داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

سلام دوستان خوبم Smile

امتحانات تمام شد، اما من با اجازه ی شما دوستان خوبم؛ با وقفه ای دو هفته ای خدمت می رسم Big Smile Rose story

«زمانی که یکی از دوستانم مرا جانی ایرکسون ایران خطاب کرد، من به تازگی چالش های زندگی به عنوان یک فرد نخاعی را پشت سر گذاشته و پس از چندین سال کشمکش درونی به ثباتی نسبی دست یافته بودم. از این رو، کنجکاو شدم بدانم زندگی یک بانوی آمریکایی که با فرهنگ و موقعیتی متفاوت پیش از آنکه من حتی به این دنیا قدم بگذارم، دچار ضایعه ی نخاعی شده و به گواهی پایگاه های اینترنتی به موفقیت های چشمگیری دست یافته است، چه شباهتی می تواند به زندگی ساده ی دختری داشته باشد که اندکی بیش از پنج سال از نخاعی شدنش نمی گذرد و تنها موفقیتش دست یابی به امکان ادامه ی تحصیل بوده است!

آن موقع من هنوز دانشجوی ترم دوم رشته ی مترجمی زبان انگلیسی بودم؛ تنها رشته ای که با شرایط جسمی من سازگاری داشت و امکان تحصیل غیرحضوری و داشتن شغلی را در آینده برایم فراهم می آورد؛ من نه صرفاً از روی علاقه، بلکه بالاجبار و از آن جهت که انتخاب دیگری نداشتم، این رشته را انتخاب کرده بودم تا به ایستایی خود پایان دهم و به زندگی بلاتکلیفم سمت و سویی ببخشم. در همان زمان، وبلاگ نوپایی را هم راه اندازی کرده بودم که در آن تجربیات خودم را به عنوان یک فرد نخاعی با دیگر بیماران به اشتراک می گذاشتم تا به نوعی زکات ثبات روحی و معنوی را که پس از سال ها پیکار درونی به دست آورده بودم بپردازم و به آن ها نیز کمک کنم تا به این ثبات برسند.

در نتیجه، کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا را که پیش از انقلاب با عنوان “برج سربلند” توسط مترجمی به نام “م. شهریاری” ترجمه شده بود و نسخه ی الکترونیکی آن موجود بود و به همت دوست عزیزی، اسکن شده و بر روی اینترنت قرار گرفته بود مطالعه کردم.

از همان صفحات اول کتاب متوجه شباهت های زیادی میان خودم و خانم جانی ایرکسون تادا شدم، به طوری که…»

. . .

«…تصمیم گرفتم که پس از فارغ التحصیل شدن در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی، کتاب سرگذشت وی را به عنوان نخستین کار خود ترجمه کنم؛ و بر این عقیده بودم که این کتاب برای آنکه اوج تأثیر خود را بر مخاطب بگذارد، بایستی توسط فردی ترجمه شود که همان شرایط را کاملا لمس کرده باشد. در نتیجه، تنها چند روز پس از امتحانات ترم آخر، ترجمه ی این کتاب را آغاز کردم…»

جملات بالا، بخش هایی است از مقدمه ی من بر نخستین کار ترجمه ام از کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا، با عنوان “داستانی فراموش ناشدنی”

همان طور که در مقدمه ی آن اشاره کردم، ترجمه ی این کتاب را به عنوان نخستین کار خود، تنها چند روز پس از امتحانات ترم آخر کارشناسی در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی آغاز نمودم و پس از حدود ۴ ماه تلاش شبانه روزی، با همه ی دشواری هایی که تایپ برایم داشت و سبب کندی کارم می شد، توانستم ترجمه ی آن را به پایان برسانم و پس از طی پروسه ی طولانی مراحل چاپ و اخذ تأییدیه ی ارشاد، اکنون این کتاب در مشهد و سایر شهر های کشور توزیع شده، و در دسترس عموم قرار گرفته است.

انگیزه ی من برای ترجمه ی این کتاب، علاوه بر همذات پنداری با نویسنده ی آن، غنای معنوی بسیار بالای این اثر است؛ همان طور که در بخش پایانی مقدمه ی آن بیان نموده ام: «… این کتاب از غنای معنوی بالایی برخوردار می باشد و مهم ترین و اصلی ترین خاصیت یک کتاب نیز تغذیه ی روح و ارتقای معنویت است. امیدوارم مطالعه ی این کتاب، خودباوری، واقع بینی، ایمان و امید را در دوستان معلول قوت ببخشد و همین طور به سایر افراد جامعه این را بیاموزد که به پروردگار اعتماد کنند و در دشواری ها، شکست ها، و ناکامی های زندگی، خود را نباخته، با توکل به او و امید به آینده مسیر زندگی را که همانا مسیر کمال برای همه ی انسان هاست در پیش بگیرند.»

در صورت تمایل به تهیه ی این کتاب،

در حال حاضر، می توانید از طریق دو پایگاه اینترنتی زیر به آن دسترسی داشته باشید. (به زودی در چند سایت دیگر نیز قرار خواهد گرفت.)

پخش ققنوس

فروشگاه اینترنتی کتاب سی بوک

بخوان؛ فروشگاه اینترنتی کتاب ایران

امیدوارم شما دوستان خوبم از مطالعه ی این کتاب لذت ببرید… Smile

پی نوشت: با تشکر از خانم سوسن جعفری عزیز که نخستین بار مرا با کتاب زندگی نامه ی خانم جانی ایرکسون تادا آشنا نمود و انگیزه ی ترجمه ی آن را به من داد. و ممنون از خانم متین کاشانی فرید که با اسکن آن کتاب، زمینه ی مطالعه ی آن را برایم فراهم کردند… Rose  Rose

پی نوشت: سایت خانم جانی ایرکسون تادا

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت  Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب  Clover  ۵-این آدم های قدرناشناس  Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…  Clover  ۸-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *


داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۷۶ پاسخ

تن پوش اول!

(وقایع این پست Eek!، مربوط به یک ماه و نیم پیش است!)

یعنی دقیقا دو ماه و نیم بود که در تلاش بودم شرایط را فراهم سازم تا سفری به دنیای ناشناخته ی آن سوی چهارراه داشته باشم و با بازدید از فروشگاه های ادوات عصر جدید!، از عصر پارینه سنگی خود خارج شده و با تکنولوژی روز آشنا شوم.

اما مگر مه و خورشید و فلک رضایت به سازش می دادند و با یکدیگر همکاری می کردند تا مرا راهی کنند.

با این حال، سه شنبه روزی، به تاریخ ۲۸ مهر ۹۴، ساعت یک و ربع ظهر، وسط ناهار، یک دفعه تهور ادواری ام عود کرد و همین طور بی مقدمه به مادر گفتم: “امروز… همین امروز عصر… بریم…”

مادر: “آیدا جان عصر سرده.”

من: “نخیر!”

مادر: “بذار فردا صبح.”

من: “نخیر!”

مادر: “تو روشنایی بهتره ها.”

من: “نخیر!”

مادر: “باشه پس بریم…”

من: “نخیر!”

مادر: “اِ، چرا؟!”

یک دفعه به یادم افتاد که با سیستم جدید زندگی ام، هنوز هیچ تجربه ای از بیرون رفتن ندارم و مسائل و نگرانی های بسیاری در این مورد وجود دارد.

من: “آخه این طوری فلان چیز سخته…”

مادر: “نخیر!”

حالا نوبت مادر بود که با من مخالفت کنند! Wink

من: “بذارین اول یک بار تو خونه امتحان کنم، بعد بریم بیرون.”

مادر: “نخیر!”

من: “اصلا همون صبح بریم، روشنه، بهتره.”

مادر: “نخیر!”

من: “باشه… بریم…”

مادر: “ولی باید ژاکت بلند بپوشی و روی پاهات پتو بندازی.”

من: “نخــــــیر!”

مادر: “ااا سرما می خوری.”

من: “نخیر!”

مادر: “پس چی می خوای بپوشی؟”

من: “این رو Smile

راستش، فقط به خاطر شما دوستانم زیر بار ژاکت نرفتم. این مانتو را به خاطر شما پوشیدم، چون می دانستم خوشحال می شوید Smile بعد از آن پست، یک لبخند به شما بدهکار بودم…

البته!

یعنی موقع پوشیدن آستین های این مانتو، کتف ام داشت در می رفت! البته تنگ نبود، اما برای من که بدنم انعطاف ندارد، همیشه باید لباس ها را یک سایز بزرگتر و بلند تر خرید… با این حال، باز هم این مانتو را خواهم پوشید؛ خوشم آمده است ازش! Smile

قبل از رفتن نیز مکالمه ی دوستانه ی دیگری با مادر داشتیم!

من: “میگن همین جا، اون طرف مسجد، از این خیمه ها زدن (دهه ی محرم بود). من تا حالا ندیدم (زمان ما!، یعنی ۱۱ سال پیش، از این خیمه ها نمی زدن.)، بریم؟ چایی هم بخوریم، باشه؟”

مادر: “نخیر!”

من: “ااا تمیزه، لیوان یک بار مصرف داره…”

مادر: “نخیر!”

من: “من می خورم…”

مادر: “نخیر!”

من: “چرا!”

مادر: “نخیر!”

به هر حال، من که سند تصویری هم تهیه کردم!

البته، احتمالا مادر در دل می گفتند: “پری دریایی در خواب بیند چای!” (معادل، شتر در خواب بیند پنبه دانه.)

اما هر چه قدر هم که من و مادر با هم یکی به دو کردیم، آخر ببینید که حرف چه کسی به کرسی نشست!

خلاصه، در خیمه حسابی تحویلمان گرفتند و بعد از ۱۱ سال، برای خودش تجربه ی جدیدی بود؛ هرچند دلم می خواست به مکان بزرگ تر و شلوغ تری بروم و بیشتر بمانم. ولی باید بگویم که از لحظه ی نشستن بر روی ویلچر، و در تمام مسیر، قلبم توی حلقم بود! هر لحظه منتظر بودم یک جای کار ایراد پیدا کند و مشکلی برایم پیش بیاید، از این رو، اگرچه اتفاقا هوا هم زیاد سرد نبود، خیلی زود برگشتم خانه و فورا پریدم روی تخت! آنگاه نفس راحتی کشیدم و از ته دل گفتم: “خدایا شکرت Smile

و اما…

این هم اشانتیون! Smile

Wink  Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۹۳ پاسخ

فرصتی برای شنیده شدن صدای بیماران…

سلام دوستان خوبم

کنگره ی سالانه ی اخلاق پزشکی، در چهارمین سالانه ی خودش، قصد داره که نشستی رو به نظرات و دیدگاه های بیماران اختصاص بده.

دوستان با هر بیماری مزمن، می تونن نظرات و دیدگاه های خودشون رو در باب مسائل حوزه اخلاق پزشکی و حقوق بیمار، انتظارات بیماران از پزشکان و پرستاران، از قبیل همدلی، خوب گوش کردن،‌ توجه نشان دادن به درد و رنج بیمار، دقت در اجتناب از دوباره کاری و اتلاف وقت بیماران، صادق بودن با بیمار، مشاوره ی به موقع، احترام و… در ۳۰۰ تا ۵۰۰ کلمه بنویسند و تا ۱۰ آذر به ایمیل من ارسال کنند تا به بخش مربوطه بفرستم.

ida.elahi@gmail.com

بهتره که مطالب دوستان کلی نباشه و از نمونه های واقعی و تجارب خودشون مثال بیارند.

همچنین اگر بیمارانی رو با بیماری های مختلف میشناسید، با هر نوع معلولیت یا هر بیماری مزمن دیگه، لطفا به اون ها نیز اطلاع رسانی کنید.

ممنونم… Smile  Rose

کنگره

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۸ پاسخ

اما دعای من غیر از این بود…

امروز سالگرد بهار بود… دوستی مرا مطلع کرد… یادم نرفته بود، فقط گمان می کردم که در ماه آذر باشد… روحش شاد و یادش ماندگار… Heart  Rose 

برایش لبخند می زنم، همان طور که او همیشه لبخند به لب داشت. Smile

تمام خوشحالی و احساسات خوب این پست، با خواندن کامنت جدید مادر علی اصغر کوچک رنگ باخت…

«سلام آیدا جون من مامان علی اصغرم قبلا برات کامنت می ذاشتم ….پسر مظلومم شهریور ماه به دلیل کینه توزی پزشک آی سی یو یک بیمارستان فوت کرد دقیقا اون چیزایی که توی معرفی کتابت از آزار های شفا خانه نوشتی رو به چشم دیدم و حس کردم اما در کنارشون انسانهای خوبی هم بودند مثل خانم حیدر ی مسئول بخش ریه و گروه همکارشون … کلی پی گیری کردم اما مسئول بیمارستان حتی یک بار هم نیومد ببینه که چی به حال پسرم اومده …پسرم معصومانه پر کشید اما من موندم و یه روان زخم خورده که جسممو درگیر کرده دوست دارم بازم به اینجا سر بزنم و از تجربیاتت استفاده کنم تا لا اقل مرحم زخم دیگه ای باشم…انشا الله خانم فاطمه زهرا شفا ی عاجلی برای تو وبقیه دوستان حاصل کنن.»

و نه این که تحت تاثیر کارشکنی ها و بی مهری های عده ای دیگر، فرشته خویان بیمارستان مفید از چشم ام افتادند… نه… غم من از دعایی است که کردم و نا انسان هایی که مجال تحقق به آن ندادند…

وقتی مادر علی اصغر، نخستین بار برایم کامنت گذاشت و گفت:

«باتمام وجودم ازتمامی فرشته های بیمارستان مفید (پزشکان پرستاران خدمه وهمه مسئولین و دوستان) که شش ماه به طور متناوب از سحر تا شب و از شب تا صبح بر بالین پسرم مادری و پدری کردن و زنده نگهش داشتن سپاسگزارم.»

من شادمانه دعا کردم:

«امیدوارم که در جریان ناگزیر درمان، تا خط پایان سلامتی، او و مادرش تنها با فرشته خویان هم مسیر باشند. تمام دعای من این است که هیچ کس بر نگاه مثبت این مادر، خدشه ای وارد نسازد و در این مسیر، هرگاه گذارش به مراکز درمانی می افتد، تنها مهر ببیند و اعتماد و احترام…»

اما نا اهلان، این مسیر را به سوی پایانی نافرجام منحرف ساختند… البته باید دانست که حقیقتا چه گذشت و چه شد، تا بتوان به خود اجازه ی قضاوت داد، اما آن چه مسلم است، این است که مهر و احترام دریغ شد و اعتماد همراه با علی اصغر پر کشید…

و اما مادر علی اصغر، با تنی زخمی از بی مهری ها، هنوز هم مهر را از یاد نبرده است؛ او همچنان در میان بغض و آه، آوای سپاس بر لب دارد:

«از تمام فرشته خویان بیمارستان مفید سپاسگذارم مخصوصا بخش ریه بیمارستان مفید اون مدتی که ما مهمونشون بودیم سنگ تموم گذاشتن (نسیم هدیه فریدونی خانم حیدری دکتر سمیر وکلیه همکاران این بخش)پرسنل این بخش اخلاق انسان مدارانه ای دارن.»

و پرسنل درمانی بخوانند پیام این مادر را:

«سلام اگه از# پزشکان ،پرستاران ویا خانواده هاشون# …کسی این صفحه رو می خونه بگین اول برای رضای خدا وبعد برای نجات جون یه بیمارکه مصومانه درد می کشه در انجام وظایفشون یک ثانیه هم تعلل نکنن..من چندین بار شاهد خفگی و مرگ علی اصغرم بودم ولی کادر پرستاری، البته بعضی، به جای تسریع در عمل، به من و پسرم بی احترامی می کردن …خیلی جالبه که سوپر وایزر حق رو به اونا می داد …نمی دونم اگه عزیزانشون رو ی همون تخت بودن این افراد در مقابل عکس العمل منفی پرستار و پزشک چه واکنشی نشون می دادن…خیلی دوست دارم از اون بیمارستان اسم ببرم تا آبروی یه عده رو بریزم …ولی از فرشته خویان این بیمارستان شرم می کنم. لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست دوست دارم در این زمینه ها همه جا با صدای بلند داد بزنم اشک بریزم و خواهش کنم تا مردونه انسان وار و مومنانه کار درمانیشونو انجام بدن …خانم به اصطلاح دکتر به کمسیون ونفع کثیف مالیت نرسیدی ویه بچه رو به بهبودی رو به کشتن دادی …نفرین نمی کنم اما امید وارم خیلی زود متوجه کار زشتت بشی …هیچ وقت ازت اسم نمی برم نمی خوام زندگیتو خراب کنم اما امید وارم خدا بهت تلنگر آرومی بزنه تا قبل از این که از این دنیا بری توبه کرده باشی میگن اگه یه نفرو زنده کنی انگار یک جمعیتو رو زنده کردی و اگه یه نفرو بکشی یه جمعیتی رو کشتی امید وارم هیچ نقطه ای از دنیا ظلمی نباشه باخودم عهد کردم همه جا در این زمینه تبلیغ کنم

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۴۱ پاسخ

به بیمار خود گوش فرا دهید!

«نمی دانم دقیقا چه زمانی بود… آیا بعد از یکی از آن تجربه های ناخوشایند مرگ! که به دلیل سهل انگاری پرسنل آی سی یو و جدا شدن خودبخود شلنگ دستگاه تنفسی، بر من عارض می شد؟ یا بعد از آن دفعه ای که بهیار آی سی یو بخاطر کثیف شدن ملحفه هایم، مرا مورد توهین و ضرب و شتم قرار داد؟ شاید هم بعد از آن که پرستاری عاری از وجدان! برای آزار مادرم آنقدر در ساکشن کردن من تعلل کرد، که در مقابل چشمان او به اغما فرو رفتم… یا شاید هم بعد از…

اصلا مگر اهمیت دارد که بعد از کدام یک از آن دفعات بی شمار بود که خواسته یا ناخواسته از سوی پرسنل درمانی مورد آزار قرار گرفتم؛ مهم این است که من به عنوان یک بیمار، به جای آنکه آرزوی سلامتی خود را در سر بپرورانم، بر روی تخت شکنجه ای که قرار بود بستر شفای من باشد، روزی زار گریستم و با خود عهد بستم که اگر از وحشتکده ی آی سی یو خلاصی یافتم، نگذارم حتی اگر شده یک بیمار دیگر چنین شرایطی را تجربه کند و انسانیتش به یغما برود.

وقتی که سرانجام روزی از آن شکنجه گاه، جانی سالم اما رنجور به در بردم، با زخم های متعدد جسمی، روحی و صدمات جبران ناپذیری که از شفاخانه برایم به یادگار مانده بود، هدف زندگی ام را بر تحقق آرمانی قرار دادم که خود را متعهد به انجام آن می دانستم؛ یعنی آگاه سازی دو قشر بیماران و درمانگران… اما هیچ گاه گمان نمی بردم که از جانب درمانگرانی که مورد انتقاد من بودند، دست یاری به سویم دراز شود…»

این بخشی است از مقدمه ی من، بر کتابی با عنوان “به بیمار خود گوش فرا دهید”

این کتاب، مجموعه ای است گرداوری شده از خاطرات و تجربیات من، از مراکز درمانی، که در این وبلاگ با دیگران به اشتراک گذاشته ام.

سرکار خانم دکتر فریبا اصغری، از اساتید محترم اخلاق پزشکی در دانشگاه علوم پزشکی تهران، بانی گرداوری و چاپ این کتاب بوده اند. آشنایی من با ایشان، از طریق این وبلاگ و به واسطه ی انسان های نیک نهادی بوده است که خود آن ها نیز، نه صرفا در عرصه ی پزشکی، بلکه در عالم انسانیت از فرشته خویان زمانه اند…

انسان هایی که مرا به این باور رساندند که:

«در میان درمانگران، کسانی هم هستند که نقایص را می بینند و دلیرانه به آن ها معترف می شوند؛ کسانی که آرمانی همسوی من دارند، همراه با آیدا ها رنج می برند و دغدغه شان این است که طب را به دوران شکوه خود در عصر بقراط و تحقق سوگند ها بازگردانند.» (بخشی دیگر از مقدمه ی کتاب.)

و هدف ایشان از چاپ این کتاب، همگام با هدف من بوده است:

« مهمترین هدف من از بیان این خاطرات، این است که درمانگران بتوانند به حرفه ی خود، از نگاه یک بیمار نیز نگاه کنند؛ از حالت تک بعدی خود خارج شوند و بدانند که به عنوان معتمد بیمار چه بار سنگینی را بر دوش دارند، به طوری که کوچکترین عمل نیک یا ناشایست آن ها می تواند اثرات مثبت یا عواقب ناگواری را بر جای بگذارد.» (بخشی دیگر از مقدمه ی کتاب.)

این کتاب صرفا برای دانشجویان رشته های علوم پزشکی، در دانشگاه علوم پزشکی تهران به چاپ رسیده است، و در بازار و در دسترس عموم قرار ندارد. با این حال، تمام مطالب کتاب، عینا در وبلاگ و در دسته بندی های “شرح حال“، “تاریخ تکرار می شود“، و “فرشته خویان” وجود دارد.

در پایان، از سرکار خانم دکتر فریبا اصغری، و پزشکان محترم دیگر جناب آقای دکتر شهرام صمدی و جناب آقای دکتر سعیدرضا مهرپور، که در جریان بررسی و ویراستاری کتاب با ایشان همکاری داشته اند، سپاسگزاری می نمایم. همچنین، تشکر ویژه ای دارم، از “این فرشته خویان زمانه” که بانی تحولات بسیاری برای من بوده اند.

از خداوند برای این عزیزان، سلامتی، نیک روزی، و نیک نامی خواستارم…

«به امید روزی که نگاه درمانگران به بیمار، تنها به عنوان ابزاری نباشد که طب را از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آورد؛ بلکه بیمار را به چشم همکاری ببینند که با مشارکت هم، طب را در جهت تحقق معجزه ی شفا، به کار می گیرند.» (بخشی دیگر از مقدمه ی کتاب.)

20151029_195241 - Copy20151029_19562220052014641

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۵۷ پاسخ

دیداری به یاد ماندنی…

چند وقتی بود که تلفنی او را می شناختم، و پیش از آن نیز از طریق وبلاگش با او آشنا بودم، و اگرچه همشهری و هم مشکل بودیم (او نیز ضایعه ی نخاعی کمری است)، هیچ گاه فرصت دیدارمان فراهم نمی شد. البته او آماده بود که هر زمان و در هر کجا با من ملاقات کند، اما من همیشه معذوریتی داشتم.

تقریبا چهار ماهی می شد که هر هفته سعی می کردم اگر شده یک جایی نزدیک منزلمان با او و دیگر دوستان گروه نخاعی مشهد، که به طور مرتب گرد هم جمع می شوند، قراری بگذارم. در واقع “طیبه” از پیشگامان جمع کردن بچه های نخاعی مشهد به دور هم است و حتی او و چند دوست دیگر نخاعی، در حال راه اندازی انجمن ضایعات نخاعی مشهد هستند.

اما بعد از هفته ها تلاش، وقتی دیدم که برنامه ی بیرون رفتن من فراهم نمی شود، تصمیم گرفتم حداقل طیبه و یکی دو نفر دیگر از دوستان نخاعی را به منزل دعوت کنم. با این حال، برنامه ریزی برای این کار هم هفته ها به درازا کشید… واقعا که چند ماه اخیر چه قدر شرایط زندگی مان سخت و پر تنش بوده است…

سرانجام پس از گذشت چند ماه، و از دست دادن فرصت فراغت تابستان و آب و هوای مناسب این فصل، و نیز با شروع ماه مهر و آغاز ترم جدید، بالکل از صرافت دیدار با طیبه و دوستان نخاعی افتادم.

در این میان، مشکلات جسمی زیادی نیز برایم پیش آمد. همچنین، مسائل دیگری اتفاق افتاد که نهایتا مرا بر آن داشت تا به فکر تغییراتی در سیستم زندگی ام، به عنوان یک فرد نخاعی، باشم. تغییراتی که خوشایند من نبودند و در طول یازده سال بیماری به آن ها تن در نداده بودم. از طرفی، همه ی این کار ها برایم تازگی داشتند و در واقع، به اندازه ی یک بیمار تازه نخاعی در موردشان بی تجربه بودم. از این رو، در تصمیم گیری برای ایجاد این تغییرات، استرس زیادی به من وارد می شد. در نتیجه، طی اقدامی همه جانبه و انقلابی سایبری!، شروع کردم به مکاتبه با سایت های مربوط به ضایعات نخاعی، و همچنین مشورت با هر چه بیمار نخاعی گردنی که می شناختم و نمی شناختم! و باید بگویم که راهنمایی های این دوستان، به ویژه بهمن عزیز (که ساعت ها پای تلفن وقت او را گرفتم، و او مثل همیشه با حوصله و مهربانی، بهترین راهنمایی ها را به من کرد)، آقای احسان سلیمانی و مادر گرامی شان، و میثم جهدی عزیز (از دوستان اسپشیال) بسیار بسیار در درک شرایط و اقدامی آگاهانه، به من کمک کرد. همچنین، اطلاعات و راهنمایی های بسیار خوبی را نیز از دو سایت “وبلاگ طب فیزیکی و توانبخشی” و “مرکز ضایعات نخاعی جانبازان” دریافت کردم.

اما قبل از تصمیم گیری نهایی و در ادامه ی جهاد همه پرسی!، در حالی که در لینک های وبلاگ دوست خوبم، مونای عزیز به دنبال سایر دوستان نخاعی می گشتم، ناگهان چشمم افتاد به وبلاگ “روز های جانبازی” و همان لحظه به یاد آوردم که آقای کاوسی گرامی، نویسنده ی وبلاگ مذکور، سی و اندی سال است که ضایعه ی نخاعی گردنی هستند، و چه چیزی بهتر از تجربه ی سی ساله… از این رو بلافاصله برای مشورت با ایشان کامنتی گذاشتم. سپس، در پی یک تماس تلفنی با ایشان، و پس از آن که درباره ی مسائل مورد نظر، راهنمایی های لازم را به من کردند، فرمودند که هفته ی آینده برای مسابقات بوچیای جانبازان، از شهررضا (واقع در استان اصفهان) عازم مشهد هستند! و راهنمایی های بیشتر را حضورا انجام خواهند داد… و من که مشتاق دیدار ایشان بودم، نگرانی داشتم که نکند شرایط زندگی و جسمی، مثل اغلب اوقات برنامه هایم را به هم بریزد؛ و البته روز قبل از دیدار، حقیقتا حال جسمی خوبی نداشتم… یعنی آیا می شد این ملاقات میسر شود؟

حال جالب این جا بود که، در میان برنامه ریزی برای دیدار با ایشان، طیبه ی عزیز نیز با من تماس گرفتند و گفتند حالا که می خواهید با آقای کاوسی ملاقات کنید! (نگو که آن ها یکدیگر را می شناختند!)، قرار را در پارک ملت بگذارید تا همه با هم دیداری داشته باشیم…

البته، پارک ملت که به اندازه ی کوه قاف! برای من دست نیافتنی است، اما یک وجب اتاق من گنجایش عظمت دیدار با دوستانی بامحبت را داشت…
از طرفی، قدم مبارک میهمانان، شرایط مرا برای ملاقات مهیا نمود؛ و…

شنبه، ۲۵ مهر ۹۴ Smile

photo_2015-10-17_18-52-22

واقعا دیدار دلپذیری بود و هم صحبتی با آقای کاوسی گرامی، و طیبه ی عزیز، بسیار دلنشین بود. این ملاقات از بهترین خاطره های عمر (سه چهار ساله! Big Smile ) من است. چیزهای زیادی از این دوستان یاد گرفتم، و به غیر از آن، مصاحبت با این عزیزان، انرژی و حس مثبت زیادی را در من ایجاد کرد، به طوری که پس از چند ماه ناراحتی و آشفتگی، آن روز واقعا شاد بودم…

کتاب هایی که بر روی میز من، و در دستان طیبه می بینید، تألیف آقای کاوسی گرامی هستند که به ما هدیه کردند.

“تیغ های گل رز” و “پرواز با بال شکسته” نام دو کتابی است که در واقع مجموعه هایی گرداوری شده از خاطرات همرزمان و جانبازان همشهری ایشان است. من صفحاتی از کتاب ها را خوانده ام، و برخلاف شکسته نفسی و فروتنی آقای کاوسی، به نظرم نثر و توصیفات زیبایی دارد.

در نهایت می توانم بگویم که دوستان با ارزشی پیدا کرده ام و از این بابت بسیار خرسندم…

Smile
____________________
* وبلاگ طیبه در خرابی های بلاگفا، حذف شده است!

پی نوشت: دوستان خوبم، دعا کنید که بتوانم خودم را با تغییرات جدید وفق بدهم و این تغییرات به نفعم باشند…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

پی نوشت: معرفی دو محصول برای بیماران حرکتی:

ویلچر یاریگر ۱۰۲: به نظرم محصول واقعاً خوب و کارامدی است. همه ی اطلاعات مربوط به آن در لینک زیر موجود است.

http://forum.special.ir/showthread.php?t=30875

پاراپودیوم: وسیله ای جالب برای ایستادن و راه رفتن.

http://www.aparat.com/tavanafza.com

اطلاعات تماس:

www.tavanafza.com
تلفن و فاکس
۶۶۴۳۶۳۸۰ – ۰۲۱
۶۶۹۰۱۰۳۱ – ۰۲۱
ایمیل:
tec@tavanafza.com

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۴۹ پاسخ

گوش کن!

زمانی که افتخار یافتم در محلّه ی باصفای نابینایان بر روی صندلی داغ بنشینم، حقیقتاً در جهنم سوزانی از مصائب می سوختم و دشواری ها، وجودم را به آتش کشیده بودند، با این حال تمام گفته هایم از سر حقیقت و صداقت کامل بود و به تک تک حرف هایی که زدم ایمان داشتم.

در واقع، پست قبلی در وقفه ی دو روزه ی پاسخ گویی به سوالات دوستان و هم محلی های جدیدم نوشته شده بود؛ بعد از بیست ساعتی که ژولیده و درمانده بر روی تختم افتاده بودم و حتی قطره ای آب برای نوشیدن به دستم نمی رسید… این تنها شمّه ای از هجوم مصیبت های جدید است که بازگو کردم، و الاّ واقعا وضعیت اسفباری بود…

بگذریم… منظور آن که، تمام پاسخ هایی که در لینک “صندلی داغ آیدا” مشاهده می کنید، در همین حال و احوالات نوشته شده اند و این به خود من ثابت می کند که هر چه قدر هم که ضعیف و شکننده باشم، ایمانم قدرتمند و مستحکم است.

و اگر چه در پست قبلی، بیشتر ناله هایم نمود داشت، اما هدف از آن صرفا این بود که بگویم: هنوز، و در همه حالی، ایستاده ام…

و اما “گوش کن”؛ محله ی نابینایان…

آشنایی با این محله و راهیابی به آن برای من سعادت و افتخار بزرگی بود. تا پیش از آن، من هیچ شناخت و ارتباطی با دوستان نابینا نداشتم و تنها از طریق وبلاگ مادر سپید عزیز، از بخشی از مشکلات آنان مطلع بودم. همچنین، خاطره ی کوتاه و دوردستی از هم کلاس بودن با سه دختر نابینا در دوران دبیرستان داشتم.

بعد از حضور در این محله، به غیر از صفا و صمیمیت و دوستی محبت آمیز اعضا، آن چه باعث شگفتی ام می شد، این بود که تقریبا همگی از فن نگارش و ادبیات نوشتاری قوی، و دانش و اطلاعات بالایی برخوردار بودند. و این در حالی است که این دوستان از لحاظ امکانات آموزشی به شدت مورد کم لطفی قرار می گیرند.

در نیم ترمی که در سال دوم دبیرستان با آن سه دختر نابینا هم کلاس بودم، این را فهمیدم که نابینایان درک عمیق تری از مسائل دارند و انگار حرف که می زنی، تا عمق وجودت را می خوانند. و اگرچه به دلیل عدم شناخت و آگاهی، با آن ها حس بیگانگی داشتم، اما می دیدم که آرامش عجیبی را به اطراف ساطع می کنند. مهربانی آن ها جنس متفاوتی داشت و متانت خاصی در رفتارشان بود.

اگر خودتان به این محله سری بزنید، متوجه وزین بودن مطالب آن نسبت به بسیاری از سایت ها می شوید و تفاوت نگارش را حس خواهید کرد.

اکنون، من به عنوان عضو بسیار کوچکی از محله، شما را دعوت می نمایم تا میهمان ما باشید…

Smile

محله ی نابینایان (گوش کن)

صندلی داغ آیدا…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

پی نوشت: معرفی دو محصول برای بیماران حرکتی:

ویلچر یاریگر ۱۰۲: به نظرم محصول واقعاً خوب و کارامدی است. همه ی اطلاعات مربوط به آن در لینک زیر موجود است.

http://forum.special.ir/showthread.php?t=30875

پاراپودیوم: وسیله ای جالب برای ایستادن و راه رفتن.

http://www.aparat.com/tavanafza.com

اطلاعات تماس:

www.tavanafza.com
تلفن و فاکس
۶۶۴۳۶۳۸۰ – ۰۲۱
۶۶۹۰۱۰۳۱ – ۰۲۱
ایمیل:
tec@tavanafza.com

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی | ۳۹ پاسخ

می زنی تو…

نه… حال جسمم بد نیست. اوضاع زندگی بغرنج است. از هر طرف تحت فشار و هراس و بیماری همزمان عزیزان و …

واِلّا، من از درد جسم خود بیمی ندارم… و ای کاش همه اش تنها مال من بود…

نه، اکنون در شرایطی نیستم که بنشینم پشت مانیتور و برایت کُری بخوانم، اما فقط آماده ام تا بگویم: گمان مبر که هر چه گلویم را سخت تر بفشاری، زود تر از تک و تا می افتم… جان من، به سرپنجه های ناجوانمرد تو ستاندنی نیست…

من همیشه می دانستم که گذر زمان، نه تنها این درد را تسکین نخواهد بود، بلکه چون مزدور تو، مرا و همسنگرانم را فرتوت تر ساخته، تا ضربات کاری ات، عمیق تر بر روح و جسم مان بنشیند…

آه، که تا چه حد غمگینم…

آه، که چه بد می سوزم… نه از غم خود، از غم سپاه از پا افتاده ای که هنوز هم… برایم می جنگند…

آه، که همه جا بن بست است… همه جا ظلمانی است… خسته ام، وامانده ام، نیست دگر یارای رفتن مرا…

آه، که چه باید گریست، دریا دریا… به وسعت اقیانوس درد…

آه، که چه سنگین است، این ضربتی که تار و پودم را شکافت…

آه، امان از این حقیقت… که این تازه اول راه است و این ضربه، دیباچه ی رنج نامه ای بلند تر از قامت صبر و توان من…

آه، که چه می ترسم… از افق شومناک پیش رو…

و آه، که چه جانسخت ام… گرچه لرزان است، بر خاک نمی افتد این جسم غرق در خاک مصیبت ها…

و ایستاده ام، آری… و می ایستم، آری… آری؟! این همه یقین و اطمینان، از شعور منطقی ام برون می آید، یا که از گیجی به هذیان افتاده ام؟ یا از بزدلی به یاوه گویی؟!

نمی دانم، اما باور دارم… ای روزگار معاند، من باور دارم؛

مرا که ریشه ام در خاک ایمان است، هر چند صد باری که خاکستر کنی، دوباره جوانه خواهم زد…

. . .

اما… چه قدر سخت… چـــــــه قـــــــــــــــدر سخت است… چه قدر سخت… چه قدر…

ای کاش راهی بیابم، ای کاش…

. . .

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود

تا به گردون زیر و زارم روز و شب

. . .

وضع حالم نه در بحران، ولی… وضع احوالات، هیهات است، هیهات…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

پی نوشت: معرفی دو محصول برای بیماران حرکتی:

ویلچر یاریگر ۱۰۲: به نظرم محصول واقعاً خوب و کارامدی است. همه ی اطلاعات مربوط به آن در لینک زیر موجود است.

http://forum.special.ir/showthread.php?t=30875

پاراپودیوم: وسیله ای جالب برای ایستادن و راه رفتن.

http://www.aparat.com/tavanafza.com

اطلاعات تماس:

www.tavanafza.com
تلفن و فاکس
۶۶۴۳۶۳۸۰ – ۰۲۱
۶۶۹۰۱۰۳۱ – ۰۲۱
ایمیل:
tec@tavanafza.com

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی | ۵۲ پاسخ

پلّه پلّه، تا خدا…

خواستم توانستن ها و باید ها را به خود اثبات کنم، نباید ها و نتوانستن ها به من اثبات شد!

. . .

مشهد. دوشنبه روزی، مورخ پنجم اَمرداد سال ۱۳۹۴ شمسی!

یک ماه پیش…

دم دمه های عصر بود که پیامک اش را دریافت کردم و با خواندن متن آن که می گفت: “میای این هفته بریم خونه ی سمانه“، ناخوداگاه در دل گفتم:

“چی؟! چی میگه؟ واقعا در مورد من چی فکر کرده؟ آخه من چه طوری می تونـ…”

اما یک دفعه به یاد آوردم که من امسال عزم کرده ام، محدودیت ها را کنار بزنم و ناممکن ها را ممکن سازم. از این رو بلافاصله لبخندی زدم و در پاسخ پیامک نوشتم: “ایشالا… بله، حتما میام.”

صبح روز دوشنبه، پنجم مرداد ۹۴، ساعت ۹ و ۱۵ دقیقه، در مسیر چهار راه!

  • سارا… می دونی، اگه تو نبودی نمی شد. یعنی به این آسونی نبود…
  • عزیزمـــــــ… ماچ ماچ! Kiss

 IMG_۲۰۱۵۰۷۲۷_۰۹۲۳۵۸

سه هفته پیش از آن…

هر جور حساب می کردم، در آن هفته شرایطم برای رفتن به خانه ی سمانه فراهم نمی شد، اما هفته ی بعد نیز درگیری داشتیم، و هفته ی بعد نیز…

در این میان، یک وَجه از آیدا می گفت: “ببین، واقع بین باش… این قدم خیلی بزرگیه. باید چرخ ویلچرت رو خیلی از گلیم ات دراز تر کنی! اون جا با سر چهار راه فرق داره؛ توی دل شهره… کمه کم یک ساعت پیاده رویه. رودرواسی که نداری؛ بگو نمیام.”

اما وجه دیگر آیدا، نظر متفاوتی داشت: “درسته، اما آیدا… تو امسال برای خودت هدفی تعیین کردی و از همون اول هم می دونستی که چه سختی ها و مشکلاتی داره. تا سر چهار راه رفتن، فقط قدم اول بود و تو در همون قدم ایست کردی، حالا وقتشه بری جلوتر… این که دوست داری شهر رو ببینی، توی خیابون ها گشت بزنی، طبیعت رو لمس کنی، و با جامعه در ارتباط باشی؛ این که واقعا دلت می خواد بری خونه ی سمانه و خیلی جاهای دیگه، همه ی این ها به کنار… من فقط می خوام به خودت ثابت کنی که میشه، که می تونی، که از پس اش برمیای…”

پس آیدا رفت، تا به خود ثابت کند…

 yourimage(این جوری نگاش نکنین که توی عکس خوابیده! نقاش با استعداد و خوش ذوقی هست، تو جامعه فعاله، و کلی سفر رفته… در باران برای خودش مهره ای هست! Yes با اراده، مثبت، شاد، و الگو، سمانه اجسانی نیا Smile

Heart Rose

وقتی شنیدم که بر حسب تصادف، سارا نیز در همان تاریخی که من قصد رفتن به منزل سمانه را دارم، قرار است بعد از دو سال! به مشهد بیاید، آن را به فال نیک گرفتم. از طرفی، با کمال تعجب فهمیدم که سارا دوستی دیرینه ای با سمانه دارد، که من از آن بی اطلاع بودم! و سارا نیز از سمانه شنیده بود که من دوست دارم به خانه ی او بروم، اما به خاطر شرایط دو دل هستم.

ولی انگار سارا بیش از من ذوق بیرون رفتن مرا داشت! و از آن جایی که در قاموس او کار نشد ندارد، اعلام کرد که حتی اگر شده با گاری! مرا می برد Big Smile

و برد… با پای پیاده… در یک روز داغ تابستان… مجموعاً رفت و برگشت، دو ساعت و نیم پیاده روی و هل دادن ویلچر بر روی آسفالت های ناهموار و سنگفرش های متلاشی شده… و مادر نیز همراه ما بود، با چرخ دستی حامل دستگاه ساکشن…

مادر و سارا خوشحال از بیرون آوردن من… من شادمان از سیر طبیعت… سمانه ذوق زده از دیدار ما و بیرون آمدن من از خانه؛ از این که من هم توانسته ام همچون اویی که شرایط مشابهی با من دارد، حصار ها را بشکنم…

اما به راستی که من در اشتباه بودم…

من باید از مقایسه هایی که به من جسارت کاذب می دادند، دست بر می داشتم و از یاد نمی بردم که شرایط برای من فرق دارد. که شکستن محدودیت ها برای من، به منزله ی شکستن اطرافیانم است؛ هرچند که آن ها حاضرند به هر قیمتی مرا همراهی کنند، ولی من نباید حاضر بشوم …

نه… آن روز آن چه دیدم تنها طبیعت شاداب و باطراوتی نبود که نمی دانم چرا تازگی ها این طور بی قرارش هستم… آن چه در حقیقت دیدم، پژمردن عزیزانم در میان آن همه طراوت بود…

چه بخواهم و چه نخواهم باید بپذیرم که همه چیز برای من دشوار تر است… حتی به پا کردن یک شلوار! آه، آن که برای خودش معضلی است؛ با اسپاسم شدیدی که من دارم، سه نفر باید کلنجار بروند تا یک شلوار به پایم کنند…

مشکلات جا به جایی، لوله ی تنفسی، وابستگی به ساکشن، سوزش… همه ی این ها نیز به کنار…

حقیقتاً هر بار بیرون رفتن من، تا یک هفته همه را از پا در می آورد، و گاه تبعات طولانی تری نیز دارد…

از این رو، در پایان آن روز، تنها یک حس داشتم؛ وجدان درد!

به گمانم بتوان در ویدئوی بازگشت، این را از چهره ام خواند… هرچند که سعی داشتم به احترام کسانی که برای شادی آن روز من، از جان مایه گذاشتند، اندوهم را پنهان سازم…

البته اگر خیال کرده اید که سارا از رو رفته است، خیال تان باطل است! خانم خانم ها چند روز پیش زنگ زده است و می گوید: “آیدا، این دفعه اومدم، بیا بریم کیش!”

و اگر خیال کرده اید که من از رو رفته ام… بروید تا انتهای مطلب Wink

. . .

امسال هر اسمی که می خواهد داشته باشد، اما برای من سال “عزم، اراده، و تصمیم جِد” به شکستن حصار محدودیت ها، دگرگون ساختن واقعیات، و عبور از ناممکن ها، در جهت گسترش روابط اجتماعی و در نهایت، گذر از مرز چهار راه ها Wink بود.

و از آن جایی که من آدم سرسختی هستم و هر گاه در مسیری قدم بگذارم، به سادگی عقبگرد نمی کنم، با وجود ناهمواری های مسیر، تا دل آن جاده به پیش رفتم…

با این حال پس از آن دلگردی، بر لب بحر تفکر نیش ترمزی زدم و به سیاحت حقایق روان در افق ناممکن ها نشستم، و پس از روز ها اندیشه، به یاد آوردم که آن چه مرا تاکنون سر پا نگاه داشته است، واقع بینی است، و آن چه بزرگ ترین خُسران ها را برایم به همراه دارد، نا دیده گرفتن واقعیات است… من دریافتم که آن چه طالب اش هستم، اگرچه ناممکن نیست، اما هزینه ی گزافی در بر دارد، و از طرفی، عایدی من از مایه ای که می گذارم، ناچیز است و ضررم بسیار.

برای من، مَرکَب بلندپروازی هایم تختم است، و جاده ی اهدافم از مسیر عالمی مجازی می گذرد و بایستی رسالتم را از پشت مانیتور به انجام برسانم. باید از همین جا، از درون قصر آهنین خود، بیرون را لمس کنم… و این شدنی است…

با همه ی این ها، این بدان معنا نیست که من چهار چرخ همت ام را پنچر و اتول انگیزه هایم را اوراق کرده ام…

من از ابتدای سال تا به آن روز، آجر همت ام را به روی بستری از شن می چیدم و از این رو، هنگامی که دیوار انگیزه هایم قدری از قامتم فراتر رفت، بر روی سرم آوار شد. اما اکنون، آجر های آرزومندی را به کناری گذاشته و بیل تدبیر به دست گرفته ام تا ابتدا شالوده ای حفر ساخته و برای ساختمان توفیق ام زیرساختی فراهم سازم، و این بار آن را بر پایه ای استوار بنا کنم، تا قابلیت به اوج رسیدن را داشته باشد…

آری… من اکنون ایست کرده و کفش آهنین قدم درازی! و بال پولادین بلند پروازی را به در آورده ام، اما در عین حال، البسه ی واقع بینی را از رخت آویز صبر آویزان کرده و در کمد فرصت ها در حالت آماده باش نگاه داشته ام…

070920151442

آن چه در عکس می بینید، نشان از آن دارد که من بعد از تجربه ی آن روز، نه تنها از پای ننشستم، بلکه به فکر مهیّا ساختن ساز و برگی برای ماجراجویی های بزرگتری بوده ام…

آری، درست است که من خواستم توانستن ها و باید ها را به خود اثبات کنم، اما نباید ها و نتوانستن ها به من اثبات شد!؛ اما معتقدم که اثبات، قطعیت نمی آورد، چرا که شرایط تغییر پذیرند و هر موقعیتی، امکان به خصوص خود را دارد…

در این برهه، به من ثابت شد که بایستی بر سریر دو متری خود ثابت بمانم، اما امید دارم… نه، ایمان دارم که سرانجام فرصت ها فراهم خواهند شد، و من از پشت همین مانیتور، با تکیه بر واقع بینی، واقعیت خود را خلق خواهم کرد…

پله، پله…

. . .

می دانم، مانتویی که خریدم (بعد از ۱۱ سال!!! Smile Smile Smile ) خیلی خوشگل نیست (برخلاف خودم! Wink )، اما حقیقتا با ساختار من جور در می آید و برایم کاملا مناسب است. خرید آن نیز تنها به این جهت بود که دیدم سارا مانتو خریده، حسودیم شد! Big Smile نه… دیدم آخر تا به کی می توانم با تی شرت و شلوار بروم وسط خیابان و سر چهار راه! و گاه نیز، انگشت نما شوم! به این صورت بالاخره روزی، سوار بر وَن گشت ارشاد، خواهر برادری می بردندمان دَدَر، و به جای یخ در بهشت، آب خنک در اوین به خوردمان می دهند! Big Smile Big Smile Big Smile

این یکی را هم خریدم، صرفا به حسودی سارا! Big Smile عینِ عینِ مال اون Big Smile

 070920151445

به گمانم تا فرصتی پیش بیاید که من بخواهم این ها را بپوشم، توی کمد بید زده اند! با این وجود، من به دنبال یک مانتوی رنگ آبی و شیری هم هستم! سوسنی هم بد نیست… زرد هم رنگ زیبایی است. سبز چه طور؟ صورتی؟ کِرِم؟

دوستان عزیزم، چند ماه دیگر بوتیک کمد آیدا افتتاح می گردد! با هر خرید، یک عدد بید هدیه بگیرید! Wink

پی نوشت: انگار یک بلایی سر دل و روده ی من آمده است! دو بار دیگر آن حالت ها تکرار شد و ظاهراً ادامه خواهد یافت… مشکل در دست بررسی است؛ نتایج متعاقبا اعلام خواهد شد… Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

پی نوشت: معرفی دو محصول برای بیماران حرکتی:

ویلچر یاریگر ۱۰۲: به نظرم محصول واقعاً خوب و کارامدی است. همه ی اطلاعات مربوط به آن در لینک زیر موجود است.

http://forum.special.ir/showthread.php?t=30875

پاراپودیوم: وسیله ای جالب برای ایستادن و راه رفتن.

http://www.aparat.com/tavanafza.com

اطلاعات تماس:

www.tavanafza.com
تلفن و فاکس
۶۶۴۳۶۳۸۰ – ۰۲۱
۶۶۹۰۱۰۳۱ – ۰۲۱
ایمیل:
tec@tavanafza.com

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در خاطرات - تجربیات پراکنده, روزمرگی | ۸۰ پاسخ

خودنمایی!

خُب، البته عنوان مطلب ایهام دارد و من از انتخاب آن، دو هدف را دنبال می کنم؛ نخستین مفهومی که من از این عنوان مد نظر دارم، همان خودنمایی و فخر فروشی است! در واقع، هدف از آن این است که من کادو گرفتم، می خوام زودتر نشون بدم Smile

ایناهاش Eek!

 AIDA Pain Management

دوست مهربانی، بر اساس پاسخ های من به کامنت های پست قبلی، این تصویر بسیار بسیار زیبا را طراحی کرده و به من هدیه نموده اند. و من صبر نداشتم تا مطلب جدیدی را که در دست احداث! دارم، تمام کنم و هدیه ام را در آن جا به نمایش بگذارم، از این رو پست جداگانه ای را به این کار اختصاص دادم، که البته هدف دیگری را نیز دنبال می کند…

دومین مفهوم مورد نظر من از “خودنمایی”، خود را نمودن است! یعنی آشکار نمودن خود، و هدف از آن،

۱- اعلام خوب بودن احوالاتم،

و ۲- جلوگیری از خاک خوردن وبلاگ است!

از این رو، با خود گفتم که فوری فوتی! بیایم کادو به دست، یک خودی نشان بدهم و بروم سر تکمیل پست بعدی…

و…

همین دیگر… به مقصودم رسیدم و کادو ام را نشان دادم… دیگر عرضی نیست؛ خداحافظ! Wink

. . .

دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

 دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

پی نوشت: معرفی دو محصول برای بیماران حرکتی:

ویلچر یاریگر ۱۰۲: به نظرم محصول واقعاً خوب و کارامدی است. همه ی اطلاعات مربوط به آن در لینک زیر موجود است.

http://forum.special.ir/showthread.php?t=30875

پاراپودیوم: وسیله ای جالب برای ایستادن و راه رفتن.

http://www.aparat.com/tavanafza.com

اطلاعات تماس:

www.tavanafza.com
تلفن و فاکس
۶۶۴۳۶۳۸۰ – ۰۲۱
۶۶۹۰۱۰۳۱ – ۰۲۱
ایمیل:
tec@tavanafza.com

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

ارسال شده در روزمرگی | ۲۴ پاسخ