درودی به تلخی بدرود …

سلام دوستان

دو لغت “سلام” و “دوستان” هر یک برای  خود لغات زیبا و خوش آهنگی  هستند. دو لغت از زیباترین و ملکوتی ترین لغات موجود در گنجینه ی واژگان انسانی. ولی ترکیب این دو واژه برای من تلخ و بد آهنگ شده است؛ چرا که تا کنون هر پستی را با عبارت “سلام دوستان” آغاز کرده ام، ختم شده است به وداع. به غیبت هایی کوتاه و بلند. به فراق هایی که بی پایان می نمود. “سلام دوستان” در این وبلاگ مترادف شده است با متضاد خود. با خداحافظ. با  بدرود…

کماکان جنگ و پیکار میان من و زخم بستر کذایی برقرار است. زخم بستری که در بسترش جا خوش کرده و خیال رفع زحمت ندارد. هر چند نتیجه ی نبرد تا بدین جا به نفع ما بوده ولی هنوز تا پیروزی راه زیادی باقیست…

این بار به جای “برمی گردم، برای همیشه” می گویم “هستم، همیشه. هر چند در سایه. ولی هستم. برای همیشه. تا همیشه…

تا دیداری دوباره، سلام دوستان!

 

پیوست۱ _ بر سر آنم که گر ز دست برآید، طرحی نو در اندازم!!!

(این جمله ی مخاطب اذیت کن را فعلا از من به یاد داشته باشید. باشد که روزی رمزگشایی اش کنم…)

پیوست۲ _ مطمئنا دفعه ی بعد، پست را با عبارت “سلام دوستان” آغاز نخواهم کرد و بی مقدمه متنی خواهم نوشت.

پیوست۳ _ مسابقه ی نقاشی احساس، در وبلاگ آقای جوانی

پیوست۴_ متنی فوق العاده زیبا و تاثیر گذار، به قلم بی نظیر آقای رسول بهروش … فوق العاده زیباست… حتما بخوانید…

ارسال شده در روزمرگی | ۳۸ پاسخ

پایانی نیست …

سلام دوستان

سرانجام فصل امتحانات نیز با هفت پاس (انشاالله، با تلفظ غلیظ!) و یک حذفی به پایان رسید. امروز قصد داشتم این نوید را بدهم که از امشب می توانید شاهد طلوع دوباره ی ماه در آسمان وبلاگستان باشید. (آیکون گلشیفتگی، آه نه ببخشید، خودشیفتگی فوق افراطی)؛ ولی متاسفانه اخبار حاکی از این است که این بار خسوفی در راه است…

دوستان قدیمی تر می دانند که پارسال، همین موقع ها، نبردی سهمگین و پیکاری خونین میان من و زخم بستری سمج برپا بود، که سرانجام پس از ماه ها کشمکش و خونریزی، دشمن مغلوب شد و جنگ به نفع ما خاتمه یافت.

این بار دشمن از ظلمت محاق سوءاستفاده کرد و بار دیگر از پشت خنجر زد. از آنجایی که هدف دشمن پایین کشیدن شخص اول مملکت، یعنی بنده (همان آیکون) از اریکه ی قدرت است، سران و اُمرای ارتش با تجربه ای که از نبرد پیشین داشتند، طی جلسه ای اضطراری به این نتیجه رسیدند که بهتر است هرچه زودتر مرا در جای امنی پنهان کنند. اکنون نیز فرمانده ی کل قوا، شخص  شخیص ژنرال مامان جون، اکیدا دستور فرمودند که بنده آفتابی نشوم، مبادا که توسط قوای دشمن شناسایی شده  و آماج حملات قرار گیرم. ولی بنده با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال شما دوستان می کردم، از ایشان فرصت کوتاهی خواستم که قبل از آغاز عملیات خسوف، به یک سری کارهای ضروری از جمله سرکشی به بلاد وبلاگستان برسم و شما را از حقیقت امر آگاه سازم.

در نتیجه، بناچار برای پنهان ماندن از دید دشمن، تغییر هویت داده  و در لباس مبدل ستاره ی دنباله دار، برای لحظه ای گذرا خود را به دیدگان عرضه داشتم تا بگویم؛

همچنان می درخشم، هرچند برای لحظه ای گذرا، هرچند در اسارت ظلمت محاق، می درخشم، چراکه درخشیدن از آن من است و اقتضای طبیعتم. همانطور که درخشش، صفت بی قید و شرط ماه است و من هم ماه زندگی خود. پس می درخشم تا مادامی که زندگی جاری است. تا مادامی که خورشید، این سرچشمه ی هرچه روشنی، می تابد و نورش را بی منت در طَبَق اخلاص می گذارد. می درخشم تا جایگاهم را در پهنه ی بی کران عمر حفظ کنم، تا جزر و مد زندگی را تحت کنترل خود داشته باشم، تا روشن نگاه دارم کوره راه امید را برای لحظاتی که بسوی آینده می شتابند…

ولی نه… این پاراگراف آخر تحت تاثیر افیون آهنگی بر قلمم جاری شد. در واقع قصدم از رخ نمایاندن این بود که بگویم؛

۱ – حداقل بمدت سه هفته، نشستن بمدت طولانی و فشار آوردن بر روی زخم، غدقن است  و این یعنی آنکه هرچه مگس دور و برتان  می بینید، شکار کنید و به آدرس اتاق آیدا، جنب کاج همیشه سبز بفرستید تا در این مدت تحریم نت و امثالهم، بیکار نمانم و لااقل رکورد مگس پرانیدن را به نام خود ثبت کنم.

۲ – افرادی بودند که در طول مدت محاق، شرمنده شان شدم و پاسخگویی به آنان را به چنین روزی موکول کردم، ولی نمی دانستم که …
تا جایی که بتوانم به وظایفم عمل خواهم کرد. دوست دارم باور داشته باشند که بی توجه و بی فکر نیستم و همیشه دغدغه ی آن  ها را داشته ام… همیشه… ولی مغلوب شرایط بوده ام. با این حال آوانس دادن به شرایط بـــــــــــــس… من شرایط را تغییر می دهم، من تو دهن این شرایط می زنم… من نت را مجانی می کنم… من…

من…

پیوست۱ – اینطور که من دارم جایگاه همه ی اجرام آسمانی را یکی یکی تصاحب می کنم، تعجب نکنید اگر روزی فریاد انا الحق سر دادم…

پیوست۲ – در مدت زمان کوتاهی که در هر روز می نشینم، حتما به همه ی دوستان سر خواهم زد. چه خاموش و چه هیاهو کنان …

پیوست۳ – نقدی بسیار خوب، در باب فیلمی خوب، توسط دوستی خوب تر …

 

برمی گردم… این بار برای همیشه…

ارسال شده در روزمرگی | ۶۵ پاسخ

آیدا در مُحاق …

سلام دوستان

امروز قصد دارم آنچنان غُری بزنم که کنیز حاج باقر! در مقابلم لنگ بیاندازد، تا وقتی در آخر اعلام کردم که به غیبت صغری خواهم رفت، همگان با کمال میل مشایعتم کنند و در دل بگویند “آخیش، رفت…”

غُرغُر هایم را با این جمله آغاز می کنم که،

“زندگی بدون دروس عمومی چقدر زیباست! …”

آخر یکی نیست بگوید تو که خودت را می شناسی و از وسواس بیمارگونه ات نسبت به دروس حفظ کردنی آگاه هستی، چرا در اول ترم جو گیر می شوی و سه درس سنگین عمومی را با هم برمیداری؟

آخر یکی نیست بگوید که درس آیین زندگی، وقتی حفظ کردن مطالبش، زندگی ات را به باد می دهد، به چه دردی می خورد؟ زندگی ای که دیگر وجود ندارد، آیین به چه کارش می آید؟

یا حتی ادبیات… ادبیاتی که حفظ کردن تعاریف پیچیده و اسامی قلمبه سلمبه، سبب می شود که ادبیات فاخرت تبدیل به ادبیات چارواداری شود، چرا که زیر لب زمین و زمان را با هر آنچه که از دهانت بیرون می آید، مستفیض می کنی، فایده اش چیست؟ (البته چارواداری غلو بود ها! خدا آن روز را نیاورد…)

آخر یکی نیست که در این مغز مخبط من فرو کند که، ۱۵ هم برای خودش نمره ایست. که چه کسی این قانون را گذاشته که نمره ی درس عمومی و حفظ کردنی، نباید کمتر از ۱۹ باشد. که شب امتحان بخوان، پاس کن و خلاص. نه اینکه از اول ترم مدام حرص بخوری و بلرزی و از شدت استرس منفعل شوی…

البته وقتی در پایان این ترم، سه نمره ی ۱۳، ۱۴ و ۱۵ در کارنامه ام قطار شد، خودبخود شیرفهم خواهم شد …

چرا یکی نیست که مرا راضی کند تا یکی از این سه درس عمومی را حذف کنم، قبل از آنکه خودم از صحنه ی روزگار حذف شوم… البته جوابش را می دانم، آخر از مادر زاده نشده کسی که حریف من شود …

باور کنید که غلو نمی کنم، من واقعا به همین شدت با دروس عمومی مشکل دارم…

اصلا دیگر حوصله ی غر زدن هم ندارم. جایگاه کنیز حاج باقر هم برای خودش…

خلاصه، بمدت یکماه و اندی در غیبت صغری فرو خواهم رفت و بعد از امتحانات، بار دیگر ظهور خواهم کرد. امیدوارم که حاصل این غیبت صغری، تصمیم کبری ای باشد که دیگر سه درس عمومی را همزمان بر ندارم … البته اگر منم، باز در اول ترم، جو زده خواهم شد…

 

پیوست۱ _ یعنی تابحال  این قدر، … و پرت ننوشته بودم. شاید هم  نوشته بودم و خودم نمی دانم!

پیوست۲ _ شاید این طور با شوخی و مزاح نوشتم، ولی واقعا آشفته ام… این را برای آن کسانی می گویم که این روزها زیادی در حق شان کوتاهی کرده ام. ان شاالله بعد از ظهور، دست پر برمی گردم…

پیوست۳ _ آن بیمار، پاره ی تن من، خداراشکر بهتر است، ولی  هنوز مشکلات اساسی دارد …

پیوست۴ _ آهنگی فوق العاده، فوق العاده زیبا از محمد نوری… آهنگی که این روزها زیاد گوش می کنم (البته در زنگ تفریح. آتو نگیرید :دی)… تقدیم به آقای حسینی عزیز، که هم پیوست ۲ شامل حالشان می شود و هم …

بقیه اش بماند …

دانلود کنید (کمی حجم سنگینی دارد، ولی به دانلود کردن و شنیدنش می ارزد. فوق تصور زیباست. حداقل از نظر من…)

پیوست۵ _ بخش نظرات را باز می گذارم که اگر نتوانستم به موقع پاسخگوی محبت شما دوستان باشم، حداقل کامنت ها در بخش تایید، بلاتکلیف نمانند… البته اگر بلت! بودم تنظیماتش را انجام دهم. و الا قبل از پاسخگویی، همه را تایید می کنم و بعد بتدریج  پاسخ می دهم…

پیوست۶ _ چه کسی می تواند بگوید که چه نکته ای در عنوان این پست نهفته است؟!

 

فعلا بدرود …

ارسال شده در روزمرگی | ۵۴ پاسخ

بازار مکاره …

کسی می داند کجا صبر می فروشند؟ جامم خالی شده است. در بطری های تهی، آب می گردانم بلکه ذره ای از طعم تلخش را مزه مزه کنم.

خونسردی چه؟ کمی خونسردی دارید قرض بدهید؟ البته نمی توانم پس بدهم، چرا که هیچ وقت نداشته ام. همیشه گدایی اش کرده ام. پس بدهید در راه خدا…

عقل دارید؟ نمی خواهم، این یکی را زیادی دارم. ارزانی خودتان. (جمله ی برگزیده ی انجمن بلف زنان. برنده ی جایزه ی بین المللی اعتماد بنفس.)

غم دارید؟ اوه، نه بگیریدش کنار. مال خودم بهتر است. با غم هیچ کدام تان تاخت اش نمی زنم. حتی اگر یک شیشه صبر هم بگذارید بر رویش. مال خودم بیشتر نوش جانم می شود.

ببخشید، بازار صداقت کجاست؟ قبلا از پیچ سادگی می گذشت. می گویند بعد از انقلاب ریا، نام آن پیچ را به ساده لوحی تغییر داده اند. من این پیچ را هم رد کرده ام. پشت اش سراب بود…

هرچه در بازار گشتم چیزی عایدم نشد. خسته و ناکام به قهوه خانه ای پناه بردم. در گوشه ای نشستم و نفسی تازه کردم. اختلاط مردم بی خیال مرا نیز سر کِیف آورد.نقاب فیلسوفانه ام را به چهره زدم و آغاز سخن کردم:

رفقا … رفقا …

افسانه ی انسانیت را شنیده اید؟ بچه که بودیم عجب دروغ های شاخداری به اسم قصه به خوردمان می دادند. بچه ها هم که زود باور، از آن قهرمان می ساختیم و ادای اش را در می آوردیم. نمی دانستیم که قهرمان مان، تنها خیال پردازی های مادری است که جنین اش را در نطفگی سقط کرده است.
حالا راستش را از من بشنوید. واقعیت این است که انسانیت هیچ گاه به ثمر نرسید. در نطفگی تلف شد. تلف هوسرانی مادر و شهوترانی پدر. انسانیت، فدای آدمیت شد…
پیش خودمان بماند، خودم بارها در نطفه خفه اش کرده ام…
بله؟ دیه؟ نه دیه ندارد. اصلا کس و کاری ندارد که سراغش را بگیرند. راحت بین دو انگشت له اش کنید. حتی از مورچه هم بی آزار تر است و گاز هم نمی گیرد. یک فشار و خلاص …

سخنانم به پایان رسید. انتظار داشتم برایم کف بزنند. ولی تنها انگشتان شصت و سبابه بود که بی امان یکدیگر را می فشردند …

پیوست: برای آن بیمار، همانی که پاره ی تن من است، دعا کنید. بیش از پیش …

ارسال شده در آهنگ نوشت | ۴۰ پاسخ

گنجینه ی پنهان …

یک بار در یک جا گفتم،

کلمات ابزار دل هستند، که زبان به کمک عقل به سرقت می برد.

ولی گاهی می فهمم که دل، در اعماق پستوی ناب ترین احساسات، واژگانی را پاسبانی می کند که هیچ گاه زبان نخواهد توانست آن ها را به چنگ بیاورد. برای همین است که انسان ها در بیان عمیق ترین احساسات شان عاجزند. می دانند واژه ای هست، ولی بر زبان نمی آید. و این چقدر زیباست…

 

آهنگی فوق العاده زیبا از محمد نوری،

آواز با عشق

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, مناسبت ها ... | ۳۲ پاسخ

گل شب بو دیگه…

این بار سیمین غانم است. خواننده ای را می گویم که اکنون دارد در گوشم نجوا می کند.

گل گلدون من، شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه…

گل شب بو. گل شب بو. با شنیدن این کلمه ناگهان دلم فریاد کرد. کاسه ی چشمانم از اشک پر شد، ولی مثل همیشه سد غرور، این غرور بیخود، جلوی سر ریز شدن اشک هایم را گرفت. اشک هایم باز هم در بسترشان خشکیدند.

اولین خاطره ام از گل شب بو برمی گردد به سه یا چهار سالگی ام. مثل همیشه هنگام ترک کردن منزل شان، بعد از شب نشینی های باشکوهی که آن موقع ها زود به زود اتفاق می افتاد، از باغچه ی بزرگ و پر گل حیاط درندشت شان دسته گلی می چید و گل ها را بدرقه ی راهمان می کرد. و عطر گل ها که بوی صفا و صمیمیت را می پراکند، تا دیدار قریب الوقوع بعدی دوام می آورد…

در میان انبوه گل های رنگارنگ، بوته گلی بود که به هر چیزی می مانست بجز گل. ساقه های باریکی به رنگ سبز کم حال، که در نوک ساقه به شکل گل های ریز پنج پری در می آمدند. ولی همین ساقه ی بی شکل و بی رنگ، پس از غروب، چنان بوی مست کننده ای را در هوا پخش می کرد که دلت می خواست با یک دم، همه را در ریه هایت فرو بری.

عمو صلاحی، اسم اینا چیه؟

شب بو آیدا جان. دوست داری؟

و قبل از آنکه بله را از من بگیرد، آغوشم را پر می کرد از خرمنی بهشت. (باور می کنید اگر بگویم در همین لحظه، بوی مست کننده ی شب بو در مشامم پیچید! )

گل شب بو دیگه شب بو نمی ده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده…

قطره اشکی از مژگانم آویزان شد. یگانه دست چپم بسرعت عکس العمل نشان داد. بطرف چشمم هجوم برد و قطره ی اشک را با غیظ، به سویی ناپیدا، پرتاب کرد. گوشه ی چشمم از زبری ابزار نگارشم خراش برداشت.

وقتی تصادف کردم و نخاع لهیده ام به تقاص آنکه او را فدای راه دانش کرده ام، تمام وجود مرا در زیر پایش له کرد، او نیز به قدر پدرم شکست… و به قدر مادرم اشک ریخت…

در اولین بهار بعد از تولدی دیگر، وقتی پس از حدود یک سال، بار دیگر به خانه بازگشتم، با رباعی زیبا و پر از احساسی به استقبالم آمد.

آیدا، به خانه همچون گل خندان خوش آمدی

از بهر شادی دل یاران خوش آمدی

تو پیک شادی و نوروز و خرمی

همراه با شکوه بهاران خوش آمدی.

 

قطره اشکی دیگر و خراشی دیگر…

و من، این منِ، این منِ، … این منِ تسخیر شده از درد، پس از بازگشت به خانه، خیلی زود، برای مدتی بس طولانی که بی پایان می نمود در پیله ی عزلت فرو رفتم. بار ها می خواست به دیدنم بیاید. من، من دست رد به سینه اش زدم.

کسی که حجم عظیمی از بهترین لحظات زندگی ام در مصاحبت و همراهی او و خانواده اش رقم خورد. او نیز خانواده ی من بود. پدر دومم. انسانی بی نظیر، بی بدیل و تکرار ناشدنی. شاعری گمنام، ولی خوشنام… یک انسان

دیگر هیچ وقت او را ندیدم. تنها با یک شعر دست و پا شکسته و پر ایراد، ولی برآمده از عمق وجود، بدرقه اش کردم …


قطره اشکی چکید…

به مناسبت سومین سالگرد فریدون صلاحی

گل گلدون من _ سیمین غانم

 

پیوست۱ _ آن غرور، غرور بیخودی که در اول متن از آن یاد کردم، اکنون شکسته است. این متن قبل از این شکست نگاشته شده بود…

پیوست۲ _ اگرچه یک بار گفتم که من همیشه آماده هستم برای پاسخگویی و پذیرفتن اشتباهاتم، ولی گاهی برای بعضی مسائل، مثل این مورد، هرگز خودم را سرزنش نمی کنم، چراکه می دانم در آن برهه از زمان، بجز این، راه دیگری نداشتم… در آن زمان، جز این نمی شد… واقعا نمی شد…

البته این دلیل نمی شود که افسوسش را نخورم…

متاسفم عمو صلاحی… متاسف…

پیوست۳ _ احساسات محال یک عروسک!… متنی بسیار تاثیرگذار و تامل برانگیز، به قلم دوست خوبم، یاس وحشی عزیز

حتما بخوانید…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳۱ پاسخ

اولین روز پاییزی …

من از اینکه در روز چراغ را روشن کنم تنفر عجیبی دارم. هر چقدر هم که هوا ابری و تاریک باشد محال است در روز چراغ را روشن کنم. نور چراغ در روز رنگ دلگیری دارد و احساس بدی را در من بوجود می آورد. از طرفی بگمانم که یک ریشه ام به خانم هویشام می رسد، چرا که بیشتر ترجیح می دهم که پرده های اتاقم کشیده باشند و خیلی به ندرت می خواهم که پرده ی اتاقم را کنار بکشند. کلا دوست دارم در محیط دنج و بسته باشم. بخصوص از زمانی که ساختمان رو برویی را ساخته اند، با آن هیبت نتراشیده و بیخودش، باعث شده است که مدت مدیدی نخواهم که پرده را کنار بکشند.

چند روز پیش هوا آنچنان ابری و گرفته بود که اتاقم در اول صبح، بقدر دمدمه های غروب تاریک بود و خطوط کتابی که در سمت راستم قرار داشت قابل دیدن نبودند. از طرفی، نور صفحه ی مانیتور در آن تاریکی، آنچنان شدت یافته بود که گویی پرتو هایش همچون میخ در چشمانم فرو می رفتند.

چشمم به درد آمده بود و رفت و آمد های نگران مادرم که با ناراحتی در اتاق سرک می کشیدند و از اینکه من در تاریکی نیمه مطلق درس می خوانم ناراحت بودند، مجابم کرد تا بخواهم پرده ی اتاقم را کنار بکشند.

پرده کنار کشیده شد و نور کم حالی در اتاق پهن شد. من همه ی حواسم به خطوط تازه مرئی شده ی کتاب بود و تند و تند یادداشت برداری می کردم. وقتی قسمت مربوطه را از کتاب به وُرد منتقل کردم، سرم را کمی به چپ چرخاندم تا نیم نگاهی به کتابی بیندازم که در سمت چپم قرار داشت. ناگهان از گوشه ی چشم، دست سبز مهربانش را دیدم که با شعف و شادی، تند و تند برایم تکان می داد. سرم را بالا آوردم. با دیدن چهره ی درخشانش، لبخندی عمیق بر لب هایم نشست.

درخت کاجم… درخت کاج من. از روزی که به این خانه آمدیم رابطه ی خاصی بین من و او برقرار شد. از همان روز اول با لبخندی سبز و شاداب به من خوشامد گفت و دست دوستی تکان داد. آن موقع ها ساختمان رو به رویی هنوز ساخته نشده بود و بیشتر پیش می آمد که پرده را کنار بکشم. ساعت ها با نگاه و لبخند با هم حرف می زدیم. کلاً، هم کلام شدن من با گل ها و گیاهان، قدمتی به اندازه ی همه ی عمرم دارد.

ولی کم کم آن ساختمان در جلوی چشمم قد علم کرد و …

کاج مهربانم، این رابطه ی از پس پرده را پذیرفت. هر روز صبح به من سلام داد و هر روز با من درددل کرد. در توفان ها و تند باد ها قامت خم نکرد و در زیر آفتاب داغ تابستان، نگذاشت چیزی از سبزی و شادابی اش کم شود، چون می دانست که در آن سوی پرده، دلی به رویای سبز او می تپد…

البته این زندگی هویشام گونه دلیل دیگری دارد. قبلا در یکی از پست هایم درباره اش گفته ام. الان حوصله ی غر زدن ندارم برای همین کپی اش می کنم.

از وقتی بیمار شدم روز های هفته ، ماه ها و فصل ها برایم بی معنی است.اغلب نمی دانم در چه فصلی هستم و از اب و هوا بی خبرم.همیشه در اتاقم هستم و بر روی تختم.کنار پنجره ای فراخ ، که به آسمانی پهناور و درخت کاج کهنسال و مهربانی باز می شود.ولی از ان جایی که سوزش حسود و غیرتی ، تعصبش و جهالتش و خودخواهی اش حتی به آب و هوا و خورشید و گیاه و پرنده و … شاید حتی به پروردگار هم اجازه نمی دهد که مرا ، مایملکش را دید بزنند همیشه پرده ی پنجره را می کشد و حتی درزی از آن باز نمی گذارد و من را محکوم کرده است به زندگی ای بس اسفناک تر از شیوه ی زندگی خانم هویشام.( این پاراگراف را چندان جدی نگیرید ، فقط کمی دلم از سوزش پر است که این روز ها زنجیر پاره کرده. ) – نوشته شده (غر زده شده) در ۸ بهمن ۸۹

بله، چندان جدی نگیرید…

خلاصه، آن روز صبح، کمی با کاج مهربانم خوش و بش کردم و بخاطر نوزادان کوچک و جدیدی که به تازگی زاده بود به او شادباش گفتم (البته کاج من یک مرد کهنسال است!)، نگاه چپ چپی به ساختمان رو به رویی انداختم و کمی توجهم به منظره ی بیرون جلب شد.

ناگهان گویی تلنگری خرده باشم، با تعجب گفتم:

آه، پاییز آمده!

با دیدن درخت های چنار زرد و نارنجی شده ی آنطرف کوچه، تازه به معنای حقیقی دریافتم که پاییز است…

و چه منظره ای…

رنگ های زرد و نارنجی، سبز کم حال و سرخ آتشین، حک شده بر زمینه ی خیس و کبود آسمان…

در این میان، تنها کاج من بود که از سبزی می درخشید…

کاج من، بهار ماندگار من، حتی در دل تیره ترین روز های پاییزی…

همچون لبخند من، ماندگار، حتی در سیاهی ایام…

 

پیوست۱ _ آه، این قدر از این ساختمان رو برویی بد گفتم، دلم سوخت. عذاب وجدان گرفتم. آخر طفلکی او چه تقصیری دارد! راستش من از خود آن ساختمان بدم نمی آید. از اینکه پنجره های روبرو به اتاقم دید داشته باشند معذب می شوم. خلوتم بر هم می خورد… یک بوسه از راه دور، برای ساختمان رو به رو…

پیوست۲ _ آن پاراگراف را جداً جدی نگیرید. تازگی ها مثل دختر حاجی الماس! از زیر دست های متعصب و نگاه های خشمناکش در می روم… دیگر از سوزش حساب نمی برم. ابهتش برایم شکسته است…

(فقط برای فهم مطلب بگویم که سوزش یا همان دردهای نوروپاتیک، با نور منافات دارد. نور تحریکش می کند. البته تحریک روانی. چون نور، تداعی حرارت است و حرارت محرک سوزش…)

پیوست۳ _ درس عاشقی بگیرید. درس حقیقت عشق. تمام مفاهیم عشق اینجاست. امروز این کافه ی چوبی را شلوغ کنید. برای همه جا هست. برای همه ی کسانی که چشمان باز و روحی سالم دارند…

به قلم دوست خوبم، یاس وحشی عزیز…

ارسال شده در روزمرگی | ۳۷ پاسخ

عذر تقصیر …

سلام دوستان

لازم می بینم که در مورد کاربرد ناصحیح و غلط انداز لغت “تقاص” در پست قبل توضیحاتی بدهم؛ چرا که هر چه رشته بودم پنبه شد و لغتی نابجا، همه ی جهان بینی و خداشناسی ام را زیر سوال برد و “سه خان عشق” را مبدل به “شعار عشق” کرد.

من به هیچ وجه چنین اعتقادی ندارم که بیماری، نتیجه و تقاص عمل ناصوابی در گذشته یا بقولی عِقاب پروردگار است. من خداوند را خیر مطلق می دانم که عِقاب و عذاب از او ساطع نمی شود.

آن حکم یا به تعبیر بعضی دوستان، مجازات، در دادگاه عدل من صادر شده بود. من خواهان این تقاص بودم، زیرا آن اشتباه چنان زخمی بر وجدانم زد که هنوز هم جایش تازه و باز است. اگر بی عدالتی ای می بینید، دادگاه و قاضی اش زمینی بوده اند، نه ملکوتی. زجر و عذاب حاصل عدالت زمینیان است. خداوند حقیقی قواعد خودش را دارد و حساب و کتابش به تقاص ختم نمی شود.

من و وجدانم همیشه رابطه ی خاصی با هم داشته ایم. همیشه وجدان بد قلق و کینه جویی داشته ام که اگر سهوا یا عمدا، زخمی بر آن میزدم جای هیچ بخششی را باقی نمی گذاشت و با سماجت تمام، زخم را باز و تازه نگاه می داشت تا با سوزش ماندگارش همیشه مرا هوشیار نگاه دارد. (هرچند که من مستم و دیوانه … )

آن حادثه چنان زخمی بر پیکره ی وجدان من زد که من خود با کمال میل پذیرای مقابله به مثل، یا همان تقاص بودم. آن موجود، برای من تنها یک جوجه ی کم اهمیت نبود. موجود زنده ای بود که احساس داشت. ترس را می فهمید. عشق را می فهمید. به من اعتماد کرده بود. وابسته و نیازمند من بود. همچون فرزندی به مادر. و من با خودخواهی محض، در سخت ترین لحظات، به بدترین شکل رهایش کردم. و وجدانم میسوزد، درد می کشد و ناله سر می دهد چرا که شما نمی دانید…

با رها کردن او در کنار جوی، براحتی صورت مسئله را پاک کردم و انگار نه انگار که او دارد در ترس و تنهایی جان می دهد، رفتم سر میز و ناهار خوردم… ناهار خوردم!… من!…

وقتی یادم می آید احساس می کنم که خودم را نمی شناسم و دلم می خواهد تمام هویتم را قی کنم…

بچگی و کم سن و سالی، در دادگاه عدل من، و تنها برای شخص خود من، بهانه ی موجهی نیست برای ارتکاب به این جنایت!

آری جنایت…

اعتقاد من این است که مگر جنایت شاخ و دم دارد؟ حتما باید آدم کشت تا جنایتکار بود؟ نه، این هم جنایت است. له کردن عمدی مورچه ای زیر پا، ترور بی دلیل شخصیت فردی از روی بخل، تمسخر، گرفتن عمر دو روزه ی گلی تنها برای ارضاء هوس چیدن و بوییدن، … همه ی این ها نوعی جنایت است، ولی ما یاد گرفته ایم که تا خونی نریزد، توجه مان جلب نشود… (خودم همه ی این کارها را کرده ام و چه بسا که می کنم! )

هر چه بگویم نخواهید فهمید و در دل خواهید گفت که من مسئله را زیادی بزرگ کرده ام. حق دارید چون شما من نیستید. اشکال از من است که در آهنگ نوشته هایم بالکل عقل را تعطیل کرده و تدبیر را نادیده گرفتم. عمق احساسات، شخصی است. نباید عمومی شود. باید احساسات شما را نیز در نظر می گرفتم. آن تقاص برای من معنای دیگری داشت. من آن را از زاویه ی دیگری می دیدم. باید توجه می کردم که مفهوم تقاص برای دیگران، تنها تقاص است و بس…

این اعتقاد که بیماری، سختی و مصیبت تقاص گناهان گذشته است، یک اعتقاد باطل است. خدایی که چنین دستگاه عدالتی داشته باشد به پشیزی هم نمی ارزد. دیگر از این رک تر بگویم؟!

امیدوارم رفع تقصیر کرده باشم. باز هم متاسفم برای این بی فکری…

می دانم که کاربرد این لغت، از سوی من، برای خیلی ها، بخصوص بیماران، خیلی گران تمام شد. متاسفم…

ای عقل بیدار شو. احساس دارد زیادی خودسری می کند. به آقا بالاسر نیاز دارد…

 

پیوست۱ _ خودم که این متن را می خوانم، بنظرم لحنش تند و خشن است. ولی اصلا اینطور نیست. من اصلا عصبانی نیستم. بر عکس، شرمسارم…

پیوست۲ _ حالا که دور، دورِ عذرخواهی است بگذارید بخاطر کم پیدا شدن و کوتاهی هایم در بجا آوردن صله ی ارحام مجازی، و تایید و پاسخگویی دیر به دیر نظرات هم عذرخواهی کنم. ترم بغرنجی پیش روی دارم…

 

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, متفرقه ... | ۱۹ پاسخ

یادآوری …

سلام دوستان

برای دومین یادآوری، توضیحاتی دارم که سر فرصت بیان خواهم کرد. مطلب کمی بد بیان شده است و منظور من از “تقاص” آن چیزی نیست که برداشت می کنید. این را هم در نظر داشته باشید که آهنگ نوشت های من منطقی پشتشان نیست. توضیح خواهم داد…

برای آن ها: +

دهانم فقط دو سانت و نیم باز می شود. فک ام هم مانند همه ی استخوان های شکسته ام کج جوش خورد…
دهانم را بستند. صدایم را بریدند. نفس ام را حبس کردند. با این همه صدای حقیقت نبرید…

حالا باید فکری به حال گوش های خود کنند…

برای خودم:

جوجه ی کوچکی داشتم. مادرش بودم. به دنبالم می دوید. خودش را برایم لوس می کرد. دست روزگار سینه اش را درید. چینه دانش پاره شد. به دامپزشکی بردمش. گفتند گاو ها ارجهیت دارند! داشتم داغان می شدم. تحمل دیدن زجر کشیدن هایش را نداشتم. او را در جعبه ای گذاشتم. بردم سر کوچه و در کنار جوی رهایش کردم.

تا صبح از خانه خرابه ی بغلی صدای ناله می آمد…

او در تنهایی جان داد…

من فقط یک بچه بودم…

گاهی برای بعضی کوتاهی ها و اشتباهاتم به جای آنکه بگویم “خدایا مرا ببخش”، می گویم “خدایا مرا نبخش!” …

تمام ۱۲۳ روزی که در آی سی یو، در آن جهنم، تنها و بی پناه، با مرگ، نه، با کشته شدن، می جنگیدم، جوجه ی کوچکم جلوی چشمم بود. خوشحال بودم که دارم تقاص پس می دهم. کمی از بار عذاب وجدانی که سال ها به دوش می کشیدم سبک شد.

من در کودکی سه کار غیر انسانی انجام دادم که شایسته ی بخشش نبود. حداقل از نظر خودم. در دادگاه عدل خودم. تقاص دو تایش را پس دادم. تقاص یک کدامش را هنوز هم دارم پس می دهم. نمی دانم چرا پایانی ندارد…

هنوز هم ترجیح می دهم که برای بعضی مسائل بخشیده نشوم… من آماده ی پاسخگویی هستم…

(البته به قول بهمن عزیز، “خدایا جان” ، زیاد جدی نگیر. الآن نه…

و بقول خودم، “خدایا، تو را به خدا! فعلا نه…”

البته طرف صحبتم خدای کلیشه ایست نه خدای حقیقی، نه خیر مطلق…)

برای همه:

همیشه نگرانش بودم. از همان روز اولی که به آن مدرسه رفتم. همیشه منتظر بودم که بریزند در کلاس و دستگیرش کنند.

نام فامیلی اش را به دو صورت می توانستیم بخوانیم. در هر دو صورت خطرناک بود و غیر قانونی.

معلم کلاس سومم را می گویم. فامیلش فروهر بود. اگر فُروهر می خواندی باید به جرم هم نام بودن با یک مطرب دستگیر می شد. و اگر فَرَوَهَر می خواندی، به جرم ارتداد بازداشتش می کردند.

تمام یکسال کلاس سوم من با ترس گذشت.

این بود زمانه ی نسل سومی ها…

با این حال، من دهه ی شصت را می پرستم. ای کاش در همان جا گیر می کردم. ای کاش در آن زمان ذوب می شدم…

( لغت “مطرب” عقیده و کلام من نیست؛ اقتضای مطلب است. )

 

پیوست ۱ _ برای یک بیمار دعا کنید. پاره ی تن من است…

پیوست ۲ _ پست قبل را که به درخواست دوستی قرار داده شده بود، اگر نخواندید، توصیه می کنم که بخوانید.

پیوست ۳ _ آهنگ زیبایی از محمد نوری، به درخواست بهار عزیز…
و کمی شاد، تا بزداید خستگی را، از تن خسته ای …
جمعه بازار _ محمد نوری

دو سوال: راستش را بگویید، چند نفر بعد از خواندن اولین یادآوری، میزان باز شدن فک شان را اندازه گرفتند؟! ( آیکون چشمک و لبخندی موذیانه )

تابحال وبلاگ نویسی را دیده اید که در یک پست، اینقدر به خودش لینک بدهد؟! ( آیکون نگاهی از شرم به زیر افکنده )

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, متفرقه ... | ۴۰ پاسخ

تقدیم به یک دوست …

سلام دوستان

دوست عزیز و نویافته ای از من خواستند که داستان کوتاهی را که خودشان ترجمه کرده اند در وبلاگم قرار دهم. این داستان کوتاه را در ادامه می آورم. صفحه ی وبلاگم تا چهارشنبه که دوباره آپ خواهم کرد، متعلق به ایشان است و  همچنین همه ی کامنت های این پست.

اگر مایل بودید به این پست لینک بدهید. این داستان برای ایشان اهمیت خاصی دارد.

ممنون از همه ی شما دوستان.

*   *   *

دیستونی یک اختلال حرکتی نورولوژیکی است که سبب انقباض غیر ارادی عضلات ،پیچش و کج شدن و گاهی اوقات درد در قسمتهای مختلفی بدن می شود.این اختلال ممکن است ژنتیکی باشد یا به وسیله عوامل دیگری همچون مشکلات زمان تولد،ضربه های فیزیکی ،مسمومیتها یا عوارض داروهای نورولپتیکی ایجاد شود.تشخیص و درمان این بیماری بسیار مشکل است و تنها می توان به کاهش علائم دیستونی کمک کرد.این بیماری بر حسب سن ابتلا ،توزیع علائم در قسمتهای مختلف بدن بیمار و علائمی که سبب این بیماری می شود طبقه بندی می گردد.

دیستونی : داستان درد ، عشق و  امید

شاری فاربر تریت Shari Farber-Tritt کودک فعالی بود. اما وقتی به دیستونی مبتلا شد  همه چیز تغییر کرد. این بیماری در دهه ۱۹۷۰چنان به شدت او را از کار افتاده کرد که  مجبور شد مدرسه دولتی اسکوکی Skokie را به خاطر نداشتن امکانات استفاده از صندلی چرخدار،ترک کند.

فابر- تریت ۴۲ ساله  (این مقاله در سال ۲۰۰۶ نوشته شده است) که در فلوریدا زندگی می‌کند، می‌گوید : وقتی هفت ساله بودم متوجه شدم هنگام راه رفتن پای راستم به سمت دیگری برمی‌گردد، ظرف یکسال کاملا از کار افتاده شدم ،دوران کودکیم از دست رفت.

با این حال، فاربر-تریت به جبران آن سالهای از دست رفته  پرداخت، نه تنها به عنوان یک همسر و یک زن شاغل، بلکه در مستند جذاب پزشکی “Twisted” در مورد دیستونی یکی از عوامل موفقیت این مجموعه بشمار می رود. دیستونی اختلالی است که سبب می‌شود عضلات به صورت غیر ارادی منقبض شوند یا پیچ بخورند و بیمار  به درجات مختلفی از درد و ناتوانی مبتلا می‌شود.

فیلم مستند “Twisted”  با کارگردانی فیلمساز نیو مکزیکی، و لورل چیتن  Laurel Chiten که هر دو مبتلا به دیستونی هستند و همچنین فاربر- تریت، شرح زندگی سه نفر از افرادی است که با بیماری دیستونی دست و پنجه نرم می‌کنند، این فیلم  روز سی ژانویه سال ۲۰۰۷ از شبکه سراسری تلویزیونی  PBS پخش شد و گزارش مستندی بود از زحماتی که جوئل و هریت فاربر، پدر و مادر شاری  برای به کمک به دخترشان در زمان بیماری او متحمل شده بودند.

جوئل فاربر می‌گوید ” سالها پیش زمانی که شاری بیمار بود و ما نمی‌دانستیم که چه بر سر او آمده است من به شاری می‌گفتم ، به تو قول می‌دهم که ما یک قرص جادویی برای شفای تو پیدا خواهیم کرد.”

پس از سه دهه هنوز هم خانواده فاربر در جستجوی آن قرص جادویی هستند.به هر حال ،در طول این مسیر،آنها   به هزاران نفر از بیماران مبتلا به دیستونی در سراسر جهان کمک کردند تا در یک مؤسسه تحقیقاتی و شبکه حمایتی در حال رشد گرد هم جمع شوند.

طبق گفته مؤسسه تحقیقات پزشکی دیستونی ،تنها اختلالات حرکتی شایع تر از دیستونی ، ترمور (لرزش) وبیماری پارکینسون هستند. با این که هیچ درمانی برای این بیماری وجود ندارد اما محققان موفق شده اند که در مورد آن اطلاعات بسیاری بدست آورند و اکنون بیماران نسبت به ۳۵ سال قبل که خانواده فابر با این بیماری مواجه شدند، امیدوارتر هستند.

شروع بیماری

پس از اینکه پای شاری فاربر-تریت کم کم به طور غیر عادی عمل کرد،به سرعت وضعیت بقیه بدنش بدتر شد. فاربر کوچک کنترل عضلاتش را از دست داد و قادر نبود کارهای ساده ای مانند لباس پوشیدن و حمام کردن را انجام دهد.

مادر او می‌گوید ” ظرف یکسال او از یک دختر سالم و طبیعی، تبدیل به دختری شد که بر روی صندلی چرخدار می‌نشست.” حتی پس از اینکه ما متوجه شدیم او به بیماری دیستونی جنرالیزه  مبتلا شده است بازهم گیج و سر در گم بودیم .ما  هرگز چنین چیزی را نشنیده بودیم و نمی‌دانستیم که به کجا باید مراجعه کنیم و پاسخ سؤالاتمان را از چه کسی بپرسیم.

فاربر می‌گوید ، من بشدت احساس تنهایی می‌کردم و نمی‌دانستم که درد خود را به چه کسی بگویم.

به هر حال ،آنها تصمیم گرفتند هر چیزی را که می‌توانستند در مورد این بیماری بیاموزند و به شارلی کمک کنندتا بتواند به زندگی عادی  بازگردد.در این حین ،خانواده فاربر به دشواریهای نگهداری از یک کودک معلول پی بردند.

شاری فاربر- تریت را در یک مدرسه استثنایی ثبت نام کردند تا در آنجا بتواند با صندلی چرخدارش به این طرف و آن طرف برود .والدینش مدام در پی فراهم آوردن تسهیلاتی بودند که دخترشان بتواند در فعالیتهای جانبی که بچه های سالم از آن برخوردار بودند شرکت کند.

درمان با جراحی

در سال ۱۹۷۳ خانواده فاربر در مورد جراح مغز و اعصابی به نام ایروینگ کوپر شنیدند که با یک روش بنیادی جراحیهای مغز به بیماران مبتلا به دیستونی کمک می‌کرد ،آنها به مطب دکتر کوپر در نیویورک تلفن کردند اما دکتر تا شش ماه بعد نمی توانست آنها را بپذیرد.

فابر می‌گوید، من به دکتر گفتم : شما متوجه نیستید،وضعیت دختر ما روز به روز بدتر می‌شود ،این ما هستیم که از او نگهداری می‌کنیم ، لباسهایش را می‌پوشانیم ،دندانهایش را مسواک می‌کنیم. بدن او دچار پیچش می‌شود.

این خواهش و تمنا کار خود را کرد و کوپر بلافاصله جراحیها را آغاز کرد.دو جراحی اول بسیار موفق بودند. اما سومین جراحی که بر روی شاری ۱۱ ساله ،انجام گرفت او را نابود کرد  زیرا قدرت تکلمش را از دست داد.

شاری فرابر-تریت می‌گوید : “پزشکان متوجه نشدند که علت این اتفاق چه بود ” اختلال تکلم او آنقدر شدید است که او عمدتاً از طریق زبان اشاره با دیگران ارتباط برقرار می‌کند.

بعد از پنج بار جراحی در طی سه سال ،شاری از صندلی چرخدارش بیرون آمد و علیرغم اختلالاتی که در تکلمش ایجاد شده بود ،به مدرسه دولتی بازگشت. او دبیرستانش را تمام کرد و به کالج رفت و چهار سال را در خوابگاه گذراند و سپس شروع به کار کرد.

جوئل فاربر پدر شاری جراحیهای دخترش را موفقیت آمیز قلمداد می‌کند.

او می‌گوید : ” اگر او می‌تواند راه برود ،اسب سواری کند، ازدواج کند و از ابزار مخصوص برای اشاره کردن و نوشتن استفاده کند ،من فکر می‌کنم این یک پیشرفت عالی است.”

با این همه ، آثار بیماری دیستونی فاربر –تریت آشکار است.

تکلم او کُند و فهمیدن آن دشوار است. او اغلب با یک دست اشاره می‌کند.حرکات او تشنجی هستند و یک دستش با خمشی غیر عادی حرکت می‌کند.

شاری می‌گوید : مردم طوری به من زل می‌زنند و  اظهار نظر می‌کنند مثل اینکه کر وعقب افتاده هستم ولی من سعی می‌کنم به آن اهمیت ندهم. زمانی که این زل زدنها و اظهار نظرها زیاد می‌شوند،به اتاقم می‌روم و گریه می‌کنم تا حس بهتری پیدا کنم.

با این وجود،او خود را در خانه پنهان نمی‌کند. فاربر-تریت در فروشگاه تی .جی مکس کار می‌کند و هفت سال قبل ، پس از آشنایی  با همسرش ایرا تریت Ira Tritt در اینترنت ،ازدواج کرد.

فاربر- تریت می‌گوید: ” زمانی که با هم هستیم و کسی به من زل می‌زند، همسرم به آن شخص می‌گوید آیا او زیبا نیست؟

من خیلی خوش شانسم که چنین همسر شریفی دارم.”

امروزه اگر برای کسی تشخیص دیستونی داده شود  این شخص می‌تواند از خدمات مؤسسه تحقیقات پزشکی دیستونی بهره مند شود. و از راههای درمانی استفاده کند و به آگاهی کلیتری از معلولیت دست یابد.

جوئل فابر می‌گوید در حقیقت علت آن افرادی مانند شاری هستند. در این راه باید یک مبارزه گر باشید.

شاری فابر-تریت در سال ۲۰۱۰  در سن ۴۵ سالگی درگذشت. او  در طول زندگی سراسر درد  و رنج خود بر زندگی افراد بیشماری اثرگذاشت  و بدون شک زندگی آنها را پربارتر کرد.

 

مترجم: « مریم نصیری »

ارسال شده در متفرقه ... | ۱۹ پاسخ