تاریخ تکرار می شود! (۶ _ پایان)

موقت: سلام دوستان… کامنت ها را جواب دادم. ببخشید که دیر شد :)

اگرچه اغلب، این بدی ها و فجایع هستند که مشمول اصطلاح “تکرارِ تاریخ” می شوند؛ ولی گاهی خوبی هایی هم وجود دارند که نه تنها در تاریخ مکرر شده، بلکه یک بار وقوعشان کافی است که تاریخی شوند…

و محبت های خانم غلامی و غلامی ها از این دست است…

آقای توسی گرامی در جایی از شرح حالشان می فرمایند:

بدلیل ملاقات احساسی که با همسرم داشتم حالم منقلب و در حال خفگی بودم .پرستارم با دیدن حال خرابم سریع دستگاه ساکشن رو روشن کرد و لوله مربوطه را در حلقم فرو کرد و بعد از چند دقیقه حالم خوب شد و نفس راحتی کشیدم و دلم روشن شد .پرستار امروزم که خیلی از او راضی بودم خانم غلامی بود. انسان واقعا خدمتکاری بود بعد از تزریق داروها و تعویض سروم های تمام شده بیماران، در جایی می نشست که من و بقیه بیمار ها رو ببینه و با کوچکترین اشاره ای برای رفع ناراحتی بر بالین بیمار حاضر میشد.و در اخرکار سوال میکرد دیگه کاری نداری انجام بدم ؟ این طرز رفتار باعث میشد انسان شرمنده بشه و اگر کاری هم داشتم بی خیال شم .خداوند این فرشته الهی رو سلامت و موفق نگهدارد

خانم غلامی را من هم به یاد دارم. خانم غلامی و چندین و چند پرستار، بهیار، کمک بهیار و خدمه ای که در آن وحشتکده، نه تنها دلخوشی و پشتگرمی ای برای من بودند، بلکه حتی گاهی منجی من می شدند…

اگرچه در بایگانی ذهنم انبوهی از دیده ها و شنیده ها و تجربیات تلخ و موحش انبار شده اند؛ ولی خاطرات خوشی از این دسته افراد که من آن ها را “فرشته خوی” می نامم نیز به یادگار دارم که آن ها را در گنجینه ی قلبم، در کنجی که شایسته گان را در آن جای می دهم، محفوظ می دارم.

خاطرات خوبی که زین پس آن ها را در جای خود بازگو خواهم کرد؛ زیرا همانطور که همیشه ادب را از بی ادبان نمی آموزند، و اشاعه ی ادب، در نهایت در سیطره ی اصالتمندان است و رسالت بزرگان؛ آگاهی دادن و نفی بدی ها تنها با ذکر رذالت ها و سیاهی ها میسر نمی شود و الگوی خوبی ها، نهایتا و اصالتا فرشته خویانند…

نتیجتاَ من تنها با بیان تیرگی ها و مشکلات به مقصود خود نمی رسم؛ همانطور که در شرح احوال و تجربیاتم، از دلِ تلخی ها و یاس ها، بارقه های امید را جلوه گر می سازم تا هدف خود را که انگیزه دادن به دیگرانی است که آیدای پیش از تولدی دیگر نیز به این طیف تعلق داشت، میسر سازم؛ اکنون نیز برای نیل به مقصودم که آگاهی دادن و بیدار ساختن قشر درمانگر است که بواسطه ی طبیعت و ماهیت حرفه شان به مرور زمان، بسیاری از مسائل برایشان عادی شده و دیگر به چشمشان نمی آید، ضمن بیان کاستی ها و مشکلاتی که بعضا ریشه در بی وجدانی ها و عدم درک موقعیت حرفه ای و انسانی شان دارد، نمونه هایی از کسانی که بر همین مشکلات غلبه کرده و کاستی ها، بهانه ی کسری انسانیت در آن ها نبوده است را نیز بیان می کنم.

سری “تاریخ تکرار می شود” در این پست به پایان می رسد، ولی این بدین معنا نیست که خاطرات تلخ من محدود به همین چند مورد است. بانی و ایده ساز این نوشته ها آقای توسی گرامی بودند و خمیرمایه و اساس آن ها تشابهاتی است که در احوالات من و ایشان در دوران اقامتمان در شکنجه گاهی مشترک، وجود داشت. در همین جا از ایشان تشکر می کنم که اجازه دادند به شرح حالشان استناد کنم و ایده ی این چند پست منحصرا متعلق به ایشان است

پس بعد از ذکر تمام این تشابهات، اکنون زمان آن است که این سری را در همین جا خاتمه داده و تحت عنوانی دیگر به مکتوب کردن یک یک خاطراتم ادامه دهم. این سری تنها شامل خاطرات بد بود، زیرا خاطره ی خوش مشترکی با جناب توسی نداشتم؛ پس فقط یادی از پرستار مهربان، خانم غلامی، کردم؛ ولی همانطور که گفتم در آینده به خاطراتی از خوبی ها هم خواهم پرداخت.

این سری برای من دستاوردهای زیادی داشت. علاوه بر مخاطبان و دوستان همیشگی، این مطالب مورد مطالعه ی دانشجویان پزشکی و پرستاری و همچنین شاغلین در این رشته ها قرار گرفت و موجب ارتباط بیشتر من با آن ها شد. مکاتبات و روابط اخیرم با این افراد آنچه را که از چندی پیش بدان پی برده بودم، بر من ثابت کرد و آن اینکه، نسل جدیدِ درمانگران درک بالاتری از موقعیت حرفه ای خود دارند؛ بر مشکلات واقفند و خواستار اصلاح؛ گوش شنوا دارند و ظرفیت انتقاد… البته نمی توان به این تعداد افراد معدودی که من شناخته ام استناد کرد و حکم قطعی داد که بخش درمان آینده ی بهتری خواهد داشت، زیرا آخرین مشاهداتم در چند بیمارستان حاکی از آن بود که همچنان سایه ی اهمال بر تمام جنبه های درمان سنگینی می کند و “بَلبَشو!” هنوز هم صفت درخوری است که می توان به اوضاع جاری در مراکز درمانی نسبت داد؛ ولی من بشخصه به آینده ای بهتر امیدوار شده ام و اگر تا دیروز برایم مسجل بود که طب در ایران با شیبی تند به سوی قهقرا می رود، اکنون خوشبین هستم که حتی اگر منحنی کِیفی آن در جهت ترقی به سوی سیری صعودی متمایل نشود، دستکم به صراطی مستقیم نزدیک خواهد شد و به تعادل قابل قبولی خواهد رسید…

دیگر آنکه این مطالب زمینه ی آشنایی مرا با افرادی فراهم آورد که در حوزه ی متفاوت و کمتر آشنایی از رشته ی پزشکی فعالیت دارند و ایشان فعالین بخش آموزش و اخلاق پزشکی و مسائل اجتماعی مربوط به آن هستند. کسانی که دغدغه شان نه صرفا طبابت و کسب مرتبه ی اجتماعی و اقتصادی ای است که این شغل به همراه دارد، بلکه کُنه و اساس و ماهیت انسانیت مدار این علم است.

دوست عزیزم مونا در رابطه با رشته ی تحصیلی اش، (اگر اشتباه نکنم) مشاوره ی خانواده و ازدواج (در مقطع کارشناسی ارشد)، که از زیرمجموعه های علوم انسانی است حرف خوبی زد. او گفت: «از زمانی که به این رشته وارد شدم اهمیت علوم انسانی را دریافته ام و فهمیدم که چرا کشورهای پیشرفته به علوم انسانی بهای زیادی می دهند؛ در حالی که در جهان سوم رشته های مرتبط با ریاضی و تجربی، رونق و اَرج و قرب بیشتری دارد.»

و من اضافه می کنم که چنین ارج و قربی تنها یک پرستیژ اجتماعی کاذب است؛ زیرا ابتدا باید برای انسان سازی سرمایه گذاری کرد تا انسان های لایقی به بار بیایند که بتوانند سازنده باشند و در نتیجه سازندگی میسر شود. تنها اینگونه است که می توان پیشرفت کرد…

در مورد طب و اصولا رشته های مرتبط با درمان نیز قبل از ورود به حیطه ی کاربردی و عملی، اول باید به بخش انسانی و درونی آن پرداخت. باید در مفهوم واقعی کلمه، پزشک تربیت کرد نه اینکه صرفا پزشک تولید کنند.

و تربیت پزشک، دغدغه و هدف افراد فعال در بخش آموزش و اخلاق پزشکی است؛ کسانی که من ایشان را عاشقان حقیقی علم طب می دانم… کسانی که مشعل دار مسیر مبهم آینده ی این علم هستند و روشن کننده ی افق های پنهان در ظلمات جهل و نسیان…

پی نوشت: تا پایان امتحانات (اواخر خرداد)، دیگر پست جدیدی نخواهم گذاشت…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده | ۲۰ پاسخ

تاریخ تکرار می شود! (۵)

در میان اشتراکاتی که در شرح حال آقای توسی گرامی به آن ها برخوردم، مورد زیر از همه برایم عجیب تر و جالب تر بود.

ایشان می نویسند:

«بیشتر از همه دلم برای چشیدن مزه و خوردن چایی و اب میوه های سرد و خوشمزه تنگ شده بود. بدجوری ویار گرفته بودم ».

همانطور که در «تاریخ تکرار می شود ۴» گفتم، یکی از مسائلی که در آی سی یو بسیار سبب رنج من می شد تشنگی بود.

در بیمارستان هر روز کلی سفارش آب میوه و سوپ و شیر و … را به والدینم می دادند و تاکید می کردند که حتما سر ساعت خاصی آن ها را برایم بیاورند. والدینم اگرچه تقریبا تمام مدت در بیمارستان به سر می بردند و یا آواره ی کوی و برزن بودند و از این پزشک و آن پزشک مشاوره می گرفتند، آن ساعاتی هم که به منزل برمی گشتند صرف آن می شد که برای من آب میوه ی طبیعی بگیرند و سوپ میکس شده و صاف کرده ی رقیق درست کنند.

این سوپ، آب میوه، یا شیر موز را هر روز دو نوبت، صبح ها راس ساعت هفت و نیم، و عصر ها پیش از وقت ملاقات می آوردند. پرستاران تاکید داشتند که راس ساعت هفت و نیم که زمان گاواژ بیماران است آبمیوه حاضر باشد. مادرم هر روز صبح از ساعت پنج عملیات آبمیوه گیری را آغاز می کردند. آبمیوه را در ظرفی ریخته، دربش را محکم می بستند و سپس اتیکتی بر روی آن چسبانیده و نام مرا و تاریخ روز را بر روی آن درج می کردند. قبل از ساعت هفت و نیم، خودشان را به بیمارستان می رسانند، آبمیوه را به آی سی یو تحویل می دادند و آنگاه از پشت دریچه ی شیشه ای ملاقات به نظاره می نشستند که سوپ و آبمیوه هایی که عصاره ی جانشان بود در کنار تختم به دست بی رحم تابستانِ داغ دارد فاسد می شود و آرزو بر دلشان می ماند که یک بار هم که شده تغذیه شدن مرا از پشت شیشه نظاره گر باشند.

گاهی هم پرستار یا بهیاری دلش به حال آبمیوه های علاف و سرگردان در کنار تختم می سوخت و کاملا خیرخواهانه دست آبمیوه ها را گرفته و می گفت: «عمو جان، این جا تنهایی چه می کنی! بیا برویم یک جای بهتر…» و این می شد که آبمیوه های مذکور پایشان به عشرتکده ی یخچال باز می شد و در آن جا به انحراف و تباهی کشیده می شدند و این مفسدان فی الآی سی یو! طبق قوانین صریح بهداشتی به سزای عمل خود رسیده و در سیاه چاله ی سطل آشغال معدوم می شدند. و من الله توفیق…

مادرم تا زمانی که پرده ی دریچه ی شیشه ای را می کشیدند در پشت شیشه می ایستادند و از پرستاران و بهیاران تقاضا می کردند که تا آبمیوه، تازه است آن را برایم گاواژ کنند. گاهی هم می دیدند که با آنکه آبمیوه ی تازه آورده اند، آبمیوه ی روز قبل که هنوز آن را به من نداده بودند و در یخچال مانده بود را کنار تختم گذارده اند تا اگر فرصت شد برایم گاواژ کنند. مادرم هم به ناچار می گفتند که آبمیوه ی دیروزی را بیاندازند دور و آبمیوه ی تاریخ آن روز را برای پروسه ی فاسد شدن! در کنار تختم بگذارند.

به این ترتیب آبمیوه ها غیرقابل مصرف می شدند و برای من یک آبمیوه ی غیرطبیعی کارخانه ای از نوع ساندیس می آوردند و آن را هورتی! در سرنگ گاواژ ریخته و بی دردسر از بنده رفع عطش و از خود رفع تکلیف می کردند.

چرا می گویم بی دردسر… زیرا فقط خدا می داند و پرستار و بیمار، البته از نوع هوشیارش!، که گاواژ گاهی می تواند سخت باشد؛ در حد مصیبت… وقتی ذره ای از سوپ، یا تکه ای از آبمیوه، و یا بدتر از همه ابسیلونی از قرص که درست در هاون پودر نشده، و یا قرص های پودر شده ای که به هم می چسبند، سوند معده یا همان شلنگ گاواژ را مسدود می کند… حالا بیا و بازش کن… اگر این انسداد هنگام گاواژ سوپ یا آبمیوه باشد چندان مهم نیست، فوقش سوند معده را تعویض می کنند (البته ناگفته نماند که سوند گذاری معده خیلی درد دارد…)؛ ولی در هنگام گاواژ قرص نمی توان سوند را عوض کرد، زیرا مقداری از دوز دارو وارد معده شده، مقداری در سوند گیر کرده و مقداری هم در سرنگ گاواژ مانده است و مجموع این ها دوزی است که باید به بیمار داده شود. نه می توان از خیر مقدار داروی گیر کرده در سوند گذشت و سوند را تعویض کرد، و نه می توانند دوباره دوز جدیدی را پودر کرده و گاواژ کنند. خلاصه گاواژ دارو، مرغش یک پا دارد!… ولی ساندیس دقیقا مثل آب خوردن، فِرتی می رود پایین و بی دردسر ترین نوع گاواژ است…

ىر نتیجه گاواژ مایعات تقریبا محدود بود به نصف لیوان آبی که هر بار برای گاواژ قرص های پودر شده و یا برای شستشوی سوند پس از عبور غذا یا آبمیوه استفاده می کردند و گهگاهی هم از ساندیس ها و آبمیوه های کارخانه ای موجود در یخچال که مال بیماران دیگر بود غنیمتی به من می رسید. شاید به این دلیل که مدام به من سرم وصل بود، گمان می کردند که از طریق سرم نیاز بدنم به مایعات مرتفع شده و رساندن مایعات اضافی چندان اهمیتی ندارد و فقط سبب می شود که کیسه ی سوند مثانه زود به زود پر شود.

اگرچه قاعدتا سرم باید نیاز مایعات بدن را رفع کند، ولی باید این را هم در نظر گرفت که همراه سرم، نمک هم وارد بدن می شود و جذب آب از سوی بافت ها را شدت می بخشد و در نتیجه نیاز به آب بیشتر می شود. از آن گذشته، در مکانیسم تشنگی عواملی همچون اتساع معده در اثر ورود مایعات، و تر شدن لب ها و دهان، در فرونشاندن تشنگی دخیل هستند که از طریق تزریق وریدی ممکن نمی شوند. از طرفی تب و عفونت، آنتی بیوتیک و همه ی این ها نیاز بدن را به مایعات افزایش می دهد...

(البته از خیر هم نگذریم… اینطور نبود که اصلا برایم سوپ و آبمیوه گاواژ نکنند. گاهی برایم گاواژ می کردند، ولی نه همه را، و نه به موقع…)

ولی آنچه در این پست مد نظر من است اصلا چیز دیگری است. به تشنگی مربوط می شود، اما آنچه من از گفته ی آقای توسی در آغاز این مطلب در نظر دارم، نوع بخصوصی از تشنگی است. ربطی هم به قصور و کوتاهی این و آن و مشکلات آی سی یو ندارد. فقط مسئله ی جالب و قابل تامل و تحقیقی است. (یعنی تا اینجای کار من داشتم از آب گل آلود ماهی می گرفتم! :دی)

این گفته ی آقای توسی…

«بیشتر از همه دلم برای چشیدن مزه و خوردن چایی و اب میوه های سرد و خوشمزه تنگ شده بود. بدجوری ویار گرفته بودم ».

مربوط به زمانی است که از طریق لوله ی اینتوبه به دستگاه تنفسی وصل بودند. من نیز در طول مدتی که از طریق لوله ی اینتوبه به ونتیلاتور متصل بودم دچار ویار و تمایل جنون آمیزی به آب میوه شده بودم. یک حالت عجیب و یک عطش فرا انسانی بر من عارض شده بود.

در آی سی یو حساب زمان را نداشتم، ولی می دانم که چند روز پس از اینتوبه شدن حالتی را که در ادامه وصفش می کنم در من پدید آمد و با خروج لوله ی اینتوبه از بین رفت.

در تمام مدتی که از طریق لوله ی اینتوبه به ونتیلاتور وصل بودم، شب و روزم در تمنای یک چیز می گذشت. آب پرتقال و کیک یزدی! فقط و فقط آب پرتقال و کیک یزدی. نه هیچ آبمیوه یا کیک دیگری.

اصلا دین و دنیایم شده بود این. تمام مدت در تصورم خودم را می دیدم که در اتاق نشیمن منزلمان روی زمین نشسته ام، به کاناپه تکیه داده ام و بر روی میزی در جلویم یک پارچ گنده آب پرتقال دارم و یک جعبه ی گنده تر کیک یزدی. دارم مثل قحطی زده ها و با اشتهایی سیری ناپذیر کیک و آبمیوه می خورم و چشمم به جعبه ی بزرگ پرتقالی است که در گوشه ی آشپزخانه است و من همه ی دغدغه و نگرانی ام اینکه پرتقال های عزیزم، همه ی عشق و زندگی و نفسم، معنای حیاتم، بهانه ی بودنم! تمام نشوند…

آن روزها تمام انگیزه ام برای خوب شدن و رفتن به خانه همین بود…

گاهی هم به تصوراتم تنوعی می دادم و هفت هشت پاکت بزرگ شیرکاکائو را جایگزین آب پرتقال می کردم، ولی جعبه پرتقال عزیزم در گوشه ی آشپزخانه بود و از جلوی چشمم دورش نمی کردم…

اگرچه کیک یزدی هم پای ثابت رویاهایم و جزء لاینفک ضیافت آب پرتقال! بود، ولی تنها حس جنون آمیز عطش را داشتم و نه گرسنگی. شاید گرسنگی هم بود، ولی عطش احساس غالب بود. البته تمایل به مایعات شیرین، و نه آب، می تواند نشانه ای بر ضعف و گرسنگی نیز باشد.

همیشه برایم سوال بود که چرا این حالت را داشتم و به دنبال پاسخی برای آن بودم. اول برای خودم اینطور تحلیل کردم که شاید این عطش غیرعادی به این خاطر بود که خیلی به ندرت و به میزان ناکافی برایم مایعات گاواژ می کردند. ولی چطور است که تنها در دوران اینتوبه بودن این حالت را داشتم، در حالی که پس از تراکستومی شدن هم گاواژ مایعات به همان مقدار بود و حتی تب و عفونت در من بیشتر… (البته، البته! باز هم از خیر نگذریم… دقیق یادم نیست که زمانی که اینتوبه بودم اصلا مجاز به گاواژ مایعات و سوپ بودم یا نه… یعنی درست نمی دانم که بعد از تراکستومی بود که سوپ و آبمیوه های درخواست شده فاسد می شدند یا در زمان اینتوبه هم اینطور بود. اگر در دوران داشتن لوله ی اینتوبه مجاز به مصرف مایعات غلیظ و سنگین تر نبودم، که خُب، این عطشِ جنون آمیز بیشتر منطقی و مستدل به نظر می رسد. پس همانطور که گفتم این حالت ربطی به کوتاهی این و آن ندارد.)

حالا که به این گفته ی آقای توسی برخوردم با خود اندیشیدم که شاید خاصیتی در لوله ی اینتوبه هست که این حالت را موجب می شود. شاید علتش این است که لوله اینتوبه مانع از بسته شدن دهان می شود و دهان پیوسته باز است و به تبع آن خشک… همان مقدار رطوبتی هم که ممکن است در زبان و دهان باشد را نیز باندی که برای ثابت کردن لوله ی اینتوبه به دور دهان می بندند، به خود می کشد و جذب می کند…

پس به نظر طبیعی و ممکن می رسد که اینتوبه کردن همراه باشد با عطشی دائمی و رفع ناشدنی.

حالا پیشنهاد می کنم که پرستاران و پزشکانی که در آی سی یو کارآموز و یا مشغول به کار هستند بر روی این موضوع تحقیق کنند و از بیماران اینتوبه ی هوشیار بپرسند که آیا آن ها هم چنین تجربه ای را دارند، که اگر اینطور بود علت را جستجو کنند و راه حلی برایش بیابند و بیماران مجنون را به وصال لیلی پرتقالی، البته لیالی پرتقالی برسانند و این بار واقعا، «و من الله توفیق…» :)

پی نوشت: اینقدر این پست طولانی است که رویم نشد پی نوشت بنویسم و اصطلاحاتی همچون گاواژ و سوند معده و لوله ی اینتوبه و … را شرح دهم. ببخشید اگر مطلبی نامفهوم بود…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده | ۲۰ پاسخ

نخستین پست سال ۹۲…

از چهار سال پیش که با خرید یک دستگاه بالابر، امکان انتقالم به روی ویلچر فراهم شد، هر سال تصمیم می گرفتم که برای سال تحویل از تخت پایین بیایم و به جای آنکه هفت سین را بر روی میزِ جلوی من بچینند و همه دور تخت من جمع شوند، بر گِرد سفره ی هفت سین، سال جدید را آغاز کنیم.

ولی هیچگاه این تصمیم عملی نمی شد؛ زیرا یا زمانِ تحویل سال نامناسب بود و یا من در شرایط مناسبی نبودم. و شرایط مناسب برای من یعنی میزان شدت سوزش! اگرچه فاکتورهای دیگری نیز در فراهم آوردن این شرایطِ مناسب دخیل هستند، ولی دو عامل، از سایرین مهمترند که یکی از آن ها سوزش است.

کلا زندگی من را سوزش (دردهای نوروپاتیک) برنامه ریزی می کند. اینکه چه بخورم (حتی اینکه به چه مقدار و چه زمانی)، کی و چقدر بخوابم؛ چه بپوشم و …

برای آنکه برایتان ملموس تر شود، بطور مثال باید بگویم که بسیاری از مواد غذایی و خوراکی ها در من سبب افزایش سوزش می شوند و در لیست ممنوعه قرار دارند. (که البته این لیست هر روز پر طول و طویل تر می شود.)

و همچنین لباس… من همیشه بر روی تخت، پیراهن های نازک و نخی ای می پوشم که بصورت گان (۱) طراحی شده اند. بصورت گان، برای سهولت در پوشیدن و تعویض لباس؛ و نخی و نازک، زیرا اگر لباسم کمی کلفت باشد و در آن الیاف مصنوعی بکار رفته باشد سبب افزایش شدید سوزش می شود.

ولی اگر بخواهم به روی ویلچر بیایم برای جلوگیری از صدمه به نقاط مختلف پوست بدن، چه در هنگام جابجایی از تخت به ویلچر و بلعکس، و چه در طول مدت نشستن بر روی ویلچر، بایستی بلوز و شلوار بلند و جوراب بپوشم.

اگر سوزشم زیاد باشد حتی تحمل نگاه کردن به این لباس ها را هم ندارم، چه برسد که آن ها را بپوشم و شدت سوزش را بیشتر هم بکنم. ولی اگر سوزشم متعادل باشد، می توانم خودم را قانع کنم به پوشیدن این حجم از لباس و تحمل افزایش سوزشِ حاصل از آن.

و هر سال، یا سال تحویل در نیمه شب بود، و یا جناب سوزش خان مست کرده و عربده کشی راه انداخته بودند!

امسال اگرچه جناب سوزش خان اخم و تخم و بهانه گیری کرده و مدام به سوی سیم آخر دست درازی می کردند، ولی عاقبت نتوانستند دست کوتاهشان را به سیم آخر برسانند و آن را بنوازند. از طرفی، زمان تحویل سال مناسب بود و من پی همه چیز را به تن مالیده، چشم به روی شرعیات! بسته، بدون اجازه ی آقامون! سوزش خان کبیر و بی توجه به عقوبت عمل، قایمکی لباس پوشیده، بزک کرده و پاورچین پاورچین سوار ویلچر شده و گازش را گرفتم و یک ثانیه ی بعد، خودم را به یک متر آن ورتر، به پای بساط لهو و لعب نوروز! رسانیدم. (هفت سین در اتاق من چیده شده بود.)

بگذریم که بعدا از جناب سوزش خان حدش را خوردم، ولی گناهش زیر دندانم مزه داد!

بله دوستان… این شد که بنده پس از هشت سال، نهمین سال تحویل پس از تولدی دیگر را در کنار سفره ی هفت سین جشن گرفتم…

. . .

بعد از تحویل سال با خود گفتم: «اینهمه سال سوزش خان به سیم آخر زد، حالا یک بار هم من به سیم آخر بزنم؛ که اصولا گناه اَکمَلَش خوش است! پس گناه را به نهایت برسانم و خدا را چه دیدی، شاید سوزش خان غضب کرد و طلاقم داد و جانم هم خلاص شد…»

پس بار دیگر گاز ویلچر را گرفتم و از اتاق رفتم بیرون…

روز عید از اول صبح باران آمده بود و پس از تحویل سال با اینکه آفتاب شده بود، ولی هوا به سردی می زد. اما شیطان درونم مرا ترغیب می کرد که آن چه را در سر دارم عملی کنم. پس رو به پدر مادر کرده و گفتم:

«بریم تو حیاط؟»

در پی این سوال غافلگیرانه، هر دُوان به یکدیگر نگاهی انداخته و پدر زیر لب گفتند که: «سرد است» و مادر با تردید فرمودند: «ولی آفتاب هم هست» و من گفتم: «همه اش پنج دقیقه» و نهایتا دلشان نیامد که مستقیما “نه” بگویند و مادر پیشنهاد دادند که: «درِ تراس را باز می کنم. خودت بِسَنج!»

پس با این حساب که دختراشان منطقی است، تصمیم را به عهده ی خودم گذاردند، ولی نمی دانستند که اگرچه من اغلب باتدبیر هستم ولی اگر ویرم بگیرد، سنگ پای قزوین در مقابلم مظلوم می نماید!

. . .

مادر پرده ها را به کناری زدند. ساقه ی سبز و نورس بوته ی گل شیربرنجی گویی با کنجکاوی سرک می کشید و از آفتابِ درخشانی که چون کف پوشی مخملین در تراس پهن بود می پرسید: «این دیگر کیست؟ تابحال او را ندیده ام… می شناسی اش؟»

و من و آفتاب نگاهی به یکدیگر انداخته و سپس به رویش لبخند زدیم و گفتیم: «آری، ما پارسال دوست بودیم و امسال آشنا…»

و آنگاه درِ تراس باز شد. ناگهان نسیم خنکی به صورتم خورد و عطر روح نوازی در مشامم پیچید که بی اختیار گفتم: «بوی بهار…»

آنطور که من گفتم “بوی بهار…” دیگر جای حرفی باقی نماند. لحظه ای بعد با ژاکتی بر روی دوش و پتویی بر روی پا وارد آسانسور شدم…

حالا بگذریم از این که از همان لحظه ای که وارد پارکینگ شدم، دندان هایم شروع کرد به تیک تیک لرزیدن و رنگم از سرما پرید، ولی من، آیدا، سنگ پای اصل مشهد!، عزم حیاط را داشتم. آن بنفشه های اغواگر نیز مدام از درون باغچه چشمک می زدند. پس من نبودم. دستم هم نبود. تقصیر آستینم هم نبود. بلکه بنفشه ها مرا اغفال کردند. بله!

و وارد حیاط شدیم… یک لحظه، آفتاب مرا در آغوش گرم خود کشید و بوسه ی پر حلاوتی بر پیشانی ام زد که حرارت مطبوعش تا عمق جانم نفوذ کرد… و اینگونه من و آفتاب پس از مدت ها دیداری تازه کردیم…

ولی باد ذوق کرده و بازی اش گرفته بود. به دورم می پیچید و موهایم را به هم می ریخت. نمی گذاشت با بنفشه ها خوش و بِش کنم و در میان حرفمان می پرید. انگار حسادت می کرد و تمام توجه مرا به خود می خواست.

خلاصه با عجله چند عکس با بنفشه ها گرفتم و خیلی سریع خداحافظی کرده و ویلچرم چهار چرخ داشت، چهار تا دیگر هم قرض کردیم و تا من از سرما بیهوش نشدم به خانه بازگشتیم…

بقیه ی عصر و شب را مجبور شدم در زیر ۳ پتو و با کلاهی بر سر روی تخت دراز بکشم، قرص و چای و سوپ داغ بخورم و بلرزم و عطسه کنم. سوزش خان هم که تازه متوجه وقایع شده بود… دیگر نپرسید چه ها که نکرد…

البته من بی گدار به آب نزده بودم! در این سال ها دستم آمده است که سرماخوردگی ام را می توانم در همان ابتدا با پوشاندن خود با چند پتو و خوردن مایعات داغ و چند فوت و فن دیگر مهار کنم. ولی خُب، اینکار به قیمت افزایش سوزش تمام می شود. اما من راضی بودم و شیرینی گناهم به تلخی عقوبتش می چربید…

_________________________

(۱) گان: پیراهنی که از پشت باز است و می توان بوسیله ی چند بند، آن را از پشت بست. لباس های اتاق جراحی، هم برای پرسنل جراحی و هم بیمار، از این نوع است. همچنین در آی سی یو نیز لباس بیماران، گان هست. (کلا در جاهای مختلفی کاربرد دارد.)

 

پی نوشت: امروز، چهاردهم فروردین، یا بقول معروف خودم “چهارده به در!”، مصادف است با ولادت با سعادت چهارمین و آخرین اختر تابناک آسمان خانواده ی آیدا اینا، که بنده هستم… و همچنین ولادت دومین دُخت مکرمه ی خودم، قطره قطره تا دریا…

امسال اولین تبریک را دوست عزیز و نویافته ای به من گفتند و نخستین هدیه را نیز ایشان به من و قطره ام پیشکش کردند. همان کسی که اولین عیدی را نیز از او دریافت کردم. و هر دوی این هدایا برایم بسیار ارزشمندند…

چند دوست دیگر نیز پیشاپیش تبریک گفتند و من ماندم مبهوت محبت اینان که اصلا چطور یادشان بود!

این دوستان و آن دوست نویافته خالصانه ترین جلوه ی محبت و دوستی واقعی را نشانم دادند.

با تشکر از ایشان و همه ی دوستانم که بی گمان، خالصند و واقعی…

آیدای فینقیلی ۲۹ ساله شد، و قطره ام ۱ ساله…

(“۲۹″ اشتباه تایپی بود! ببخشید، اصلاحش می کنم… ۹ ساله شدم! :دی)

پی نوشت: همانطور که در پی نوشت پست قبل گفتم، دوست بسیار عزیزی عیدی ارزشمندی به من تقدیم داشتند. ایشان کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآوردند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۶۵ پاسخ

شادباش…

پس به جان باید خرید
زجر پوست انداختن چون دانه ای گندم
گر بخواهی سبز شد…

به امید جوانه زدن نیکبختی، به استقبال فصل رویش می رویم…
سال نو بر همه ی دوستانم مبارک.

. . .

و یک پیام…

آه،
ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی
هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت
راه باریک و افق تاریک
دور یا نزدیک
باید رفت… (فریدون مشیری)

آری، باید به پیش رفت؛ چرا که،

عبور، در ذات جاده است
و مقصد، هویت آن.
پس هر چقدر هم که صعب باشد و سنگلاخ
رسیدن ممکن است…

پی نوشت: راستش دلم نیامد که نوشته ی پیشین، پست پایانی سال باشد. در واقع از حس غمگینی که آن متن منتقل می کرد دچار عذاب وجدان شدم و خواستم با این پست قدری جبران کرده باشم. متاسفم که ناشادتان کردم…
(ایمان دارم به هر دو گفته ی آغازین و پایانی ام. هر دو برخواسته از باور من است…)

پی نوشت: از شدت عذاب وجدان و خودخوری! عجله داشتم که هر چه زودتر پست جدید را آپ کنم. پس ببخشید که کامنت های پست قبل هنوز بی جواب مانده اند. بعد از ارسال این پست که قدری آرام بگیرم، همه را پاسخ خواهم داد… خواستم پست قبلی را حذف کنم تا افراد کمتری با خواندنش غمگین شوند، ولی به دو دلیل منصرف شدم. اول آنکه به مخاطبانم بی احترامی می شد و دوم اینکه وجود بخش عذرخواهی آن متن ضرورت داشت…

تشکر نوشت: دوست بسیار عزیز و مهربانی، عیدی بی نهایت خاص و فوق العاده ای به من پیشکش داشتند. هدیه ای بی نظیر که زحمت بسیار زیادی برایش کشیده اند و من واقعا شرمنده ی محبتشان هستم. کارشان برایم ارزش بی حدی دارد و بسیار شادم کرد… نمی دانم چه بگویم که احساسم را برساند و چگونه سپاس بگزارم که درخور باشد…

در ادامه، از این عیدی رونمایی کرده و آن را با همه ی شما دوستانم قسمت می کنم. هرکس که  بخواهد می تواند دانلودش کند و به دیگران هم بدهد…

E-BOOK AIDA SPECIAL IR

باز هم ممنونم…

(الان هم می روم و همه ی کامنت ها را پاسخ می دهم. ببخشید دیر شد…)

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۴۳ پاسخ

و باز هم، سلام بر بهار!

از همان لحظات نخستین، ساز مخالفت را کوک کردی. در شیپور غم دمیدی ، بر طبل نا امیدی کوفتی، بر چنگ استیصال زخمه زدی، و سمفونی عذاب را نواختن آغاز کردی.

در بهار مثال ابری تیره دل، بر سرم مصیبت باریدی و برقِ تیره روزی را چون شمشیری بُرّان، بر فرقم فرود آوردی…

در تابستان با شعله های پر لهیبی که خورشید گدازان حسرت ساطع می کرد، احاطه ام کردی و من  در زیر تابش بی امان آن، پژمردم و خشکیدم و سوختم…

در پاییز، با بادهای سرد و خشن و سوزانِ غم، بر تنم زخم زدی و در زمستان، در زیر حجمِ سنگینِ بهمنِ اندوه، مدفونم ساختی…

تو… تو را می گویم … سال ۹۱ …

.  .  .

یادم می آید هنگامی که از آی سی یو به منزل منتقلم کردند، روزی  از مادرم پرسیدم:

«من چه مدت در آی سی یو امداد مشهد بودم؟»

مادرم  پرسیدند: «خودت چه فکر می کنی؟»

و من در پاسخ گفتم: «هفت ماه»

آنگاه چشمان مادر از تعجب گشاد شدند، دو دست را بر دهان نیمه بازشان نهادند تا جلوی آهی که ناخودآگاه از عمق وجودشان برخواست گرفته شود. چهره شان حالت  خاصی یافت. غم، تعجب، خشم، افسوس… نمی دانم، شاید همه ی این ها توامان…  حالت کسی که تمام وجودش درد گرفته باشد… با همان سیمای غریب، چند لحظه ای به من خیره ماندند و سرانجام گفتند:

«یعنی اینقدر به نظرت طولانی آمد؟!… (و بعد از کمی مکث) سه ماه بود؛ نه هفت ماه…»

اکنون، من همان حس را دارم. سال ۹۱، نه ۳۶۵ روز، بلکه به قدر دو سال برایم بطول انجامید. یعنی تمام این لحظات سخت، تنها در یک سال بر من گذشت!…  نه، من خستگی دو سال را با خود دارم. این حجم از اندوهی که بر شانه هایم سنگینی می کند، انباشته شدنش بیش از یک سال زمان می برد. یعنی آن همه اشک را در یک سال ریختم! عمو اصغرم، امسال پر کشید! نه، هر جور حساب کنی، جور در نمی آید…

. . .

سال بدی داشتم دوستانِ من… بدترین سال عمرم را پشت سر گذاشته ام. سالی که تنها اتفاق خوشایندش آشنایی با انسان شریفی بود که در نیمه ی دوم سال دست داد. هم او که قطره ای از بارانِ خدا را برایم به پیشکش آورد. در زمانی که من چیزی نمی خواستم، بجز قطره ای باران… قطره بارانی به پاکی نگاه آسمان و به تلالو خورشیدِ برخواسته از پس ابر، پس از باران… و او این را چه خوب فهمید و راز نگاهم را؛ ندیده، چه خوب خواند…

حالا که فکر می کنم می بینم پس از رویت آن قطره باران بود که چشمانم آرام گرفته و پس از نه ماه، به بارش بی امانشان خاتمه دادند…

نه ماه… هر روز… روزی بطور متوسط سه ساعت… در خفا گریستم… احدی ندید و نفهمید که امتحانات دو ترم را با هق هق و از پشت پرده ی اشک خواندم. من، منی که در قاموسم اشک ریختن برای مشکلات، گناهی کبیره و عملی دون و قبیح بود؛ اما مرا چه می شد که مهار از کف داده بودم! سرانجام روزی از مادر خواستم که روکش بالشت و ملافه ای که در زیر پتو بر رویم می کشم  را بشوید و با خود عهد کردم  که دیگر آن ها را آغشته به اشک نکنم. و بر سر عهد خود ماندم، تا دو روز پیش…

سال بدی  داشتم دوستانم… اکنون که سال ۹۱ دارد زندگی را ترک می گوید و به برزخ تاریخ می پیوندد؛ به جای او، من به کسب حلالیت آمده ام…

امسال در قبال دوستان بی شماری، کوتاهی های بسیار کرده ام. کسانی که همیشه مهربانانه و بی چشمداشت همراهی ام کرده اند و من هر بار به عذری، حتی از پاسخگویی به آن ها سر باز زدم. و نه تنها در این دنیای مجازی، بلکه در عالم واقع نیز در قبالِ افراد بسیاری، کم توجهی داشته ام. می دانم که روح بزرگشان نرنجیده، ولی آنکس  که از این  رفتار رنج برده و از من رنجیده است، خودم هستم…

من از روزِ ازلِ این وبلاگ، مدام دم زده ام که هدفم از نوشتن و گفتن از تجربیاتم، کمک به دیگران، ادای دِینی که انسانیت بر عهده ام گذارده و به  جا آوردن سوگندی است که در سیاه ترین روزهایم در آی  سی یو خورده و با خود عهد کردم که اگر زنده بیرون آمدم با آگاهی دادن به دیگران، نگذارم حتی اگر شده تنها یک نفرِ دیگر آنچه را که من تجربه کردم،  تجربه کند.

با این وجود اهمال کرده و بسیاری از ضروریات را هنوز ثبت نکرده ام و هر ثانیه تعلل من ممکن است سبب شود آن یک فردی که در قبالش مسئولم، متحمل تجربه ای شود که شاید راهنمایی من می توانست مانع از آن باشد.

هیچکدام از کسانی را که از من کمکی خواستند و من هرچند با عذری موجه نتوانستم پاسخگویشان باشم  از یاد نبرده ام. دورترین  و قدیمی ترین  نمونه اش دانشجوی حقوقی بود که ترانه می سرود. همچون من بیماری ای داشت، ولی تنها از من همفکری می خواست و من هر بار به دلیلی، (زخمِ جسم، امتحانات، زخمِ روح، …) خواسته اش را اجابت  نکرده و وظیفه ام را به جا نیاوردم.

(البته در این سه ماهه ی پایان سال، واقعا تحت هیچ شرایطی، هیچ  درخواست کمکی را بی پاسخ نگذاشتم، و اگرچه چندان موفق نبودم، ولی در جبران بی توجهی ها و اهمال هایم نسبت به همگان سعی زیادی کردم، اما نه ماه نخست سال به اندازه ی کافی کارنامه ام را سیاه کرده است. امسال در انسانیت مردود شدم و در غفلت، سرآمد کائنات…)

در این سال چه ساعت  ها که بیهوده در جلوی مانیتور ننشستم، نه  درس خواندم، نه چیزی نوشتم، تنها خیره ماندم به صفحه ی پیش رو، آنقدر که خاموش و سیاه گردد و تصویر من در آن هویدا شود… تنها عاملی که  مرا وا می داشت تا به یگانه دستم حرکتی بدهم و کلیدی را بفشارم، آن بود که صفحه، دوباره روشن شود تا چهره ی مستاصل خود را که از آن منزجر بودم نبینم. نبینم که چهره ی مصمم ام، رنگ استیصال گرفته و به جای برق لبخند، اشک بر صورتم می درخشد.

اهل دردِدل نیستم. شاید اگر بودم، اگر کمی حرف می زدم، اگر بی پروا شکایت کرده و در خفا نمی گریستم؛ اینقدر بر من سخت نمی گذشت؛ ولی چه کنم که اهل درددل نیستم. از شکایت شرم دارم و از گریه ی علنی گریزانم …

اگر هم از دردهایم بنویسم به انگیزه ی جلب همدردی نیست. می نویسم تا همدردی کنم با آنکه با من درد مشترکی دارد.  می نویسم تا نگذارم دایره ی این درد مشترک، با پیوستن همدردی دیگر، وسیع تر گردد. می نویسم تا انگیزه ای باشم برای دیگران…

در اینجا  تنها یک بار درددل کردم و از درد جسم نالیدم. در روزهای نخستینِ سال ۹۰؛ که آن پست هم بزودی پاک شد. اکنون در واپسین روزهای سال ۹۱، بار دیگر می نویسم، متنی را که شاید شبیه به درددل باشد، ولی نیست. درددل نیست… این بار می نویسم برای ثبت در تاریخ. تا در این صفحه ی مجازی، سال ۹۱ را طعنه ای زده باشم و آنگاه یکتا خاطره ی خوبم را بر دارم و در گنجینه ی قلبم حفظ کنم، و تمام خاطرات بد را در سرداب ذهنم مدفون سازم… که تنها راهی که برای گذاشتن و گذشتن برایم مانده، همین است…

.  .  .

سال ۹۱،
همانطور که برای بهارت پیامی داشتم، اکنون که فرجام تو نزدیک است، برایت پیامی دارم…

سال ۱۳۹۱،
اگرچه به نابودی ام کمر بسته بودی، ولی ببین، آنکه محکوم به فناست تویی… اگرچه من در کشاکش این نبرد ناجوانمردانه، پیر شدم، زخم خوردم، از پا افتادم، اما همچنان مانده ام؛ زنده… نفس هایم به شماره رسید، ولی از دَمِش بازنایستاد. قلبم فرتوت گشت، اما همچنان می تپد.

نا امید شدم، ولی امید نبریدم…

اکنون ناقوس مرگ تو نواختن آغاز کرده است؛ صدایش را می شنوم… تو خواهی مرد  و در تاریخِ عمرم از تو به بدی یاد خواهد شد. تو ناکام می میری، و من می مانم، اگرچه با کامی تلخ…

تو می روی و سال دیگر می آید. نمی دانم با شمشیری آخته به جنگم خواهد آمد، یا برگ های سبز امید را به ارمغان آورده و بر زخم هایم مرهم خواهد گذاشت. اصلا چه توفیر دارد! به غم یا به شادی، سال دیگر نیز خواهد گذشت؛ مهم آنست که من، خود را نه به غم ببازم، و نه به شادی…

پایان سال ۱۳۹۱ مبارک…

 

پی نوشت: این همه کُری برای سال ۹۱ خواندم و پابرجایی خود را به رُخش کشیدم؛ حالا میاید و حسابم را می گذارد کف دستم و این شب عیدی ناک اوتم می کند… ولی خداییش این  روزهای آخر را دارد بدجور آتش می سوزاند. روزی صد بار تا مرز ناک اوت می روم…

پی نوشت: قرار بود سری «تاریخ تکرار می شود…» قسمت پنجم و ششمی هم داشته باشد، ولی از آن جایی که این روزها اصلا روی فُرم نیستم و البته مهمترین نکاتی که مد نظرم بوده است را نوشته ام، فعلا این سری، در پایان قسمت چهارم به حالت تعلیق و بدون نتیجه گیری و جمع بندی باقی می ماند… بگذارید به حساب اهمال های امسال؛ هرچند می دانم که چوب خطم پر است…

ممنون از همراهی همه ی دوستان….

پی نوشت: فرا رسیدن سال جدید را تبریکی نمی گویم. علتش را در این جا بخوانید. جناب شنگ گرامی، زیبا نگفته اند، غوغا کرده اند…
(نمی دانم چرا نمی شود به پستشان لینک مستقیم داد. کل متن را در ادامه می آورم.)

آنگاه که گل ها درخاک خفته اند و چشمان منتظر به بازگشت پرستوها سپید شده است ، چگونه تبریکی باید گفت ؟ چقدر دوست داشتم چشمانم را ببندم و فریاد برآورم عیدتان مبارک . بهارتان خجسته باد . نوروزتان پیروز . اما خجل از روی داغداران و به ماتم نشستگان ، توان اینچنین تبریکی ندارم . به دنبال تبریکی می گردم که داغ از دل ماتم زده بزداید و چشمه اشک مظلوم بخشکاند و شیشه عمر دیو را بشکند . تبریکی که سمنوی شیرین در هفت سین ما باشد و زهرتلخ نـفت درکام آنان که چشم دیدن سـفره هامان را نداشتند . شادباشی امید بخش به آنان که محصولشان خشکید و امیدشان به باد رفت و درودی که همدردی باشد باهمه آنها که توان خریدشان ازدست رفت . شما تبریکی می شناسید که مرهمی شود برای کمر شکسته پدر، سینه داغ دار مادر ،  چشم گریان خواهر و جسم بی جان برادر ؟ آرزو دارم که غصه ها سرآیند و دل ها شاد گردند .

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۲۴ پاسخ

تاریخ تکرار می شود (۴ – مهم و حیاتی!)

مسئله ی دیگری که اصولا سیستم پزشکی ما با آن دست به گریبان است؛ مسئله ی کمبود پرسنل و عدم تناسب تعداد پرسنل و شمار بیماران است.

یک پرستار در هر شیفت، مسئولیت چندین بیمار را به عهده دارد، که واقعا رسیدگی به این تعداد بیمار خارج از توان یک فرد است.

این امر در آی سی یو ها که بیماران، اغلب در شرایط بحرانی هستند و نسبت به بیماران بستری در بخش ها به رسیدگی بیشتری نیاز دارند، اهمیت بیشتری دارد.

بسیاری از رنج هایی که  بیماران آی سی یو متحمل  می شوند به این دلیل است که  هیچ وقت کسی نیست که به موقع به دردشان برسد. وقتی یک پرستار، مسئول رسیدگی به پنج مریض می شود که هر کدام نیاز به پانسمان های متعدد؛ تعویض سوند معده و مثانه؛ گاواژ دارو، غذا و مایعات؛ رگ گیری و تزریق سرم و آمپول؛ ساکشن؛ کنترل درجه ی حرارت بدن و فشار خون؛ و … دارند، در شیفت کاری خود تنها می تواند به هر مریض یک بار یا نهایتا دو بار سر بزند.

حتی می توان گفت که شماری از مرگ و میرهایی که در آی سی یو رخ می دهند و یا صدمات ثانویه ای که به بیماران وارد می شود به این دلیل است که پرسنل، دیر متوجه مشکلی که برای بیمار پیش آمده می شوند.

بعنوان مثال در مورد خود من… ایست های متعدد قلبی ای که فقط به خاطر جدا شدن شلنگ دستگاه تنفسی از لوله  ی اینتوبه و تراکستومی بر من عارض می شد…

تقریبا هر چند روز، شلنگ دستگاه به علت  شُل بودن! خودبخود از لوله ام جدا می شد، که چندین و چند بار آن قدر دیر متوجه شدند که منجر به ایست قلبی شد. در یکی از همین احیاهای قلبی بود که دنده ی دوم قفسه ی سینه ام را شکستند… و واقعا چرا من باید این همه تجربه ی مرگ را متحمل می شدم؟

وحشت وصف ناشدنی ای است؛ وقتی که دستگاه جدا می شود و تو می دانی که داری می میری. و چقدر بی خود و بی جهت. آن همه برای زنده ماندن جنگیدی، حالا با یک سهل انگاری…

آن  مانیتورهای ایستگاه پرستاری هم که اینقدر به آن ها اطمینان دارند و ادعا می کنند که اگر مگس بالای سر بیمار بال بزند، ما می فهمیم، هیچ وقت به موقع مطلعشان نمی کرد. همیشه وقتی می رسیدند که یا در اغما فرورفته و یا ایست قلبی کرده بودم و در عالم مرموز و ناشناخته ای به سر می بردم  که فقط می دانستم عالم مرگ است…

و از همه بدتر لحظه ای است که از آن عالم به زندگی باز می گردی. واقعا احساس بد و وصف ناشدنی ای است…

جالب این جا که هر چند این مشکل بارها برایم تکرار می شد و کلا بصورت روتین در آمده  بود! هیچ تدبیری برایش نمی اندیشیدند، تا اینکه نهایتا دو هفته ی آخر موفق شدم با زبان الکنم به آن ها بفهمانم که  بعد از هر ساکشن، سر شلنگ دستگاه را به لوله ام چسب بزنند؛ که البته از هر ۱۰ پرستار هشت تایشان حوصله و وقت این کار را نداشتند!

این مورد که جنبه ی حیاتی دارد، ولی بسیاری نیازهای دیگر هستند که کسی نیست آن ها را رفع کند و در نتیجه لحظه های بیمار، سراسر با زجر و عذاب می گذرد.

یکی از معضلات بزرگ من در آی سی یو، سرما، گرما  و تشنگی بود. همیشه یا در حالت لرز شدید بودم و هیچکس نبود که رویم را بپوشاند. بطوریکه وقتی پس از تحمل چند ساعت لرز بالاخره یک نفر را گیر می آوردم، تا دستکم ۴ پتو بر رویم نمی  کشید ولش نمی کردم. و ساعتی دیگر مثل کوره می سوختم و در زیر ۴ پتو، جهنم را به  چشم می دیدم و باز هم کسی نبود. (در مورد تشنگی در پست بعد  توضیح خواهم داد…)

هر چه والدینم اصرار کردند که از خارج از بیمارستان و یا از خود همان بیمارستان پرستاری را بطور خصوصی استخدام کنند تا حداقل در طول شب کسی مرتبا در کنارم باشد، زیر بار نرفتند. در مورد این تقاضا که مادرم اجازه داشته باشد در روز و شب چند بار به داخل آی سی یو بیاید و به نیازهایم رسیدگی کند یا لیزابه هایی که بعد از عمل تراکستومی تا چند روز از بینی و دهانم با صدای خُرخُر شدید می جوشید و به داخل چشمانم می رفت و هیچ کس اهمیتی نمی داد، پاک کند هم که اصلا فکرش را نکنید که حکم تکفیر دارد…

(جالب اینجا که خودشان هم نمی دانستند این جوشش غیرعادی ترشحات چه علتی دارد  و به چشم یک معما به آن می نگریستند.)

منکر رفتار ناشایست و ناآگاهانه ی بعضی از همراهیان نیستم. آن هایی که با دخالت های بی جا  و بهانه جویی و احساس علم دهر داشتن، در روند درمان اختلال ایجاد می کنند. مثل آن کسی که می گوید: «ونتیلانتور که چیزی نیست؛ مثل کامپپیوتر است. من هم بلتم کار کنم!»  یا آن دیگری که بیمار مستعد زخم بستر را حجامت می کند!

ولی هستند همراهان آگاهی که در مورد بیماری مریضشان مطالعه و تحقیق می کنند و سهل انگاری ها  و کوتاهی های حاصل از مشغله ی زیاد پزشکان و پرستاران را گوشزد می کنند. که اگر جناب دکتر خان به توصیه های والدینم در همان روزهای اول، مبنی بر فیکس کردن گردن با آتل فیلادلفیا گوش می  کرد چنین فجایعی پیش نمی آمد. و اگر به اصرار والدینم در مورد اینکه زودتر تراکستومی ام کنند؛ وقعی می گذاشتند، لوله ی اینتوبه به جای مدت اصولی ۷ تا ۱۰ روز، (تنها با این تصور که این بیمار رفتنی است، حالا چه فرقی دارد که با لوله ای در دهان با عزائیل ملاقات کند و یا مزین به لوله ای بر روی گردن!)، چهل روز در نایم نمی ماند تا با ایجاد تنگی وسیع و غیرقابل جراحی تراشه (نای)، آخرین شانس یک بیمار نخاعی گردنی یعنی توانایی تنفس و تکلم طبیعی هم از من گرفته شود.

وقتی تعداد پرسنل جوابگوی شمار بیماران نیست، لازم است که همراهان بیمار در حد و حدود تعریف شده ای با درمانگران تعامل داشته باشند و درمانگران پذیرای این همکاری باشند، و یا حداقل نکات  ریزبینانه و حتی گاهی بسیار بدیهی ای را که از نظر پرمشغله  شان  دور مانده بشنوند و در آن ها تأمل کنند؛ نه اینکه تنها در برابرشان موضع بگیرند.

نه شما علمتان لَدُنی است و مطلق؛ و نه همراهان، صرفا جاهل و ناآگاه…

باید برای تعامل هر دوی این قشر – همراه بیمار و درمانگر –  فرهنگ سازی شود؛ تا بتوانند دوستانه و بی غرض برای هدف واحد نجات بیمار، دست همکاری بفشارند…

حالا از این آرمان گرایی هم که بگذریم،

اجازه ی داشتن یک پرستار خصوصی برای بیماری که در حالت کاملا هوشیار به سر می برد و تحت شرایط متغیر بیماری اش، هر لحظه نیازی دارد که عدم رفع آن، پیامدهای روحی، جسمی و حتی جانی عدیده ای را به دنبال دارد؛ در حالی که پرسنل نمی رسند و نمی توانند جوابگوی این نیازها باشند، تقاضای نامعقولی نیست و می تواند از حجم شکنجه های وارده به بیمار تا حد بسیار زیادی بکاهد.

تا بیمار چندین ساعت از گرما و سرما و تشنگی  رنج نبرد. اینکه کسی باشد که به موقع متوجه جدا شدن شلنگ دستگاه تنفسی از بیمار شود. تا یکی باشد که هر یک ساعت یک بار رینگ را  از زیر سرش بردارد. کاف لوله را هر یک ساعت و نیم بمدت ده دقیقه خالی کند تا خون رسانی به آن قسمت از نای انجام شده و تنگی و صدمه به تراشه عارض نشود. به محض نیاز  به ساکشن و قبل از بروز خفگی، ترشحات ریه اش تخلیه شود… و …

اینکه چنین اجازه ای نمی دهند آیا دلیلش جز این است که می ترسند اخبار اشتباهات، سهل انگاری ها و قصورهایشان به بیرون درز کند؟!

در این جا که همراهان بیمار، شخصا  و با هزینه ی خود تقاضای استخدام پرستار خصوصی برای بیمارشان دارند و شما موافقت نمی کنید، کوتاهی ها و عدم رسیدگی هایتان را دیگر نمی توانید به گردن کمبود پرسنل بخاطر کافی نبودن بودجه و عدم توانایی پرداخت حقوق به تعداد بیشتری کارمند بیاندازید.

که البته این هزینه ای تحمیلی است بخاطر بی کفایتی مسئولان، که همراهان بیماران با جان و دل و البته از روی عقل و تدبیر، حاضرند متحمل شوند تا از هزینه های جانی  و مالی بیشتر جلوگیری کنند. بطور مثال یک کاف خالی کن! استخدام کنند تا کاف لوله ی اینتوبه یا تراکستومی بیمار را هر یک ساعت و نیم بمدت ده دقیقه خالی کند تا خون رسانی به نای انجام شده و از ایجاد تنگی تراشه جلوگیری شود. تا هزینه های سرسام آور روزانه ی ساکشن و متعلقاتش (مصرف روزانه ی سرم شستشو؛ سوند؛ سرنگ و برق هم که بماند…) و سالانه ی عمل تعویض لوله (بیمارستان، آمبولانس، خرید خود لوله ی تحت تحریم، زیر میزی، حق حساب، هزینه های جانبی حاصل از خرابکاری ها و اشتباهاتِ هرباره، …) برای یک عمر را متحمل نشوند…

 

پی نوشت: متاسفانه یا خوشبختانه… ؟!… نه، همان متاسفانه، عملم کنسل شد. دکترم گفتند که از آن جایی که با توجه به شواهد، بیم آن می رود که تنگی نایم افزایش یافته باشد؛ بهتر است برونکوسکوپی و تعویض لوله به بعد از عید موکول شود که اگر بعد از عمل مشکلی پیش آمد به تعطیلات و نبودن ایشان برنخوریم… امیدوارم تنگی بیشتر نشده باشد چون ممکن است نتوانند دوباره برایم تی تیوب بگذارند و باز تراکستومی و حرف نزدن و تنفس بی کیفیت و ترس از افتادن ذرات غذا و شیرجه رفتن مگس و هر جنبنده ای در لوله، و پانسمان دور لوله، و بیم از جابجایی و درآمدن تراک به  هر حرکت نسنجیده، و ساکشن دشوار و خونریزی و تروماتیزه شدن،  و بخور سرد و و  و …

ولی اگر می خواهید دعا کنید از خدا بخواهید که تا  بعد از عید مشکلی پیش نیاید که مجبور نشویم اورژانسی  برای تعویض لوله برویم و بیفتیم دست پزشکان کشیک… فعلا که گاهی به زور  نفسم در می آید (مثلا دقیقا در همین لحظه…)

همه ی این ها فقط بخاطر سهل انگاری و عدم انجام وظیفه ی آنانی که لقب  درمانگر را یدک می کشند…

و تا به کی؟… نمی دانم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده | ۴۲ پاسخ

تاریخ تکرار می شود (۳)

در ادامه ی توضیحات پست قبل، مبنی بر نکات ظریف و حاشیه ای که از نگاه برنامه ریزان و مدیران بخش درمان دور می مانند، به مسئله ی دیگری اشاره می کنم که ارتباط مستقیم با آرامش بیمار دارد. آرامش، این عنصر مهم و حیاتی در پیشرفت درمان…

طبق برنامه ریزی بیمارستان ها زمان تعویض ملافه ی بیماران در ساعات پایانی هر شیفت است. این زمان بندی در طول روز هیچ اشکالی را پیش نمی آورد، ولی مشکل در شیفت شب ایجاد می شود که ساعت هفت صبح به پایان می رسد و کمک بهیارها اغلب از ساعت ۴ صبح تعویض ملافه ها را آغاز می کنند.

این تقریبا یک قاعده  است که  هر بیماری ای در شب عود می کند، و بیماران معمولا در طول شب بیشتر احساس ناراحتی می کنند. (تجربه این قاعده را ثابت کرده است، حالا اگر دلیل علمی و فیزیولوژیکی هم دارد، که مطمئنا دارد، من نمی دانم…)

حال، تصور کنید که یک بیمار از سر شب تا نزدیکی های سپیده از درد و تب به خود پیچیده است و حتی مورفین و دیازپام هایی که به او تزریق کرده اند هم نتوانسته اند یک لحظه وی را آرام کرده و خواب به چشمانش بیاورند؛ نزدیکی های صبح کم کم بیمار نه از روی آرامش بلکه از شدت ضعف، به خوابی پریشان می رود…

هنوز ساعتی نگذشته که ناگهان کن فیکون می شود! زمین و زمان به هم می ریزد و درد شدیدی در چند جای بدنش می پیچد. مثل جن زده ها از خواب می پرد و می بیند که دارند  او را مثل کیسه ی سیب زمینی! به این ور و آن ور می غلتانند؛ و درمی یابد که  این همان دردهای آشنای همیشگی اش است که در هنگام تعویض ملافه ها متحمل می شود. همان دردی که وقتی عارض می شود که شلنگ دستگاه تنفسی را به شدت می کشند تا از لوله ی داخل نایش جدا شده و راحت تر کارشان را انجام دهند و چه اهمیتی دارد که او بعلت نرسیدن اکسیژن بی هوش شود؛ زیرا پرستارها بلدند چطور به هوشش بیاورند. و دردِ  فرو  رفتن پیچ های تراکشن در سرش، وقتی به شدت و بی ملاحظه به پهلو می چرخانندش.

و بیمار پس از این واقعه تا مدتی شوک زده می ماند، تا اینکه کرختی ای که پس از بیهوشی موقتی در اثر جدا کردن دستگاه تنفسی و نرسیدن اکسیژن در او پدید آمده او را به خواب می برد. ولی باز هم زمانی نگذشته که ناگهان درد شدیدی در فکش می پیچد و کامش به تلخی می نشیند. سراسیمه بیدار می شود و می بیند که کسی دارد پنبه ی آغشته به دهان شویه را با پَنس فلزی، وحشیانه در دهانش فرو می کند، دندان هایش را می شوید و لثه هایش را به خون می نشاند. و او کسی نیست بجز کمک بهیار شیفت صبح که دارد وظایف روزانه اش را انجام می دهد.

خودمانیم، شما خودتان می دانید و من هم به چشم دیده ام که تعویض ملافه ها و سایر کارهای بهداشتی بیماران در نهایت بی دقتی و عدم رعایت بهداشت انجام می شود. بطور مثال، یک بیمار را با مرطوب کردن ملافه ای که از تخت مریض بغلی جمع کرده اند و آلوده به خون و عفونت است می شویند! ولی واقعا نمی توانند دستکم قبل از آغاز عملیات های ضربتی شان! بیمار را بیدار کنند؟

آیا بهتر نیست که بعضی ضوابط را تغییر داده و مسائل را موشکافانه تر و بطور همه جانبه بررسی کنید؟ آیا عقلانی تر نیست که تعویض ملافه ها از ساعت ۴ صبح به ۸ صبح تغییر یابد؛ زمانی که پرستارها نیز پانسمان بیماران را عوض کرده و خواه ناخواه ملافه  ها هم کثیف می شوند؟

آیا نباید از پرسنلتان بخواهید که قبل از کارهایی که با درد همراهمند، بیمار را بیدار کنند تا هیجان شدیدی به وی وارد نشود؟

حالا بیمارانی که مشکل قلبی ندارند به کنار، ولی من به چشم دیده ام که با بیمار مسنی که عمل قلب باز انجام داده و بعلت ایست قلبی و تنفسی به آی سی یو منتقل شده و زیر دستگاه تنفسی قرار داشت هم چنین رفتاری می شد… بیمار، تقریبا هوشیار بود و شوک پشتِ شوک…

ادامه دارد…

پی نوشت: می دانم که “ملحفه” درست است، نه  ملافه؛ ولی من از لفظ ملحفه خوشم نمی آید! :)

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده | ۱۴ پاسخ

تاریخ تکرار می شود (۲)

در بخش دوم از سری «تاریخ تکرار می شود…»، به چند نکته ای که در ظاهر کم اهمیت جلوه می کنند و بدین علت از دیدِ برنامه ریزان و مدیرانِ بخش درمان پنهان مانده اند می پردازم. مسائلی که تا در موقعیت یک بیمار قرار نگیرند اهمیت آن بر ایشان معلوم نخواهد شد. این ها نکات ظریفی هستند که تحت شعاع مسائل اساسی و بنیادی تر نادیده گرفته می شوند و آن قدر پیش پا افتاده به نظر می رسند که اصولا پرداختن به آن ها ضرورتی را از نگاه یک متولی امر ایجاب نمی کنند.

و این بار این متولیان، تا حدی حق دارند. زیرا اگرچه بیمار و درمانگر هر دو در یک جبهه و در مقابل مقوله ی بیماری قرار دارند، ولی دیدشان نسبت به مسائلِ مربوط به آن متفاوت است و هر کدام از زاویه ی متفاوتی آن را دیده، تجربه و درک می کنند؛ و این کاملا طبیعی است. در اینجا ضرورتِ تعامل بیمار و درمانگر رخ می نماید؛ ولی متاسفانه درمانگران که با روحیه ی تک روی بار می آیند، همفکری و همکاری بیمار را امری زائد و مُخِّلِ پیشبرد درمان می بینند. می توان این رفتار را نوعی دیکتاتوریسم در پزشکی دانست. اصولا همکاری بیمار، برای پزشک، تنها یک تعریف دارد:

«اطاعت صِرف و متحمل شدن مَشِقّاتِ حاصل از آزمون و خطاهایی که از دید آن ها ناگزیر است - بعلت پیچیدگی علم طبابت و این واقعیت که هر بیماری ای، در بیمارهای مختلف می تواند علائم متفاوتی را بروز داده و روش درمانی متفاوتی را ایجاب کند.»؛

درحالی که اگر بیمار را در روند درمان دخیل بدارند و شکایات او را بهانه جویی و کم صبری ندانند، علی رغم صحت نظریه ی فوق، باز هم می توان بطور چشمگیری از این مَشِقّات کاست؛ و در موارد بسیاری حتی مانع از بروز اشتباهات پزشکی شد…

چه نیکو گفت اسوه ی اخلاق پزشکی، گوهر نایاب انسانیت، دکتر قریب بزرگوار:

« پیش از معاینه ی بالینی به دقت به اظهارات بیمار گوش کنید.حقیقت اینست که باید به حرف های بیمار گوش داد.اگر چه بی ربط به نظر برسد.پزشک حاذق کسی است که از بیان سخنان بی ربط یک حلقه ی کلیدی مرتبط پیدا می کند »

و چه شنیعانه دکتر قریب ها، غریب افتاده و سلوکشان به فراموشی سپرده شد…

شاید نکاتی را که ذکر خواهم کرد برای کادر درمانی مسائل حاشیه ای به نظر بیایند، ولی می توانند برای بیمار، حکم دغدغه ای آزاردهنده را داشته باشند.

چرا که این خاصیت حواشی است که جنجال به پا می کنند. این مسائل همچون آتشی پنهان در زیر خاکستر هستند که با آهِ ناشنیده ی بیمار، شعله ور شده و او را در کام خود کشیده و می سوزانند…

 

نکته ی نخست را از رنجنامه ی آقای توسی گرامی، وام می گیرم و شرح و بسطی بر آن می افزایم. ایشان می نویسند:

.تختم طوری قرار داشت که پشتم از پنجره بود و برای دیدن ملاقات کنندگان باید از خدماتی ها خواهش میکردم تختم رو ذره ای به چپ یا راست بچرخانند از بس هر روز این خواهش تکرار میشد،خدماتی ها با منت و غرغرزیاد اینکار رو انجام میدادند.منظورشون ندادن حق الزحمه متداول بود.منم حقیقت متوجه این امر بودم. اما از کسیکه لخت و عریان زیر ملافه بود و نه شلواری وجود داشت که جیب داشته باشد چکاری بر می امد،نه زبانی واسه گفتن و نه دستی برای اشاره بود که به خانواده محترم بفهمونیم از خجالت خدماتی ها منو در بیارن.

 

من واقعا نمی دانم که چرا در اغلب آی سی یو ها، پنجره ی ملاقات را در پشت سر بیمار تعبیه می کنند!

آی سی یو، این منطقه ی ممنوع الورود برای همراهانِ سراپا آلوده ی بیمار!

در حالی که سوسک ها و مگس ها مجوز تردد به آن را دارند (لابد قبل از ورود، اول از فیلترِ استریل می گذرند!)، کمک بهیارها می توانند با دست ناشسته به بیمار غذا بدهند، و پرستارها سوندی را که غفلتا از دستشان به زمینِ آغشته به خون و انواع و اقسام نجاساتِ عفونی افتاده است بردارند و در نای بیمار فرو برند، خدماتی ها می توانند با… پزشکان حق دارند بی… دیگر بماند….

اگرچه اکثر بیمارانِ آی سی یو، بی هوش یا نیمه بیهوش هستند و نمی فهمند که در اطرافشان چه می گذرد و چقدر به این خاطر سعادتمندند و مورد عنایت پروردگار، و در این میان، دلِ نگران و به تنگ آمده ی همراهیانشان هم به کنار؛ ولی هستند ساکنان بخت برگشته ی کاملا هوشیاری که در تمنای رویت چهره ی عزیزانشان می سوزند… بر زمین و زمان لعن می فرستند که چرا دو چشم در فرق سر ندارند؛ و عزیزانشان در دل افسوس می خورند که چرا خداوند چهره ی انسان را در بالای سرش نیافرید.

آن ها نمی دانند که خداوند قصد داشت اشرف مخلوقات بیافریند و نمی دانست که ملانصرالدین از آب در می آیند!

مگر همین خودتان، خدایان طب، الهه های شفا، حاذقان بالفطره، عالمان دهر… نیستید که روحیه ی خوبِ بیمار را از شروط اساسی موفقیت در درمان می دانید؟

یا شاید می ترسید! از اینکه همراهیان از نگاه بی فروغ و گنگِ بیمار بخوانند که بعضی ها چطور خواسته یا ناخواسته او را شکنجه می کنند… یا از بخیه های جدیدِ بالای گوش هایش بفهمند که تراکشنی که مثلا بر سرش وصل کرده بودید کنده شده! و دوباره آن را پیچ کرده اید… یا شاید می ترسید سر طاسِ بیمار چون آینه ای، تصویر نگرانتان را در لحظه ای که تراکشن جدا شد، منعکس کند…

محکومانِ به جنایات بشری و مفسدان فی العرض نیز قبل از اعدام می توانند عزیزانشان را، رو در رو ملاقات کنند…

آخر این چه تدبیری است؟ دریچه ی ماتِ شیشه ای را هم دیوار کنید و خلاص…

در تمام صد روزِ سیاه و صد شبِ تاری که من در آی سی یوی بیمارستان امداد مشهد بودم، یک بار ملاقاتی هایم را ندیدم. در وقت ملاقات آنقدر چشم هایم را به عقب می چرخاندم تا بلکه سایه شان را ببینم، که چشمانم حالت وحشتناکی به خود گرفته و ملاقاتی ها بر شیشه می کوفتند و با بغض فریاد می زدند: “آیدا نگاه نکن…”

کمک بهیار مهربان و بسیار زیبارویی بود که اگر در ساعت ملاقات بیکار میشد و از زیرِ چشمْ غره های سوپروایزر در می رفت، به کنار تختم می آمد و اسم و پیغامِ ملاقاتی ها را که بر روی کاغذ نوشته و از پشت شیشه نشانش می دادند برایم می خواند… در حالی که نگرانی و دلهره از توبیخ و سرزنش، در چهره اش هویدا بود…

یک بار که در زمانِ ملاقات، تنها پرستارانِ انعطاف پذیر و همچون او، فرشته خو، در آی سی یو حضور داشتند، تختم را ۴۵ درجه به سمت پنجره چرخاندند و یادم نمی رود که وقتی ملاقاتی هایم را از گوشه ی چشم و کمی تار دیدم، در آنسوی شیشه چه غوغایی برپا شد. انگار در استادیوم فوتبال، گلِ سرنوشت سازی که برنده ی جام جهانی را تعیین می کرد، زده باشند؛ همگی با شعف و ناباوری به هوا پردیدند…

به دلیل وضع روحی بغرنجم و به اصرار روانپزشک، روزی یک ساعت به مادرم اجازه ی ملاقات حضوری داده بودند تا بیاید و به چشم ببیند که خانمِ پرستار فلانی، که اصولا با من و مادرم خصومت داشت! برای آزار مادرم آنقدر از ساکشن کردنم امتناع کرد که کمک بهیاری، دو زانو بر زمین نشسته، با دو دست در سر خود کوفت و فریاد کرد: «فلانی! آیدا که مُرد…»

و خیلی صحنه های دیگر…

این یک ساعات هم با ترس از تهدیدهای سوپروایزر می گذشت که به من اولتیماتوم می داد که “اگر گریه کنی، نمی گذارم دیگر مادرت بیاید” و این کار را کرد… بمدت چهل و هشت ساعت آیدا و مادرش تنبیه شدند…

خدا… از خیلی ها… خدا خودش از خیلی ها بــــــــگذرد…

 

می دانم با خواندن شرحِ این مصائب، دل مخاطبانم به درد می آید؛ ولی گفتن این حقایق ضرورت دارد… از من و همدردانم که گذشت… دلم برای هم نوعانم می تپد و می لرزد…

اگر می شد این ها را تنها برای خودشان در مجله ی نظام پزشکیشان! می نوشتم… ولی آن ها که قصور محرضِ جناب دکتر خان را نمی خواهند محکوم کنند، می آیند غصه ی دل گنجشکیِ بیمارانِ نازنازیِ لوس را بخورند!

و این پست، ادامه دارد…

پی نوشت۱: در دو پست آتی به نکات حیاتی تری خواهم پرداخت.

پی نوشت۲: لوله ی تنفسی ام مشکل پیدا کرده است و برای تعویض آن عملی در پیش دارم. از آن جایی که می خواهم قبل از عمل، این سری را به پایان برسانم، قسمت های بعدی را هر دو یا سه روز یک بار آپ خواهم کرد…

پی نوشت۳: یاس وحشی… یاس وحشی، هم… یاس وحشی، هم رفت…

تمام…

براستی که برای وبلاگستان ضایعه ی بزرگی است…

متاسفم… متأثرم… و مغموم…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده | ۱۷ پاسخ

تاریخ تکرار می شود (۱)

خاطرات دوستِ نخاعی، آقای مهدی توسی، را که چهار سال بعد از من، در شب عروسی شان، دچار حادثه شده و ایشان را هم به همان بیمارستانی منتقل کرده بودند که از من، من ساخت! می خواندم. تا قبل از خواندن این خاطرات، به خیال خام خود خوشحال بودم که تراژدی آیدا برای آن بیمارستان در حد ابسیلونی درس عبرت شده و پرسنل، کمی هوشیارتر با بیماران برخورد می کنند. ولی مکتوبات ایشان نشان از آن دارد که هنوز هم همان آش است و همان کاسه و چه بسا به جای یک وجب، دو وجب روغن بر رویش…

با خواندن شرح حال ایشان بسیاری از آن صحنه ها برایم تداعی شد و گاه متعجب می شدم از شباهت وقایع و اشتراک مصائب…

(پیشنهاد می کنم  که خاطرات ایشان را حتما بخوانید…)

حال، به چند مورد از این مشترکات که ذکرشان و تاکید بر آن ها اهمیت دارد، اشاره می کنم…

 

ایشان در جایی می گویند:

«بجای متکا یا بالش پارچه ای بشکل عمامه یا لاستیک فرغون زیر سرم بود،قسمت مخچه سرم در جای خالی متکای عمامه ای قرار گرفته بود وبعلت داغی وتب. سوزن سوزن میشد یعنی مدام میسوخت.خانم پرستار امد کنار تختم و درجه تب را گذاشت زیر زبانم و با لحن بچه بازی جویای حالم شد درحالیکه شیلنگی برای تنفس با دستگاه برقی در حلقومم بود مجالی برای حرف زدن نبود.منم با چشمهای پر از اشکم انتظار داشتم از حرکت چشمام متوجه بشه مشکلی دارم.اگر متکا رو بر میداشت و بر عکس میذاشت انگار تمام دنیا رو به من داده بود چون سوزش کمتر میشد..»

 

نام منحوس این متکایی که وصفش رفت، “رینگ” است. رینگ را با تاباندن و حلقه کردن مقداری پنبه و پیچاندن باند به دور آن درست می کنند؛ که دقیقا به شکل یک عمامه می شود. (مقدار پنبه بستگی به اندازه و مورد کاربرد آن دارد.) اساس استفاده از رینگ، برای برداشتن فشار از نقاطی از بدن فرد بستری است که در تماس دائم با تخت قرار دارند؛ و در نتیجه ممانعت از ایجاد زخم بستر در آن نواحی که شامل آرنج ها، پاشنه ی پا، قوزک های خارجی و استخوان پسِ سر می باشد. و البته بیشترین کاربرد آن در ناحیه ی پسِ سر است.

این حلقه را به جای بالشت به زیر سر بیمار می گذارند. پسِ سر، داخل بخش توخالی حلقه می افتد و کمی بالاتر قرار گرفته، با تخت مماس نمی شود و در نتیجه فشاری به آن ناحیه وارد نمی آید. این عمل در عین سادگی، روشی است درست، علمی و موثر در پیشگیری از زخم بستر؛ ولی…

پس از گذشتن ساعتی، کم کم جریان خون در قسمت هایی از سر که در تماس با دور حلقه قرار دارد، در اثر فشار شدید کُند شده و پروسه ی ایجاد زخم فشاری (زخم بستر) این بار در این نواحی آغاز می شود؛ که همراه است با درد و سوزشی فوق تصور. شکنجه ای تمام عیار… درست این است که دستِکم، هر یک ساعت و نیم یک بار رینگ را برداشته، ماساژ که پیشکششان، نیم ساعتی بالشت معمولی زیر سر بیمار بگذارند.

حالا تصور کنید که چهار ساعت، این رینگ منحوسِ منفورِ ملعون زیر سرتان باشد و در این مدت، احدی به سراغتان نیاید، شما قادر نباشید ذره ای سر خود را جابجا کنید؛ با فشار مضاعف وزنه هایی که از سرتان آویزان است (تراکشن گردن)، از شدت درد و سوزشی خارق العاده تنها می توانید با استغاثه، مرگ عاجل هم نه، مرگِ فی الفورتان را از خدایی طلب کنید که در این مواقع آب از دستش نمی چکد!

ناگهان پرستاری گذرش به شما می افتد و شما با دیدن ناجی خود، سیل اشکتان تبدیل می شود به سونامی و چون به علت وجود لوله ای در دهان (لوله ی اینتوبه) قادر به تکلم نیستید، مثل دلقک سیرک یا مثل موجی ها هزار جور شکلک و ادا از خود در می آورید تا بلکه منظورتان را برسانید؛ و پرستار نفهمد که نفهمد و به گفتن: «غصه نخور. گریه نکن. خوب می شوی» اکتفا کند و خونســـــــــــــــرد راحش را بگیرد و برود…

و انتظار و انتظار و انتظاری کشنده تا کِی دوباره گذر کس دیگری به تو بیفتد و آنهم، آیا بفهمد یا نه…

و در آخر انتظار به سر می رسد و آن شخص فهیم می آید… او می آید… می آید…

می آید و در جواب می گوید:

«نمی شود برش دارم. لازم است. یک ساعت تحمل کن، بعد برش می دارم…»

و سپس برود و یک ساعت دیگر هم باز نگردد…

و تو که دیگر از آدمیت خارج شده ای، می مانی تا زمان تغییر شیفت و تعویض ملافه ها…

و این پروسه هر روز تکرار می شود…

 

حال خطابم به پزشکان و پرستارانی است که تنها این تئوری در ذهنشان رفته که:

«رینگ، زیر سر بیمار، جلوگیری از بد سور در ناحیه ی پسِ سر، نقطه، تمام» ودر پرانتز «وحیِ مُنزَل، شکایت بیمار برابر است با کفر گویی، صدق الله علی العظیم!»

کمی تجزیه، کمی تحلیل، کمی انعطاف پذیری کافیست، که بفهمید استفاده از رینگ بمدت طولانی، خود تهدیدی است برای نواحی اطراف پسِ سر. می گویید نه! منکر کند شدن جریان خون و به متعاقب آن ایجاد سوزش و درد و زجری جانکاه برای بیمار که نمی توانید بشوید. این هم دو شاهد زنده…

باز هم می گویید نه! امتحانش آسان است. نمی خواهد به قدر یک شیفتِ هفت ساعته هم زجر بکشید. تنها دو ساعت خودتان را در شرایط مشابه قرار دهید…

از کتاب ها بیایید بیرون. بیمار از گوشت و خون است؛ نه کاغذ….

همانطور که قوی ترین داروهای ضد اسپاسم و شل کننده ی عضلات را به بیمار تزریق کرده یا می خورانید و آنگاه انتظار دارید بیمارتان از دستگاه تنفسی جدا شود. بی توجه به اینکه دیافراگم، یک عضله است و در دوران تنفس با دستگاه به اندازه ی کافی تحلیل می رود، حالا بیا و شل کننده هم تزریق کن… من خودم تا این داروها را قطع نکردم، از ونتیلاتور جدا نشدم و تا قطع نمی کردم هم جدایی ممکن نمی شد. (می دانم که ضعف تنفسی و جدایی از دستگاه تنها مربوط به این امر نیست. ولی در خیلِ امور، این مورد هم دخیل است.)… باشد در دل بخندید… خیلی حقایق هست که ذهن پرورش یافته تان در مکتب دُگماتیسم باور ندارد. و این ها طعن و توهین نیست… حرف دل شخصی است که تاوان تئوری محض را داده است…

ای کاش پزشکم دستکم به تئوریات پایبند بود. او که در ایدئولوژی پزشکی هم، یک لامذهب است…

 

پی نوشت۱ : می خواستم در یک پست به تمام آن مشترکاتِ گزینشی از خاطرات آقای توسی بپردازم؛ ولی نمی دانستم که شرح و بسط تنها یک مورد اینقدر طولانی می شود. در پست های آتی سایر موارد را ذکر می کنم…

پی نوشت۲ : من هرچه خودم کم حرفم، قلمم پر چانه است؛ در نتیجه گاهی هر دو مان خسته کننده و ملال آور می شویم…

می بخشید اگر پرگویی هایم حوصله تان را سر می آورد… در ضمن، متاسفم اگر این پستِ تلخ، خاطرتان را مکدر ساخت. گفتن بعضی مسائل ضرورت دارد. شاید بدین وسیله بتوان مانع از تکرار تاریخ شد…

پی نوشت ۳ : تحریم ها هیــــــــــــــچ اثری نداشته اند. این هم شاهدش!

پی نوشت۴ : دوست عزیز DLYDLY لطف کردید و پیشنهاد دادید که برای ابزاری که با آن تایپ می کنم، ایده ای دارید که کمتر به دستم آسیب برساند. آدرس ایمیل خواسته بودید تا عکس ها را برایم بفرستید. دو بار ایمیل زدم. احتمالا آدرس ایمیلتان اشتباه باشد…

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده | ۳۰ پاسخ

رنج ها و گنج ها…

سلام دوستان،

بالاخره امتحانات این ترم هم تمام شد؛ البته خود من دقیقا سه روز قبل از پایان امتحانات تمام شدم!

اکنون جا دارد که از تمام عوارض ریز و درشت بیماری ام کمال تشکر را داشته باشم که همگی دست به دست یکدیگر داده و در جهت “ناک اوت” کردن من از هیچ تلاشی فروگزار نکردند.

بخصوص جناب سوزش خان لعنتی! که سنگ تمام گذاشته و در تمام این دوران مرا همراهی نمودند. اکنون نیز هرچه می گویم که: “بروید نفسی تازه کرده و تجدید قوا کنید”؛ می گوید: “نه که نه! من رفیق نیمه راه نیستم. تا زنده ای و نفس می کشی، من خودم برایت آتش می سوزانم…”

و ریه ام که گویی به دگزامتازون معتاد گشته، داشت از خماری خفه مان می کرد و تا کِیفش را با یک تزریق کوک نساختیم نگذاشت نفس راحت بکشیم…

جدا از این شوخی ها، واقعا چند ماه سختی را پشت سر گذاشتم، بخصوص این بیست روز اخیر که بیماری، واقعا روی سیاهش را نشانم داد.

نمی دانم که چرا از حدود سه ماه پیش تمام تنظیمات داخلی ام به هم ریخته و سیستم هایم قاطی کرده و عوارض بیماری ام دارد به روزهای اوج خود، یعنی آنطور که تا دو سال پیش بود، باز می گردد. علی الخصوص از لحاظ سوزش (دردهای نوروپاتیک) که گاهی به حدی می رسد که احساس می کنم پوست بدنم دارد وَر می آید… آیا چه چیزی تغییر کرده است؟

چندین سال مشقت کشیدم تا عوارض بیماری ام را بطور کامل بشناسم و یکی یکی، با من بمیرم و تو بمیری رامشان کنم، تا بتوانیم با سازش و از خودگذشتگیِ کاملا یک جانبه از سوی من، با هم در یک کالبد بگنجیم و زندگی نیمه مسالمت آمیزی را سپری کنیم. یعنی سکوت موقتشان آرامش قبل از طوفان بود؟ یعنی من اشتباه می کردم که موفق شده ام به مهارشان؟

همیشه، نشستن بر روی تخت برایم خیلی سخت بوده است. اگرچه بیشتر روز را می نشینم، ولی تمام لحظات نشستن احساس ناراحتی می کنم. روی ویلچر خیلی خیلی راحت می نشینم، ولی کارکردم صفر است؛ چون نمی توانم با کامپیوتر و موبایل کار کنم. از آن سو بر روی تخت خیلی خیلی ناراحت می نشینم، ولی به جایش می توانم با کامپیوتر و موبایل کار کنم و هر چند با سختی، ولی فعال باشم…

یکی دو سال اخیر، کیفیت نشستنم بر روی تخت هم مانند عوارض بیماری ام بهتر شده بود. دلیل این بهبود را نمی دانم. توجیه می کردم که شاید فرم بدنم بالاخره با این تخت و این دشک سازگاری یافته است. اکنون هم دلیلش را نمی دانم که چرا از دو ماه پیش، دوباره، نشستن و به تبع آن تایپ کردن و کار با کامپیوتر سخت شده است!

امتحانِ یکی مانده به آخر اینقدر شرایط اسفبار بود که اصلا امیدی به تایپ حتی یک خط هم نداشتم. فقط خدا می داند که آن چهار صفحه چطور و به چه بهایی تایپ شد… عکس زیر تنها یک نمونه اش است و ظاهر قضیه. از درون، واقعا فروریختم و تحلیل رفتم…

(عکس آرنجِ مصدومِ معدومِ معصومِ مغمومِ بنده پس از امتحان…)

همانطور که نفس نفس زنان، با سرگیجه و چشمانی که سیاهی می رفت، کلیدهای کیبورد را با فاصله ی زمانی از امروز تا فردا، یکی یکی می فشردم، یک لحظه تزلزل و درماندگیِ مطلق سبب شد از خود بپرسم: «آیدا، به چه قیمتی؟ مقاومت، تحمل، تا کجا؟ اصلا برای چه؟»

در جواب آمدم ماست مالی اش کنم و برای دلْ خوش کُنک گفتم: «خُب، همیشه گفته اند که نابرده رنج، گنج میسر نمی شود…»

این پاسخ برای لحظه ای قانعم کرد، ولی با تایپ کلمه ای دیگر، از حرف خودم کفرم در آمد. نگاهی عاقل اندر سفیه به چهره ی رام و ساده لوحانه ی خود انداختم، پوزخندی زده و گفتم:

«آیا واقعا این گنجی که می گویی، قیمتش برابر با این اندازه رنج است؟»

. . .

دیگر فرصت نشد که به فکر کردن ادامه دهم. اینکه واقعا من به دنبال چه گنجی هستم و برای چه می جنگم. برای یک مدرک لیسانس مترجمی زبان، که اکنون همزمان با من صد ها نفر دارند در آسایش و راحتی (حداقل بدون رنج بی حد جسمی) برای به دست آوردنش امتحان می دهند. نه، این گنج، چنین بهای جانی و مالی ای ندارد. نه، حتما این گنج من نیست…

اینقدر خودم را عادت داده ام به جنگیدن که گاهی فقط می جنگم، بدون آنکه یادم باشد برای چه. شاید سختی آن روز لازم بود تا به یادم بیاید که هدفم از مبارزه چیست. تا از غفلتی که می دانم داشت بر من چیره می شد رهایی یابم. تا یادم بیاید که من می جنگم تا انسان بمیرم. با رضایت از اینکه مثل یک انسان واقعی تا آخرین لحظه ایستادم و تاب آوردم. که زندگی اگرچه درمانده ام کرد، ولی نتوانست مغلوبم کند.

آری، این گنج من است. گنجی که مستلزم همین مقدار رنج است و بلکه هم بیشتر… با این حال نمی دانم که در آینده ای که مطمئنا سخت تر خواهد بود، و شاید این روزها تازه روزهای خوش من باشد، تا کجا دوام خواهم آورد و آیا به گنج خود، یعنی “رضایت در واپسین لحظه ی عمر” خواهم رسید…

منی که در این سال سختِ روحی و جسمی فهمیدم آسیب پذیرتر از آن چیزی هستم که فکر می کردم، که بریدن را تجربه کردم، که به چشم دیدم که لبخند من هم پژمردنیست، که… هرچند که این سال سخت را هم با آنکه ناممکن می نمود، دوام آوردم نمی دانم آینده چه حکمی خواهد راند و من، رقصان به حکمش خواهم بود یا پایکوبان زِ نفی تحمیلش…

پی نوشت۱: دهه ی فجر هم رسید، ولی درون من هنوز هم انقلاب است. زخم بستر خونریزی میدان ژاله راه می اندازد، اسپاسم آشوب می کند و سوزش به آتش می کشد… شاهِ درون من، ضایعه ی نخاعی، دستِ بشار اسد را هم در پافشاری بر قدرت از پشت بسته است… رهبرمان سلول بنیادی هم که گویی آب و هوای مراکز تحقیقاتی پاریس بهش ساخته و از آن جا دل نمی کند تا بیاید تو دهن ضایعه ی نخاعی بزند و آسایش را و نفسِ راحت را مجانی کند… خلاصه آنکه دهه ی زجرِ تمام عیاری را می گذرانیم…

پی نوشت۲: و اکنون جا دارد که از سوی همه ی مخاطبان گرامی، از خودم صمیمانه سپاسگزار باشم که پس از دو ماه غیبت، آمدم و فقط غُر زدم…

پی نوشت۳: من این متن طولانی را هم با همان سختی ای که وصفش را کردم نوشته ام. پس ببینید که من پُررو تر! از این حرف ها هستم و به این سادگی ها مغلوب شرایط نمی شوم و فوقش می آیم دو صفحه غُر می زنم. این را گفتم که بدانید اگر کسی سوالی دارد یا در هر زمینه ای راهنمایی می خواهد یا هر کاری و هر حرفی، با خود فکر نکند که چون تایپ کردن برایم سخت است بهتر است سوالش را نپرسد، حرفش را نزند یا خواسته اش را مطرح نکند. نه، راحت باشید. مثل من نادیده بگیرید. من الان دو صفحه غُر نوشتم و تمام. شما هم فقط دو صفحه غُر خواندید و تـــــــــــــمام. :)

پی نوشت ثابت: قطره قطره تا دریا…، وبلاگ دیگر من.

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۵۳ پاسخ