استفاده کنم که بهتر و بهتر شم، که دیدم به به بیا ببین کیفیت نخاعیها رو، بعد بیا منو ببین که نسبت به آنها مثل راز بقا هستم!

جالب تر این که دو نخاعی از گردن دیدم که آسیب نخاعیشون خیلی بدتر بود، یکی به نام امیر که از چابکسر اومده بود، اون یکی عنور بود که افغانی بود و در ساخت ساز در کهریزک ۴۲هزارمتری، بر اثر سقوط از اسکله ساختمان در حال ساخت سقوط کرده بود و نخاعش ۳ونیم سانت آسیب دیده بود. تعریف می کرد یک سال اول بیماریمو زخم تشکیل داده بود، بعد از خوب شدن زخم بستر کاردرمانی و فیزیوتراپی شروع کردم الان چهار اندامم حرکت داره و فقط نمی تونم راه برم!

البته امیر هم همینطور بود، که هردو با بستن بریس راه میرفتند. این دو عزیز در بدو حادثه تا شروع به کاردرمانی بعد از بهبود زخم ها (چهاراندام) فلج بودن. آنجا بود ملتفت شدم مددکارای بهزیستی ۱۶سال چه کلاهی سر من گذاشتن تا مبادا کار دستشان بدم من هم بخوام مثل بقیه ی بیماران نخاعی باشم که از کاردرمانی و فیزیوتراپی تا مرز حرکت و راه رفتن رسیدن بشم (من۲۰ساله که غذا تو دهنم  میزاره مادر و تقریبا از دست  کسی بجز مادر از دست کس دیگه ای یا غذا نمی خورم یا می خورم بهم نمی چسبه.)

اما من تقریبا فکر می کردم نخاعیهای گردنی آخر خوب شدنشان آن طوری که من دیدم اینکه فقط نمی توانن راه برن تا اینکه از طریقه وات ساپ به خانمی در گروه معلولین در شهر کرد آشنا شدم، که زنی بود ۳۲ ساله معلم هنگام بازگشت از مدرسه بر اثر تصادف آسیب جدی از گردن و سپس نخاعی میشه  له شدگی نقطه c5 یک سانت. تعریف می کرد ۶ماه فیزیوتراپی کرده ۶ماه کاردرمانی الان راه میره. به من گفت شماهم راه میری آسیب نخاعیت بهتر از منه. گفتم ۲۰ساله که یک استکان آب خودم نخوردم…

یا با علی رضای ۴۴ساله ای در بیمارستانه فوق تخصصی نورافشار در داراب تهران آشنا شدم که هم براثر تصادف ضربه مغزی شد وهم نخاعش (با دست اندازه اش رو نشانم داد یک وجب) درگیر شده بود، با ستون فقراتش و قرصهایی که مصرف می کرد چهره اش رو شبیه سوخته‌ای ها شده بود، ۶جلسه آمده بود نورافشار واز امکانات آب درمانی و ماساژ و فیزیوتراپی و کاردرمانی استفاده کرده بود، البته ۲سال هم در بیمارستانهای دیگه کارکرده بود وحالا داشت بین ۲میله ها با کمک راه میرفت. آنوقت بیا منو ببین مشکلات ارتوپدیم بیشتر از مشکلات نخام شده!

یعنی بین معالجه کننده ی نخاع (کشت سلولی و شوک به نخاع) اختلافه که این آقا چون ارتوپده دفرمیته شده چطور حسش برگرده و دکترهای ارتوپدی میگن شما اول برو نخاع خودتو دوا کن بعد بیا مفاصل شما رو درست کنیم (حست قوی شه تا زخمهات خوب بشه)  دکترهای معالجه نخاع هم میگن با این بدن چطور حست بیاد؟! معالجه باید اول از ارتوپدت شروع بشه…

و من باید سعی کنم به دکترام بقبولانم – مخصوصا ارتوپدی که میگن بخاطر نخاعت به این روز افتادی – بگم بخاطر نسخه عموی نامردم که باعث شد ۱۰ سال تن به فیزیوتراپی ندم وچه بسا چون ۱۰سال اول تصادف روحم از کاردرمانی خبر نداشت من به این روز افتادم نه بخاطر آسیب نخاع.

جای داره ذکر کنم در دوران ۳سال اول تصادف دکتری گفت با فیزیوتراپی و کار باهاش میشه دستش رو کار انداخت ولی پاها نه، که ما ۳سال تمام فیزیوتراپی به نام آقای پ به خانه آوردیم که این شخص دراین ۳سال که ۲سوم حقوق پدری هزینه ی ویزیت این همشهری ما شد یک کلام راجع به کاردرمانی با من صحبت نکرد و فقط و فقط با من برق بازی کرد. البته از خدمات عالی این شخص این بود که با پای خشک  شده ی سمت چپ من زمین خورد رو به عقب پام که پای خشکم  دوبند انگشت از لگن باز نمی شود‌ برای این حال  آقا با پای من را ۱۹۰زد که امروزه روز در نورافشار کاشف به عمل آمده که از کاسه لگن پا دراومده که دکترها فکر می کنند درتصادف به این روز افتاده.

اما برسیم به بحث خودمون اطلاعات به بیمار؛ مشکلات بی اطلاعاتی میثم… بنده چون ۶ساله اول تصادف روحم از بالابر خبر نداشت و بر اثر تصادف لگن پام آسیب جزعی دیده بود و خم نمی شد، ۶سال ۲۴ساعت ۱۲ماه سال رو روی تخت بودم، وماهی یک بار با برانکاد به آشپزخانه میرفتم برای حمام. تااینکه از بهزیستی به من برانکارد حمام دادن و بالابر، و شناسنامه ام رو گرو گرفتن تا ما که از خانواده ی ارتشی هستیم بریم پولش رو که ۱۵۰هزارتومانه از سخایی بگیریم تحویل بهزیستی بدیم! که فقط برانکارد سه شکنشان هم وزن من بود و من با برانکارد سنگین بهزیستی تاسال۹۲به حمام رفتم. تا این که با فروشنده ی تخت آشنا شدم که من رو با ویلچره حمام  آشنا کرد که مناسب من هست یعنی کمرش عقب میره شبیه برانکارد میشه ومن که تا ۳ساله پیش مشکل در نشستن روی ویلچر و حمل و نقل داشتم بعداز ۱۷سال برطرف شد و من راحت رو ویلچر نشستم…

و از بی اطلاعاتی  ملی کشورمان که خیلی بیشتر از مشکلات مناسب سازی نشده ی شهرمان وچه بسا کشورمان است که برای معلولین مناسب سازی نشده، ترحم بیجای جامعه است که به محض دیدن ویلچری شروع به  نچ نچ کردن، فوتی از ته دل، بغض کردن، قرمز شدن می کنند و همان مردم موقع کرایه گرفتن (رانندها) مستقیم رو دربست حساب می کنند؛ موقع معامله با ویلچری ارزان خرید می کنند و گران می فروشند… خلاصه این جامعه میدونه چیپس پفک نوشابه برای سلامتی مضره اما نمیدانند  ترحم به بیمار چه خنجری به قلب او میزند.

و از همه مهمتر جای داره از راننده ی کلاشمان تشکر کنم که با اونکه اتوبوس بیمه داشت و خود شوفری بوده و اون موقع که بنزین ۵تومان بوده، ۵۰میلیون دیه بالا آورده اصلا به دنبال بیمه نرفت تا خسارت آسیب دیده ها رو بده. که به جز من عزیز دیگه ای هم در اتوبوس نخاعی شد که البته عمرش به دنیا نبود و با داشتن ۲فرزند خردسال از دنیا بعد از ۴۰روز رفت!

جا داره از راننده تشکر کنم که به فکر خسارت دادن به ما نبود و فقط شهردار کرج پارتی این آدم نبود تشکر کنم، که اگر ۲۴میلیون دیه هم به خانه پوره! وارث بیشرف می آورد من یکی با ۱۲میلیون دیه الان زنده نبودم که این پست رو براتون بنویسم.

اینجانب الان ۲۰سال که در آپارتمان ۳طبقه بدون آسانسور زندگی می کنم، که شهرداری بعداز ۵سال نوبت بودن اومد برام آسانسور طبقاتی قرار بده که با مخالفت همسایه هم کف مواجه شد و باز پام به بیرون باز نشد! (۲۰سال بیمارم و زندانی) و کتاب طنزی (جوک) نوشتم که با مخالفت ارشاد مواجه شد که این جوک ها به درد صفحات مجازی میخوره نه کتاب… نوشتهام ذکات ۲۰سال روحیه شادم بود والان هم دارم با دهن تایپ می کنم وگردنم درد گرفت…

اما نکته ‌ای که بیش از حد مرا که وقت برای فکر کردن دارم می آزارد اینکه جامعه ی معلولین یا بهتر بگم ۹۰درصدشان شبیه هم زندگی می کنند. یعنی اونکه یک پا مشکل داره، یا کسیکه سکته کرده و نیمی از بدنش فلج شده، تا کسی که ام اس گرفته، چه اونیکه فقط از پاها مشکل داره، همه وهمه زندگی رو تعطیل کرده و گوشه منزل گذر عمر را تماشا می کنند.

یاد خاطره ای افتادم… ۱۷روزی که در کهریزک دوری از خانه را تحمل کرده بودم، با پرفسوری آشنا یا هم تختی شدم که این آقا توسط همسر زیبا و جوانش چند روز قبل من با واکر به آسایشگاه آمده بود و از همان بدو ورود که آسایشگاه را محله بخور بخواب خوبی دیده بود، کاندومی(۲) درخواست داده بود و پوشکی به خودش وصل کرده بود. از تخت که پایین نمی آمد، آب رو با نی یا سرنگ میل می کرد، اما چای رو حتما با نی… غذا رو روزهایی که یکی از خدمات چیا نبود ۱۰۰درصد باید تو دهنش می گذاشتن. مسواک رو باید براش میزدند، مگر گاهی اوقات و صورتش رو حتما حتما باید براش میشستن. این آقا اسمش درتاریخ به عنوان تنها پارسی که شعر به … (برای حفظ هویت فرد حذف شد) میگه به چاپ رسیده بود، درکشور … (حذف) مجسمه اش ساخته شده بود، ودر تمام دنیا برای سخنرانی رفته بود، باسیاست مدارهای قبل انقلاب آشنا بود، با رهبری نامه نگاری داشت، قبل انقلاب در چند فیلم مثل عروس دریا بازی کرده بود، خلاصه اینکه بالاتر از تنبلی چه چیز دیگری آنقدر می تواند  سلامتی یک معلول را به خطر بندازه؟ آیا دراین سرزمین روانشناسی که اختراع ابن سینا هست به دست متخصصین نرسیده‌ است؟ جالب اینجاست که با تیمه  مراقبت در منزل حتما روانشناس هم هست؟

فکر میکنید ما چقدر معلوله تنبل یا تعطیل داریم؟ من خودم ۱۰سال اول بیماری حتی بخودم زحمت نفس عمیق کشیدن هم نمیدادم اما وقتی بیمارستان امام اعلام درمان بیماران نخاعی روکرد (ساله ۱۳۸۵)  روحیه و انرژی در من بیدار شد که بقول دکتر کاردمان که هرکجا هست خدا پدرمادرش رو بیامرزه که از جلسه ۳وم با کاردرمانی آشنام کرد، هرچند انبار دار بهزیستی بود و و از زمان جنگ تا امروز گذری چیزی یاد گرفته بود می گفت من دراین۳۰سال معالجاتم آدمی مثله تو با روحیه و پشتکار تو ندیده بودم، چون من چندماه بعد از کاردرمانیم به جرات عرض میکنم روزی ۱۲ساعت که ۸ساعتش کار سنگین بود فعالیت می کردم. تا ساله۹۳همین روند کار می کردم تا اینکه برای سوند مثانم مشکل پیش اومد. تو درمانگاهی که توسط کهریزک در منطقه ۱۵افسری معرفی شده بودم رو تخت تزریقات مورد عمل جراحی قرار گرفتم، توسط یکی ازاین دکترنماها که نتیجه‌ی این برخورد شد کل مثانه ی من توسط این آدم با نخه بخیه دوخته شد که از لای نخ های بخیه ادرار می کردم که بعداز یک هفته رفتم بیمارستان نیمه دولتی هاشمی نژاد توسط خانم الف عمل شدم، یک هفته بستری شدم، دوماه قبل و بعد عمل مادرم روزی۵ لیتر ادرار از جام جمع می کرد تا مثانه ام ردیف بشه!

این اتفاق باعث شد بخوره به پرم و تا ۶۰درصد کوتاه بیام ولی به لطف پروردگار از ماه مبارک رمضان ۱۳۹۴پام به بیمارستان نورافشار باز شده؟! با بهترین دکتر ۲۰سال بیماریم آشنا شدم، بنام دکترشاهرخی که هم بیمارش رو نا امید نمیکنه وهم به روحیه بیمارش احترام می گذاره. کلی عکس و ام آر آی و نوار عصب از من گرفتن، که همه اش مثبت هست ولی ضعیف، و تاسف بار اینکه به علت نداشتن بریس سینه و بد نشستن هر روزه روی مبل، دوجای کمرم هم نخاععش آسیب دیده… برام خیلی دعا کنید که بشدت محتاجشم.

یاعلی

ممنون از اعتماد شما به بنده. انشاالله به گوش کسی برسه… البته چند نکته اش بعدا یادم اومد، مثل ۱۴سال ندانستن اینکه سوند باید ماهی یکبار عوض بشه. برای من سالی شاید ۳ بار عوض میشد. بماند سوند ایرانی چه برسرم آورد…

و ۱۷سال ندانستن اینکه دشک مواج بدن معلول رو طبیعی نگه میدارد و۶سال تا ۷سال روی تشک خانه بودم و۱۰سال رو دشک طبی… ۳ساله که متوجه خوبی دشک مواج شدم که یک ۸صدهزار تومانی شو خریدم.

اینم کتابی که چاپ نشد و به جاش وبلاگ ساختم:

«سلام خدمت دوستان خودم

کم و بیش شاید شنیده بودید که قراره یه کتاب جوک با ۳هزار جوک درسال که قرار بود ۵۰۰ تا ۷۰۰ تایی به چاپ برسه که سری اولش تو انتشاراتی مشهد مجوز نگرفت که حدودا بالای ۶۵۰ تا جوک بود و این بهانه ای شد توسط دوست خوبم فردین که با وبلاگ آشنا بشم و برام وبلاگی بسازه تا داستانک های کوتاهم به دست خواننده هام برسه.

آدرس وبلاگم رو برای شما دوستان به اشتراک می گذارم که انشاالله با بازدید خود باعث خوشحالی بنده بشید.

متشکر آدرس وبلاگ misam.birblog.ir»

لینک

. . .

میثم جهدی در هشتم آبانماه ۹۵ در نتیجه ی عفونت پس از عمل اصلاحی لگن از دنیا رفت… او کمتر از دو سال بود که برای بهبود شرایط خود اقدام کرده بود اما رهاشدگی اولیه، به رهاشدگی ابدی او انجامید…

میثم برای تمام کسانی که او را می شناختند بسیار عزیز بود. با آن که خودش از ناآگاهی ها ضربه ها دیده بود، دغدغه ای جز آگاه سازی همنوعانش نداشت. او را تنها با دو واژه می توان توصیف نمود: “مهربان و شاد”

روحش شاد و یادش گرامی…

capture1

_________________________

  • ۱) توانبخشی، در صدمات مغزی و نخاعی، پیوند عمیقی با زمان دارد، بدین معنا که توانبخشی بایستی از همان روزهای ابتدایی ایجاد ضایعه و پس از تثبیت حال عمومی بیمار آغاز شود و تمرکز توانبخشی باید در دو سال اول پس از ضایعه باشد؛ هرچه ضایعه کهنه تر شود، توانبخشی نتیجه ی کمتری خواهد داشت. در واقع، هر میزان از توانایی های از دست رفته ی بیمار که بخواهد بازگشت کند، بسته به شدت و سطح ضایعه، در دو سال اول اتفاق می افتد و بعد از آن پیشرفت چشم گیری حاصل نخواهد شد، چه بسا که پیشرفت متوقف می شود.
  • ۲) شوک نخاعی: بلافاصله پس از ایجاد ضایعه در نخاع، کلیه ی عملکردهای نخاعی در زیر سطح ضایعه مختل می شود و به موجب آن بسته به آن که محل ضایعه در کدام مهره باشد، بیمار حس و حرکت خود را در اندام های زیر سطح ضایعه از دست می دهد. به این حالت شوک نخاعی گفته می شود و اگرچه در این حالت به نظر می رسد که بیمار در زیر محل ضایعه کاملا فلج شده است، اما باید بدانید که شوک نخاعی دوره ای گذرا است و ممکن است از چند روز تا چند هفته و بعضا تا چند ماه دوام داشته باشد. پس از گذر از دوره ی شوک نخاعی، شاهد این خواهید بود که به تدریج حس ها و حرکت هایی در اندام های درگیر بازگشت کنند.
  • ۳) کاندوم شیت، وسیله ایست جایگزینِ سونداژ داخلی برای تخلیه ی مثانه در مردان نخاعی.

پی نوشت: در حالی که مشغول نوشتن این مطلب بودم دوستی این خبر را برایم فرستاد. به نظر می رسد آرمانم هنوز قلم تیز نکرده! (معادل لب تر نکرده) یکجورهایی کلید خورده است…

معرفی یک وبلاگ: مطالعه ی وبلاگ تقریبا تازه تاسیس و بسیار پرمحتوای دوست خوب نخاعی، آقای احد رحیمی، را به همه خصوصا دوستان نخاعی توصیه می کنم.
آسیب طناب نخاعی: برسی و تبادل اطلاعات و تجربیات مرتبط با ضایعات نخاعی

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., مناسبت ها ... | ۱۲ پاسخ

وقتی…

وقتی چرخ تختت می شکنه و مجبور میشی از تخت دل بکنی و بیای پایین و یک نصف روز بری توی راهرو پشت در اتاق بشینی تا تعمیرش کنن… مثل دانش آموز شیطونی که از بس توی کلاس شلوغ کرده معلم از روی نیمکت بلندش می کنه و می فرستتش توی راهرو پشت در بایسته…

20161125_110450

وقتی حالا که مجبور شدی بیای پایین، شال و کلاه می کنی که یک سر بری توی کوچه و چند تا عکس پاییزی بگیری، اما هوای منفی ۵ درجه مانعت میشه و تو هم برای این که کم نیاری (بخوانید خیت نشوی! Wink ) هر چی گلدون توی خونه است جمع می کنی و میری میشینی وسطشون و میشی رونق بستان!

20161125_112758

وقتی فرصت نوشتن مطلب جدید نداری و از طرفی هم نمی خوای وبلاگت سوت و کور بمونه و چهار خط محاوره ای لوس می نویسی و آپ می کنی…

وقتی وقت تنگه و باید کلام کوتاه کنی و سلام نکرده بگی والسلام…

Smile

و شاید وقتی دیگر…

معرفی یک وبلاگ: مطالعه ی وبلاگ تقریبا تازه تاسیس و بسیار پرمحتوای دوست خوب نخاعی، آقای احد رحیمی، را به همه خصوصا دوستان نخاعی توصیه می کنم.
آسیب طناب نخاعی: برسی و تبادل اطلاعات و تجربیات مرتبط با ضایعات نخاعی

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۱۲ پاسخ

اطلاع رسانی!

لطفا در صورت تمایل مشارکت نمایید…

کمپین پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

پیام کمپین:

دوست ارجمند،
سلام و عرض ادب و احترام.

به یاری و همفکری شما نیازمندیم.

به استحضار می رساند: لایحه حمایت از حقوق  معلولین از شورای نگهبان برگشته داده شده و در مجلس در نوبت رسیدگی است و تاخیر در آن و به تبع، عدم پیش بینی اعتبارات در بودجه سالیانه زندگی معلولین را با دشواری مواجه می سازد.

اینک برای پیگیری  و تسریع در تصویب آن، با روشی مناسب و منطقی کمپین سراسری پیش بینی شده است.

گروهی در تلگرام تشکیل شده و کانالی به آن تخصیص پیدا کرده است. برای گروه قوانین نوشته شده و برای کمپین فرایند کار تهیه شده است. مقرر است طبق آن پیش برویم.

این کار مختص هیچ فرد یا گروه خاصی نیست.

تمنا می کنیم در این کمپین مشارکت و همراهی نمایید.

لینک گروه

https://telegram.me/joinchat/BwA4PkCjr7roRPBKij-3Qw

لینک کانال

https://telegram.me/joinchat/BwA4PkDBmOs_S7g2o8G-hQ

اینستاگرام

https://www.instagram.com/disabilitysupportcampaign/

ورود برای عموم جهت حمایت از معلولین آزاد است.

لطفا برای حمایت از کمپین:

۱- به جمع امضا کنندگان بپیوندید.

امضاء طومار کمپین سراسری پیگیری تصویب لایحه حمایت از حقوق معلولان

تمامی اعضاء کمپین و همه کسانی که علاقمند به همراهی این کمپین هستند

با مراجعه به آدرس زیر و فشردن دکمه SIGN PETITION و نوشتن نام و نام خانوادگی خود به صورت کامل و درج آدرس ایمیل، دکمه امضاء (signature) را فشار  داده و طومار کمپین را امضاء نمایند.

آدرس طومار

۲- در سامانه ی پیامکی کمپین با فرستادن یک پیام مشارکت داشته باشید.

۵۰۰۰۲۳۳۳۱۴۶۷۴۸

۳- تصویر نامه ی کمپین به مسئولان را پرینت گرفته در میان مردم پخش نمایید و ترجیحاً به دست نمایندگان شهرهای خود در مجلس یا مسئولین ادارات مختلف، اعم از بهزیستی، شهرداری و … برسانید.
(با کلیک روی تصویر زیر، آن را در اندازه ی بزرگ مشاهده می کنید.)

photo_2016-11-19_12-32-22۴- کمپین را به دیگران معرفی نمایید.

با سپاس فراوان

به امید احقاق حقوق تضییع شده ی جامعه ی معلولان کشور و آینده ای روشن تر…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳ پاسخ

فرشته خویان ۹ (قسمت دوم)

دیروز (۲۷ آبان) دومین سالگرد بهار بود…

بیایید به یاد او یک گل  Rose یک قلب Heart  و یک لبخند Smile بگذاریم… 

(ممنون از دوست عزیزی که یادآوری کرد Rose )

نمی دانم چند روز و یا فقط چند ساعت از عمل تراکستومی گذشته بود. اگرچه همه ی پرسنل برایم خوشحال بودند و می گفتند که دیگر راحت شده ام، اما من هیچ تغییر مثبتی در شرایطم احساس نمی کردم. حتی ساکشن هایی که از آن ناحیه انجام می شد تا حدی دردناک تر بود. از طرفی با این که می گفتند حالا دیگر می توانی صحبت کنی، هرگز این اتفاق نیفتاد…

همان طور دراز کشیده بودم و به هیچ چیز نمی اندیشیدم. از همه کس بیزار بودم. پرستارم، سایر پرسنل آی سی یو، شادبادهای دروغینشان، حتی خدا، همه چیز و همه کس دست به دست هم داده بودند تا مرا فریب دهند و با احساساتم بازی کنند. حس می کردم دیگر تا ابد همان جا خواهم ماند.

در همان حالی که در افسردگی عمیقی غوطه ور بودم، ناگهان از ته گلویم صدای خُرخُر مانندی به گوشم رسید و احساس کردم چیزی در داخل حلقم می جوشد. اگرچه ابتدا به آن توجهی نکردم، اما به تدریج صدا شدت یافت و به نظرم آمد که آن چیزی که در گلویم می جوشد دارد بالاتر می آید. ساعتی بعد به قدری صدای خُرخُر شدت گرفته بود که بی اختیار هر کسی را به تختم می کشاند. پرستارم که کمی از این حالت متعجب شده بود، سرپرستار را صدا زد. او با آبسلانگ (چوب بستنی) ته گلویم را نگاه کرد و پرسید: “آیدا، خودت این صدا رو در میاری؟!”

با حرکت رو به بالای ابروهایم پاسخ منفی دادم. او از پرستار خواست مرا ساکشن کند. با این کار صدای خُرخُر تقریباً قطع شد. با این حال دیری نپایید که دوباره آن صدا پرستار و سرپرستار را به تختم کشاند. این بار سرپرستار خودش ساکشن کرد. باز هم از شدت صدا کاسته شد. اما وقتی صدا دوباره شدت گرفت‌، تصمیم گرفتند دکتر را خبر کنند.

با گذشت حدود نیم ساعت، در حالی که صدای خُرخُر هر لحظه شدت می گرفت دکتر خ را دیدم که مثل همیشه با یک دست در جیب روپوش سفیدش و با قدم هایی ریز و تند به سویم آمد. دکتر خ رزیدنتی بود که از همان ابتدا به جای پزشک معالجم مرا معالجه می کرد! و حتی تراکشن سرم را نیز بدون حضور او و تنها به دستور تلفنی اش نصب کرده بود. بعد از مدت ها بود که او را می دیدم. به گمانم پس از شب اول ورودم به آی سی یو دیگر او را ندیده بودم. دکتر خ جلو آمد و بی آن که به من نگاه کند و بدون هیچ سلام و احوالپرسی رفت به سمت صدا. از پرستار آبسلانگی گرفت و به داخل گلویم نگاهی انداخت. خیلی از رفتارش دلخور شدم، انگار اصلاً مرا ندیده بود؛ حس کردم نامرئی هستم! او کمی دست به سینه ایستاد و فکر کرد. سپس از پرستار یک سرنگ خواست. ناگهان نفس در سینه ام حبس شد: “وای، نه… باز می خوان توی گردنم آمپول فرو کنن!”

آنگاه در برابر نگاه های هراسان من، پیستون سرنگ را تا به انتها کشید و به روی گردنم خم شد. حالم داشت به هم می خورد. قلبم شروع کرد به تپیدن. با این حال بر خلاف انتظارم دیدم که سوزن را از سرنگ جدا کرد. سپس یک زائده ی آبی رنگ را که از کنار گردنم آویزان بود در دست گرفت و سر سرنگ را به روی دهانه ی آن قرار داد و کمی فرو برد. آنگاه با فشار ته سرنگ، آن را از هوا پر کرد. در این هنگام دردی موذی و منزجر کننده در گلویم پیچید؛ انگار که با پیچ گوشتی داخل حلقم را سوراخ کرده باشند. پس از این کار بلافاصله صدای خُرخُر قطع شد، با این وجود من هنوز هم در ته گلویم جوشش خفیفی احساس می کردم.

پس از آن دکتر خ سرنگ را همان طور روی سینه ام رها کرد و بدون خداحافظی رفت. این رفتارش خیلی زننده بود؛ انگار من میزی بودم که آشغال های اضافی را رویش می انداختند!

با این که پس از پر کردن کاف صدا کاملاً قطع شده بود، اما به زودی دوباره زمزمه هایی از ته گلویم برخاست و به تدریج شدت گرفت. پرستار چند باری ساکشنم کرد، اما انگار دیگر فایده ای نداشت. ساعتی بعد در حالی که صدای خُرخُر مثل میخ در گوش ها و جمجمه ام فرو می رفت، به ناگاه حجم زیادی از ترشحات از سوراخ های بینی ام به بیرون جهید و از گوشه ی صورتم سرازیر شد!

لحظه ای ماتم برد. اما بعد وحشت کردم و به تقلا افتادم…

ظرف چند ساعت، هر چه پرستار مرا ساکشن کرد و هر چه بهیار ها بینی ام را تمیز کردند فایده ای نداشت. ترشحات پیوسته با صدای خُرخُر گوش خراشی از عمق سینه ام می جوشیدند و از سوراخ های بینی ام بیرون می زدند. از آن جایی که زیر سر من بالشی نبود، سرم کمی پایین قرار می گرفت. وزنه ها نیز سرم را تا حد زیادی به عقب می کشیدند. از این رو صورتم کمی به عقب شیب داشت و در این سرازیری، ترشحات به روی گونه هایم جاری می شدند و در گودی چشمانم تا زیر مژه هایم پیش می آمدند. ساعتی بعد جریان ترشحات در سمت راست صورتم به گوشه ی چشمم رسیده بود و آن را می سوزاند.

پرسنل بخش مرا به حال خود رها کرده بودند. ساکشن کردن بیش از آن جایز نبود و فایده ای هم نداشت. بهیارها نیز از این که مدام صورتم را پاک کنند و چند دقیقه ی بعد ببینند دوباره اوضاع همان طور است خسته شده بودند. از طرفی، دیگر زمان تغییر شیفت رسیده بود و باید به بقیه ی بیماران رسیدگی می کردند و بخش را به شیفت بعد تحویل می دادند.

تمام وجودم اشک بود و فریاد، اما جرأت نمی کردم حتی برای گریستن هم انقباضی به عضلات صورتم بدهم. چشم راستم را نیمه باز نگه داشته بودم تا ترشحات بیش از آن به داخلش نفوذ نکنند. با هر صدای خُرخُر، حجم زیادی از ترشحات از بینی ام بیرون می زد و فشار تجمّع مایع را در پشت پلک پایینم سنگین تر می کرد. با چند پمپاژ دیگر چشم راستم به زیر باتلاقی لزج فرو می رفت.

ناخودآگاه در دل نالیدم: «خدایا، نذار جلوتر بیاد. نذار خدایا.»

اگرچه من دردمندانه خدا را می خواندم، اما این کار صرفاً عکس العملی غریزی بود، نه عملی با خواست و اراده. من از خدایی که مرا آن طور رها کرده بود رنجیده خاطر بودم؛ آن قدری که دیگر حتی کمکش را نیز نمی خواستم…

پس از این سه ماجرای پیاپی حس می کردم تمام ارزش های انسانی ام نابود شده است. دیگر نمی خواستم لحظه ای در این دنیا بمانم. از طرفی خودم قادر نبودم به زندگی ام پایان بدهم. با این حال از آن جایی که گاهی شلنگ دستگاه خود به خود از لوله ی تنفسی ام جدا می شد، چند باری سعی کردم با تکان دادن لوله – با همان ترفندی که همیشه برای صدا کردن پرسنل به کار می بردم – شلنگ را جدا کنم، اما هیچ بار موفق نشدم.

شبی از شدت ناامیدی به حال جنون افتادم. آن قدر بهانه ی مادر را گرفتم که اجازه دادند به داخل آی سی یو بیاید. البته مدتی بود که مادر دفعات زیادتری اجازه ی ورود به آی سی یو می یافت و هر بار مدت زمان بیشتری می توانست کنارم بماند. تقریباً روزی دو سه مرتبه اجازه ی ورود پیدا می کرد و گاه حتی تا یک ساعت و نیم هم می ماند، خصوصاٌ شب ها که بخش خلوت تر بود. اما آن شب من خارج از وقت حضورش را می طلبیدم و وقتی سرانجام آمد تا چشمم به او افتاد دیوانه وار به تقلا افتادم و با اشاره به شلنگ دستگاه و با نگاه ها و حالت هایی عصبی به او فهماندم که آن را بکشد و مرا خلاص کند. مادر از درخواستم غافلگیر شده و دست و پایش را گم کرده بود. اما من با بی رحمی تهدیدش کردم که یا خودش شلنگ دستگاه را از من جدا کند یا این که خودم آن قدر لوله را تکان می دهم تا خود به خود جدا شود. اگرچه تهدیدم بی پایه بود، اما مادر که این را نمی دانست. از این رو وحشت کرده و سراپایش متشنج بود. در حالی که او از درماندگی جلوی نگاهم خُرد می شد و فرو می پاشید، از عمق وجودم لذت می بردم! از او هم بیزار بودم. او هم مرا در آن جا رها کرده بود…

با این حال پرستارم به مادر اطمینان داد که من قادر به این کار نخواهم بود و گفت که در طول شب حواسش به من هست. مادر نیز به ناچار مرا با حالی منقلب ترک کرد. اما پس از رفتن مادر آن حالت جنون آمیز رفته رفته فرو نشست و جایش را به عذاب وجدان شدیدی داد. مدام قیافه ی مادر جلوی چشمم می آمد؛ وقتی با نگاه خشمگین و ترسناکم به شلنگ اشاره می کردم و به او می فهماندم که: “شلنگ را بکش!” از وحشت چشمانش گرد می شد و با درماندگی جواب می داد: “مگه من قاتلم!”

آن شب تا صبح به مادر اندیشیدم و از خدا طلب بخشش کردم…

چند روز بعد با این که هنوز احساس گناه و پشیمانی وجودم را می آزرد و حس و حال خوبی نداشتم، وقتی صدای آقای محمدی در بخش به گوشم رسید شدت علاقه ام به بچه باعث شد که در همان شرایط روحی هم کنجکاو و بی قرار دانستن اطلاعاتی از نوزاد باشم. از این رو گوش هایم را تیز کردم و همان طور که همکاران آقای محمدی سؤال پیچش کرده بودند، پاسخ ها را از هوا می قاپیدم. اما مگر آن ها سؤال درست و حسابی می پرسیدند؟!

یکی می پرسید: “بچه سالمه؟”؛ دیگری می گفت: “مادر حالش خوبه؟”؛ آن یکی هم همان سؤال را طور دیگری تکرار می کرد: “زایمان راحت بود؟”

در دل نالیدم: “ای بابا، خُب وقتی آقای محمدی شاد و خندون با جعبه شیرینی اومده یعنی همه چیز رو به راهه دیگه…”

از این که آن ها جنسیت بچه را می دانستند حسودی ام می شد! توی دلم غر زدم: “جنسیتش رو هم که از قبل به شما ها گفته. یکی بپرسه اسمش رو چی گذاشتین… این طوری من از هر دو تاش سر در میارم؛ هم اسمش، هم جنسیتش…”

پرسنل به همراه آقای محمدی برای صرف چای و شیرینی به سمت ایستگاه پرستاری به راه افتادند. هر چند که من نه آن ها را می دیدم و نه نمی دانستم که ایستگاه پرستاری کجای آی سی یو قرار دارد، اما در این چند ماه از طریق دور و نزدیک شدن صداها بعضی جا ها را مکان یابی کرده بودم، از این رو می دانستم که اکنون جهت صدایشان به سمت ایستگاه پرستاری می رود. همان طور که صداها از من دور می شدند، می ترسیدم هلاکِ نام و جنسیت بچه بمانم! اما در این هنگام خانمی پرسید: “حالا اسم قشنگش رو چی گذاشتین؟”

به ناگاه رادارهایم چنان به طرف صدا جهیدند که اگر وزنه ها سرم را مهار نکرده بودند کلّه ام از جا کنده می شد!

آقای محمدی پاسخ داد: “والا خیلی اسم ها قرار بود بذاریم. مادر خانمم می گفت…”

کاسه ی صبرم لبریز شده بود: “ای بابا، چی می خواستیم بذاریم رو بذار کنار، چی گذاشتین؟”

آن خانم هم انگار مثل من طاقت نداشت، حرف او را قطع کرد: “آقای محمدی برین سر اصل مطلب. آخرش چی گذاشتین؟”

نفسم در سینه حبس شد.

“اَرشیا… گذاشتیم اَرشیا…”

. . .

آن حالت جنون آنی به آنی فرونشت و تا چند روز جایش را به عذاب وجدان و احساس گناه شدیدی داد، بعد از آن هم به وحشتی غیرعادی تبدیل شد. نمی دانم از خودم می ترسیدم یا از سایه های سنگینی که مدام حس می کردم در پشت سرم و در زوایای خارج از دیدم پنهان شده اند. حتی مادر بعدها برایم تعریف کرد که چند باری به او گفته بودم همه جا خون است یا که دست هایش خونی است. یک بار هم به او هشدار داده بودم که مراقب پدر باشد، زیرا خواهرهایم می خواستند او را بکشند! شاید هم کشته بودند؛ خودم دیده بودم که همگی شان غرق خون هستند…

هرچند این هراس غیرطبیعی نیز دیری نپایید، اما بعد از آن شب ها دیگر نا آرام تر از همیشه بودم، به طوری که حتی با وجود دیازپام یا مورفین هم لحظه ای خواب به چشمانم نمی آمد و خوابم کاملاً افتاده بود به روز.

آن شب نیز پس از آن که پرستارم کارهای پیش از خوابم را انجام داد و دوز مورفینم را تزریق کرد و رفت، نگاهم را با بی قراری به دور و اطراف می چرخاندم و سعی می کردم اشیایی را که در معرض دیدم بود بشمرم بلکه خوابم ببرد. پیش از آن نیز دو سه گله گوسفند را شماره کرده بودم، اما انگار هیچ چیز فایده نداشت. دیگر کلافه شده بودم و دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار یا که ملحفه هایم را جِرواجر کنم! اما مگر ممکن بود؟ از تمام جسمم تنها چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن یه گردویم توانی برای حرکت داشت، از این رو فقط برای این که کاری کرده باشم و تنوعی به این وضع کسالت بار بدهم صورتم را کج و کوله کردم و سعی کردم مثل بچه های نق نقو که معلوم نیست اشکشان جدی است یا از سر ادا قدری بگریم!

در این هنگام سایه ی شخصی را دیدم که داشت از جلوی تختم عبور می کرد. بی درنگ شروع کردم به تقلا و با باز و بسته کردن فکم که تا حدی باعث می شد غبغبم به تراک فشار بیاورد و آن هم باعث تکان شلنگ و پایه ی دستگاه می شد، سعی کردم او را متوجه خود سازم. اما به نظر می رسید که او متوجه من نشده است؛ کفرم در آمد و از نا امیدی حقیقتاً زدم زیر گریه… با این حال همان طور که سایه عبور می کرد ناگهان دیدم که لحظه ای ایستاد و به سمت من گردن کشید. از همان فاصله می توانستم صورت گردش را تشخیص بدهم. توی دلم گفتم: “این چرا نمیره خونه؟!”

آقای محمدی بر خلاف سابق که مدام غیبت می کرد، حالا دیگر انگار در بخش اتراق کرده بود! آن روز هم از اول صبح که به بخش آمده بود، ساعتی نبود که او را به هر دلیلی نبینم یا صدایش را نشنوم.

او به سویم چرخید و لخ لخ کنان پیش آمد. معلوم بود که از خستگی دیگر روی پاهایش بند نیست. همان طور که جلو می آمد با یک دست چشمانش را مالید و به حالت نیمه خمیازه گفت: “چی شده آیدا؟”

نزدیک تر که آمد متوجه اشک هایم شد. اگرچه گریه کردن من چیز تازه ای نبود، قامت راست کرد و دلسوزانه پرسید: “چیه آیدا؟ چی شده؟”

همچنان می گریستم… کنجکاو بود بداند که چه می خواهم، از این رو شروع کرد به حدس زدن. او خواسته های معمولم را که با بیشترشان آشنایی داشت یکی یکی به زبان آورد. اما خواسته ی من این بار متفاوت بود و تمام حدس هایش مردود می شدند. از این که مدام ابروهایم را بالا بیندازم و بگویم نه کلافه شده بودم. ناگهان پریدم وسط حدس هایش و سعی کردم با تکان لب هایم، به صورت لبخوانی خواسته ام را به او بفهمانم. از وقتی تراک شده بودم و دهانم آزاد شده بود می توانستم با حرکات لب بعضی چیزها را بیان کنم. البته تنها کسانی که اغلب می توانستند از حرکات بی صدای لب هایم رمزگشایی کنند، فقط مادر و رضا بودند… به هر روی، چند باری به لب هایم تکانی دادم و او هم چند حدسی زد تا سرانجام با تردید گفت: “نَرَم؟! می خوای پیشت بمونم؟”

شدت یافتن اشک هایم خودش پاسخ مثبت بود.

لبخندی زد و گفت: “چیه، خوابت نمی بره؟”

به علامت مثبت پلک زدم.

“آخه این هم گریه داره؟”

آنگاه خمیازه ای کشید و ادامه داد: “به جاش تا دلت بخواد من خوابم میاد. الان این قدر برات خمیازه بکشــــــم تا تو هم خوابت ببره… یک لحظه وایستا…”

این را گفت و به سویی رفت. لحظه ای بعد با چهارپایه ای برگشت و آن را کنار تختم قرار داد. همان طور که می نشست گفت: “خُب، حالا چی کار کنیم که تو خوابت ببره؟”

فقط نگاهش کردم.

“می خوای برات حرف بزنم؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم، اما چندان مشتاق نبودم!

“باشه، من کلی حرف و داستان دارم برات تعریف کنم.”

وای نه! من فقط می خواستم او ساکت آن جا بنشیند تا من بخوابم. حوصله ی حرف زدن نداشتم. بی خوابی من فقط به دلیل هراس تنهایی بود. در طول روز که بخش شلوغ و پر رفت و آمد بود راحت تر می خوابیدم. فقط کافی بود یکی کنارم یا دور و اطرافم باشد، همین…

آقای محمدی مثل ضبط صوتی که کلید روشنش را زده باشند شروع کرد به حرف زدن.

“آره آیدا، از صبح سرپام. خدا خیرت بده، باعث شدی دو دقیقه بشینم. البته داشتم می رفتم بخوابم. حالا یک وقت فکر نکنی دارم منّت می ذارما؟! نه بابا، دو سه ساعت بخوابم و بیدار بشم بد تره. بعدش سردرد میشم اساسی… اصلاً چرا من دارم پیش تو غُر می زنم؟”

لحظه ای سکوت کرد و بعد متفکرانه ادامه داد: “شغل ما هم این طوریه دیگه… ولش کن، اصلاً بذار یک داستان پرماجرا و هیجانی برات تعریف کنم. جریان آشنایی و ازدواج من و خانومم! این قدر پر ماجراست که باورت نمی شه…”

خودش حسابی سرحال آمده بود، اما اگرچه موضوع خیلی جذاب بود من اصلاً حوصله ی شنیدنش را نداشتم. از طرفی به همان زودی خوابم گرفته بود!

او شروع کرد به تعریف کردن. پلک هایم را به زور باز نگه می داشتم. صدایش در دالان خوابی که داشت مرا به درون خود می کشید می پیچید. هرچند می دانستم یکجورایی بی احترامی و نمک نشناسی است، اما از آن جایی که طاقت شنیدن حرف هایش را نداشتم، اشاره ای به او کردم و با بستن پلک هایم متوجهش کردم که می خواهم بخوابم.

از حرف زدن باز ماند: “اِ، خوابت گرفت؟ دیدی گفتم این قدر خمیازه می کشم تا خوابت ببره.”

آنگاه نیم خیز شد: “خُب، پس من برم.”

از وحشت پلک هایم را تا به انتها گشودم و با نگاهم و حرکت دادن لب هایم چند باری گفتم نه، نه، نه…

روی صندلی اش میخکوب شد: “باشه، باشه، جایی نمی رم. آخه تو گفتی می خوام بخوابم…”

با حرکت پلک هایم به او فهماندم که درست است، می خواهم بخوابم.

دوزاری اش افتاد: “آهان، من ساکت باشم تا تو بخوابی؟”

با پررویی جواب مثبت دادم!

“اما من این جا روی صندلی هی تکون می خورم، خش خش می کنه، سر و صدا میشه…”

با لجبازی ابروهایم را به علامت نه انداختم بالا.

“باشه…”؛ آنگاه به شوخی گفت: “نکنه می ترسی؟”

با نگاهی معصومانه و شرم آلود حرفش را تأیید کردم.

لبخندی زد: “بَه، دختر به این بزرگی، از چی می ترسی؟! تازه این همه آدم دور و برت هستن. تو نمی بینی، ولی ایستگاه پرستاری تقریباً رو به روته. همیشه چند نفری اون جا هستن و مراقبن”، آنگاه چند لحظه ای مکث کرد و در حالی که روی صندلی اش جا به جا می شد ادامه داد: “ولی باشه… تو راحت باش. بخواب. می مونم پیشت.”

قدری احساس آرامش کردم. چشمانم را بستم، اما چند ثانیه ای که گذشت با هراس چشم گشودم. فهمید که ترسیده ام او رفته باشد.

گفت: “بخواب، من این جام.”

دوباره چشمانم را بستم. اما دقایقی بعد دوباره پلک هایم را هراس آلود گشودم.

با قیافه ای جدی گفت: “گفتم که هستم. جایی نمیرم. مطمئن باش.”

به نظر می رسید سر حرفش خواهد ماند. چشمانم را بستم …

.
.
.

چشم گشودم. با وحشت به صندلی خالی چشم دوختم و توی دلم گفتم: “ببین، تا خوابم برد رفت…”

نمی دانم چه مدت گذشته بود و چقدر خوابیده بودم. به نظرم می آمد که نهایتاً بیست دقیقه خوابم برده باشد. دوباره با دلخوری در دل نالیدم: “حتی یک ساعت هم دووم نیاورد. تا دید خوابم برده…”

در این هنگام صدای لخ لخ دمپایی ها و زمزمه های پرسنل به گوشم رسید. تکاپوی خسته و صداهای نیم سیر از خواب آن ها نشان از آن داشت که چیزی به صبح نمانده و زمان رسیدگی به بیماران فرا رسیده است. ناگهان چراغ های بالای سرم روشن شدند و نور تندی چشمانم را آزرد. پرستارم با چشمانی پُف آلود و خسته به سویم آمد و روی میز کنار تختم مشغول کارهایی شد.

لحظه ای بعد، از فاصله ای نه چندان دور صدای صحبت های دو مرد به گوشم رسید.

“فقط می خوام برم خونه تا شب بخوابم.”

“مگه اون فسقلیت اجازه می ده؟”

“آره بابا، اون هم خوشخوابه… بعدشم میرم توی اتاق، در رو می بندم و پنبه میذارم توی گوشم…”

خانمی وارد مکالمه شد: “الان این رو میگی آقای محمدی. تا چشمت به بچه بیفته خواب از سرت می پره. بچه شیرینه…”

و مرد دیگر ادامه داد: “حالا چرا دیشب نیومدی بخوابی؟”

دوباره نگاهی به صندلی خالی انداختم. ناخودآگاه اَرشیا آمد توی ذهنم. وجودم را شرم فرا گرفت؛ تمام انرژی و حوصله و وقتی را که پدرش باید برای او صرف می کرد، من از او ربوده بودم…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۲۵ پاسخ

فرشته خویان ۹ (قسمت اول)

از همان کودکی هیچ وقت عادت نداشتم از دیگران در مورد زندگی خصوصی شان زیاد سؤال بپرسم. مثلاً هیچگاه کنجکاوی نمی کردم که دوستانم پدرشان چه کاره است و مادرشان چه شغلی دارد یا این که چند خواهر و برادرند و اصالتاً کجایی هستند؟ عقیده ام بر این بود که هرگاه بخواهد و اگر مایل باشد خودش می گوید. این عدم تمایل به پرسش و این نیروی بازدارنده ی درونی که کنجکاوی ام را سرکوب می کرد تا حدی بود که حتی از شغل بعضی از افراد نزدیک فامیل نیز باخبر نبودم و به طور مثال اگر کسی می پرسید فلان فامیلت چه کاره است جوابی برایش نداشتم.

اما در این میان بچه ها استثناء بودند! اگر می فهمیدم در خانه ای نوزادی به دنیا آمده است یا کسی کودکی در خانه دارد تا ته و تویش را در نمی آوردم که بچه اسمش چیست و دختر است یا پسر، سنش چقدر است؟ آیا حرف می زند؟ راه افتاده است یا هنوز روی زمین می خزد؟ و هر اطلاعاتی که مربوط به بچه می شد، آرامش نمی یافتم. در عین حال چون از زیاد سؤال پرسیدن خوشم نمی آمد با ترفندهایی سؤال هایم را دو تا یکی کرده، به مراد دلم می رسیدم. مثلاً وقتی می پرسیدم بچه اسمش چیست خواه ناخواه از جنسیتش نیز آگاه می شدم.

از زمانی که در خلال صحبت های پرسنل آی سی یوی مشهد شنیده بودم که آقای محمدی پرستار، خانمش پا به ماه است حال و هوایم عوض شده بود! چنان شوقی برای به دنیا آمدن بچه ی آن ها داشتم که انگار نسبتی با من دارند. تا صدای صحبتی در بخش به گوشم می رسید، رادارهایم! به کار می افتاد بلکه اطلاعات جدیدی از بچه به دست بیاورم. یک بار شنیدم که پرستار خانمی از آقای محمدی در مورد جنسیت بچه سؤال کرد، اما از آن جایی که آن ها هنگام این مکالمه در حال راه رفتن بودند، تا آقای محمدی خواست پاسخ بدهد از من دور شده بودند و نتوانستم جواب را بشنوم.

آقای محمدی خیلی کم پیش می آمد که پرستار من باشد. شاید چون شیفت هایش گاهی متغیر بود و برخلاف اکثر پرستاران که تقریباً شیفت ثابت صبح تا عصر یا شب تا صبح بودند، او بعضی اوقات شیفت هایش عوض می شد. خصوصاً حالا که قرار بود بابا شود، رفت و آمدهایش تقریباً حسابی نداشت و گاه حتی دو شیفت در میان سر کار می آمد. مرد جوان مهربان و پرستار دلسوزی بود، اما چون زیاد نمی دیدمش ارتباط چندانی با هم برقرار نکرده بودیم. با این حال یک بار مرا خیلی شرمنده ی محبت و صبر و حوصله اش کرده بود. یک روز که طبق معمول لرز بسیار شدیدی داشتم، پس از آن که پتوی تخت خودم را رویم کشید و به درخواست من یکی دیگر هم از اتاقی که پتو و بالش و این جور چیزها را در آن نگه می داشتند برایم آورد، وقتی دید که من هنوز راضی نشده ام و پتوی بیشتری می خواهم، بی آن که مثل بقیه بگوید: “صبر کن، الان گرم میشی. دو تا بسه دیگه!”، در بخش گشت زد و از تخت های دیگر برایم پتویی قرض گرفت. اما مگر من به سه پتو قانع بودم؟ اصلاً مگر لرزهای شدید من با سه پتوی سبز پسته ای با طرح ببر پیری که پشم و پیل هایش ریخته بود و مثل مفنگی ها سیبیل هایش به زردی می زد فرو می نشست؟!

از این رو او را دوباره فرستادم تا در بخش چرخ بزند و با رو انداختن به بیماران دیگر برایم پتوی چهارمی دست و پا کند؛ و حقیقتاً خدا صبر بدهد با چنین مریض بد ادا و بدقلق و زیاده خواهی!

من اغلب در آی سی یو دچار لرزهای شدیدی می شدم. لرزهایی جانکاه به طوری که انگار می خواست بند بند وجودم از هم بگسلد. از طرفی به دست آوردن پتو، خصوصاً پتوی اضافی برایم چالش بزرگی بود. از آن جایی که قادر نبودم حرف بزنم یا با اشاره و حرکتی کسی را متوجه خود سازم تا در مواقعی که خواسته یا نیازی داشتم به مشکلم رسیدگی کند، مثلاً در هنگام لرز برایم پتویی بیاورد، ناچار بودم مدت ها به انتظار بمانم بلکه کسی از دور و بر تختم گذر کند. آنگاه با ترفندی که پیشترها ذکر کردم شروع می کردم به گاز گرفتن لوله ای که در دهان داشتم تا با تکان خوردن پایه ی شلنگ دستگاه تنفسی آن شخص را متوجه خود سازم. آن شخص نیز ممکن بود به تقلای من اهمیتی بدهد و به نزدم بیاید. آنگاه تازه باید کلی وقت صرف می کرد و حوصله به خرج می داد تا با حدس زدن های مختلف بفهمد خواسته ام چیست. با این حال پس از مدتی که همه با ترفندم آشنا شده بودند و از طرفی به نظر می آمد که خواسته هایم چندان هم ضروری نیستند، اغلب اوقات شخصی که از نزدیک تختم رد می شد و لرزش پایه ی دستگاه را می دید، به تصور آن که باز هم دارم بهانه گیری می کنم تنها به گفتن: “آیدا لوله رو گاز نگیر!” بسنده می کرد و می رفت. در چنین زمان هایی، از شدت نا امیدی اشک هایم جاری می شد و از بیچارگی و ناتوانی خودم آرزوی مرگ می کردم.

در هر صورت، حتی اگر آن شخص می آمد و برای فهمیدن خواسته ام وقت می گذاشت و پتویی به رویم می کشید، باز هم مشکل من برطرف نمی شد. لرز من بیش از آن حدی بود که با یک یا دو پتو فرو بنشیند. هنگامی که پتویی به رویم می کشیدند، همچنان به تقلا ادامه می دادم و درخواست پتوی دیگری می کردم. با این حال وقتی یک پتوی دیگر هم برایم می آوردند، باز هم راضی نمی شدم و تقاضای پتوی بیشتری داشتم.

اما دیگر امکانش خیلی کم بود که این خواسته ی زیاده از حدم را اجابت کنند، زیرا نمی توانستند پتوی بیماران دیگر را نیز به من بدهند. از این رو، از من می خواستند که مدتی صبر کنم تا گرم شوم. ولی کسی نمی دانست که این چنین صبر کردن تا چه حد زجرآور است و انتظار کشیدن با بیم و امید چه حس دردناکی دارد. در نتیجه، بعد از آن دیگر درخواست های من به بهانه گیری تعبیر می شد و من ناچار بودم تا مدتی نامعلوم به انتظار بمانم بلکه یک نفر را به تور ترفند خود بیندازم. از طرفی حالا دیگر کارم بسیار دشوار تر شده بود، زیرا کسی که به کنارم می آمد با دیدن دو پتویی که رویم بود، امکان نداشت حدس بزند که من سردم است. اگر هم بعد از حدس زدن های بسیار سرانجام با کلی تردید می گفت: “سردته؟!”، تازه باید او را متقاعد می کردم که برایم پتوی بیشتری بیاورد.

این روند عذاب آور تقریباً هر روز یا هر چند روز تکرار می شد. در عین حال روند بسیار زجرآورتری را نیز هنگامی که گرمم می شد تجربه می کردم؛ خصوصاً آن زمان هایی که پس از فرونشستن لرز به تدریج بدنم حرارت می گرفت و داغی درونم در زیر چهار پتویی که با آن همه انتظار و گاه التماس و زاری به دست آورده بودم انباشته شده، جهنم سوزانی را پیرامونم شعله ور می ساخت. و این در حالی بود که تا پیش از آن به قدری برای پتو بهانه گیری کرده بودم که دیگر کسی دور و اطراف تختم پیدایش نمی شد…

به هر روی بعد از جریان پتو و حوصله و درکی که آقای محمدی از خود نشان داده و مرا بر خلاف همیشه از انتظار و خفّتی که متحملش می شدم رهانیده بود، بدجور مهرش به دلم افتاده بود. حالا هم که شنیده بودم دارد بابا می شود دیگر صبر و طاقت نداشتم تا او پرستارم شود و ضمن بیان انواع و اقسام خُرده فرمایشاتی که داشتم بتوانم هنگام تزریق دارو یا گاواژ مایعات در چشمانش دقیق شوم و گوهر پدری را در عمق نگاهش بیابم. هرچند هنوز آقای محمدی همان قدر که نوزادش نارس بود، مردانگی چهره اش به حدی نرسیده بود که شبیه باباها باشد.

سرانجام روزی پس از آن که آقای محمدی حدود یک هفته ای از کار غیبت کرد، نزدیکی های ظهر صدایش در بخش طنین انداز شد. اگرچه او را نمی دیدم حس می کردم چهره اش پختگی پدرانه پیدا کرده است. البته تُن صدایش حقیقتاً فرق کرده بود. او با جعبه ای شیرینی، با شوق و خنده هایی شادمانه با همه احوالپرسی می کرد. همکارانش دوره اش کرده بودند و تبریک ها و دعاهای خیر آن ها از هر سو احاطه اش کرده بود. من هم اگرچه آن روز از لحاظ روحی اصلاً شرایط خوبی نداشتم، در دلم لبخندی زدم و از خدا خواستم بچه شان سالم و سلامت باشد و عمری در زیر سایه ی پدر و مادرش با آرامش و موفقیت زندگی کند.

چند شب پیش از آن دچار بحران روحی شدیدی شده بودم. نوعی حالت جنون به من دست داده بود که عواقبش بیش از همه دامان مادر را گرفت. چند رخداد پیاپی سبب شده بود شخصیتم به شکل ناگواری خُرد و پایمال شود و بعد از آن دیگر طاقت ماندن در این دنیایی را که حتی خدایش از من روی برگردانده بود نداشتم.

نخستین جریانی که در این سلسله ی اضمحلال شخصیتی به وقوع پیوست گویی توسط فرستاده ای از غیب طرح ریزی شده بود!

روزی همان طور که دراز کشیده بودم و مثل همیشه لحظات تنهایی ام را همچون دانه های تسبیح شماره می کردم، ناگهان دیدم که از جایی در آی سی یو چیزی به سویم پرواز کرد. ابتدا با دیدن آن یکجورایی خوشحال شدم. حس خوبی داشت که موجودی در آن حوالی متروکه پرسه می زند و منظره ی تکراری سقف و دیوارها را قدری تنوع می بخشد. با این حال همان طور که در بالای سرم چرخ می زد، حس غریبی به من ندا می داد که او شر عظیمی است که چیزی در عمق درونم را نشانه گرفته است. انگار می دانستم قصدش چیست و به نوعی میان ذهن من و گردی سر بی مغز او یک کانال ارتباطی برقرار شده بود. اما من، بی دست و پا و دهان بسته قادر نبودم کوچک ترین دفاعی از خودم بکنم یا که آن را از خود برانم و یا دستکم با فریادی استمداد بجویم. تنها امیدم به خدایی بود که از ورای سقف همه چیز را مشاهده می کرد و فقط او می توانست مرا از آن محافظت کند.

لحظاتی بعد در مقابل نگاه درمانده و وحشتزده ی من مگس چاق و خرفت خردادماهی، سماع گونه در هوا چرخی زد و مستقیم به داخل دهانم – که به خاطر لوله ی اینتوبه همیشه نیمه باز بود – جهید! باورم نمی شد، نمی توانست واقعیت داشته باشد. او، خدای قادر و مهربان اجازه ی این کار را نمی داد… با حیرت به سقف خیره ماندم و چشم در نگاه خدا دوختم. در آن لحظه احساس کردم پروردگار انسانیتم را با مگسی که پیام آور بیچارگی و ناتوانی من بود به طعنه گرفته است…

دو هفته ای بعد از آن بود که روزی پرستاری با ذوق و شوق به کنارم آمد. در حالی که وجودش یکپارچه لبخند بود به من مژده داد که قرار است از لوله ی اینتوبه خلاص شوم.

“آیدا جون، دیگه امروز از این لوله راحت میشی.”

نمی توانستم معنای حرفش را درک کنم. یعنی داشت سر به سرم می گذاشت؟!

پرستار به همراه دو نفر دیگر بی درنگ چرخ های تختم را باز کردند و پس از جدا کردن شلنگ دستگاه تنفسی از لوله ام، در حالی که با آمبوبگ* به من تنفس می دادند به سمت مقصد نامعلومی به راه افتادند. از هیجان و ناباوری، نگاهم – که در تمام آن مدت حکم زبانم را داشت – بند آمده بود. یعنی واقعاً از دستگاه جدا شده بودم؟ پس یعنی حالم خوب شده بود و قرار بود بعد از خارج کردن لوله بروم خانه؟ یعنی تا دو سه هفته ی دیگر جان می گرفتم و می رفتم سر درس و دانشگاه؟ مگر نه این که تمام مشکلات و بی حرکتی های من به خاطر این دستگاه بود؟ باورم نمی شد، شفا یافته بودم؛ یک شبه!

در طول مسیر، پرسنل آی سی یو با شادباش هایشان بدرقه ام می کردند و برایم آرزوی موفقیت داشتند. من هم سعی می کردم متقابلاً با نگاهم از تک تک آن ها خداحافظی کنم و برای تمام خدماتی که به من داده بودند سپاس بگویم. دقایقی بعد، از دری در آی سی یو به اتاقی وارد شدیم که دیوارهایش سراسر سبز بود. متعجب شدم؛ چرا برای خارج کردن یک لوله این قدر حساسیت به خرج می دادند؟ چرا همان طور که دفعه ی اول آن را در آی سی یو و روی تخت خودم کار گذاشته بودند، همان جا خارجش نمی کردند؟ مگر بیرون آوردنش از گذاشتنش مشکل تر بود؟ شاید هم آن اتاق حد فاصلی بود میان آی سی یو و دنیای بیرون؛ چیزی شبیه رختکن ورزشگاه ها. در آن جا لوله را بیرون می آوردند و سپس بلافاصله مرا تحویل خانواده ام می دادند؟ واقعاً چه فکر خوبی، دیگر لازم نبود از آی سی یو عبور کنیم. همان جا پس از خارج کردن لوله، لباس هایم را عوض می کردند و یکراست به آغوش پدر و مادر و استقبال کنندگانم که احتمالاً در پشت در تجمع کرده بودند می سپردند… واقعاً خیلی بد شد که نتوانستم به خاطر آن لوله درست و حسابی از پرسنل بخش خداحافظی و تشکر کنم؛ حتی از کسانی که چندان دل خوشی از آن ها نداشتم. دیگر از هیچ کس رنجیده خاطر نبودم. پیش خودم گفتم: “بذار بریم خونه. دو سه هفته ی دیگه با پاهای خودم با گل و شیرینی میام…”

در همین افکار بودم که به ناگاه پارچه ی سبز رنگی روی صورتم را پوشاند. خانمی پرسید: “لیدوکائین زدین؟” و خانم دیگری جواب داد: “بله، توی بخش تزریق کردن.”

آن قدر در آن یک ربع غافلگیر شده بودم و به قدری سرعت وقایع مرا به هیجان آورده بود که یادم رفته بود حدود نیم ساعت پیش از آن مردی با روپوش سفید به سراغم آمده و در برابر نگاه های وحشتزده ی من آمپولی را در جایی جلوی گردنم فرو کرده بود! تا بیایم بفهمم اوضاع از چه قرار است و آدم های آن سوی پارچه از چه چیزی حرف می زنند، ناگهان دردی عظیم وجودم را فرا گرفت و صدای غضروف مانندی به گوشم رسید. از شدت درد و ناباوری منگ شده بودم. در این هنگام یکی پارچه را کنار زد و پرسید: “حالت خوبه؟”؛ صورتم یک پارچه اشک بود و وحشت.

خودش جواب داد: “حالش خوبه، ادامه بدید.”

انگار یکی داشت مرا می درید! از شدت درد دندان هایم را به لوله ی اینتوبه می فشردم و فشار فکم می خواست آن را دو نیمه کند. لحظه ای بعد دوباره پارچه کنار رفت. خانمی را دیدم که دستکش ها و قدری از سر آستین های لباس سبزش آغشته به خون بود. لوله ی اینتوبه را در دست گرفت و آن را به سمت بیرون کشید، اما انگار لوله گیر کرده بود. نگاهی به من انداخت: “دهنت رو شل کن. گازش نگیر!”

سعی کردم دهانم را شل کنم.

او دوباره سعی کرد. اما انگار گیر کردن لوله ربطی به گاز گرفتن من نداشت؛ چیزی مانع از خروجش می شد. دکتر کمی دستپاچه به نظر می رسید.

“این چرا این طوریه؟ کافش خالیه؟”

“بله خالیه.”

“یک سرنگ بدین به من.”

دکتر خودش با سرنگ کاف را امتحان کرد و وقتی مطمئن شد خالی است، از یکی خواست پیشانی ام را محکم نگه دارد و بعد با فشار و چند تکان لوله را بیرون کشید. باز هم صدای غضروف مانندی به گوشم رسید…

 دقایقی بعد همان طور که دوباره از آی سی یو عبور می کردیم و پرسنل همچنان با ابراز شادمانی مشایعتم می کردند، من هق هق کنان توی دلم می نالیدم: “نه، دردم اومد… خیلی دردم اومد…”

آن قدر دردم آمده بود که یادم رفته بود قرار است بروم خانه. با این حال وقتی مرا به اتاقک سه دیواره ام برگرداندند، یادم افتاد که نباید به این جا برمی گشتم. خواستم با نگاهم به پرستار بفهمانم که ظاهراً اشتباه آمده اند، اما او در برابر نگاه های ناباور من شلنگ دستگاه را به نقطه ی دردناکی روی گردنم متصل کرد. به ناگاه سقف اتاقک، بنای بیمارستان، هفت آسمان و تمام عالم روی سرم خراب شد… زندگی مرا بد فریب داده بود…

ادامه دارد…

……………………………….

*آمبوبگ: وسیله ای مکانیکی جهت دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۱۵ پاسخ