بهشتی در جهنّم!

بعد نوشت: یعنی این بهشت هم سراب بود؟!

بیمارستان مفید

فریاد کودکی

قضاوت با شما!

اگر چه هر کامنت، از آن جایی که نشانگر لطف و محبت دوستانم است، برایم با ارزش و شیرین است، اما تا کنون کامنت های بسیاری نیز دریافت کرده ام که بسته به محتوی آن ها، احساسات نابی را در من به وجود آورده اند؛ احساساتی همچون شعف، انگیزه، این احساس که توانسته ام ذرّه ای در اهدافم، که همانا کمک کردن و آگاهی دادن به دیگران است، موفق باشم. کامنت هایی که لبخند رضایت به لبانم نشاندند و اشک شوق در چشمانم فشاندند.

با این همه، هیچ کامنتی به اندازه ی کامنت زیر، مرا از احساس لبریز نساخت…

«باتمام وجودم ازتمامی فرشته های بیمارستان مفید (پزشکان پرستاران خدمه وهمه مسئولین و دوستان) که شش ماه به طور متناوب از سحر تا شب و از شب تا صبح بر بالین پسرم مادری و پدری کردن و زنده نگهش داشتن سپاسگزارم. همینطور ازهمسرم، و پسر بزرگم که فقط چهار سالشه، خانوادم، از خدا، انبیا، اولیا که یاریم کردن. وهمینطور از آیدای عزیزم که درد منو خوب می فهمه…»

و نه به خاطر جمله ی آخر؛ که اصلا چشمم آن را ندید و در واقع هم اکنون متوجه شدم که نام من نیز همچون وصله ای ناجور! در میان لیست سپاس است. شوق بی حد من از محتوی این کامنت، از آن جهت است که می بینم رضایت این مادر از پرسنل درمانی، همه جانبه است. انگار در جهنم بخش درمان، این بیمارستان همچون خطّه ای از بهشت، دور مانده از تمامی بی مهری ها و کارشکنی هاست.

در هنگام خواندن این کامنت، انگار که نسیمی خنک و دلچسب به صورتم وزیدن گرفت. برای لحظه ای احساس کردم که آرمانم به حقیقت پیوسته است؛ این آرمان که معنا و جایگاه بیمار شناخته شده، و موقعیت و مسئولیت های کارکنان درمان درک شود و آن گاه هر یک، سهم خود را در تحقق رسالت شفا، به درستی ادا کنند.

این که نه بیمار به درمانگر ظنین باشد و نه درمانگر به بیمار اَرج ننهد، بلکه بیمار با اعتماد، جان و روح خود را به درمانگرش بسپارد و درمانگر نیز ارزش این اعتماد را بداند و اگر در علم کم می آورد و از درمان بیمارش وا می ماند، در انسانیت کم نگذارد.

که هم بیمار مشغله و بار سنگین مسئولیت درمانگر را درک کند، و هم درمانگر این را بداند که بیمار بودن چقدر سخت و صعب است، و از این رو روحیه ی بیمار، بیشتر از دارو، نیازمند درک و محبت و سازش است…

شرح آرمان من بسیار طولانی است و هزاران ماده و زیر ماده و تبصره دارد، چرا که انسان سرشار از ریزه کاری ها و پیچیدگی هاست؛ با این حال تمام این مفصّل در یک لغت، مُجمَل می شود، و آن “انسانیت” است.

در آخر، از عمق وجودم دعا می کنم که این کودک شش ماهه، که نای ظریفش، متحمل لوله گذاری و تراک شده است، به زودی سلامت کامل خود را باز یابد. خصوصا امیدوارم که در جریان ناگزیر درمان، تا خط پایان سلامتی، او و مادرش تنها با فرشته خویان هم مسیر باشند. تمام دعای من این است که هیچ کس بر نگاه مثبت این مادر، خدشه ای وارد نسازد و در این مسیر، هرگاه گذارش به مراکز درمانی می افتد، تنها مهر ببیند و اعتماد و احترام…
درود بر فرشته خویان بخش درمان، به خصوص پرسنل بیمارستان مفید… Smile Rose

. . .

طبق گفته ی منشی، پدر رأس ساعت دو و نیم در درمانگاه بیمارستان حاضر می شوند. شماره ای که به او می دهند ۱۶۸ است. دکتر با یک ساعت تأخیر، سه و نیم می آید؛ او از صبح زود در دانشگاه تدریس داشته، و بعد در بخش بیمارستان، بیمار ویزیت کرده است و سپس به اتاق عمل رفته است…

بالأخره ساعت شش و نیم، نوبت نفر ۱۶۸ اُم می شود. پدر به همراه شش بیمار دیگر وارد اتاق معاینه می شوند. پدر نامه ی مرا که در آن سِیر مشکلم را شرح داده ام و نامه ی پزشک عفونی را که مرا به این خانم دکتر اورولوژی ارجاع داده است، به دست اش می دهد. خُب، من که به عنوان بیمار، کودن تر از آن هستم که حرف به درد بخوری زده باشم، اما نامه ی پزشک عفونی هم تنها خط اول و آخرش خوانده می شود. بالأخره دکتر آن قدر علم و تجربه دارد که روی هوا تشخیص بدهد. بعد از حدود شصت ثانیه، پدر در حالی که عصبانی است و با وجود وقتی که گذاشته، خدماتی دریافت نکرده است، با برگه ی دستور تست اورودینامیک از اتاق دکتری که خسته و کلافه و عبوس است، خارج می شود. ساعت شش و سی و یک دقیقه است و تا هفت و نیم، ۵۲ نفر دیگر باید ویزیت شوند.

من به شدت از شنیدن وصف این اوضاع، خشمگین و آزرده می شوم، اما تقصیر را متوجه پزشک نمی بینم. هیچ کدام از پرسنل آن جا تقصیری ندارند. آن ها ناگزیرند به آن تعداد جمعیت ناعادلانه، خدمات ارائه دهند، و این عملی نیست.

تست اورودینامیک نیز قرار است در چنین بیمارستانی انجام شود. سه روز طول کشید تا مادر و پدر مرا راضی به رفتن کنند. نمی توانم خودم را راضی کنم که به جایی بروم که به شخصیتم احترام گذارده نشود. یک بار در سونوگرافی بیمارستان دولتی دیدم که بیمار خانمی، بعد از آن که کارش تمام شد، حتی به او اجازه ندادند شلوارش را بپوشد! مدام به او سرکوفت و تَشَر می زدند که عجله کند، و در همان حال نفر بعدی را که بیمار مردی بود به اتاق آوردند. زن نه از شرم، بلکه از خُرد شدن شخصیت اش به گریه افتاد… البته بخش خصوصی هم وضع بهتری ندارد؛ فقط در ازای بی احترامی، هزینه ی گزافی هم طلب می کنند.

حتی به قیمت در خطر افتادن سلامتی ام، حاضرم از رفتن به آن جا سر باز بزنم!

اما سرانجام با خود کنار آمده ام و قرار است همین روز ها مرا به آن بیمارستان گیس کِش کنند! آری، احساس من این است، “اکراه”

تنها امیدوارم که مشکل به انجام همین تست و همین یک بار بیمارستان رفتن ختم شود و پروسه ی درمان ادامه نیابد؛ مگر فقط با ۴ تا قرص، آن هم صرفا در منزل…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در خاطرات - تجربیات پراکنده | ۱۷ پاسخ

آنچه باید در آغاز ایجاد ضایعه در نخاع بدانید! (۲)

در ادامه ی پست قبل، اکنون به بیان انواع شیوه های توانبخشی می پردازم.

فیزیوتراپی: نخستین اقدام در انجام توانبخشی، فیزیوتراپی می باشد. فواید فیزیوتراپی به قرار زیر است:

  • فیزیوتراپ با انجام حرکات ورزشی و کششی از یک سو مانع از تحلیل رفتن عضلات اندام های از کار افتاده می شود، و از سویی دیگر موجبات تقویت آن ها را فراهم می آورد.
  • همچنین اندام ها در اثر بی حرکتی و تحت تاثیر اسپاسم های عضلانی به مرور زمان تغییر شکل خواهند داد. فیزیوتراپی این روند را به تاخیر خواهد انداخت و تا جای امکان شدت آن را کاهش خواهد داد.

و البته فیزیوتراپی می تواند معایبی نیز داشته باشد!

  • استفاده از پروتزهای نا مناسب و حرکات ورزشی نا به جا، منجر به صدمات پوستی، عضلانی، و استخوانی می گردد.
  • استفاده از دستگاه تِنس که شوک خفیف برقی را به عضلات وارد می آورد و ظاهرا برای جلوگیری از تحلیل عضلات استفاده می شود، سبب افزایش اسپاسم خواهد شد؛ از سویی ممکن است سوختگی های سطحی ایجاد کند. به طور کل برای بیمار نخاعی بهتر است که فیزیوتراپی صرفا با دست صورت بگیرد و از هیچ دستگاهی استفاده نشود. تاثیر کار دست بسیار بیشتر خواهد بود و از سویی ضرر دستگاه ها از فواید آن ها بیشتر است.
  • انجام حرکات ورزشی سنگین، به تحلیل بیشتر عضلات می انجامد. به طور مثال، استفاده از وزنه های سنگین برای تقویت عضلات شانه و بازو، و ترغیب بیمار به بلند کردن و نگه داشتن وزنه های سنگین، در دراز مدت منجر به تحلیل تصاعدی عضله می گردد.

کاردرمانی: در حالی که فیزیوتراپی بیشتر جنبه ی درمانی دارد، کاردرمانی بیشتر حالت آموزشی داشته و به بیمار یاد می دهد که چگونه از حداقل توانایی های خود استفاده کند. شاید کاردرمانی بعد از فیزیوتراپی گام دوم توانبخشی باشد، اما ماهیت اصیل توانبخشی در حقیقت در کاردرمانی است، زیرا هدف کاردرمانی توانمند ساختن بیمار است.

یک کاردرمان به بیمار خود آموزش می دهد که چگونه با حرکات محدود اندام های خود بعضی کار ها را انجام دهد. مثلا با دستی که حرکت و توانایی محدودی دارد به تنهایی بتواند غذا بخورد یا موهایش را شانه بزند. یا به او یاد می دهد با نگه داشتن قلمی در دهان بنویسد و نقاشی بکشد. یا به بیماران نخاعی کمری می آموزد که چگونه از تخت به ویلچر جا به جا شوند. همچنین، کاردرمان وسایل کمکی را به بیمار معرفی کرده و گاه برایش ابزار های به خصوصی را طراحی می کند. به طور مثال، ابزاری که من با آن تایپ می کنم، توسط کاردرمانم طراحی شده است.

به طور کل، کاردرمان بازگشت به زندگی فعال را به بیمار می آموزد.

طب سوزنی: طب سوزنی خصوصاً در یک سال اول می تواند تاثیرات قابل توجهی داشته باشد و به قول خودم، به بیدار شدن اعصاب خفته کمک کند. البته تأثیر طب سوزنی بیشتر از لحاظ حسی خواهد بود تا حرکتی. به عقیده ی من، و البته طبق تجربه ای که داشتم، طب سوزنی در میان انواع مختلف طب مکمل، برای مشکلات عصبی، بیشترین کارایی را دارد و به گمانم بهتر است که حتما در برنامه ی توانبخشی دو سال طلایی! اول پس از ضایعه گنجانده شود. پس از آن نیز برای مشکلاتی نظیر اسپاسم می توان به جای مصرف دارو، از این روش استفاده کرد و شاهد نتایج آشکار، و در عین حال بی ضرر، آن بود.

آب درمانی: آب درمانی، ماساژ در آب، و حتی خوردن آب! تاثیر بسزایی در بهبود بیمار خواهد داشت؛ واقعا بی راه نیست که می گویند “آب مایه ی حیات” است. آب درمانی ضرورتا باید در برنامه ی توانبخشی بیمار لحاظ شود؛ چه از طریق مراجعه به مراکز توانبخشی که تاسیسات آب درمانی دارند، و چه تنها در حمام خانه و ماساژ ملایم اندام های بیمار در آب ولرم (البته در این مورد باید توجه داشت که بیمار در معرض آب داغ قرار نگیرد، زیرا او از حس پوستی برخوردار نیست و شدت گرمای آب را تشخیص نمی دهد، در این صورت ممکن است دچار سوختگی شود. از طرفی، پوست بیمار نخاعی به دلیل عدم حرکت، حساس تر و نازک تر می شود، در نتیجه میزان گرمای آب را با پوست خودتان نسنجید، بلکه از آب کاملا ولرم استفاده کنید.)

(اَشکال بسیار دیگری نیز از توانبخشی وجود دارند، همچون اکسیژن تراپی، کایروپراکتیک، و …؛ با این حال کارامد ترین و در دسترس ترین انواع توانبخشی، آن چه بود که در بالا ذکر کردم.)

اهمیت توانبخشی علاوه بر بهبود شرایط بیمار، در این است که از شدت و سرعت بروز مشکلاتی که با گذر زمان پدیدار می شوند می کاهد. در این جا منظور همان ناهنجاری هایی است که پیشتر شرح دادم، اما تاکید دوباره ی آن در انتهای این بخش لازم بود؛ یعنی همان دفرمگی های استخوانی، آتروفی عضلات، و کوتاه شدن تاندون ها که ناگزیر در طول زمان، به علت عدم حرکت، بروز می کنند، اما به کمک توانبخشی می توان تا حدی این روند را به تاخیر انداخت و از شدت آن (گاه به میزان چشمگیری) کاست.

شاید بزرگ ترین دغدغه ی یک بیمار نخاعی و خانواده ی وی این باشد که آیا بهبودی حاصل خواهد شد یا خیر. در پاسخ به این سوال باید گفت که میزان بهبودی کاملا بستگی به شدت آسیب نخاع دارد، که همان طور که پیشتر گفتم می تواند از یک لهیدگی، فشار، یا کشیدگی سطحی، تا لهیدگی شدید و حتی قطع شدگی متغیر باشد. از این لحاظ هیچ دو بیماری قابل مقایسه با هم نیستند و نمی توان با مشاهده ی بیماران دیگر و بر اساس پیشرفت ها یا عدم پیشرفت آن ها امیدوار شد یا به کل امید باخت. اما اگر بخواهم واقع بینانه صحبت کنم، باید بگویم که بهبودی کامل تقریبا غیرممکن است، مگر این که صدمه بسیار بسیار سطحی باشد. بهبودی چشمگیر نیز شاید در درصد بسیار کمی از بیماران اتفاق بیفتد، اما غیرممکن نیست، که در این صورت نیز آسیب فرد مطمئنا بسیار سطحی بوده است. اما حقیقت این است که اکثر آسیب های نخاعی، حتی اگر خیلی شدید نباشند، شدت متوسطی دارند و برخی ناتوانایی های حاصله هیچ گاه بهبود نمی یابند، یا بهبودی قابل توجهی نخواهند یافت. با این حال، در شدید ترین آسیب ها نیز به کمک توانبخشی صحیح می توان به میزانی از بهبودی امید داشت. تنها اگر بیمار و خانواده ی وی، با وجود تمام فشارهای روحی و جسمی، و جانی و مالی، بتوانند روحیه ی خود را حفظ کنند، می توان امیدوار بود که بیمار با یادگیری چگونگی زندگی با محدودیت های حرکتی و خلق روش هایی مختص به خود، به زندگی فعال بازگردد.

در نهایت اگر بخواهم روشن سخن بگویم، در جواب سوال فوق باید اذعان کنم که آری، بهبودی تا حدی حاصل خواهد شد، و خیلی بیشتر از آن چه شواهد بالینی و مستندات و مدارک پزشکی برای بیمار مرزبندی می کنند…

همان طور که بار ها گفتم توانبخشی نقش اصلی را در بهبودی بیمار دارد، از این رو نه تنها باید آن را جدی گرفت، بلکه بایستی مراقب عواملی باشید که می توانند در انجام توانبخشی خلل وارد کنند. بعضی از این عوامل به قرار زیر هستند: عفونت ادراری: این عارضه در تمامی بیماران نخاعی امری ناگزیر است و هر چند می توان با دارو و تغذیه آن را کنترل نمود، اما هیچ وقت به طور کامل رفع نمی شود و بیمار همیشه با آن دست به گریبان است. علت عمده ی آن نیز بی حرکتی و شیوه ی غیرطبیعی تخلیه ی مثانه است. عفونت شدید علاوه بر خطراتی که می تواند برای کلیه ها و به طور کل دستگاه ادراری داشته باشد، با ایجاد تب و ضعف و افت شدید فشار، در توانبخشی خلل وارد می کند، به طوری که بیمار توان انجام آن را نخواهد داشت. مهمترین عامل عفونت در بیماران نخاعی استفاده از سوندهای دائمی (سوند فولی) می باشد، اما من در مورد عدم استفاده از آن و تغییر شیوه ی دفع ادرار، و کلا در خصوص همه ی جنبه های این موضوع توصیه ای نمی کنم و نظری نمی دهم، چرا که خودم هنوز به نتیجه ی دقیقی نرسیده ام.

اما برای کنترل عفونت ادراری توصیه های زیر کمک کننده هستند:

  • نوشیدن مایعات بسیار؛ حداقل دو لیتر، معادل هشت لیوان در روز
  • اسیدی نگه داشتن محیط مثانه با مصرف مرکبات، خصوصا لیمو ترش. یا با تایید پزشک، استفاده ی مداوم از ویتامین ث. در این خصوص باید بگویم که اگرچه ویتامین ث هم به صورت قرص معمولی موجود است و هم به صورت قرص جوشان، نوع جوشان آن بهتر است، آن هم فقط به این دلیل که باید آن را در آب حل کنید و این کار به مصرف مایعات تان نیز کمک می کند. در صورت استفاده ی مداوم از ویتامین ث جوشان، لزوما نوع خارجی آن را تهیه نمایید که فاقد گلوکز است، تا دیگر از بابت مصرف زیاد قند نگرانی نداشته باشید. همچنین تفاوت قیمت نوع خارجی و ایرانی آن بسیار ناچیز است. حداکثر دوز مجاز ویتامین ث روزانه برای بالغین ۱۵۰۰ میلی گرم است؛ یعنی سه عدد قرص جوشان در روز. از آن جایی که ویتامین ث از لحاظ دسته بندی ویتامین ها از نوع محلول در آب است، اگر مقدار آن بیش از نیاز بدن باشد با ادرار دفع می گردد.
  • تا جای امکان حرکت داشته باشید و سعی کنید کمتر در حالت دراز کشیده باشید. بیشتر بنشینید و ترجیحا بر روی ویلچر تا پاهای تان آویزان باشد.

زخم بستر: می توانید توضیح کامل این عارضه را در لینک های انتهای مطلب بخوانید، اما خللی که زخم بستر در توانبخشی ایجاد می کند، واضح است؛ زخم بستر محدودیت های حرکتی بیشتری را به بیمار تحمیل می کند.

افزایش یا کاهش وزن: در هفته های اول پس از ایجاد ضایعه در نخاع، و در مدتی که بیمار در دوران شوک نخاعی به سر می برد، به دلیل بی حرکتی مطلق اندام های زیر سطح ضایعه، به تدریج عضلات آن نواحی شروع به تحلیل رفتن می کنند. خصوصا در بیماران نخاعی گردنی که معمولا دوران شوک نخاعی طولانی مدتی را تجربه می کنند، تحلیل عضلات به حد چشمگیری اتفاق می افتد، به صورتی که اندام ها به حدی لاغر می شوند که به نظر می رسد تنها پوست و استخوان آن ها باقی مانده است. از طرفی، بستری بودن طولانی مدت این بیماران و عدم برخورداری از قدرت بلع، سبب می شود تا مدت ها تنها با سرم یا گاواژ مایعات تغذیه شوند. به این ترتیب بیمار به سرعت ذخیره ی چربی بدن خود را از دست می دهد. در نتیجه ی تحلیل عضلات، در کنار از بین رفتن چربی های بدن، بیمار به شکل وحشت آوری لاغر می شود! این لاغریِ بیش از حد و از بین رفتن چربی های زیر پوستی، علاوه بر ضعف جسمانی شدید، سبب می شود که برآمدگی و تیزی استخوان ها به پوست نواحی مختلف بدن فشار وارد کنند و بیمار را هر چه بیشتر در معرض خطر زخم بستر قرار دهد.

با این وجود، باید بدانید که هر دو جنبه ی این لاغری، یعنی تحلیل عضلانی و سوختن بافت چربی، قابل جبران می باشد.

نکته: تحلیل عضلانی که به مرور زمان و در سال های بعد در اثر بی حرکتی اتفاق می افتد، قابل جبران نیست!

عضلات تحلیل رفته از طریق توانبخشی تا حد زیادی حجم خواهند گرفت. ذوب بافت چربی نیز با تغذیه ی مناسب قابل جبران است. اما آن چه در این جا اهمیت می یابد، تغذیه ی صحیح یک بیمار نخاعی است.

بیمار در ابتدا اغلب بی اشتها است، به طوری که قادر است روز ها لب به چیزی نزند. این بی اشتهایی نه تنها روند ذوب شدن بافت چربی را قوت می بخشد، بلکه با ایجاد ضعف و بی رمقی، در توانبخشی اختلال ایجاد کرده و به تحلیل بیشتر عضلات می انجامد. از طرفی، اگر دوران بی اشتهایی در بیمار طولانی شود، ممکن است در او تثبیت شده و نهایتا به شکل جبران ناپذیری جسم او را تحلیل ببرد. از این رو، بایستی با تنوع غذایی و وعده های کم حجم، تا حد امکان اشتهای او را تحریک کرد تا رفته رفته اشتهای عادی خود را بازیابد.

اما در این جا باید مراقب بود، زیرا یک بیمار نخاعی به دلیل عدم حرکت، سوخت و ساز یک انسان عادی را ندارد، در حالی که ممکن است اشتهای یک فرد معمولی را داشته باشد. در نتیجه، وارد کردن کالری مورد نیاز بدن یک فرد سالم، به بدن یک فرد نخاعی، به تدریج به چاق شدن او می انجامد. و چاق شدن، یکی از بدترین مشکلاتی است که می تواند برای یک بیمار بی حرکت پیش بیاید! چرا که وزن زیاد، نه تنها در توانبخشی اختلال ایجاد می کند، بلکه مراقبت از بیمار و جا به جایی های او نیز دشوار می شود.

در عین حال، لازم نیست رژیم بسیار کنترل شده ای را برای بیمار در نظر بگیرید. تنها مصرف مواد بسیار پر کالری را محدود کنید (حذف نه!) و حجم غذای نرمالی به او بدهید. غذای او لازم نیست جدا از سایرین باشد (البته بعد از آن که پزشک رژیم او را عادی اعلام کرد.)، فقط کمی غذا ها را سالم تر تهیه کنید، یعنی با چربی و نمک کمتر؛ و این برای همه ی افراد خانواده نیز مفید خواهد بود.

(در ضمن، متاسفانه رسم بدی شده است که هر کس به دیدار بیمار می رود، با خود بسته ای شکلات می برد. این کار بسیار اشتباه است، خصوصا در ماه های اولیه ی بیماری که ممکن است بیمار به علت افسردگی تمایل به تنقلات و شیرینی جات داشته باشد. در نتیجه، شکلات ها را هر طور هست سر به نیست کنید!)

افسردگی و ناامیدی از توانبخشی: پس از بیان جنبه های جسمی حاصل از ضایعات نخاعی، اکنون جای دارد که به جنبه های روحی و روانی بیمار نخاعی بپردازیم، چرا که روحیه ی بیمار تأثیر بسزایی در پیشرفت یا عدم پیشرفت او از لحاظ جسمی خواهد داشت. به گمانم علل افسردگی یک بیمار نخاعی لزومی به توضیح نداشته باشند و حتی اگر بیمار شما ابتدا با واقعیت معلولیت خود خوب کنار آمده باشد، باز هم در برهه ای دچار افسردگی، خشم، و ناامیدی خواهد شد. پس افسردگی امری ناگزیر است و آن چه اهمیت دارد، چگونگی برخورد با آن است. باید به بیمار کمک کرد تا از دوران افسردگی عبور کند، در غیر این صورت نه تنها بهبودی های ممکن را از دست خواهد داد، بلکه از لحاظ فردی و شخصیتی نابود خواهد شد و مشکلات خود و خانواده اش را صد چندان خواهد کرد.

رهایی از افسردگی از یک سو به ویژگی های شخصیتی و پیشینه ی تربیتی و اجتماعی فرد و همچنین قابلیت های ذاتی او بستگی دارد؛ به زبان ساده یعنی این که بیمار چقدر محکم و واقع بین باشد. اما از سویی دیگر، بستگی شدیدی به طرز برخورد خانواده و اطرافیان بیمار دارد؛ از این لحاظ باید بگویم بیشترین سنگینی بار این مسئولیت بر دوش شماست.زیرا بیمار هر چقدر هم که پیشینه ی شخصیتی مستحکمی داشته باشد و در هر سن یا موقعیت اجتماعی که باشد، پس از این مشکل، روحیه ای همچون یک کودک پیدا می کند و این شمایید که بایستی او را دوباره بالغ کنید! البته این بحث خیلی ریزه کاری دارد و موشکافی و تأمل بسیاری را می طلبد، با این وجود من تنها به ذکر چند نکته ی کلی می پردازم.

هیچ گاه به بیمار خود فشار نیاورید؛ نه در مورد انجام تمرینات ورزشی و نه در مورد برقراری ارتباط با دیگران. در عین حال، اجازه ندهید خود او تصمیم گیرنده ی صِرف باشد. باید همچون یک بچه با او مدارا کرد، اما گاه لازم است تحکمی مهربانانه به خرج داد. البته این که او روحیه ای همچون یک کودک دارد، دلیل نمی شود با زبان بچه ها با او سخن بگویید، زیرا به هر حال او انسانی بالغ و حساس است و می رنجد.

گاهی بگذارید بیمار به حال خودش باشد؛ تمرینات ورزشی را انجام ندهد و در خود فرو برود. بگذارید کمی با خود خلوت کند، گریه کند، بگذارید سرتان داد بکشد! اما هیچ گاه اجازه ندهید این حالت طولانی شود. نرم نرم به او نزدیک شوید و به ادامه ی تمرینات یا ارتباط با دیگران ترغیب اش کنید.

هیچ گاه، به هیچ وجه، برای به غیرت آوردن او از واژه ی “تنبل!” استفاده نکنید. او تنبل نیست، افسرده است. متاسفانه دیده ام که برخی فیزیوتراپ ها و افراد دست اندر کار نا آگاه این واژه را به کار می برند.

چیزی که تأثیر چشمگیری در بهبود شرایط روحی بیمار دارد، ارتباط او با افرادی است که مشکل او را دارند. ابتدا خود بیمار تمایلی به این کار ندارد و خانواده ها نیز گمان می کنند چنین ارتباطی بیشتر بیمار را آزرده خواهد کرد، اما این کاملا اشتباه است. ارتباط با افراد هم مشکل دو مزیت دارد. اول این که بیمار می بیند که افرادی در شرایط خودش و حتی بدتر از او نیز وجود دارند. کسانی که با همین مشکلات و محدودیت ها به زندگی فعال خود بازگشته اند و حتی موفقیت های تحصیلی، شغلی، و گاه خانوادگی و زناشویی داشته اند. این موضوع به او امید و انگیزه می بخشد. همچنین او با کسانی که مشکل او را دارند، راحت تر می تواند درد دل کند و آن ها نیز بهتر او را درک می کنند. دومین مزیت این ارتباطات در این است که بیمار برای بسیاری از مشکلات جسمی و عوارض حاصل از ضایعه ی نخاعی می تواند از دوستانی که عیناً با همان مسائل دست و پنجه نرم می کنند راهنمایی بگیرد. تجربیات افراد هم مشکل، او را در شناخت و کنترل بیماری خود، و همچنین در آگاهی یافتن از راه های ساده تر زندگی کردن با این شرایط، یاری می رساند. در این جا ذکر چند نکته لازم است:

  • ارتباط با همه ی افراد هم-مشکل مفید نیست! باید با افرادی ارتباط داشت که توانسته باشند با افسردگی و مشکلات خود کنار آمده و به زندگی فعال بازگشته باشند. این افراد را می توانید در ورزشگاه های مخصوص معلولین، انجمن هایی همچون رعد، کانون معلولین توانا، و سایت هایی همچون اسپشیال بیابید (در هر استان و شهرستان چنین مراکزی وجود دارند.) هر یک دوست جدید، شما را با بسیاری از مراکز و انجمن های ویژه ی معلولین، و نیز دوستانی بیشتر آشنا خواهد کرد.
  • هرگز، هرگز، و هرگز بیمار خود را با بیماران دیگری که موفقیت هایی داشته اند مقایسه نکنید. هیچ دو بیماری از لحاظ جسمی با هم برابر نیستند. از لحاظ امکانات و شرایط خانوادگی هم این برابری وجود ندارد. همچنین از لحاظ روحی و شخصیتی نیز ظرفیت انسان ها متفاوت است. از این رو، مقایسه کار صد در صد نا به جایی است. بگذارید بیمار خودش مسیرش را پیدا کند و شما تنها او را حمایت کنید تا بتواند بالغ شود و از لحاظ شخصیتی مستقل گردد.
  • ارتباطات بیمار نباید به هیچ وجه به افراد هم مشکل با او محدود گردد. بلکه باید جسارت رویارویی با جامعه ی سلامت را نیز داشته باشد.

من در این نوشتار سعی کردم اغلب مسائلی را که یک بیمار تازه نخاعی و خانواده ی وی باید بدانند شرح بدهم. لینک هایی که در زیر می آورم نیز مکمل مطالب فوق می باشند. از تمام دوستان، به ویژه دوستان نخاعی، تقاضا دارم اگر مطلبی ناگفته مانده یا هر چیزی را که به ذهن آن ها می رسد به من گوشزد کنند و مرا در ارائه ی مطلبی هرچه کاملتر یاری رسانند تا بتوانیم برای دوستان تازه نخاعی راهنمایی همه جانبه ای فراهم آورده باشیم… با سپاس فراوان و آرزوی سلامتی برای همه Smile

در مورد وسایل مورد نیاز، پس از ترخیص یک بیمار ضایعه نخاعی از بیمارستان، می توانید در لینک های زیر مطالبی بخوانید.

۱ و ۲

و در مورد عوارض ثانویه ی ضایعه ی نخاعی نیز می توانید از طریق لینک های زیر اطلاعات کسب کنید.

اتونومیک دیس رفلکسی ۱ ۲ ۳

دردهای نوروپاتیک (سوزش) ۱ ۲ ۳

زخم بستر ۱ ۲ ۳ ۴

اسپاسم ۱ ۲

نقش تغذیه در بیماران نخاعی ۱ ۲ ۳ ۴

همچنین خواندن لینک های زیر شاید در بهبود شرایط روحی تان مفید باشند.

تجارت امید

سه خوان عشق

شرح حال من

واقعا زندگی خیلی عجیبه

مجموعه ی جامعی از لینک های مفید موجود در اینترنت برای بیماران ضایعه ی نخاعی که توسط دوست خوبم، مهرداد عزیز، جمع آوری شده است.

کلیک بفرمایید

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۲۲ پاسخ

آنچه باید در آغاز ایجاد ضایعه در نخاع بدانید! (۱)

زمانی که یک فرد در پی سانحه ای دچار ضایعه ی نخاعی شده و او و خانواده اش برای نخستین بار با این عارضه مواجه می شوند، به ناگاه خود را در برابر حجم عظیمی از ترس ها، ناباوری ها، و سوالات مبهم می یابند و نمی دانند که چگونه باید با این مشکل برخورد کنند و یا این که بعد از آن چه پیش خواهد آمد. پیش-ذهنیتی که غالب افراد از آسیب نخاعی دارند این است که صدمه ی نخاعی منجر به از کار افتادگی مطلق و همیشگی فرد خواهد شد؛ این در حالی است که ضایعه ی نخاعی به آن شدتی که در ابتدا نمود پیدا می کند، پایدار نخواهد ماند و اگرچه در پی ایجاد ضایعه در نخاع، بسته به سطح و شدت آن، بسیاری از توانایی های فرد مختل می شود و ممکن است هیچ گاه بازگشت نداشته باشند، اما این بدان معنا نیست که زندگی فعال فرد برای همیشه نابود شده است و امکان هیچ پیشرفت و بهبودی برای او نیست. آن چه بر این امر دامن می زند اظهارنظر های نسنجیده و زودهنگام پزشکانی است که در همان اوایل بیماری و زمانی که بیمار در دوره ی شوک فیزیولوژیک اولیه به سر می برد و از این رو نمی توان در مورد میزان بهبودی او در آینده هیچ اظهار نظری کرد، بر اساس دانسته های تئوریک و فرمول وار خود، میزان بهبودی یا عدم بهبودی وی را بصورت محرض تعیین می کنند؛ حال آنکه همان تئوری ها خود بیان می دارند که در ابتدای آسیب نخاعی و به موجب التهابات حاصل از صدمه ی وارد شده، نمی توان به طور دقیق شدت ضایعه را تشخیص داد.

با توجه به گفتار فوق، اکنون قصد دارم بسیاری از دغدغه ها، سوالات، و ابهاماتی را که برای یک فرد تازه نخاعی و خانواده ی وی پیش می آید در اینجا مطرح کرده و هر یک را کاملا شفاف سازی کنم تا این عزیزان بدانند که به راستی باید نگران چه چیزهایی باشند، چه چیزی در آینده در انتظارشان خواهد بود، و مرز واقع بینانه ی امید خود را بشناسند.

برای این منظور، در ابتدا لازم است که مفهوم شوک نخاعی را شرح دهم.

شوک نخاعی

بلافاصله پس از ایجاد ضایعه در نخاع، کلیه ی عملکردهای نخاعی در زیر سطح ضایعه مختل می شود و به موجب آن بسته به آن که محل ضایعه در کدام مهره باشد، بیمار حس و حرکت خود را در اندام های زیر سطح ضایعه از دست می دهد. به این حالت شوک نخاعی گفته می شود و اگرچه در این حالت به نظر می رسد که بیمار در زیر محل ضایعه کاملا فلج شده است، اما باید بدانید که شوک نخاعی دوره ای گذرا است و ممکن است از چند روز تا چند هفته و بعضا تا چند ماه دوام داشته باشد.

پس از گذر از دوره ی شوک نخاعی، شاهد این خواهید بود که به تدریج حس ها و حرکت هایی در اندام های درگیر بازگشت کنند. البته در ابتدا این حس ها غالبا حالت طبیعی ندارند و برخی حرکات نیز جنبه ی ارادی نداشته و رفلکس های خود به خودی هستند که ممکن است این تصور اشتباه را به وجود بیاورند که حرکت به اندام بیمار برگشته است. از این رو، به نوعی می توان گفت که دوران شوک نخاعی، دوران فریب است! و برای کسی که از آن اطلاعی ندارد، در ابتدا این تصور را به وجود می آورد که برای همیشه کاملا فلج شده است و همچنین در زمانی که به تدریج از این دوران خارج می شود، رفلکس های خود به خودی به وی امید واهی می بخشند. به هر روی، آن چه مسلم است ناتوانایی های مطلق این دوران پایدار نمی مانند و بسته به شدت و سطح ضایعه در نخاع، یک سری از حس ها و حرکات بازگشت می کنند.

در ادامه آنچه اهمیت دارد و تعیین کننده ی میزان بهبودی و بازگشت توانایی های فرد است، مسئله ی توانبخشی است. در این جا باید بر این نکته تأکید کرد که توانبخشی، در صدمات مغزی و نخاعی، پیوند عمیقی با زمان دارد، بدین معنا که توانبخشی بایستی از همان روزهای ابتدایی ایجاد ضایعه و پس از تثبیت حال عمومی بیمار آغاز شود و تمرکز توانبخشی باید در دو سال اول پس از ضایعه باشد؛ هرچه ضایعه کهنه تر شود، توانبخشی نتیجه ی کمتری خواهد داشت. در واقع، هر میزان از توانایی های از دست رفته ی بیمار که بخواهد بازگشت کند، بسته به شدت و سطح ضایعه، در دو سال اول اتفاق می افتد و بعد از آن پیشرفت چشم گیری حاصل نخواهد شد، چه بسا که پیشرفت متوقف می شود.

دلیل آن که من این قدر عبارت ” بسته به شدت و سطح ضایعه” را تکرار می کنم، این است که بهبودی هر بیمار بسته به سطح ضایعه و خصوصا شدت آن، با بیمار دیگر متفاوت است. سطح ضایعه مربوط به محل ایجاد صدمه ی ستون فقرات و آسیب نخاع است، یعنی اینکه جا به جایی یا شکستگی در کدام مهره اتفاق افتاده باشد. از این لحاظ، ستون مهره ها به چهار بخش تقسیم می شود: مهره های گردنی یا Cervical – مهره های سینه ای یاThoracic – مهره های کمری یا Lumbar – مهره های خاجی یا Sacrum

و اما شدت ضایعه ی نخاع می تواند از یک لهیدگی، فشار، یا کشیدگی سطحی، تا لهیدگی شدید و حتی قطع شدگی متغیر باشد. بدیهی است که در آسیب های سطحی، اعصابِ نخاعی کمتری آسیب دیده و بعد از طی دوران شوک نخاعی، بیمار شاهد بازگشت بسیاری از توانایی های خود خواهد بود. برای مثال ممکن است دو بیمار که عینا در یک مهره شکستگی داشته باشند (مثلا یکی از مهره های کمری)، بسته به میزان جا به جا شدگی مهره ها و فشاری که بر نخاع وارد آمده است، یک کدام از آن ها بعد ها قادر خواهد بود با عصا و پروتز راه برود و دیگری برای همیشه بر روی ویلچر می نشیند.

در پی آسیب نخاع، دو نوع ناتوانی در فرد بروز می کند که می تواند شدت و ضعف متفاوتی داشته باشد.

  • ناتوانایی های حسی: بدین مفهوم که فرد کلیه یا بخشی از احساسات پوستی نظیر حس لمس، فشار، گرما، سرما، و درد را در زیر سطح ضایعه و همچنین حس دفع در روده و مثانه را از دست می دهد. همچنین به دلیل عدم حس، بیمار قادر به تشخیص موقعیت خود در محیط نیست؛ یعنی اگر چشم بیمار را ببندید و به طور مثال دست او را که بر روی سینه اش قرار دارد، در حالت موازی کنار بدن او قرار دهید، او متوجه این تغییر وضعیت نخواهد شد (این مثال مربوط به بیماری با ضایعه ی نخاعی گردنی می باشد.) عدم حس می تواند مشکلات بسیاری را به همراه داشته باشد که گاه حتی جان بیمار را به خطر خواهد انداخت. به دلیل عدم برخورداری از حس، اندام های بیمار بیشتر در معرض آسیب هایی همچون زخم و سوختگی قرار می گیرند. پوست انسان طبیعی به محض مواجهه با اجسام تیز یا داغ واکنش حسی نشان می دهد که به موجب آن، فرد بلافاصله خود را از عامل تحریک دور می سازد، در نتیجه اگر بریدگی یا سوختگی هم برای او پیش بیاید، سطحی خواهد بود. اما بیمار نخاعی که هیچ درد یا سوزشی را حس نمی کند، آن قدر در مواجهه با عامل تحریک می ماند که دچار صدمات جدی می شود. از آن جایی که چنین بیماری اغلب دردها و مشکلات داخلی خود را نیز حس نمی کند، ممکن است یک اختلال حیاتی، مثلا درد آپاندیس را، متوجه نشده و حیات اش به خطر بیفتد. البته بیمارانی که سطح ضایعه ی آن ها در مهره های سینه ای و گردنی می باشد، دردها و تحریکات داخلی موجب فعال شدن سیستم خودمختار بدن آن ها می شود و عارضه ای به نام اتونومیک دیس رفلکسی ایجاد می کند که اگرچه فرد را از وجود درد یا هر گونه مشکل داخلی مطلع می سازد، با این حال خود عارضه ای است که می تواند در حالت حاد بسیار خطرناک باشد و اگر کنترل نشود، جان بیمار را به خطر بیاندازد.

همچنین، عدم برخورداری از حس طبیعی به خودی خود موجب بروز احساسات غیرطبیعی همچون درد، سوزش، گزگز، سوزن سوزن شدن، و … در اندام های درگیر می شود. این احساسات ناخوشایند بدون هیچ محرک خارجی و به دلیل حساسیت پذیری اعصاب محیطی بروز می کنند. این حالت ها دردهای نوروپاتیک نام دارند و در بسیاری از بیماران نخاعی پس از مدتی به مقدار زیادی کاهش خواهند یافت و یا بالکل رفع خواهند شد. اما عده ای برای کنترل این درد ها به دارو نیاز پیدا می کنند و هستند بیمارانی که این دردها در آن ها مقاوم و پایا بوده و هیچ گاه رفع نمی شوند.

ناتوانایی های حسی از لحاظ عاطفی نیز بیمار را بسیار تحت تاثیر خود قرار می دهند، زیرا وی از درک تمام احساسات خوشایند پوستی همچون حس حرارت مطبوع دست کسانی که دوستشان دارد، یا گرمای لذت بخش خورشید و سرمای قلقلک دهنده ی دانه های برف و … ناتوان می گردد.

  • ناتوانایی های حرکتی: به معنای از دست دادن کامل یا درصدی از توانایی های حرکتی اندام ها در زیر سطح ضایعه می باشد. عدم حرکت در اندام ها به مرور زمان باعث ناهنجاری هایی در آن ها می شود، نظیر آتروفی یا تحلیل عضلات، کوتاهی تاندون ها، دفرمه شدن یا تغییر شکل اندام ها. از طریق توانبخشی صحیح می توان از شدت این ناهنجاری ها کاست، از طرفی توانبخشی نادرست آن را تشدید خواهد کرد! (در این باره در قسمت فواید و مضرات فیزیوتراپی، که در ادامه می آید، توضیح داده ام.)

در پایان این بخش، تأکید مجدد بر این نکته لازم است که ناتوانایی های حسی و حرکتی در دوران شوک نخاعی به صورت صد در صد و کامل بروز می کند، اما با گذر از این دوران، بسته به شدت ضایعه، تا حدی برطرف خواهد شد. همچنین جالب است بدانید که بازگشت حس و حرکت به صورت همگام صورت نمی پذیرد. یعنی ممکن است در یک اندام تا درصدی حرکت بازگشت داشته باشد، اما همچنان بی حس بماند، یا بلعکس. یا ممکن است مثلا حرکت دست تا مچ بازگشت کند، اما حس آن دست تنها تا بازو بازگردد.

حال، پیش از آن که به معرفی انواع مختلف توانبخشی بپردازیم، به بیان نکته ای قابل تأمل در مورد خروج از دوران شوک نخاعی می پردازم.

پس از سپری شدن دوران شوک نخاعی، و در جریان بازگشت حس و حرکت به اندام ها، ممکن است بیمار با بسیاری حالت های غیرعادی مواجه شود. از لحاظ حسی، ممکن است حالت های زیر رخ بدهند:

احساس سرما، یخ زدگی، گرما، سوزش، گز گز، سوزن سوزن شدن، خارش، برق گرفتگی، حس رطوبت یا خیسی، درد، کوفتگی، فشار، احساس به تن داشتن لباس زبر و ناراحت… (این احساسات همگی غیر واقعی می باشد و منظور آن نیست که فرد محرک های حسی را نظیر جسمی نوک تیز یا داغ درک می کند؛ بلکه این احساسات بدون هیچ محرکی و به طور خود به خودی بروز می کنند. این حالت ها مشابه دردهای نوروپاتیک است و یا شاید هم دقیقا همان باشد؛ در این باره مطمئن نیستم.)

و همچنین ممکن است برای بیمار احساس عدم تعادل پیش بیاید، یا تصور کند در شیب قرار گرفته است؛ یعنی این احساس را داشته باشد تخت اش دارای شیب است و دارد از روی آن می افتد.

این گونه احساسات می توانند بسیار ناخوشایند باشند و باعث نگرانی فرد شوند، اما باید بدانید که این حالت ها پایدار نمی مانند و بعد از مدتی رفع خواهند شد. این احساسات در واقع مرز میان بی حسی مطلق و حواس طبیعی هستند. به این صورت که فرد همان طور که به تدریج از حالت بی حسی مطلق خارج می شود، یک سری احساسات مبهم را تجربه می کند که اگرچه ممکن است شدید باشند، اما واقعی نیستند. این حالت تا حدی مشابه زمانی است که لثه را جهت اعمال دندانپزشکی بی حس می کنند؛ وقتی به تدریج ناحیه ی جراحی از حالت بی حسی خارج می شود، احساسات مبهم و حالت هایی گزگز مانند بروز می کنند.

آن چه به رفع سریع تر این حالت ها کمک می کند، شامل فیزیوتراپی، تحریکات حسی، و ماساژ در آب می باشد. همه ی این اقدامات، زیر-مجموعه ی توانبخشی قرار می گیرند، از این رو، اکنون جای دارد که به بیان انواع شیوه های توانبخشی بپردازم.

ادامه در پست بعد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ida.elahi@gmail.com

 

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۱۴ پاسخ

لطفاً صورتم را شطرنجی کنید!

باور کنید اگر من بتوانم به برنامه ریزی روزانه ام پایبند بمانم، تمام اهدافم هم سو پیش خواهند رفت و این قدر خودم را سرزنش نکرده و مدام خودخوری نمی کنم!

البته پایبند نبودن من به برنامه، به معنای شانه خالی کردن از کار ها و وظایفم نیست. مشکل آن جاست که من کارهای روزانه ام را با توجه به درجه ی اهمیت و انرژی ای که هر کار نیاز دارد اولویت بندی می کنم. مثلا قرار است در یک روز سه کار عمده را انجام دهم. کاری را که انرژی زیاد تری می خواهد و از اهمیت بیشتری برخوردار است، به عنوان نخستین کار آن روز در نظر می گیرم و به طور مثال، ساعت ۹ تا ۱۱ و نیم صبح را به آن اختصاص می دهم. بعد از آن نیز تصمیم می گیرم کاری را که از همه انرژی کمتری می خواهد، در فاصله ی زمانی ۱۱ و نیم تا یک انجام دهم. کار عمده ی بعدی نیز می ماند برای عصر.

اما اگر خیال کرده اید که من کار نخست را رأس ساعت یازده و نیم تمام می کنم و به کار دیگر می پردازم، سخت در اشتباهید. چرا که من بسته به این که آن کار چه باشد، شروع می کنم به گفتن این که:

“حالا همین یک خط رو هم بنویسم… این صفحه رو هم بخونم… همه ش پنج دقیقه دیگه… این ایمیل رو هم جواب بدم…”

و این می شود که من تا نزدیک ساعت یک، بیش از توانم برای آن کار وقت گذاشته ام و نه تنها کار دوم انجام نشده می ماند، بلکه از خستگی، با زمین یکی شده و بایستی با بیل جمع ام کنند!

از این رو، کاری که برای اولویت عصر قرار دارد نیز فدای کار انجام نشده ی صبح می شود و یک پله می افتد عقب تر.

البته گاهی هم اولویت نخست آن قدر پر کار و انرژی بر است که اصلاً کار به وقت دزدی از اولویت بعدی نمی کشد؛ در این مواقع سعی می کنم که حداقل خرده کاری ها را انجام دهم.

خلاصه با توجه به آن چه گذشت، اگرچه چند موضوع برای نوشتن در وبلاگ دارم، اما همچنان دست خالی مانده ام و به جای یک پست درخور باید بیایم عذر تقصیر بنگارم…

زین حیث، گفتم فعلا ً بیایم یک خودی نشان بدهم تا این که وبلاگم طبق سنت امتحانات دوباره هفته ها خاک نخورد، و بعد از این متنبّه شوم و هر کاری را در محدوده ی تعیین شده اش انجام دهم…

این هم سیمای شرمسار من؛ لطفاً صورتم را شطرنجی بفرمایید!

yourimage

پی نوشت: عکس هم سرقتی است! از روز سیزده به در…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی | ۳۸ پاسخ

انتظارم به سر آمد آخِر…

سلام دوستان عزیزم Smile

عرضم به خدمت شما که پیروی پست قبلی، مورخ ششصد سال پیش از میلاد گوساله ای که گاومان با قبولی در مقطع ارشد زایید!، مغز بنده در طول امتحانات پیاده شد و اینجانب اکنون تنها خدمت رسیده ام… با این وجود اگرچه بایستی در حال حاضر بسیار سبکسر! باشم، نمی دانم چرا این قدر سر سنگینم!… انگار که یک نخود مغزمان پیاده شد و به جای آن شش کیسه سیمان، معادل شش درس ثقیل، بار جمجمه مان کردند…

الان که به تاریخ آخرین پست نگاه می کنم می بینم که من کمتر از دو ماه است که غیبت داشته ام، اما نمی دانید چه ماجرا ها که در این دو ماه رخ نداد!

حتما با اصطلاح “جنون ادواری” آشنا هستید؛ باید بگویم که بنده به غیر از جنون ذاتی! Wink از خصلتی برخوردار هستم که می تواند یکی از زیر شاخه های جنون ادواری باشد که اصطلاحا من آن را “تهور ادواری” می نامم، بدین معنا که یک دفعه تصمیم به انجام کاری می گیرم که با توجه به شرایط جسمی ام حداقل از دو هفته قبل به برنامه ریزی نیاز دارد، اما من در عرض بیست و چهار ساعت تصمیم می گیرم، تصمیمم را ابلاغ می کنم، لباس می پوشم، می پرم ترک ویلچر! و گازش را می گیرم و سه سوته می روم سر چهارراه!… باور کنید تقصیر من نیست که همه ی راه ها به رُم ختم می شود؛ من هر جایی که بخواهم بروم، ناگزیر باید از سر چهارراه گذر کنم…

آری، هنوز دو روز از آغاز غیبتم نگذشته بود که در حالی که مو کنان و لب گزان و سر به دیوار کوبان از دروس استدعا می کردم قدم بر تخم چشم من بگذارند و مهمان ذهنم بشوند، ناگهان به صورتی کاملا غیرمنتظره تهورم عود کرد و قصد کردم برای تاری نگاهم و ضعف چشمانم که چند ماهی بود تشدید یافته بود و من توجهی به آن نمی کردم اقدام کنم!

و همین شد که روز بعد، ساعت پنج عصر، با قلبی تپنده و مشتاق عازم سر چهارراه شدم؛ البته صرفا به قصد چشم پزشکی… در این جا ذکر این نکته، برای آن دسته از کفّاری که هنوز به الوهیت من ایمان نیاورده اند، واجب است که بگویم پس از طی مسیر پارکینگ منزل، وقتی به در ورودی ساختمان رسیدیم و پدرم در را گشودند، به ناگاه نور تند خورشید عصر نیمه ی اردیبهشت ماه سراپایم را غسل داد. آن گاه همان طور که پدر برای خروج از منزل ویلچر را به جلو هل می دادند، زمانی که چرخ های جلوی ویلچر از مرز لبه ی در عبور کرد، به ناگاه آسفالت خشک خیابان پر شد از خال خال های خیس، و بوی مسحور کننده ی خاک مرطوب در مشامم پیچید…

یعنی همین که پایم را از مرز در بیرون گذاشتم، باران گرفت! حالا دوستان ازدحام نفرمایید، لطفا در صف بیعت با من نظم را رعایت کنید!

البته تهور این موضوع اصلا به لباس پوشیدن و تا سر چهارراه رفتن نیست؛ اصل ماجرا در این است که بنده که صرفا در صراط مستقیم ویلچر می رانم و از هر مسیر نامسطحی حذر دارم، آن روز مجموعا ۲۶ عدد پله… از گفتنش هم نفس در سینه ام حبس می شود… ۲۶ عدد پله را بالا و پایین رفتم!

وقتی می گویم دروس این ترم مغزم را خالی کردند، این هم گواهش…

به هر حال این تهور نا به هنگام، هر چه بود ارزشش را داشت. زیرا از طرفی سد ها پر آب شدند، و از آن مهم تر این که اکنون حتی می توانم لای جِرز دیوار ها را هم به وضوح ببینم؛ فقط حیف که لنزهای عینکم تا سر چهارراه بُرد ندارند!

. . .

ماجرای دیگری که در این مدت اتفاق افتاد این بود که پانزده روز مانده به امتحانات، همین طور یکهویی! به سرم زد (سر که بی مغز و بی صاحبخانه شد، نا اهلان مدام بدان سر می زنند!) که زودتر از موعد برای اطمینان از عدم بازگشت آن عفونت کذایی آزمایش بدهم… حالا دیگر قطعاً باید به من ایمان بیاورید، زیرا می بینید که من الهامات قلبی نیز دارم. کلاً من تمام فاکتور های لازم برای ادعای پیامبری را دارا هستم؛ یعنی اعجاز، الهامات قلبی، روی چون یوسف! Big Smile

و آری، عفونت بازگشته بود؛ آن هم چه بازگشتی… به طوری که دستور به درمان ضرب الأجل صادر شد و دقیقا تا یک شب مانده به نخستین امتحان، سِرُم به دست، اضطراب تو رگ می زدیم…

در همین بحبوحه نیز، پنج روز مانده به امتحانات دچار حملات حاد اتونومیک دیس رفلکسی شدم، که شکر خدا تجربه، مرا از گرفتار شدن در دست بی تجربگان مقیم اورژانس نجات داد…

حساب کرده ام که همین درگیری های غیرمنتظره مجموعا ۲۵ ساعت مفید درس خواندن مرا هدر داد (ده روز تزریق، روزی یک ساعت و نیم زمان تلف شده + ۱۰ ساعت مفید از بیست و چهار ساعتی که درگیر اتونوم شدم.) از این رو، من که همیشه طوری برنامه ام را تنظیم می کردم که شب امتحان به هیچ وجه درس نخوانم و به ذهنم استراحت بدهم، شب هر امتحان تا ۱۱ و نیم شب درس خواندم…

. . .

به هر روی…

این ترم هم با همه ی چالش ها و غیبت ها و دلتنگی هایش به پایان رسید و اگر چه اکنون در سرم مغزی باقی نمانده، اما دلم پر زِ مهر دوستان است و همین کشش قلبی مرا در سر موعد به وعده گاه رساند…

آری…

من… آمده ام،

وای وای! Wink

. . .

روز دوم تزریق دارو، پس از اتمام سِرُم، پدر کمی دستم را بالا نگه داشتند تا مادر پیچ شلنگ سرم را از انتهای آنژیوکت باز کنند و هپارین لاک۱ را به جای آن ببندند. پیچ کمی سفت بود و در نتیجه حواس پدر و مادر متوجه باز کردن آن شد، به طوری که فراموش کردند دستم را بالا نگه دارند. به محض باز شدن پیچ، از انتهای آنژیوکت خون زیادی به بیرون جهید و لا به لای انگشتان من، و دستان پدر و مادر پر از خون شد.

وقتی آن ها موفق شدند انتهای آنژیوکت را با هپارین لاک مسدود کنند و جلوی خروج خون را بگیرند، من سَرَم را با ناراحتی پایین انداختم و با افسوس گفتم:

آخه تا چه حد؟! فاجعه تا چه حد؟! این درد رو من به کی بگم… آخه درد از این بالاتر که نه فقط دست شما، بلکه دست خودم هم به خون خودم آغشته است! Big Smile

________________

  1. هپارین لاک: زائده ای است که به جای پیچ انتهای آنژیوکت برای جلوگیری از انعقاد خون در آن ناحیه استفاده می شود و حاوی مقدار کمی ماده ی ضد انعقاد به نام هپارین است تا خون لخته نشده و تزریق های بعدی راحت تر انجام شوند.
    (همیشه برایم سوال بود که اسم صحیح این وسیله هپارین لاگ است یا هپارین لوگ، یا اصلا چیز دیگری است. در سرچ در اینترنت هم پاسخ درستی نیافتم. سوسن عزیزم  اسم صحیح آن  را به من گفتند و من هم متن را اصلاح کردم. هپارین لاک (lock) صحیح می باشد. با تشکر از سوسن عزیزم… )

پی نوشت: از همه ی دوستانم که در این مدت جویای احوالم بودند و برایم آرزوی موفقیت داشتند، یک دنیا سپاسگزارم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی | ۵۲ پاسخ

وعده دادمت، بیا…

حکایت جمجمه ی من و درس های این ترم، حکایت هندوانه است و قاشق!

البته منظور آن نیست که کله ی من به شکل هندوانه است! Wink بلکه هدف از جمله ی نخست، توصیف دروسی می باشند که عمق کاسه ی سرم را می تراشند و مغزم را بیرون می کشند…

دقیقا در پایان هر روز، چنین حسی دارم؛ اینکه سرم همچون پوسته ی هندوانه ی تراشیده شده ای، تهی است…

شب ها هم خواب ندارم؛ چشمانم نیز کم سو شده!، حوصله هم ندارم؛ دلم هم درد می کند؛ یک تار از موهایم نیز سفید شده است!، با این حال هنوز قصد ادامه تحصیل دارم و دیگر به سر چهارراه نمی روم! Wink ؛ فکرم نیز درگیر است؛ و …

زین حیث؛

تا مدتی نخواهم بود…

وعده ی ما؛ سر چهارراه!

نه…

سر جالیز؟!

باز هم نه…

وعده ی ما همین جا، پس از پایان امتحانات… البته اگر مُخی برایم باقی مانده باشد!

به امید دیدار…

Smile

ارسال شده در روزمرگی | ۳۵ پاسخ

رمپ آیدا!

بر لب جویباری لبریز از آبی زلال و روان باشی و از تشنگی جان بدهی، مصداق من بود و بوستان پر گل و زیبایی که در دو قدمی منزلمان قرار داشت!

در واقع، بگمانم که محیط اطراف خانه ی ما را در دوران آلمان نازی ساخته اند که کلا با بیماران و افراد دارای محدودیت های جسمی ضدیت داشتند، زیرا به هیچ وجه برای تردد ویلچر مناسب نیست و حتی تک بوستانی که در آن حوالی است، در حد یک نیم پله از سطح زمین بالاتر است و تنها کافی است که یک تابلوی “ورود ویلچر ممنوع” هم در جلویش نصب کنند.

همین محیط نامناسب اطراف خانه، با راه آب های کوچکی که هر صد متر در کوچه پس کوچه ها قرار دارد و چرخ های جلوی ویلچر در آن گیر می کند، با پیاده رو هایی که مدام بالا و پایین می شوند، با میله های کوتاه و چفت در چفتی که برای جلوگیری از تردد موتورسواران بر روی پل ها و کناره های پیاده رو نصب کرده اند، با پل های روی کانال آب که هر کدام دستکم یک پله می خورند، و با ده ها مانع و بن بست دیگر، سبب شده است که تنها یک مسیر از خانه تا چهارراه برای تردد ویلچر باقی بماند که آن هم سنگفرش هایش بقدری متلاشی و ناهموار هستند که من هر بار از آن گذر می کنم، در اثر تکان های شدید، یک زخم بستر می گیرم، وانگهی در سر چهارراه به جز ساختمان های تجاری چیز دیگری برای سیاحت نیست؛ البته به غیر از مغازه های سفارش کارت مجالس و باقی ماجرا!

مسیر دیگری که با وجود همان راه آب های کوچک و متعدد، پیاده روهای نامسطح، و گذر سرسام آور ماشین ها، باز هم قابل تردد برای ویلچر است، به محله ای ختم می شود پر از رستوران و کافی شاپ و بوتیک که هر کدام دستکم سه چهار پله می خورند.

از طرفی در این حوالی، به جز گل کاری ها و بعضا چمن کاری های حاشیه ی کانال وسیع آب، فضای سبز دیگری وجود ندارد، به جز بوستان نه چندان بزرگ، اما به واقع سرسبز و زیبایی که رو به روی مسجدِ نبش کوچه ی ما قرار دارد. در تعداد دفعات انگشت شماری که برای هوا خوری و تمدد اعصاب از منزل خارج شده ام، بناچار یا کوچه پس کوچه ها را گَز کرده و ساختمان های سنگی را تماشا کرده ام، و یا تا سر چهارراه رفته و در همان جا مدتی به ازدحام ماشین ها خیره گشته و بیل بورد تبلیغاتی را نگاه کرده ام که مدام رنگ و تصویر عوض می کند و براستی که در شب باشکوه و زیباست. اما در هر صورت، برای رفتن به هر کدام از این مسیرها، ابتدا بایستی از جلوی مسجد عبور کنی و من هر بار که از آن جا می گذشتم با دیدن گل کاری های بی نهایت زیبای بوستان رو به روی مسجد و مردمی که بر روی نیمکت های سنگی، در احاطه ی چمن ها و بوته های سبزرنگ، نشسته بودند، آرزو می کردم که ای کاش آن جا معبری هم-سطح با زمین می داشت تا من هم می توانستم وارد بوستان شوم و ساعتی با گل ها و گیاهان خلوت کرده و بازدم باطراوت آن ها را استشمام کنم، تا که روحم تازه شود و نگاهم پر شود از زیبایی های رنگ رنگ…

این حسرت با من بود تا که روزی با خود اندیشیدم این نمی شود که آب در کوزه باشد و من تشنه لبان در اطراف خانه پرسه بزنم! از این رو، یکی دو ماهی مانده به پایان سال، نامه ای به شهرداری مشهد و بخش ارتباطات مردمی ۱۳۷ نوشتم، که آن را در زیر می آورم:

با سلام و خسته نباشید

اینجانب یکی از ساکنان بلوار فلان، خیابان بلان، کوچه ی بهمان می باشم Smile که با ویلچر تردد می کنم. در مقابل مسجدِ (باز هم) فلان! Wink فضای سبزی وجود دارد که برای ورود و تردد ویلچر در آن هیچ مناسب سازی ای صورت نگرفته است. گذشته از آن سنگفرش حاشیه ی بلوار بقدری خراب و ناهموار است که نمی توان با ویلچر بر روی آن تردد کرد. خود اینجانب یک بار که بر حسب ضرورتی از منزل خارج شدم، در اثر تکان های ویلچر در ناهمواری های مسیر دچار زخم و کبودی در ناحیه ی نشیمنگاه شدم. از شما مسئول محترم خواهشمندم که برای مناسب سازی بوستان فلان و تعویض سنگفرش حاشیه ی خیابان، اقدامات لازم را به عمل آورید.

همچنین، مطلع گشته ام که در انتهای خیابان بهمان، بین بلوار فلان و کانال آب، فضای سبزی در حال احداث است. در نتیجه از شما تقاضا دارم که از همان ابتدای پروژه ی ساخت این فضای سبز جدید، امکانات لازم برای ورود و تردد ویلچر را لحاظ فرمایید.

با تشکر – الهی

اگرچه در پی ارسال این نامه، خیلی زود پاسخ آمد که رمپ مورد نظر تا بیست روز آینده انجام خواهد شد، و برای باقی درخواست ها بایستی به انتظار بودجه ی سال بعد ماند، اما با گذشت بیست روز خبری از رمپ نبود و با اینکه من مجددا طی نامه ای گزارش کردم که کار صورت نگرفته است، باز هم تدبیری اتخاذ نشد و اولین روزی که من در بهار از خانه خارج شدم، این بار نه با حسرت، بلکه با دلخوری و گلایه مندی، از جلوی فضای مسدود بوستان گذر کردم…

روز سیزده به در نیز که من صرفا به قصد گره زدن سبزه و به آب بخت سپردن آن از منزل خارج شدم Wink، همینطور که به بوستان نزدیک می شدم و فضای تازه گلکاری شده ی آن جا را می دیدم و در دل از کوتاهی های شهرداری غضبناک بودم، به ناگاه چشمم افتاد به شیب تازه ایجاد شده ای که درست در رو به روی مسجد، از سطح زمین به داخل بوستان امتداد یافته بود… و در آن هنگام با ناباوری و شادی و شعفی وافر فریاد کردم: “رمپ! رمپ من!”

edt yourimage1

از تازگی مصالح به کار رفته در رمپ، کاملا مشخص بود که همان شب گذشته آن را ساخته اند. من نیز که تا لحظه ای پیش گمان می کردم راه ورود به بوستان همچنان مسدود است و از این رو قصد عزیمت به چهارراه را داشتم، با ذوق تغییر مسیر داده و به عنوان نخستین عابر، رمپ آفتاب مهتاب ندیده را افتتحاح کرده و آن را به قدوم مبارک ویلچرم مزیّن ساختم، و برای آن که مالکیت خودم را نسبت به آن رمپ اعلام کنم، با قیافه ای حق به جانب مدام می گفتم: “این رمپِ آیداست… رمپ من ــه… باید روش بنویسن رمپِ آیدا…”؛ و بدین ترتیب در جا قولنامه ی آن رمپ را زدم به نام خودم! Smile

edt yourimage3

با این حال، وقتی با گذر از روی رمپ، برای نخستین بار قدم در بوستان گذاشتم، متوجه شدم که فضای داخل بوستان تنها در حد سه نیمکت سنگی وسعت دارد و بقدری کوچک است که حتی نمی توان در آن یک دور زد! برایم جای تعجب داشت که از دور وسعت آن جا حداقل سه برابر به نظرم می رسید! از سویی دیگر، طرح و جنس سنگفرش های بوستان به گونه ای بود که ویلچر مدام بر رویش بالا و پایین می پرید و اصلا مناسب حرکت آن نبود… در هر صورت، زیبایی و طراوت همان یک وجب، برای من به قدر یک بهشت شگفتی داشت و هنگامی که در میان چمن ها، چشمم افتاد به گل های ریز خودروی بهاری که با رنگ آبی فیروزه ای شان، نگاهم را، و روح و روانم را سرشار از تازگی و طراوت می ساختند، بعد از قریب به یازده سال بهار را با تموم وجود احساس کردم…

yourimage2با تشکر از شهرداری مشهد… به امید تدابیر بیشتر و اقدامات زیر بنایی این نهاد، جهت رفاه حال شهروندان دارای محدودیت های حرکتی…

پی نوشت: تا کنون چند باری از دوستان مجازی هدیه دریافت کرده ام؛ اما هیچکدام به قدر دو هدیه ی زیر، مرا به وجد نیاورده اند…

نخستین هدیه ی وجد آور…

100520131154

و هدیه ی اخیر، به مناسبت تولدم، به دستان هنرمند دوست خوبم، مهدیه ی عزیز…

(سیاه قلم عکس گوشه ی وبلاگم Smile )

14285659551

پی نوشت: یک مطلب در دست احداث دارم! که همچون پروژه های ملی، تمام شدنش حساب دقیق و مشخصی ندارد؛ زیرا از زمانی که بایستی برای نوشتن آن صرف کنم، به نفع کارهای دیگر اختلاس می کنم! Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۳۵ پاسخ

مادری را تو معنا کن…

تقدیم به همه ی مادران اکنون و آینده… تقدیم به هر آنکس که حس مادری دارد… و تقدیم به آنانی که پناه کودکان اند…

(برای مشاهده ی تصویر در ابعاد واقعی، بر روی آن کلیک کنید.)

روز مادر 1394

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۱۹ پاسخ

نخستین پست سال ۹۴…

می شود یک نفر بیاید برایم این موضوع را جا بیاندازد که من ۳۱ ساله شده ام، نه ۳۲ ساله! یک هفته است که مدام فکر می کنم دارم ۳۲ ساله می شوم؛ ای بابا…

البته واقعیت آن است که من نه ۳۱ ساله شده ام و نه ۳۲ ساله، بلکه در واقع ۲، ۳ ساله گشته ام؛ بله! Big Smile

 030420151262

البته تصور ۳۲ ساله شدن، بنده را به صرافت انداخت که سیزده به در امسال، خودم شخصا به دل طبیعت بروم و با گره زدن هرچه سبزه و درخت و گل و بته در مسیر تکراری منزل مان تا چهارراه بود، زمینه های گشایش بختم را فراهم سازم!

 yourimage

اتفاقا به سر چهارراه که رسیدم چشمم افتاد به چندین و چند مغازه ی فروش کارت مجالس که در کنار هم ردیف شده بودند؛ و بنده نیز این را به فال نیک گرفته و قصد کردم بروم پیشاپیش کارت عروسی سفارش بدهم Wink ، اما دو مشکل کوچک وجود داشت! اول اینکه همه ی آن مغازه ها بسته بودند و دومین مشکل آن بود که هنوز نام طرف را نمی دانستم! از این رو تصمیم گرفتم که موقتا عروس گل ها بشوم…

 yourimage2

و از طرفی، از آن جایی که عمر گل دو روز است، تصمیم داشتم باقی سال را در همان سر چهارراه به انتظار بنشینم تا به محضی که طرف پیدایش شد بی معطلی برویم کارتمان را سفارش بدهیم، اما یکدفعه یادم آمد که من هنوز قصد ادامه ی تحصیل دارم؛ از این رو به ناچار، مسیر خانه ی پدری را پیش گرفتم تا سریع تر بروم سر درس و مشقم!، بلکه زودتر درسم را تمام کنم تا وقتی طرف آمد دیگر بهانه ای در کار نباشد…

. . .

می گویند آن چه سبب شده است که وبلاگ نویسان کمتر به وبلاگ های خود توجهی نشان بدهند و پست هایشان کوتاه و گاه به گاه شود و بعضا تصمیم به ترک دنیای وبلاگ نویسی بگیرند، پیدایش پدیده هایی همچون وایبر و اینستاگرام بوده است که سرعت و سهولت در برقراری ارتباط را برای کاربران فراهم می آورد. البته کار به عواقب گرایش به این نوع از سرعت و سهولت نداریم که اگر بخواهم فهرست وار بیانشان کنم، به قرار زیر می باشند:

فقر محتوی، رواج سطحی نگری، پایین آمدن آستانه ی صبر افراد، زوال تدریجی ادبیات، و …

و نیز قصد آن را ندارم که بر روی این موضوع متمرکز شوم و معایب و محاسنش را بر شمارم، بلکه تنها هدفم از گفتن این حرف ها این است که این مسئله را در خودم ریشه یابی کنم که منی که هیچ بستگی و مشغولیتی به این گونه پدیده ها ندارم، چرا وبلاگم رونق و محتوی سابق را ندارد و فاصله ی به روز کردن هایم بیشتر شده و مطالبم در حال کوتاه شدن و شخصی تر شدن هستند!

دلیل این امر نمی تواند مشغله ی روزمره یا مشغولیت های ذهنی باشد، چرا که سابقا در همین شرایط، وبلاگ نویس فعال تری بودم. احساس می کنم که رکودی در اندیشه ها و ایده هایم به وجود آمده است و شاید پس از بیان کلیت تجربیاتم و …

پارازیت: هم اکنون در وسط نوشتن این مطلب، سری به وبلاگم زدم تا ببینم در سال گذشته تا چه حد کم کار بوده ام، اما وقتی تعداد، حجم، و محتوی موضوعی مطالبم در سال ۹۳ را بررسی کردم دریافتم با اینکه میزان شخصی نگاری هایم بیشتر بوده است، اما از لحاظ تعداد و حجم مطالب چندان هم تفاوتی با سال های گذشته نداشته ام. یعنی، بطور متوسط ماهی دو مطلب و با طول متوسط ۷۰ سانت! نوشته ام. از این رو به این نتیجه می رسیم که فقط تا حدی، از لحاظ محتوی افت داشته ام که دلیل آن هم بر دو چیز استوار است:

  • یک: همانطور که قبلا گفتم، بیان کلیت تجربیاتم.
  • دو: یکنواختی زندگی و نداشتن حرف جدیدی برای بازگو کردن.

(البته کمی هم بی حوصلگی در این میان دخیل است، که آن را بگذارید به حساب بالا رفتن سن!)

حال با توجه به مطالب فوق، برای بنده دو انتخاب وجود دارد؛ یا اینکه کمیت را فدای کیفیت کنم، و یا بلعکس؛ یعنی یک راه این است که دیر به دیر آپ کنم، اما مطلبی درخور و مفید فایده بنگارم، و یا آنکه در فواصل زمانی نوشتن مطالبی درخور، با روزانه نویسی یا درج مطالب کوتاه، وبلاگ را فعال نگاه دارم… اما چه کنم که هیچکدام از این گزینه ها خوشایند من نیست و مرا راضی نمی کند. با این حال، وقتی این دو گزینه را در دو کفه ی ترازوی تدبیرم قرار می دهم، به نظر می رسد که گزینه ی دوم بر اولی می چربد، زیرا در کوتاه نویسی و شخصی نگاری می توان کیفیت و تا حدی محتوی را حفظ کرد، اما وقتی فاصله ی به روز کردن ها زیاد می شود، حس برهوت غریبی فضای وبلاگ را فرا می گیرد و از طرفی سِیرِ مطالب و روند موضوعی وبلاگ حالتی خشک و تک بعدی می یابد. از این رو، برای ایجاد تعادل میان کمیت و کیفیت، و نیز برای اینکه بیشتر با شما دوستانم در ارتباط باشم، تا مدتی در کنار نگارش مطالب بلند و محتوایی، پست های کوتاه و خودمانی نیز خواهم نگاشت. تنها امیدوارم که این عدم حوصله، که نه ناشی از بالارفتن سن، بلکه به دلیل افزایش حجم مشکلات و نگرانی هاست، ذوق و رغبتم را به نوشتن و فعال بودن پایمال نکند… در این صورت، زین پس بیشتر خواهم بود Smile

پی نوشت: اگرچه این پست را امروز نوشته ام، اما تاریخ تولدم دیروز، یعنی چهاردهم فروردین، یا به قولی “چهارده به در!” می باشد…

پی نوشت: از همه ی دوستانم که از طریق اس ام اس، ایمیل، و کامنت، سال جدید و تولدم را تبریک گفتند سپاسگزاری می کنم.

پی نوشت: دوستان خوبم، اگرچه من از چهره ی خود در این پست رونمایی کرده ام، اما اگر اجازه بدهید در باقی عکس هایی که می گذارم، بخشی از صورتم را همچنان شطرنجی کنم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۵۵ پاسخ

سال نو مبارک :) + عیدی ;)

Capture

عیدی من به شما دوستان عزیزم،

تقویم ۱۳۹۴ آیدا…

چهچهه ی بلبل مست از بهار!

 

پی نوشت: ایده و طراحی این عیدی نه از خود بنده، بلکه عیدی دوست عزیزی است به من! با سپاس فراوان از ایشان  Rose

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۲۹ پاسخ