به مناسبت پنجمین سالگرد نوید مجاهد…

سلام نوید…

هر سال در همین زمان، در مردادماه سوزانی که آتش در دل ساکنان سرزمینت افکند، از تو می نویسم. از تو، از پادشاه سرزمین باور ها. از مالک این عمارت باشکوهی که ما در آن همه مستاجران یاد تو ایم. کبوتران بی بال و پری که لانه کرده ایم در شاخساران درخت تنومد باوری که باغبانش تو بودی. دانه ای که کاشتی، همتی که به پای آن ریختی، نور ایمانی که بر آن تاباندی، درختی شد پر شاخ و برگ و رفیع، مأمن کبوتران خسته ای که در آشیانه های بذل تو، در اوج سکنی گزیدند و بی رنج پرواز پنجه بر عرش زدند…

اما این بار می خواهم نه از تو، بلکه برای تو بنویسم. به تو… چشم بدوزم به چشمانت در آن عکسی که بر سر در خانه ات حک شده است. همان عکسی که هر روز می بینم و چشم می دُزدم از آن؛ نگاهت نمی کنم، از دیدت می گریزم… قرار ما هر باوری بود جز باور به رفتن تو؛ عکست می خواهد که باور کنم نبودنت را…

ولی اکنون چشم دوخته ام در نگاهت، می خواهم از عمق آن بخوانم حرف دلت را. به من بگو، تو اینچنین با سرزنش نگاهم می کنی یا این منم، ناراضی از خود که تاب نگاه کردنت را ندارم؟

می دانم… تو حرفی نداشتی. تو املاک باورت را بخشیدی و ماندن و رفتن را به اختیار گذاردی. این منم که پایبند شدم و احساس تعلق یافتم. در این خاک ریشه کردم، بزرگ شدم، از خانه رفتم و در آن نزدیکی ها، در همان خاک، مسکنی ساختم. دلخوش به این بودم که قلمرو ات را وسعت می بخشم، حومه اش را آباد می سازم، آوازه ات را به دور دست ها می برم؛ اما دریغا که خانه را از یاد بردم…

و اما روزی بازگشتم؛ دایره و دمبک زنان، گوش ساکنان را کَر کردم از ندای آمدنم؛ که من برگشتم، من اینجا هستم، منِ قدرشناس، من آمدم تا بمانم، من…

چقدر نفرت بار است این مَن مَن کردن ها… این منی که منیت اش را حواله می داد، حمیت اش آنقدر بود که تنها بیاید و فاتحه ای بخواند برایت…

حال چه نگاه کنم در چشمان تویی که فارغ از هرچه من بودی…

ولی نوید… برایت گفته بودم از راز اسپشیال؛ که سکویی است برای پرش، تا که خاکمالان حوادث، به عزت عرش رسند. گفتم که غمینم از خود، از همه ی کسانی که پر گرفتند و رفتند، و آن جا بود که خواستم با بازگشتنم نشان دهم عِرق و وطن پرستی ام را. اما ناکام ماندم، چرا که من اغیار بودم در آن منزلگاه عشق و ناتوان از هم پیمانه شدن با عشاق…

می دانی، از چشمانت از آن جهت گریزانم که چون آیینه ای است صاف و بی خش، که با نگاه کردن به آن با خودم چشم در چشم می شوم؛ منی که از خود گریزانم و از منیتم خجل…

ولی اکنون که جرأت نگاه یافته ام بگمانم در آینه ی نگاهت چیز دیگری هم پیداست. آری، دارم می بینم. تو، تو داری راز دیگری را بر من فاش می کنی! آه، نوید، انعکاس آسمان در چشمانت… می بینی؟

نمی توانم این را باور کنم؛ هیچ کس نرفته است. همه اینجایند. در وطن. در آسمان وطن…

آن بالا را ببین! چه باشکوه؛ مملو از کبوترانی که بی بال، عظمت پرواز را به نمایش گذارده اند. از آشیانه به آسمان؛ کوچ در وطن؛ فاصله ی رفتن ها تنها همینقدر بود؟

وا اسفا… این تنها من بودم که بند منیت به پا داشتم و اوج پروازم تا ارتفاع خویشتن بود. اکنون نه در خانه جایم است و نه در آسمانش. پس من چه آموختم در این مکتب پرواز؟ همه فارغ بال گشتند و من درجا زدم. شاید این تقدیر من است که در برزخی میان فرش و عرش بمانم و طعم تعالی را نچشم… نه، تا زمانی که نتوانم از قید من رها شوم، هر چه بال و پر زنم باز هم به خاک می رسم…

نوید… گنجینه ی رازی به رویم گشودی و من را به من شناساندی. حالا بیا و آموزگارم باش. این قلم همت، این دفتر سپید تمنا؛ بگو رهایی را چگونه بنویسم…

روحش شاد، یادش گرامی، و راهش مستدام

پی نوشت _ درباره ی نوید، به قلم دوست خوب اسپشیالی، پویا ی عزیز.

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم :)

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به یاد نوید (موسس سایت اسپشیال), مناسبت ها ... | ۳۵ پاسخ

خورشید طالع من…

آیدا… آیدای من… بیدار شو ای بیدارگر من…

خورشید سر زده، اما تا تو چشم نگشایی روز من فروغی نمی یابد. پرده ی پلک هایت را کنار بزن و بتاب بر روزی که از آن توست. روشن کن دلم را، که این خانه ی توست…

برخیز و با برق لبخندت روحم را جلا بده. بلند شو یکدانه دخترم، شیرین زبانی ات از سر بگیر که چای گس روز نو، بی قند لبانت تلخ است و زهرآگین.

چشم بگشای و آغاز کن روزی را که آغاز من بود. نمی خواهی برایم جشن بگیری بودنت را؟ در تقویم با تو بودن چهارساله شدم، تبریک نمی گویی ولادتم را؟

این جشن را آذین نبسته ام، چرا که زینت خانه تویی. شمعی نیفروختم، که تو چلچراغ منی. کیکی نپخته ام، که تو خود شهدی و شیرینی.

آری، چهار سال پیش بود، رویش تو و سرآغاز من…

که هیچ گمان نمی بردم هم آغوشی تردید و جَبن را، عشق ثمر دهد. که جان مایه ات نه از نهاد جبون من، و نه از طینت مردد جفت من است. خدا در تو دمید هستی ات را و زهدان اندیشه ام تنها حفره ای بود استخوانی و پوک از برای تو، تا ببالی در آن، جوانه زنی، سرسبز کنی ذهن بی بَر مرا…

بلند شو خورشید مردادی ام، بتاب، سوزان و پر فروغ، و آتشکده ی قلبم را زنده کن از شراره های عشق…

می گذارم، این چهارمین هیزم زمان را در آتش گرم حضورت؛ شعله بکش، حرارت ببخش، روشن بساز یک سال دیگرم را… و بنوش با من شراب گدازان مهر، این عصاره ی رگهای کالبد عاشقم، به شادباش ولادتت…

طلوعت مبارک… آیدای من…

 

پی نوشت: آیدا…، چهار ساله شد :)

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم :)

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳۱ پاسخ

فرشته خویان ۵ (دو فرشته خو…)

یک:

خیلی دیر کرده بود. سابقه نداشت که دیر بیاید و همیشه راس ساعت هفت که شیفت شب شروع می شد در آی سی یو بود. از راه که می رسید اول می آمد پیش من به اتاق ایزوله، کشوی میز کنار تختم را باز می کرد و رژ لب هایی را که خودش و خانم مهربانی که برای پانسمان زخم هایم می آمد به من داده بودند بر می داشت و همانطور که حرف می زد و مرا می خنداند، شروع می کرد به آرایش کردنم. با همان ها برایم رژ گونه می زد و سایه ی چشم می کشید. به موهایم که پس از تراشیده شدن در آی سی یوی مشهد، تازه سیخ سیخ در آمده بودند مدل می داد.

دختر خیلی زیبایی بود. یک دختر ترک زیبارو، اهل ارومیه… یک بار به من گفت که نامزد هم دارد…

«درسته… تنها که نیست؛ حتما نامزدش میرسوندش سر کار… چه اتفاقی می خواد بیفته؟ احتمالا تو ترافیک گیر کردن… نکنه امشب مرخصی گرفته؟ وای نه، منو میدن به اون پرستار بداخلاقه…»

پرستار بسیار مهربانی بود. شب هایی که او پرستارم می شد راحت می خوابیدم. تا وقتی بیدار بودم مدام به من سر می زد و با حضورش شب آنچنان آرام و بی دغدغه می گذشت که زمانی چشم باز می کردم که پرستار شیفت صبح داشت تخم مرغ خام را در قوری فلزی محتوی شیر داغ می شکست و آن را همچون حال من به هم می زد! تا این معجون چندش آور را برایم گاواژ کند… و من هر روز صبح خدا را شکر می کردم که با سوند معده (NG تیوب) تغذیه می شوم و مجبور نیستم مانند پیرمردی که تختش آنطرف بود شیر- تخم مرغ و کدوی آب پز بخورم!

در آی سی یوی مشهد مرا به شدت به دیازپام و مُرفین عادت داده بودند، ولی در بیمارستان توس خبری از این داروها نبود؛ حداقل اینطور نبود که مثل مشهد تا لب تر می کردم با کمال میل برایم دیازپام یا مرفین تزریق کنند؛ البته از این بابت، من بیشتر از مشهدی ها متشکرم!… یادم می آید یک شب که بسیار بی خواب و بی قرار بودم مدام از او درخواست دیازپام و مُرفین می کردم و او هر بار با حوصله و مهربانی توضیح می داد که این داروها برایم تجویز نشده است و نمی تواند به من مسکن تزریق کند، ولی من باز هم تا چشمم به او می افتاد از او دیازپام یا مُرفین می خواستم و او سعی می کرد با حرف و شوخی سرم را گرم کند تا آن داروها را فراموش کنم.

چهره ی آرامی داشت و همیشه لبخند مهربانی بر لبانش بود. وجودش به من آرامش می داد و برایم مایه ی دلگرمی بود. در کنارش انگار که در اتمسفری از احساسات خوب قرار می گرفتم. همکارش هم پرستار مهربانی بود، اما من با او بیشتر اُخت شده بودم. به ملاقات و گپ و گفت شبانه با او عادت کرده بودم و با آنکه در آن زمان بسیار بی حوصله بودم، اما برای دیدار با او حوصله و اشتیاق داشتم…

«سلام آیدا…»

با لبخند جلو آمد؛ بر پیشانی ام بوسه ای زد و دسته گل را کنار تختم گذاشت… حالا می دانستم چرا دیر کرده است. شب پیش که از من پرسید چه گلی را دوست دارم باید می فهمیدم و نمی گفتم رز سفید… آخر، اکنون را نمی دانم، ولی در آن زمان رز سفید کمیاب ترین گل موجود در بازار بود و قیمتش از سایر رزها بیشتر…

لبخند گشاده ای به او زدم؛ ذوق در چهره ام هویدا بود…

«ممنونم… خیلی قشنگن…»

«ببخشید دیر کردم… هیچ مغازه ای رز سفید نداشت…»

شرمنده شدم… او گل ها را در گلدان گذاشت و شروع کرد به آرایش کردن من…

دقایقی بعد مادرم نیز که اجازه داشتند شبی یکساعت به داخل آی سی یو بیایند، به ما ملحق شدند و با دیدن چهره ی ترگل ورگل! و بزک کرده ی من، آن گل های زیبا و شاداب، و لب های من که دیگر کبود و بی حالت نبودند؛ بلکه همچون رز قرمزی به لبخند شکفته بود، لبخند خسته ای نیز بر لب های او نشست…

آن پرستار اینگونه در ذهن من ماندگار شد. تصویری که از او در پس زمینه ی ذهن من بر جای مانده، این است که او پرستاری بود زیبا و مهربان… هم فرشته رو، و هم فرشته خو…

……………………………….

دو:

بسیار خجالتی و محجوب بود. دور و بر تخت من که کار داشت سرش را می انداخت پایین و فقط زمین را نگاه می کرد. کارش که تمام می شد، با یک متر فاصله از تخت من می رفت و کنار در اتاق ایزوله می ایستاد. دو دستش را بر روی انتهای دسته ی تِی می گذاشت و چانه اش را به آن تکیه می داد. اوایل فقط لبخند پر از خجالتی می زد و با ته لهجه ای که داشت می پرسید: «چطوری آیدا خانم؟ بهتری؟»

شیفت کاری اش طوری بود که نیم ساعت قبل از زمان ملاقات برای تِی کشی کف آی سی یو می آمد و من هر روز در همان ساعت او را می دیدم. پسر جوانی بود؛ شاید حتی کوچکتر از من. قیافه ی ساده و بی غل و غشی داشت و چهره اش همیشه خندان بود. با اشتیاق می رفت دم در آی سی یو سرک می کشید و با ذوق برایم خبر می آورد که چه کسانی به دیدنم آمده اند و پشت در منتظرند تا زمان ملاقات فرا برسد.

«می گن عمو و زن عموت هستن… مادرت که یک ساعت پیش اومده… دختر داییت گفت به آیدا سلام برسون و بگو الان میام پیشش…»

همیشه با ملاحظه کار می کرد و حتی یک بار هم نشد که مثل آن آقای نظافتی دیگر، تِی را محکم به پایه های تختم بکوبد. در اتاق ایزوله یک دستشویی بود که تِی را آن جا می شستند. آن آقای نظافتی شیر آب را با شدت باز می کرد و آب با صدای تیز و کَر کننده ای به زمین می کوبید. هر روز یک ربع بیست دقیقه کارش این بود و من واقعا در این مدت اذیت می شدم و وقتی آن صدا در سرم می پیچید عذاب می کشیدم. او هیچ وقت نشد که تِی را با آب بیش از حد پر فشار و با صدای شلپ و شلپ بشوید؛ خیلی آرام و با دقت کار می کرد.

کم کم رویش به من باز شد و قبل از اینکه از اتاق ایزوله بیرون برود مدتی می ایستاد و برایم جک تعریف می کرد! می گفت به خواهرم گفته ام هر روز چند تا جک یادم بدهد تا بیایم برایت تعریف کنم. می گفت من از این چیزها بلد نیستم، ولی خواهرم جک زیاد بلد است…

«آیدا خانم، شما هم مثل خواهر منی… ایشالا زودتر خوب میشی. ناراحت نباشی ها… میگن یک روز غضنفر…»

یک پسر جوان، با قلبی مهربان، دغدغه اش این شده بود که برای جوان ترین و بدحال ترین بیمار آی سی یو هر روز چند جک آماده داشته باشد، تا دختری را که برایش زندگی و شادی دیگر معنایی نداشت کمی بخنداند و طعمی از حلاوت زندگی به او بچشاند…

آری، هیچکس نمی داند؛ اما من هر روز در آی سی یو برنامه ی “ساعت خوش” و “جنگ خنده” تماشا می کردم؛ برنامه ای که مجری آن یک فرشته بود… یک فرشته خو…

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم :)

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در فرشته خویان | ۲۷ پاسخ

اندر احوالات انتقال بیمار از آی سی یو به منزل (۲)

در ادامه ی توضیحات مربوط به تسهیلات و امکانات لازم جهت انتقال بیمار از آی سی یو به منزل (از پست قبل) اکنون می رسیم به:

پالس اکسیمتر: این دستگاه بطور لحظه ای ضربان قلب و میزان اشباء اکسیژن در خون (یا، سَچورِیشِن) بیمار را نشان می دهد. من زمانی از این دستگاه استفاده کردم که می خواستند از ونتیلاتور جدایم کنند؛ اما بهتر است از همان ابتدا آن را داشته باشید؛ زیرا این دستگاه در واقع نوعی مانیتورینگ بیمار در منزل است تا وضعیت تنفس بیمار تحت کنترل باشد. کار با این دستگاه بسیار ساده است و با زائده ی انگشتدانه مانندی به انگشت سبابه (اشاره) وصل می شود. عدد سَچورِیشِن یا همان میزان اشباع اکسیژن در خون برای افراد عادی ۹۹ است که حداکثر و بهترین حالت آن می باشد؛ هرچند که دستگاه تا عدد ۱۰۰ را نمایش میدهد، ولی ۹۹ حداکثر است... سَچورِیشِن برای سیگاری ها ۹۵ به بالاست. برای بیمار اگر این عدد از ۹۳ کمتر شد یعنی وضعیت تنفس وی نامطلوب است، و زیر ۹۰ نشانه ی خطر می باشد. عدد سچوریشن بین ۹۵ تا ۹۹ به این معناست که تنفس بیمار (و اگر با ونتیلاتور تنفس می کند، اکسیژن رسانی به او) خوب است. پالس اکسیمتر کمی گران است؛ اما قابل اجاره کردن از مراکز کالای طب نیز می باشد. البته من در آمبولانس ها نوع ساده و بسیار جمع و جورش را دیده ام که به نظرم نباید زیاد گران باشد.

تخت، ویلچر، دشک مواج:

در مورد تخت و ویلچر و وسایلی از این دست نکته ای که باید به آن توجه داشته باشید این است که به دنبال بهترین و گران ترین نوع محصول نباشید و خام بازارگرمی های مراکز خرید پزشکی نشوید. زیرا شما هنوز نمی دانید که بیمارتان به چه میزان بهبودی حاصل خواهد کرد و از نیازهای آینده ی وی آگاهی ندارید. بیمار در مراحل پیشرفت، نوع نیازهایش به وسایل تغییر می کند؛ چه بسا که بیمارتان بزودی سلامت کامل خود را به دست بیاورد و دیگر به این وسایل نیازی نباشد. یا شاید هم تا سال ها بیماریش دوام بیاورد که در این صورت پس از دوران نقاهت، بسته به شرایطش به نوع خاصی از وسایل نیازمند است. در نتیجه در بدو ورود بیمار به منزل، یک تخت بیمارستانی دو یا سه شکن مکانیکی با دشک طبی، و یک ویلچر ساده کفایت می کند.

برای آویزان کردن سرم، اگر یک پایه ی سرم هم داشته باشید بد نیست، ولی یک جالباسی ساده هم می تواند همان کار را انجام دهد.

اما در مورد دشک مواج هیچ امساکی به خرج ندهید؛ چرا که اگر بیمارتان دچار زخم بستر شود هزینه های جانی و مالی هنگفتی را در پی خواهد داشت. در مورد انواع دشک مواج در پست “زخم بستر۳” توضیحات کاملی داده ام و اکنون در اینجا نیز برای حفظ انسجام مطلب، به ذکر مجدد آن می پردازم…

انواع دشک مواج

دشک مواج تخم مرغی: شکل ظاهری این دشک و حباب های تشکیل دهنده ی آن مانند یک شانه ی تخم مرغ است، از این جهت به آن تخم مرغی گویند. حدود قیمت این دشک در حال حاضر بین ۸۰ تا ۱۰۰ هزار تومان است. در هنگام خرید این دشک توجه داشته باشید که هر چه حباب های تخم مرغی شکل درشت تر باشند (که قاعدتا تعدادشان نیز در سطح دشک کمتر خواهد بود) دشک کارایی بهتری دارد.

قطر دشک باد شده از ۵ سانت تجاوز نمی کند.

عمر مفید این دشک ها در صورت استفاده ی مداوم حدود ۴ تا ۵ سال است ولی از زمان خرید تا ایجاد نخستین سوراخِ خودبخود، تنها یکسال دوام می آورد. اگر دشک سوراخ شد بهترین راه آن است که به مراکز خرید این دشک ها که اغلب در فروشگاه های کالای طب عرضه میشوند مراجعه کنید. آن ها با چسب و پَد مخصوصی، سوراخ دشک را رُفو می کنند.

دشک مواج سلولی: حباب های تشکیل دهنده ی این دشک ها بصورت سلول های استوانه ای است. این سلول ها هر کدام بصورت تکی قابل تعویض هستند، پس در صورت سوراخ شدن، سلول سوراخ شده را با سلولی سالم عوض می کنند.

قطر دشک باد شده بین ۱۵ تا ۲۰ سانت است. دوام این دشک ها بخصوص در برابر سوراخ شدگی بیشتر از دشک های تخم مرغی است و متخصصان این امر اذعان دارند که دشک های سلولی در پیشگیری از زخم بستر موثر ترند.

پس از جراحی زخم بستر، به توصیه ی پزشک برایم یک دشک سلولی تهیه کردند، ولی من بیش از یک هفته آن را تحمل نکردم. به دلیل قطر زیاد و سفتی بیش از حد آن. کلا بر روی آن زندگی ام مختل بود. من بشخصه دشک تخم مرغی را ترجیح می دهم و از کارایی آن در پیشگیری از زخم بستر رضایت دارم. آن چند باری هم که دچار زخم شدم، دلایل دیگری دخیل بودند.

قیمت دشک های سلولی از ۳۰۰ هزارتومان تا خدا تومان است و بنظرم برای اکثر بیماران چندان لزومی ندارد.

 

دشک مواج ویلچر: یک نوع دشکچه های بادی ای وجود دارند ، بدون موتور، که بر روی نشیمنگاه ویلچر قرار می گیرند. من تابحال از این دشکچه ها استفاده نکرده ام چون اغلب اوقات بر روی تختم هستم و به ندرت به روی ویلچر می آیم. ولی برای کسانی  که بیشتر روی ویلچر هستند بهتر است از این دشکچه ها استفاده کنند. بخصوص بیماران نخاعی گردنی (کوادری پلژیک) که نمی توانند خود را بر روی ویلچر جابجا کنند، یعنی هر یک یا دو ساعت یک بار برای تعدیل جریان خون، لگن خود را از نشیمنگاه ویلچر جدا کنند. قیمت آن را نمی دانم ولی بگمانم گران باشد. بالای ۱۰۰ هزار تومان تا… خدا تومان بودنش را هم که شک نکنید.


نکته: دشک های مواج علیرغم درجه بندی های متفاوت موتورهایشان، بر روی سه حالت سفت، نرم و متوسط قابل تنظیم هستند که مناسب ترین حالت آن حالت متوسط است.

دیگر وسایل جنبی:

۱) اگر بیمار دچار اسپاسم و پرش هایی در پاها یا دیگر اندام هاست، برای کنترل پرش ها و جلوگیری از دِفرمگی (تغییر شکل) اندام ها می توانید با مشورت پزشک یا فیزیوتراپ از پروتزهای پیش ساخته استفاده کنید. در این زمینه توصیه ی من محصولات شرکت طب و صنعت می باشد.

۲) اگر بیمارتان به دستگاه تنفس مصنوعی متصل نیست، اما لوله ی تنفسی (تراک) دارد، نیاز است که در فاصله ی یک و نیم متری او همیشه یک دستگاه بخور سرد روشن باشد؛ چراکه بیمار از طریق لوله تنفس می کند و در لوله مانند مجاری تنفسی پرزهای راه های هوایی وجود ندارند تا هوای تنفسی را گرم و مرطوب و تصفیه کنند، پس باید با مرطوب نگه داشتن محیط اطراف بیمار مانع از تنفس هوای خشک شد. این دستگاه بر خلاف بخور گرم که بخار آب خارج می سازد، آب را پودر کرده و بصورت مه سرد و نمناکی به بیرون پخش می کند. بخور سرد را می توانید از فروشگاه های کالای طبی خریداری کنید و این دستگاه باید با آب جوشیده ی سرد و ترجیحا با آب مقطر پر شود تا مجاری آن رسوب نگیرند.

۳) در صورتی که بیمار نیاز به پانسمان داشته باشد و شما قادر هستید که خودتان پانسمان هایش را تعویض کنید، مطمئنا به سِت پانسمان استریل نیاز خواهید داشت. در این زمینه نیز در پست “زخم بستر۴” توضیحات بسیار کاملی داده ام که می توانید مشاهده کنید…

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم :)

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۱۶ پاسخ

اندر احوالات انتقال بیمار از آی سی یو به منزل (۱)

این بار قصد دارم درباره ی موضوعی بنویسم و تجربیاتم را در مورد آن به اشتراک بگذارم که بار ها در موردش از من سوال شده است؛ در نتیجه لازم دیدم که در دو پست مستقل، شرح کاملی در باب این موضوع ارائه دهم و آن، تسهیلات و امکانات لازم جهت انتقال بیمار از آی سی یو به منزل است.

من در این زمینه، بغرنج ترین نمونه ی بیمار را که در موردش آگاهی دارم مد نظر قرار می دهم تا هیچ نکته ای ناگفته نماند؛ در نتیجه بیمار شما هرچقدر که دارای مشکلات کمتری باشد نکات کمتری از این مطلب شامل حالش خواهد بود. بیمار نمونه خودم هستم، در بدو ورودم از آی سی یو به منزل…

من بیماری بودم با ضایعه ی نخاعی در مهره های ۴ و ۵ گردن؛ با هوشیاری کامل. از گردن به پایین کاملا بدون حس و حرکت. قدرت بلع ضعیف که از طریق سوند معده (NG تیوب) تغذیه می شدم. دارای لوله ی تراکستومی و بعلت عدم توانایی در تنفس به دستگاه تنفس مصنوعی وصل بودم. عفونت شدید در ریه، بصورتی که در بیمارستان در اتاق ایزوله از من نگهداری می کردند. دارای زخم بستر خفیف و چند زخم باقی مانده از زمان تصادف که هنوز بهبود نیافته بودند.

با اینکه مرا از آی سی یو به منزل منتقل می کردند، ولی این اقدام منوط به آن بود که در منزل آی سی یویی برایم ایجاد کنند.

برای یک چنین بیماری وسایل زیر مورد نیاز است…

دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور) – آمبوبگ – دستگاه ساکشن و متعلقاتش – پالس اکسیمتر – تخت بیمارستانی – ویلچر – پایه ی سرم – دشک مواج – و یک سری وسایل جنبی که در ادامه شرح خواهم داد…

دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور):

مهمترین و حیاتی ترین وسیله برای چنین بیماری دستگاه تنفس مصنوعی است. این دستگاه شامل خود دستگاه و پایه و شلنگ هایش، کمپرسور، و کپسول اکسیژن و مانومتر است (در بیمارستان ها سیستم اکسیژن مرکزی وجود دارد و به همین دلیل تنها خود دستگاه در معرض دید شما قرار می گیرد.)

آنطور که من دیده ام در اکثر بیمارستان ها از ونتیلاتورِ مارک بِنِت (Bennett) استفاده می شود (حداقل تا آن زمانی که من در بیمارستان بودم)؛ پس چون این دستگاه شناخته شده تر است، کار با آن آسان تر بوده و بهتر است که این مارک شناخته شده را که اکثرا به نحوه ی کار با آن آشنایی دارند تهیه کنید. دستگاهی که برای من خریداری کردند مارک تِما (Thema، مطمئن نیستم که املاء صحیحش این باشد.) بود و متاسفانه اکثر افراد از عملکرد آن شناختی نداشته و با تنظیمات آن مشکل داشتند.(البته بجز آقای پرستار و آقای دکتری که من را از دستگاه جدا کردند و یک پست از فرشته خویان به ایشان اختصاص یافته است.)

دستگاه ونتیلاتور را می توان از طریق مراکز کالای طب خریداری کرده و یا اجاره نمایید (دستکم این مراکز راهنمایی تان می کنند که دستگاه را از کجا خریداری کنید.) فقط حواستان را جمع کنید که متاسفانه، متاسفانه در این جور موارد زیاد سرتان کلاه می گذارند.

بگمانم تا زمانی که بیمار وابسته به دستگاه تنفسی باشد، هر چقدر هم که طول بکشد، بیمارستان نمی تواند همراهیانش را وادار کند که بیمار را ترخیص کنند. پس فقط در صورتی بیمارتان را ترخیص کنید که اولا دستگاهی مناسب با تمام متعلقاتش را فراهم کرده باشید و از آن مهمتر آنکه شخصی را بیابید که در زمینه ی سخت افزاری و نرم افزاری دستگاه متخصص بوده و در دسترس شما باشد. چون مثلا حتی اگر یک ثانیه برق برود کل تنظیمات دستگاه به هم می ریزد و بیمار بدون دستگاه می ماند تا شما با هزار منت، دقیقا با هزار منت، و با پرداخت مبلغی هنگفت یک نفر را بیابید تا دوباره آن را تنظیم کند. (خدا را شکر که پس از یکی دو بار تجربه ی این شرایط حساس، فرشتگانی بر ما نازل شدند و این دغدغه را برای همیشه از بین بردند.)

در هر صورت ضروری است که یک آمبوبگ همیشه در کنار بیمار باشد. آمبوبگ یک وسیله ی مکانیکی برای دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی می باشد.

ونتیلاتور در کنار تخت بیمار بر روی یک پایه قرار می گیرد و از طریق یک شلنگ دو شاخه که در انتها به هم ادغام می شوند به تراک یا لوله ی تنفسی بیمار که بر روی گردنش در میان گودی دو ترقوه قرار داد وصل می شود و عمل دم و بازدم را برایش انجام می دهد. با جریان اکسیژن مرطوب و عمل دم و بازدم بتدریج در داخل شلنگ ها و مخزنی در پایین دستگاه آب جمع می شود که باید روزی یک بار تخلیه اش کنید. اگر فراموش کنید هم مهم نیست چون در صورت اشباء مایع و ایجاد اختلال در کار دستگاه، خود دستگاه بلافاصله آلارم می زند و اخطار می دهد. کلا هر گونه اشکالی که در کار دستگاه پیش بیاید و یا اگر ترشحات ریه ی بیمار آنقدر زیاد شده باشد که در اکسیژن رسانی اختلال ایجاد شود دستگاه آلارم خواهد زد.

بیماری که زیر دستگاه است و هیچ حرکتی نیز ندارد، بهتر است که هیچگاه تنها نماند. زیرا اگرچه دستگاه در صورت کوچکترین اختلال آلارم می زند و یا آنکه اگر برق برود سریع متوجه می شوید، ولی ممکن است که اتفاقات پیش بینی نشده و بی علامتی هم رخ بدهد. مثلا یک بار به فاصله ی زمانی اینکه مادرم رفتند برایم آب بیاورند، ناگهان سنسور دستگاه سوخت و خاموش شد و خدارا شکر که این اتفاق وقتی افتاد که مادر در راه برگشت به اتاق بودند و من فقط دو سه ثانیه در آن حالت ماندم.

متعلقات ونتیلاتور به قرار زیر است:

فیلتر هوا: یک جسم گرد و کوچک که ماهی یک بار عوض می شود. تعویض آن کار ساده ای است و خودتان می توانید انجام دهید.

کمپرسورِ هوا: دستگاهی است پر سر و صدا و سنگین و من حتی نمی دانم چه شکلی است، چون در اتاق دیگری دور از من حبسش کرده بودند و فکر کنم با یک سیم به ونتیلاتور وصل می شد. مکانیسم کارش را هم نمی دانم، فقط آنطور که از اسمش پیداست وظیفه اش متراکم کردن و فشرده ساختن هوا است. تنها خاطره ای که از آن دارم این است که با غرغر کردن های مداومش مغزم را می خورد. (کلا این دستگاه مغز بنی بشر تغذیه می فرمایند! مارها (شلنگ ها) بر دوش ونتیلاتور است، آنوقت کمپرسور مغز نوش جان می کند…)

کپسول اکسیژن و مانومتر: در بیمارستان ها سیستم اکسیژن مرکزی، تعبیه شده در دیوار وجود دارد و به همین دلیل است که شما در کنار ونتیلاتور کپسولی نمی بینید. ولی در منزل برای تامین اکسیژن ونتیلاتور، به کپسول نیاز دارید. کپسول اکسیژن به همراه وسیله ای به نام مانومتر، اکسیژن ورودی به دستگاه را تامین می کند. در واقع مانومتر دو کار انجام می دهد. اولا با درجه ای که بر روی آن قرار دارد می توان فشار اکسیژن ورودی به دستگاه را تنظیم نمود؛ و دوم آنکه، اکسیژن خشک ضمن عبور از محفظه ی آب آن مرطوب می شود. این محفظه ی کوچک هر چند ساعت یکبار خالی شده و باید با آب جوشیده ی بدون املاح، ترجیحا آب مقطر پر شود تا ایجاد رسوب نکند.

برای تهیه ی کپسول اکسیژن باید با شرکت های مربوطه قرارداد ببندید تا هر بار دو سه کپسول برایتان بیاورند و کپسول های خالی را تعویض کنند. کپسول اکسیژن هر ۱۲ ساعت یک بار تخلیه می شود و باید تعویضش کنید. معمولا برای اطمینان از آنکه اکسیژن کاملا در مسیر لوله های مانومتر هدایت شده باشد و به بیرون نشت نکند، محل اتصال رگلاتور کپسول و شلنگ ها را با کف صابون و یا اسکاچ کف آلود آغشته می کنند تا در صورت کوچکترین نشتِ اکسیژن، با تشکیل حباب در آن محل متوجه آن شوند. اگر از اسکاچ استفاده می کنید حتما برای این کار اسکاچ مجزایی در نظر بگیرید و از اسکاچی که قبلا با آن ظرف شسته اید استفاده نکنید چون اگر کمی چربی یا روغن بر روی آن باشد در تماس با اکسیژن انفجار رخ خواهد داد!

کلا تعویض کپسول کار بسیار پر استرسی است. یک بار هنگام تعویض کپسول، سوپاپ آن در رفت و اکسیژن با چنان فشاری از آن خارج می شد که وسایل سه طبقه کمد اتاق من که دربش باز بود بیرون ریخت! پس حتما کار را به کاردانش بسپارید…

(مطلبی در مورد جدا کردن بیمار از دستگاه تنفس مصنوعی)

دستگاه ساکشن: ساکشن دستگاهی است با مکانیسم کار جاروبرقی، برای تخلیه ی ترشحات از ریه ی بیمار؛ حال از طریق لوله ی تنفسی و یا مستقیما از داخل بینی یا دهان بیمار… در بیمارستان ها ساکشن نیز بصورت مرکزی و تعبیه شده در دیوار وجود دارد. اما در منزل نیاز به دستگاه ساکشن پرتابل دارید که دو نوع از آن موجود است؛ تماما برقی، و یا قابل کاربرد با برق و باطری (قابل شارژ). اگر بیمارتان بسیار به ساکشن وابسته است و وجود آن برایش حیاتی است، توصیه ی من این است که نوع برق و باطری آن را تهیه کنید تا دغدغه ی قطعی برق را نداشته باشید.

ساکشن برق و باطری ای که من دارم از نوع Suction unit 7 E-D (AC/ DC) Portable absorb phlegm unit می باشد. البته بعد از مدتی باطری آن ضعیف می شود و باید تعویضش کنید. اما باطری های موجود در بازار چینی هستند و پس از تعویضِ باطریِ اوریجینال دستگاه، دیگر هیچگاه کیفیت اولیه ی آن را نخواهید داشت. اگر باطری اوریجینال هر ۱۵ روز یک بار نیاز به شارژ داشته باشد، باطری چینی بسته به کیفیت آن از حداقل چند ساعت تا حداکثر ۵ روز شارژ خود را حفظ خواهد کرد. به هر رو، این دستگاه با برق نیز کار می کند و فقط در صورت قطعی برق به باطری آن نیاز خواهید داشت.

منظمات دستگاه ساکشن به قرار زیر است:

سِت ساکشن یا همان شلنگ آن که براحتی تعویض می شود. می توانید آن را از فروشگاه های کالای طب و یا داروخانه ها خریداری کنید و بهتر است که ماهی یک بار تعویض شود؛ خصوصا اگر بیمارتان عفونت ریه دارد.

سوند نلاتون که بسته به شماره ی لوله ی تنفسی بیمار، سایز آن متفاوت است. رنگ بندی و سایز بندی آن به ترتیب زیر می باشد:

آبی یا ۸ – مشکی یا ۱۰ – سفید یا ۱۲ – سبز یا ۱۴ – نارنجی یا ۱۶

بهترین مارک سوند نلاتون “سوپا (SUPA)” می باشد که البته در بازار کمیاب است. نوع چینی آن که در بازار زیاد است، بسیار خشک و خشن و غیرقابل انعطاف است.

رابط سوند یا کانِکشِن (Connection) برای اتصال سوند به شلنگ دستگاه و کنترل میزان و زمان مکش.

سرم شستشو یا نرمال سالین غیرقابل تزریق برای شستشوی سوند بعد از هر بار انجام مکش؛ و یا برای ریختن آن به داخل لوله ی تنفسی بیمار (با سرنگ) جهت تسهیل عمل ساکشن.

(مطالبی در مورد لوله های تنفسی؛ تراک و تی تیوب)

ادامه دارد…

پی نوشت: دوستان عزیز نخاعی،

یکی از دوستانمان برای پایان نامه ی کارشناسی ارشد خود در خصوص مسائل و مشکلات بیماران نخاعی، نیازمند به همکاری ماست. ایشان پرسشنامه ای را تهیه کرده اند که برای دوستانی که اعلام همکاری کنند ارسال خواهند کرد. از همگی ممنون خواهم شد اگر این دوست عزیزمان را در این مهم یاری کنند. هر کس که خواستار همکاری بود، لطفا آدرس ایمیلش را برایم بگذارد… خیلی متشکرم :)

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۲۶ پاسخ

فرشته خویان (۴)

اگر نخواهم بگویم هر شب، اما بی گمان یک شب در میان دقایقی را به فکر کردن به او می گذرانم تا بلکه نام فامیلی اش را به یاد بیاورم…

رحمت بود؟ یا، عصمت؟ نصرت؟ نصیری؟… نه، نه، هر چه بود دو بخشی بود و کوتاه؛ مثل نصــ/ رت یا سیـــ/ رت… اَه، اصلا چه شد که فامیلش یادم رفت؟ آن همه فامیلش را در اینترنت سرچ کردم تا بلکه نشانی از او بیابم، پس چطور شد که یکدفعه نامش از ذهنم پرید؟ بـــَ/ یات… نه،  هر دو بخش آن دو هجایی بود… وحـــ/ دت؟

حالا تو هم گیر داده ای ها! فامیلش را بدانی که چه؟ با  یک فامیل آن هم بدون دانستن نام کوچکش چطور می خواهی پیدایش کنی؟ گیرم پیدا هم کردی، چه می خواهی به او بگویی؟

. . .

دکتر خیلی بامزه ای بود! گفته بودند که تنگی تراشه ی (نای) یک دختر را که در اثر گازگرفتگی، مدتی به دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور) وصل بوده و در نتیجه، مثل اکثر بیمارانی که به دستگاه متصل می شوند بخاطر عدم رسیدگی های لازم نسبت به لوله ی تراشه این مشکل برایش پیش آمده بود، با بالن درمان کرده است…

زمانی بود که من بتازگی از دستگاه جدا شده بودم و ما تازه متوجه شده بودیم که دچار تنگی تراشه هستم و برای همین، والدینم تقریبا با همه ی متخصصان این کار در تهران مشورت کرده بودند و چند تن  از این متخصصان نیز مرا برونکوسکوپی کردند. همگی هم متفق القول بر آن بودند که این نای قابل جراحی نیست؛ ولی این دلیل نمی شد که ما دست از تلاش بکشیم و به پرس و جوهایمان ادامه ندهیم… سرانجام روزی از کرامات و معجزات این آقای دکتر برایمان سخن ها گفتند، که بیایید ببینید با بالنش چه ها  که نمی کند! پس والدینم به ایشان مراجعه کردند و ایشان برای دیدن من به منزل آمدند. آن روزها بخاطر دسته گلی که یکی از پزشکان در طی برونکوسکوپی به آب داده بودند، تراک من از تنگی نایم رد نشده بود و تنگی روز به روز جمع تر می شد و راه تنفس مرا سخت تر می کرد (نمی دانید که این دکتر مذکور چه بلاها که سر من نیاوردند… یک موردش  آنکه در اتاق عملشان ده دقیقه ی آخر را به هوش آمدم و … بگمانم باقی اش گفتن ندارد…)

دکتر بالنی! مجموعا دو بار به دیدنم آمدند و فرمودند قبل از هر اظهارنظری باید یک برونکوسکوپی بر روی من انجام دهند و چون شرایط تنفسم را  بسیار  وخیم دیدند اصرار داشتند که برونکوسکوپی حتما در یک بیمارستان دولتی صورت بگیرد که همیشه چندین متخصص دم دست هستند و بهترین تجهیزات را دارد؛ هرچند که خودشان پزشک سابق آن بیمارستان بودند و دیگر در آن سمتی نداشتند و می خواستند از طریق یکی از همکارانشان مرا آن جا بستری کنند… و اینکه بشدت مصر بودند باید هر چه زودتر این کار را انجام دهند؛ چرا که به تشخیص ایشان تا پایشان را از اتاق من بیرون بگذارند، من خفه شده ام! یعنی در این دو بار ویزیتشان، حداقل هفده هجده  بار در چشمان من زل زدند و گفتند: «الان خفه میشی، الان خفه میشی»

بهرحال ما هم گفتیم بهتر است قبل از آنکه خفه شویم، برویم با این آقای دکتر یک بالنی هوا کنیم تا آرزو به دل نمانیم، ولی این را در نظر نگرفته بودیم که در آسمان سربگون تهران هر چه بیشتر اوج بگیری، امکان خفه شدنت بیشتر است… همین شد که وقتی در اتاق عمل مرا با گاز هالوتان به فضا فرستادند، رسما خفه شدم!

گاز هالوتان… یادم می آید از کتاب شیمی سال سوم دبیرستان که در آخر یکی از فصل ها قبل از تمرینات پایان فصل، دو فرمول شیمیایی رسم کرده بودند، که سمت چپی فرمول گاز هالوتان بود و زیر آن نوشته بودند گاز بیهوشی خارج از رده! و سمت راستی فرمول ماده ی جایگزین برای آن بود…

خلاصه قبل از آنکه بتوانند برونکوسکوپی را انجام دهند، در نتیجه ی آن که مرا با گاز هالوتان بیهوش کرده بودند و من به آن حساسیت نشان دادم، دچار ایست قلبی و تنفسی شدم و به اصطلاح اَرِست کردم… ظاهرا خیلی هم سخت مرا برگردانده بودند، زیرا دکتر بالنی! باز شروع کرده بود به زل زدن در چشمان من و این بار چپ می رفت و راست می رفت به من که در ریکاوری گیج و نیمه بیهوش بودم، می گفت: «تو منو خیلی اذیت کردی… تو… تو منو خیلی اذیت کردی…» و بعد هم بدون آنکه در مورد علت واقعی ایست قلبی ام به والدینم توضیح دهند، به من اَنگ داشتن مشکل قلبی زدند و تبعیدم کردند به آی سی یو! دکتر بالنی هم از روز بعد، مسئولیت مرا به دکتر دیگری واگذار کرد و رفت که بیاید…  من در خلال صحبت های پزشکان شنیدم که بخاطر بیهوشی با گاز هالوتان اَرِست کرده ام و سی پی آر شده ام. سپس معنای این اصطلاحات را از یک پرستار پرسیدم و مثل بچه های لوس و خبرکش! صاف گذاشتم کف دست مادرم و آقای بگجانی… ولی در آن زمان آنقدر درگیری فکری داشتیم که جا برای کشمکش بیشتر نبود، پس از خطایشان گذشتیم و بخاطر استفاده از آن گاز و اینکه دکتر بالنی با بی مسئولیتی تمام گازش را گرفته بود و رفته بود، گاز گازشان نکردیم! :)

و این شد که من بار دیگر برای ۴ شب و ۳ روز در بخش شکنجه های ویژه گیر افتادم و چه ها که ندیدم…

. . .

نمی دانم اکنون آن بیمارستان چه وضعیتی دارد، ولی در آن زمان، اسفند ۸۳، فاجعه بود! ولی الحق که آی سی یوی مجهزی داشت. همه ی تجهیزات مارک زیمنس آلمان و بالای سر هر مریض از ونتیلاتور بود تا از این فشارسنج هایی که بطور خودکار فشار بیمار را اندازه گیری کرده و به فواصل زمانی معینی نشان می دهند… حتی هر بیمار برای خودش یک آمبوبگ داشت. فقط اشکال کار در اینجا بود که این وسایل یکی در میان خراب و از کار افتاده بودند! یک شب که خدا بدهد برکت! در یک ساعت سه بیمار ایست قلبی کردند، واقعا دیدن داشت این طرف و آن طرف دویدن پرستاران برای پیدا کردن یک آمبوبگ سالم!

و اما پرسنل… در آنجا از اهانت و دست درازی جنسی! (از سوی یک کمک بهیار مرد)  و توهین به شخصیت بیمار را شاهد بودم، تا ایست قلبی پیرمردی را که  یک ربع تمام پرستارها را صدا می کرد و می گفت حالم بد است؛ ولی هیچکدام از جایشان تکان نمی خوردند و مشغول چَق چَق کردن های خاله زنکی خودشان بودند…

و شرایط من… دکتر بالنی که موفق به تعویض تراکم نشده بود و بخاطر ساکشن کردن های کاملا غیر اصولی و خصمانه! ی پرستاران مذکور، التهاب نایم بیشتر شده، و در نتیجه تنگی تنگ تر و تنفسم سخت تر شده بود. کمترین ترشح، راه نفسم را سد می کرد و من هم نه توان حرکت داشتم و نه قادر به حرف زدن بودم تا پرستارها را مطلع سازم… اگر هم یک پرستار بطور گذری از کنارم رد می شد، یا به اشارات چشم و ابروی من محل نمی گذاشت یا می آمد و می گفت: «من که تازه ساکشنت کردم، هر وقت بدونم لازمه خودم میام…»

. . .

یکی دو بار از جلوی تختم رد شد و زیر چشمی نگاهم کرد. بار دیگر دستی برایم تکان داد و لبخندی زد. سرش حسابی شلوغ بود. هی می رفت و می آمد و هر بار که از کنارم رد می شد لبخندی می زد و من هم متقابلا به رویش لبخند می زدم. ساعتی بعد که کمی سرش خلوت شد به کنارم آمد و نگاهی به تابلوی بالای تختم انداخت…

«خب… آیدا خانوم… مشکلت چیه؟»

من بخاطر داشتن تراک صوت نداشتم و با  حرکات لب و تُنی که با ادای بعضی حروف مانند س، ک، چ، خ ایجاد می شد پاسخش را دادم:

«ضایعه ی نخاعی ام. از مهره های C4, C5… و تنگی تراشه هم دارم…»

«می تونی دستات رو حرکت بدی؟»

«نه…»

«هیچکدوم رو!»

دست چپم را در جا تکان دادم، آرنجم را کمی بلند کردم و گفتم: «همینقدر…»

«خب اینکه خیلی بده… ساکشن بخوای چطوری پرستارا رو صدا می کنی؟»

با بغض لبخند زدم…

مدتی به من نگاه کرد؛ سپس گفت: «اینطوری نمیشه… با هم درستش می کنیم… صبر کن، الان میام…»

رفت به ایستگاه پرستاری. کمی دور و برش را گشت و یک  چیزهایی را زیر و رو کرد. گاهی به من نگاه می کرد، طوری که انگار می خواست شرایط را بررسی کند. سپس کمی فکر کرد و از آی سی یو بیرون رفت…

یک  ربع بعد با خوشحالی در حالی که یک  چیز فلزی در دستش بود برگشت. نزدیک که شد دیدم که چیزی شبیه درب ظرف غذاست!

«با این یک زنگ برات درست می کنم… می بندمش به میله های تخت و فقط کافیه با آرنجت تکونش بدی. بعد می خوره به میله ها و صدا میده… اونطور نگاه نکن، میشه…»

بیست دقیقه ای کلنجار رفت. سعی می کرد درب غذا را جایی ببندد که من بتوانم با آرنجم تکانش دهم. اما هر کار می کرد، آرنج من با حرکت محدودی که داشت به آن نمی رسید. پکر شده بود؛ فکر می کرد که نا امیدم کرده است… کمی این پا و آن پا کرد و گفت: «خب، اینم که نشد…»

بر رویش لبخند زدم: «اشکال نداره…»

قد بلند و چهارشانه بود و از نگاه من که درازکشیده بودم آنقدر مرتفع! بود که نمی توانستم نامش را از روی برچسب سینه ی روپوشش بخوانم. رفت یک صندلی آورد و  کنارم نشست. حالا می توانستم نامش را بوضوح ببینم.

«نگران نباش. میگم پرستارا حواسشون  بهت باشه. خودمم که  شیفت شبم، بهت سر می زنم… اهل کتاب هستی؟»

«بله…»

«چند وقته که چیزی نخوندی؟»

«از وقتی تصادف کردم…»

«اوه، بذار حساب کنم. گفتی اردیبهشت تصادف کردی؟ پس حدودا ده ماهه… سعی کن وقتت رو با کتاب خوندن پر کنی. میشه با میز تختت کاری کرد که بشه جلوت کتاب بذارن… می خوای الان چیزی بخونی؟»

متعجب شدم و با تردید سری تکان دادم…

«داستان کوتاه دوست داری؟»

«بله…»

«خیلی خوبه… تو کیف من یک چیزایی پیدا میشه…»

از جایش بلند شد، از آی سی یو بیرون رفت و چند دقیقه ی بعد با یک برگه ی A4 در دستش برگشت. میز غذای بیمار را گذاشت و تختم را کمی بالا آورد. لب کاغذ را روی سینه ی من گذاشت و پشت آن را به میز تکیه داد. هرچند که من سعی می کردم آرام نفس بکشم تا کاغذ تکان نخورد، اما کاغذ مدام غش می کرد! و می افتاد، ولی او مصر بود که این بار به حرفی که زده بود عمل کند. پس رفت و از ایستگاه پرستاری نمی دانم چه چیزی آورد و بر روی میز قرار داد تا تکیه گاه بیشتری برای کاغذ درست کند؛ و بالاخره موفق شد…

از ایستگاه پرستاری مدام صدایش می زدند؛ آخر او تنها پزشک کشیک  شب آی سی یو بود؛ با این حال تا مطمئن نشد که من دید مناسبی به کاغذ دارم، مرا ترک نکرد…

«خب، فکر کنم الان دیگه عالیه… تو این صفحه رو بخون، تا تمومش کنی، من میرم و برمی گردم تا پشت صفحه رو برات بذارم…»

مطمئن نیستم که گفت نویسنده ی داستان خودش است یا نه… چشمانم درست نمی دید. با اینکه فاصله ی کاغذ با من کم بود، حروف را تار می دیدم. کمی منگ بودم و احساس می کردم معنای لغات را نمی فهمم. از این حالت کمی ترسیدم…

«یعنی این بیماری و این داروها منو خنگ کردن؟!»

چشمانم را تنگ و گشاد می کردم و سعی داشتم داستان را بخوانم. واقعا چیز زیادی از آن نمی فهمیدم، فقط دستگیرم شد که مکالمه ای است میان یک راننده ی تاکسی و مسافرش. اصلا دلم نمی خواست که وقتی برمی گشت و می پرسید داستان چطور بود، دروغکی بگویم خوب بود؛ پس سعی می کردم هر چه بیشتر از آن را بفهمم… کاملا در داستان دقیق شده بودم که ناگهان پاهایم دچار اسپاسم شد و تکان شدیدی به من داد. کاغذ سُر خورد و من در واکنشی سریع، با نوک بینی و چانه ام آن را مهار کردم؛ چرا که اگر بر روی لوله ی تنفسی ام می افتاد، راه نفسم بسته می شد و خیلی زود خفه می شدم! نه، نه، اصلا دلم نمی خواست… او حقش این نبود… اگر من خفه می شدم؛ مقصر او می شد… نه، نمی گذارم اینطور بشود…

گردنم را به شدت منقبض کرده بودم تا کاغذ از جایش تکان نخورد. تمام وحشتم از اسپاسم دوباره بود… چرا نمی آمد؟ گفت که زود می آید… چرا هیچ پرستاری متوجه من نمی شود؟ گردنم داشت می شکست…

بالاخره آن چه از آن وحشت داشتم رخ داد و با اسپاسم شدیدی پاهایم تکان خورد؛ ولی همزمان او هم از دور پیدایش شد و با دیدن وضع من قدم هایش را تند کرد.

«ای بابا، این از کی افتاده؟»

بغض شدیدی گلویم را می فشرد؛ اما خودم را کنترل کردم و لبخند زدم…

«تازه افتاده… همین الان…»

«این صفحه رو خوندی؟»

«بله…»

کاغذ را برگرداند: «ایندفعه جایی نمی رم. می مونم تا این صفحه رو هم بخونی… تا اینجای داستان رو دوست داشتی؟»

گفتم: «بله»؛ اما… دروغ  می گفتم…

. . .

بگمانم فامیلی اش یکجورایی به معنای پاکی بود. مترادف های “پاک” چیستند؟ طهارت؟ نه، یادت باشد که دو بخشی بود و هر بخش دو هجا داشت… ای بابا، اصلا همچین لغتی وجود ندارد که… ولی من مطمئنم که در فامیلش حرف “نون” بود… نعمت؟… معین؟ آیدا، دقت کن! هر بخش دو هجا…

شاید مادر فامیلش را یادش بیاید…

یادت می آید… آنشب که تو حاضر نبودی  از  دست کمک بهیارها غذا بخوری و به ناچار اجازه دادند مادر بیاید و غذایت را بدهد، برای مادر صندلی آورد و بعد از آنکه غذا خوردنت تمام شد آمد کنارتان ایستاد و از چگونگی ضایعه نخاعی شدن تو پرسید؟ چقدر با مادر حرف زد و همدردی کرد…

ولی نه، مادر آن روزها درگیر تر و آشفته تر از آن بود که بخواهد فامیل کسی را به خاطر بسپرد…

حالا خودمانیم، فامیلش یادت بیاید که چه؟

بروی بگویی آقای دکتر چه خوبی، چه ماهی!… یا بگویی که حضورش تحمل آن چند روز شکنجه گاه را برایت آسان تر کرد، یا اینکه مسبب اولین مطالعه ی بعد از بیمار شدنت او بود… از احساس خوبی که در تو ایجاد کرد برایش بگویی… صبر کن ببینم، اصلا او تو را یادش می آید؟ …

نه آیدا، می دانی اصلا چه باید بکنی؟ باید بروی و در چشمانش زل بزنی، خیلی عمیق و نافذ، همانطور که دکتر بالنی در چشمانت زل می زد و بعد نه هفده هجده بار، بلکه فقط یک بار با صدای محکم به او بگویی: «تو… یک… فرشته خویی!»

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۵۰ پاسخ

سلام :)

سلام دوستان عزیزم :)

بالاخره این دوران تصمیم کبری مبنی بر غیبت صغری (حالا مدت غیبتم کبری بود یا صغری؟) به پایان رسید و اکنون بدون هیچ کبری صغری چیدنی بار دیگر وبلاگ نویسی را از سر می گیریم… هر چند که خط اخیر خودش چیدمانی از صغری و کبری بود!

اینقدر در همین دو جمله صغری کبری کردم که در ته گلویم، جایی که محل تلفظ “غ” می باشد متورم شد و به خارش افتاد… یک کبری یا صغری ای هم دور و برمان نیست که یک لیوان آب دستمان بدهد…

بس است دیگر… این صغری کبری کردنم دیگر دارد اذیت کن می شود…

:)

این هم از ترم آخر… بگمانم خطوط بالا به وضوح موید آن است که در این مدت چهار سال، چه فشار عظیمی را متحمل شده ام، آنقدر که علاوه بر تحصیل، از مشاعر نیز فارغ گشتم…

این ترم آخر که کلکسیونی بود از عوارض ضایعه ی نخاعی؛ همه چیز در حد سال های اول بیماری که عوارض از کنترل خارج بودند… اسپاسم که چه عرض کنم، پاهایم بالکل زده به سرشان و مدام جفتک چهارکش می اندازند! حتی یک بار پایم چنان خود را به ملافه کشید که پوست انگشت شستم قلفتی کنده شد! یا وقتی بعد از خوردن غذا دراز می کشم آنقدر اسپاسم به شکمم فشار می آورد که گمان می کنم محتویات معده ام به داخل مری برمی گردد! بخاطر این افزایش بی دلیل و ناگهانی اسپاسم هم با هیچ دکتری مشورت نکردم… و نمی کنم… چون می دانم که فقط قرص بکلوفن تجویز خواهد کرد که تجربه به من نشان داده ضرر آن بیشتر از نفعش است. شاید هم جهت تشخیص، دستور ام آر آی بدهد، که آن هم با تکان های مداوم پاهای من ممکن نیست. برای ام آر آی باید بی حرکت باشی و جیکت در نیاید، پاهای من جیک جیک که چه عرض کنم؛ چه چه می زنند! البته شنیده ام که در بعضی مراکز ام آر آی، در صورت تجویز پزشک این امکان وجود دارد که به بیمار آرامبخش تزریق کنند و این آرامبخش بطور موقت اسپاسم را از بین خواهد برد. حالا ببینم چه می شود، الان که حوصله ی دکتر و بیمارستان را ندارم و می خواهم پستم را بنویسم! بله!

لوله ی تنفسی ام (تی تیوب) را هم که قبلا گفتم، لوله نیست؛ لولو است! این تی تیوب جنسش آلمانی است و بگمانم خود شخص ناشخیص هیتلر باشد که در جریان تناسخ به تی تیوب تبدیل شده است. اگر زودتر این را می فهمیدم از دکترم می خواستم قبل از لوله گذاری یک لحظه مرا به هوش بیاورند تا یک “هایل هیتلر” بگویم؛ بلکه این لوله کمی نرم شود تا وقتی خمیازه می کشم، می خندم، سرفه  و عطسه می کنم، یا حتی آب دهانم را فرو می دهم احساس نکنم که کامیون از روی نایم رد می شود! بایستی بار دیگر به بیمارستان  مراجعت کنم تا با کادر اتاق عمل، گروه متفقین را تشکیل دهیم و بلاد نایم را از آن متحد واحد، تی تیوب اشغالگر بستانیم و  باقیمانده ی رینگ های نایم را از هولوکاست  نجات دهیم…

بگمانم باید این لوله را کلا خارج کنند و یکی دیگر بگذارند؛ ولی از آنجایی که ما شانس نداریم بیم آن می رود که تی تیوب بعدی تناسخ  یافته ی بن لادن و  یا چنگیز خان  مغول باشد! البته احتمالا این بار زبانم لال، یک آمریکایی اش را می گذارند، اما من نمی دانم چه تضمینی است که از نژاد آپاچی ها نباشد. در هر صورت اگر بخواهند تی تیوب آمریکایی بگذارند، حتما از پزشکم درخواست خواهم کرد که وسط  عمل مرا به هوش  بیاورند تا مرگ بر آمریکایم  را سر دهم؛ چراکه از اوجب واجبات است، تا این آمریکایی نایخوار! بداند که نخواهد توانست نای من را مستعمره ی خود سازد و از رینگ هایش بهره کشی کند…

البته من حالا حالا ها از جایم تکان نخواهم خورد، چرا که باز هوا گرم شده است و من اغلب اوقات مثل حشره ای که به آن پیف پاف زده باشند، دراز به دراز یک گوشه می افتم…

حالا نوبت  می رسد به فشار خون… ببخشید دوستان، فشار خون چیست؟! مدتی نداشته ام، یادم رفته است که چه بوده… یعنی در این مدت، زمان هایی بوده است که سه روز سه روز حتی نتوانستم  موهایم را شانه کنم  یا مسواک بزنم! نشستن که  پیشکش، زاویه ی تختم  از ۳۰ درجه بیشتر می شد، از شدت افت فشار بگمانم خون در رگهایم از جریان می افتاد… آخر مجبور شدم که ده سانت از موهای نازنینم را  کوتاه کنم و برای مسواک زدن هم شیوه ای را که پیشترها اختراع کرده بودم به کار بستم…  بیشتر پروژه های درسی ام را در حالی انجام  دادم  که مانیتور را از پشت برفکی که در جلوی چشمانم رژه می رفت می دیدم… امیدوارم این پروژه های برفکی! حداقل برایم پارو پارو نمره بیاورند…

و اما اتونومیک دیس رفلکسی که همچون رهرویی راستین!، آهسته و پیوسته و با عزمی راسخ مسیر ناک اوت کردن مرا می پیماید و عوارض خُرد و کلان دیگری نیز که آماده و مجهز در حاشیه ی این جاده ایستاده اند، در انتظار آنکه فرصت همراهی بیابند…

در مورد روزهای امتحان هم دیگر هیچ حرفی نمی زنم… خودتان همان حشره ی پیف پاف خورده را تصور کنید که با موهای شانه نکرده، روبروی مانیتور نشسته است و با هر حرفی که تایپ می کند، ذره ای از جانش را به جان آفرین تسلیم می سازد… روزی که دو امتحان پشت سر هم داشتم، یک ساعت آخر را مجبور شدم از مادر بخواهم که سرم را از پیشانی و زیر چانه نگه دارند، چون دیگر قادر به نگه داشتن سرم نبودم و شانس آوردم که بعد از امتحان دچار مشکلات جدی نشدم… فقط مجبور شدم آن شب را آرامبخش بخورم، زیرا تک تک سلول هایم متشنج بودند. بخاطر همین خستگی و درد گردن و کمی افت فشار و سرگیجه، امتحان دوم را اصلا آنطور که می خواستم پاسخ ندادم و مطمئنا نسبت به جانی که در طول ترم برایش گذاشته بودم، نتیجه رضایت بخشی نخواهد داشت…

. . .

چراغ ها خاموش شدند. چشمانم را بستم و در دل گفتم:

«خدا کنه وقتی بیدار میشم حالم بد باشه، ولی نه بیش از حد!»

انگار که یکدفعه مرا برق گرفت! چشمانم را باز کردم و مدتی به سقف خیره ماندم. آن جمله را بار دیگر تکرار کردم  و اولین واکنشم آن بود که پوزخندی بر لبانم نشست. و بعد دلم برای خودم سوخت! این که دیدم من دیگر انتظار حال خوب را ندارم و آرزویم این شده  است که حالم بد باشد، ولی نه بیش از حد! واقعا تکانم داد و این فکر به ذهنم خطور کرد که آیا اینهمه صبر و تحمل در برابر آن و اینکه حضور کثیفش را در زندگی ام پذیرفته ام و با تمام آزارهایش دم نمی زنم، ناشی از این است  که من انسان بی شخصیتی هستم، یا بسیار متشخص؟ بی عارم، یا بسی غیرتمند؟ که سکوت من در برابر دست  درازی ها و جولان دادن هایش، از غرور است یا درماندگی؟ من مبارزم  یا تسلیم؟ آزاده  ام  یا اسیر؟ … نه، این سازش از سر استیصال است، نه سیاست… اینکه سوزش را تحمل می کنم، برای آن است که چاره ای ندارم؛ نه اینکه قوی باشم…

خواب از سرم پرید. تنم همچون ذغالی گداخته از درون و برون می سوخت و از زیر بغل هایم  بوی اتو می آمد!  تمام آن روز و  روزهای قبل آنطور گذشته بود و  من با وجود رنج بی حد، تمام وظایف روزانه ام را بی کم و کاست انجام داده بودم. آیا این افتخار ندارد؟  نه، ندارد! افتخار در چیز دیگری است که من نتوانستم انجامش دهم…

همچون اسیری که در زندانی نمور دلبسته ی جلبکی روییده در درز دیوار می شود، تمام دلخوشی من آن است که قادر باشم رنج بی حدم را بروز ندهم و در کنج لب هایم سبزینه ی لبخند را  به جلوه بگذارم. تا آن زمان هر چند که در غلبه ی سوزش باشم، من غالبم…

اما مدتی است که من مغلوب می شوم و رنج در چهره ام هویدا  می  گردد. نه اینکه  من ضعیف شده باشم و از تحملم کاسته باشد، نه… سوزش فشار را  از حد گذرانده است… و علت اینکه با وجود رنج بسیار همچنان  فعالم، تا حدی به این خاطر است که خود را سرگرم کرده باشم و فکرم را از سوزش منحرف سازم. پس چیزی برای افتخار کردن و بالیدن به خود وجود ندارد…

وقتی  نمی توانم رنجم را از اطرافیان پنهان  سازم، غرورم را و تمام افتخاراتی که به گمان خودم در نتیجه ی سال ها مبارزه با سوزش کسب کرده ام بر باد  رفته می بینم و از اینکه سوزش را  تحمل می کنم احساس بی شخصیتی به من دست می دهد؛ چرا که می  دانم تحملم ناشی از درماندگی  است…

هر چند که می دانم سرابی بیش نیست  و اگر هم این توهم به حقیقت چشمه ساری برسد، آب آن گوارا نه، بلکه مسموم خواهد بود، اما در این اندیشه ام که مشورتی با کلینیک کنترل و درمان درد داشته باشم و اگر روش درمانی بلاک عصبی را معقول یافتم به آن اقدام ورزم… چراکه اینطور تحمل کردن و ادامه دادن نه برای همیشه ممکن است، و نه اصلا کار درستی است…

صبح فردای آن شب… حالم بد بود… بیش از، بیش از حد…

. . .

در اتاقم مشغول درس خواندن هستم و مادر در آشپزخانه اند.

از بیرون صدای پارس سگ می آید…

مادر سراسیمه به اتاقم می آیند و می پرسند:

«آیدا،  تو بودی صدا زدی؟!» ;) :)

انگشت شست پایم که پوستش قلفتی! کنده شد و آرنجم بعد از دو امتحان در یک روز…

پی نوشت: از همه ی دوستانی که در این مدت جویای احوالم بودند بی نهایت سپاسگزارم. سعی می کنم نسبت به پیف پاف تابستان! مقاومت حاصل کنم و حضور مستمری داشته باشم…

پی نوشت: کسی می داند که وبلاگ مستانه چرا یک شبه حذف شد؟! برای نویسنده ی آن نگران شدم. اگر خودش اینجا را می خواند یا کسی با او در ارتباط است ممنون می شوم که مرا از سلامتیش آگاه کند. من همیشه مطالبش را دنبال می کردم و به شخصیتش به عنوان یک انسان و یک پزشک علاقمند هستم. امیدوارم چیزی باعث آزارش نشده باشد (همچون وبلاگ زهرای عزیز، سیاه سفید خاکستری، که نسبت به او نیز چنین احساسی دارم و متاسفانه بخاطر برخی مزاحمت ها وبلاگش را تعطیل کرده است…) مستانه ی عزیز، امیدوارم خوب و سلامت باشی…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۶۶ پاسخ

واقعه ای به نام من…

با تردید و حالتی معذب نگاهم می کرد؛ دستپاچه بود. نگاهش را از چشمان من که با شوقی ساده لوحانه در انتظار پاسخی امید بخش به لب هایش نظر دوخته بودم، می دزدید. می دانست که هرچه بیشتر تعلل کند، کار را برای خود دشوار تر خواهد کرد. کمی دیگر مکث کرد، آنگاه با صدایی که به سختی از گلویش بر می خواست، گفت: «دو سال…»

سپس بی درنگ دستم را گرفت و شروع کرد به ور رفتن با انگشتانم. طاقت دیدن چهره ی من را نداشت که گویی در زیر حجم سنگین پاسخ او له شد…

«دو ســــــــــــــــــــــال! نه، اشتباه می کند. جوان است و تازه کار. فقط کافی است که از دستگاه (ونتیلاتور) جدا شوم؛ آنگاه می توانم با ویلچر بروم دانشگاه. چند ماه بعد هم با واکر راه می روم؛ یکی دو ماه هم با عصا و … این که هفت هشت ماه هم نمی شود؛ فوقش یک ترم از بقیه عقب می افتم… می گوید دو سال! بگو فیزیوتراپی بلد نیستم…»

. . .

می گفتند فلان مریض بعد از ۵ سال که روی ویلچر است، کم کم دارد پیشرفت هایی نشان می دهد. ۵ سال!

«اولا که مشکل او ضربه ی مغزی است. دوما اینکه لابد درست و حسابی فیزیوتراپی نکرده است. سوما…

۵ ســـــــــــــال! چطور تحمل کرده است؟! طفلکی… برای من که ۵ سال طول نمی کشد. درست است که با گذشت دو سال هنوز پیشرفتی نداشتم، ولی من تا قبل از ۵ سال خوب شده ام. یعنی باید بشوم. پـــــــــــــنج ســـــــــال! مسخره است… می فهمی خدایا! قبل از ۵ سال… این را بفهم!… یا معجزه ای کن؛ و یا کارم را تمام…»

. . .

سال ها پشت هم گذر کردند و من که با عبور هر ثانیه سراسیمه می گشتم و آشوبی در درونم برمی خواست، بتدریج رامِ زمان شدم… حساب سال ها را به فراموشی سپردم و شمارش لحظاتی را که چون برگ های خشک و چروکیده از درخت خزان زده ی عمرم فرو می ریختند، رها کردم…

گذاشتم تا گذر زمان همچون مُسَکنی ذره ذره در نهادم رسوخ کند و به مرهم آرامشی که حاصل این تسکین بود، آبسه ی چشم واقع بینم التیام بیابد تا ببینم که عمر من، هر چقدر هم که بی بار و بر باشد مادامی که ریشه در زندگی دارد، امید به جوانه هست…

پس به جای آنکه لحظات مرده را به دست تاراجگر باد یأس بسپارم، نسیم موافق امید را فرا خواندم تا ثانیه های بی جان را بر گِرد تنه ی پابرجای عمرم انباشته سازد، که کودی شوند برای زایشی دوباره…

. . .

بذر شومی را که روزگار در جوار درخت نوپای عمر من کاشت، از آن جوانه ی دردی سر بر آورد که شیره ی حیات را می مکید و خود می بالید و همچون پیچکی بر گرد عمر می تنید. و عمر من برای رهایی، زندگی خود را انتحار کرد… اشک شور محنت بر پای خود ریخت و ابرهای تیره ی نومیدی را بر فراز خود انبوه ساخت تا که آن هرزگیاه، در ظلمت یأس از نورِ پرورنده ی خورشید زمان به دور مانَد، و به سوز آه های پی در پیِ رنج، آن را بخشکاند تا که آخر نیست شد و نابود گشت و گرچه خود نیز همراه آن بسوخت؛ اما خاک حاصلخیزی بر جای گذاشت تا که این بار امید در آن بروید…

عمر بیست ساله ی من فنا شد، تا نهالِ عمری دوباره در زندگی ام ریشه کند… عمری که از بذر امید و خاکِ پاکبازی سر بر آورد… خاک مطهری که بذرهای شوم باغبانِ حیله گر روزگار، دیگر در آن به جوانه نخواهند نشست…

. . .

یک دهه… نه، هرگز گمانش را نمی بردم… درست ده سال است که از آن روز می گذرد… دهه ی سراسر زجری که به فجر انجامید؛ چرا که امید طلایه دار این نبرد بود و ایمان، پرچم دار آن…

آری، ده سال گذشت و امروز یعنی دوم اردیبهشت ۱۳۹۳، دهمین سالگرد آن حادثه می باشد، و یا شاید هم دهمین سالگرد واقعه ای است به نام من… به نامِ… آیدا…

و باز هم

تولدم مبارک…

پی نوشت: راضی نشدم که برای دهمین سالگرد تولد دوباره ام چیزی ننویسم. این برای من واقعه ی مهمی است و نمی خواستم بی تفاوت از کنارش بگذرم. باید آن را ثبت می کردم؛ باید آیدا می بودم و همچون همیشه در برابر مشکلات می ایستادم… پس چشم بستم بر هرچه اتونومیک و نوروپاتیک و ثبت کردم آنچه را که باید؛ در اینجا؛ در منزلگه آیدا…

(ادامه ی مطلب پست قبل، یعنی دلیل نبودن هایم، همچنان به قوت خود باقی است…)

پی نوشت: در پی ذکر مصیبتی که در ادامه ی مطلب پست قبل، نسبت به یکی از دروس این ترم داشتم، دوست بسیار بامحبتی لطف کردند و با استفاده از یک نرم افزار، تنظیماتی را برایم اِعمال نمودند که تایپ آن علائم فینگلیش کذایی را برایم سهل و آسان کرد و به تبع، سرعت کارم را بالا برد… بی نهایت سپاسگذار ایشان می باشم :)

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۹۳ پاسخ

بسی رنج بردم در این سال سی…

دوستان عزیزم،

مدتی نخواهم بود… علت را در ادامه ی مطلب همین پست بجویید…

:)

آری… واقعه ی مهمی است. سی سالگی را  می گویم…

باید قلم به دست گرفت و نوشت. شوخی که نیست؛ یک  سوم  از عمر نرمال بشر را پشت سر گذاشته ای… پشت  سر! بله، همین پشت؛ گذشته سایه به سایه  ات می آید و صِرف اینکه تو روی برگردانده ای و سرت را مانند کبک در بهمن آینده فرو کرده ای، نمی توان گذر زمان را انکار کرد. آخر که چه؟ تا  کی می  خواهی به گذشته پشت  کنی؟

زمانی  که به بن بست  آینده می رسی، جایی که  دیگر مسیری برای گام  بعدی نیست و جاده تمام شده است؛ آنگاه ناگزیری که روی برگردانی و  با آن رو به رو شوی.  ته زندگی، کف تابوت  عمر است و گذشته همان خروارها خاکی که برای همیشه در زیر آن  مدفون خواهی شد؛ که  حال و آینده فنا پذیرند و تنها گذشته است که باقی می ماند.

پس برگرد و  نگاه کن؛ هنوز گذشته خاک تابوتت نگشته. هنوز  نرم است؛ متراکم نیست و روزگار بیلِ آخر را بر روی آن  نکوبیده و سنگ باطل بر آن نگذارده. هنوز فرصت  نقب زدن هست؛ روزنه ای باز کن به سوی نور، به سوی هوایی تازه…

پس آیدا، ساده نگذر… نگو  چیزی به ذهنم نمی آید. این قلم را بگیر و بدان  بی جهت نبوده است که آن روز ناگهان این مصرع بر زبانت جاری شد… “بسی رنج بردم در این سال سی…”

که زندگی سراسر رنج است و باید این محنت را عایدی باشد…

. . .

اولین باری که عاشق شدم را خوب به یاد دارم و همچنین اولین همدمی را که از راز عشقم برایش سخن گفتم… برای من او آن جا بود؛  جایی  زیر پنجره های نورگیر سقفی. جایگاهی بلند و پر نور؛ در خور او… خدا نبود، ولی برایم ابهتی خدایی داشت. می گفتند باید به او بگویی و اوست که برآورده می کند…

رفتم و زیر نورگیر ایستادم. با تردید و کمی دلهره به بالا نگاه کردم. انتظاری برای دیدنش نداشتم؛ آخر او که مرئی نبود. پس تا جایی که چشمانم تاب می آوردند به نور خیره شدم و زیر لب گفتم:  “جا مدادی!”

اولین چیزی که در زندگی شیفته و واله ام کرد جا مدادی بود! و چه  عشق دست نایافتنی ای. من پنج ساله بودم و تا سن هفت سالگی و زمان  مدرسه رفتن هیچ کس برایم جا مدادی نمی خرید.  آخر بچه ی مهد کودکی، جا مدادی به چه کارش می آمد. حتما دست خواهر بزرگترش دیده و دلش  خواسته، و بچه هم که هر چه ببیند همان دم دلش می خواهد و لحظه ای بعد فراموش می کند. کسی باور نمی کرد که این عشق سوزان آنقدر دوام بیاورد که وقتی یک سال بعد خانم مربی کلاس آمادگی به بچه ها می گفت هر آرزویی دارید به فرشته ی مهربان بگویید تا برای جشن بهاره برآورده کند، آیدا کوچولو به جای عروسک و مدادرنگی ۲۴ رنگه، تمام ذرات وجودش  جامدادی طلب می کرد.

چند روز بعد، در جشنی که در مهدکودک برگزار کردند، آرزویم برآورده شد و من به وصال محبوبم رسیدم. آنگاه تمام تردیدهایم از بین رفت و یقین حاصل  کردم که فرشته ای مهربان در زیر پنجره های نورگیر سقفی  مهدکودک  مسکن دارد…

دو سه سال بعد عشق دیگری به سویم غلتید و به زندگی  ام وارد شد. عشقی جهنده که تمام وجودم را سرشار از نشاط  می کرد و همه ی زندگی ام را پر کرده بود. از همه می بریدم و تمام وقتم را با  او می گذراندم. او به هر سویی می رفت و مرا به دنبال خود می کشاند… توپ! عشق بعدی زندگی من توپ بود…

و عشق سومم نیز در اوایل نوجوانی مرا به دام انداخت. عشقی که با ماهیت چسبناک خود هرچه می کردم  از من جدا  نمی شد… “آدامس!”؛ سومین عشق من آدامس بود… این که می گویم عشق، به  هیچ عنوان قصد مزاح ندارم. عشق همان چیزی است که تمام دنیایت را پر کند، و واقعا این هایی که می گویم هر کدام در برهه ای از زمان تمام دنیای من بودند… ناجوانمردانه ترین عاشقی هایم نیز همین عشقم به توپ بود و آدامس؛ که هفته ای یک توپ عوض می کردم و هر آدامس را زمانی که دیگر شیرینی نداشت و به دهانم  مزه نمی داد به دور می انداختم…

بار دیگر در ۱۵ سالگی عاشق شدم. پشت ویترین یک مغازه… انحنای  قامت ورزیده اش، برق چشمان  و لبخند گیرای او مرا مسحور خود می کرد؛ آنقدر که هر روز مرا به آن پاساژ و آن  مغازه  می کشاند و من مدت ها از پشت ویترین با اشتیاق تماشایش  می کردم… ساعت دلفینی زنجیر داری که خواستنش واقعا چیز معقولی نبود. اصلا به چه کارم می آمد؟ ولی من  همیشه دلفین ها را  دوست  داشتم. آن مهربانی ملایم و صادقانه ای  که در لبخند و چهره شان است، حس خوبی در درونم برمی انگیزد. پشت آن  ویترین بود که بار دیگر به یاد جامدادی و فرشته ی مهربان افتادم. یاد پنجره های نورگیر سقفی  مهدکودک… و ای کاش هنوز هم کودک بودم…

روزی از مدرسه به  خانه بازگشتم؛ زیر پنجره های نورگیر سقفی هال، جایی که سابقا پاسیو بود، در احاطه ی نورِ      پر تابش نیم روزی، بر روی مبل راحتی  نشسته بود و به من لبخند می زد. من را صدا زد و مشتش را باز کرد. لحظه ای بعد هر سه می خندیدیم. من، او، و دلفین… آن جا بود که معمای فرشته ی مهربان و اینکه چگونه در آن زمان از راز دل من آگاه بود، برایم حل شد.  فرشته ی مهربان… مادرم بود…

و باز هم عاشق شدم. در آستانه ی ۲۰ سالگی… عشقی که از کودکی در من ریشه داشت. عشقی فطری، نادیده انگاشته،  و سرکوب شده به دست کاهلی…  عاشق قاب یشمی مرغوبش بودم و  خطوط موزون و رقصان نستعلیقی که هوش از سرم می برد. برایم مهم نبود که بر روی صفحه ی ابر و باد قاب چه نوشته است،  شاید حتی  یک بار هم نخواندمش… من مسحور  رقص واژه  ها بودم…

نسبت به آن زمان قیمت زیادی داشت، ولی برای فرشته های مهربان، آن قیمت گزاف در برابر قدر و ارزش دل من ناچیز می نمود. آن قاب زیبای نستعلیق، هدیه ی تولد بیست سالگی ام شد از طرف پدر و مادر…

قابی که تنها ۱۹ روز توانستم تماشاگر آن را بر روی دیوار اتاقم باشم… ۱۹ روز بعد، آخرین نگاه را به آن تابلو انداختم، اتاق را ترک کردم و دیگر بازنگشتم…

بر روی قاب  نوشته بود:

“جرس  فریاد می دارد، که بر بندید محمل  ها…

. . .

روزی جرس مرا فرا خواند؛ بی آنکه بخواهم محملی بر شتر بخت بست و مرا روانه ی سفری ناخواسته ساخت… بعد ها فهمیدم که این سفر خواسته ی ناخودآگاهِ من بوده است و آن که غافل بوده و بی خبر، خودِ آگاهِ من است، که این بار بی آنکه بدانم در طلب عشقی دیگر بودم…

رهرویی بودم، بی راهبر؛ در آن مسیر هولناک با مغیلانی که پوسته ی اعتقاد را می دریدند و اُم غیلانی که در ظلمات شک و نفرت، به زوزه های رعب آورِ نا امیدی خون ایمان را در رگهایم منجمد می ساختند.

بی هیچ رمقی، عاری از اشتیاق، خوان های تنفر را به وهم عشق در می نوردیدم و باور نداشتم که آن سراب وحشت، چشمه سار جوشان عشق باشد…

تا که روزی رسیدم؛ به خوان سوم و  تصور داشتم که به حقیقت عشق رسیده ام… که آری، مقصد این بود و اکنون که به مقصود رسیده ام، دیگر سفر پایان یافته است. اینجا انتهای همه ی دردهاست و مبتدای هر چه عشق… آن روز ایمانم پولادین بود. دیگر هیچ چیز مرا نمی ترساند و نگاهم مطمئن، لبخندم بی امان، و وجودم لبریز از نشاط…

پس جامه ی سفر از تن بر کندم. کفش ها را به در آورده، پاهای رنج دیده ام را به آب عشق سپردم تا که تاول های ناکامی التیام یابند؛ و سوزشی را که در وجودم پیچید؛ پنداشتم که از خنکای کامکاریست… نمی دانستم که هنوز گلو به شراب آسایش تازه نکرده، قدم هایم راهی خوان دیگری هستند و این بار با پای بدون کفش…

خوان چهارمی هم بود… و سپس خوانی پنجم، و خوان، پشت خوان…   که طلبِ نهایت، نهایت را می طلبد و برای رسیدن به آن، باید مسیر نهایت را در پیش گرفت… این راهیست بی پایان، با مقصدی معلوم!

در خوان چهارم، من بودم و نگاهی که لرزید و لبخندی که محو گشت و ایمانی که هزار تکه شد، اما از هم نپاشید.

و اکنون در میانه ی پنجمین خوان، به ندای سی سالگی، لحظه ای درنگ کرده ام؛ به خود نگاه می کنم و در می یابم که از آنهمه اطمینان و شجاعتی که داشتم تنها تتمه ای مانده؛ که بی قرارم و آسیب پذیر، و ایمانم…

ایمان امروز من به خفیف ترین ریشتر حوادث می لرزد. به تکان های شدید آن، اتاق فکرم آشفته می گردد، شیشه ی دلم می شکند، و گرد هراس بر لبخندم می نشیند. اما  من به این ایمان می بالم؛ چرا که دریافته ام ایمانی که نلرزد، ایمانی که سخت باشد و بی انعطاف، ایمانی است که در نهایت می شکند.

آری، ایمانم می لرزد؛ گاه کم و گاهی بسیار، اما پیکره ی آن همچنان پابرجاست؛ همچون تار عنکبوتی سست، اما مقاوم… و از این رو است که می دانم اگرچه خوان ها را پایانی نیست، ولی در این مسیرِ بی نهایت، یک گام به عشق حقیقی نزدیکتر شده ام…

. . .

اکنون در آستانه ی سی سالگی، بر همان خاکی مسکن دارم که  فردوسی در آن می زیست. سی سال محنت او و من در یک سرزمین رقم خورد. به سی سال رنج او زبان پارسی رویین تن گشت و زوال ناپذیر؛ و عایدی من از این سی سال رنج، ایمانی  است رویین تن و جاودان…

«ایمانم،

تار عنکبوتی را مانَد

سست و لرزان به هر نسیم

ناگسستنی، در کشاکش تندباد ها…»

:) تولدم… مبارک… :)

آیدا، در مهدکودک مذکور

:) کیک تولدم :)

پی نوشت پست قبل، اینجا هم کاربرد دارد: و اکنون، پایان دهه ی بیست سالگی… ولی اگر گمان می کنید که قرار است زین پس، پشت یکان های صفر تا نهِ دهه ی بعدی زندگی من یک عدد ۳ قرار بگیرد، کاملا در اشتباهید! با پایان این دهه، شمارش سال های عمر من به صفر می رسد و دوباره شمارشی دیگر از نو آغاز خواهد شد…

از امسال تا همیشه، کیک تولد من تنها یک شمع خواهد داشت…

)حالا با این همه که من همیشه در مورد مسئله ی سن شوخی می کنم، چندان حساسیتی نسبت به آن ندارم؛ و اینکه از این به بعد می خواهم تنها یک شمع بر روی کیک تولدم بگذارم، به این علت است که از این شمع های عددی خوشم نمی آید؛ از طرفی ۳۰ عدد شمع هم که بر روی یک کیک جا نمی شود! و همچنین ظرفیت حجمی ریه ی من تنها برای خاموش کردن یک شمع کافی است!… ولی خداییش این عدد ۳۰ برای منِ فینقیلی! کمی ثقیل و گُنده! است… :)   )

پی نوشت: امسال دو عیدی با ارزش دریافت کردم… دوستی نگاشته هایم را سامان دادند و دوستی دیگر بهار را برایم به پیشکش آوردند… همان دوست عزیزی که در پی نوشت ثابت از ایشان یاد می کنم، این بار کل مطالب وبلاگم را در سال ۹۲ بصورت pdf در آورده اند که می توانید از اینجا دانلودش کنید… و دوستی دیگر نیز عکس هایی از ناب ترین لحظات بهار را به من هدیه  کردند… بی نهایت سپاسگزار هر دو دوست مهربانم هستم…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۱۰۱ پاسخ

آیدا در آینه…

کمی ناراحت شدم… نه، کمی بیشتر از کمی! به هیچ وجه دلم نمی خواست که سال جدید را بر روی تخت آغاز کنم. از یک هفته قبل برنامه ام را به گونه ای تنظیم کرده بودم که همه ی شرایط برای آمدن بر روی ویلچر و آغاز سال در کنار سفره ی هفت سین مهیا باشد و با همه ی خط و نشان هایی که سوزش برایم کشیده بود، من خودم را از هر لحاظ آماده کردم. حتی بِرِزِنت بالابر را در زیرم انداخته بودند و بندهایش به دستگاه وصل بود، ولی چرا هرچه کلید بالا و پایینش را می زدیم اَهرمش حرکتی نمی کرد…

«حتما شارژ باطری اش تمام شده؛ فقط کافی است که آن را نیم ساعتی به شارژ بگذاریم و آن وقت به قدری که من را از روی تخت بلند کند و بر روی ویلچر بنشاند شارژ خواهد داشت. بله، قرار نیست که من بر روی تخت بمانم؛ دور از سفره ی هفت سینی که تنها با من ده قدم فاصله دارد…»

. . .

دستگاه بالابر و ویلچر را از اتاق بیرون بردند و دوباره فرش را پهن کردند. چیزی به تحویل سال نمانده بود و بخاطر کلنجار رفتن با دستگاه، کلی زمان از دست داده بودیم. هنوز هیچکس آماده نبود و داشتند تصمیم می گرفتند که من را بر روی تخت بنشانند و سفره ی هفت سینی را که ناکامل و باعجله چیده شده بود، جمع کرده و به روی میز تختم منتقل کنند.

ولی نه… این کار برای آن سال هایی بود که من تسلیم شرایط بودم و تحت سلطه ی سوزش؛ آن زمانی که عید به کلی مفهومش را برایم از دست داده بود و حتی از آمدنش ناراحت بودم، چرا که سال تحویل را تنها مایه ی آزارم می دانستم؛ چون باید با این شدت سوزشی که دارم لباس رسمی و غیر راحت می پوشیدم و به زور لبخند می زدم… ولی از سال پیش همه چیز فرق کرده بود و من نمی خواستم در سالگرد انقلابی که سال گذشته به پیروزی رسانده بودم، مغلوب کلیدی بگردم که به تدبیرش امید داشتم!… کلید دستگاهی که برای فصل کردن آمده بود! برای جدا ساختن من از تخت، نه برای بیشتر وصل کردن من به آن… نه، من با این پیغمبر دروغین بیعت نخواهم کرد و خودم را به آن سفره خواهم رساند؛ فقط کافیست که این بار به تدبیر خود امید بندم…

. . .

می دانستم که اگر در زاویه ی درستی قرار بگیرم، آن طرحی که در ذهن دارم عملی خواهد شد. پس خواستم که تختم را آن طوری که می گویم جابه جا کنند. بعد از کمی عقب و جلو کردن تخت و به چپ و راست بردن آن، به آرامی سرم را بالا آوردم، گردنم را کمی چرخاندم و رو به رو را نگاه کردم. آنگاه چشمانم از رضایت درخشید و لبخند پیروزی بر لبانم نشست؛ در دل گفتم: «این هم، ” آیدا، در آینه!”» … و من به سفره ی هفت سین رسیده بودم…

 

در واقع من مثل همیشه و بطور عادی بر روی تختم نشسته بودم، ولی زاویه ی تخت را طوری تنظیم کرده بودند که انعکاس تصویرم در آینه ی میزی که هفت سین را بر روی آن چیده بودیم بیفتد. با این کار من نه در کنار سفره ی هفت سین، بلکه در بطن آن بودم؛ در مرکز آن؛ جزئی از آن…

دیگر چیزی به تحویل سال نمانده بود و من در میان سفره ی هفت سین لبخندی واقعی بر لب داشتم. البته همه ی این بیم و امیدها کمی روحیه ام را حساس کرده بود و همچنین این واقعه، برایم پیامی به همراه داشت که حال غریب و خوشایندی به من می داد، در نتیجه زمانی که شمارش معکوس لحظات پایانی سال از تلویزیون پخش می شد، اشکی در چشمانم نشست که نزدیک بود از کنترلم خارج شده و سرازیر شود… و آن اشک، اشک ناراحتی نبود؛ نوع خاصی از شادی را در خود داشت… شادی آمیخته با غرور! نوعی سرافرازی منقلب کننده…

با وجود این که من هیچگاه بر روی تخت راحت نمی نشینم و در حالت نشسته بر روی تخت نمی توانم تلویزیون نگاه کنم، زیرا در آن حالت سرم را به زور می توانم بالا نگاه دارم، ولی آن شب چندین ساعت به راحتی بر روی تخت نشستم و برنامه های نوروزی را تماشا کردم…

بعد از تحویل سال نیز هفت سین را به روی میز تخت من آوردند؛ آخر اطرافیانم می گفتند هفت سین بدون سنبل که نمی شود، می شود؟ (البته آن ها که نگفتند، من در دهانشان حرف گذاشتم؛ آخر می دانستم که حرف دلشان همین است و فقط نمی دانستند که چگونه بیانش کنند! بله… بگذارید بچه دلش خوش باشد! :) )

پس من هم دریغ نکردم و وجود خود را وقف شادی دل آنان کرده و با فروتنی تمام نقش سنبل را عهده دار گشتم…

. . .

آخر نفهمیدیم این دستگاه بالابر یکدفعه چه اش شد که از کار افتاد؛ ولی من گمان می کنم که زیر سر این ننه سرمای حسود باشد!

همین که شب قبل از عید نوشتم:

هلهله ی باد صبا را می شنوی؟

عمو نوروز به دروازه ی بهار رسیده است

یک قدم تا جوانه باقیست…

ننه سرما از بیم آن که من سَر و سِرّ و قرار و مداری با عمو نوروز داشته باشم، بالابر را دستکاری کرد تا من نتوانم به پیشواز عمو نوروز بروم؛ ولی نمی دانست که اگر او در فیزیکِ محض استاد است و می تواند با قوانین و محاسبات فیزیکی، جسم من را اسیر تخت سازد، من نابغه ی متافیزیکم و در بند نخواهم ماند! که گرچه فیزیکم بر روی تخت مانده، اما با باد صبا و عمو نوروز تور بهاره ای برقرار ساخته ایم و دست در دست و آواز بر لب، طبیعت را در می نوردیم…

که شاعر می گوید:

یارب چه خوشست بی دهان خندیدن / بی منت دیده، خلقِ عالم دیدن

بنشین و سفر کن که به غایت نیکوست / بی زحمت پا، گرد ِ جهان گردیدن… (بابا افضل کاشانی)

 

حالا ننه سرما باید شاهد این باشد که از حضور من، نفس باد صبا مشک فشان است و عمو نوروزِ پیر، دگر باره جوان گشته است! نسترن جام شادی به دستم می دهد و چشم نرگس به لِقایم روشن می شود…

(و چشم شما دوستانم روشن به عود کردن خودشیفتگی من!)

و از این رو است که اکنون ننه سرما عاصی گشته و کولاک خشمش زمین و زمان را می لرزاند… چرا که در برابر چشمان انتقام جوی خود دید که در کوران ناامیدی و انجماد شوق، به بوسه ی گرم عمو نوروز، همان بوسه ای که او به قدمت تاریخ انتظارش را می کشد، شکوفه ی لبخندی بر لبانم شکفت و در قلبم امید جوانه زد…

و من نیز دریافتم که نه یک گام، بلکه تنها یک بوسه تا جوانه باقی بود…

. . .

و شمارش معکوس آغاز شده است… دیگر چیزی باقی نمانده به پایان دهه ی بیست سالگی… ولی اگر گمان می کنید که قرار است زین پس، پشت یکان های صفر تا نهِ دهه ی بعدی زندگی من یک عدد ۳ قرار بگیرد، کاملا در اشتباهید! با پایان این دهه، شمارش سال های عمر من به صفر می رسد و دوباره شمارشی دیگر از نو آغاز خواهد شد…

از امسال تا همیشه، کیک تولد من تنها یک شمع خواهد داشت… ;-)

(حالا با این همه که من همیشه در مورد مسئله ی سن شوخی می کنم، چندان حساسیتی نسبت به آن ندارم؛ و اینکه از این به بعد می خواهم تنها یک شمع بر روی کیک تولدم بگذارم، به این علت است که از این شمع های عددی خوشم نمی آید؛ از طرفی ۳۰ عدد شمع هم که بر روی یک کیک جا نمی شود! و همچنین ظرفیت حجمی ریه ی من تنها برای خاموش کردن یک شمع کافی است!… ولی خداییش این عدد ۳۰ برای منِ فینقیلی! کمی ثقیل و گُنده! است… :) )

پی نوشت: من از کلیه ی مسافران محترم، در راه ماندگان، گرفتاران در کولاک جاده ها، و تمام کسانی که برف خانه نشینشان کرده عذرخواهی می کنم، بابت آنکه با ننه سرما به ستیزه پرداختم و باعث شدم که او هنوز نرفته، با سپاه عظیم سرما برای انتقام بازگردد… ولی نگران نباشید؛ خودم یک فوتش می کنم تا برود و با برف سال بعد بیاید! (برای این کار ظرفیت حجمی ریه ام خوب جواب می دهد!)

پی نوشت: از ملافه ی آویزان از تخت، از وسایل کُپه شده! در طبقه ی پایین میز هفت سین، از آن فندک جا مانده بر روی میز، رومیزی نامرتب، صندلی ناصاف، و ساقه های کوتاه نشده ی گل ها، کاملا مشخص است که دقایق واپسین سال را در عجله و آشفتگی گذراندیم. امیدوارم اسب امسال نه از روی عجله، بلکه به قصد پیشتازی و سبقت گرفتن در نِیل به اهداف، برایمان بتازد… و برای همه…

(یعنی به جای آبرو داری! آنچه که از به هم ریختگی و درهمی میز در عکس پیدا نیست را هم من با اشاراتم هویدا ساختم :) )

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۶۸ پاسخ