وعده دادمت، بیا…

حکایت جمجمه ی من و درس های این ترم، حکایت هندوانه است و قاشق!

البته منظور آن نیست که کله ی من به شکل هندوانه است! Wink بلکه هدف از جمله ی نخست، توصیف دروسی می باشند که عمق کاسه ی سرم را می تراشند و مغزم را بیرون می کشند…

دقیقا در پایان هر روز، چنین حسی دارم؛ اینکه سرم همچون پوسته ی هندوانه ی تراشیده شده ای، تهی است…

شب ها هم خواب ندارم؛ چشمانم نیز کم سو شده!، حوصله هم ندارم؛ دلم هم درد می کند؛ یک تار از موهایم نیز سفید شده است!، با این حال هنوز قصد ادامه تحصیل دارم و دیگر به سر چهارراه نمی روم! Wink ؛ فکرم نیز درگیر است؛ و …

زین حیث؛

تا مدتی نخواهم بود…

وعده ی ما؛ سر چهارراه!

نه…

سر جالیز؟!

باز هم نه…

وعده ی ما همین جا، پس از پایان امتحانات… البته اگر مُخی برایم باقی مانده باشد!

به امید دیدار…

Smile

ارسال شده در روزمرگی | ۲۰ پاسخ

رمپ آیدا!

بر لب جویباری لبریز از آبی زلال و روان باشی و از تشنگی جان بدهی، مصداق من بود و بوستان پر گل و زیبایی که در دو قدمی منزلمان قرار داشت!

در واقع، بگمانم که محیط اطراف خانه ی ما را در دوران آلمان نازی ساخته اند که کلا با بیماران و افراد دارای محدودیت های جسمی ضدیت داشتند، زیرا به هیچ وجه برای تردد ویلچر مناسب نیست و حتی تک بوستانی که در آن حوالی است، در حد یک نیم پله از سطح زمین بالاتر است و تنها کافی است که یک تابلوی “ورود ویلچر ممنوع” هم در جلویش نصب کنند.

همین محیط نامناسب اطراف خانه، با راه آب های کوچکی که هر صد متر در کوچه پس کوچه ها قرار دارد و چرخ های جلوی ویلچر در آن گیر می کند، با پیاده رو هایی که مدام بالا و پایین می شوند، با میله های کوتاه و چفت در چفتی که برای جلوگیری از تردد موتورسواران بر روی پل ها و کناره های پیاده رو نصب کرده اند، با پل های روی کانال آب که هر کدام دستکم یک پله می خورند، و با ده ها مانع و بن بست دیگر، سبب شده است که تنها یک مسیر از خانه تا چهارراه برای تردد ویلچر باقی بماند که آن هم سنگفرش هایش بقدری متلاشی و ناهموار هستند که من هر بار از آن گذر می کنم، در اثر تکان های شدید، یک زخم بستر می گیرم، وانگهی در سر چهارراه به جز ساختمان های تجاری چیز دیگری برای سیاحت نیست؛ البته به غیر از مغازه های سفارش کارت مجالس و باقی ماجرا!

مسیر دیگری که با وجود همان راه آب های کوچک و متعدد، پیاده روهای نامسطح، و گذر سرسام آور ماشین ها، باز هم قابل تردد برای ویلچر است، به محله ای ختم می شود پر از رستوران و کافی شاپ و بوتیک که هر کدام دستکم سه چهار پله می خورند.

از طرفی در این حوالی، به جز گل کاری ها و بعضا چمن کاری های حاشیه ی کانال وسیع آب، فضای سبز دیگری وجود ندارد، به جز بوستان نه چندان بزرگ، اما به واقع سرسبز و زیبایی که رو به روی مسجدِ نبش کوچه ی ما قرار دارد. در تعداد دفعات انگشت شماری که برای هوا خوری و تمدد اعصاب از منزل خارج شده ام، بناچار یا کوچه پس کوچه ها را گَز کرده و ساختمان های سنگی را تماشا کرده ام، و یا تا سر چهارراه رفته و در همان جا مدتی به ازدحام ماشین ها خیره گشته و بیل بورد تبلیغاتی را نگاه کرده ام که مدام رنگ و تصویر عوض می کند و براستی که در شب باشکوه و زیباست. اما در هر صورت، برای رفتن به هر کدام از این مسیرها، ابتدا بایستی از جلوی مسجد عبور کنی و من هر بار که از آن جا می گذشتم با دیدن گل کاری های بی نهایت زیبای بوستان رو به روی مسجد و مردمی که بر روی نیمکت های سنگی، در احاطه ی چمن ها و بوته های سبزرنگ، نشسته بودند، آرزو می کردم که ای کاش آن جا معبری هم-سطح با زمین می داشت تا من هم می توانستم وارد بوستان شوم و ساعتی با گل ها و گیاهان خلوت کرده و بازدم باطراوت آن ها را استشمام کنم، تا که روحم تازه شود و نگاهم پر شود از زیبایی های رنگ رنگ…

این حسرت با من بود تا که روزی با خود اندیشیدم این نمی شود که آب در کوزه باشد و من تشنه لبان در اطراف خانه پرسه بزنم! از این رو، یکی دو ماهی مانده به پایان سال، نامه ای به شهرداری مشهد و بخش ارتباطات مردمی ۱۳۷ نوشتم، که آن را در زیر می آورم:

با سلام و خسته نباشید

اینجانب یکی از ساکنان بلوار فلان، خیابان بلان، کوچه ی بهمان می باشم Smile که با ویلچر تردد می کنم. در مقابل مسجدِ (باز هم) فلان! Wink فضای سبزی وجود دارد که برای ورود و تردد ویلچر در آن هیچ مناسب سازی ای صورت نگرفته است. گذشته از آن سنگفرش حاشیه ی بلوار بقدری خراب و ناهموار است که نمی توان با ویلچر بر روی آن تردد کرد. خود اینجانب یک بار که بر حسب ضرورتی از منزل خارج شدم، در اثر تکان های ویلچر در ناهمواری های مسیر دچار زخم و کبودی در ناحیه ی نشیمنگاه شدم. از شما مسئول محترم خواهشمندم که برای مناسب سازی بوستان فلان و تعویض سنگفرش حاشیه ی خیابان، اقدامات لازم را به عمل آورید.

همچنین، مطلع گشته ام که در انتهای خیابان بهمان، بین بلوار فلان و کانال آب، فضای سبزی در حال احداث است. در نتیجه از شما تقاضا دارم که از همان ابتدای پروژه ی ساخت این فضای سبز جدید، امکانات لازم برای ورود و تردد ویلچر را لحاظ فرمایید.

با تشکر – الهی

اگرچه در پی ارسال این نامه، خیلی زود پاسخ آمد که رمپ مورد نظر تا بیست روز آینده انجام خواهد شد، و برای باقی درخواست ها بایستی به انتظار بودجه ی سال بعد ماند، اما با گذشت بیست روز خبری از رمپ نبود و با اینکه من مجددا طی نامه ای گزارش کردم که کار صورت نگرفته است، باز هم تدبیری اتخاذ نشد و اولین روزی که من در بهار از خانه خارج شدم، این بار نه با حسرت، بلکه با دلخوری و گلایه مندی، از جلوی فضای مسدود بوستان گذر کردم…

روز سیزده به در نیز که من صرفا به قصد گره زدن سبزه و به آب بخت سپردن آن از منزل خارج شدم Wink، همینطور که به بوستان نزدیک می شدم و فضای تازه گلکاری شده ی آن جا را می دیدم و در دل از کوتاهی های شهرداری غضبناک بودم، به ناگاه چشمم افتاد به شیب تازه ایجاد شده ای که درست در رو به روی مسجد، از سطح زمین به داخل بوستان امتداد یافته بود… و در آن هنگام با ناباوری و شادی و شعفی وافر فریاد کردم: “رمپ! رمپ من!”

edt yourimage1

از تازگی مصالح به کار رفته در رمپ، کاملا مشخص بود که همان شب گذشته آن را ساخته اند. من نیز که تا لحظه ای پیش گمان می کردم راه ورود به بوستان همچنان مسدود است و از این رو قصد عزیمت به چهارراه را داشتم، با ذوق تغییر مسیر داده و به عنوان نخستین عابر، رمپ آفتاب مهتاب ندیده را افتتحاح کرده و آن را به قدوم مبارک ویلچرم مزیّن ساختم، و برای آن که مالکیت خودم را نسبت به آن رمپ اعلام کنم، با قیافه ای حق به جانب مدام می گفتم: “این رمپِ آیداست… رمپ من ــه… باید روش بنویسن رمپِ آیدا…”؛ و بدین ترتیب در جا قولنامه ی آن رمپ را زدم به نام خودم! Smile

edt yourimage3

با این حال، وقتی با گذر از روی رمپ، برای نخستین بار قدم در بوستان گذاشتم، متوجه شدم که فضای داخل بوستان تنها در حد سه نیمکت سنگی وسعت دارد و بقدری کوچک است که حتی نمی توان در آن یک دور زد! برایم جای تعجب داشت که از دور وسعت آن جا حداقل سه برابر به نظرم می رسید! از سویی دیگر، طرح و جنس سنگفرش های بوستان به گونه ای بود که ویلچر مدام بر رویش بالا و پایین می پرید و اصلا مناسب حرکت آن نبود… در هر صورت، زیبایی و طراوت همان یک وجب، برای من به قدر یک بهشت شگفتی داشت و هنگامی که در میان چمن ها، چشمم افتاد به گل های ریز خودروی بهاری که با رنگ آبی فیروزه ای شان، نگاهم را، و روح و روانم را سرشار از تازگی و طراوت می ساختند، بعد از قریب به یازده سال بهار را با تموم وجود احساس کردم…

yourimage2با تشکر از شهرداری مشهد… به امید تدابیر بیشتر و اقدامات زیر بنایی این نهاد، جهت رفاه حال شهروندان دارای محدودیت های حرکتی…

پی نوشت: تا کنون چند باری از دوستان مجازی هدیه دریافت کرده ام؛ اما هیچکدام به قدر دو هدیه ی زیر، مرا به وجد نیاورده اند…

نخستین هدیه ی وجد آور…

100520131154

و هدیه ی اخیر، به مناسبت تولدم، به دستان هنرمند دوست خوبم، مهدیه ی عزیز…

(سیاه قلم عکس گوشه ی وبلاگم Smile )

14285659551

پی نوشت: یک مطلب در دست احداث دارم! که همچون پروژه های ملی، تمام شدنش حساب دقیق و مشخصی ندارد؛ زیرا از زمانی که بایستی برای نوشتن آن صرف کنم، به نفع کارهای دیگر اختلاس می کنم! Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۳۴ پاسخ

مادری را تو معنا کن…

تقدیم به همه ی مادران اکنون و آینده… تقدیم به هر آنکس که حس مادری دارد… و تقدیم به آنانی که پناه کودکان اند…

(برای مشاهده ی تصویر در ابعاد واقعی، بر روی آن کلیک کنید.)

روز مادر 1394

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۱۹ پاسخ

نخستین پست سال ۹۴…

می شود یک نفر بیاید برایم این موضوع را جا بیاندازد که من ۳۱ ساله شده ام، نه ۳۲ ساله! یک هفته است که مدام فکر می کنم دارم ۳۲ ساله می شوم؛ ای بابا…

البته واقعیت آن است که من نه ۳۱ ساله شده ام و نه ۳۲ ساله، بلکه در واقع ۲، ۳ ساله گشته ام؛ بله! Big Smile

 030420151262

البته تصور ۳۲ ساله شدن، بنده را به صرافت انداخت که سیزده به در امسال، خودم شخصا به دل طبیعت بروم و با گره زدن هرچه سبزه و درخت و گل و بته در مسیر تکراری منزل مان تا چهارراه بود، زمینه های گشایش بختم را فراهم سازم!

 yourimage

اتفاقا به سر چهارراه که رسیدم چشمم افتاد به چندین و چند مغازه ی فروش کارت مجالس که در کنار هم ردیف شده بودند؛ و بنده نیز این را به فال نیک گرفته و قصد کردم بروم پیشاپیش کارت عروسی سفارش بدهم Wink ، اما دو مشکل کوچک وجود داشت! اول اینکه همه ی آن مغازه ها بسته بودند و دومین مشکل آن بود که هنوز نام طرف را نمی دانستم! از این رو تصمیم گرفتم که موقتا عروس گل ها بشوم…

 yourimage2

و از طرفی، از آن جایی که عمر گل دو روز است، تصمیم داشتم باقی سال را در همان سر چهارراه به انتظار بنشینم تا به محضی که طرف پیدایش شد بی معطلی برویم کارتمان را سفارش بدهیم، اما یکدفعه یادم آمد که من هنوز قصد ادامه ی تحصیل دارم؛ از این رو به ناچار، مسیر خانه ی پدری را پیش گرفتم تا سریع تر بروم سر درس و مشقم!، بلکه زودتر درسم را تمام کنم تا وقتی طرف آمد دیگر بهانه ای در کار نباشد…

. . .

می گویند آن چه سبب شده است که وبلاگ نویسان کمتر به وبلاگ های خود توجهی نشان بدهند و پست هایشان کوتاه و گاه به گاه شود و بعضا تصمیم به ترک دنیای وبلاگ نویسی بگیرند، پیدایش پدیده هایی همچون وایبر و اینستاگرام بوده است که سرعت و سهولت در برقراری ارتباط را برای کاربران فراهم می آورد. البته کار به عواقب گرایش به این نوع از سرعت و سهولت نداریم که اگر بخواهم فهرست وار بیانشان کنم، به قرار زیر می باشند:

فقر محتوی، رواج سطحی نگری، پایین آمدن آستانه ی صبر افراد، زوال تدریجی ادبیات، و …

و نیز قصد آن را ندارم که بر روی این موضوع متمرکز شوم و معایب و محاسنش را بر شمارم، بلکه تنها هدفم از گفتن این حرف ها این است که این مسئله را در خودم ریشه یابی کنم که منی که هیچ بستگی و مشغولیتی به این گونه پدیده ها ندارم، چرا وبلاگم رونق و محتوی سابق را ندارد و فاصله ی به روز کردن هایم بیشتر شده و مطالبم در حال کوتاه شدن و شخصی تر شدن هستند!

دلیل این امر نمی تواند مشغله ی روزمره یا مشغولیت های ذهنی باشد، چرا که سابقا در همین شرایط، وبلاگ نویس فعال تری بودم. احساس می کنم که رکودی در اندیشه ها و ایده هایم به وجود آمده است و شاید پس از بیان کلیت تجربیاتم و …

پارازیت: هم اکنون در وسط نوشتن این مطلب، سری به وبلاگم زدم تا ببینم در سال گذشته تا چه حد کم کار بوده ام، اما وقتی تعداد، حجم، و محتوی موضوعی مطالبم در سال ۹۳ را بررسی کردم دریافتم با اینکه میزان شخصی نگاری هایم بیشتر بوده است، اما از لحاظ تعداد و حجم مطالب چندان هم تفاوتی با سال های گذشته نداشته ام. یعنی، بطور متوسط ماهی دو مطلب و با طول متوسط ۷۰ سانت! نوشته ام. از این رو به این نتیجه می رسیم که فقط تا حدی، از لحاظ محتوی افت داشته ام که دلیل آن هم بر دو چیز استوار است:

  • یک: همانطور که قبلا گفتم، بیان کلیت تجربیاتم.
  • دو: یکنواختی زندگی و نداشتن حرف جدیدی برای بازگو کردن.

(البته کمی هم بی حوصلگی در این میان دخیل است، که آن را بگذارید به حساب بالا رفتن سن!)

حال با توجه به مطالب فوق، برای بنده دو انتخاب وجود دارد؛ یا اینکه کمیت را فدای کیفیت کنم، و یا بلعکس؛ یعنی یک راه این است که دیر به دیر آپ کنم، اما مطلبی درخور و مفید فایده بنگارم، و یا آنکه در فواصل زمانی نوشتن مطالبی درخور، با روزانه نویسی یا درج مطالب کوتاه، وبلاگ را فعال نگاه دارم… اما چه کنم که هیچکدام از این گزینه ها خوشایند من نیست و مرا راضی نمی کند. با این حال، وقتی این دو گزینه را در دو کفه ی ترازوی تدبیرم قرار می دهم، به نظر می رسد که گزینه ی دوم بر اولی می چربد، زیرا در کوتاه نویسی و شخصی نگاری می توان کیفیت و تا حدی محتوی را حفظ کرد، اما وقتی فاصله ی به روز کردن ها زیاد می شود، حس برهوت غریبی فضای وبلاگ را فرا می گیرد و از طرفی سِیرِ مطالب و روند موضوعی وبلاگ حالتی خشک و تک بعدی می یابد. از این رو، برای ایجاد تعادل میان کمیت و کیفیت، و نیز برای اینکه بیشتر با شما دوستانم در ارتباط باشم، تا مدتی در کنار نگارش مطالب بلند و محتوایی، پست های کوتاه و خودمانی نیز خواهم نگاشت. تنها امیدوارم که این عدم حوصله، که نه ناشی از بالارفتن سن، بلکه به دلیل افزایش حجم مشکلات و نگرانی هاست، ذوق و رغبتم را به نوشتن و فعال بودن پایمال نکند… در این صورت، زین پس بیشتر خواهم بود Smile

پی نوشت: اگرچه این پست را امروز نوشته ام، اما تاریخ تولدم دیروز، یعنی چهاردهم فروردین، یا به قولی “چهارده به در!” می باشد…

پی نوشت: از همه ی دوستانم که از طریق اس ام اس، ایمیل، و کامنت، سال جدید و تولدم را تبریک گفتند سپاسگزاری می کنم.

پی نوشت: دوستان خوبم، اگرچه من از چهره ی خود در این پست رونمایی کرده ام، اما اگر اجازه بدهید در باقی عکس هایی که می گذارم، بخشی از صورتم را همچنان شطرنجی کنم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۵۴ پاسخ

سال نو مبارک :) + عیدی ;)

Capture

عیدی من به شما دوستان عزیزم،

تقویم ۱۳۹۴ آیدا…

چهچهه ی بلبل مست از بهار!

 

پی نوشت: ایده و طراحی این عیدی نه از خود بنده، بلکه عیدی دوست عزیزی است به من! با سپاس فراوان از ایشان  Rose

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۲۹ پاسخ

پری رو، تاب مستوری ندارد!

تا پرده براندازی، تنها یک کلیک باقیست!

Wink

کلیک بفرمایید.

پی نوشت: حرف های خودم در این مصاحبه، پاسخی بود به خودم در پست قبل!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۴۲ پاسخ

خداحافظ سال دارو ها + گزارش تصویری سالی که گذشت + شاهنامه آخرش خوش است!

این پست ته ندارد؛ خطر سقوط!

همین الان که داشتم عنوان مطلب را می نوشتم، با خودم اندیشیدم که این واژه ی “خداحافظ” که ما به منظور وداع با یکدیگر به کار می بریم، همیشه هم کاربرد صحیحی ندارد. بطور مثال در همین جا،

“خداحافظ سال دارو ها”

که اگر خداوند بخواهد حافظ این سال باشد، بنده باید زیر پرتوی حمایت پروردگار، سال های آتی را نیز همچنان دارو بخورم. پس بهتر است گاهی باز گردیم به ریشه های اصیل ایرانی خود و حداقل در این مورد خاص بگوییم: “بدرود سال دارو ها!”

در تمام طول این سال، عفونتی گریبانگیر من بود که تخم و ترکه اش! را خودم از بیمارستان به غنیمت آورده بودم. یک سری باکتری ترکه و خوش اندام! که از لاغری وقتی وزنشان می کردی، ترازو گرم منفی نشان می داد؛ و گرم منفی هم مارک عفونت های اصل بیمارستان است؛ البته نه لزوما! این باکتری های خوش تراش، انگار که بدن ده سال باکتری ندیده ی مرا بدجور شیفته ی خود کرده بودند، و بدن بی ظرفیت من نیز بدون توجه به بودجه ی تحمل اینجانب، اسپانسر این زیبا قامتان شده و فرت و فرت گلبول سفید خرج می کرد تا در چندین اندام عمده ی من، برای خودنمایی به روی سن بروند و در مقابل آنتی بیوتیک های سیبیل کلفتی که گوش تا گوش به تماشا نشسته بودند و از فحشایی که به راه افتاده بود با غضب ریش های خود را یکی یکی می کندند، انواع لباس ها را به تن کرده و آخرین مُد های عفونت را به نمایش بگذارند.

یعنی این باکتری ها انگار از هیچ آنتی بیوتیکی حساب نمی بردند، بطوری که بعد از هر دوره دارو، وقتی آزمایش می گرفتیم می دیدیم که حتی در عدد کلونی شان نیز تغییر قابل توجهی ایجاد نشده است، تا جایی که حتی گاهی با خود گمان می کردیم که شاید آزمایشگاه مربوطه هر بار آزمایش قبلی را پرینت می گیرد و تحویلمان می دهد! خلاصه شانس آوردیم که یک آنتی بیوتیک از نوع داعشی!، با نام مستعار “سفپیم بغدادی!” در صحنه پیدا شد و همه ی آن ها را برایمان سر برید.

اما غیر از این عفونت، از ابتدای سال مشکلات پی در پی ای برایم پیش می آمدند که مرا نیازمند دارو می کردند. آغازگر این مشکلات بروز حملات حاد اتونومیک دیس رفلکسی در ایام عید بود و به دنبال آن حالت ها و اسپاسم های غیرعادی ای که در پای چپم ایجاد شد. البته من ماه ها با این مشکل مدارا کردم و تا بعد از اتمام امتحانات ترم آخر برای درمان آن اقدامی نکردم؛ اما وقتی به صرافت درمان افتادم، برای مدتی دسر ناهار و شام هر روزم، این گونه بود:

 14072014743

همچنین بیشتر سال را درگیر دندان دردی بودم که از اواسط خردادماه آغاز شد و در تمام طول امتحانات ترم آخر ادامه یافت؛ سپس برای مدتی به محاق رفت و دوباره از آذرماه سر ناسازگاری گذاشت. هرچند که من در برابر این درد نیز سماجت می کردم و طبق این اعتقادم که “تا آدم از درد آخَش در نیاید، آن هم آخــــــِ ممتدش، نباید مسکن بخورد!”، تا کاردِ عصب به استخوان فکم نمی رسید دارو نمی خوردم، و در عین حال سعی می کردم با آن شرایط بسازم و درمان را تا بهار به تعویق بیاندازم، اما در نهایت هم ناچار شدم یک ماه آخر را روزی دو سه نوبت مسکن بخورم و هم آنکه در نامناسب ترین آب و هوای ممکن راهی دندانپزشکی شوم.

اگر از چند ماهی که در ابتدای آغاز بیماری، در آی سی یو بستری بودم فاکتور بگیریم، امسال به اندازه ی کل ده سال گذشته، دارو مصرف کردم!

با این حال هر طور بود، همه ی این مسائل را به لطف خدا پشت سر گذاشتم و فقط مانده بود معضل عفونت که آن هم به آخرین درمان دارویی لبیک گفت و همانطور که مستحضر هستید، بنده اکنون پاکه پاکم! و تنها برای آن که ارگانیسم بدنم دوباره هوای باکتری به سرش نزند، پزشک مربوطه آنتی بیوتیکی تجویز نموده اند که ژای شما دوشتان عژیژم خالی، روژی دو نخود مینداژیم بالا! Wink

. . .

امسال سال بسیار متغیری برای من بود، سالی آمیخته با خوشی ها و ناخوشی ها، امید ها و نگرانی ها، کامیابی ها و ناکامی ها… امسال برای چهارمین بار در طول این ده یازده سال، به نهایت استیصال رسیدم، به طوری که خط پایان آرمانی خود را از یاد بردم و به پایان خط خود اندیشیدم…

همچنین احوالات من نیز بسیار متغیر بودند. گاهی شاد بودم و گاه غمگین، گاهی امیدوار و گاه مأیوس، گاهی سر ذوق و گاه بی رغبت. هرچند که این خصلت طبیعی انسان است که در هر شرایطی خلق و خوی متفاوتی را از خود بروز بدهد، اما موضوع این است که این احساسات متضاد در طول یک روز آنقدر در من سوئیچ می کردند که همچون انسانی روان پریش لحظه ای سرزنده بودم و لحظه ای بعد، دمق می شدم و در خود فرو می رفتم. این تغییر خلق مسلسل و این بی ثباتی مود، ناشی از تلاش مذبوحانه ای بود که برای مبارزه با احساسات منفی انجام می دادم و سعی می کردم در برابر واقعیات هولناک زندگی، خودم را همچنان شاد و محکم جلوه دهم، اما واقعیت آن بود که من آنقدر از درون پاشیده بودم که حتی مسائل شادی آور نیز واقعا مرا خوشحال نمی کردند. مثلا زمانی که خبر آمد در ترم بهمن برای کارشناسی ارشد مترجمی زبان پذیرفته شده ام…

یاد بگیرین، اینطوری خبر خوش میدن!… و… بله دیگه Wink باز زیرآبی زدم Smile

وقتی این خبر را شنیدم آنقدر برخوردم خنثی بود که پدرم گفتند: “آیدا، اگر الان یکی ازت بپرسه احساست چیه، به نظرم در جوابش، یکی از اون هیچّی های تاریخی میگی!”

با این حال، از آن جایی که من آدم سرسختی هستم، در تمام سال در تلاش بودم که خودم را بازسازی کنم، که همچنان لبخند بزنم و ظاهر پر نشاطم را حفظ کنم؛ اما انگار هر چه بیشتر به خودم فشار می آوردم، با همان فشار، بیشتر هم به درون فرو می رفتم.

و این حالت تنها محدود به من نبود؛ بلکه می دیدم کل خانواده ام را درگیر کرده است. از این رو سعی کردم در خودم و افراد خانواده ام دقیق شوم تا بفهمم چرا همگی ما تا به این حد بی شوق و دلمرده گشته ایم. در نهایت دریافتم علاوه بر مشکلاتی که با گذر زمان رشد یافته اند و بزرگتر و عظیم تر گشته اند، سال ها اسارت در خانه و پرهیز از معاشرت که ناشی از شرایط مربوط به بیماری من بوده است، سبب شده که به مرور زمان روحمان خسته و آزرده گردد.

هرچند که امسال خیلی سعی کردم بیشتر معاشرت داشته باشم و اوقاتی را در خارج از منزل سپری کنم؛ و از شما چه پنهان که چندین دستاورد هم داشتم و چندین اولین در زندگی ام رقم خورد که اغلب شان را با شما در میان نگذاشتم!

پیش از شروع سال اولین چهارشنبه سوری را بعد از ده سال تجربه کردم…

 18032014414 - Copyyourimage6

yourimage7

سپس با خراب شدن دستگاه بالابرم، تمام روزهای زیبای بهاری را از دست دادم؛ اما من که مصمم بودم هر طور شده در زندگی ام تغییری ایجاد کنم، با پایان امتحانات و شروع تابستان، در اولین فرصت ممکن دورترین مسافتی را که تا بحال در خارج از منزل با ویلچر رفته بودم، پیمودم.

به یادگار آن شب نیز چند لیسَک! یا همان آبنبات چوبی خریدم و عکسش را برای شما گرفتم، تا شما را نیز در این تجربه ی ناب شریک کنم؛ اما…
(لیسَک ها توی دستمه!)

 15092014860

در تلاش بعدی، یک روز زیبا و آفتابی گشتی در کوچه پس کوچه های اطراف خانه زدم…

 yourimage

حتی پل هوایی عابر پیاده هم برایم تازگی داشت!

yourimage1

در اواخر تابستان نیز برای نخستین بار پس از ده سال، در داخل یک کافی شاپ نشستم و بستنی خوردم! (آبمیوه مال پدرمه؛ برای عکس گرفتن کِش رفتم!)

yourimage3yourimage4

شرکت در جشن فارغ التحصیلی ام را نیز که قبلا با شما در میان گذاشته ام.

 yourimage5

اما لذت هر تجربه ی جدید با واقعیت سختی هایی که تحقق آن به همراه داشت، به زودی خنثی می شد و وقتی می دانستم که تکرار این تجربه بخاطر دشواری هایی که دارد، دیگر امکانش بسیار محدود است، بیشتر احساس خفقان می کردم. من همچون ماهی تنگی بودم که سال ها از دریای آزاد دور مانده و به تنگنای حصار بلورین خود خو گرفته بود، اما همین که تنی به آب ساحل لذات زدم و طعم نمکین خاطرات را چشیدم، دیگر آب راکد روزمرگی هایم به دهنم بی مزه می آمد و عطشم را فرو نمی نشاند.

از این رو، همه ی تلاش هایی که از ابتدای سال برای ایجاد تغییر در زندگی بسته ی خود انجام دادم، به جای آن که به جلای روحم بینجامد و رخنه ای برای پرواز آن بگشاید، روحیه ام را مکدر تر ساخت، اما با این وجود، من ایمان دارم که توفیق تنها از راه مبارزه به دست می آید و اگر به دنبال تحقق آرمان خود هستم، بایستی سختی ها و ناکامی های ناگزیر این راه را نیز تاب بیاورم.

در نتیجه، با وجودی که گرد دلمردگی بر جای جای محیط زندگی مان نشسته است و عنکبوت زمانه، تاری از مشکلات را به دورمان تنیده است، از مادر خواستم که مرا یاری کند و با خانه تکانی، زمینه های ظهور بهار را در دل های سرما زده مان مهیا کنیم و همچنان امیدوار باشیم که دانه های صبری که سال هاست در چشمان نمناک خود خیسانده ایم، جوانه بزنند و رونق هفت سین سعادتمان باشند…

در همین خانه تکانی ها بود که درب خاک گرفته ی کارتن های قدیمی باز شدند و خاطرات، همچون تلنگر هایی به سوی قلب و ذهنم جهیدند… راکت های بدمینتون و کفش های ورزشی، که خاطره ی روز های سلامت را زنده می کردند و آمبوبگ و لوله ی تراکی استفاده شده، یاداور خاطرات سال های اول بیماری ام بودند. جعبه ای پر از عکس های قدیمی، که در هنگام نگاه کردن به آن ها قابلیت آن را داشتم که همچون فیلم های هالیوودی، یک بطر آب جو بگذارم کنارم و یک سیگار هم گوشه ی لبم، و با صدایی که از شدت مستی تلو تلو می خورد! خاطراتم را زیر لب زمزمه کنم.

اما از آن میان، آن چه بیش از هر چیز مرا مبهوت، مغموم، و منقلب ساخت و به اندیشه فرو برد، کارت های دست سازی بودند که در سال دوم بیماری، خودم با یگانه دست چپم ساخته بودم! کارت هایی که نشان می دادند من در آن زمان، در اوج ناتوانی چقدر توانا بودم، و در نهایت آشفتگی و بی ثباتی روحی، چقدر نشاط و سرزندگی داشتم. من این کارت ها را به مناسبت روز مادر یا پدر، و تولد اعضای خانواده درست می کردم. آن موقع توانایی دست چپم بقدری کم بود که حتی قادر به تایپ کردن هم نبودم، اما انگیزه هایم توانا بودند و شور و نشاطی جوشنده داشتم.

برای درست کردن این کارت ها، به کمک اعضای خانواده، ماژیک هایی را با چسب نواری به دور دست چپم می بستم و با تلاش و آزمون و خطای بسیار طرحی را که در ذهن داشتم بر روی کاغذ های رنگی رسم می کردم و متنی را که از قلبم و احساسات پاک و ساده و کودکانه ام نشأت می گرفتند را واژه به واژه بر روی کاغذ می آوردم. آن اَشکال گنده و نابهنجار، و کلمات کج و معوج و درشت، وقتی بریده می شدند و بر روی مقوا می چسبیدند، چه هارمونی زیبای و خارق العاده ای را خلق می کردند!

 1802201599218022015987

18022015993

18022015998

180220151004180220151006

با این حال، رفته رفته که مشکلات شخصیت مرا محکم تر می ساخت، انگار قلبم نیز سخت تر می شد؛ و به تدریج، همان قدر که حساسیتم نسبت به مسائل رنج آور کمتر می شدند، احساسات و علائق و دلبستگی هایم نیز رنگ می باختند؛ بطوری که اگر قبل ها برای هر مناسبتی از یک ماه پیش برنامه ریزی می کردم، اکنون گویی که حتی از اندیشیدن به آن نیز گریزان هستم.

اما با همه ی این احوالات،
اگرچه قلب تپنده ی ذوق و شور و نشاط من از حرکت ایستاده است، آنچه اهمیت دارد این است که سرپنجه های ایمانم هنوز قدرت دارند و دست از احیای آن نکشیده اند؛ از این رو، گاهی خون امید در رگ های احساسم که در زیر انبوه نگرانی ها به خفگی افتاده است جریان می یابد و آن را دوباره زنده می کند؛ آنگاه برای لحظه ای چشم می گشایم و درمی یابم که زندگی چقدر زیباست…

. . .

بگذار برف ببارد،

بیهوده مانع از دفن سبزینه ها مشو

تقویم محرز است،

بهار می آید…

بگذار زمانه به چهار میخ کشد تو را!

بیهوده مانع از مرگ خنده ها مشو

معنا مسلم است،

آیدا،
یعنی
خوشحال!*

29072010146-thumb
____________________
*یکی از معانی اسم آیدا، می شود “خوشحال”

پی نوشت: اطرافیانم در منزل اغلب شاهد آشفتگی احوالات و چهره ی عبوس و در هم رفته ی من هستند؛ خیلی تلاش می کنم که ظاهر خودم را حفظ کنم و البته نهایتا آن کسی که شادی را به محیط خانه بازمی گرداند خود من هستم، اما وقتی با پریشان حالی خود، آن ها را نیز پریشان تر می سازم، رنجی مضاعف می برم… برایم دعا کنید که کنترل خلق و خوی خود را باز بیابم…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۴۷ پاسخ

یکی به نعل، یکی به میخ!

دوشتان عژیژم،

بعد اژ قریب به نه ماه آژگـــــــــــــــــــــار، اینژانِب اکنون…

.

.

.

پاکِ پاکــــــــــــــــــــم! Smile

یعنی دریغ از یک عدد باکتری! بگمانم که من اکنون متهم به نسل کشی با سلاح های شیمیایی می باشم…

ممنون از دعاهای شما دوستان خوبم، که به وضوح در بهبود این معضل نقش داشت…

بی نهایت سپاسگزارم…

اینم تاریخ Wink: ۹ اسفند۹۳

…………………………….
دوستان عزیزم،

تزریق تمام شد! Big Smile   آزمایش هم دادم؛ تا ببینیم نتیجه چه می شود…

دوم اسفند ۹۳

…………….

سلام دوستان خوبم،

من از فردا به مدت ۱۰ روز تزریق وریدی خواهم داشت، و از آن جایی که آنژیوکت معمولا به دست چپم وصل می شود، در این مدت قادر به تایپ کردن نخواهم بود؛ در نتیجه، ده روزی مفقود الاثر خواهم شد! Wink

از شما دوستان خوبم تقاضا دارم دعا بفرمایید که پس از هشت ماه مصرف داروهای مختلف، این داروی اخیر پاسخ دهد، در غیر این صورت کار به جاهای باریک خواهد کشید؛ به باریکی تیغ جراحی!

راستی… امروز مشهد کاملا تابستان بود!

فعلا… Smile

۲۳ بهمن ۹۳

نیمه خواب و نیمه بیدار در تختم دراز کشیده ام. صدای دکتر را از راهرو می شنوم که دارد با تلفن صحبت می کند. می دانم که مادر و پدر هم نزدیک به ایستگاه پرستاری در کنار دکتر ایستاده اند و با اضطراب به صحبت های او و همکارش که از آن سوی آب ها پشت خط است، گوش فرا می دهند.

  • ســـــــــلام دکتر. احوال شما. قربانت، منم بد نیستم. مثل همیشه، درگیر بیمارستان و … جان؟ نه، تو که می دونی اینجا اوضاع چطوریه. بله، درسته، هاهاها… دکتر جان، غرض از مزاحمت، این آیدای ما به تی تیوب نیاز داره. جانم؟ نه، فوری که نه. الان یکی براش گذاشتیم، ولی بهتره همیشه یکی هم آماده داشته باشه… جان؟ نه، فقط همون جنس بهش می خوره. مادر و پدرش خودشون هزینه اش رو کامل میدن…

دکتر نگاهی پرسشگرانه به پدر و مادر می اندازد تا مطمئن شود مشکلی با هزینه اش ندارند. پدر و مادر به او اطمینان می دهند.

  • اوکی ــه دکتر، آره با پست فوری بفرست. جانم؟ آره، قربانت، مزاحمت نباشم… قربانت… روزت بخیر. خداحافظ… خداحافظ…

هنوز پلک های سنگینم را باز نکرده ام. صدای چند جفت پا را می شنوم که به سوی اتاق من در حال حرکت اند. چشمانم را قدری می گشایم. اول پرستار وارد می شود و پشت سرش مادر به درون می آید. پرستار نزدیک می آید، پیشانی ام را نوازش می کند و می پرسد:

  • آیدا جون، تو چرا این موقع روز خوابی؟ حالت خوبه؟
  • بله خوبم، فقط دیشب خوب نخوابیدم.

دم در اتاق، دکتر و پدر بر سر آنکه اول کدامشان به درون بیایند، با هم تعارف تکه پاره می کنند. بعد از کلی من بمیرم و تو بمیری، در آخر در حالی که هر کدام دست بر شانه ی دیگری دارد، با هم وارد اتاق می شوند.

  • بـــــــــــه، سلام آیدا خانوم. امروز چطوری؟

دکتر بر روی صندلی نزدیک تختم می نشیند.

  • اینم از لوله ت؛ دیگه نگران چی هستی؟

سکوت می کنم… هنوز خواب آلوده ام… مادر به جای من پاسخ می دهد.

  • ممنون آقای دکتر، خیالمون رو راحت کردین.

دکتر لبخند می زند.

  • خُب آیدا خانم، نگفتی چه خبرا؟

اول کمی مکث می کنم؛ خوابم می آید و زورم می آید حرف بزنم! ولی بعد انگار سر درددلم باز می شود:

  • من نگرانم. من همش نگرانم. مدام با خودم میگم اگر وضع نایم بدتر بشه؛ اگر نتونین برام لوله بذارین…

دکتر دارد با حوصله و دقت به حرف هایم گوش می کند و سر تکان می دهد.

ادامه می دهم: اگر تو مشهد نیاز فوری به تعویض لوله پیدا کنم… هیچکس نمی تونه این کار رو انجام بده… من خیلی نگرانم…

.
.
.

کمی خوابم سبک شده است و اکنون نیمه بیدارم. هنوز در همان اتاق هستم. دکتر رو به رویم نشسته است و مادر و پدر نیز بر روی صندلی های آنطرف اتاق لمیده اند. پرستار دارد می گوید: “آیدا جان، هر سوالی از آقای دکتر داری بپرس.”

با اینکه هنوز در آن محیط هستم، اما می دانم که همه اش یک رویاست. با این حال سعی می کنم سوال دیگری از دکتر بپرسم؛ چراکه ناخودآگاهم می گوید: “دیگه از این فرصت ها گیرت نمیاد!”

می خواهم سوالی بپرسم که ناگهان خودآگاهم پوزخندی می زند و با تمسخر می گوید: “خودتو گول می زنی؟! این فقط یک خوابه. توی واقعیت هیچ دکتری نمیاد تنگِ دل مریضش بشینه و بهش فرصت بده تا همه ی نگرانی هاش رو با اون در میون بذاره… یا که خودش شخصا تی تیوب مریضش رو سفارش بده… راستی الان صبحه یا عصر؟!… ببین، با اینکه می دونی اینا همش خوابه و با این حال باز هم داری توی ذهنت دنبال سوال می گردی تا از این دکتره بپرسی، واقعا مسخره است…”

.
.
.
حالا همه دور تخت من جمع شده اند. دکتر دارد برگه های ترخیصم را امضا می کند؛ از پدر می پرسد:

  • راستی پرونده ی شکایتتون چی شد؟
  • هیچی دکتر، ایرادای بیخودی می گیرن. میگن نایش تو بیمارستان و بخاطر کوتاهی پرسنل تخریب نشده.
  • یعنی چی؟ پس چطور تخریب شده؟! اگر بخواین من چند خط در تایید ادعای شما می نویسم و مهر و امضا می کنم.
  • بله دکتر، خیلی هم عالی میشه…

.
.
.
انگار دوباره خوابم برده بود. از رویای ساده لوحانه ی خودم حرصم می گیرد و با اینکه هنوز پلک هایم سنگین هستند، دیگر به خودم اجازه نمی دهم تا به خواب بروم، زیرا حس می کنم که ناخودآگاهم دارد فریبم می دهد و این اصلا خوشایندم نیست.

هوا تاریک روشن است؛ چیزی تا سپیده باقی نمانده؛ پس بیدار می مانم تا دوباره بازیچه ی ناخوداگاهم نشوم. اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و با مرور چندین باره ی آن خواب، طعم شیرینش را مزه مزه نکنم.

هوا که روشن تر می شود، انگار ذهن من نیز روشنای بیشتری می یابد و حقیقت، در برابر نگاهم وضوح می گیرد. تلخی حقیقت با شیرینی آن رویا در هم می آمیزد و طعم منزجر کننده ای در ته حلقم می نشیند که دلم را به هم می زند. پس سعی می کنم به چیز دیگری فکر کنم؛ به یک چیز بی طعم و خنثی…

ناگهان به یاد حرف پدر می افتم…

  • صدای همه ی مریضا در اومده بود. دکتر ۴ تا آزمایش آخرت رو به دقت و وسواس بررسی کرد تا بتونه بهترین دارو رو انتخاب کنه. فقط نیم ساعت سرش توی آزمایش ها بود. دیگه همه ی مریضا شاکی شده بودن…

آنگاه با خود اندیشیدم که درست است که در مطب ها و مراکز درمانی، رویه ی نادرستی در مورد معاینه ی بیماران توسط پزشک ها حکمفرماست، بطوریکه اکثریت پزشک ها برای شنیدن شرح بیماری از زبان بیمار وقت کافی نمی گذارند و صرفا به مشاهدات بالینی خود بسنده کرده و اغلب فرمول وار نسخه ای می نویسند؛ حال آنکه سرنخ های اصلی برای تشخیص صحیح بیماری در حرف های بیمار نهفته است. حتی عده ای از پزشکان هستند که در بی ملاحظگی پا را بسیار فراتر گذاشته و بیماران را اگر نخواهم بگویم گله ای!، فله ای ویزیت می کنند؛ یعنی چند بیمار را بطور همزمان به اتاق معاینه می برند و نه تنها شأن انسانی بیماران را نادیده می گیرند، بلکه این اصل را هم که پزشک باید محرم و حافظ اسرار بیمار باشد نقض می کنند، چرا که بیمار ناچار می شود مشکل خود را در ملاء عام با پزشک در میان بگذارد و چه بسا از شرم خود از گفتن بعضی مسائل کلیدی صرف نظر کند. و همین می شود که بیماری ها درمان نشده و کهنه تر و پیچیده تر می شوند، و بیماران اغلب ناچار می شوند برای هر مشکل ساده بار ها به یک پزشک مراجعه کنند و یا نظر چندین پزشک را بگیرند.

اما با همه ی این ها، اشکال کار صرفا متوجه کادر درمانی نیست، بلکه گاهی این خود بیماران هستند که به این رویه ی نادرست دامن می زنند! زیرا همین بیمارانی که اغلب در مورد عدم توجه پزشکان و اختصاص ندادن وقت کافی برای معاینه، از آن ها گلایه مند هستند، وقتی پزشکی به حد لازم برای بیمارش وقت می گذارد، صدای اعتراضشان بلند می شود و بعضا زبان به قضاوت های نابجا می گشایند؛ بطور مثال دانش و تبحر پزشک مربوطه را “لابد هیچی حالیش نیست که اینقدر طولش میده. دکتر باسواد باید رو هوا تشخیص بده!”؛ و یا صلاحیت اخلاقی وی را “لابد مریضه چشمشو گرفته! معلوم نیست اون تو چه خبره!”، زیر سوال می برند.

بیماران با این اعتراض خود در واقع می گویند که شرح بیماری از زبان بیمار ارزش شنیدن ندارد و دکتر بایستی بر اساس شواهد بالینی تشخیص درست را بدهد. پس دیگر جای هیچ شکایتی باقی نمی ماند، زیرا خودشان خواستار سلب حق خود هستند و از سویی نباید از پزشکی که به جای شنیدن حرف بیمار، به اظهارات صریح و فرمول وار برگه ی آزمایش یا عکس رادیولوژی گوش فرا می دهد، انتظار تشخیص درست را داشته باشند.

در همین افکار غوطه ور بودم و مسلسل وار مسائل دیگری از این دست به یادم می آمدند؛ مسائلی که برایم روشن می کردند که بیماران نیز در شکل گیری، و یا دستکم در تقویت بسیاری از اشکالات و رویه ی های نادرست بخش درمان سهیم می باشند. در نتیجه، تصمیم گرفتم که دسته بندی جدیدی را با عنوان “یکی به نعل، یکی به میخ” به وبلاگ اضافه کنم، تا این بار مسائل و مشکلات بخش درمان را دو سویه بررسی نمایم.

این پست نیز حکم مقدمه ای را برای دسته بندی جدید دارد، و در قسمت بعدی، همین مسئله ی اخیر را دوباره بازگو کرده و آن را کاملا باز و موشکافی خواهم کرد.

اگر شما نیز تجارب مشابهی در این مورد دارید، خوشحال می شوم که آن را با من در میان بگذارید تا در قسمت های آتی، آن ها را بررسی کنیم…

پی نوشت: حالا گمان نکنید که من آنقدر نگران وضعیت نایم هستم که در خواب هم کابوس آن را می بینم؛ نه، این خواب کاملا اتفاقی بود و پزشک مذکور نیز فرد ناآشنایی بود، هبوط کرده از عالم فرشتگان…

و اکنون…

پست کوچولو! (در ادامه ی پست قبل…)

ای کسانی که ایمان آوردید [ به اینکه من الهه ی بارانم] بدانید و آگاه باشید، اگر دندانی از شما درد گرفت، ریشه ی درد را در دندان دیگری بجویید که دو چهارراه پایین تر از دندان مذکور قرار دارد؛ مبادا بی جهت به دندانی بی گناه تهمت بزنید، که به عقوبت آن، دریل ها و انبرها را به جانتان خواهیم فکند؛ باشد که پند گیرید…

تفسیر:

بعد از ماه ها تحمل درد دندان و نثار انواع و اقسام بد و بیراه های رایج و ایضا من-در-آوردی به دندان مربوطه، و پس از آنکه دل و روده ی وی را بیرون کشیدیم و با کاه و سرب پر کردیم، تازه فهمیدیم که اینهمه درد و ناراحتی اصلا زیر سر این بینوا نبوده است و احتمالا ریشه ی فتنه در جای دیگری است!

در نتیجه، شنبه روزی، راهی کلینیک دانشکده ی دندانپزشکی شدیم تا تجهیزات پیشرفته ی آن ها در شناسایی و دفع فتنه ی ۸۸!؛ ببخشید ۹۳، یاری مان کنند. هنگام معاینه، من هنوز هم به دندان پر شده اتهام می بستم و پزشکان محترم هرچه عکس می گرفتند و ضربه ها به آن دندان می زدند، مدرکی دال بر خرابکاری و اقدام وی علیه امنیت نظام لثه های من نمی یافتند. تا اینکه با بررسی های دقیق تر مشخص شد که مشکل اصلی از عقل بنده می باشد که به شدت ناهنجار و پوسیده است و راهی جز حذف و تصفیه ی آن از نظام نیست…

راستی در اینجا تاکید کنم که شنبه هم باران آمد؛ حالا هرکس ایمان نیاورده، سریعا بیاید بیعت کند…

البته اگرچه باران آمد، اما من این بار هم عاشق نشدم؛ آخر آنقدر از فکر اینکه سه شنبه برایم وقت جراحی گذاشته اند شوکه بودم! که عشق و عاشقی یادم رفت…

(واقعا باید در قوانین دندانپزشکی تجدید نظر شود و بیهوشی را وارد این حوزه کنند و به کابوس ازلی مراجعه به دندانپزشک خاتمه دهند.)

هیچی دیگر… سه شنبه با پای خودمان رفتیم روی تخت جراحی لمیدیم و اجازه دادیم زنده زنده، با انبر و مته عقل سمجمان را بکشند بیرون، و من که گمان می کردم این کار حداقل یک ساعت به طول می انجامد، وقتی پزشک مربوطه بعد از حدود یک ربع فرمودند کارتان تمام شده است، دلم می خواست مثل این مادربزرگ ها دستی بر سرش بکشم و از ته دل بگویم: “خیر از جوونیت ببینی پسر”؛ بعد هم دعایی زیر لب بخوانم و دور سرش فوت کنم!

اکنون نیز صورتم عینهو سیب زمینی ناهنجار شده است؛ زیرا پایین صورتم به شدت ورم کرده است و چشم چپم از فشار ورم کوچکتر از چشم راست است. فعلا که هفت هشت روزی درگیر خواهیم بود و غذایمان محدود به سوپ و فرنی می باشد…

بعد از جراحی هم طبق معمول بنده تب کردم… اصلا من چشمم به داروی بیهوشی و بی حسی بیفتد هم تب می کنم. خلاصه مادر کمی سوپ به من خوراندند و من که از حرارت بدنم کلافه بودم، قدری بستنی طلب کردم. اما مادر مخالفت کردند و گفتند: “بهتره این دو تا رو روی هم نخوری…”

بنده هم خیلی جدی اخم هایم را در هم کشیدم و با غضب و اعتراض گفتم:

“ببینید، از حالا به بعد دیگه سر به سر من نذارید… من دیگه عقل ندارما!”

Smile Smile Smile

پی نوشت: سه شنبه باران نیامد. اکنون در الوهیت من! جای تشکیک وجود دارد Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در یکی به نعل، یکی به میخ! | ۱۰۲ پاسخ

زیر باران باید عاشق شد!

من به هیچ وجه جزو خیل عظیمی از آدم ها نیستم که وقتی به لب دریا می روند باید قمقمه ای آب به همراه داشته باشند، مبادا که دریا خشک شود!

بلکه من جزو نوادری از بشریت هستم که باید لب دریا به جای بیکینی، جلیقه ی نجات به تن کنم! چرا که تا قدوم مبارکم را بر شن های داغ ساحل دریایی آرام بگذارم، درجا سونامی می آید!

دیروز مشهد برای نخستین بار در طول این فصل، بارندگی زمستانی را تجربه کرد و ملغمه ای از آب و یخ بود که از عرش فرو می بارید، اما کل همت تیره ابر های زمستانی همانقدر بود که تنها از لحظه ای که من از در منزل خارج شدم و با عبور از دو چهارراه، سرانجام پس از بیست دقیقه به مطب دندانپزشکی رسیدم، باریدند و سپس به خشکی نشستند.

بله…این درد دندان بالاخره ما را در سیاهه ی زمستان راهی کوی و برزن ساخت…

من از چند روز قبل همچون مجریان اخبار آب و هوا، مدام سرم در سایت های هوا شناسی بود تا که بتوانم روز مناسبی را برای این جهاد دندان! برگزینم و سینه چاکان، البته دهان چاکان! به سوی میعادگاه (دندان پزشکی) روان شوم و با اقتدار، البته اضطرار، هر چه دندان کافر است از خاک گلگون لثه هایم ریشه کن سازم…

یعنی شک نبرید که جمعه، از ایده آل ترین آب و هوای ممکن زمستانی برخوردار بود؛ اما دریغا که جمعه، روز انتظار است و ما هم بناچار به انتظار نشستیم، بلکه این درد دندان را فرجی شود، که نشد… شنبه هم که هوا اِی، بدک نبود، خودمان خوددرگیری داشتیم! پس فقط ماند یک یکشنبه که با اینکه احتمال می رفت آسمانش کمی فین فین راه بیاندازد!، اما اگر از آن روز می گذشت، دیگر تا آخر هفته حکومت نظامی زمستان بود…

آنطور که من از قبل در سایت ها دیده بودم، یکشنبه باید هوایی حول و حوش ۱۰ درجه می داشت و قرار بود آسمان ابری، ولی خشک باشد و ابدا قرار مداری در کار نبود که وقتی صبح چشم بگشایم هوا به رنگ قیر باشد و آسمان جای فین فین، گریه زاری راه بیاندازد!

البته من که با دیدن این وضع، اصلا خودم را نباختم؛ برعکس، یکدفعه قندی در دلم آب شد و همان جا در تختخواب لبخندی زدم و با خود سرخوشانه به زمزمه پرداختم:

“زیر بارون دیدمش، تو خیابون دیدمش، مثل لیلی بودم و، به چشم مجنون منو دید…. فراموشم نمیشه، برام میمیره همیشه!…”

و چه انگیزه ای از این بالاتر که اگر سیل هم بیاید، بپرم وسط کوچه! Smile

و من چه رویاپردازی هایی که با خود نکردم؛ که بلوز سرخابی ام را بپوشم تا به صورتم که به رنگ برگ گل است بیاید! نه، نه، خودشیفتگی ام عود نکرده بود، آدرنالینم زده بود بالا!… بله می گفتم، ژاکت و کلاهم را سِت کنم و شالگردنی مخملین، همچون گونه هایم بر گرد گردن بلورینم بپیچم و… دیگر حاضر و آمده بروم زیر باران و با یافتن اولین مجنونِ در دسترس! عاشق شوم…

ولی مگر گذاشتند که من به وصال یار برسم!

از یک طرف زمستان حسود، این مأمور منکرات، این داعشی، این القاعده ای، این متعصب تر از هر چه بن لادن خانوم و ابوبکر جان بغدادی! شروع کرد به ساز مخالف زدن و هی برف قاطی باران کرد… این آقایان مجانین هم انگار قاط زدند و نفهمیدند هوا برفی است یا بارانی تا بیایند دنبال لیلی خود…

از آن طرف والدین محترمه، این دوشیزه ی مکرمه را چنان پتو پیچ و شال پیچ و کلاه پیچان کردند که رهگذران گمان بردندی که ایشان مادربزرگ خویش را به نزد طبیب رماتیسم ببردندی!

یعنی از نوک پا تا فرق سرم را چنان پوشاندند که فقط یک سوراخ دید برایم باقی ماند… حتی سوراخ تنفس هم برایم باقی نگذاردند، که نفس کشیدن در آن هوا گناهی بود نا بخشودنی؛ تنها جلوی چشمانم را باز گذاشتند که اگر از کمبود اکسیژن از حال رفتم، از بسته شدن پلک هایم متوجه شوند و به احیا بپردازند! احیا هم تنها در این حد که برای لحظه ای، درز کوچکی را جلوی بینی ام باز کنند…

خلاصه، زیر باران عاشق نشدیم که هیچ، در دندانپزشکی فکمان را هم آوردند پایین… آخــــــ…

برگشتن ها که رنگ به رخسار نداشتم؛ نه اینکه فکر کنید من ابسیلونی از دندانپزشکی می ترسم، نه… در آن جا فقط مقدار مختصری قبض روح شدم!، و در اصل از سرما رنگم پریده بود؛ بله… اما موقع رفتن… حقیقتا که عاشق شدم؛ اما نه عاشق مجنونی سیبیلو!

بعد از ده سال، برای نخستین بار، زمستان را لمس کردم… هوایش را بوییدم و جنبش بی صدای دانه های برف را بر فراز سرم شنیدم؛ درختان بی بر را به تماشا نشستم که بار برف می گرفتند… موسیقی شلپ و شلپ آب در زیر پای رهگذران و آهنگ ویـــــــــــــژ چرخ ماشین ها بر روی آسفالت خیس… چه طعمی داشت سوز لذیذ زمستانی و چه عطری داشت تیزاب نسیم درنده! پلک که می زدم، مژه های سردم درونم را قلقلک می دادند. این همه شکوه، این همه احساسات ناب، قلبم را همچون دل دخترکان عاشق، به لرزش می انداخت…

همین هوای سرد ناجوانمرد، مجنون جوانمردی بود که مرا دوباره عاشق کرد…

و آری، دوباره… آن روز به یادم آمد که من چقدر در همه ی عمر عاشق بودم… عاشق زمستان…

. . .

والا ما دلمان می خواهد که هر روز با زمستان جانمان دست تو دست برویم دَدَر، خصوصا شبگردی؛ اما مادر شوهر جان جانمان، ننه سرما خانم خیلی روی شازده اش حساسیت دارد و اگر ما را دوباره با هم ببیند از آن زبان قندیلی اش، چنان نیشی به من خواهد زد که درجا خشک شوم. خلاصه دوام عشق و عاشقی ما هم همین یک روز بود… باید بگردیم دنبال مجنونی بی پدر مادر!!! و ایضا بی خواهر… فعلا که بی پدر مادر تر از عمو نوروز کسی را سراغ نداریم؛ هرچند که ننه سرما در این مورد هم هوویمان است… ای بابا… اصلا بهتر است برویم یک خُم پیدا کنیم و تا نپوسیدیم خودمان را ترشی بیاندازیم! خدا را چه دیدی، شاید هم به جای ترشی، شراب ناب شدیم و باز مجانین افتادند دنبالمان!

خلاصه می بینید که از هر طرف می رویم، این بخت ما باز است! و تنها مشکل این است که من فعلا قصد ادامه ی تحصیل دارم… البته نظر پدر هم شرط است… پس با این وجود، دوستان، دعای نظر برگردون سراغ ندارید؟ Smile

پی نوشت: می گویم ها… اگر من هر روز از خانه بروم بیرون، مشکل خشکسالی حل می شود! Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۵۹ پاسخ

ایده تکدی می کنیم!

بدون آن که دقیقا بدانم چه می خواهم بگویم، فقط دارم می نویسم…

موضوع این است که نمی دانم درباره ی چه بنویسم… از یک سو نمی خواهم وبلاگم مانند آن دسته از صفحات مجازی باشد که از بس دیر به دیر به روز می شوند، حس غریب و ناخوشایند فراموش شدگی و متروکه بودن را منتقل می کنند؛ اما از طرفی هم موضوع بخصوص و درخوری به ذهنم نمی آید که در موردش مطلبی بنویسم؛ در عین حال دلم نمی خواهد در اینجا روزانه نویسی کنم و از روزمرگی هایم بگویم… هرچند که روز هایم نیز با وجود مشغله ی بسیار، آنقدر روتین و یکنواخت است که چیز جالبی برای تعریف کردن نیست…

بگذریم… فعلا تنها قصد دارم که این صفحه را از حالت رکود خارج سازم…

داشتم فکر می کردم که زندگی درست مثل بازی های کامپیوتری است!

مثلا یک بازی ماجرایی را در نظر بگیرید. شما به عنوان نقش اصلی، زمانی می توانید از یک مرحله وارد مرحله ی بعد شوید، که مرحله ی قبلی را با موفقیت پشت سر گذاشته باشید. هر مرحله می تواند پر از دام ها، خطرات، موجودات شیطانی، دشمنان زیرک، معماهای دشوار، بیراهه ها، علائم انحرافی، موانع، و غیره و غیره و غیره باشد؛ و همیشه مراحل بعدی سخت تر و پیچیده تر خواهند بود؛ در نتیجه تا شما بر چالش های هر مرحله فائق نیایید و نشان ندهید که قدرت و شایستگی لازم را دارید، نمی توانید وارد مراحل سخت تر شوید.

اما وقتی که می توانید یک مرحله را پشت سر بگذارید، با اینکه موفقیتی کسب کرده اید، تنها پاداشی که به شما خواهند داد، جواز ورود به مرحله ی بعد است؛ و این هم یعنی مواجه شدن با چالش ها و دشواری های بیشتر… (البته ممکن است شما را به سلاح های پیشرفته تری مجهز کنند و برخی امتیازات را به شما بدهند، که آن هم فقط چالش را پیچیده تر می سازد.)

زندگی هم دقیقا به همین صورت است؛ هرگاه انسان در برابر دشواری ها تاب می آورد و بر مشکلاتش فائق می آید، پاداش او آرامش و ثبات نیست، بلکه وقتی زندگی می بیند که فردی آنقدر قوی بوده است که حدی از سختی ها را تاب بیاورد و از آن گذر کند، او را به مرحله ی دیگری از ناملایمات وارد می سازد که بسیار سخت تر و صعب تر از چالش های پیشین است.

و بلعکس، وقتی انسانی نتواند حتی کوچکترین مشکلات را تحمل کند، همیشه در یک حد ثابتی از مشکلات باقی می ماند، ولی تنها کافی است که همین فرد بر مشکلی چیره شود، آنوقت است که زندگی مشکل بزرگتری را تقدیمش می دارد.

این هفته های اخیر اصلا در مود خوبی نبودم؛ به هر طرف که نگاه می کردم سایه ی غول آسای مشکلات را می دیدم و آنقدر آسمانم تیره بود که در افق آن هیچ رد روشنی از آینده نمی یافتم. گذشته ام را مرور می کردم و دشواری هایی را که از سر گذرانده بودم به یاد می آوردم و می دیدم که چقدر در تمام این سال ها قوی بوده ام و هرچند که بار ها سقوط کرده ام، اما دوباره برخواسته ام، و با همه ی زخم ها و با همان وجود متلاشی شده همچنان لب گزیدم و دندان فشردم و محکم تر و مصمم تر از پیش گام برداشتم. اما با مرور این رویدادها نمی دانستم که باید اینهمه اراده را ارج بنهم یا خود را بخاطر جانسختی ام نکوهش کنم، چرا که اگر در قعر نخستین سقوط می ماندم و طَمَع اوج دوباره را نمی داشتم، اگر تسلیم می شدم و شکست را می پذیرفتم، زندگی نیز در برابر این حریف مغلوب خود شمشیر می انداخت و مرا رها می ساخت تا برای همیشه در عمق ثابتی از مشکلات دست و پا بزنم… اما ایستادگی من زندگی را تحریک کرده است و هر بار که نبردی را به انتها می رسانم، هنوز نفسی تازه نکرده، شمشیری برّان تر به رویم می کشد.

شاید باید همین جا سپر بیاندازم؛ همین جا که در کشاکش نبردی سخت، مبهوت و متفکر ایستاده ام، در ظاهر محکم و استوار، انگار که کنترل اوضاع را کاملا به دست دارم، اما می دانم که از درون تا فروریختنم تنها ضربتی باقی است… زندگی ظاهر استوار مرا می بیند و گمان می برد که این مرحله را نیز تاب خواهم آورد، و برای همین است که مشغول چینش لشکر تازه نفسی از مشکلات بر گرد من است و من شاهد صف آرایی رقبای تنومند و قَدَری هستم که به انتظار ایستاده اند تا من این مرحله را نیز به پایان برسانم؛ حال با این وجود، آیا مصلحت در تسلیم شدن نیست؟

بعد از روزها کنکاش در گذشته و کشمکشی درونی، وقتی به این سوال اخیر رسیدم، احساس تنفری از خود تمام وجودم را فرا گرفت. این شخصیت زبون و فرومایه کی بر من چیره شد؟ پس تکلیف هدفم چه می شود؟ مگر قرار نبود که حتی اگر بازنده، اما با شرافت بمیرم، نه آنکه تسلیم باشم و در خاری و ذلت روزگار سپری کنم.

اکنون به چشم می بینم که مشکلات عظیم جثه ای، اراده ام را نشانه گرفته اند و خوب می دانم که پاهایم سست هستند و بی رمق؛ اما بعد از اینهمه مبارزه، اکنون دیگر جای تسلیم شدن نیست؛ پس با زجر ادامه خواهم داد، اما با عجز تسلیم نخواهم شد. حتی اگر شده در زیر سخت ترین ضربات، خودم را همچون کرمی مچاله بر روی زمین به پیش می کشم، اما از پای نمی ایستم تا که در زیر تابش خورشید پیروزی زندگی به مرور زمان خشک شوم. می خواهم در تکاپو بمیرم، مثل یک انسان آزاده؛ نه در سکون، چون حیوانی رام و دربند…

وانگهی، من چه خبر دارم از آینده؟ من چه میدانم که در پشت این حصار مشکلات، کدام وادی نهفته است؟ من تنها افق سیاه پیش رو را می بینم، تنها تا نهایتی که چشم های زمینی ام قدرت دیدن دارد؛ اما افق بی کرانه است و هر قدم که پیش بروم، بیشتر خواهم دید؛ شاید در پس سیاهی ها، روشنای پیروزی است… نباید اعتماد کنم به چشم هایم، باید آن ها را ببندم، چه توفیری دارند که باز باشند یا بسته، در هر دو صورت سیاهی را خواهم دید… پس چشم می بندم تا هیبت سیاهی ها مرا سست نسازد؛ آری باید چشم بسته بروم، و زمانی چشم بگشایم که یا در خون شهادت غرقه باشم، یا که نور درخشان پیروزی، سیاهی پشت پلک هایم را به سرخی نشاند…

حال، اینهمه را گفتم، اما آنقدر وجودم سست است که نمی دانم آیا تا به آخر دوام خواهم آورد؟ اکنون هیچ اطمینانی به خود ندارم… اما… در اعماق وجودم، در زیر خروار ها خاکستر هراس، شعله ی پایدار ایمانی همچنان نهادم را گرم می سازد و گویی ندایی در گوش جانم زمزمه می کند: “دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید…”

پی نوشت: اکنون ذهنم آخرین ایده ی نوشتن را نیز طبخ کرد و آش شله قلمکار حاصله را از هضم رابعه هم گذراند! حال برای روشن ماندن اجاق این ذهن مُفلس، ایده تکدی می کنیم! Wink

پی نوشت: بالاخره… مراتب قدردانی و سپاسگزاری اینجانب به رویت متخصص پوست گرامی رسید. باز هم از ایشان سپاسگزاری می کنم و برایشان آرزوی سلامتی، پیروزی، و بهروزی دارم… Smile Rose

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۳۲ پاسخ