دلم تنگ خانه است؛ بفهم خورشید!

۱ – ۲ – ۳؛ سه مطلب، معادل یازده صفحه ی چهل خطی Word با فونت ۱۲ در مدت نزدیک به چهار ماه… اگر از ۲۷ روز تیرماه فاکتور بگیریم می شود به عبارتی… ۴ و نیم خط در روز…

اصلاً رکورد خوبی نیست. تا الان سال وبلاگی کم برکتی داشتم. به گمانم باید بیایند به جرم احتکار مطلب بازداشتم کرده، برایم دادگاه صنفی تشکیل دهند و سلب قلمم کنند!

اما باور بفرمایید تقصیرکار من نیستم. فشار بازار داغ تابستان دست مرا سخت بسته است و گناهکار اصلی، پدرخوانده ی مافیای بی رونقی وبلاگستان است که از آن بالا حکم می راند و ما هم فعلا بله قربان اوییم!

خورشید خانم را می گویم! تیغ آتشینش را گذاشته بیخ گلویمان و مجال تکان خوردن نمی دهد.

البته پیش از آن هم چند ماهی در بارگاه اشرف درسا خانم خدمت می کردیم. درسا خانم همان “درس های” خونخوار است که لباس مبدل به تن کرده تا استتار کند (درسا = درس + ها)… خلاصه همان طور که مطلع هستید مدتی هم در رکاب ایشان بودیم و پس از این که شیره ی جانمان را کشیدند هنوز سلب خدمت نشده بودیم که سربازان آتش خورشید مرا به اسارت گرفتند… با این حال امید است که به زودی عمر حکومت خورشید به سر آید و باد پاییزی به نجاتم بشتابد…

یعنی حقیقتا ظرف فقط چند ساعت، گرما قادر است مرا از یک موجود پر تکاپو و خستگی ناپذیر تبدیل کند به جسم نیمه جانی که برای نفس کشیدن هم تقلا می کند!
افت فشار، ضعف و بدن درد، سردرد، تنگی نفس، کلافگی و بی قراری، بدخوابی و منگی… همه با هم! هیچ آب یخ و کولر و بستنی و چپیدن در فریزر! و نقل مکان کردن به داخل دریچه ی کولر و پریدن در پارچ آب یخ و … حتی به گمانم زمهریر خداوندی هم جوابگو نیست… فقط خورشید خانم باید کوتاه بیاید که آن هم نمی آید و برعکس، به بلندای اشعه هایش می افزاید…

با این حال به نظر می رسد که هرچه پیرامونم شعله ور و محیطم گداخته است، کلبه ی مجازی ام خاموش مانده، سرد و منجمد گشته است… از این رو آمده ام از آتش فراگیر جسم و جانم، سردر کلبه را مشعلی بیفروزم و خانه را قدری روشنایی و حرارت بخشم…

اما به راستی که همه ی این ها بهانه است؛ واقعیت این است که دلم برای این خانه سخت تنگ است…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۶ پاسخ

فرشته خویان (۷)

از وقتی سرانجام مادر با یقین این مژده را داد که در حال تهیه ی مقدمات برای ترخیص من از بیمارستان هستند و قرار است ظرف چند روز آینده پس از چند ماه بستری بودن در آی سی یو مرا به منزل منتقل کنند، در تمام لحظات پیش خودم رؤیاپردازی می کردم و در مورد خانه نقشه می کشیدم.

از طرفی با شنیدن این خبر به شدت بی قرار شده بودم. دیگر تاب ماندن نداشتم و انتظار برای رسیدن روز موعود مرا بدخلق و بهانه گیر کرده بود. در ساعات ملاقات یکسره از مادر می پرسیدم که پس کی مرا به خانه می برند و از این که او نمی توانست زمان قطعی را اعلام کند به خشم می آمدم. من آگاه نبودم که انتقال من به خانه برای والدینم چه کار دشواری است و نمی دانستم که منظور از مقدمات و تدارکات در واقع تشکیل یک آی سی یوی مجهز در منزل است.

از آن جایی که دیگر رفتنی بودم! به نظر می رسید که قوانین آی سی یو نیز دیگر برایم چندان سفت و سخت اجرا نمی شود، به طوری که شب های آخر دو سه باری اجازه دادند مادر تا صبح کنارم بماند.

آن شب نیز مادر به روی صندلی فلزی گردان کوچکی در کنار تختم نشسته بود و پیشانی ام را نوازش می کرد تا به خواب بروم. تا چند دقیقه ی پیش  بحران سختی را با من پشت سر گذاشته بود. من با او قهر کرده و با گریه و حالت های عصبی او را بازخواست کرده بودم که چرا به قولش عمل نمی کند و مرا به خانه نمی برد؟

با این حال بالأخره موفق شده بودم پاسخ قطعی را از او بگیرم، هرچند که او با تردید و دلهره جواب را به من داده بود و من در واقع مجبورش کرده بودم قول قطعی بدهد.

در حالی که مادر نوازشم می کرد، چشمانم را بستم اما نه به این قصد که به خواب بروم، بلکه می خواستم در ذهنم سبک سنگین کنم که چطور خواسته ام را با او در میان بگذارم که یک وقت نه نیاورد؟!

با خودم کلنجار می رفتم: “ببین آیدا، فقط یکیش رو بگو. همه رو یک جا نخواه. اونی رو بگو که نتونه بگه نه… ولی… اصلا ولش کن، معلومه که میگه نه… اما… حالا بگو. امتحانش که ضرر نداره.”

چشم هایم را گشودم. مادر دستش از نوازش کردن ایستاده بود و به نقطه ای نامعلوم بر روی کفپوش سرامیکی اتاق ایزوله خیره مانده، به فکر فرو رفته بود. دو دل بودم.

“ولش کن آیدا. نگو.”

در این هنگام مادر نگاهش را به سوی من برگرداند: «بیداری عزیزم؟ سعی کن بخوابی.»

و دوباره شروع کرد به نوازش کردنم.

خواستم چشمانم را ببندم، اما ناگهان دلم را زدم به دریا: «مامان…»

نیم خیز شد: «جانم؟»

«وقتی بریم خونه…»

فکر کرد دوباره می خواهم بهانه گیری را از سر بگیرم؛ پیشدستی کرد: «آره عزیزم، می ریم. گفتم که سه روز دیگه.»

«نه…»

«پس چی عزیزم؟»

«وقتی رفتیم خونه…»

چیزی در دلم نهیب می زد که نگو، بی فایده است، قبول نمی کند، اصلا خواسته ات محال است و غیرمنطقی.

مادر کنجکاو بود: «خب؟ بگو، رفتیم خونه چی؟»

چند لحظه ای با نگاهی معصومانه به چشمانش خیره شدم، سپس با تردید گفتم: «وقتی رفتیم خونه، بهم… بهم کته ماست میدی؟!»

. . .

انگار دنیا را به من داده بودند. یعنی گوش هایم داشت درست می شنید؟ واقعا گفت “سیب زمینی سرخ کرده!”

با این حال به نظر می رسید که مادر از این پیشنهاد او اصلاً خوشش نیامده است. از وقتی مرا از آی سی یو آورده بودند خانه، به جز کته ماست و سوپ گوشت و سبزیجات جرأت نکرده بود غذای دیگری به من بدهد. یک بار هم که قول قورمه سبزی داده بود، در واقع همان سوپ گوشت و سبزی هر روز را آبش را کم کرده و یک معجون لجن مانند را همراه کته به خوردم داده بود. البته مادر حق داشت. من ۱۲۳ روز تنها با سرم و غذاهای گاواژی تغذیه شده بودم. از طرفی هنوز به دستگاه تنفسی متصل بودم و قدرت بلعم تازه برگشته بود.

همان طور که من و او با ذوق و از ته دل می خندیدم و او پشت سر هم غذاها را فهرست می کرد و مرا به هیجان می آورد، مادر چپ چپ و با غیظ نگاهش می کرد. انگار ته دلش می گفت: «فقط بذار از این اتاق بریم بیرون، دم در از خجالتت در میام! بچه رو هوایی می کنی؟ به تو هم میگن دکتر؟!»

با این حال مادر از روی رودربایستی زورکی لبخند می زد و با خودخوری می گفت: «آقای دکتر، آخه سرخ کردنی…»

دکتر جوان همان طور که می خندید جواب داد: «سرخ کردنی مگه چه اشکالی داره؟» سپس چشمکی شیطنت آمیز به من زد و ادامه داد: «تازه وقتی گلودردش خوب شد یک همبرگر آب دار براش درست کنین.»

در این هنگام اگرچه نمی توانستم صحبت کنم و هیچ حرکتی نیز در بدن نداشتم، اما تمام وجود و جسم و جانم آشکارا فریاد کرد: “هورااااا”

کمتر از سه هفته بود که از آی سی یو مرخص شده بودم. من و مادر و یک پرستار در خانه ای اجاره ای، در طبقه ی هفتم ساختمانی در فاز یک شهرک اکباتان تهران، به تنهایی روز های پر تنشی را تجربه می کردیم.

پدر مجبور شده بود چند روزی به مشهد بازگردد تا به کارهایی سر و سامان بدهد، اما دوباره برمی گشت. در این میان، من به ناگاه گلودرد شده بودم و مادر وقتی ته گلویم را با چراغ قوه دیده بود، به نظرش آمده بود که قرمز و متورم است. با این حال پدر پیش از رفتن تدابیر لازم را دیده و با درمانگاه، داروخانه و آزمایشگاه نزدیک خانه در مورد شرایط من صحبت کرده بود و آن ها هم قول همکاری داده بودند. اصلا انگار آن شهرک خطه ای از بهشت بود! همسایه ها، کسبه، تأسیساتی های مختص آن جا، هر که در آن حوالی بود آماده به خدمت و خالصانه منتظر بود تا ما درخواستی داشته باشیم یا کمکی طلب کنیم؛ همگی همچون فرشتگانی دورمان می چرخیدند.

اکنون که از اول صبح گلودرد شده بودم، مادر با درمانگاه تماس گرفته بود تا دکتری را برای ویزیت بفرستند. اما انتظار نداشت که دکتر بسیار جوانی باشد و شرایط را شوخی بگیرد!

دکتر جوان پس از آن که با شوخی ها و پیشنهادات تابو شکنانه اش! حسابی مرا سر شوق آورد، کمی حالت جدی به خود گرفت و از مادر خواست پرونده ی پزشکی ام را برایش بیاورد؛ به گمانم مادر خوشحال شد که او بالأخره می خواهد مثل یک دکتر رفتار کند!

همان طور که پرونده و شرح احوالم را می خواند غمی در چهره اش پدیدار می گشت. گاه سرش را بالا می آورد، نگاهی به من می انداخت که هنوز لبخند به لب داشتم، آنگاه او هم لبخندی می زد و زیر لبی – مثلاً طوری که مادر نشنود – دوباره می گفت: “امروز سیب زمینی سرخ کرده.” و من دوباره چشمانم از ذوق می درخشید. سپس متفکرانه به سویی دیگر نگاه می کرد و دوباره پرونده را می خواند.

کمی بعد پرسید: “خب… از این داروهایی که این جا نوشته کدوم ها رو بهش میدین؟”

مادر جواب داد: “همه رو.”

یکّه خورد: “همه رو؟!”

مادر لحظه ای از اتاق بیرون رفت و با چند ظرف مخصوص دارو بازگشت. او قرص ها و کپسول ها را بر اساس ساعت مصرف دسته بندی کرده و هر گروه را در ظرفی قرار داده بود. روی هر ظرف نیز برچسبی چسبانده و اطلاعات کاملی از داروها را نوشته بود.

مادر ظرف ها را پیش آورد: “بفرمایید، همین هاست.”

همان طور که مادر در مورد داروها توضیح می داد دکتر چند لحظه ای با لبخندی پر معنا به او نگاه کرد و سپس رو کرد به من: “آیدا، قدر این مامان رو بدون ها!”

لبخند زدم…

رو کرد به مادر: “خانم، این داروها رو دیگه بهش ندین… این خواب آورها و آرامبخش ها برای آی سی یو هست. بهتون نگفتن رفتین خونه دیگه ندین؟”

“نه، چیزی نگفتن. فقط برنامه ی داروییش رو دادن. پس برای همینه که آیدا این قدر می خوابه؟”

“بله، خواب آورن دیگه…”

“آقای دکتر ۱۸ تا ۲۰ ساعت می خوابه. تازه من به زور بیدارش میکنم وگرنه ۲۴ ساعت رو مدام خوابه.”

دکتر در حالی که گوشش به مادر بود یکی یکی داروها را از روی برگه خط می زد: “من نمی فهمم دختر به این شادی و سرحالی اصلا آرامبخش می خواد چی کار؟!”

به راستی جای تعجب داشت. من که در آی سی یوی بیمارستان توس به شدت افسرده بودم، نمی خندیدم، حرف نمی زدم، حوصله نداشتم، پس از آمدن به خانه ظرف دو سه روز کاملا از این رو به آن رو شده، حقیقتا شاد و سرزنده شده بودم. در آی سی یو با همین داروها اصلا خواب به چشمانم نمی آمد، مدام مضطرب بودم و از تنهایی می ترسیدم، اما همان شب اول در خانه سر شب به مادر گفتم از اتاق برود بیرون و در را هم پشت سرش ببندد! خانه پر از دوستان و آشنایان بود که به دیدنم آمده بودند، اما من خوابم می آمد و می خواستم در سکوت و تاریکی بخوابم. این خواسته ام مادر را متعجب کرد و در حالی که در اتاق را نیمه باز گذاشته بود شنیدم به پسرخاله ام گفت: “یعنی این همون آیداست که تا دیروز نمی ذاشت شب ها از آی سی یو برم و می گفت می ترسم تنهایی بخوابم؟!”؛ پسرخاله جواب داد: “آخه الان مطمئنه که شما هستین و جاش امنه…”

دکتر دوباره رو کرد به من، چشمکی زد و زیر لب گفت: “سیب زمینی سرخ کرده!”

زدم زیر خنده. این بار مادر هم خندید؛ انگار دکتر بالأخره دل او را هم به دست آورده و اعتمادش را جلب کرده بود.

دکتر ادامه داد: “این شل کننده ها رو هم خط میزنم. اصلا بهش ندین. بذارین عضلاتش فعال بشه.”

مادر چشمانش برق زد. با هیجان گفت: “آقای دکتر یعنی حرکتاش برمی گرده؟”

دوباره غم در چشمانش نشست، در عین حال امید در نگاهش می درخشید. جواب داد: “باید فیزیوتراپی رو براش شروع کنین. ولی این داروها هر فعالیتی رو از عضله می گیره.”

سپس او و مادر شروع کردند در مورد چیزهایی که من نمی فهمیدم صحبت کردند؛ در مورد نخاع، هماتوم، آپنه، اعصاب تنفسی، تنگی کانال نخاع در مهره های C4-C5 …

من تا آن موقع هنوز نمی دانستم که نخاعم دچار آسیب شده است. کسی چیزی به من نگفته بود. در تمام این چند ماه گمان می کردم چون به دستگاه تنفسی متصل هستم نمی توانم حرکت کنم و مادامی که از دستگاه جدا شوم به تدریج جان می گیرم، اول با واکر راه می روم، بعد با دو عصای زیر بغل، سپس با یک عصا و بعد هم با دو پای خودم… در عین حال پیش خودم سبک سنگین می کردم که وقتی با واکر راه افتادم به دانشگاه بروم یا صبر کنم وقتی با یک عصا توانایی حرکت پیدا کردم به سر درس و کلاس برگردم که زیاد هم جلب توجه و ترحم نکند؟ اما دلم نمی خواست یک ترم دیگر هم عقب بیفتم، از این رو نهایتا تصمیم گرفتم توجهی به دیگران نداشته باشم و با واکر بروم…

مادر و دکتر بحث هایشان جدی و خارج از حوصله ی من بود، با این حال دلم نمی خواست حرف هایشان تمام شود و او از پیشمان برود. در حضور او خیلی داشت به من خوش می گذشت!

در نهایت دکتر برای گلودردم چند دوز آموکسی سیلین تجویز کرد و از مادر خواست از لیست داروهای آی سی یو به جز آنتی بیوتیک ها همه را قطع کند. البته داروهای ضد اسپاسم و آرامبخش نیاز بود که به تدریج قطع شوند، از این رو دستورات لازم را نیز نوشت. سپس با لحنی جدی گفت: “خانم، بهش هر غذایی خواست بدین. بذارین قوت بگیره.”

مادر پافشاری کرد: “اما من همه چیز بهش میدم. توی سوپش همه چیز…”

دکتر چشمکی  به من زد: “مگه آیدا مریضه که سوپ بخوره؟!” سپس با تأکید ادامه داد: “امروز سیب زمینی سرخ کرده.”

مادر به خنده افتاد: “باشه چشم، ولی به شرطی که سوپش رو هم بخوره!”

دکتر با قیافه ای ماتم زده به من نگاه کرد و نالید: “آخ آیدا… کی می تونه از پس این مامانا بر بیاد؟! باشه سوپ هم بخوره.”

مادر با خنده و کنایه گفت: “شما هم مثل این که دلتون خیلی پره؟!”

انگار داغ دلش تازه شده باشد، جواب داد: “آخ آخ، آره… به این سن رسیدم، برای خودم دکتر شدم، اما اگه سرما بخورم باید به تجویز مامانم عمل کنم!”

همگی زدیم زیر خنده…

دکتر کمی دیگر ایستاد. از مادرش گفت که خانه شان در همان فاز و چند بلوک آن طرف تر بود. از خودش برایمان تعریف کرد که در سازمان پزشکان بدون مرز عضویت داشت و درست یادم نیست، به گمانم گفت برادر دوقلویی هم دارد… سپس مرا ترغیب کرد که برای بهتر شدن تلاش کنم و به مادر اطمینان داد هر وقت از شبانه روز که کار داشت با درمانگاه تماس بگیرد. در آخر، پس از ویزیتی که بیش از سه ربع طول کشیده بود تنها حق درمانگاه را حساب کرد. حتی نخواست در ازای حق الزحمه اش برایش دعا کنیم، در عوض گفت به مادرش می گوید هرگاه به مراسم دعا رفت، برایم دسته جمعی دعا کنند.

همان موقع یاد پزشک متخصصی افتادم که اگرچه فرد آشنایی واسطه ی شده بود تا به دیدنم بیاید گفته بود ویزیتش در منزل ۱۰۰ هزار تومان است که از روی آشنایی ۸۰ هزار تومان (به نرخ سال ۸۳) حساب می کند و اول باید این مبلغ را به حسابش بریزیم و فیش واریز را به منشی اش بدهیم و اگر او توانست روز بعد پس از مطب (که معلوم نبود چه ساعتی از مریض خالی می شود) برای ویزیت خواهد آمد. البته روز بعد ساعت ۸ و نیم شب آمد. بدون این که ذره ای روی خوش نشان دهد و با من احوالپرسی کند یا حتی اصلا به من نزدیک شود، با کمی فاصله از تخت ایستاد و در عرض کمتر از ده دقیقه در حالی که به طور همزمان شرح حالم را از زبان مادر می شنید و از پرونده می خواند، دارو تجویز کرد و بدون آرزوی بهبودی برای من خداحافظی کرد و رفت… داروهایی که چند روز بعد پزشکی دیگر بیشترشان را نامناسب تشخیص داد و دوباره برایم دارو نوشت.

اما دکتر شاهین حبیبیان، این پزشک جوان و خنده رو اول از در دوستی در آمد، سپس با دقت و حوصله شرایطم را بررسی کرد و حتی به مواردی که در تخصصش نبود توجه نشان داد. با عمل کردن به توصیه های او و قطع داروهای آرامبخش و ضد اسپاسم به زودی میزان خواب من تعدیل شد و به ۱۰ تا ۱۲ ساعت در شبانه روز تقلیل یافت و نیز به تدریج عضلاتم فعال شده، اسپاسم در پاهایم پدیدار گشت و از طرفی وضعیت تنفسم رو به بهبود گذاشت.

دکتر شاهین حبیبیان همان پزشکی است که در مطلب “اندر احوالات جدا شدن از دستگاه تنفسی (ونتیلاتور)” اشاره ای به وی کرده، نوشتم:

«… با آن‌همه داروهای ضد اسپاسم (شل کننده‌ی عضلات) و آرام‌بخش‌های قوی که آن‌ها هم خاصیت شل کنندگی دارند، انتظار داشتند که دیافراگم من دوباره فعال شود. دیافراگم یک عضله است و دیافراگمی که عملکردش به دلیل اختلال عصبی و چند ماه وابستگی مطلق به دستگاه تضعیف‌شده، تحت داروی ضد اسپاسم نباید هم عکس‌العملی نشان دهد.

 خود من این موضوع را وقتی فهمیدم که دو هفته پس از ترخیص از بیمارستان به خاطر گلودردی که داشتم دکتری از درمانگاه نزدیک محل اقامتمان به دیدارم آمدند و وقتی لیست بلندبالای داروهایی که مصرف می‌کردم را دیدند، متعجب شدند و به‌جز آنتی‌بیوتیک‌ها همه را حذف کردند. چند روز پس از قطع داروها، هم بیست ساعت خواب من در شبانه روز! تعدیل شد و به ده ساعت تقلیل یافت و هم به‌تدریج عضلاتم قدرت گرفته، در پاهایم اسپاسم پدیدار شد و دست چپم شروع به حرکت کرد، و هم بر روی شکمم در ناحیه‌ی دیافراگم حرکت‌هایی ضربانی ظاهر گشت. که البته این حرکات ضربانی هنوز هم هست و من آخر نفهمیدم که چیست…

منی که وقتی برای ساکشن کردن از دستگاه جدایم می‌کردند حتی فرصت نمی‌شد که سوند ساکشن را در کاورش بگذارند، زیرا از نرسیدن اکسیژن بی‌هوش می‌شدم، بعد از قطع آن داروها، پس از هر بار ساکشن کردن، به زور اطرافیان و من بمیرم تو بمیری آن‌ها! تا ده دقیقه از دستگاه جدا می‌ماندم. پیش خودمان بماند، بیشتر هم می‌توانستم، ولی خودم را به موش مردگی می‌زدم. کلاً من از روز اول بیماری هیچ‌گاه نه خودم را لوس کردم و نه تمارض کرده و نه خودم را به موش مردگی زده‌ام، الّا سر جدا شدن از دستگاه… آخر ، نمی‌دانید که، بدمصب این اعتیاد  بد دردی است!»

بعد از آن دیگر موردی پیش نیامد که او را ببینیم، اما خاطره ای که او از خود به جای گذاشت و آن طور که مرا در آن شرایط ناگوار سر شوق آورد همیشه در ذهن و قلبم جاودانه شد…

. . .

اگرچه دکتر هنگام رفتن چندین بار تأکید کرد و از مادر قول گرفت که آن روز ظهر برایم سیب زمینی سرخ کرده درست کند، اما با رفتن او به نظر می رسید که مادر می خواهد مرا دست به سر کند! خودش را به کارهای دیگر مشغول می کرد و سعی داشت با تلویزیون سر مرا گرم کند، بلکه از سیب زمینی یادم برود… اما من تُخس تر از این حرف ها بودم و سرانجام او را متقاعد کردم.

ساعتی بعد در حالی که از هیجان و ذوق بی تاب بودم، مادر با بشقابی وارد اتاق شد. هرچه از دور سعی کردم داخل بشقاب را ببینم و خلال های برشته شده، طلایی رنگ، براق و روغنی سیب زمینی را با نگاهم ببلعم، چیزی دیده نمی شد. مادر که نزدیک آمد توانستم داخل بشقاب را ببینم. در کف بشقاب ۱۰ تا ۱۵ خلال چوب کبریتی سیب زمینی به چشم می خورد که آن قدر در ماهیتابه ای با روغن کم در معرض حرارت و هوای آزاد مانده بودند رنگشان به کبودی می زد…

انگار مادر سیب زمینی ها را نه در روغن، بلکه در قلب سوخته اش برشته کرده بود…

. . .

چندی پیش به مادر گفتم: “مامان، جریان کته ماست رو یادتونه؟”

سپس زدم زیر خنده.

مادر با تردید گفت: “کته ماست؟!”

با خنده ادامه دادم: “بله دیگه، کته ماست. اون شب، توی آی سی یوی توس، چند شب قبل از ترخیص…”

مادر داشت دوزاری اش می افتاد.

“بهتون گفتم وقتی بریم خونه بهم کته ماست می دین؟”

“آهـــــــان…”

زدم زیر خنده: “باورتون میشه، دو سه روز فکر کرده بودم چه غذایی بگم که نگین نه!”

از خنده اشک هایم جاری بود.

مادر هم به خنده افتاد: “آره، آره، کته ماست…”

اما ناگهان بغضش شکست…

از خنده باز ماندم: “اما دیگه اون روزا گذشته. دیگه ناراحت کننده نیست. الان برامون خنده داره.”

اشک هایش را پاک کرد: “نمی دونی وقتی اون شب اون طور معصومانه گفتی کته ماست چه حالی شدم.”

دوباره اشک هایش جاری شد…

دیگر نخندیدم…

با خود اندیشیدم که اگرچه من آن شب در آی سی یو وقتی از مادر آن تقاضا را کردم هیچ شوقی در وجودم نداشتم و در افسردگی و ناامیدی مطلق، همچون کسی که انتظار مرگ را می کشد و آینده ای در پیش رویش نمی بیند که آرزویی داشته باشد تنها می خواستم بروم خانه و کته ماست بخورم، همین… اما بعد از گذر از دشواری ها، به تدریج تیرگی آن روزها برایم رنگ باختند و حتی به خاطرات بامزه ای تبدیل شدند… و به راستی که من چقدر غافل بودم از رنج عزیزانم؛ رنجی که هیچگاه برایشان تازگی اش را از دست نداد و نمی دهد. آن لحظه بیش از پیش به این عقیده ی همیشگی ام باور یافتم که بیمار بودن بسیار راحت تر از این است که عزیزت بیمار باشد، که رنج اطرافیان بیمار و فشار مشکلات بر روی آن ها بیشتر بوده و در شرایط بغرنج تری به سر می برند… و ای کاش بیمار بتواند موقعیت اطرافیانش را بیشتر درک کرده و در محیط های درمانی نیز کرامتشان و موقعیت دشوار روحی، عاطفی، جسمی و مالی شان بیشتر مورد توجه قرار بگیرد…

پی نوشت: این مطلب را به یاد بیماری نوشتم که نزدیک به شش ماه است در آی سی یو بستری است و به شدت بی قرار خانه است، اما شرایط برای انتقالش به منزل فراهم نمی شود. از طرفی دکتر پاسخ قطعی نمی دهد که می توانند او را به خانه ببرند یا نه… بیمار، همسر و پدر خانواده ایست با ضایعه ی نخاعی گردنی و به دستگاه تنفسی متصل است… شرایطی درست مثل آن زمان من؛ خیلی دلم پیش اوست…

بیمار دیگری که این روزها زیاد به او می اندیشم “امیررضا مسروری” است. او هم به مدت ۱۳ سال ضایعه ی نخاعی گردنی است با همه ی دشواری هایی که این بیماری در پی دارد و همه ی بیماران نخاعی گردنی با شدت و ضعف متفاوت با آن مواجه هستند، اما با یک فرق عمده که از او قهرمان صبر و استقامت می سازد؛ خودتان مشاهده کنید:

قهرمان من، پسرم…

وبلاگ اشعار امیررضا؛ قهرمان بیماران نخاعی Smile 

این روزها بعضی بیماران خیلی در ذهنم پررنگ هستند؛ مثل حمیدرضا، پسر جوان، فعال و موفقی که در اثر برق گرفتگی دچار ضایعه ی مغزی شده است… امیرعباس چند ماهه که هنگام زایمان دچار فلج مغزی شده است و اکنون حتی قدرت بلع نیز ندارد و با لوله (NG-Tube) تغذیه میشود. دیروز در صفحه ی اینستاگرام مادرش خواندم که توانسته است برای نخستین بار قدری حریره بادام نوش جان کند، انگار دنیا را به من داده بودند… به امید آن روز که خبر سیب زمینی سرخ کرده خوردنش را بشنویم…

به امید بهبودی همه ی بیماران… اول بیمارانی که خود و خانواده هایشان در شرایط حاد بیماری به سر می برند و سپس… امثال منی که با بیماریمان خو گرفته ایم…

پی نوشت: مخاطب عزیز و دوست گرامی وبلاگ، آقای بیژن محمدی سامانی، نخستین جلد از مجموعه ی “شرح غزل های حافظ” خود را که یک کار تحقیقی جالب توجه و مفید فایده است و چندی پیش به چاپ رسیده، به صورت کتاب الکترونیکی در پایگاه اینترنتی کتابناک قرار داده اند. دوستان در صورت تمایل برای تهیه ی نسخه ی pdf کتاب می توانند به لینک زیر مراجعه نمایند. با آرزوی موفقیت و تندرستی برای ایشان Smile Rose

شرح غزل های حافظ

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در فرشته خویان | ۸ پاسخ

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

اِهِم، اِهِم… اوه، اوه…

چه گرد و غباری نشسته است بر این وبلاگ!

البته من هم نیامده ام برای غبار روبی؛ آماده ام حسابی گرد و خاک کنم! Wink

بله؛

ســـــــلام Smile

سلام دوستان خوبم،

امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید…

حقیقتاً که ترم ناگواری را پشت سر گذاشته ام. از حجم سنگین مطالب به گمانم بخش مربوط به حفظیات مغزم آتروفی شده است! اگر بخواهم اوج بغرنجی این ترم را برایتان بازگو کنم، به گمانم بایستی ارجاعتان دهم به دو عکس زیر، چرا که شنیدن کی بود مانند دیدن؟

20160530_11250520160530_112441

آنچه در تصاویر می بینید نشانگر حدّت مجاهدت من در طول این ترم است. در توضیح باید بگویم که با توجه به این که هنگام تایپ کردن ساعد من مرتباً به لبه ی میز ساییده می شود، برای جلوگیری از خراشیدگی و کبودی پوست، علاوه بر پوشیدن ساق دست، لبه ی میز را با تکّه ای یونولیت می پوشانیم (آنچه در فیلم پست قبل مشاهده نمودید با شیوه ی حقیقی تایپ من بسیار تفاوت دارد. البته روش کلی کار همان است، اما نه آن طور نرم و خرامان و در پر قو!، بلکه جنگی و بی رحمانه!)

این پوشش یونولیتی به طور معمول هر شش تا هشت ماه در اثر سایش مداوم هنگام تایپ مستعمل شده و باید تعویض شود. اما این ترم میزان خلاصه نویسی ها، یادداشت برداری ها و پروژه های نوشتاری، آن هم با اضطراب و عجله، تا حدی بود که این یونولیت در عرض سه ماه و نیم تکّه پاره شد!

البته مغزم هم وضع بهتری ندارد، زیرا تمام این خلاصه برداری ها حجم مفصّلی را تشکیل دادند که باید در ذهنم نسخه برداری می شدند و در واقع این یونولیت انعکاسی است از نمای داخلی جمجمه ام.

حتی ناخوداگاهم نیز دشواری های این ترم را بروز می داد. یکی از ثقیل ترین دروس، درسی بود به نام “نقد کاربردی” که من روزی چندین مرتبه که با فایل این درس رو به رو می شدم، هر بار به طور ناخوداگاه آن را می خواندم “نقد کارد Knife  + بردی”… این درس واقعا جسم و روح و مغزم را کارد کارد کرد!

آه، بگذریم… از این ترم یادم می آید، انگار کارد می زنند به جانم…

. . .

اوووم… حالا چه بگویم؟

کلی حرف داشتم ها…

بگذارید از عادات غریبه ام در این مدت برایتان بگویم!

نخستین عادت غریبی – که به امید خدا پس از گذاشتن این پست از آن خلاصی خواهم یافت – این است که در این سه ماه آزگار هر بار که چشمم به عنوان مطلب پست قبل می افتاد (گرچه دیر، اما چه پربار آمدم…) بی اختیار این مصرع به زبانم می آمد:

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

حالا ارتباط این دو مصرع را هر که فهمید لطفا به من هم بگوید!

گرچه دیر، اما چه پربار آمدم / بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

*

عادت عجیب دیگری که تا مدتی در من به وجود آمد این بود که شب ها پیش از خواب برای خودم “مهتاب لالا” می خواندم! و شب هایی که خوابم نمی برد با خواندن مداوم این لالایی هرگاه به این قسمت می رسیدم:

گل زود خوابید مثل همیشه / قورباغه ساکت خوابیده بیشه

خطاب به افکاری که مانع از خوابم می شدند، این قسمت را با غیظ بیان می کردم: “قورباغه ساکت”

البته خدا را شکر که این عادت بالأخره ترک شد، اما یکی دو هفته ایست که مدام پیش خودم زمزمه می کنم:

تو حوض خونه ی ما / ماهی های رنگارنگ / بالا و پایین میرن / با پولکای قشنگ!

به گمانم این آقای برسلِر (نویسنده ی کتاب نقد ادبی مربوط به درس نقد کاردبردی!) عقل و هوشمان را ربود! البته نه از نوع رمانتیکش…

از این نوع که چندی پیش در یک ایمیل، عنوان همایش “نانو تکنولوژی” را در ذهنم به صورت “نان و تکنولوژی” حلاجی کردم و یک ربع تمام در دلم به برگزارکنندگان این همایش به دلیل خلاقیت در انتخاب این موضوع بدیع و متفاوت تحسین می گفتم… که واقعا چه زاویه ی متفاوتی را مطرح کرده اند: نان و تکنولوژی = نقش تکنولوژی در سفره های مردم! تازه در فکر بودم که در باب این موضوع مقاله ای هم ارائه بدهم!

. . .

راستی…

مدتی است که به اینستاگرام پیوسته ام Smile اگر “آیدا الهی” را در آن جا سرچ کنید به راحتی صفحه ی مرا خواهید یافت.

البته فعالیت چندانی در آن جا ندارم، اما گهگاهی مطلبی می گذارم.

دوست دارم دو پست آخرم، خصوصا آخرین پست را در این جا هم بیاورم…

۱

20160428_175320

سه پنج روزه که بوی گل هوایه / صدای چه چه بلبل به رایه

برید از باغبون گل بپرسید / چرا آیدا به سیر گل نیایه؟

(احساسات اردیبهشتی – با ته لهجه ی مشهدی! Wink )

لغت نامه! هوایه = در هوا پیچیده است؛ به رایه = رو به راه است؛ نیایه = نمی آید

اصل دو بیتی، از بابا طاهر:

سه پنج روزه که بوی گل نیومد / صدای چه چه بلبل نیومد

برید از باغبون گل بپرسید / چرا بلبل به سیر گل نیومد

۲

photo_2016-06-19_10-02-13

زمانی در وبلاگم (http://aida.special.ir ) نوشتم:

«آه، امان از سوزش (دردهای نوروپاتیک)! آیا بد تر از سوزش هم دردی هست؟ بی شک هست… اما به راستی که یکی از بدترین درد هاست و من نمی دانم که چگونه این همه سال با آن زیسته ام! در یک کالبد، نفس به نفس، لحظه به لحظه…» لینک

چندی پیش در میان تصاویر رنگ به رنگ اینستاگرام، تصاویر سرخفام دردی را یافتم بسی بالاتر از دردهای نوروپاتیک…

که من دستکم خاطراتی دارم از دوران آسودگی جسم،

اما کودک پروانه ای همان دم که پیله ی زندگی را می شکافد، تنها “درد” در خاطرش می نشیند…

***

این بیت از سعدی گویی اشارتی است به این هر دو درد:

نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد / اگر خواهی که چون “پروانه” پیش نور بنشینی…

ای.بی، خانه ی کودکان پروانه ای

@eb_home

https://telegram.me/eb_home

لطفا در آپارات، کلیپ بنیاد ای.بی را لایک بفرمایید

این کار در معرفی آن ها اهمیت بسزایی دارد
http://www.aparat.com/v/7MZfc

پی نوشت: مخاطب عزیز و دوست گرامی وبلاگ، آقای بیژن محمدی سامانی، نخستین جلد از مجموعه ی “شرح غزل های حافظ” خود را که یک کار تحقیقی جالب توجه و مفید فایده است و چندی پیش به چاپ رسیده، به صورت کتاب الکترونیکی در پایگاه اینترنتی کتابناک قرار داده اند. دوستان در صورت تمایل برای تهیه ی نسخه ی pdf کتاب می توانند به لینک زیر مراجعه نمایند. با آرزوی موفقیت و تندرستی برای ایشان Smile Rose

شرح غزل های حافظ

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۲۲ پاسخ

گرچه دیر، اما چه پربار آمدم…

سلام به دوستان خوبم Smile

امیدوارم سال خوبی را آغاز کرده باشید.

ابتدا عذر تقصیر بابت دیرکرد ها…

اگرچه از همان نخستین دقایق شروع سال در فکر شما دوستان و در صرافت هرچه پربار تر کردن این جا بودم، اما مسائلی پیش آمد که…

بگذریم… هر چه فیلم و عکس برایتان گرفته بودم بیات شد و دیگر گذاشتن شان مناسبتی نخواهد داشت.

با این وجود، هنوز هم دستانم خالی نیست و یکی از چیزهایی که آن ور سال گفتم این ور سال صدایش در می آید، بی صدا نازل شد! و اگرچه درست این بود که شما دوستانم را مطلع می کردم، اما نفسی و صدایی و حالی برایم نمانده بود…

اما اکنون که سرانجام صدایم در آمده است، آمده ام که صدایش را در بیاورم! از این رو، از شما عزیزان می خواهم ابتدا لینک زیر را دانلود فرموده، سپس صدای فایلی را که ذخیره نمودید در بیاورید…

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

البته جالب این جا بود که صدای آن چه مشاهده نمودید، درست روزی در آمد که مصادف بود با سالگرد نخستین روزی که من در این عالم به صدا در آمدم! هرچند که هر دو رویداد بی صدا برگزار شدند… اما همیشه گفته اند که تنها صداست که می ماند، پس من هم دوباره به صدا در آمدم و صدای آن را هم در آوردم؛ به گمانم اکنون نیز صدای شما دوستان به اعتراض بلند خواهد شد و یک صدا خواهید گفت: “بسّه! هِی صدا، صدا… پشت سر هم، صد تا صدا…” Confused

. . .

پیشتر ها گفته بودم که تصمیم گرفته ام از وقتی ۳۰ ساله شدم تا ۱۲۰ سالگی! تنها یک شمع بر روی کیک تولدم قرار دهم، اما اگرچه روز تولدم حقیقتاً حال خوشی نداشتم (همان جریان صدا منظورم است… اِاا خیلی خب، دیگه نمی گم صدا… اصلاً بی صدا بشم اگر دوباره بگم صدا! Grin )

داشتم چه می گفتم؟

آهان… اما اگرچه روز تولدم حقیقتاً حال خوشی نداشتم، اما یکهویی خلاقیتم عود کرد (راست گفته اند که خلاقیت ها در دشواری ها شکوفا می شوند.) و به جای یک شمع، یک معادله ی چند مجهولی روی کیکم قرار دادم!

20160403_204656

حالا هر کس توانست این معادله را حل کرده، سن من را مشخص نماید.

گزینه ی یک: ۱۳۱ سال!

گزینه ی دو: ۳۲ سال!

گزینه ی سه: ۳۱۱ سال!

گزینه ی چهار: ۳ × ۲ = ۶ سال!

آفرین، همگی درست حدس زدید؛ گزینه ی چهار صحیح است  Big Smile

جایزه، آهنگی با صدای استادِ صدا Wink

اما نه… چند روز اخیر مدام آهنگ زیر را گوش می دادم؛ آهنگی که مرا می نواخت… تمام زیر و بم هایم را…

آدم لوسی نیستم که با هر موضوعی افسرده شوم و پناه ببرم به آهنگ و ژست غم بگیرم… اما این بار حقیقتاً رنجیدم…

(البته هر چه بود گذشت… نه نگذشت؛ من از آن گذر کردم… و دیروز که باران می بارید، در دل می خواندم: بارو بارو بارونَ هِی!  Grin )

. . .

چند روزی است که این شعر افتاده است سر زبانم:

آیدا، به خانه همچون گل خندان خوش آمدی / از بهر شادی دل یاران خوش آمدی

تو پیک شادی و نوروز و خرمی / همراه با شکوه بهاران خوش آمدی

خواستم بار دیگر در این جا از او یادی کرده باشم…

هر کس به شیوه ی خودش برای شادی روح این بزرگمرد دعایی بکند…

سپاسگزارم…

پی نوشت: در این جریان صدا! حقیقتاً از استعداد خودم در حفظ ظاهر به حیرت آمدم. در این مدت، از اطرافیان و دوستان هیچ کس متوجه نشد که از درون در غلیانم… ببینید بچه چه خوشحال با پتو و کلاه بوقی! رفته است سیزده به در، سر کوچه! Big Smile هیچ کس نمی توانست بفهمد که وجودم ابری تر و بارانی تر از آسمان بالای سرم بود…

photo_2016-04-09_11-50-19

پی نوشت: دوستان خوبم، ترم بسیار بسیار دشواری را در پیش دارم. روز های مفید زیادی را هم که از دست دادم (همان جریان صدا و …)

از این رو، مدتی بی صدا خواهم بود. شاید در این میان فرصتی دست داد و ته صدایی از قلمم در آمد، اما احتمالا تا اواسط تیر بی سر و صدا می نشینم پای درس هایم… امیدوارم دیگر صدایی، صدایم را نلرزاند…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۸۴ پاسخ

سال نو مبارک :)

سال گذشته می گفتند اگر اعداد ۱۳۹۴ را از راست به چپ به شکل حروف الفبا ببینی، واژه ی عروس به چشم می آید. اکنون می بینم که اگر ارقام سال جدید را به همان صورت نگاه کنی، واژه ای که ساخته می شود “هوس” است!

۱۳۹۵ = هوس

چه هوس انگیز است امسال! Wink

سال نو مبارک

Smile

20160312_143015

عیدی: تقویم ۱۳۹۵ آیدایی Smile تقدیم به دوستان عزیزم Rose  Heart

Pdf 1395

powepoint 1395

Zip1395

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۵۵ پاسخ

ناب ترین لذت…

آه، امان از سوزش! آیا بد تر از سوزش هم دردی هست؟ بی شک هست… اما به راستی که یکی از بدترین درد هاست و من نمی دانم که چگونه این همه سال با آن زیسته ام! در یک کالبد، نفس به نفس، لحظه به لحظه…

آری، واقعا دشوار است که از وقتی چشم می گشایی از رنج جسم به خود بپیچی و در تمام لحظاتت، زجر را مزه مزه کنی و در حالی که هر روز ساعت ها چشمان گداخته ات را مدام میان مانیتور و کیبورد لپ تاپ می چرخانی و با تک انگشت اشاره ات به کلید ها نوک می زنی!، بوی گوشت سوخته در مشامت بپیچد و حس کنی لایه لایه های پوستت در حال ور آمدن هستند.

نوک زدن! می دانم این واژه متعجب تان کرده است…

خواهرانم هرگاه از مادر حال مرا می پرسند، می گویند: “آیدا چطور است؟ باز هم دارد نوک می زند؟!”

آن طوری که من بر روی کیبورد لپ تاپ خم می شوم و با گردنی فرو افتاده، ساعت ها نفس زنان انگشت اشاره ام را به روی کلید ها می کوبم و ذره ذره ی وجودم را میان واژه ها قسمت می کنم، همچون پرنده ای به نظر می آیم که با توشه ی ایمان به منقار، جوجکان امیدش را غذا می دهد…

من نوک می زنم، مانند دارکوب تا پوسته ی سخت درخت زندگی را بشکافم و منقار کوتاهم را به آوندها و شیرابه های حیات برسانم…

آری سخت است… بی نهایت سخت است. تقلا می خواهد این گونه زیستن، این چنین تلاش کردن، این طور طاقت آوردن… نیفتادن، ایستادن، ماندن…

اما…

هیچ کسی نمی داند به جز من،

این که پس از یک روز سخت کاری که صبحت را با ناله هایی که شنیده نمی شوند آغاز کرده ای، با فریادهایی که بلند نمی شوند پشت مانیتور نشسته ای، با اشک هایی که فرو نمی ریزند و در پشت سد غرورت بی صدا و مسالمت آمیز تجمع کرده اند! بی امان نوک می زنی…

با اُفت فشاری که دیدگانت را خال خال می کند و گویی یک نفر مدام به عضلات گردنت تبر می کوبد و از نفس نفس زدن های بسیار لبانت خشک و قاچ قاچ شده است و گلویت به سایش می افتد…

پس از یک چنین روزی، زمانی که وقت فراغت فرا می رسد و پشتی تختت را به آهستگی پایین می برند، بعد از اسپاسم شدیدی که به خاطر تغییر وضعیت از حالت نشسته به خوابیده بر تو عارض می شود و بدنت را پیچ و تابی دردناک می دهد، وقتی سرانجام سرت به بالش می رسد،

در این هنگام از عمیق ترین عمق وجودت، از امن ترین مأوای درونت، از دوردست بکری که خالی است از هر چه رنج…

نفسی آسوده و نجوایی آرام بر می خیزد که می گوید: “آخیــــــــش”

این شیرین ترین، ناب ترین و لذت بخش ترین حسی است که تنها از آن من است؛ حتی با وجود جهنم سوزشی که احاطه ام کرده است…

. . .

امسال سال سختی بود… سالی پر از رنج و تنش و اضطراب…

هشت ماهه نخست سال به افسردگی گذشت! برای سومین بار در طول این یازده سال، گرفتار چنان افسردگی شدم که هیچ کنترلی بر آن نداشتم و قادر نبودم مهارش کنم. افسردگی بس طولانی که از نیمه ی سال پیش آغاز شده بود و هر چه با آن جنگیدم بد تر و بد تر شد… برای سومین بار در این سال ها لبخندم را که تمام هویتم در آن است از دست دادم و بار دیگر به هیچ تبدیل شدم. حتی چاپ کتاب به بیمار خود گوش فرا دهید هم مرا نخنداند، چاپ نخستین ترجمه ام نیز مرا شاد نکرد، معدل ۱۹/۷۰ ترم اول هم به مذاقم خوش نیامد…

در عین حال، این افسردگی همراه بود با چاشنی چالش های جدید جسمی، شرایط بغرنج خانوادگی، تجاربی دهشتناک…

اما زمانی توانستم از افسردگی رهایی پیدا کنم که دریافتم بایستی خودم را رها سازم. دست از جنگیدن با نفس خود بردارم. یک بار هم که شده کنار بایستم و مبارزه را تماما بسپارم به خدا…

خودم را برای پیشامدهای ناگزیر عذاب ندهم. دشواری های زندگی دشوارم را بپذیرم و وجدانم را برای آن چیز های که به دست من نیست، بی جهت نیازارم… پیش بینی های ذهن محدودم را کنار بگذارم و این قدر خودم را از آینده نترسانم…

آه… هم اکنون مو بر تنم سیخ شد! لرزم گرفت. آینده… انگار من هنوز هم از آینده می ترسم…

با این حال، امسال با همه ی سختی هایش دستاوردهای بسیاری داشت و زحمات چندین ساله ام برای نخستین بار به ثمر رسید… می گویم برای نخستین بار زیرا نهال آرمان من قرار است با کود تلاش و باران بی وقفه ی ایمان، تنومند تر گردد و هر سال بار بیشتری بدهد (حتی اگر زمانی، خشکسالی امید یا آفت هراس آن را از ثمر بیندازد، باز هم چون درخت آرمانم ریشه در ایمان دارد، دوباره سبز خواهد شد و به بار خواهد نشست…)

آری، امسال دستاوردهای بسیاری داشت: چاپ کتاب به بیمار خود گوش فرا دهید، چاپ نخستین ترجمه ام، شرکت در نخستین نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی (ایضاً نخستین سفر غیر درمانی)، حرکت “آیدا و حامیان او” و یکی دو کار حاشیه ای که بعدا صدایش در می آید!

همچنین، رفتن به منزل سمانه، خرید اولین مانتو، دیدار با دوستان جدید

پس به گمانم با وجود همه ی آن سختی ها، اکنون در پایان این سال می توانم لحظه ای سرم را بالا بیاورم، یگانه دست چپم را به لبه ی میز تکیه دهم و با یک فشار، قامت خمیده بر روی کیبوردم را صاف کنم و قدری به پشتی تخت تکیه دهم…

آنگاه همان طور که به مانیتور و این نوشته ها چشم دوخته ام، در دل به نجوا بگویم:

“آخیـــــــش!”

پی نوشت: این تبریک سال نو نبود ها! برای تبریک، پست دیگری خواهم گذاشت…

پی نوشت: در پی نوشت پست قبل قول یک مطلب خبری را داده بودم، اما از آن جایی که کاملا یهویی! متوجه شدم که این ترم با دروسی بی نهایت دشوار سر و کار دارم و بایستی تمام زندگی ام را تعطیل کنم و تنها به مطالعه بپردازم، تصمیم گرفتم برای آن که در طول ترم وبلاگ بی مطلب نماند، آن پست خبری را بگذارم برای آن ور سال…

گویی سال بعد هوس جان مرا دارد!  Dazed کتاب ها که با دیدن من آب دهانشان راه افتاده است! یعنی قرار است پوستم را بکنند، یک لقمه ام کنند و بعد بگویند: “آخیـــــــش! چسبید!”
(این “هوس” جریان دارد که در پست تبریک سال نو خواهم گفت! Wink )

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۲۵ پاسخ

حرکت “آیدا و حامیان او”

همان طور که در پست قبل اشاره ای نمودم، در پی توزیع کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” در نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی، یکی از دانشجویان سال آخر کارشناسی ارشد رشته اپیدمیولوژی، حرکت بسیار جالبی را آغاز نمودند، به این شرح که این کتاب را در آی سی یوهای شهرهای مختلف در میان کلیه ی کارکنان درمانی، یعنی پزشکان، پرستاران، و بهیاران، و حتی کارکنان خدماتی در بخش های ویژه توزیع می نمایند.

تا کنون این کتاب در آی سی یو بیمارستان های ولیعصر و آبان تهران، بهبود و محلاتی تبریز، بیمارستان ایرانشهر، انستیتو کانسر بیمارستان امام، و شرکت ارتوپدی (تهران ستورز)، توزیع شده است که می توانید در ادامه عکس هایی از این حرکت را مشاهده نمایید.

(اضافه شد: چابهار ،شهرستان سرپل ذهاب (بیمارستان شهدا)، شهرستان خرم آباد (بیمارستان عشایر)، بیمارستان امام حسین  تهران ، بیمارستان حضرت رسول تهران، بیمارستان امیر اعلم تهران، بیمارستان ۶۰۰ تخت خوابی بعثت نیروی هوایی و چندین  مرکز درمانی دیگر…)

امید دارم که این حرکت همچنان ادامه پیدا کند و روز به روز گسترش بیابد، تا آن زمان که آی سی یو از مخفف “بخش مراقبت های ویژه” تبدیل شود به “بخش انسانیت های ویژه”،

به جایی که زیباترین خاطرات شفا را برای آیدا ها به یادگار می گذارد…

و شاید بتوان گفت که آی سی یو، یکی از خواستگاه های آزمون الهی برای سنجش انسانیت مخلوقات خویش است. آی سی یو یک وادی روحانی است، یک قلمرو خدایی، جایی که تنها وجدان آدمی و مظلومیت یک بیمار در آن می گنجد، و در چنین جایی حضور پروردگار پر رنگ تر از هر مکانی است، چرا که نگاه خداوند بیش از هر چیز متوجه بندگان رنجور و وجدان های مستعد خطاست، و از این جهت، آی سی یو یکی از کانون های تمرکز الهی است؛

هم این الهی  No و هم آن الهی Yes !

همچنین، در جهت گسترش این حرکت، یکی از دوستان محبت داشتند و در کامنت ها ایده ی جالبی را پیشنهاد نمودند:

«قابل توجه دوستان خانم آیدا الهی و نظر دهندگان گرامی

سلام

همانگونه که در متن بالا خوانده اید {و اکنون نیز به همت عزیزانی که من ایشان را “حامیان آیدا ها” می نامم، این کتاب در حال توزیع در آی سی یو های شهر های مختلف است}

شما دوستان خانم آیدا الهی و نظر دهندگان گرامی نیز با حمایت و یاری در توزیع کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” در آی سی یو های شهر های مختلف کشور و مستند سازی تصویری این حرکت، به “حرکت آیدا و حامیان او” بپیوندید.

کار را از همین امروز و با معرفی فعالیتهای خانم آیدا الهی به اعضای خانواده و دوستانتان و همچنین با به اشتراک گذاشتن آدرس این وبلاگ در شبکه های ارتباطی شروع کنید.

با تشکر

از طرف حامیان “حرکت آیدا و حامیان او”»

 IMG (1)

IMG (2)IMG (3)

IMG (5)

IMG (6)IMG (8)

 

 

 

 

 

 

 

IMG (7)713222628_144235421321273_41728

421831740_25992

421325184_123261421339850_37814713233868_110251

 

 

پی نوشت: تا پایان سال، یک مطلب گزارشی دیگر نیز در وبلاگ قرار خواهم داد و سپس، سال وبلاگی را با تبریک و شادباشی به پایان خواهم رساند. به امید خدا از سال بعد، سعی میکنم میان روزمرگی ها و گزارش نویسی، و نیز نگارش مطالب کاربردی، تعادلی به وجود بیاورم…

خودم از عملکرد چند ماهه ی اخیر رضایت ندارم! اگر یک نگاه به مطالب چند ماه گذشته بیاندازید، خواهید دید که از تیرماه حتی یک پست کاربردی هم ننوشتم!

پی نوشت: دوست عزیز، مهربان، و خوش ذوقی متن کامل سخنرانی و پاسخ من به نظرات اساتید حاضر در کنگره را به صورت کتابچه ای الکترونیکی (pdf) طراحی نموده اند که می توانید هم در این جا و هم در پست قبلی آن را دانلود کنید. با سپاس فراوان از این دوست بامحبت Smile Rose

کتابچه

کفش نوشت!

یادم می آید زمستان ۸۳، یعنی زمانی که هنوز چند ماه از نخاعی شدنم می گذشت، به مدت یک شب در آی سی یو بیمارستان ایرانمهر تهران بستری بودم. در همان بیمارستان بود که فهمیدیم نای من دچار تنگی شده است و …

بگذریم… در آن جا میان تخت ها را با پرده هایی حایل کرده بودند، به طوری که من نمی توانستم بیماران تخت های بغلی را ببینم. با این حال، از صحبت ها فهمیده بودم که تخت سمت چپی، پسر جوانی است که ضربه مغزی شده و کاملا فلج است. از قضا، آن پسر قد بسیار درازی داشت، به طوری که می توانستم پاهایش را از پس پرده ببینم! پای راست او از مچ به داخل چرخیده و حالت منحنی ناجوری پیدا کرده بود. وقتی پای او را دیدم، با خودم گفتم: “نگاه کن، معلومه که خانواده ش اصلاً بهش نمی رسن! اگر فیزیوتراپی می کرد این طوری نمی شد…”

هنگامی که بعد از ۵ سال فیزیوتراپی فشرده و مداوم، مچ پای راست خود من هم به همان صورت انحنا یافت و به داخل چرخید، فهمیدم که قدرت اعصاب مغزی و نخاعی، از قدرت عشق خانواده بیشتر است و نه تنها می تواند پای بیماران مغزی یا نخاعی را دو خم کند، بلکه کمر اطرافیان آن ها را نیز دولّا می کند.

و از همان زمان بود که پوشیدن کفش برای من شد جزو محالات! زیرا پای منحنی من در قالب هیچ کفشی نمی گنجید؛ نه صندل، نه روباز، نه چسبی، نه غربی، جمهوری… Big Smile

اما آرزوی محال که محال نیست، و آرزو بر کم سن و سالان (یعنی من!) هم که عیب نیست، جوینده هم که می گویند یابنده است… حالا گیرم کفش نباشد و پاپوش باشد! ما که پایمان در کفش کسی جا نمی شود، باید می گذاشتیم برایمان پاپوش ببافند دیگر Smile

این هم پاپوش های بنده!

 20160211_200526

20160211_200425

واقعا به من بگویید چه فرقی با کفش دارد؟ حتی می توان برایش قابلیت سیندرلایی هم قائل شد! Smile

دستکم اگر در مشهد کسی لنگه پاپوشی پیدا کرد، می داند کجا بیاید خاستگاری! Big Smile البته از سراسر ایران هم مراجعه کننده می پذیریم! Big Smile از چهارسوی عالم و هفت طبقه ی آسمان و کل کائنات و خصوصاً حوریان بهشتی نیز دعوت می کنیم بیایند لنگه پاپوش را به پای مان امتحان کنند! ما این فرصت را از هیچ کس دریغ نمی داریم Smile که در کار خیر حاجت از دست دادن هیچ فرصتی نیست Big Smile

اصلا من از حالا پیش بینی می کنم: “سیزده به در سال دگر، پاپوش به پا، خونه ی طرف!” Big Smile

حالا با فاش شدن این خاصیت پاپوش، کل جمعیت مجرد ایران می روند برای خود پاپوش درست می کنند!

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۴۴ پاسخ

نخستین نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی (۸ بهمن ۹۴)

به یاد پرستار آسمانی، بهار…

روز پرستار مبارک… Rose

درباره ی بهارphoto_2016-02-01_18-23-24

همان طور دراز کشیده بودم و با رنگ و رویی پریده، به تیک تیک ساعت و تپش های قلبم گوش می دادم که یک کدام با صدای گرومب و گرومب در مغزم می کوبید و دیگری با آهنگ بوم بوم در سینه ام می کوفت. لبانم خشک و قاچ قاچ بود و گویی یک مشت پونز در ته گلویم ریخته بودند! تنها چند جرعه آب کافی بود تا احساس بهتری داشته باشم، اما جرأت نوشیدن قطره ای آب را هم نداشتم. در همین حال، در دل نجوا کردم: “مگه استرس کم داشتم که حالا سر بزنگاه بالابر هم از کار افتاد؟!”

در این هنگام، مادر را دیدم که راه خود را از میان چمدان ها و ساک های کُپه شده در راهروی جلوی اتاق باز کرد و با چهره ای خسته و پژمرده به درون آمد. او در حالی که قامت فرسوده ی خود را به روی نیمکت گوشه ی اتاق می انداخت، زیر لب گفت: “آخ… فقط یک دقیقه بنشینم!”

پدر نیز پس از آن که از طناب پیچ کردن یکی دو کارتنی که باید با خود می بردیم، فارغ شد، با ناله ای گنگ، کمر دولای خود راست کرد و در حالی که کمربند طبی اش را می بست تا برای جا به جا کردن من از روی تخت به ویلچر آماده شود، یک وری و قدری لنگ لنگان به داخل اتاق آمد.

من نگاهم را به سویی دیگر برگرداندم؛ نمی خواستم آن ها متوجه خیسی چشمانم و قطره ی درشت اشکی که ناگهان بر روی گونه ام لغزید، بشوند. حسی در درونم نهیب می زند: “تو رو چه به سفر! اون هم برای کاری غیر از درمان… همون دو سال یک بار بس نبود که برای تعویض یک لوله، همه رو زابراه می کنی و با اون همه دردسر تا تهران می کشونی؟! آخه انصاف بده، چند هفته است که همه رو درگیر کردی… تازه سختی ها و دردسر ها از حالا به بعد شروع میشه؛ جا به جایی های توی هواپیما، اون هم این دفعه که می خوای برای اولین بار توی هواپیما روی صندلی بنشینی؛ درگیری هایی که با مأمورای سپاه داریم تا متقاعدشون کنیم که این دستگاه ساکشن بمب نیست! هر چی هم که می گیم از پزشک معتمد خودتون مجوز همراه داشتن اش رو گرفتیم، مگه به خرجشون میره؟!؛ تأخیر های چند ساعته رو بگو، اون هم در حالی که مامان و بابا حتی فرصت نکردن ناهار بخورن؛ و بعد کلی دردسر توی تهران و این برنامه ی فشرده ای که برای خودت چیدی. می خوای به اندازه ی بیرون رفتن یک سال، توی این یک هفته بری بیرون. مگه نمی بینی که هر وقت بیرون می ری تا سه چهار روز بعد همه از پا افتادن؟ حالا می خوای چهار پنج بار پشت سر هم… واقعا که بی فکری! اصلا خودخواهی! می دونی، تو اصلا نباید…”

در این هنگام، مادر پرید وسط حرف های وجدانم و با حالتی دلدارانه گفت: “آیدا جان نگران نباشی ها! راننده ی ون وارده، سرایدار خونه ی بغلی رو هم صدا می کنیم و چهارتایی راحت میذاریمت روی ویلچر.”

و پدر افزود: “آره، پایین آمدن که کاری نداره… تازه شانس آوردی که بالابر وقتی خراب شد که هنوز تو رو بلند نکرده بودیم، و الا همون طور روی هوا می موندی!”

من در پاسخ شان لبخند محوی زدم و در حالی که مادر و پدر بر سر این که اگر من بر روی بالابر در هوا مانده بودم، چه طور می توانستند مرا پایین بیاورند بحث می کردند، ترجیح دادم که دیگر هیچ حرفی نزنم و زیپ دهان خودم و وجدانم را بکشم و تنها بگویم: “خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

. . .

پیش از آن که ساعت زنگ بزند، از شدت دلدرد و سوزشی که این اواخر افسارگسیخته است، از خواب بیدار شدم. احساس می کردم که تمام سطح داخل شکمم را با تیغ خط انداخته اند! و به نظرم می آمد که از شدت سوزش، پوست سراسر بدنم دارد وَر می آید! علت دلدرد را می دانستم؛ دو سه روز بود که حتی یک وعده غذای کامل هم نخورده بودم. من هرگاه به سفر یا بیرون می روم، هر چند ساعت و هر چند روز هم که طول بکشد، خوردن را بر خود حرام می کنم؛ چرا که این طوری خیالم راحت تر است.

دلیل شدت دیوانه وار سوزش را نیز تا حدی می دانستم، زیرا علاوه بر این که مدتی است سوزش ام دست به عصیان گذاشته، اکنون بالارفتن اسید معده نیز مزید بر علت شده بود…

به نظرم می آمد که از شدت رنج جسمی، چهره ام بی رنگ و پژمرده شده باشد، اما دلم به این خوش بود که اغلب وقتی سوزشم زیادی زیاد است، همه می گویند که رنگ و رویم عجیب باز می شود!

هنوز ۴ ساعت به زمان حرکت مانده بود، اما اطرافیانم یک به یک بیدار می شدند تا پروژه ی عظیم لباس پوشاندن مرا آغاز کنند. البته کار های من در کل ۲ تا ۲/۵ ساعت زمان می برد، اما بعد از آن کلی ریخت و پاش بود که باید جمع و جور می کردند و خودشان نیز باید آماده می شدند.

حدود ربع ساعتی بعد، در حالی که چهار نفر بسیج شده بودند تا یک شلوار به پای من کنند و پاهای بدقلق من با اسپاسم شدیدی که داشتند، یک تنه همه را در هم می پیچاندند، وجدانم دوباره فرصت پیدا کرد تا سرزنش هایش را از سر بگیرد: “می بینی، این همه آدم فقط به خاطر تو از کار و زندگی و خواب و خوراک افتادن… وقتی هم که بهت میگم خودخواهی، میگی نه، هدف دارم، ارزشش رو داره، سوگند خوردم… اولا که سوگند رو تو نوش جان کردی! دوما با این دلدرد و سوزشی که الان داری، چه طور می خوای توی جلسه خوب ظاهر بشی؟ ببینم اصلا نفس ات در میاد که بتونی دو تا خط بخونی؟ نکنه زحمت همه رو بر باد بدی؟! این همه هماهنگی، برو و بیا، اصلا کسایی رو که کشوندی تا اون جا!”

در این هنگام، به ناگاه مادر حرف های وجدانم را قطع کرد و دلسوزانه گفت: “آیدا جان دلدردت بهتره؟ به نظرم بنشینی روی ویلچر و یک هوا بهت بخوره بهتر میشی.”

و پدر ادامه داد: “نه بابا، حالش خوبه. رنگ و روش که بد نیست!”

و من لبخندی زدم و بهتر دانستم از این که از شدت دلدرد و سوزش، حتی نفسم بالا نمی آید، حرفی نزنم و در عوض، زیپ دهان خودم و وجدانم را بکشم و تنها بگویم: “خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

. . .

photo_2016-02-01_18-23-57

با سلام خدمت حضار گرامی؛ متنی دارم که با اجازتون براتون قرائت می کنم…

بشنو از من، چون حکایت می کنم…

از یازده سال پیش، در پی سلسله حوادثی که منجر به آسیب نخاعی و به دنبال آن معلولیت مادام العمر در من گردید، و در نتیجه، ارتباطی ناگسستنی با تمام شاخه ها و زیر شاخه های بخش درمان یافتم، و نیز توجهم به اخبار، رویداد ها، و تازه های علوم پزشکی جلب شد، هرگاه پوستر یا اعلان عمومی همایش ها و کنگره های پزشکی را می دیدم، همیشه اولین فکری که به ذهنم می رسید، این بود که بیماران به عنوان یکی از ارکان اصلی مقوله ی درمان، همیشه غایب هستند! حال آن که، نگاه غیرحرفه ای بیماران، نکات ظریف و با اهمیتی را می بیند که از نگاه حرفه ای درمانگران دور می ماند.

هنوز چند خطی نخوانده بودم که احساس کردم دهان و گلویم یک پارچه خشک شده است! هر لغتی را که می خواندم زبانم در کامم ساییده می شد و با هر نفس، انگار که در ته حلقم خَش می افتاد!

من خود به عنوان بیماری که تجارب بسیاری از آی سی یو ها و بخش های مختلف بیمارستانی داشته ام، تا به امروز در بسیاری از موارد تاوان تک روی های درمانگران و نداشتن گوش شنوای آنان را داده ام. عمده ی مشکلات و ناتوانایی های امروز من ناشی از آن است که درمانگران به گفته های من توجهی نمی کردند و حتی در همان ابتدا، شکایت مرا از وجود دردی در گردن، حمل بر تمارض گذاشته، و آن را غیرواقعی می پنداشتند، چرا که نگاه حرفه ای آن ها در عکس ها و اسکن ها مشکلی را مشاهده نمی نمود.

زمانی که من در پی تصادف جاده ای که منجر به شکستگی فک، دریدگی گونه ی راست و قطع عصب فاسیال، و نیز شکستگی استخوان فمور پای راستم شد، به اورژانس بیمارستانی در مشهد انتقال یافتم، در عکسی که در بدو ورود از گردنم گرفتند، ظاهراً هیچ آسیب بخصوصی در مهره های گردن مشاهده نمی شد،

حتی در همان ابتدا،

وای، خطم را گم کردم!

کاغذ متنی که از رویش می خواندم، زیادی به من نزدیک بود و از این رو، هر چه به اواخر صفحه نزدیک می شدم، تطابق کانون چشمم با متن، از پشت شیشه های عینک به هم می خورد و خطوط را قاطی می کردم!

برای لحظه ای سکوت کردم و پس از قدری مِن و مِن، سرانجام خط ام را یافتم.

با این حال، من همواره از درد شدیدی در گردن شکایت داشتم. پزشک معالجم، تنها نامی بود نوشته شده بر روی تخته وایت برد کوچکی در بالای تختم، و من خود هرگز حضوراً وی را ملاقات نکردم. با این وجود، والدینم بارها به مطب او مراجعه کرده و او را از شکایت من از درد گردن مطلع نمودند و تقاضا کردند که دستور فیکس کردن گردن با آتل فیلادلفیا را بدهد؛ اما پاسخ پزشک هر بار یک چیز بود: “عکس می گوید که مشکلی نیست؛ فقط دارد خودش را لوس می کند!”، و جواب هر گونه اعتراضی به این اظهار نظر نیز این بود که: “من پزشک هستم یا شما؟!”

من در بیمارستان، به مدت ۱۰ روز پس از تصادف، حس و حرکت کامل داشتم، حتی کار های ترخیصم داشت انجام می شد و قرار بود برای جراحی فک و استخوان فمور به بیمارستانی خصوصی منتقل شوم، اما صبح روز ترخیص، یک متخصص گوش و حلق و بینی که اتفاقی مرا ویزیت کردند، با بررسی مدارکم، در همان عکسی که گواه بر تمارض من بود، جا به جایی مهره های ۴ و ۵ گردن را به وضوح تشخیص دادند. بعد از آن، از سوی پزشک معالجم، دستور نصب تراکشن سر به صورت تلفنی صادر شد و رزیدنتی آن را انجام داد. اما محاسبات پشت تلفنی، سنگینی تراکشن را غیراصولی تعیین کرده بود، و نصب یک باره ی ۱۵ کیلو وزنه، منجر شد به Over-traction و به دنبال آن سردردی جانکاه که باز هم تا ساعت ها به تمارض تعبیر شد، خونریزی و ترومای شدید، آپنه ی تنفسی، و تبدیل بیماری در حال ترخیص، به معلولی کوادری پلژی!

همان طور که تلاش می کردم خشکی دهانم، در لحن خواندن و تون صدایم تغییر محسوسی ایجاد نکند، از گوشه ی چشم دیدم که مادر اشاره ای به پدر کرد؛ معلوم بود که متوجه مشکل شده است… پدر نیز روکش آلومینیومی ظرف آبی را که جلویمان گذاشته بودند باز کرد و قدری آب در لیوان ریخت… در آن لحظه می خواستم سراپای مادر و دستان پدر را غرق بوسه کنم…

در دل خدا خدا می کردم که هر چه زودتر آن صفحه تمام شود تا بتوانم گلویی تر کنم…

من، در ۱۲۳ روزی که در دو آی سی یو، در دو بیمارستان دولتی و خصوصی بستری بودم، صدمات روحی و جسمی بسیاری را متحمل شدم. من تجارب دهشتناکی از سیستم درمانی داشته ام که بسیاری از آن ها ناشی از ناآگاهی های انسانی و اخلاقی پرسنل درمانی، و یا عدم درک آن ها از موقعیت حرفه ای شان بوده است. من بار ها مرگ را تجربه کردم، اما نه به خاطر اوضاع وخیم بیماری خود، بلکه تنها به دلیل بی توجهی پرسنل و جدا شدن خود به خود شلنگ دستگاه تنفسی از لوله ی تراشه ام. من درد هایی را متحمل شدم که صرفا ناشی از بی توجهی های پرسنل، متهم کردن من به تمارض، و اعتقاد خلل ناپذیر آن ها به تئوری ها بوده است. من به دلیل عدم رسیدگی های لازم که منجر به تخریب بیش از دو سوم از طول نایم شد، محکوم شدم به تنفس مادام العمر از طریق تراک و تی تیوب، و بدین طریق آخرین شانس من به عنوان یک بیمار ضایعه ی نخاعی گردنی، یعنی توانایی تکلم و تنفس طبیعی نیز از من گرفته شد. من در بیمارستان ها مورد اهانت، تحقیر، آزار، و ضرب و شتم واقع شدم، از سوی کسانی که درکی از حرفه ی خود نداشتند.

شرح مصائب من و تجاربم از شفاخانه، جایی که تنها در آن جفا دیدم، در این سطور نمی گنجد، از این رو تنها به تاکید بر دو نکته ی مهم، که دغدغه ی تمام بیماران است و مسائل بسیاری را شامل می شود، بسنده می کنم.

آخیش، تمام شد…

در این هنگام، به مادر اشاره ای کردم تا صفحه ی دوم را در مقابلم بگذارد، اما او ابتدا لیوان آب را پیش آورد… در آن لحظه نیز دلم می خواست دستانش را ببوسم…

نمی دانم اثر آن یک جرعه آب بود یا معجزه ی دستان مادر که سقای کربلای کامم شده بود؟ به یک باره گویی ریه هایم به قدر آن سالن حجم گرفتند و صدایم قدرتی کوبنده یافت…

نکته ی نخست، ضرورت گوش دادن به شرح حال بیمار از زبان وی است. توجه به گفته های بیمار و مهم تلقی کردن شکایات هرچند به ظاهر غیرمنطقی وی، درمانگر را در تشخیصی صحیح تر یاری می رساند و از بسیاری از خطاها یا دیرکرد های مشکل آفرین، و حتی گاه فاجعه بار جلوگیری خواهد کرد. آزمایش ها، تنها تفسیری هستند از جزء ناچیزی از وجود بیمار، و عکس ها تنها انعکاسی از درون او، در حالی که بیمار می تواند تفسیری جامع و حقیقی از درد خود ارائه دهد. متاسفانه اکنون رویه بر این است که درمانگران تنها بر اساس عکس ها، آزمایش ها، و تئوری هایی که در نظرشان محرز و قطعی هستند، و بدون توجه به تشریح بیماری از زبان بیمار، اقدام به تشخیص می کنند، حال آن که بسیاری از نکات کلیدی در سخنان بیمار است.

بسیاری از بزرگان عالم پزشکی نیز بر این مهم تاکید داشته اند؛ دکتر قریب در این باره می گوید: “پیش از معاینه‌ی بالینی به دقت به اظهارات بیمار گوش کنید. حقیقت اینست که باید به حرف‌های بیمار گوش داد. اگر چه بی ربط به‌نظر برسد. پزشک حاذق کسی است که از بیان سخنان بی‌ربط، یک حلقه‌ی کلیدی مرتبط پیدا می‌کند”. McCaffery خاطر نشان می کند: “درد، آن چیزی است که بیمار می گوید. درد، آن موقعی است که بیمار می گوید.”؛ و گایتون، فیزیولوژیست پر آوازه ی جهان اظهار می دارد: “مهمترین اطلاعاتی که فرایند درمان بیماری را مشخص می کند، اظهارات بیمار، از جمله شکایت درد است.”

نتیجه ی عدم توجه به سخنان بیمار این می شود که اغلب تشخیص ها ناکامل و گاه ناصحیح صورت می گیرند، و بیمار هیچ گونه بهبودی از درمان تجویزی حاصل نمی کند و ناگزیر می شود پزشکان مختلفی را که هر کدام تشخیص و درمان متفاوتی دارند بیازماید، و در این پروسه، علاوه بر بار سنگین مالی و لطمات روحی بسیاری که متحمل می شود، گاه مشکل قابل درمان او به مشکلی صعب العلاج یا لاعلاج تبدیل شده و به طور مثال، آیدایی که تا ده روز پس از تصادف حس و حرکت کامل داشت، به یک باره برای همیشه از گردن به پایین فلج می شود!

به گمانم ارزش نهادن به گفته های بیمار، از اصول “اخلاق تشخیصی” است و اگر بخواهم از زبان یک بیمار، کلیت آن را به صورت مجمل بیان کنم، باید بگویم: “از کتاب ها، عکس ها، و آزمایش ها بیایید بیرون. بیمار از گوشت و خون است؛ نه کاغذ!”

همان طور که در حین خواندنِ متن، گاهی سرم را بالا می آوردم و به حضار نگاه می کردم، در یک لحظه از گوشه ی چشم، نگاهم به انتهای سالن افتاد… از آن چه می دیدم متعجب شدم! علاوه بر جمعیتی که بر روی صندلی ها جای گرفته بودند، عده ی زیادی نیز سرپا ایستاده و تمام فضای خالی سالن را اشغال کرده بودند… نمی دانستم که این افراد کی آمده بودند؟! سالن به قدری در سکوت بود که اگر به چشم نمی دیدی، متوجه نمی شدی که مالامال از جمعیت است!

دومین نکته، در ارتباط با “اخلاق بالینی” و اهمیت حسن رفتار و برخورد شایسته ی درمانگران با بیمار، در ایجاد حس اعتماد و تاثیر مستقیم آن در روند بهبود بیماری است.

از این منظر، باید بگویم که تراژدی آیدا یک افسانه نیست، بلکه داستان بسیاری از بیماران و حقیقت جاری در سیستم درمان است. بیماران زیادی، مصائبی را که من متحمل شدم، در سیستم درمانی تجربه می کنند، و علت عدم رضایت و بی اعتمادی بیماران نسبت به بخش درمان، بازخورد همین تجارب است. من خود بشخصه وقتی برای اولین بار گذارم به بیمارستان افتاد، پزشک را حامی خود و پرستار را همدمم می دانستم و در حد خلوص یک بچه به آن ها اعتماد داشتم؛ کج رفتاری ها، قصور ها و کارشکنی های آن ها بود که باعث تغییر نگاه و ذهنیت من شد.

درمانگر موقعیت انسانی حساسی دارد؛ او تنها یک عالِم و عامِل به علم پزشکی نیست، بلکه او جان پناهی است که بیمار بدان توسل می جوید، و وجهه ی اجتماعی بالای این حرفه نیز از همین جا سرچشمه می گیرد. پزشک در نگاه بیمار، مسیحایی است که شفا، مهر، و صلح و آشتی با جسم و روح را نوید می دهد، از این رو هر کوچک ترین رفتار ناشایست او خدشه ای به باور بیمار وارد آورده و او را بی اعتماد و گریزان می سازد.

وقتی یک پزشک به بیماری که ماه هاست در بیمارستان بستری است و با بغض و ناله از او می پرسد: “پس من کی ترخیص می شوم؟”، با حالتی آمیخته با تشر و تمسخر پاسخ می دهد: “تا زمانی که من در این بیمارستان طبابت کنم، تو هم ماندنی هستی.”، امید و باور بیمار را نابود می کند…

بقراط در این زمینه توصیه می کند: ” بیماری، زمانی سخت تر است که ذهن مضطرب باشد، و بعضی بیماران زمانی که از رفتار خوب پزشک رضایت داشته باشند، بهبودی خود را باز می یابند.”

زمانی که پرستار در ریکاوری اتاق عمل، با بیمار در حال به هوش آمدن، که از درد جراحی سنگین، می نالد و تقاضای مسکن می کند، با تندخویی و پرخاش رفتار می کند؛ یا پزشکی که از زیاد سوال پرسیدن بیمار یا همراهان نگران او به خشم می آید؛

در پایانِ صفحه ی دوم، باز هم به آب نیاز داشتم! برای کیفیت تنفس من، طول متنی که نوشته بودم حقیقتا زیاد بود، اما تازه کلی هم از سر و ته حرف هایم زده بودم تا طول متن با بیست دقیقه زمانی که برای خواندن آن به من داده بودند، تناسب داشته باشد…

در حالی که داشتم پیش خودم غُرغُر می کردم که: “آخه تو که می دونی نفس ات یاری نمی کنه، پس چرا این قدر…”، به ناگاه زیپ دهانم را کشیدم و تنها در دل گفتم: ” خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.” و سپس جرعه ای دیگر آب نوشیدم و برای ادامه، قدرتی دوباره یافتم…

یا پرسنلی در آی سی یو که شرایط بیماری را که در یک شب سه بار ایست قلبی کرده و در عالم گیجی و ناخوداگاهی، حرف هایی نامربوط و خلاف اخلاق می زند، درک نمی کنند و با مشت هایی گره کرده و دشنام گویان به تهدیدش می پردازند… و هزاران هزار مورد دیگر… این یعنی که آن ها درک صحیحی از موقعیت خود، بیمار، و بیماری ندارند… اگر در این حرفه، جنبه های انسانی نادیده گرفته شود، بیمار تبدیل می شود به کار، ابزار کار، جزئی از کار که می توان تحت تأثیر شرایط شخصی و محیطی، رویه و عملکرد را نسبت به آن تغییر داد.

من بر این عقیده ام که علم طب صرفا زیرشاخه ی علوم تجربی قرار نمی گیرد. این علم تماما برای انسان است، از این رو، اصالتا شاخه ای است از علوم انسانی، و علم اخلاق پیش درآمد و زیربنای علم طبابت است.

در این زمینه، بر اساس آن چه از متون کهن بر می آید، پزشکان فرزانه ای همچون بقراط، جالینوس، رازی، ابن سینا و… ابتدا به شاگردان خود علم اخلاق می آموختند و تا زمانی که آن ها را از لحاظ اخلاقی نمی آزمودند، آنان را برای آموختن علم پزشکی، به شاگردی نمی پذیرفتند.

برخورد انسانی، درک، ملایمت، و همدلی با بیمار، عملی فراتر از وظیفه نیست، بلکه عین وظیفه ی یک درمانگر است، و روی خوش نشان دادنِ درمانگر، از حقوق حقه ی یک بیمار و ضامن درمانی موثر است. درمانگر باید تداعی آرامش باشد و لبخند نخستین ابزار او، و اعتماد نخستین دارویی است که باید به جان بیمار تزریق کرد.

دیگر سرم داشت گیج می رفت و ریه ام از شدت فشار خواندن به درد افتاده بود…

“پس این متن کی تموم می شه؟

نکنه حوصله ی همه سر رفته باشه؟!”

به سرعت نگاهم را به اطراف چرخاندم؛ سالن هنوز هم مالامال و غرق در سکوت بود… انگار فقط حواس خودم به خواندنم نبود!

در این هنگام، نزدیک بود دوباره خط ام را گم کنم…

مسائل بسیار دیگری نیز وجود دارند، همچون پدیده ی ویزیت های گروهی که ناقض حفظ حریم خصوصی بیمار است، عدم توضیح صحیح چگونگی درمان به بیمار، غلو کردن در مورد بیماری و بزرگ جلوه دادن کار خود، سخیف انگاشتن بیمار، برخورد های ناشایست، احترام نگذاشتن به وقت بیمار، ویزیت های سرسری و نگذاشتن وقت کافی برای معاینه، نقص های سیستم پرستاری و خصوصا بهیاری، مسئله ی ملاقات در بخش های ویژه، و بسیاری از نقایص، کاستی ها، بی توجهی ها، بی احترامی ها، و بی مهری های دیگری که بیماران را نسبت به مراکز درمانی و درمانگران بی اعتماد و رنجیده خاطر کرده است. بسیاری از بیماران از مراجعه به مراکز درمانی اکراه دارند، احساس می کنند که شخصیت شان پایمال می شود و با تشخیص ها و درمان های سهل انگارانه، هزینه هایی غیرضروری بر آن ها تحمیل می گردد. خیلی افراد با یک بیماری وارد بیمارستان می شوند و در اثر کمبود ها و خطا ها و عدم رسیدگی های لازم، با مشکلات جسمی و روحی عدیده ای از آن جا بیرون می آیند… یا که اصلا بیرون نمی آیند. مسئله ی همراهان بیماران و حرمت نهادن به آن ها و درک جایگاه و موقعیت بغرنج روحی، جسمی، و مالی آن ها نیز که خود بحث جداگانه و مفصلی است… اکنون مجالی برای تفسیر و تشریح و مثال آوریِ بیشتر نیست. اغلب درمانگران و مسئولین حوزه ی درمان خود به واقع بینانه بودن این حرف ها و حقیقت مشکلات سیستم درمان واقف اند و می دانند که نقایص سیستمی، هم بیماران را و هم خود درمانگران را در شرایط دشوار و ناعادلانه ای قرار داده است، چرا که همه ی اشکال از کاستی های حرفه ای و اخلاقی پرسنل درمانی نیست، بلکه عملکرد و طرز رفتار آن ها نیز گاه تحت الشعاع شرایط و مشکلات نظام درمانی قرار می گیرد.

در پایان، امید دارم که روزی اهمیت تعامل میان بیمار و درمانگر از سوی سیستم درمانی درک شود، و نگاه درمانگران به بیمار، تنها به عنوان ابزاری نباشد که طب را از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آورد؛ بلکه بیمار را به چشم همکاری ببینند که با مشارکت هم، طب را در جهت تحقق معجزه ی شفا، به کار می گیرند. چرا که شفا، حاصل تثلیث مقدسی است میان علم طبابت، اطبا و درمانگران در جایگاه عاملان این علم، و بیماران به عنوان بستر عمل آنان، و از این رو، غیاب هر یک از این سه، هیچ گاه منتج به پدیده ی شفا نخواهد شد.

به امید آن روز که نه بیمار به درمانگر ظنین باشد و نه درمانگر به بیمار اَرج ننهد، بلکه بیمار با اعتماد، جان و روح خود را به درمانگرش بسپارد و درمانگر نیز ارزش این اعتماد را بداند و اگر در علم کم می آورد و از درمان بیمارش وا می ماند، در انسانیت کم نگذارد…

تصمیم گرفتم دو خط آخر متن را جا بگذارم تا برای تاثیرگذار تر خواندن بیت پایانی، قدرت کافی داشته باشم…

که هم بیمار مشغله و بار سنگین مسئولیت درمانگر را درک کند، و هم درمانگر این را بداند که بیمار بودن چقدر سخت و صعب است، و از این رو روحیه ی بیمار، بیشتر از دارو، نیازمند درک و محبت و سازش است…

در نهایت سخنان خود را با تقدیم داشت بیتی از اشعار سعدی، این طبیب دل ها، به پایان می رسانم:

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم / به دو عالم ندهم لذت بیماری را…

. . .

نخستین نشست صدای بیمار در تاریخ هشتم بهمن ۹۴، با حضور طیف وسیعی از درمانگران که حقیقتا با گوش شنوا آمده بودند، بسیار باشکوه برگزار شد و بازخوردهای بسیار خوبی داشت. اساتید محترم حاضر در نشست، نظرات بسیار خوبی ارائه نمودند و راهکارهایی را پیشنهاد دادند… کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” نیز در میان حضار که متشکل از اساتید رشته های مختلف پزشکی، پرستاری، و نیز دانشجویان این رشته ها و سایر رشته های پیراپزشکی از شهر های مختلف بودند، توزیع شد و مورد استقبال زیادی قرار گرفت، به طوری که بسیاری از اساتید برای دانشگاه های شهر های خود تقاضای تهیه ی نسخه هایی از این کتاب را داشتند و اکنون نیز به همت عزیزانی که من ایشان را “حامیان آیدا ها” می نامم، این کتاب در حال توزیع در آی سی یو های شهر های مختلف است (در پستی جداگانه، گزارش این حرکت را خواهم آورد.)

همچنین، طبق آمار کنگره، این نشست نسبت به سایر نشست ها بیشترین بازدید کننده را به خود جذب کرد و بالاترین استقبال را داشت… طول مدت نشست نیز از زمان متعارف آن، نیم ساعت بیشتر به طول انجامید.

واقعا تمام سختی هایی که برای این سفر متحمل شدیم ارزشش را داشت و من نمی دانم که آیا همان طور که مادر گفت، معجزه ی نشستن بر روی ویلچر بود یا تأثیر هوای سرب آلود تهران، که با وجود حال بد آن روزم، توانستم لبخندزنان و با قدرت در نشست حاضر شوم؟!

اما نه… به راستی که همه ی این ها تنها معجزه ی یک چیز بود، یا بهتر است بگویم معجزه ی یک جمله… و آن این که:

“خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

Smile

(البته، قابل توجه دوستانی که می دانند من الهه ی بارانم!… اتفاقا از دو روز پیش از عزیمت من به تهران، ابر ها به پیشواز من باریدند و هر چه گرد و ناخالصی را از هوا زدودند، و بنده هوایی به طراوت و پاکی هوای طهران قدیم را استشمام نمودم! Smile )

در ادامه، چند عکس و بریده هایی از فیلم نشست را تقدیم حضورتان می کنم و هرگاه فیلم کامل و عکس های بیشتری به دستم رسید، آن ها را نیز در همین جا قرار خواهم داد…

متن کامل سخنرانی

پاسخ من به نظرات اساتید حاضر در نشست

همچنین؛ دوست عزیز، مهربان، و خوش ذوقی متن کامل سخنرانی و پاسخ من به نظرات اساتید حاضر در کنگره را به صورت کتابچه ای الکترونیکی (pdf) طراحی نموده اند که می توانید  آن را دانلود کنید. با سپاس فراوان از این دوست بامحبت Smile Rose

کتابچه

بریده هایی از فیلم سخنرانی ۱، ۲

پوستر کنگره

کنگره

روز افتتاحیه (۶ بهمن ۹۴)

tm.jspفی الباقی… روز نشست صدای بیمار؛ ۸ بهمن ۹۴، ساعت ۱۰/۵ صبح

photo_2016-02-01_18-23-49photo_2016-02-01_18-23-32photo_2016-02-01_19-50-2811

پی نوشت: از همه ی این ها که بگذریم، اصل مطلب چیز دیگری است! آن هم این که… این سفر… نخستین سفر غیر درمانی من بود Smile

یعنی، بدجور دلم می خواست که یک سر بروم به در بیمارستانی که همیشه برای تعویض لوله ی تنفسی ام به آن جا می روم، و بعد با حالتی تُخس و شیطنت آمیز، با صدایی بلند خطاب به کلیه ی پرسنل آن بیمارستان بگویم: “دالی! Wink و سپس به سرعت از محل بگریزم! و این طوری به قول مشهدی ها جیزک شان بدهم!!! Big Smile (جیزک دادن = دل سوزاندن)

البته طفلکی ها… واقعا چه ربطی به پرسنل آن بیمارستان دارد؟… من در واقع دلم می خواست با این کار، زندگی را جیزک بدهم…

در این میان، تنها چیزی که کامم را تلخ کرد و هنوز هم جای داغ حسرت آن می سوزد، این بود که چند نفر از عزیزانی را که بسیار مشتاق دیدارشان بودم نتوانستم ببینم… بعضی را که هنوز خبر آمدنم را به آن ها نداده بودم و قرار قطعی با ایشان نگذاشته بودم، کسانی مثل سوسن جعفری عزیز، هانیه ی عرب مهربان، سارای قصه ی بامحبت… اما چند نفر از دوستان را که قرار قبلی با آن ها داشتم، به دلیل به هم خوردن بعضی برنامه ریزی ها و سرماخوردگی موقت و زودگذری که برایم پیش آمد، نتوانستم ببینم و بد جور شرمنده شان شدم… خلاصه، زندگی باز هم جیزکم داد! Dazed

از فرودگاه تهران و نوع برخورد پرسنل آن با بیماران نیز به شدت کُفری هستم! و به محض آن که فرصتی دست بدهد، طی نامه ای، انتقاد شدیدی از تدابیر مسئولان آن جا خواهم کرد! بله! Sarcasm

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۴۶ پاسخ

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

سلام دوستان خوبم Smile

امتحانات تمام شد، اما من با اجازه ی شما دوستان خوبم؛ با وقفه ای دو هفته ای خدمت می رسم Big Smile Rose story

«زمانی که یکی از دوستانم مرا جانی ایرکسون ایران خطاب کرد، من به تازگی چالش های زندگی به عنوان یک فرد نخاعی را پشت سر گذاشته و پس از چندین سال کشمکش درونی به ثباتی نسبی دست یافته بودم. از این رو، کنجکاو شدم بدانم زندگی یک بانوی آمریکایی که با فرهنگ و موقعیتی متفاوت پیش از آنکه من حتی به این دنیا قدم بگذارم، دچار ضایعه ی نخاعی شده و به گواهی پایگاه های اینترنتی به موفقیت های چشمگیری دست یافته است، چه شباهتی می تواند به زندگی ساده ی دختری داشته باشد که اندکی بیش از پنج سال از نخاعی شدنش نمی گذرد و تنها موفقیتش دست یابی به امکان ادامه ی تحصیل بوده است!

آن موقع من هنوز دانشجوی ترم دوم رشته ی مترجمی زبان انگلیسی بودم؛ تنها رشته ای که با شرایط جسمی من سازگاری داشت و امکان تحصیل غیرحضوری و داشتن شغلی را در آینده برایم فراهم می آورد؛ من نه صرفاً از روی علاقه، بلکه بالاجبار و از آن جهت که انتخاب دیگری نداشتم، این رشته را انتخاب کرده بودم تا به ایستایی خود پایان دهم و به زندگی بلاتکلیفم سمت و سویی ببخشم. در همان زمان، وبلاگ نوپایی را هم راه اندازی کرده بودم که در آن تجربیات خودم را به عنوان یک فرد نخاعی با دیگر بیماران به اشتراک می گذاشتم تا به نوعی زکات ثبات روحی و معنوی را که پس از سال ها پیکار درونی به دست آورده بودم بپردازم و به آن ها نیز کمک کنم تا به این ثبات برسند.

در نتیجه، کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا را که پیش از انقلاب با عنوان “برج سربلند” توسط مترجمی به نام “م. شهریاری” ترجمه شده بود و نسخه ی الکترونیکی آن موجود بود و به همت دوست عزیزی، اسکن شده و بر روی اینترنت قرار گرفته بود مطالعه کردم.

از همان صفحات اول کتاب متوجه شباهت های زیادی میان خودم و خانم جانی ایرکسون تادا شدم، به طوری که…»

. . .

«…تصمیم گرفتم که پس از فارغ التحصیل شدن در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی، کتاب سرگذشت وی را به عنوان نخستین کار خود ترجمه کنم؛ و بر این عقیده بودم که این کتاب برای آنکه اوج تأثیر خود را بر مخاطب بگذارد، بایستی توسط فردی ترجمه شود که همان شرایط را کاملا لمس کرده باشد. در نتیجه، تنها چند روز پس از امتحانات ترم آخر، ترجمه ی این کتاب را آغاز کردم…»

جملات بالا، بخش هایی است از مقدمه ی من بر نخستین کار ترجمه ام از کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا، با عنوان “داستانی فراموش ناشدنی”

همان طور که در مقدمه ی آن اشاره کردم، ترجمه ی این کتاب را به عنوان نخستین کار خود، تنها چند روز پس از امتحانات ترم آخر کارشناسی در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی آغاز نمودم و پس از حدود ۴ ماه تلاش شبانه روزی، با همه ی دشواری هایی که تایپ برایم داشت و سبب کندی کارم می شد، توانستم ترجمه ی آن را به پایان برسانم و پس از طی پروسه ی طولانی مراحل چاپ و اخذ تأییدیه ی ارشاد، اکنون این کتاب در مشهد و سایر شهر های کشور توزیع شده، و در دسترس عموم قرار گرفته است.

انگیزه ی من برای ترجمه ی این کتاب، علاوه بر همذات پنداری با نویسنده ی آن، غنای معنوی بسیار بالای این اثر است؛ همان طور که در بخش پایانی مقدمه ی آن بیان نموده ام: «… این کتاب از غنای معنوی بالایی برخوردار می باشد و مهم ترین و اصلی ترین خاصیت یک کتاب نیز تغذیه ی روح و ارتقای معنویت است. امیدوارم مطالعه ی این کتاب، خودباوری، واقع بینی، ایمان و امید را در دوستان معلول قوت ببخشد و همین طور به سایر افراد جامعه این را بیاموزد که به پروردگار اعتماد کنند و در دشواری ها، شکست ها، و ناکامی های زندگی، خود را نباخته، با توکل به او و امید به آینده مسیر زندگی را که همانا مسیر کمال برای همه ی انسان هاست در پیش بگیرند.»

در صورت تمایل به تهیه ی این کتاب،

در حال حاضر، می توانید از طریق دو پایگاه اینترنتی زیر به آن دسترسی داشته باشید. (به زودی در چند سایت دیگر نیز قرار خواهد گرفت.)

پخش ققنوس

فروشگاه اینترنتی کتاب سی بوک

بخوان؛ فروشگاه اینترنتی کتاب ایران

امیدوارم شما دوستان خوبم از مطالعه ی این کتاب لذت ببرید… Smile

پی نوشت: با تشکر از خانم سوسن جعفری عزیز که نخستین بار مرا با کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا آشنا نمود و انگیزه ی ترجمه ی آن را به من داد. و ممنون از خانم متین کاشانی فرید که با اسکن آن کتاب، زمینه ی مطالعه ی آن را برایم فراهم کردند… Rose  Rose

پی نوشت: سایت خانم جانی ایرکسون تادا

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت  Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب  Clover  ۵-این آدم های قدرناشناس  Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…  Clover  ۸-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *


داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۸۱ پاسخ

تن پوش اول!

(وقایع این پست Eek!، مربوط به یک ماه و نیم پیش است!)

یعنی دقیقا دو ماه و نیم بود که در تلاش بودم شرایط را فراهم سازم تا سفری به دنیای ناشناخته ی آن سوی چهارراه داشته باشم و با بازدید از فروشگاه های ادوات عصر جدید!، از عصر پارینه سنگی خود خارج شده و با تکنولوژی روز آشنا شوم.

اما مگر مه و خورشید و فلک رضایت به سازش می دادند و با یکدیگر همکاری می کردند تا مرا راهی کنند.

با این حال، سه شنبه روزی، به تاریخ ۲۸ مهر ۹۴، ساعت یک و ربع ظهر، وسط ناهار، یک دفعه تهور ادواری ام عود کرد و همین طور بی مقدمه به مادر گفتم: “امروز… همین امروز عصر… بریم…”

مادر: “آیدا جان عصر سرده.”

من: “نخیر!”

مادر: “بذار فردا صبح.”

من: “نخیر!”

مادر: “تو روشنایی بهتره ها.”

من: “نخیر!”

مادر: “باشه پس بریم…”

من: “نخیر!”

مادر: “اِ، چرا؟!”

یک دفعه به یادم افتاد که با سیستم جدید زندگی ام، هنوز هیچ تجربه ای از بیرون رفتن ندارم و مسائل و نگرانی های بسیاری در این مورد وجود دارد.

من: “آخه این طوری فلان چیز سخته…”

مادر: “نخیر!”

حالا نوبت مادر بود که با من مخالفت کنند! Wink

من: “بذارین اول یک بار تو خونه امتحان کنم، بعد بریم بیرون.”

مادر: “نخیر!”

من: “اصلا همون صبح بریم، روشنه، بهتره.”

مادر: “نخیر!”

من: “باشه… بریم…”

مادر: “ولی باید ژاکت بلند بپوشی و روی پاهات پتو بندازی.”

من: “نخــــــیر!”

مادر: “ااا سرما می خوری.”

من: “نخیر!”

مادر: “پس چی می خوای بپوشی؟”

من: “این رو Smile

راستش، فقط به خاطر شما دوستانم زیر بار ژاکت نرفتم. این مانتو را به خاطر شما پوشیدم، چون می دانستم خوشحال می شوید Smile بعد از آن پست، یک لبخند به شما بدهکار بودم…

البته!

یعنی موقع پوشیدن آستین های این مانتو، کتف ام داشت در می رفت! البته تنگ نبود، اما برای من که بدنم انعطاف ندارد، همیشه باید لباس ها را یک سایز بزرگتر و بلند تر خرید… با این حال، باز هم این مانتو را خواهم پوشید؛ خوشم آمده است ازش! Smile

قبل از رفتن نیز مکالمه ی دوستانه ی دیگری با مادر داشتیم!

من: “میگن همین جا، اون طرف مسجد، از این خیمه ها زدن (دهه ی محرم بود). من تا حالا ندیدم (زمان ما!، یعنی ۱۱ سال پیش، از این خیمه ها نمی زدن.)، بریم؟ چایی هم بخوریم، باشه؟”

مادر: “نخیر!”

من: “ااا تمیزه، لیوان یک بار مصرف داره…”

مادر: “نخیر!”

من: “من می خورم…”

مادر: “نخیر!”

من: “چرا!”

مادر: “نخیر!”

به هر حال، من که سند تصویری هم تهیه کردم!

البته، احتمالا مادر در دل می گفتند: “پری دریایی در خواب بیند چای!” (معادل، شتر در خواب بیند پنبه دانه.)

اما هر چه قدر هم که من و مادر با هم یکی به دو کردیم، آخر ببینید که حرف چه کسی به کرسی نشست!

خلاصه، در خیمه حسابی تحویلمان گرفتند و بعد از ۱۱ سال، برای خودش تجربه ی جدیدی بود؛ هرچند دلم می خواست به مکان بزرگ تر و شلوغ تری بروم و بیشتر بمانم. ولی باید بگویم که از لحظه ی نشستن بر روی ویلچر، و در تمام مسیر، قلبم توی حلقم بود! هر لحظه منتظر بودم یک جای کار ایراد پیدا کند و مشکلی برایم پیش بیاید، از این رو، اگرچه اتفاقا هوا هم زیاد سرد نبود، خیلی زود برگشتم خانه و فورا پریدم روی تخت! آنگاه نفس راحتی کشیدم و از ته دل گفتم: “خدایا شکرت Smile

و اما…

این هم اشانتیون! Smile

Wink  Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۹۳ پاسخ