بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

اِهِم، اِهِم… اوه، اوه…

چه گرد و غباری نشسته است بر این وبلاگ!

البته من هم نیامده ام برای غبار روبی؛ آماده ام حسابی گرد و خاک کنم! Wink

بله؛

ســـــــلام Smile

سلام دوستان خوبم،

امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید…

حقیقتاً که ترم ناگواری را پشت سر گذاشته ام. از حجم سنگین مطالب به گمانم بخش مربوط به حفظیات مغزم آتروفی شده است! اگر بخواهم اوج بغرنجی این ترم را برایتان بازگو کنم، به گمانم بایستی ارجاعتان دهم به دو عکس زیر، چرا که شنیدن کی بود مانند دیدن؟

20160530_11250520160530_112441

آنچه در تصاویر می بینید نشانگر حدّت مجاهدت من در طول این ترم است. در توضیح باید بگویم که با توجه به این که هنگام تایپ کردن ساعد من مرتباً به لبه ی میز ساییده می شود، برای جلوگیری از خراشیدگی و کبودی پوست، علاوه بر پوشیدن ساق دست، لبه ی میز را با تکّه ای یونولیت می پوشانیم (آنچه در فیلم پست قبل مشاهده نمودید با شیوه ی حقیقی تایپ من بسیار تفاوت دارد. البته روش کلی کار همان است، اما نه آن طور نرم و خرامان و در پر قو!، بلکه جنگی و بی رحمانه!)

این پوشش یونولیتی به طور معمول هر شش تا هشت ماه در اثر سایش مداوم هنگام تایپ مستعمل شده و باید تعویض شود. اما این ترم میزان خلاصه نویسی ها، یادداشت برداری ها و پروژه های نوشتاری، آن هم با اضطراب و عجله، تا حدی بود که این یونولیت در عرض سه ماه و نیم تکّه پاره شد!

البته مغزم هم وضع بهتری ندارد، زیرا تمام این خلاصه برداری ها حجم مفصّلی را تشکیل دادند که باید در ذهنم نسخه برداری می شدند و در واقع این یونولیت انعکاسی است از نمای داخلی جمجمه ام.

حتی ناخوداگاهم نیز دشواری های این ترم را بروز می داد. یکی از ثقیل ترین دروس، درسی بود به نام “نقد کاربردی” که من روزی چندین مرتبه که با فایل این درس رو به رو می شدم، هر بار به طور ناخوداگاه آن را می خواندم “نقد کارد Knife  + بردی”… این درس واقعا جسم و روح و مغزم را کارد کارد کرد!

آه، بگذریم… از این ترم یادم می آید، انگار کارد می زنند به جانم…

. . .

اوووم… حالا چه بگویم؟

کلی حرف داشتم ها…

بگذارید از عادات غریبه ام در این مدت برایتان بگویم!

نخستین عادت غریبی – که به امید خدا پس از گذاشتن این پست از آن خلاصی خواهم یافت – این است که در این سه ماه آزگار هر بار که چشمم به عنوان مطلب پست قبل می افتاد (گرچه دیر، اما چه پربار آمدم…) بی اختیار این مصرع به زبانم می آمد:

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

حالا ارتباط این دو مصرع را هر که فهمید لطفا به من هم بگوید!

گرچه دیر، اما چه پربار آمدم / بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

*

عادت عجیب دیگری که تا مدتی در من به وجود آمد این بود که شب ها پیش از خواب برای خودم “مهتاب لالا” می خواندم! و شب هایی که خوابم نمی برد با خواندن مداوم این لالایی هرگاه به این قسمت می رسیدم:

گل زود خوابید مثل همیشه / قورباغه ساکت خوابیده بیشه

خطاب به افکاری که مانع از خوابم می شدند، این قسمت را با غیظ بیان می کردم: “قورباغه ساکت”

البته خدا را شکر که این عادت بالأخره ترک شد، اما یکی دو هفته ایست که مدام پیش خودم زمزمه می کنم:

تو حوض خونه ی ما / ماهی های رنگارنگ / بالا و پایین میرن / با پولکای قشنگ!

به گمانم این آقای برسلِر (نویسنده ی کتاب نقد ادبی مربوط به درس نقد کاردبردی!) عقل و هوشمان را ربود! البته نه از نوع رمانتیکش…

از این نوع که چندی پیش در یک ایمیل، عنوان همایش “نانو تکنولوژی” را در ذهنم به صورت “نان و تکنولوژی” حلاجی کردم و یک ربع تمام در دلم به برگزارکنندگان این همایش به دلیل خلاقیت در انتخاب این موضوع بدیع و متفاوت تحسین می گفتم… که واقعا چه زاویه ی متفاوتی را مطرح کرده اند: نان و تکنولوژی = نقش تکنولوژی در سفره های مردم! تازه در فکر بودم که در باب این موضوع مقاله ای هم ارائه بدهم!

. . .

راستی…

مدتی است که به اینستاگرام پیوسته ام Smile اگر “آیدا الهی” را در آن جا سرچ کنید به راحتی صفحه ی مرا خواهید یافت.

البته فعالیت چندانی در آن جا ندارم، اما گهگاهی مطلبی می گذارم.

دوست دارم دو پست آخرم، خصوصا آخرین پست را در این جا هم بیاورم…

۱

20160428_175320

سه پنج روزه که بوی گل هوایه / صدای چه چه بلبل به رایه

برید از باغبون گل بپرسید / چرا آیدا به سیر گل نیایه؟

(احساسات اردیبهشتی – با ته لهجه ی مشهدی! Wink )

لغت نامه! هوایه = در هوا پیچیده است؛ به رایه = رو به راه است؛ نیایه = نمی آید

اصل دو بیتی، از بابا طاهر:

سه پنج روزه که بوی گل نیومد / صدای چه چه بلبل نیومد

برید از باغبون گل بپرسید / چرا بلبل به سیر گل نیومد

۲

photo_2016-06-19_10-02-13

زمانی در وبلاگم (http://aida.special.ir ) نوشتم:

«آه، امان از سوزش (دردهای نوروپاتیک)! آیا بد تر از سوزش هم دردی هست؟ بی شک هست… اما به راستی که یکی از بدترین درد هاست و من نمی دانم که چگونه این همه سال با آن زیسته ام! در یک کالبد، نفس به نفس، لحظه به لحظه…» لینک

چندی پیش در میان تصاویر رنگ به رنگ اینستاگرام، تصاویر سرخفام دردی را یافتم بسی بالاتر از دردهای نوروپاتیک…

که من دستکم خاطراتی دارم از دوران آسودگی جسم،

اما کودک پروانه ای همان دم که پیله ی زندگی را می شکافد، تنها “درد” در خاطرش می نشیند…

***

این بیت از سعدی گویی اشارتی است به این هر دو درد:

نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد / اگر خواهی که چون “پروانه” پیش نور بنشینی…

ای.بی، خانه ی کودکان پروانه ای

@eb_home

https://telegram.me/eb_home

لطفا در آپارات، کلیپ بنیاد ای.بی را لایک بفرمایید

این کار در معرفی آن ها اهمیت بسزایی دارد
http://www.aparat.com/v/7MZfc

پی نوشت: مخاطب عزیز و دوست گرامی وبلاگ، آقای بیژن محمدی سامانی، نخستین جلد از مجموعه ی “شرح غزل های حافظ” خود را که یک کار تحقیقی جالب توجه و مفید فایده است و چندی پیش به چاپ رسیده، به صورت کتاب الکترونیکی در پایگاه اینترنتی کتابناک قرار داده اند. دوستان در صورت تمایل برای تهیه ی نسخه ی pdf کتاب می توانند به لینک زیر مراجعه نمایند. با آرزوی موفقیت و تندرستی برای ایشان Smile Rose

شرح غزل های حافظ

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۲۱ پاسخ

گرچه دیر، اما چه پربار آمدم…

سلام به دوستان خوبم Smile

امیدوارم سال خوبی را آغاز کرده باشید.

ابتدا عذر تقصیر بابت دیرکرد ها…

اگرچه از همان نخستین دقایق شروع سال در فکر شما دوستان و در صرافت هرچه پربار تر کردن این جا بودم، اما مسائلی پیش آمد که…

بگذریم… هر چه فیلم و عکس برایتان گرفته بودم بیات شد و دیگر گذاشتن شان مناسبتی نخواهد داشت.

با این وجود، هنوز هم دستانم خالی نیست و یکی از چیزهایی که آن ور سال گفتم این ور سال صدایش در می آید، بی صدا نازل شد! و اگرچه درست این بود که شما دوستانم را مطلع می کردم، اما نفسی و صدایی و حالی برایم نمانده بود…

اما اکنون که سرانجام صدایم در آمده است، آمده ام که صدایش را در بیاورم! از این رو، از شما عزیزان می خواهم ابتدا لینک زیر را دانلود فرموده، سپس صدای فایلی را که ذخیره نمودید در بیاورید…

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

البته جالب این جا بود که صدای آن چه مشاهده نمودید، درست روزی در آمد که مصادف بود با سالگرد نخستین روزی که من در این عالم به صدا در آمدم! هرچند که هر دو رویداد بی صدا برگزار شدند… اما همیشه گفته اند که تنها صداست که می ماند، پس من هم دوباره به صدا در آمدم و صدای آن را هم در آوردم؛ به گمانم اکنون نیز صدای شما دوستان به اعتراض بلند خواهد شد و یک صدا خواهید گفت: “بسّه! هِی صدا، صدا… پشت سر هم، صد تا صدا…” Confused

. . .

پیشتر ها گفته بودم که تصمیم گرفته ام از وقتی ۳۰ ساله شدم تا ۱۲۰ سالگی! تنها یک شمع بر روی کیک تولدم قرار دهم، اما اگرچه روز تولدم حقیقتاً حال خوشی نداشتم (همان جریان صدا منظورم است… اِاا خیلی خب، دیگه نمی گم صدا… اصلاً بی صدا بشم اگر دوباره بگم صدا! Grin )

داشتم چه می گفتم؟

آهان… اما اگرچه روز تولدم حقیقتاً حال خوشی نداشتم، اما یکهویی خلاقیتم عود کرد (راست گفته اند که خلاقیت ها در دشواری ها شکوفا می شوند.) و به جای یک شمع، یک معادله ی چند مجهولی روی کیکم قرار دادم!

20160403_204656

حالا هر کس توانست این معادله را حل کرده، سن من را مشخص نماید.

گزینه ی یک: ۱۳۱ سال!

گزینه ی دو: ۳۲ سال!

گزینه ی سه: ۳۱۱ سال!

گزینه ی چهار: ۳ × ۲ = ۶ سال!

آفرین، همگی درست حدس زدید؛ گزینه ی چهار صحیح است  Big Smile

جایزه، آهنگی با صدای استادِ صدا Wink

اما نه… چند روز اخیر مدام آهنگ زیر را گوش می دادم؛ آهنگی که مرا می نواخت… تمام زیر و بم هایم را…

آدم لوسی نیستم که با هر موضوعی افسرده شوم و پناه ببرم به آهنگ و ژست غم بگیرم… اما این بار حقیقتاً رنجیدم…

(البته هر چه بود گذشت… نه نگذشت؛ من از آن گذر کردم… و دیروز که باران می بارید، در دل می خواندم: بارو بارو بارونَ هِی!  Grin )

. . .

چند روزی است که این شعر افتاده است سر زبانم:

آیدا، به خانه همچون گل خندان خوش آمدی / از بهر شادی دل یاران خوش آمدی

تو پیک شادی و نوروز و خرمی / همراه با شکوه بهاران خوش آمدی

خواستم بار دیگر در این جا از او یادی کرده باشم…

هر کس به شیوه ی خودش برای شادی روح این بزرگمرد دعایی بکند…

سپاسگزارم…

پی نوشت: در این جریان صدا! حقیقتاً از استعداد خودم در حفظ ظاهر به حیرت آمدم. در این مدت، از اطرافیان و دوستان هیچ کس متوجه نشد که از درون در غلیانم… ببینید بچه چه خوشحال با پتو و کلاه بوقی! رفته است سیزده به در، سر کوچه! Big Smile هیچ کس نمی توانست بفهمد که وجودم ابری تر و بارانی تر از آسمان بالای سرم بود…

photo_2016-04-09_11-50-19

پی نوشت: دوستان خوبم، ترم بسیار بسیار دشواری را در پیش دارم. روز های مفید زیادی را هم که از دست دادم (همان جریان صدا و …)

از این رو، مدتی بی صدا خواهم بود. شاید در این میان فرصتی دست داد و ته صدایی از قلمم در آمد، اما احتمالا تا اواسط تیر بی سر و صدا می نشینم پای درس هایم… امیدوارم دیگر صدایی، صدایم را نلرزاند…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۸۴ پاسخ

سال نو مبارک :)

سال گذشته می گفتند اگر اعداد ۱۳۹۴ را از راست به چپ به شکل حروف الفبا ببینی، واژه ی عروس به چشم می آید. اکنون می بینم که اگر ارقام سال جدید را به همان صورت نگاه کنی، واژه ای که ساخته می شود “هوس” است!

۱۳۹۵ = هوس

چه هوس انگیز است امسال! Wink

سال نو مبارک

Smile

20160312_143015

عیدی: تقویم ۱۳۹۵ آیدایی Smile تقدیم به دوستان عزیزم Rose  Heart

Pdf 1395

powepoint 1395

Zip1395

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۵۵ پاسخ

ناب ترین لذت…

آه، امان از سوزش! آیا بد تر از سوزش هم دردی هست؟ بی شک هست… اما به راستی که یکی از بدترین درد هاست و من نمی دانم که چگونه این همه سال با آن زیسته ام! در یک کالبد، نفس به نفس، لحظه به لحظه…

آری، واقعا دشوار است که از وقتی چشم می گشایی از رنج جسم به خود بپیچی و در تمام لحظاتت، زجر را مزه مزه کنی و در حالی که هر روز ساعت ها چشمان گداخته ات را مدام میان مانیتور و کیبورد لپ تاپ می چرخانی و با تک انگشت اشاره ات به کلید ها نوک می زنی!، بوی گوشت سوخته در مشامت بپیچد و حس کنی لایه لایه های پوستت در حال ور آمدن هستند.

نوک زدن! می دانم این واژه متعجب تان کرده است…

خواهرانم هرگاه از مادر حال مرا می پرسند، می گویند: “آیدا چطور است؟ باز هم دارد نوک می زند؟!”

آن طوری که من بر روی کیبورد لپ تاپ خم می شوم و با گردنی فرو افتاده، ساعت ها نفس زنان انگشت اشاره ام را به روی کلید ها می کوبم و ذره ذره ی وجودم را میان واژه ها قسمت می کنم، همچون پرنده ای به نظر می آیم که با توشه ی ایمان به منقار، جوجکان امیدش را غذا می دهد…

من نوک می زنم، مانند دارکوب تا پوسته ی سخت درخت زندگی را بشکافم و منقار کوتاهم را به آوندها و شیرابه های حیات برسانم…

آری سخت است… بی نهایت سخت است. تقلا می خواهد این گونه زیستن، این چنین تلاش کردن، این طور طاقت آوردن… نیفتادن، ایستادن، ماندن…

اما…

هیچ کسی نمی داند به جز من،

این که پس از یک روز سخت کاری که صبحت را با ناله هایی که شنیده نمی شوند آغاز کرده ای، با فریادهایی که بلند نمی شوند پشت مانیتور نشسته ای، با اشک هایی که فرو نمی ریزند و در پشت سد غرورت بی صدا و مسالمت آمیز تجمع کرده اند! بی امان نوک می زنی…

با اُفت فشاری که دیدگانت را خال خال می کند و گویی یک نفر مدام به عضلات گردنت تبر می کوبد و از نفس نفس زدن های بسیار لبانت خشک و قاچ قاچ شده است و گلویت به سایش می افتد…

پس از یک چنین روزی، زمانی که وقت فراغت فرا می رسد و پشتی تختت را به آهستگی پایین می برند، بعد از اسپاسم شدیدی که به خاطر تغییر وضعیت از حالت نشسته به خوابیده بر تو عارض می شود و بدنت را پیچ و تابی دردناک می دهد، وقتی سرانجام سرت به بالش می رسد،

در این هنگام از عمیق ترین عمق وجودت، از امن ترین مأوای درونت، از دوردست بکری که خالی است از هر چه رنج…

نفسی آسوده و نجوایی آرام بر می خیزد که می گوید: “آخیــــــــش”

این شیرین ترین، ناب ترین و لذت بخش ترین حسی است که تنها از آن من است؛ حتی با وجود جهنم سوزشی که احاطه ام کرده است…

. . .

امسال سال سختی بود… سالی پر از رنج و تنش و اضطراب…

هشت ماهه نخست سال به افسردگی گذشت! برای سومین بار در طول این یازده سال، گرفتار چنان افسردگی شدم که هیچ کنترلی بر آن نداشتم و قادر نبودم مهارش کنم. افسردگی بس طولانی که از نیمه ی سال پیش آغاز شده بود و هر چه با آن جنگیدم بد تر و بد تر شد… برای سومین بار در این سال ها لبخندم را که تمام هویتم در آن است از دست دادم و بار دیگر به هیچ تبدیل شدم. حتی چاپ کتاب به بیمار خود گوش فرا دهید هم مرا نخنداند، چاپ نخستین ترجمه ام نیز مرا شاد نکرد، معدل ۱۹/۷۰ ترم اول هم به مذاقم خوش نیامد…

در عین حال، این افسردگی همراه بود با چاشنی چالش های جدید جسمی، شرایط بغرنج خانوادگی، تجاربی دهشتناک…

اما زمانی توانستم از افسردگی رهایی پیدا کنم که دریافتم بایستی خودم را رها سازم. دست از جنگیدن با نفس خود بردارم. یک بار هم که شده کنار بایستم و مبارزه را تماما بسپارم به خدا…

خودم را برای پیشامدهای ناگزیر عذاب ندهم. دشواری های زندگی دشوارم را بپذیرم و وجدانم را برای آن چیز های که به دست من نیست، بی جهت نیازارم… پیش بینی های ذهن محدودم را کنار بگذارم و این قدر خودم را از آینده نترسانم…

آه… هم اکنون مو بر تنم سیخ شد! لرزم گرفت. آینده… انگار من هنوز هم از آینده می ترسم…

با این حال، امسال با همه ی سختی هایش دستاوردهای بسیاری داشت و زحمات چندین ساله ام برای نخستین بار به ثمر رسید… می گویم برای نخستین بار زیرا نهال آرمان من قرار است با کود تلاش و باران بی وقفه ی ایمان، تنومند تر گردد و هر سال بار بیشتری بدهد (حتی اگر زمانی، خشکسالی امید یا آفت هراس آن را از ثمر بیندازد، باز هم چون درخت آرمانم ریشه در ایمان دارد، دوباره سبز خواهد شد و به بار خواهد نشست…)

آری، امسال دستاوردهای بسیاری داشت: چاپ کتاب به بیمار خود گوش فرا دهید، چاپ نخستین ترجمه ام، شرکت در نخستین نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی (ایضاً نخستین سفر غیر درمانی)، حرکت “آیدا و حامیان او” و یکی دو کار حاشیه ای که بعدا صدایش در می آید!

همچنین، رفتن به منزل سمانه، خرید اولین مانتو، دیدار با دوستان جدید

پس به گمانم با وجود همه ی آن سختی ها، اکنون در پایان این سال می توانم لحظه ای سرم را بالا بیاورم، یگانه دست چپم را به لبه ی میز تکیه دهم و با یک فشار، قامت خمیده بر روی کیبوردم را صاف کنم و قدری به پشتی تخت تکیه دهم…

آنگاه همان طور که به مانیتور و این نوشته ها چشم دوخته ام، در دل به نجوا بگویم:

“آخیـــــــش!”

پی نوشت: این تبریک سال نو نبود ها! برای تبریک، پست دیگری خواهم گذاشت…

پی نوشت: در پی نوشت پست قبل قول یک مطلب خبری را داده بودم، اما از آن جایی که کاملا یهویی! متوجه شدم که این ترم با دروسی بی نهایت دشوار سر و کار دارم و بایستی تمام زندگی ام را تعطیل کنم و تنها به مطالعه بپردازم، تصمیم گرفتم برای آن که در طول ترم وبلاگ بی مطلب نماند، آن پست خبری را بگذارم برای آن ور سال…

گویی سال بعد هوس جان مرا دارد!  Dazed کتاب ها که با دیدن من آب دهانشان راه افتاده است! یعنی قرار است پوستم را بکنند، یک لقمه ام کنند و بعد بگویند: “آخیـــــــش! چسبید!”
(این “هوس” جریان دارد که در پست تبریک سال نو خواهم گفت! Wink )

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۲۵ پاسخ

حرکت “آیدا و حامیان او”

همان طور که در پست قبل اشاره ای نمودم، در پی توزیع کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” در نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی، یکی از دانشجویان سال آخر کارشناسی ارشد رشته اپیدمیولوژی، حرکت بسیار جالبی را آغاز نمودند، به این شرح که این کتاب را در آی سی یوهای شهرهای مختلف در میان کلیه ی کارکنان درمانی، یعنی پزشکان، پرستاران، و بهیاران، و حتی کارکنان خدماتی در بخش های ویژه توزیع می نمایند.

تا کنون این کتاب در آی سی یو بیمارستان های ولیعصر و آبان تهران، بهبود و محلاتی تبریز، بیمارستان ایرانشهر، انستیتو کانسر بیمارستان امام، و شرکت ارتوپدی (تهران ستورز)، توزیع شده است که می توانید در ادامه عکس هایی از این حرکت را مشاهده نمایید.

(اضافه شد: چابهار ،شهرستان سرپل ذهاب (بیمارستان شهدا)، شهرستان خرم آباد (بیمارستان عشایر)، بیمارستان امام حسین  تهران ، بیمارستان حضرت رسول تهران، بیمارستان امیر اعلم تهران، بیمارستان ۶۰۰ تخت خوابی بعثت نیروی هوایی و چندین  مرکز درمانی دیگر…)

امید دارم که این حرکت همچنان ادامه پیدا کند و روز به روز گسترش بیابد، تا آن زمان که آی سی یو از مخفف “بخش مراقبت های ویژه” تبدیل شود به “بخش انسانیت های ویژه”،

به جایی که زیباترین خاطرات شفا را برای آیدا ها به یادگار می گذارد…

و شاید بتوان گفت که آی سی یو، یکی از خواستگاه های آزمون الهی برای سنجش انسانیت مخلوقات خویش است. آی سی یو یک وادی روحانی است، یک قلمرو خدایی، جایی که تنها وجدان آدمی و مظلومیت یک بیمار در آن می گنجد، و در چنین جایی حضور پروردگار پر رنگ تر از هر مکانی است، چرا که نگاه خداوند بیش از هر چیز متوجه بندگان رنجور و وجدان های مستعد خطاست، و از این جهت، آی سی یو یکی از کانون های تمرکز الهی است؛

هم این الهی  No و هم آن الهی Yes !

همچنین، در جهت گسترش این حرکت، یکی از دوستان محبت داشتند و در کامنت ها ایده ی جالبی را پیشنهاد نمودند:

«قابل توجه دوستان خانم آیدا الهی و نظر دهندگان گرامی

سلام

همانگونه که در متن بالا خوانده اید {و اکنون نیز به همت عزیزانی که من ایشان را “حامیان آیدا ها” می نامم، این کتاب در حال توزیع در آی سی یو های شهر های مختلف است}

شما دوستان خانم آیدا الهی و نظر دهندگان گرامی نیز با حمایت و یاری در توزیع کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” در آی سی یو های شهر های مختلف کشور و مستند سازی تصویری این حرکت، به “حرکت آیدا و حامیان او” بپیوندید.

کار را از همین امروز و با معرفی فعالیتهای خانم آیدا الهی به اعضای خانواده و دوستانتان و همچنین با به اشتراک گذاشتن آدرس این وبلاگ در شبکه های ارتباطی شروع کنید.

با تشکر

از طرف حامیان “حرکت آیدا و حامیان او”»

 IMG (1)

IMG (2)IMG (3)

IMG (5)

IMG (6)IMG (8)

 

 

 

 

 

 

 

IMG (7)713222628_144235421321273_41728

421831740_25992

421325184_123261421339850_37814713233868_110251

 

 

پی نوشت: تا پایان سال، یک مطلب گزارشی دیگر نیز در وبلاگ قرار خواهم داد و سپس، سال وبلاگی را با تبریک و شادباشی به پایان خواهم رساند. به امید خدا از سال بعد، سعی میکنم میان روزمرگی ها و گزارش نویسی، و نیز نگارش مطالب کاربردی، تعادلی به وجود بیاورم…

خودم از عملکرد چند ماهه ی اخیر رضایت ندارم! اگر یک نگاه به مطالب چند ماه گذشته بیاندازید، خواهید دید که از تیرماه حتی یک پست کاربردی هم ننوشتم!

پی نوشت: دوست عزیز، مهربان، و خوش ذوقی متن کامل سخنرانی و پاسخ من به نظرات اساتید حاضر در کنگره را به صورت کتابچه ای الکترونیکی (pdf) طراحی نموده اند که می توانید هم در این جا و هم در پست قبلی آن را دانلود کنید. با سپاس فراوان از این دوست بامحبت Smile Rose

کتابچه

کفش نوشت!

یادم می آید زمستان ۸۳، یعنی زمانی که هنوز چند ماه از نخاعی شدنم می گذشت، به مدت یک شب در آی سی یو بیمارستان ایرانمهر تهران بستری بودم. در همان بیمارستان بود که فهمیدیم نای من دچار تنگی شده است و …

بگذریم… در آن جا میان تخت ها را با پرده هایی حایل کرده بودند، به طوری که من نمی توانستم بیماران تخت های بغلی را ببینم. با این حال، از صحبت ها فهمیده بودم که تخت سمت چپی، پسر جوانی است که ضربه مغزی شده و کاملا فلج است. از قضا، آن پسر قد بسیار درازی داشت، به طوری که می توانستم پاهایش را از پس پرده ببینم! پای راست او از مچ به داخل چرخیده و حالت منحنی ناجوری پیدا کرده بود. وقتی پای او را دیدم، با خودم گفتم: “نگاه کن، معلومه که خانواده ش اصلاً بهش نمی رسن! اگر فیزیوتراپی می کرد این طوری نمی شد…”

هنگامی که بعد از ۵ سال فیزیوتراپی فشرده و مداوم، مچ پای راست خود من هم به همان صورت انحنا یافت و به داخل چرخید، فهمیدم که قدرت اعصاب مغزی و نخاعی، از قدرت عشق خانواده بیشتر است و نه تنها می تواند پای بیماران مغزی یا نخاعی را دو خم کند، بلکه کمر اطرافیان آن ها را نیز دولّا می کند.

و از همان زمان بود که پوشیدن کفش برای من شد جزو محالات! زیرا پای منحنی من در قالب هیچ کفشی نمی گنجید؛ نه صندل، نه روباز، نه چسبی، نه غربی، جمهوری… Big Smile

اما آرزوی محال که محال نیست، و آرزو بر کم سن و سالان (یعنی من!) هم که عیب نیست، جوینده هم که می گویند یابنده است… حالا گیرم کفش نباشد و پاپوش باشد! ما که پایمان در کفش کسی جا نمی شود، باید می گذاشتیم برایمان پاپوش ببافند دیگر Smile

این هم پاپوش های بنده!

 20160211_200526

20160211_200425

واقعا به من بگویید چه فرقی با کفش دارد؟ حتی می توان برایش قابلیت سیندرلایی هم قائل شد! Smile

دستکم اگر در مشهد کسی لنگه پاپوشی پیدا کرد، می داند کجا بیاید خاستگاری! Big Smile البته از سراسر ایران هم مراجعه کننده می پذیریم! Big Smile از چهارسوی عالم و هفت طبقه ی آسمان و کل کائنات و خصوصاً حوریان بهشتی نیز دعوت می کنیم بیایند لنگه پاپوش را به پای مان امتحان کنند! ما این فرصت را از هیچ کس دریغ نمی داریم Smile که در کار خیر حاجت از دست دادن هیچ فرصتی نیست Big Smile

اصلا من از حالا پیش بینی می کنم: “سیزده به در سال دگر، پاپوش به پا، خونه ی طرف!” Big Smile

حالا با فاش شدن این خاصیت پاپوش، کل جمعیت مجرد ایران می روند برای خود پاپوش درست می کنند!

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۴۴ پاسخ

نخستین نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی (۸ بهمن ۹۴)

به یاد پرستار آسمانی، بهار…

روز پرستار مبارک… Rose

درباره ی بهارphoto_2016-02-01_18-23-24

همان طور دراز کشیده بودم و با رنگ و رویی پریده، به تیک تیک ساعت و تپش های قلبم گوش می دادم که یک کدام با صدای گرومب و گرومب در مغزم می کوبید و دیگری با آهنگ بوم بوم در سینه ام می کوفت. لبانم خشک و قاچ قاچ بود و گویی یک مشت پونز در ته گلویم ریخته بودند! تنها چند جرعه آب کافی بود تا احساس بهتری داشته باشم، اما جرأت نوشیدن قطره ای آب را هم نداشتم. در همین حال، در دل نجوا کردم: “مگه استرس کم داشتم که حالا سر بزنگاه بالابر هم از کار افتاد؟!”

در این هنگام، مادر را دیدم که راه خود را از میان چمدان ها و ساک های کُپه شده در راهروی جلوی اتاق باز کرد و با چهره ای خسته و پژمرده به درون آمد. او در حالی که قامت فرسوده ی خود را به روی نیمکت گوشه ی اتاق می انداخت، زیر لب گفت: “آخ… فقط یک دقیقه بنشینم!”

پدر نیز پس از آن که از طناب پیچ کردن یکی دو کارتنی که باید با خود می بردیم، فارغ شد، با ناله ای گنگ، کمر دولای خود راست کرد و در حالی که کمربند طبی اش را می بست تا برای جا به جا کردن من از روی تخت به ویلچر آماده شود، یک وری و قدری لنگ لنگان به داخل اتاق آمد.

من نگاهم را به سویی دیگر برگرداندم؛ نمی خواستم آن ها متوجه خیسی چشمانم و قطره ی درشت اشکی که ناگهان بر روی گونه ام لغزید، بشوند. حسی در درونم نهیب می زند: “تو رو چه به سفر! اون هم برای کاری غیر از درمان… همون دو سال یک بار بس نبود که برای تعویض یک لوله، همه رو زابراه می کنی و با اون همه دردسر تا تهران می کشونی؟! آخه انصاف بده، چند هفته است که همه رو درگیر کردی… تازه سختی ها و دردسر ها از حالا به بعد شروع میشه؛ جا به جایی های توی هواپیما، اون هم این دفعه که می خوای برای اولین بار توی هواپیما روی صندلی بنشینی؛ درگیری هایی که با مأمورای سپاه داریم تا متقاعدشون کنیم که این دستگاه ساکشن بمب نیست! هر چی هم که می گیم از پزشک معتمد خودتون مجوز همراه داشتن اش رو گرفتیم، مگه به خرجشون میره؟!؛ تأخیر های چند ساعته رو بگو، اون هم در حالی که مامان و بابا حتی فرصت نکردن ناهار بخورن؛ و بعد کلی دردسر توی تهران و این برنامه ی فشرده ای که برای خودت چیدی. می خوای به اندازه ی بیرون رفتن یک سال، توی این یک هفته بری بیرون. مگه نمی بینی که هر وقت بیرون می ری تا سه چهار روز بعد همه از پا افتادن؟ حالا می خوای چهار پنج بار پشت سر هم… واقعا که بی فکری! اصلا خودخواهی! می دونی، تو اصلا نباید…”

در این هنگام، مادر پرید وسط حرف های وجدانم و با حالتی دلدارانه گفت: “آیدا جان نگران نباشی ها! راننده ی ون وارده، سرایدار خونه ی بغلی رو هم صدا می کنیم و چهارتایی راحت میذاریمت روی ویلچر.”

و پدر افزود: “آره، پایین آمدن که کاری نداره… تازه شانس آوردی که بالابر وقتی خراب شد که هنوز تو رو بلند نکرده بودیم، و الا همون طور روی هوا می موندی!”

من در پاسخ شان لبخند محوی زدم و در حالی که مادر و پدر بر سر این که اگر من بر روی بالابر در هوا مانده بودم، چه طور می توانستند مرا پایین بیاورند بحث می کردند، ترجیح دادم که دیگر هیچ حرفی نزنم و زیپ دهان خودم و وجدانم را بکشم و تنها بگویم: “خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

. . .

پیش از آن که ساعت زنگ بزند، از شدت دلدرد و سوزشی که این اواخر افسارگسیخته است، از خواب بیدار شدم. احساس می کردم که تمام سطح داخل شکمم را با تیغ خط انداخته اند! و به نظرم می آمد که از شدت سوزش، پوست سراسر بدنم دارد وَر می آید! علت دلدرد را می دانستم؛ دو سه روز بود که حتی یک وعده غذای کامل هم نخورده بودم. من هرگاه به سفر یا بیرون می روم، هر چند ساعت و هر چند روز هم که طول بکشد، خوردن را بر خود حرام می کنم؛ چرا که این طوری خیالم راحت تر است.

دلیل شدت دیوانه وار سوزش را نیز تا حدی می دانستم، زیرا علاوه بر این که مدتی است سوزش ام دست به عصیان گذاشته، اکنون بالارفتن اسید معده نیز مزید بر علت شده بود…

به نظرم می آمد که از شدت رنج جسمی، چهره ام بی رنگ و پژمرده شده باشد، اما دلم به این خوش بود که اغلب وقتی سوزشم زیادی زیاد است، همه می گویند که رنگ و رویم عجیب باز می شود!

هنوز ۴ ساعت به زمان حرکت مانده بود، اما اطرافیانم یک به یک بیدار می شدند تا پروژه ی عظیم لباس پوشاندن مرا آغاز کنند. البته کار های من در کل ۲ تا ۲/۵ ساعت زمان می برد، اما بعد از آن کلی ریخت و پاش بود که باید جمع و جور می کردند و خودشان نیز باید آماده می شدند.

حدود ربع ساعتی بعد، در حالی که چهار نفر بسیج شده بودند تا یک شلوار به پای من کنند و پاهای بدقلق من با اسپاسم شدیدی که داشتند، یک تنه همه را در هم می پیچاندند، وجدانم دوباره فرصت پیدا کرد تا سرزنش هایش را از سر بگیرد: “می بینی، این همه آدم فقط به خاطر تو از کار و زندگی و خواب و خوراک افتادن… وقتی هم که بهت میگم خودخواهی، میگی نه، هدف دارم، ارزشش رو داره، سوگند خوردم… اولا که سوگند رو تو نوش جان کردی! دوما با این دلدرد و سوزشی که الان داری، چه طور می خوای توی جلسه خوب ظاهر بشی؟ ببینم اصلا نفس ات در میاد که بتونی دو تا خط بخونی؟ نکنه زحمت همه رو بر باد بدی؟! این همه هماهنگی، برو و بیا، اصلا کسایی رو که کشوندی تا اون جا!”

در این هنگام، به ناگاه مادر حرف های وجدانم را قطع کرد و دلسوزانه گفت: “آیدا جان دلدردت بهتره؟ به نظرم بنشینی روی ویلچر و یک هوا بهت بخوره بهتر میشی.”

و پدر ادامه داد: “نه بابا، حالش خوبه. رنگ و روش که بد نیست!”

و من لبخندی زدم و بهتر دانستم از این که از شدت دلدرد و سوزش، حتی نفسم بالا نمی آید، حرفی نزنم و در عوض، زیپ دهان خودم و وجدانم را بکشم و تنها بگویم: “خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

. . .

photo_2016-02-01_18-23-57

با سلام خدمت حضار گرامی؛ متنی دارم که با اجازتون براتون قرائت می کنم…

بشنو از من، چون حکایت می کنم…

از یازده سال پیش، در پی سلسله حوادثی که منجر به آسیب نخاعی و به دنبال آن معلولیت مادام العمر در من گردید، و در نتیجه، ارتباطی ناگسستنی با تمام شاخه ها و زیر شاخه های بخش درمان یافتم، و نیز توجهم به اخبار، رویداد ها، و تازه های علوم پزشکی جلب شد، هرگاه پوستر یا اعلان عمومی همایش ها و کنگره های پزشکی را می دیدم، همیشه اولین فکری که به ذهنم می رسید، این بود که بیماران به عنوان یکی از ارکان اصلی مقوله ی درمان، همیشه غایب هستند! حال آن که، نگاه غیرحرفه ای بیماران، نکات ظریف و با اهمیتی را می بیند که از نگاه حرفه ای درمانگران دور می ماند.

هنوز چند خطی نخوانده بودم که احساس کردم دهان و گلویم یک پارچه خشک شده است! هر لغتی را که می خواندم زبانم در کامم ساییده می شد و با هر نفس، انگار که در ته حلقم خَش می افتاد!

من خود به عنوان بیماری که تجارب بسیاری از آی سی یو ها و بخش های مختلف بیمارستانی داشته ام، تا به امروز در بسیاری از موارد تاوان تک روی های درمانگران و نداشتن گوش شنوای آنان را داده ام. عمده ی مشکلات و ناتوانایی های امروز من ناشی از آن است که درمانگران به گفته های من توجهی نمی کردند و حتی در همان ابتدا، شکایت مرا از وجود دردی در گردن، حمل بر تمارض گذاشته، و آن را غیرواقعی می پنداشتند، چرا که نگاه حرفه ای آن ها در عکس ها و اسکن ها مشکلی را مشاهده نمی نمود.

زمانی که من در پی تصادف جاده ای که منجر به شکستگی فک، دریدگی گونه ی راست و قطع عصب فاسیال، و نیز شکستگی استخوان فمور پای راستم شد، به اورژانس بیمارستانی در مشهد انتقال یافتم، در عکسی که در بدو ورود از گردنم گرفتند، ظاهراً هیچ آسیب بخصوصی در مهره های گردن مشاهده نمی شد،

حتی در همان ابتدا،

وای، خطم را گم کردم!

کاغذ متنی که از رویش می خواندم، زیادی به من نزدیک بود و از این رو، هر چه به اواخر صفحه نزدیک می شدم، تطابق کانون چشمم با متن، از پشت شیشه های عینک به هم می خورد و خطوط را قاطی می کردم!

برای لحظه ای سکوت کردم و پس از قدری مِن و مِن، سرانجام خط ام را یافتم.

با این حال، من همواره از درد شدیدی در گردن شکایت داشتم. پزشک معالجم، تنها نامی بود نوشته شده بر روی تخته وایت برد کوچکی در بالای تختم، و من خود هرگز حضوراً وی را ملاقات نکردم. با این وجود، والدینم بارها به مطب او مراجعه کرده و او را از شکایت من از درد گردن مطلع نمودند و تقاضا کردند که دستور فیکس کردن گردن با آتل فیلادلفیا را بدهد؛ اما پاسخ پزشک هر بار یک چیز بود: “عکس می گوید که مشکلی نیست؛ فقط دارد خودش را لوس می کند!”، و جواب هر گونه اعتراضی به این اظهار نظر نیز این بود که: “من پزشک هستم یا شما؟!”

من در بیمارستان، به مدت ۱۰ روز پس از تصادف، حس و حرکت کامل داشتم، حتی کار های ترخیصم داشت انجام می شد و قرار بود برای جراحی فک و استخوان فمور به بیمارستانی خصوصی منتقل شوم، اما صبح روز ترخیص، یک متخصص گوش و حلق و بینی که اتفاقی مرا ویزیت کردند، با بررسی مدارکم، در همان عکسی که گواه بر تمارض من بود، جا به جایی مهره های ۴ و ۵ گردن را به وضوح تشخیص دادند. بعد از آن، از سوی پزشک معالجم، دستور نصب تراکشن سر به صورت تلفنی صادر شد و رزیدنتی آن را انجام داد. اما محاسبات پشت تلفنی، سنگینی تراکشن را غیراصولی تعیین کرده بود، و نصب یک باره ی ۱۵ کیلو وزنه، منجر شد به Over-traction و به دنبال آن سردردی جانکاه که باز هم تا ساعت ها به تمارض تعبیر شد، خونریزی و ترومای شدید، آپنه ی تنفسی، و تبدیل بیماری در حال ترخیص، به معلولی کوادری پلژی!

همان طور که تلاش می کردم خشکی دهانم، در لحن خواندن و تون صدایم تغییر محسوسی ایجاد نکند، از گوشه ی چشم دیدم که مادر اشاره ای به پدر کرد؛ معلوم بود که متوجه مشکل شده است… پدر نیز روکش آلومینیومی ظرف آبی را که جلویمان گذاشته بودند باز کرد و قدری آب در لیوان ریخت… در آن لحظه می خواستم سراپای مادر و دستان پدر را غرق بوسه کنم…

در دل خدا خدا می کردم که هر چه زودتر آن صفحه تمام شود تا بتوانم گلویی تر کنم…

من، در ۱۲۳ روزی که در دو آی سی یو، در دو بیمارستان دولتی و خصوصی بستری بودم، صدمات روحی و جسمی بسیاری را متحمل شدم. من تجارب دهشتناکی از سیستم درمانی داشته ام که بسیاری از آن ها ناشی از ناآگاهی های انسانی و اخلاقی پرسنل درمانی، و یا عدم درک آن ها از موقعیت حرفه ای شان بوده است. من بار ها مرگ را تجربه کردم، اما نه به خاطر اوضاع وخیم بیماری خود، بلکه تنها به دلیل بی توجهی پرسنل و جدا شدن خود به خود شلنگ دستگاه تنفسی از لوله ی تراشه ام. من درد هایی را متحمل شدم که صرفا ناشی از بی توجهی های پرسنل، متهم کردن من به تمارض، و اعتقاد خلل ناپذیر آن ها به تئوری ها بوده است. من به دلیل عدم رسیدگی های لازم که منجر به تخریب بیش از دو سوم از طول نایم شد، محکوم شدم به تنفس مادام العمر از طریق تراک و تی تیوب، و بدین طریق آخرین شانس من به عنوان یک بیمار ضایعه ی نخاعی گردنی، یعنی توانایی تکلم و تنفس طبیعی نیز از من گرفته شد. من در بیمارستان ها مورد اهانت، تحقیر، آزار، و ضرب و شتم واقع شدم، از سوی کسانی که درکی از حرفه ی خود نداشتند.

شرح مصائب من و تجاربم از شفاخانه، جایی که تنها در آن جفا دیدم، در این سطور نمی گنجد، از این رو تنها به تاکید بر دو نکته ی مهم، که دغدغه ی تمام بیماران است و مسائل بسیاری را شامل می شود، بسنده می کنم.

آخیش، تمام شد…

در این هنگام، به مادر اشاره ای کردم تا صفحه ی دوم را در مقابلم بگذارد، اما او ابتدا لیوان آب را پیش آورد… در آن لحظه نیز دلم می خواست دستانش را ببوسم…

نمی دانم اثر آن یک جرعه آب بود یا معجزه ی دستان مادر که سقای کربلای کامم شده بود؟ به یک باره گویی ریه هایم به قدر آن سالن حجم گرفتند و صدایم قدرتی کوبنده یافت…

نکته ی نخست، ضرورت گوش دادن به شرح حال بیمار از زبان وی است. توجه به گفته های بیمار و مهم تلقی کردن شکایات هرچند به ظاهر غیرمنطقی وی، درمانگر را در تشخیصی صحیح تر یاری می رساند و از بسیاری از خطاها یا دیرکرد های مشکل آفرین، و حتی گاه فاجعه بار جلوگیری خواهد کرد. آزمایش ها، تنها تفسیری هستند از جزء ناچیزی از وجود بیمار، و عکس ها تنها انعکاسی از درون او، در حالی که بیمار می تواند تفسیری جامع و حقیقی از درد خود ارائه دهد. متاسفانه اکنون رویه بر این است که درمانگران تنها بر اساس عکس ها، آزمایش ها، و تئوری هایی که در نظرشان محرز و قطعی هستند، و بدون توجه به تشریح بیماری از زبان بیمار، اقدام به تشخیص می کنند، حال آن که بسیاری از نکات کلیدی در سخنان بیمار است.

بسیاری از بزرگان عالم پزشکی نیز بر این مهم تاکید داشته اند؛ دکتر قریب در این باره می گوید: “پیش از معاینه‌ی بالینی به دقت به اظهارات بیمار گوش کنید. حقیقت اینست که باید به حرف‌های بیمار گوش داد. اگر چه بی ربط به‌نظر برسد. پزشک حاذق کسی است که از بیان سخنان بی‌ربط، یک حلقه‌ی کلیدی مرتبط پیدا می‌کند”. McCaffery خاطر نشان می کند: “درد، آن چیزی است که بیمار می گوید. درد، آن موقعی است که بیمار می گوید.”؛ و گایتون، فیزیولوژیست پر آوازه ی جهان اظهار می دارد: “مهمترین اطلاعاتی که فرایند درمان بیماری را مشخص می کند، اظهارات بیمار، از جمله شکایت درد است.”

نتیجه ی عدم توجه به سخنان بیمار این می شود که اغلب تشخیص ها ناکامل و گاه ناصحیح صورت می گیرند، و بیمار هیچ گونه بهبودی از درمان تجویزی حاصل نمی کند و ناگزیر می شود پزشکان مختلفی را که هر کدام تشخیص و درمان متفاوتی دارند بیازماید، و در این پروسه، علاوه بر بار سنگین مالی و لطمات روحی بسیاری که متحمل می شود، گاه مشکل قابل درمان او به مشکلی صعب العلاج یا لاعلاج تبدیل شده و به طور مثال، آیدایی که تا ده روز پس از تصادف حس و حرکت کامل داشت، به یک باره برای همیشه از گردن به پایین فلج می شود!

به گمانم ارزش نهادن به گفته های بیمار، از اصول “اخلاق تشخیصی” است و اگر بخواهم از زبان یک بیمار، کلیت آن را به صورت مجمل بیان کنم، باید بگویم: “از کتاب ها، عکس ها، و آزمایش ها بیایید بیرون. بیمار از گوشت و خون است؛ نه کاغذ!”

همان طور که در حین خواندنِ متن، گاهی سرم را بالا می آوردم و به حضار نگاه می کردم، در یک لحظه از گوشه ی چشم، نگاهم به انتهای سالن افتاد… از آن چه می دیدم متعجب شدم! علاوه بر جمعیتی که بر روی صندلی ها جای گرفته بودند، عده ی زیادی نیز سرپا ایستاده و تمام فضای خالی سالن را اشغال کرده بودند… نمی دانستم که این افراد کی آمده بودند؟! سالن به قدری در سکوت بود که اگر به چشم نمی دیدی، متوجه نمی شدی که مالامال از جمعیت است!

دومین نکته، در ارتباط با “اخلاق بالینی” و اهمیت حسن رفتار و برخورد شایسته ی درمانگران با بیمار، در ایجاد حس اعتماد و تاثیر مستقیم آن در روند بهبود بیماری است.

از این منظر، باید بگویم که تراژدی آیدا یک افسانه نیست، بلکه داستان بسیاری از بیماران و حقیقت جاری در سیستم درمان است. بیماران زیادی، مصائبی را که من متحمل شدم، در سیستم درمانی تجربه می کنند، و علت عدم رضایت و بی اعتمادی بیماران نسبت به بخش درمان، بازخورد همین تجارب است. من خود بشخصه وقتی برای اولین بار گذارم به بیمارستان افتاد، پزشک را حامی خود و پرستار را همدمم می دانستم و در حد خلوص یک بچه به آن ها اعتماد داشتم؛ کج رفتاری ها، قصور ها و کارشکنی های آن ها بود که باعث تغییر نگاه و ذهنیت من شد.

درمانگر موقعیت انسانی حساسی دارد؛ او تنها یک عالِم و عامِل به علم پزشکی نیست، بلکه او جان پناهی است که بیمار بدان توسل می جوید، و وجهه ی اجتماعی بالای این حرفه نیز از همین جا سرچشمه می گیرد. پزشک در نگاه بیمار، مسیحایی است که شفا، مهر، و صلح و آشتی با جسم و روح را نوید می دهد، از این رو هر کوچک ترین رفتار ناشایست او خدشه ای به باور بیمار وارد آورده و او را بی اعتماد و گریزان می سازد.

وقتی یک پزشک به بیماری که ماه هاست در بیمارستان بستری است و با بغض و ناله از او می پرسد: “پس من کی ترخیص می شوم؟”، با حالتی آمیخته با تشر و تمسخر پاسخ می دهد: “تا زمانی که من در این بیمارستان طبابت کنم، تو هم ماندنی هستی.”، امید و باور بیمار را نابود می کند…

بقراط در این زمینه توصیه می کند: ” بیماری، زمانی سخت تر است که ذهن مضطرب باشد، و بعضی بیماران زمانی که از رفتار خوب پزشک رضایت داشته باشند، بهبودی خود را باز می یابند.”

زمانی که پرستار در ریکاوری اتاق عمل، با بیمار در حال به هوش آمدن، که از درد جراحی سنگین، می نالد و تقاضای مسکن می کند، با تندخویی و پرخاش رفتار می کند؛ یا پزشکی که از زیاد سوال پرسیدن بیمار یا همراهان نگران او به خشم می آید؛

در پایانِ صفحه ی دوم، باز هم به آب نیاز داشتم! برای کیفیت تنفس من، طول متنی که نوشته بودم حقیقتا زیاد بود، اما تازه کلی هم از سر و ته حرف هایم زده بودم تا طول متن با بیست دقیقه زمانی که برای خواندن آن به من داده بودند، تناسب داشته باشد…

در حالی که داشتم پیش خودم غُرغُر می کردم که: “آخه تو که می دونی نفس ات یاری نمی کنه، پس چرا این قدر…”، به ناگاه زیپ دهانم را کشیدم و تنها در دل گفتم: ” خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.” و سپس جرعه ای دیگر آب نوشیدم و برای ادامه، قدرتی دوباره یافتم…

یا پرسنلی در آی سی یو که شرایط بیماری را که در یک شب سه بار ایست قلبی کرده و در عالم گیجی و ناخوداگاهی، حرف هایی نامربوط و خلاف اخلاق می زند، درک نمی کنند و با مشت هایی گره کرده و دشنام گویان به تهدیدش می پردازند… و هزاران هزار مورد دیگر… این یعنی که آن ها درک صحیحی از موقعیت خود، بیمار، و بیماری ندارند… اگر در این حرفه، جنبه های انسانی نادیده گرفته شود، بیمار تبدیل می شود به کار، ابزار کار، جزئی از کار که می توان تحت تأثیر شرایط شخصی و محیطی، رویه و عملکرد را نسبت به آن تغییر داد.

من بر این عقیده ام که علم طب صرفا زیرشاخه ی علوم تجربی قرار نمی گیرد. این علم تماما برای انسان است، از این رو، اصالتا شاخه ای است از علوم انسانی، و علم اخلاق پیش درآمد و زیربنای علم طبابت است.

در این زمینه، بر اساس آن چه از متون کهن بر می آید، پزشکان فرزانه ای همچون بقراط، جالینوس، رازی، ابن سینا و… ابتدا به شاگردان خود علم اخلاق می آموختند و تا زمانی که آن ها را از لحاظ اخلاقی نمی آزمودند، آنان را برای آموختن علم پزشکی، به شاگردی نمی پذیرفتند.

برخورد انسانی، درک، ملایمت، و همدلی با بیمار، عملی فراتر از وظیفه نیست، بلکه عین وظیفه ی یک درمانگر است، و روی خوش نشان دادنِ درمانگر، از حقوق حقه ی یک بیمار و ضامن درمانی موثر است. درمانگر باید تداعی آرامش باشد و لبخند نخستین ابزار او، و اعتماد نخستین دارویی است که باید به جان بیمار تزریق کرد.

دیگر سرم داشت گیج می رفت و ریه ام از شدت فشار خواندن به درد افتاده بود…

“پس این متن کی تموم می شه؟

نکنه حوصله ی همه سر رفته باشه؟!”

به سرعت نگاهم را به اطراف چرخاندم؛ سالن هنوز هم مالامال و غرق در سکوت بود… انگار فقط حواس خودم به خواندنم نبود!

در این هنگام، نزدیک بود دوباره خط ام را گم کنم…

مسائل بسیار دیگری نیز وجود دارند، همچون پدیده ی ویزیت های گروهی که ناقض حفظ حریم خصوصی بیمار است، عدم توضیح صحیح چگونگی درمان به بیمار، غلو کردن در مورد بیماری و بزرگ جلوه دادن کار خود، سخیف انگاشتن بیمار، برخورد های ناشایست، احترام نگذاشتن به وقت بیمار، ویزیت های سرسری و نگذاشتن وقت کافی برای معاینه، نقص های سیستم پرستاری و خصوصا بهیاری، مسئله ی ملاقات در بخش های ویژه، و بسیاری از نقایص، کاستی ها، بی توجهی ها، بی احترامی ها، و بی مهری های دیگری که بیماران را نسبت به مراکز درمانی و درمانگران بی اعتماد و رنجیده خاطر کرده است. بسیاری از بیماران از مراجعه به مراکز درمانی اکراه دارند، احساس می کنند که شخصیت شان پایمال می شود و با تشخیص ها و درمان های سهل انگارانه، هزینه هایی غیرضروری بر آن ها تحمیل می گردد. خیلی افراد با یک بیماری وارد بیمارستان می شوند و در اثر کمبود ها و خطا ها و عدم رسیدگی های لازم، با مشکلات جسمی و روحی عدیده ای از آن جا بیرون می آیند… یا که اصلا بیرون نمی آیند. مسئله ی همراهان بیماران و حرمت نهادن به آن ها و درک جایگاه و موقعیت بغرنج روحی، جسمی، و مالی آن ها نیز که خود بحث جداگانه و مفصلی است… اکنون مجالی برای تفسیر و تشریح و مثال آوریِ بیشتر نیست. اغلب درمانگران و مسئولین حوزه ی درمان خود به واقع بینانه بودن این حرف ها و حقیقت مشکلات سیستم درمان واقف اند و می دانند که نقایص سیستمی، هم بیماران را و هم خود درمانگران را در شرایط دشوار و ناعادلانه ای قرار داده است، چرا که همه ی اشکال از کاستی های حرفه ای و اخلاقی پرسنل درمانی نیست، بلکه عملکرد و طرز رفتار آن ها نیز گاه تحت الشعاع شرایط و مشکلات نظام درمانی قرار می گیرد.

در پایان، امید دارم که روزی اهمیت تعامل میان بیمار و درمانگر از سوی سیستم درمانی درک شود، و نگاه درمانگران به بیمار، تنها به عنوان ابزاری نباشد که طب را از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آورد؛ بلکه بیمار را به چشم همکاری ببینند که با مشارکت هم، طب را در جهت تحقق معجزه ی شفا، به کار می گیرند. چرا که شفا، حاصل تثلیث مقدسی است میان علم طبابت، اطبا و درمانگران در جایگاه عاملان این علم، و بیماران به عنوان بستر عمل آنان، و از این رو، غیاب هر یک از این سه، هیچ گاه منتج به پدیده ی شفا نخواهد شد.

به امید آن روز که نه بیمار به درمانگر ظنین باشد و نه درمانگر به بیمار اَرج ننهد، بلکه بیمار با اعتماد، جان و روح خود را به درمانگرش بسپارد و درمانگر نیز ارزش این اعتماد را بداند و اگر در علم کم می آورد و از درمان بیمارش وا می ماند، در انسانیت کم نگذارد…

تصمیم گرفتم دو خط آخر متن را جا بگذارم تا برای تاثیرگذار تر خواندن بیت پایانی، قدرت کافی داشته باشم…

که هم بیمار مشغله و بار سنگین مسئولیت درمانگر را درک کند، و هم درمانگر این را بداند که بیمار بودن چقدر سخت و صعب است، و از این رو روحیه ی بیمار، بیشتر از دارو، نیازمند درک و محبت و سازش است…

در نهایت سخنان خود را با تقدیم داشت بیتی از اشعار سعدی، این طبیب دل ها، به پایان می رسانم:

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم / به دو عالم ندهم لذت بیماری را…

. . .

نخستین نشست صدای بیمار در تاریخ هشتم بهمن ۹۴، با حضور طیف وسیعی از درمانگران که حقیقتا با گوش شنوا آمده بودند، بسیار باشکوه برگزار شد و بازخوردهای بسیار خوبی داشت. اساتید محترم حاضر در نشست، نظرات بسیار خوبی ارائه نمودند و راهکارهایی را پیشنهاد دادند… کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” نیز در میان حضار که متشکل از اساتید رشته های مختلف پزشکی، پرستاری، و نیز دانشجویان این رشته ها و سایر رشته های پیراپزشکی از شهر های مختلف بودند، توزیع شد و مورد استقبال زیادی قرار گرفت، به طوری که بسیاری از اساتید برای دانشگاه های شهر های خود تقاضای تهیه ی نسخه هایی از این کتاب را داشتند و اکنون نیز به همت عزیزانی که من ایشان را “حامیان آیدا ها” می نامم، این کتاب در حال توزیع در آی سی یو های شهر های مختلف است (در پستی جداگانه، گزارش این حرکت را خواهم آورد.)

همچنین، طبق آمار کنگره، این نشست نسبت به سایر نشست ها بیشترین بازدید کننده را به خود جذب کرد و بالاترین استقبال را داشت… طول مدت نشست نیز از زمان متعارف آن، نیم ساعت بیشتر به طول انجامید.

واقعا تمام سختی هایی که برای این سفر متحمل شدیم ارزشش را داشت و من نمی دانم که آیا همان طور که مادر گفت، معجزه ی نشستن بر روی ویلچر بود یا تأثیر هوای سرب آلود تهران، که با وجود حال بد آن روزم، توانستم لبخندزنان و با قدرت در نشست حاضر شوم؟!

اما نه… به راستی که همه ی این ها تنها معجزه ی یک چیز بود، یا بهتر است بگویم معجزه ی یک جمله… و آن این که:

“خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

Smile

(البته، قابل توجه دوستانی که می دانند من الهه ی بارانم!… اتفاقا از دو روز پیش از عزیمت من به تهران، ابر ها به پیشواز من باریدند و هر چه گرد و ناخالصی را از هوا زدودند، و بنده هوایی به طراوت و پاکی هوای طهران قدیم را استشمام نمودم! Smile )

در ادامه، چند عکس و بریده هایی از فیلم نشست را تقدیم حضورتان می کنم و هرگاه فیلم کامل و عکس های بیشتری به دستم رسید، آن ها را نیز در همین جا قرار خواهم داد…

متن کامل سخنرانی

پاسخ من به نظرات اساتید حاضر در نشست

همچنین؛ دوست عزیز، مهربان، و خوش ذوقی متن کامل سخنرانی و پاسخ من به نظرات اساتید حاضر در کنگره را به صورت کتابچه ای الکترونیکی (pdf) طراحی نموده اند که می توانید  آن را دانلود کنید. با سپاس فراوان از این دوست بامحبت Smile Rose

کتابچه

بریده هایی از فیلم سخنرانی ۱، ۲

پوستر کنگره

کنگره

روز افتتاحیه (۶ بهمن ۹۴)

tm.jspفی الباقی… روز نشست صدای بیمار؛ ۸ بهمن ۹۴، ساعت ۱۰/۵ صبح

photo_2016-02-01_18-23-49photo_2016-02-01_18-23-32photo_2016-02-01_19-50-2811

پی نوشت: از همه ی این ها که بگذریم، اصل مطلب چیز دیگری است! آن هم این که… این سفر… نخستین سفر غیر درمانی من بود Smile

یعنی، بدجور دلم می خواست که یک سر بروم به در بیمارستانی که همیشه برای تعویض لوله ی تنفسی ام به آن جا می روم، و بعد با حالتی تُخس و شیطنت آمیز، با صدایی بلند خطاب به کلیه ی پرسنل آن بیمارستان بگویم: “دالی! Wink و سپس به سرعت از محل بگریزم! و این طوری به قول مشهدی ها جیزک شان بدهم!!! Big Smile (جیزک دادن = دل سوزاندن)

البته طفلکی ها… واقعا چه ربطی به پرسنل آن بیمارستان دارد؟… من در واقع دلم می خواست با این کار، زندگی را جیزک بدهم…

در این میان، تنها چیزی که کامم را تلخ کرد و هنوز هم جای داغ حسرت آن می سوزد، این بود که چند نفر از عزیزانی را که بسیار مشتاق دیدارشان بودم نتوانستم ببینم… بعضی را که هنوز خبر آمدنم را به آن ها نداده بودم و قرار قطعی با ایشان نگذاشته بودم، کسانی مثل سوسن جعفری عزیز، هانیه ی عرب مهربان، سارای قصه ی بامحبت… اما چند نفر از دوستان را که قرار قبلی با آن ها داشتم، به دلیل به هم خوردن بعضی برنامه ریزی ها و سرماخوردگی موقت و زودگذری که برایم پیش آمد، نتوانستم ببینم و بد جور شرمنده شان شدم… خلاصه، زندگی باز هم جیزکم داد! Dazed

از فرودگاه تهران و نوع برخورد پرسنل آن با بیماران نیز به شدت کُفری هستم! و به محض آن که فرصتی دست بدهد، طی نامه ای، انتقاد شدیدی از تدابیر مسئولان آن جا خواهم کرد! بله! Sarcasm

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۴۶ پاسخ

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

سلام دوستان خوبم Smile

امتحانات تمام شد، اما من با اجازه ی شما دوستان خوبم؛ با وقفه ای دو هفته ای خدمت می رسم Big Smile Rose story

«زمانی که یکی از دوستانم مرا جانی ایرکسون ایران خطاب کرد، من به تازگی چالش های زندگی به عنوان یک فرد نخاعی را پشت سر گذاشته و پس از چندین سال کشمکش درونی به ثباتی نسبی دست یافته بودم. از این رو، کنجکاو شدم بدانم زندگی یک بانوی آمریکایی که با فرهنگ و موقعیتی متفاوت پیش از آنکه من حتی به این دنیا قدم بگذارم، دچار ضایعه ی نخاعی شده و به گواهی پایگاه های اینترنتی به موفقیت های چشمگیری دست یافته است، چه شباهتی می تواند به زندگی ساده ی دختری داشته باشد که اندکی بیش از پنج سال از نخاعی شدنش نمی گذرد و تنها موفقیتش دست یابی به امکان ادامه ی تحصیل بوده است!

آن موقع من هنوز دانشجوی ترم دوم رشته ی مترجمی زبان انگلیسی بودم؛ تنها رشته ای که با شرایط جسمی من سازگاری داشت و امکان تحصیل غیرحضوری و داشتن شغلی را در آینده برایم فراهم می آورد؛ من نه صرفاً از روی علاقه، بلکه بالاجبار و از آن جهت که انتخاب دیگری نداشتم، این رشته را انتخاب کرده بودم تا به ایستایی خود پایان دهم و به زندگی بلاتکلیفم سمت و سویی ببخشم. در همان زمان، وبلاگ نوپایی را هم راه اندازی کرده بودم که در آن تجربیات خودم را به عنوان یک فرد نخاعی با دیگر بیماران به اشتراک می گذاشتم تا به نوعی زکات ثبات روحی و معنوی را که پس از سال ها پیکار درونی به دست آورده بودم بپردازم و به آن ها نیز کمک کنم تا به این ثبات برسند.

در نتیجه، کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا را که پیش از انقلاب با عنوان “برج سربلند” توسط مترجمی به نام “م. شهریاری” ترجمه شده بود و نسخه ی الکترونیکی آن موجود بود و به همت دوست عزیزی، اسکن شده و بر روی اینترنت قرار گرفته بود مطالعه کردم.

از همان صفحات اول کتاب متوجه شباهت های زیادی میان خودم و خانم جانی ایرکسون تادا شدم، به طوری که…»

. . .

«…تصمیم گرفتم که پس از فارغ التحصیل شدن در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی، کتاب سرگذشت وی را به عنوان نخستین کار خود ترجمه کنم؛ و بر این عقیده بودم که این کتاب برای آنکه اوج تأثیر خود را بر مخاطب بگذارد، بایستی توسط فردی ترجمه شود که همان شرایط را کاملا لمس کرده باشد. در نتیجه، تنها چند روز پس از امتحانات ترم آخر، ترجمه ی این کتاب را آغاز کردم…»

جملات بالا، بخش هایی است از مقدمه ی من بر نخستین کار ترجمه ام از کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا، با عنوان “داستانی فراموش ناشدنی”

همان طور که در مقدمه ی آن اشاره کردم، ترجمه ی این کتاب را به عنوان نخستین کار خود، تنها چند روز پس از امتحانات ترم آخر کارشناسی در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی آغاز نمودم و پس از حدود ۴ ماه تلاش شبانه روزی، با همه ی دشواری هایی که تایپ برایم داشت و سبب کندی کارم می شد، توانستم ترجمه ی آن را به پایان برسانم و پس از طی پروسه ی طولانی مراحل چاپ و اخذ تأییدیه ی ارشاد، اکنون این کتاب در مشهد و سایر شهر های کشور توزیع شده، و در دسترس عموم قرار گرفته است.

انگیزه ی من برای ترجمه ی این کتاب، علاوه بر همذات پنداری با نویسنده ی آن، غنای معنوی بسیار بالای این اثر است؛ همان طور که در بخش پایانی مقدمه ی آن بیان نموده ام: «… این کتاب از غنای معنوی بالایی برخوردار می باشد و مهم ترین و اصلی ترین خاصیت یک کتاب نیز تغذیه ی روح و ارتقای معنویت است. امیدوارم مطالعه ی این کتاب، خودباوری، واقع بینی، ایمان و امید را در دوستان معلول قوت ببخشد و همین طور به سایر افراد جامعه این را بیاموزد که به پروردگار اعتماد کنند و در دشواری ها، شکست ها، و ناکامی های زندگی، خود را نباخته، با توکل به او و امید به آینده مسیر زندگی را که همانا مسیر کمال برای همه ی انسان هاست در پیش بگیرند.»

در صورت تمایل به تهیه ی این کتاب،

در حال حاضر، می توانید از طریق دو پایگاه اینترنتی زیر به آن دسترسی داشته باشید. (به زودی در چند سایت دیگر نیز قرار خواهد گرفت.)

پخش ققنوس

فروشگاه اینترنتی کتاب سی بوک

بخوان؛ فروشگاه اینترنتی کتاب ایران

امیدوارم شما دوستان خوبم از مطالعه ی این کتاب لذت ببرید… Smile

پی نوشت: با تشکر از خانم سوسن جعفری عزیز که نخستین بار مرا با کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا آشنا نمود و انگیزه ی ترجمه ی آن را به من داد. و ممنون از خانم متین کاشانی فرید که با اسکن آن کتاب، زمینه ی مطالعه ی آن را برایم فراهم کردند… Rose  Rose

پی نوشت: سایت خانم جانی ایرکسون تادا

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت  Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب  Clover  ۵-این آدم های قدرناشناس  Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…  Clover  ۸-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *


داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۸۱ پاسخ

تن پوش اول!

(وقایع این پست Eek!، مربوط به یک ماه و نیم پیش است!)

یعنی دقیقا دو ماه و نیم بود که در تلاش بودم شرایط را فراهم سازم تا سفری به دنیای ناشناخته ی آن سوی چهارراه داشته باشم و با بازدید از فروشگاه های ادوات عصر جدید!، از عصر پارینه سنگی خود خارج شده و با تکنولوژی روز آشنا شوم.

اما مگر مه و خورشید و فلک رضایت به سازش می دادند و با یکدیگر همکاری می کردند تا مرا راهی کنند.

با این حال، سه شنبه روزی، به تاریخ ۲۸ مهر ۹۴، ساعت یک و ربع ظهر، وسط ناهار، یک دفعه تهور ادواری ام عود کرد و همین طور بی مقدمه به مادر گفتم: “امروز… همین امروز عصر… بریم…”

مادر: “آیدا جان عصر سرده.”

من: “نخیر!”

مادر: “بذار فردا صبح.”

من: “نخیر!”

مادر: “تو روشنایی بهتره ها.”

من: “نخیر!”

مادر: “باشه پس بریم…”

من: “نخیر!”

مادر: “اِ، چرا؟!”

یک دفعه به یادم افتاد که با سیستم جدید زندگی ام، هنوز هیچ تجربه ای از بیرون رفتن ندارم و مسائل و نگرانی های بسیاری در این مورد وجود دارد.

من: “آخه این طوری فلان چیز سخته…”

مادر: “نخیر!”

حالا نوبت مادر بود که با من مخالفت کنند! Wink

من: “بذارین اول یک بار تو خونه امتحان کنم، بعد بریم بیرون.”

مادر: “نخیر!”

من: “اصلا همون صبح بریم، روشنه، بهتره.”

مادر: “نخیر!”

من: “باشه… بریم…”

مادر: “ولی باید ژاکت بلند بپوشی و روی پاهات پتو بندازی.”

من: “نخــــــیر!”

مادر: “ااا سرما می خوری.”

من: “نخیر!”

مادر: “پس چی می خوای بپوشی؟”

من: “این رو Smile

راستش، فقط به خاطر شما دوستانم زیر بار ژاکت نرفتم. این مانتو را به خاطر شما پوشیدم، چون می دانستم خوشحال می شوید Smile بعد از آن پست، یک لبخند به شما بدهکار بودم…

البته!

یعنی موقع پوشیدن آستین های این مانتو، کتف ام داشت در می رفت! البته تنگ نبود، اما برای من که بدنم انعطاف ندارد، همیشه باید لباس ها را یک سایز بزرگتر و بلند تر خرید… با این حال، باز هم این مانتو را خواهم پوشید؛ خوشم آمده است ازش! Smile

قبل از رفتن نیز مکالمه ی دوستانه ی دیگری با مادر داشتیم!

من: “میگن همین جا، اون طرف مسجد، از این خیمه ها زدن (دهه ی محرم بود). من تا حالا ندیدم (زمان ما!، یعنی ۱۱ سال پیش، از این خیمه ها نمی زدن.)، بریم؟ چایی هم بخوریم، باشه؟”

مادر: “نخیر!”

من: “ااا تمیزه، لیوان یک بار مصرف داره…”

مادر: “نخیر!”

من: “من می خورم…”

مادر: “نخیر!”

من: “چرا!”

مادر: “نخیر!”

به هر حال، من که سند تصویری هم تهیه کردم!

البته، احتمالا مادر در دل می گفتند: “پری دریایی در خواب بیند چای!” (معادل، شتر در خواب بیند پنبه دانه.)

اما هر چه قدر هم که من و مادر با هم یکی به دو کردیم، آخر ببینید که حرف چه کسی به کرسی نشست!

خلاصه، در خیمه حسابی تحویلمان گرفتند و بعد از ۱۱ سال، برای خودش تجربه ی جدیدی بود؛ هرچند دلم می خواست به مکان بزرگ تر و شلوغ تری بروم و بیشتر بمانم. ولی باید بگویم که از لحظه ی نشستن بر روی ویلچر، و در تمام مسیر، قلبم توی حلقم بود! هر لحظه منتظر بودم یک جای کار ایراد پیدا کند و مشکلی برایم پیش بیاید، از این رو، اگرچه اتفاقا هوا هم زیاد سرد نبود، خیلی زود برگشتم خانه و فورا پریدم روی تخت! آنگاه نفس راحتی کشیدم و از ته دل گفتم: “خدایا شکرت Smile

و اما…

این هم اشانتیون! Smile

Wink  Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۹۳ پاسخ

فرصتی برای شنیده شدن صدای بیماران…

سلام دوستان خوبم

کنگره ی سالانه ی اخلاق پزشکی، در چهارمین سالانه ی خودش، قصد داره که نشستی رو به نظرات و دیدگاه های بیماران اختصاص بده.

دوستان با هر بیماری مزمن، می تونن نظرات و دیدگاه های خودشون رو در باب مسائل حوزه اخلاق پزشکی و حقوق بیمار، انتظارات بیماران از پزشکان و پرستاران، از قبیل همدلی، خوب گوش کردن،‌ توجه نشان دادن به درد و رنج بیمار، دقت در اجتناب از دوباره کاری و اتلاف وقت بیماران، صادق بودن با بیمار، مشاوره ی به موقع، احترام و… در ۳۰۰ تا ۵۰۰ کلمه بنویسند و تا ۱۰ آذر به ایمیل من ارسال کنند تا به بخش مربوطه بفرستم.

ida.elahi@gmail.com

بهتره که مطالب دوستان کلی نباشه و از نمونه های واقعی و تجارب خودشون مثال بیارند.

همچنین اگر بیمارانی رو با بیماری های مختلف میشناسید، با هر نوع معلولیت یا هر بیماری مزمن دیگه، لطفا به اون ها نیز اطلاع رسانی کنید.

ممنونم… Smile  Rose

کنگره

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۹ پاسخ

اما دعای من غیر از این بود…

امروز سالگرد بهار بود… دوستی مرا مطلع کرد… یادم نرفته بود، فقط گمان می کردم که در ماه آذر باشد… روحش شاد و یادش ماندگار… Heart  Rose 

برایش لبخند می زنم، همان طور که او همیشه لبخند به لب داشت. Smile

تمام خوشحالی و احساسات خوب این پست، با خواندن کامنت جدید مادر علی اصغر کوچک رنگ باخت…

«سلام آیدا جون من مامان علی اصغرم قبلا برات کامنت می ذاشتم ….پسر مظلومم شهریور ماه به دلیل کینه توزی پزشک آی سی یو یک بیمارستان فوت کرد دقیقا اون چیزایی که توی معرفی کتابت از آزار های شفا خانه نوشتی رو به چشم دیدم و حس کردم اما در کنارشون انسانهای خوبی هم بودند مثل خانم حیدر ی مسئول بخش ریه و گروه همکارشون … کلی پی گیری کردم اما مسئول بیمارستان حتی یک بار هم نیومد ببینه که چی به حال پسرم اومده …پسرم معصومانه پر کشید اما من موندم و یه روان زخم خورده که جسممو درگیر کرده دوست دارم بازم به اینجا سر بزنم و از تجربیاتت استفاده کنم تا لا اقل مرحم زخم دیگه ای باشم…انشا الله خانم فاطمه زهرا شفا ی عاجلی برای تو وبقیه دوستان حاصل کنن.»

و نه این که تحت تاثیر کارشکنی ها و بی مهری های عده ای دیگر، فرشته خویان بیمارستان مفید از چشم ام افتادند… نه… غم من از دعایی است که کردم و نا انسان هایی که مجال تحقق به آن ندادند…

وقتی مادر علی اصغر، نخستین بار برایم کامنت گذاشت و گفت:

«باتمام وجودم ازتمامی فرشته های بیمارستان مفید (پزشکان پرستاران خدمه وهمه مسئولین و دوستان) که شش ماه به طور متناوب از سحر تا شب و از شب تا صبح بر بالین پسرم مادری و پدری کردن و زنده نگهش داشتن سپاسگزارم.»

من شادمانه دعا کردم:

«امیدوارم که در جریان ناگزیر درمان، تا خط پایان سلامتی، او و مادرش تنها با فرشته خویان هم مسیر باشند. تمام دعای من این است که هیچ کس بر نگاه مثبت این مادر، خدشه ای وارد نسازد و در این مسیر، هرگاه گذارش به مراکز درمانی می افتد، تنها مهر ببیند و اعتماد و احترام…»

اما نا اهلان، این مسیر را به سوی پایانی نافرجام منحرف ساختند… البته باید دانست که حقیقتا چه گذشت و چه شد، تا بتوان به خود اجازه ی قضاوت داد، اما آن چه مسلم است، این است که مهر و احترام دریغ شد و اعتماد همراه با علی اصغر پر کشید…

و اما مادر علی اصغر، با تنی زخمی از بی مهری ها، هنوز هم مهر را از یاد نبرده است؛ او همچنان در میان بغض و آه، آوای سپاس بر لب دارد:

«از تمام فرشته خویان بیمارستان مفید سپاسگذارم مخصوصا بخش ریه بیمارستان مفید اون مدتی که ما مهمونشون بودیم سنگ تموم گذاشتن (نسیم هدیه فریدونی خانم حیدری دکتر سمیر وکلیه همکاران این بخش)پرسنل این بخش اخلاق انسان مدارانه ای دارن.»

و پرسنل درمانی بخوانند پیام این مادر را:

«سلام اگه از# پزشکان ،پرستاران ویا خانواده هاشون# …کسی این صفحه رو می خونه بگین اول برای رضای خدا وبعد برای نجات جون یه بیمارکه مصومانه درد می کشه در انجام وظایفشون یک ثانیه هم تعلل نکنن..من چندین بار شاهد خفگی و مرگ علی اصغرم بودم ولی کادر پرستاری، البته بعضی، به جای تسریع در عمل، به من و پسرم بی احترامی می کردن …خیلی جالبه که سوپر وایزر حق رو به اونا می داد …نمی دونم اگه عزیزانشون رو ی همون تخت بودن این افراد در مقابل عکس العمل منفی پرستار و پزشک چه واکنشی نشون می دادن…خیلی دوست دارم از اون بیمارستان اسم ببرم تا آبروی یه عده رو بریزم …ولی از فرشته خویان این بیمارستان شرم می کنم. لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست دوست دارم در این زمینه ها همه جا با صدای بلند داد بزنم اشک بریزم و خواهش کنم تا مردونه انسان وار و مومنانه کار درمانیشونو انجام بدن …خانم به اصطلاح دکتر به کمسیون ونفع کثیف مالیت نرسیدی ویه بچه رو به بهبودی رو به کشتن دادی …نفرین نمی کنم اما امید وارم خیلی زود متوجه کار زشتت بشی …هیچ وقت ازت اسم نمی برم نمی خوام زندگیتو خراب کنم اما امید وارم خدا بهت تلنگر آرومی بزنه تا قبل از این که از این دنیا بری توبه کرده باشی میگن اگه یه نفرو زنده کنی انگار یک جمعیتو رو زنده کردی و اگه یه نفرو بکشی یه جمعیتی رو کشتی امید وارم هیچ نقطه ای از دنیا ظلمی نباشه باخودم عهد کردم همه جا در این زمینه تبلیغ کنم

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۴۵ پاسخ