فرشته خویان ۸ (قسمت دوم)

با از کار افتادن سیستم تنفسی ام اگرچه ابتدا به نظر می رسید که تکلیفم روشن شده است و ظرف چند ساعت تا حداکثر چند روز آینده خواهم مرد، اما وقتی هیچ کس از آن دنیا به سراغم نیامد و از قافله ی مرگ جا ماندم و از طرفی از دنیای زندگان نیز طرد شده بودم معلوم شد آپنه شدن تنها به معنای حکم اقامتی است نامعلوم در برزخ میان مرگ و زندگی و دستگاه تنفسی نیز همچون زنجیر اسارتی بود که به گردنم آویخته بودند.

روزهای بسیار دشواری را در برزخ بلاتکلیفی می گذراندم. لوله ای که در دهان داشتم گلویم را سخت می آزرد. از طرفی همان حرف نصف و نیمه را هم دیگر نمی توانستم بزنم. کاملاً دست و پا بسته، رها شده بر روی تخت انتظار و با حجم سکوتی که در دهانم چپانده بودند.

یکی از مسائل آزاردهنده در ارتباط با لوله ی اینتوبه باندی بود که برای ثابت نگه داشتن آن به دور دهانم می بستند. این باند روزی یک بار و تقریباً هر دفعه توسط یک کمک بهیار مرد تعویض می شد. کمک بهیاری با جثه ای کوچک و قدی کوتاه که پیوسته بی جهت شوخی های بی مناسبت می کرد. او هر بار به شدت باند را می کشید و وقتی من از درد سایش کناره ی لب هایم اشک هایم سرازیر می شد و با نگاهی ملتمسانه تقاضا می کردم که آن را کمتر بکشد، میزد زیر خنده و موذیگرانه می گفت: “ها، چیه؟ تازه می خوام سفت ترم ببندم!” آنگاه باند را محکم تر می کشید و گره سختی می زد.

با این حال می دانستم که او نه موذی است و نه بدجنس، بلکه شخصیتش همان بود و غرضی در کارهایش نداشت…

با گذشت چند هفته وقتی مشخص شد که من به مدتی نامعلوم در آی سی یو خواهم ماند، روزی آقای کمک بهیار به تختم نزدیک شد. با دیدن آقای الف وحشت وجودم را فرا گرفت؛ باز هم آمده بود تا باند دور دهانم را بکشد و به اشک هایم بخندد!

به قدری بی حال بودم که نمی توانستم چشم هایم را بیش از چند ثانیه باز نگه دارم، از این رو بی اختیار پلک هایم روی هم افتادند. اما وقتی با گذشت چند لحظه خبری از درد تعویض باند نشد، دوباره چشم گشودم و حضور امن و سرشار از مهر خانم محمدی کمک بهیار را دیدم که همراه با آقای الف بر بالینم حاضر شده بود. با دیدن او نفس آسوده ای کشیدم و مطمئن شدم قرار نیست باند را عوض کنند. با این حال آرامشم دوام چندانی نیافت، زیرا حضور همزمان دو کمک بهیار به این معنا بود که آمده اند ملحفه هایم را تعویض کنند؛ کار به غایت زجرآوری که حداقل روزی سه بار باید تحملش می کردم. هنگامی که مرا به پهلو می چرخاندند پیچ های تراکشن در جایشان در بالا و پس گوش هایم فرو می رفتند و با تکان شلنگ دستگاه، لوله ی اینتوبه کمی جا به جا می شد و گلویم را می آزرد. حتی بخیه های صورتم نیز کِش می آمدند و فک شکسته ام تیر می کشید.

خانم محمدی که همواره لبخندی محو و محجوب بر لبانش نقش داشت، این بار به نظر افسرده می رسید. جلو آمد و دستی به موهایم کشید. بیش از آن طاقت نداشتم پلک هایم را باز نگه دارم، دوباره مژه هایم روی هم افتادند. با این حال لحظه ای بعد صدای قِرِچ و قِرِچی به گوشم رسید و با هراس چشم گشودم. دیدم که خانم محمدی قیچی به دست گرفته است و موهایم را دسته دسته می چیند. خواستم با نگاهم فریاد بزنم “نه!”، اما بلافاصله به نظرم آمد که چندان هم بد نیست. موهایم را که از صبح روز تصادف شسته نشده و در لا به لایشان همچون زیر ناخن هایم خون خشک شده بود، قدری کوتاه می کردند. اتفاقاً خیلی هم خوب بود. پس با رضایت چشمانم را بستم و تنها نگرانی ام از مدل مویی بود که او می خواست کوتاه کند. در دل نالیدم: “آخه چرا این داره کوتاه می کنه؟ کاش به مامان و بابا می گفتن از بیرون آرایشگر بیارن. این ها که مو کوتاه کردن بلد نیستن!”

در همین افکار بودم که دوباره حس غریبی پلک های بی حالم را از هم شکافت. چیز خنکی داشت روی پوست سرم کشیده می شد. چشم که گشودم دیدم دارند سرم را کف مالی می کنند! مگر از این بهتر هم می شد؟ می خواستند سرم را هم بشویند… دوباره چشمانم را بستم و اگرچه می دانستم با وجود پیچ های تراکشن این کار درد خواهد داشت، اما راضی بودم و به نظرم ارزش تحملش را داشت. در عین حال سعی می کردم بفهمم که چگونه می خواهند سرم را روی تخت آب بکشند؟ حتماً کل ملحفه خیس می شد. اَه چه کثیف کاری ای! نکند زخم محل پیچ ها عفونت کند؟

سرگرم کشف پاسخ این سؤالات بودم که ناگهان صدای خرت خرتی به گوشم رسید و سوز برش تیغ را روی سرم احساس کردم.

“مواظب باش آقای الف!”

“تو کَفِت رو بزن خانم محمدی …”

این بار وحشتی که مرا از جا پراند حقیقی بود. این دفعه می خواستم با فریادِ نگاهم عالم را بشکافم. آن ها حق نداشتند سرم را بتراشند. حتماً مرا با بیمار دیگری اشتباه گرفته بودند… نه، خانم محمدی نه…

نگاه درمانده ام را به او دوختم. همدردی در نگاهش موج می زد.

“ناراحت نباش عزیزم، زود در میاد.”

چشمانم را بستم. اگر بیش از آن نگاه می کردم اشک هایم جاری می شد. نمی خواستم به آقای الف این فرصت را بدهم که باز هم در برابر اشک ریختن هایم بخندد.

دقایقی بعد دستمال مرطوبی، برهوت سرم را پاک می کرد.

“تِموم، خِلاص، کچل کچل شد…”

لحظه ای چشم گشودم. آقای الف به چشمانم خیره شد و با ذوق و به آواز خواند: “کچل و کچل کلاچه، روغن کله پاچه!”

می دانستم از روی بدجنسی این حرف را نمی زند. احتمالاً فقط می خواست مرا بخنداند، اما برای هیچ دختری تراشیده شدن سر خنده دار نیست…

آقای الف در ادامه گفت: “خانم محمدی، دست بجنبون، ملافه هاش رو هم باید عوض کنیم.”

. . .

خانم محمدی به تختم نزدیک شد و بی هیچ حرفی به سمت پنجره ی ملاقات رفت و کرکره ی آن را کشید. به ناگاه صدای ملاقاتی ها به صورت هُرهُر نامفهومی به گوشم رسید. بعد شنیدم که چند نفر با سر انگشت به شیشه ضربه زدند. احساس کردم که همچون حیوانی در قفسی شیشه ای به تماشا گذاشته شده ام و آدمیزادهایی که زبانشان را نمی فهمم برای جلب توجه من روی شیشه می کوبند و می گویند: “فیل کوچولو، برگرد ما رو نگاه کن!”

وقتی کرکره ی پنجره ی ملاقات را که پشت سر من قرار داشت برای ملاقاتی ها عقب می کشیدند حس بدی به من دست می داد. صدای ملاقاتی ها از پشت شیشه ی قطور مثل جریان صوت در آب، مواج و نامفهوم به گوش می رسید. احساس می کردم مرا در آکواریومی در مقابل دید عموم قرار داده اند و به خاطر سر تراشیده ام احساس برهنگی به من دست می داد. از این رو ساعات ملاقات اغلب برایم حس خفّت باری به همراه داشت. اگر این ملاقات دوجانبه بود و من هم می توانستم آدم های پشت شیشه را ببینم مطمئناً چنین حسی نداشتم، زیرا مانند هر دیداری، یک طرف من بودم و یک طرف میهمانانی که به دیدنم آمده بودند، نه همچون بازدید از موزه، من موجودی پشت ویترین و آن ها بازدیدکننده های گذری!

خانم محمدی همان طور که به سوی من برمی گشت لبخند زنان گفت: “اوه، آیدا خوش به حالت. چه همه ملاقاتی!”

با ترشرویی نگاهم را به سویی دیگر برگرداندم.

خانم محمدی لبخند دیگری زد و رفت تا باقی کرکره ها را بکشد.

همچنان هیاهویی از پشت شیشه به گوش می رسید. هنوز هم گهگاه چند نفری به شیشه ضربه می زدند. کنجکاو بودم بدانم چه کسانی آن روز پشت شیشه را آن طور شلوغ کرده اند؟ چشمانم را در حدقه رو به بالا چرخاندم. هیچ چیز دیده نمی شد. اگرچه چشمانم داشت درد می گرفت، اما سعی کردم با فشار بیشتری چشمانم را به عقب متمایل کنم. در این هنگام ضربه های روی شیشه شدت گرفت و فریادهایی نامفهوم به گوشم رسید. احتمالاً آدم های پشت شیشه فکر کرده بودند دارم آن ها را می بینم و از این رو به ذوق آمده بودند. اما من که هنوز چیزی ندیده بودم، پس سعی کردم بیشتر چشمانم را بچرخانم. کم کم داشت سایه هایی به چشمم می آمد، اما همان دم چشمم سیاهی رفت و تخم چشمانم تیر کشید. در این هنگام خانم محمدی را دیدم که دوان دوان به سویم شتافت: “آیدا نکن! مامانت اومده دم در آی سی یو میگه به آیدا بگین اون طور نگاه نکنه… چشمات درد می گیره، اون طوری نگاه نکن.”

چقدر خوب! پس آدم های آن پشت با این کار من ناراحت می شدند. آدم های بیخودی که هر روز ساعتی به تماشایم می ایستادند و بعد راهشان را می گرفتند و می رفتند پی زندگی هایشان و در حالی که همه چیز برایشان تمام می شد، من می ماندم و دردها و رنج ها و هراس ها و تنهایی هایم.

اگرچه چشمانم به شدت درد گرفته بودند، از روی عمد خواستم دوباره به عقب نگاه کنم. خانم محمدی سعی کرد مانعم شود: “عزیزم نکن.”

در این هنگام پرستاری که چندان برایم آشنا نبود (شاید هم سوپروایزر بود) به ما نزدیک شد. با لحنی جدی گفت: “آیدا چه کار می کنی هی مامانت میاد دم در؟ عقب رو نگاه نکن. میگم پرده رو بکشن ها!”

خانم محمدی واسطه شد: “نه دیگه نگاه نمی کنه. من همین جا پیشش هستم.”

و پرستار رفت.

آنگاه خانم محمدی لبخندی زد و رفت به سوی شیشه.

“شما کی هستین؟ میگم کی هستین؟”

هیاهوها پشت شیشه شدت گرفت.

“چی؟ هم… دانش… آهان، آهان.”

خانم محمدی با ذوق به طرفم آمد: “میگن همکلاسی هاتن. از دانشگاه…”

معلوم شد که ازدحام غیرمعمول آن روز به خاطر آن ها بوده است.

خانم محمدی دوباره به سوی شیشه برگشت. از همان جا برایم گفت که دوستانت دارند برایت یادداشت می نویسند.

آدم های پشت شیشه یکی یکی نام هایشان را روی کاغذی می نوشتند و به خانم محمدی نشان می دادند و اگرچه او از غلغله ی آن پشت گیج و دستپاچه شده بود، با شوق همه را برایم می خواند.

ریحانه… آقای عطاران… لیلی… سهیلا… آقای دوست محمدی…”

آدم ها یکی یکی داشتند هویت می گرفتند. می توانستم پیش چشمم تصورشان کنم. لیلیِ قدبلند، خوش استیل و رزمی کار که چادر مشکی اش خیلی بهش می آمد. آقای عطاران خوشتیپ، ارشد کلاس از لحاظ سنی با آن ریش پروفسوری خوش فرمش. دوستان نزدیکم سهیلا و ریحانه… آقای دوست محمدی که یک بار دانشجوی بغل دستی اش جزوه ی شیمی ام را گرفت و دیر پس داد…

کم کم اسامی فامیل و پیام های عاشقانه! نیز به یادداشت ها اضافه می شدند.

“عمو… خاله… دوستت داریم… برات دعا می کنیم… قربونت بشم من!”

دیگر آن حس ناخوشایند را نداشتم. به نوعی توانسته بودم با آدم های پشت شیشه ارتباط برقرار کنم. این ملاقات دیگر یک جانبه نبود. من عزیزی بیمار بودم و آن ها عیادت کنندگانم…

از آن روز به بعد در ساعت ملاقات خانم محمدی هر وقت می توانست کنارم می ماند و آدم های پشت شیشه را به من معرفی می کرد و پیام هایشان را برایم می خواند. بعضی روزها می دیدم که با نگرانی آی سی یو را می پاید، انگار ممکن بود بازخواست شود. یک بار هم صدایی با غیظ از دور گفت: “خانم محمدی، بیرون کار داری ها.” بعد از آن دو سه روزی ساعت ملاقات پس از کشیدن کرکره پیشم نماند و روزهای بعد نیز فقط مدت کوتاهی کنارم می ایستاد؛ در حد معرفی ملاقاتی ها. گاهی هم هی می رفت و می آمد.

با این حال ساعات ملاقات دیگر برایم حس بهتری داشتند؛ و البته نه همیشه…

ادامه دارد…

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۴ پاسخ

فرشته خویان ۸ (قسمت اول)

بدجور احساس تنگی نفس می کردم. از صبح که والدینم مرا از آی سی یو تحویل گرفته بودند تا به دستور پزشک معالج برای انجام ام آر آی از بیمارستان ایکس مشهد به بیمارستانی دیگر که فاصله ی نسبتاً زیادی با آن جا داشت ببرند، وضعیت تنفسم بدتر شده بود. از طرفی به خاطر سهل انگاری در آی سی یو که فراموش کرده بودند پین(۱)پای شکسته ام را برای انجام ام آر آی خارج کنند، وقتی به بیمارستان مقصد رسیدیم مسئول ام آر آی مرا نپذیرفت. ظاهراً پین پای شکسته ام در سوراخ عضله خودش را از نگاه کسی که مسئول پاکسازی من از فلز بود مخفی کرده و جا مانده بود و هرچه مادر و پدر برای مسئول ام آر آی دلیل و برهان آوردند که این بیمار وضعش بحرانی است و خواهش کردند در همان بیمارستان پین را خارج کنند، او قبول نکرد و گفت: “دست من نیست. مقرراته. هیچ بیمارستانی مسئولیت بیمار بیمارستان دیگه رو قبول نمی کنه. حالا که می گید وضعش بحرانیه پس زودتر برید، همون جا پین رو در بیارید و برگردید.”

به نظر می رسید که هنگام نوشتن مقررات بیمارستانی، فراموش کرده بودند جان بیمار را در نظر بگیرند!

از این رو ناچار شدیم برای خارج کردن پین به بیمارستانِ اول برویم و دوباره برای انجام ام آر آی بازگردیم. در نتیجه در آن مسیر شلوغ و پر دست انداز مرکز شهر رفت و برگشت چهار مرتبه طی مسیر کردیم، آن هم در حالی که مادر، عموی بزرگم و پزشکی که برای این کار همراهی مان می کرد هرسه در اتاقک تنگ آمبولانس کنار من چپیده بودند و هر کدام یک جای بدنم را نگه می داشتند! مادر پاهایم را سخت چسبیده بود، عمو دماغی شلنگ اکسیژن را در سوراخ های بینی ام فشار می داد (وقتی دماغی ذره ای دور می شد اکسیژن کم می آوردم) و پزشک نیز بایستی سرم را نگه می داشت، زیرا علاوه بر وزنه های پا، تراکشن سرم را نیز برای انجام ام آر آی موقتاً باز کرده بودند، از این رو باید مراقب می بودند که در تکان های مسیر به گردنم ضربه ی شدیدی وارد نشود.

به هر حال هر طور بود پس از دو بار رفت و برگشت، ام آر آی انجام شد و والدینم زنده ی مرا دوباره به آی سی یو تحویل دادند.

ساعتی بعد در حالی که پدر و مادر در اتاق پزشک معالجم از نتیجه ی ام آر آی مطلع می شدند و به آن ها توصیه می شد که به فکر تهیه ی مقدمات مراسم ترحیم باشند، من همان طور روی تختم در آی سی یو دراز کشیده بودم و تمام توجهم را به تنفسم داده بودم. برای آن که نفس کم نیاورم مجبور بودم تمام ذهنم را روی نفس کشیدن متمرکز کنم. انگار نفس کشیدن دیگر یک عمل غیرارادی نبود و باید فرمان دم و بازدم مستقیماً از ذهن هوشیارم صادر می شد. در عین حال دماغی شلنگ اکسیژن به نظر شُل می آمد، زیرا مدام از بینی ام فاصله می گرفت. اگر دماغی کاملاً در بینی ام فرو نمی رفت، از تنگی نفس به تقلا می افتادم. گاه سعی می کردم لب هایم را غنچه کنم و با فشار لب بالا دماغی را به داخل سوراخ های بینی ام هل بدهم، اما بیشتر مواقع با این کار دماغی دورتر می شد، زیرا به محضی که فشار لب هایم را از روی دماغی برمی داشتم، می افتاد و بیشتر فاصله می گرفت. از طرفی از سوراخ های دماغی رطوبتی به صورت حباب هایی کوچک بیرون می زد و اطراف بینی ام را خیس می کرد. از این رو هر آن می ترسیدم خفه شوم؛ یا از دوری اکسیژن و یا از رطوبت دماغی…

اگرچه این شانس را داشتم که دور و اطرافم خیلی شلوغ بود و نمی دانم چرا این قدر پرسنل به تختم رفت و آمد داشتند، با این حال پس از این که از هر کدام از آن ها یکی دو بار درخواست کردم که دماغی را برایم محکم کنند، دیگر هیچ کدام توجهی به خواسته ام نداشتند، چراکه به نظرشان دماغی سر جای درستش بود و لزومی نداشت کاملاً در بینی ام فرو برود.

هرچه می گذشت اوضاع بدتر می شد؛ انگار ریه هایم نه محل تبادل هوا بلکه همچون مخازن هوایی با ظرفیتی محدود بودند که با هر نفس از اکسیژن خالی تر می شدند. به تدریج ورودی هوا سخت و بازدم دشوار تر می شد. گویی روی سینه ام سنگ گذاشته بودند. اگر چشمانم را می بستم می توانستم بهتر روی نفس کشیدن تمرکز کنم، اما ناچار بودم پلک هایم را باز نگه دارم و هوشیار بمانم تا هر وقت کسی گذرش به تختم افتاد فوراً او را صدا بزنم و بخواهم دماغی را برایم محکم کند.

بار دیگر لب هایم را غنچه کردم، دماغی را به بالا هل دادم و اگرچه به قدری ضعف داشتم که حتی انقباض عضله ی لب هم ته مانده ی انرژی ام را تحلیل می برد، سعی کردم چند دقیقه ای دماغی را با فشار لبم بالا نگه دارم و چند لحظه ای راحت تر نفس بکشم. در عین حال نگران بودم با این کار آبی که از دماغی بیرون می زد در بینی ام جریان پیدا کرده، اوضاع را بدتر کند. به هر روی تصمیم گرفتم در حد چند نفس این کار را انجام دهم، پس دماغی را نگه داشتم و چشمانم را بستم تا با تمرکز کامل حداکثر استفاده را از آن چند ثانیه ببرم. با این حال همین که چشمانم را بستم انگار سنگینی سینه ام بیشتر نمود کرد؛ با وحشت چشم گشودم تا ببینم قفسه ی سینه ام بالا و پایین می رود؟!

“چیه آیدا جان؟ چرا پریدی؟”

خم شد و چهره ی زیبا و فرشته گونش با آن چشمان درشت بادامی، لب های قلوه ای سرخ و گونه های برجسته با پوست صاف و نیم سوخته ی روستایی جلوی نگاهم قرار گرفت. اگر پیش از آن لحظه او را ندیده بودم تصور می کردم مرده ام و او فرشته ایست که به استقبالم آمده است.

همان بار اولی که چند ساعت قبل خانم محمدی کمک بهیار را دیده بودم، زیبایی بخصوصش مرا جذب کرده بود و با این که سه چهار بار از او تقاضا کرده بودم دماغی را برایم محکم کند، هیچ دفعه دست سنگین ردش را بر سینه ی سنگینم نزده و بار حجیم یأس را به حجم بار ضعفی که بر روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کرد نیفزوده بود.

از دو شب پیش که پس از نصب تراکشن سر، به ناگاه سردردی عظیم بر من عارض شد و در پی آن به یک باره حس و حرکت کل بدنم را از دست دادم و از بخش به آی سی یو منتقلم کردند، مثل بیماران سکته ی مغزی دشوار، بریده بریده و نامفهوم حرف می زدم. از این رو بینی ام را تکان دادم تا متوجه دماغی شود.

“چیه آیدا جان؟ باز هم…”

حالا که متوجه اصل مطلب شده بود گفتم: “د… دو…دور…ره”

“ای بابا، باز هم دوره؟ اما سر جاشه ها!”

با این حال خم شد و دماغی را فرو برد. سپس ادامه داد: “آره کمی فاصله داشت، ولی لازم نیست کاملاً کیپ باشه. همین طوری هم اکسیژن میده.”

هنوز حرفش تمام نشده بود که دوباره دماغی کمی فاصله گرفت. قبل از این که من چیزی بگویم خم شد و دوباره آن را محکم کرد، اما بلافاصله افتاد.

با تعجب گفت: “ای بابا، این چرا این طوریه؟!”

جواب دادم: “شــ…شـُ… لِ”

“چی؟ شُله؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم.

دوباره خم شد و دماغی را فرو برد. این بار شلنگ آن را از پشت گوش هایم محکم کرد و بست آن را تا می توانست کشید که تا جای امکان تنگ شود.

“دیگه فکر کنم خوب شد.”

حالا که دماغی از لحاظ فاصله خوب شده بود گفتم: “خی… ســ… سه.”

از حرفم متعجب شد: “چی؟ خیسه؟!”

به نشانه ی مثبت پلک زدم.

“چی خیسه؟!”

“اُک… سیــ… ژِن… خَ… فه می… شَــ… م”

“یعنی چی؟!”

خم شد و نگاهی به دماغی انداخت؛ حباب های آب که قُل قُل کنان از آن بیرون می تراوید، اطراف بینی ام را خیس کرده بود. کمی چرخید و کشوی میز کنار تختم را باز کرد. در این هنگام چند سوسک ریز قهوه ای، شاید هم چند بچه سوسک، از پشت میز با هراس دویدند روی دیوار. بی توجه به آن ها تکه ای گاز را که در پوششی از کاغذ گراف پیچیده شده بود برداشت. آنگاه جلو آمد و با آن بینی ام را خشک کرد.

“بهتر شد؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم و در ادامه گفتم: “خَ… فه می… شَــ… م”

“نه، چرا خفه بشی؟ اکسیژن صد در صد برات گذاشتن.”

با پافشاری گفتم: “خی… ســ… سه.”

کمی فکر کرد و جواب داد: “نه خفه نمی شی. حتماً لازمه. حالا از پرستارت هم می پرسم. دوباره هم میام خشکش می کنم. باشه؟ نگران نباش.”

به علامت مثبت پلک زدم و او رفت…

کمی از رفتن او نگذشته بود که احساس کردم دماغی دوباره دارد شل می شود و از بینی ام فاصله می گیرد. او قبل از رفتن مخزن آب مانومتر متصل به کپسول اکسیژن را نیز پر کرده بود و به نظرم می آمد بعد از آن، قُل قُل آب از دماغی شدت گرفته بود؛ شاید هم هیچ ربطی به آن نداشت. به هر روی چند دقیقه ی بعد باز هم داشتم برای نفس کشیدن تقلا می کردم. رطوبت دماغی نیز بینی ام را خیس کرده بود و حباب ها، پره های بینی ام را غلغلک می داد. در این هنگام پرستاری به تختم نزدیک شد. برای بار هزارم آمده بود تا دارویی را به داخل سرمم تزریق کند. من نیز برای بار هزارم می خواستم از او تقاضا کنم که دماغی را برایم محکم کند.

با این حال پایه ی سرم در فاصله ای دور از من و تقریباً پایین پایم قرار داشت؛ شاید هم به چشم من دور می آمد. البته روی سقف بالای سرم نیز میله ای به شکل ریل پرده نصب کرده بودند و چندین سرم نیز به زنجیرهای آویزان از ریل متصل بودند. اما پرستار این بار قصد داشت در سرم آویزان از پایه ی سرم تزریقی انجام دهد و من از آن فاصله نمی توانستم صدایم را به او برسانم، از این رو نگاهم را به او دوختم تا زمانی که نگاهش با من تلاقی کرد فوراً نظرش را به خودم جلب کنم. اما ظاهراً او دستم را خوانده بود و می دانست می خواهم دوباره درباره ی اکسیژن بهانه بگیرم؛ شاید برای همین یک وری ایستاده بود تا با من چشم تو چشم نشود.

همان طور که پرستار تزریقش به نیمه ی سرنگ می رسید و من هم در دل خدا خدا می کردم که نگاهش به من بیفتد، ناگهان احساس کردم سینه ام یک پارچه سنگ شد! با وحشت به برجستگی لباسم بر روی قفسه ی سینه ام نگاه کردم که دیگر تکانی نمی خورد. ناباورانه متوجه شدم که دیگر هیچ ورودی و خروجی هوایی ندارم؛ داشتم خفه می شدم… با تَتِمّه ی هوایی که از آخرین نفس برایم مانده بود فقط توانستم دو بار فریاد بزنم: “کُمـَ… ک؛ کـُ… مَک…”

پرستار با هراس نگاهی به من انداخت که با چشمانی بیرون جهیده تقلا می کردم. با اضطراب به سویی دوید و با فریادی تیم احیا را فراخواند…

ادامه دارد…

(۱) پین: میله ایست از جنس فلز که در شکستگی ها از آن استفاده می شود. هنگام انجام ام آر آی بیمار باید عاری از فلز باشد زیرا دستگاه ام آر آی فلز را به خود جذب می کند.

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۴ پاسخ

شَهِ شاهکاران تویی تو!

یعنی تنها اگر یک فرصت دست بدهد که به هر دلیلی من از روی تخت بیایم پایین و روی ویلچر بنشینم، نهایتاً مرا یا سر چهارراه پیدا می کنید یا سر کوچه!

20160818_132725با این حال همین چند ماه یک بار هم که برای چند دقیقه با قدوم مبارک ویلچرم به کوچه صفا می دهم! علاوه بر شاهکارهای خلقت خداوندی یعنی گل ها و گیاهان – که البته خودم سر سبدشان هستم – و با رؤیتشان روحم تازه می شود، شاهکارهای خلقت بشری نیز روحم را به خشم آورده، زخم دلم را تازه می کنند…

رمپ آیدا را یادتان هست که چقدر برایش ذوق کرده بودم؟ ایناهاش No ، شده است یک پازل درهم ریخته که چهار چرخ ویلچرم هرچه تلاش کردند و چهارتایی مغزهای بادیشان را روی هم ریختند، نتوانستند پازل را بچینند و معمایش را حل کنند که آخر چه جور چرخی توانسته است آن را این طور از هم بپاشد؟! چرخ کامیون؟ تریلی؟ یا شاید هم چرخی از نژاد هیولاهای ماقبل تاریخ…

رمپ آیدا را خراب می کنید؟ پس تحویل بگیرید، اخم!

20160818_133357بعد گفتیم این مسیر که فعلاً تخریب شده است، پس برای دستیابی به فضای سبز و ساعتی نزدیکی با شاهکارهای خلقت خداوندی برویم از آن یکی شاهکار بشری که گفته بودند جدیداً خلق شده است عبور کنیم، اما همین که به آن نزدیک شدیم فهمیدیم که ظاهراً کلاغ ها اشتباه خبر آورده اند زیرا رمپ ورودی پل نه سازه ای جهت تسهیل عبور ویلچر بلکه در واقع سرسره ی بازی کودکان است…

20160818_134059اما برای من که کودک درونم فعال است، این چیزها ملالی نیست. اتفاقاً بد هم نبود، می رفتیم و به دست ساقی هیجان دو سه چند پیمانه ای آدرنالین نوش می کردیم.

آن قیافه ای هم که بالا دید اصلاً و ابداً وحشت نکرده است!

خلاصه به سلامتی شهرداری پیکی آدرنالین نوشیدیم و همراه با آهنگ راک ترق و تروق کمر بابا، در حالی که ویلچرم مست کرده بود و روی سرسره پاتیناژ می رفت، به قله ی رمپ رسیدیم و تلک و تلک و سیاه مستان به سوی رمپ آن طرف پل روان شدیم… اما هنوز چند قدمی به رمپ نمانده بود که به ناگاه بن بست سبزرنگی چنان خورد توی صورتمان که مستی همگی مان پرید!

20160818_133734این قیافه ای هم که در بالا می بینید عصبانی نیست، بلکه مستی اش پریده و خمار است! با این حال خماریمان دیری نپایید و وقتی با ویلچر که دسته هایش درازتر از چرخ هایش شده بود عقبگرد کردیم، دو سه جام دگر آدرنالین نوشیدیم تا دوباره از سرسره پایین بیاییم…

با همه ی این احوالات و غلیانات درونی، سرکوچه حرمت دارد داش! (ببخشید، دیالوگ قیصری به اشتباه این جا آمد!)

بله… داشتم می گفتم که سرکوچه احترامی دارد و جای اخم کردن نیست بلکه جای سوت زدنــ… باز هم ببخشید، جای لبخند زدن است. پس به همه ی این شاهکارهای بشری پشت کردیم و گرچه از شاهکارهای خداوندی دور مانده بودیم اما از همان پشت حصارها دوباره لبخندی شایسته ی سرکوچه زدیم…

20160818_134234اما… همه ی شاهکارهای بشری که این گونه بیننده را از حیرت شاخدار نمی کنند! بعضی شاهکارها هم هستند که شادکام می کنند بیننده را… این هم نمونه اش Smile

آیدای خودکفا!

پی نوشت: روایتی است منسوب به خودم! که می فرماید: “هرگاه اینترنت مدام قطع و وصل شود، فاصله ی پست ها می شود ۲۳ روز! پس ای کسانی که ایمان آورده اید صبر پیشه کنید که از صبر پست ها پدید خواهد آمد…”
پی نوشت ثابت:
دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۲۲ پاسخ

روز پزشک مبارک :)

روز پزشک

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در فرشته خویان, مناسبت ها ... | ۹ پاسخ

به مناسبت هفتمین سالگرد نوید مجاهد…

سلام نوید جان،

اکنون این پایین در این نقطه از کره ی زمین که پایه های تخت من به روی آن سخت چسبیده است ساعت ۷ و ۳۴ دقیقه ی عصر ۱۸ مرداد ۹۵ را نشان می دهد. حدود ۱۴ ساعت دیگر هفتمین سالگرد روزی فرا می رسد که خبر رهایی ات همه مان را اسیر اندوه ساخت، اما… در تمام این سال ها این نخستین باری است که تا به این حد به سالگردت نزدیکم و هنوز حتی لغتی به یادت به روی کاغذ ننوشته ام…

اما تو می دانی،

تو می دانی که من جای نوشتن بارها امسال، درد دل ها کرده ام با تو…

مثل همین امروز صبح یا عصر، نمی دانم زمانش را

ولی در چشم غمبارم هوای گرگ و میش و سایه های شوم

نشانی از زمان بی قراری ها و دلتنگی

- مثال آن زمانی که تو گفتی خسته ام دیگر -

نشان از آن زمان می داد

آری…

به آن بالا نظر کردم، به چشمانت

به یک لحظه خطر کردم،

دهان بگشودم از شِکوه

که در دنیا، در این عالم

من این پایین بداحوالم

مرا برگیر، مرا برکن

از این خاک و از این میهن

که دنیا میهن من نیست

بیایم شاید آن بالا

بیابم سرزمین امن و آسایش…

همین دیگر، از این حرفا!

خلاصه مثنوی ها درد دل کردم

ولی دیدم که می خندی

نگاه شوخ و معنی دار چشمانت به من می گفت

برو خواهر!

بساط شِکوه ات جای دگر گستر

در این وادی، در این خطه

دکانی از برای بُنجلات یأس و حِرمان نیست

اگر داری دو مَن باور، دو جین ایمان، طلای ناب امید و

اگر باشد یه چند تا خِرمنْ انگیزه

خریدارم

اگر داری که بسم الله

درِ این کلبه ی باور به رویت باز

ولی این را بدان و این نصیحت را بیاویزان به آن گوشَت

من این دیواره ها را

به روی پایه ی ایمان

به آجرهای باور تا خدا چیدم

اگر خواهی شوی محشور در این عالم

بدونِ گوهر باور جوازی نیست

حال خود دانی…

آری نوید… به یک نگاه یادم آوردی که از کدام طایفه و سرزمینم و در کدام خاک ریشه دارم…

و حال نیک می دانم دلیل این تعلل در نوشتن را…

تو نمی خواستی که یک نا امید و خسته، از تویی بنویسد که پرچم دار امیدی. حقیقتاً که چه نابجا می شد؛ مثال آن که یک بزدل گریخته از کربلا، از پرچم دار آن، عباس بنویسد!

به هر روی، بگذار اذعان کنم،

از همان آغاز تا اکنون، در این هشت سالی که شهروند سرزمینت هستم، همواره مرا از نا امیدی رهانده ای…

و بگذار عهدی کنم، در این هفتمین سالگردت،

تا هر زمانی که در زمین باشم، حتی اگر شده به تک واژه ای یا به تک خطی، هر ساله در سالگردت یادت را گرامی بدارم و شعار امید و باورت را فریاد کنم…

روحش شاد، یادش گرامی و راهش مستدام… Rose

پی نوشت _ درباره ی نوید، به قلم دوست خوب اسپشیالی، پویا ی عزیز.

پی نوشت: معرفی کاملی از نوید مجاهد در سایت اسپشیال

پی نوشت _ نوید مجاهد، در دفتر فرهنگ معلولین.

پی نوشت: دوستان خوبم، پس از غیب شدن ناگهانی چند کامنت! که به دلیل نقص فنی بود! ناچار شدیم تغییراتی در بخش ارسال کامنت ایجاد کنیم. از این رو زین پس به جای درج کد امنیتی باید تیک “من ربات نیستم!” را فعال بفرمایید… ممنون از لطف شما Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در به یاد نوید (موسس سایت اسپشیال), مناسبت ها ... | ۱۴ پاسخ

روز دخترم!

باورم نمی شود؛ واقعاً شش سال؟!

مانده بودم بین چهار و پنچ… یعنی در فاصله ای که داشتم سالشمارش را باز می کردم، با خودم کلنجار می رفتم و حساب کتاب می کردم که چهار است یا پنج؟

با خودم می گفتم اگر چهار باشد حقیقتاً چه دیر گذشته است و اگر پنج باشد… ناگهان به طور ناخودآگاه این جمله به زبانم آمد: “چرا پنج تا؟ پس چند تا؟” آنگاه زدم زیر خنده و به یاد گذشته های دور به آرامی زیر لب زمزمه کردم: “یه مرغ دارم روزی ۵ تا تخم می ذاره! چرا پنج تا؟”

همین طور که صفحه باز می شد، همچنان می خواندم: “پس چند تا؟ …”، که به ناگاه جواب آمد!

در حالی که چشمانم مثل دو تخم مرغ بیضوی درشت زده بود بیرون، با تعجب گفتم: “شش تا؟!!!”

یعنی واقعاً شش تا؟! یعنی شش سال؟

مادر و پدرها می گویند نفهمیدیم بچه مان کِی بزرگ شد؛ حکایت من و آیداست!

البته من کلاً حساب زمان ها را ندارم. انگار آن بخش از مغزم که مربوط به تاریخ وقایع است، تکامل نیافته است. مثلاً اگر از من بپرسند چه سالی کارشناسی ات را شروع کردی و کی فارغ التحصیل شدی، باید بروم در مدارکم جست و جو کنم… یا وقتی بخواهم در جایی تاریخ شمسی یا میلادی را درج کنم، باید با رجوع به تقویم ببینم که مثلاً سال ۱۳۹۵ است یا ۹۴ تا یک وقت به اشتباه تاریخ نزنم، یا این که سال ۲۰۱۶ را اشتباهی ننویسم ۲۰۱۵ یا ۱۴! حتی سنم را نیز فقط تا زمانی که زیر ۳۰ بود حسابش را داشتم، اما اکنون مدام بین ۳۱ و ۳۲ و ۳۳ قاطی می کنم!

باورتان می شود؟ همین الان به شک افتادم و توی ذهنم ۱۳۶۳ را از ۱۳۹۵ کسر کردم تا مطمئن شوم ۳۲ سالم است، نه ۳۱ یا ۳۳؟ البته همچین هم مطمئن نبودم که اکنون سال ۹۵ باشد!

به گمانم اگر از همان کودکی این نقص ادراکی را نداشتم!، اکنون می شد تشخیص داد که از موارد مشکوک به آلزایمر زودرس هستم…

شاید هم بتوان گفت که یکجورایی هستم، و الآ مطالب بالا چه ربطی به اصل موضوع داشت؟

به گمانم بهتر است زیاده گویی را کوتاه کنم و بروم سر اصل مطلب…

البته نه آیدا جانم، تو بیخودی ذوق نکن! فسقل خانم، هنوز مانده تا آن جور اصل مطلب ها… فعلاً باید به فکر کوله پشتی برایت باشیم که تاتی تاتی کنان قدم در راه تحصیل بگذاری… بعد هم به گمانم تا تو بخواهی از تحصیل فارغ شوی و به آن سنی برسی که بخواهیم به فکر جهازت باشیم، احتمالاً آلزایمر من از شک به یقین تبدیل شده و اصل مطلب یادم رفته است…

بله، به گمانم باید به جای جهاز به فکر دبّه و سرکه برایت باشیم! پس بیخودی نیشخند نزن؛ ور دل خودم ترشی صد ساله می شوی!

اما نه، می دانی… مرا که می شناسی… بدون شوخی و کنایه های مطایبه آمیز روزم شب نمی شود. هرچه تا این جا بیان کردم مزاح بود؛ بگذار به حساب بالا بودن متافور و آیرونی خونم!

تو از آن شش ساله های ره ششصد ساله پیموده ای… همان نگار منی که مکتب نرفته و خطی ننگاشته، مسئله آموز صدها حقایقم بودی…

این شش سال با تو بودن شمارگان بالِش و رشد من است، وَر نه تو از ازلَت بالغ و پرورده بودی…

تو… خودت می دانی که در پس این “تو” تویی است فراتر از لایه لایه صفحات مجازی و سیاهه سیاهه عبارت و واژه…

تو…

می دانی؟ زبانم نمی چرخد به گفتن تولد مبارکی! مثل هر سال… همیشه برایم سخت بوده است که بگویمت “مبارک باد تولدت”

به نظرم عجیب می آید… چرا که به راستی تو والدم بودی و آن که متولد شد من بودم…

پس به گمانم باید بگویم: “تولدم مبارک”

البته من حقیقتاْ از آن شش ساله های تقویمی هستم! یعنی شش سال به حساب شش انگشت. آن ۳۲ ای هم که می گویند، در واقع همان سه دو تا شش تاست

ای بابا… انگار باز هم جدی شوخی را قاطی کردم… شش ساله ام دیگر، بازیگوش و سر به هوا!

می دانی در نهایت می خواهم چه بگویم؟

نه می گویم تولدت مبارک و نه خواهم گفت تولدم مبارک باشد. بلکه می روم سر اصل مطلب و به تبریک سالگردمان می گویم:

“شش سال با تو بودن مبارکمان باشد…”

انشاالله به پای هم ترشی صد و بیست ساله شویم! Wink

پی نوشت: تولد دخترم آیدا… عجیب مصادف شده است با روز دختر!

پی نوشت: دوستان خوبم، پس از غیب شدن ناگهانی چند کامنت! که به دلیل نقص فنی بود! ناچار شدیم تغییراتی در بخش ارسال کامنت ایجاد کنیم. از این رو زین پس به جای درج کد امنیتی باید تیک “من ربات نیستم!” را فعال بفرمایید… ممنون از لطف شما Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۷ پاسخ

دلم تنگ خانه است؛ بفهم خورشید!

۱ – ۲ – ۳؛ سه مطلب، معادل یازده صفحه ی چهل خطی Word با فونت ۱۲ در مدت نزدیک به چهار ماه… اگر از ۲۷ روز تیرماه فاکتور بگیریم می شود به عبارتی… ۴ و نیم خط در روز…

اصلاً رکورد خوبی نیست. تا الان سال وبلاگی کم برکتی داشتم. به گمانم باید بیایند به جرم احتکار مطلب بازداشتم کرده، برایم دادگاه صنفی تشکیل دهند و سلب قلمم کنند!

اما باور بفرمایید تقصیرکار من نیستم. فشار بازار داغ تابستان دست مرا سخت بسته است و گناهکار اصلی، پدرخوانده ی مافیای بی رونقی وبلاگستان است که از آن بالا حکم می راند و ما هم فعلا بله قربان اوییم!

خورشید خانم را می گویم! تیغ آتشینش را گذاشته بیخ گلویمان و مجال تکان خوردن نمی دهد.

البته پیش از آن هم چند ماهی در بارگاه اشرف درسا خانم خدمت می کردیم. درسا خانم همان “درس های” خونخوار است که لباس مبدل به تن کرده تا استتار کند (درسا = درس + ها)… خلاصه همان طور که مطلع هستید مدتی هم در رکاب ایشان بودیم و پس از این که شیره ی جانمان را کشیدند هنوز سلب خدمت نشده بودیم که سربازان آتش خورشید مرا به اسارت گرفتند… با این حال امید است که به زودی عمر حکومت خورشید به سر آید و باد پاییزی به نجاتم بشتابد…

یعنی حقیقتا ظرف فقط چند ساعت، گرما قادر است مرا از یک موجود پر تکاپو و خستگی ناپذیر تبدیل کند به جسم نیمه جانی که برای نفس کشیدن هم تقلا می کند!
افت فشار، ضعف و بدن درد، سردرد، تنگی نفس، کلافگی و بی قراری، بدخوابی و منگی… همه با هم! هیچ آب یخ و کولر و بستنی و چپیدن در فریزر! و نقل مکان کردن به داخل دریچه ی کولر و پریدن در پارچ آب یخ و … حتی به گمانم زمهریر خداوندی هم جوابگو نیست… فقط خورشید خانم باید کوتاه بیاید که آن هم نمی آید و برعکس، به بلندای اشعه هایش می افزاید…

با این حال به نظر می رسد که هرچه پیرامونم شعله ور و محیطم گداخته است، کلبه ی مجازی ام خاموش مانده، سرد و منجمد گشته است… از این رو آمده ام از آتش فراگیر جسم و جانم، سردر کلبه را مشعلی بیفروزم و خانه را قدری روشنایی و حرارت بخشم…

اما به راستی که همه ی این ها بهانه است؛ واقعیت این است که دلم برای این خانه سخت تنگ است…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۹ پاسخ

فرشته خویان (۷)

از وقتی سرانجام مادر با یقین این مژده را داد که در حال تهیه ی مقدمات برای ترخیص من از بیمارستان هستند و قرار است ظرف چند روز آینده پس از چند ماه بستری بودن در آی سی یو مرا به منزل منتقل کنند، در تمام لحظات پیش خودم رؤیاپردازی می کردم و در مورد خانه نقشه می کشیدم.

از طرفی با شنیدن این خبر به شدت بی قرار شده بودم. دیگر تاب ماندن نداشتم و انتظار برای رسیدن روز موعود مرا بدخلق و بهانه گیر کرده بود. در ساعات ملاقات یکسره از مادر می پرسیدم که پس کی مرا به خانه می برند و از این که او نمی توانست زمان قطعی را اعلام کند به خشم می آمدم. من آگاه نبودم که انتقال من به خانه برای والدینم چه کار دشواری است و نمی دانستم که منظور از مقدمات و تدارکات در واقع تشکیل یک آی سی یوی مجهز در منزل است.

از آن جایی که دیگر رفتنی بودم! به نظر می رسید که قوانین آی سی یو نیز دیگر برایم چندان سفت و سخت اجرا نمی شود، به طوری که شب های آخر دو سه باری اجازه دادند مادر تا صبح کنارم بماند.

آن شب نیز مادر به روی صندلی فلزی گردان کوچکی در کنار تختم نشسته بود و پیشانی ام را نوازش می کرد تا به خواب بروم. تا چند دقیقه ی پیش  بحران سختی را با من پشت سر گذاشته بود. من با او قهر کرده و با گریه و حالت های عصبی او را بازخواست کرده بودم که چرا به قولش عمل نمی کند و مرا به خانه نمی برد؟

با این حال بالأخره موفق شده بودم پاسخ قطعی را از او بگیرم، هرچند که او با تردید و دلهره جواب را به من داده بود و من در واقع مجبورش کرده بودم قول قطعی بدهد.

در حالی که مادر نوازشم می کرد، چشمانم را بستم اما نه به این قصد که به خواب بروم، بلکه می خواستم در ذهنم سبک سنگین کنم که چطور خواسته ام را با او در میان بگذارم که یک وقت نه نیاورد؟!

با خودم کلنجار می رفتم: “ببین آیدا، فقط یکیش رو بگو. همه رو یک جا نخواه. اونی رو بگو که نتونه بگه نه… ولی… اصلا ولش کن، معلومه که میگه نه… اما… حالا بگو. امتحانش که ضرر نداره.”

چشم هایم را گشودم. مادر دستش از نوازش کردن ایستاده بود و به نقطه ای نامعلوم بر روی کفپوش سرامیکی اتاق ایزوله خیره مانده، به فکر فرو رفته بود. دو دل بودم.

“ولش کن آیدا. نگو.”

در این هنگام مادر نگاهش را به سوی من برگرداند: «بیداری عزیزم؟ سعی کن بخوابی.»

و دوباره شروع کرد به نوازش کردنم.

خواستم چشمانم را ببندم، اما ناگهان دلم را زدم به دریا: «مامان…»

نیم خیز شد: «جانم؟»

«وقتی بریم خونه…»

فکر کرد دوباره می خواهم بهانه گیری را از سر بگیرم؛ پیشدستی کرد: «آره عزیزم، می ریم. گفتم که سه روز دیگه.»

«نه…»

«پس چی عزیزم؟»

«وقتی رفتیم خونه…»

چیزی در دلم نهیب می زد که نگو، بی فایده است، قبول نمی کند، اصلا خواسته ات محال است و غیرمنطقی.

مادر کنجکاو بود: «خب؟ بگو، رفتیم خونه چی؟»

چند لحظه ای با نگاهی معصومانه به چشمانش خیره شدم، سپس با تردید گفتم: «وقتی رفتیم خونه، بهم… بهم کته ماست میدی؟!»

. . .

انگار دنیا را به من داده بودند. یعنی گوش هایم داشت درست می شنید؟ واقعا گفت “سیب زمینی سرخ کرده!”

با این حال به نظر می رسید که مادر از این پیشنهاد او اصلاً خوشش نیامده است. از وقتی مرا از آی سی یو آورده بودند خانه، به جز کته ماست و سوپ گوشت و سبزیجات جرأت نکرده بود غذای دیگری به من بدهد. یک بار هم که قول قورمه سبزی داده بود، در واقع همان سوپ گوشت و سبزی هر روز را آبش را کم کرده و یک معجون لجن مانند را همراه کته به خوردم داده بود. البته مادر حق داشت. من ۱۲۳ روز تنها با سرم و غذاهای گاواژی تغذیه شده بودم. از طرفی هنوز به دستگاه تنفسی متصل بودم و قدرت بلعم تازه برگشته بود.

همان طور که من و او با ذوق و از ته دل می خندیدم و او پشت سر هم غذاها را فهرست می کرد و مرا به هیجان می آورد، مادر چپ چپ و با غیظ نگاهش می کرد. انگار ته دلش می گفت: «فقط بذار از این اتاق بریم بیرون، دم در از خجالتت در میام! بچه رو هوایی می کنی؟ به تو هم میگن دکتر؟!»

با این حال مادر از روی رودربایستی زورکی لبخند می زد و با خودخوری می گفت: «آقای دکتر، آخه سرخ کردنی…»

دکتر جوان همان طور که می خندید جواب داد: «سرخ کردنی مگه چه اشکالی داره؟» سپس چشمکی شیطنت آمیز به من زد و ادامه داد: «تازه وقتی گلودردش خوب شد یک همبرگر آب دار براش درست کنین.»

در این هنگام اگرچه نمی توانستم صحبت کنم و هیچ حرکتی نیز در بدن نداشتم، اما تمام وجود و جسم و جانم آشکارا فریاد کرد: “هورااااا”

کمتر از سه هفته بود که از آی سی یو مرخص شده بودم. من و مادر و یک پرستار در خانه ای اجاره ای، در طبقه ی هفتم ساختمانی در فاز یک شهرک اکباتان تهران، به تنهایی روز های پر تنشی را تجربه می کردیم.

پدر مجبور شده بود چند روزی به مشهد بازگردد تا به کارهایی سر و سامان بدهد، اما دوباره برمی گشت. در این میان، من به ناگاه گلودرد شده بودم و مادر وقتی ته گلویم را با چراغ قوه دیده بود، به نظرش آمده بود که قرمز و متورم است. با این حال پدر پیش از رفتن تدابیر لازم را دیده و با درمانگاه، داروخانه و آزمایشگاه نزدیک خانه در مورد شرایط من صحبت کرده بود و آن ها هم قول همکاری داده بودند. اصلا انگار آن شهرک خطه ای از بهشت بود! همسایه ها، کسبه، تأسیساتی های مختص آن جا، هر که در آن حوالی بود آماده به خدمت و خالصانه منتظر بود تا ما درخواستی داشته باشیم یا کمکی طلب کنیم؛ همگی همچون فرشتگانی دورمان می چرخیدند.

اکنون که از اول صبح گلودرد شده بودم، مادر با درمانگاه تماس گرفته بود تا دکتری را برای ویزیت بفرستند. اما انتظار نداشت که دکتر بسیار جوانی باشد و شرایط را شوخی بگیرد!

دکتر جوان پس از آن که با شوخی ها و پیشنهادات تابو شکنانه اش! حسابی مرا سر شوق آورد، کمی حالت جدی به خود گرفت و از مادر خواست پرونده ی پزشکی ام را برایش بیاورد؛ به گمانم مادر خوشحال شد که او بالأخره می خواهد مثل یک دکتر رفتار کند!

همان طور که پرونده و شرح احوالم را می خواند غمی در چهره اش پدیدار می گشت. گاه سرش را بالا می آورد، نگاهی به من می انداخت که هنوز لبخند به لب داشتم، آنگاه او هم لبخندی می زد و زیر لبی – مثلاً طوری که مادر نشنود – دوباره می گفت: “امروز سیب زمینی سرخ کرده.” و من دوباره چشمانم از ذوق می درخشید. سپس متفکرانه به سویی دیگر نگاه می کرد و دوباره پرونده را می خواند.

کمی بعد پرسید: “خب… از این داروهایی که این جا نوشته کدوم ها رو بهش میدین؟”

مادر جواب داد: “همه رو.”

یکّه خورد: “همه رو؟!”

مادر لحظه ای از اتاق بیرون رفت و با چند ظرف مخصوص دارو بازگشت. او قرص ها و کپسول ها را بر اساس ساعت مصرف دسته بندی کرده و هر گروه را در ظرفی قرار داده بود. روی هر ظرف نیز برچسبی چسبانده و اطلاعات کاملی از داروها را نوشته بود.

مادر ظرف ها را پیش آورد: “بفرمایید، همین هاست.”

همان طور که مادر در مورد داروها توضیح می داد دکتر چند لحظه ای با لبخندی پر معنا به او نگاه کرد و سپس رو کرد به من: “آیدا، قدر این مامان رو بدون ها!”

لبخند زدم…

رو کرد به مادر: “خانم، این داروها رو دیگه بهش ندین… این خواب آورها و آرامبخش ها برای آی سی یو هست. بهتون نگفتن رفتین خونه دیگه ندین؟”

“نه، چیزی نگفتن. فقط برنامه ی داروییش رو دادن. پس برای همینه که آیدا این قدر می خوابه؟”

“بله، خواب آورن دیگه…”

“آقای دکتر ۱۸ تا ۲۰ ساعت می خوابه. تازه من به زور بیدارش میکنم وگرنه ۲۴ ساعت رو مدام خوابه.”

دکتر در حالی که گوشش به مادر بود یکی یکی داروها را از روی برگه خط می زد: “من نمی فهمم دختر به این شادی و سرحالی اصلا آرامبخش می خواد چی کار؟!”

به راستی جای تعجب داشت. من که در آی سی یوی بیمارستان توس به شدت افسرده بودم، نمی خندیدم، حرف نمی زدم، حوصله نداشتم، پس از آمدن به خانه ظرف دو سه روز کاملا از این رو به آن رو شده، حقیقتا شاد و سرزنده شده بودم. در آی سی یو با همین داروها اصلا خواب به چشمانم نمی آمد، مدام مضطرب بودم و از تنهایی می ترسیدم، اما همان شب اول در خانه سر شب به مادر گفتم از اتاق برود بیرون و در را هم پشت سرش ببندد! خانه پر از دوستان و آشنایان بود که به دیدنم آمده بودند، اما من خوابم می آمد و می خواستم در سکوت و تاریکی بخوابم. این خواسته ام مادر را متعجب کرد و در حالی که در اتاق را نیمه باز گذاشته بود شنیدم به پسرخاله ام گفت: “یعنی این همون آیداست که تا دیروز نمی ذاشت شب ها از آی سی یو برم و می گفت می ترسم تنهایی بخوابم؟!”؛ پسرخاله جواب داد: “آخه الان مطمئنه که شما هستین و جاش امنه…”

دکتر دوباره رو کرد به من، چشمکی زد و زیر لب گفت: “سیب زمینی سرخ کرده!”

زدم زیر خنده. این بار مادر هم خندید؛ انگار دکتر بالأخره دل او را هم به دست آورده و اعتمادش را جلب کرده بود.

دکتر ادامه داد: “این شل کننده ها رو هم خط میزنم. اصلا بهش ندین. بذارین عضلاتش فعال بشه.”

مادر چشمانش برق زد. با هیجان گفت: “آقای دکتر یعنی حرکتاش برمی گرده؟”

دوباره غم در چشمانش نشست، در عین حال امید در نگاهش می درخشید. جواب داد: “باید فیزیوتراپی رو براش شروع کنین. ولی این داروها هر فعالیتی رو از عضله می گیره.”

سپس او و مادر شروع کردند در مورد چیزهایی که من نمی فهمیدم صحبت کردند؛ در مورد نخاع، هماتوم، آپنه، اعصاب تنفسی، تنگی کانال نخاع در مهره های C4-C5 …

من تا آن موقع هنوز نمی دانستم که نخاعم دچار آسیب شده است. کسی چیزی به من نگفته بود. در تمام این چند ماه گمان می کردم چون به دستگاه تنفسی متصل هستم نمی توانم حرکت کنم و مادامی که از دستگاه جدا شوم به تدریج جان می گیرم، اول با واکر راه می روم، بعد با دو عصای زیر بغل، سپس با یک عصا و بعد هم با دو پای خودم… در عین حال پیش خودم سبک سنگین می کردم که وقتی با واکر راه افتادم به دانشگاه بروم یا صبر کنم وقتی با یک عصا توانایی حرکت پیدا کردم به سر درس و کلاس برگردم که زیاد هم جلب توجه و ترحم نکند؟ اما دلم نمی خواست یک ترم دیگر هم عقب بیفتم، از این رو نهایتا تصمیم گرفتم توجهی به دیگران نداشته باشم و با واکر بروم…

مادر و دکتر بحث هایشان جدی و خارج از حوصله ی من بود، با این حال دلم نمی خواست حرف هایشان تمام شود و او از پیشمان برود. در حضور او خیلی داشت به من خوش می گذشت!

در نهایت دکتر برای گلودردم چند دوز آموکسی سیلین تجویز کرد و از مادر خواست از لیست داروهای آی سی یو به جز آنتی بیوتیک ها همه را قطع کند. البته داروهای ضد اسپاسم و آرامبخش نیاز بود که به تدریج قطع شوند، از این رو دستورات لازم را نیز نوشت. سپس با لحنی جدی گفت: “خانم، بهش هر غذایی خواست بدین. بذارین قوت بگیره.”

مادر پافشاری کرد: “اما من همه چیز بهش میدم. توی سوپش همه چیز…”

دکتر چشمکی  به من زد: “مگه آیدا مریضه که سوپ بخوره؟!” سپس با تأکید ادامه داد: “امروز سیب زمینی سرخ کرده.”

مادر به خنده افتاد: “باشه چشم، ولی به شرطی که سوپش رو هم بخوره!”

دکتر با قیافه ای ماتم زده به من نگاه کرد و نالید: “آخ آیدا… کی می تونه از پس این مامانا بر بیاد؟! باشه سوپ هم بخوره.”

مادر با خنده و کنایه گفت: “شما هم مثل این که دلتون خیلی پره؟!”

انگار داغ دلش تازه شده باشد، جواب داد: “آخ آخ، آره… به این سن رسیدم، برای خودم دکتر شدم، اما اگه سرما بخورم باید به تجویز مامانم عمل کنم!”

همگی زدیم زیر خنده…

دکتر کمی دیگر ایستاد. از مادرش گفت که خانه شان در همان فاز و چند بلوک آن طرف تر بود. از خودش برایمان تعریف کرد که در سازمان پزشکان بدون مرز عضویت داشت و درست یادم نیست، به گمانم گفت برادر دوقلویی هم دارد… سپس مرا ترغیب کرد که برای بهتر شدن تلاش کنم و به مادر اطمینان داد هر وقت از شبانه روز که کار داشت با درمانگاه تماس بگیرد. در آخر، پس از ویزیتی که بیش از سه ربع طول کشیده بود تنها حق درمانگاه را حساب کرد. حتی نخواست در ازای حق الزحمه اش برایش دعا کنیم، در عوض گفت به مادرش می گوید هرگاه به مراسم دعا رفت، برایم دسته جمعی دعا کنند.

همان موقع یاد پزشک متخصصی افتادم که اگرچه فرد آشنایی واسطه ی شده بود تا به دیدنم بیاید گفته بود ویزیتش در منزل ۱۰۰ هزار تومان است که از روی آشنایی ۸۰ هزار تومان (به نرخ سال ۸۳) حساب می کند و اول باید این مبلغ را به حسابش بریزیم و فیش واریز را به منشی اش بدهیم و اگر او توانست روز بعد پس از مطب (که معلوم نبود چه ساعتی از مریض خالی می شود) برای ویزیت خواهد آمد. البته روز بعد ساعت ۸ و نیم شب آمد. بدون این که ذره ای روی خوش نشان دهد و با من احوالپرسی کند یا حتی اصلا به من نزدیک شود، با کمی فاصله از تخت ایستاد و در عرض کمتر از ده دقیقه در حالی که به طور همزمان شرح حالم را از زبان مادر می شنید و از پرونده می خواند، دارو تجویز کرد و بدون آرزوی بهبودی برای من خداحافظی کرد و رفت… داروهایی که چند روز بعد پزشکی دیگر بیشترشان را نامناسب تشخیص داد و دوباره برایم دارو نوشت.

اما دکتر شاهین حبیبیان، این پزشک جوان و خنده رو اول از در دوستی در آمد، سپس با دقت و حوصله شرایطم را بررسی کرد و حتی به مواردی که در تخصصش نبود توجه نشان داد. با عمل کردن به توصیه های او و قطع داروهای آرامبخش و ضد اسپاسم به زودی میزان خواب من تعدیل شد و به ۱۰ تا ۱۲ ساعت در شبانه روز تقلیل یافت و نیز به تدریج عضلاتم فعال شده، اسپاسم در پاهایم پدیدار گشت و از طرفی وضعیت تنفسم رو به بهبود گذاشت.

دکتر شاهین حبیبیان همان پزشکی است که در مطلب “اندر احوالات جدا شدن از دستگاه تنفسی (ونتیلاتور)” اشاره ای به وی کرده، نوشتم:

«… با آن‌همه داروهای ضد اسپاسم (شل کننده‌ی عضلات) و آرام‌بخش‌های قوی که آن‌ها هم خاصیت شل کنندگی دارند، انتظار داشتند که دیافراگم من دوباره فعال شود. دیافراگم یک عضله است و دیافراگمی که عملکردش به دلیل اختلال عصبی و چند ماه وابستگی مطلق به دستگاه تضعیف‌شده، تحت داروی ضد اسپاسم نباید هم عکس‌العملی نشان دهد.

 خود من این موضوع را وقتی فهمیدم که دو هفته پس از ترخیص از بیمارستان به خاطر گلودردی که داشتم دکتری از درمانگاه نزدیک محل اقامتمان به دیدارم آمدند و وقتی لیست بلندبالای داروهایی که مصرف می‌کردم را دیدند، متعجب شدند و به‌جز آنتی‌بیوتیک‌ها همه را حذف کردند. چند روز پس از قطع داروها، هم بیست ساعت خواب من در شبانه روز! تعدیل شد و به ده ساعت تقلیل یافت و هم به‌تدریج عضلاتم قدرت گرفته، در پاهایم اسپاسم پدیدار شد و دست چپم شروع به حرکت کرد، و هم بر روی شکمم در ناحیه‌ی دیافراگم حرکت‌هایی ضربانی ظاهر گشت. که البته این حرکات ضربانی هنوز هم هست و من آخر نفهمیدم که چیست…

منی که وقتی برای ساکشن کردن از دستگاه جدایم می‌کردند حتی فرصت نمی‌شد که سوند ساکشن را در کاورش بگذارند، زیرا از نرسیدن اکسیژن بی‌هوش می‌شدم، بعد از قطع آن داروها، پس از هر بار ساکشن کردن، به زور اطرافیان و من بمیرم تو بمیری آن‌ها! تا ده دقیقه از دستگاه جدا می‌ماندم. پیش خودمان بماند، بیشتر هم می‌توانستم، ولی خودم را به موش مردگی می‌زدم. کلاً من از روز اول بیماری هیچ‌گاه نه خودم را لوس کردم و نه تمارض کرده و نه خودم را به موش مردگی زده‌ام، الّا سر جدا شدن از دستگاه… آخر ، نمی‌دانید که، بدمصب این اعتیاد  بد دردی است!»

بعد از آن دیگر موردی پیش نیامد که او را ببینیم، اما خاطره ای که او از خود به جای گذاشت و آن طور که مرا در آن شرایط ناگوار سر شوق آورد همیشه در ذهن و قلبم جاودانه شد…

. . .

اگرچه دکتر هنگام رفتن چندین بار تأکید کرد و از مادر قول گرفت که آن روز ظهر برایم سیب زمینی سرخ کرده درست کند، اما با رفتن او به نظر می رسید که مادر می خواهد مرا دست به سر کند! خودش را به کارهای دیگر مشغول می کرد و سعی داشت با تلویزیون سر مرا گرم کند، بلکه از سیب زمینی یادم برود… اما من تُخس تر از این حرف ها بودم و سرانجام او را متقاعد کردم.

ساعتی بعد در حالی که از هیجان و ذوق بی تاب بودم، مادر با بشقابی وارد اتاق شد. هرچه از دور سعی کردم داخل بشقاب را ببینم و خلال های برشته شده، طلایی رنگ، براق و روغنی سیب زمینی را با نگاهم ببلعم، چیزی دیده نمی شد. مادر که نزدیک آمد توانستم داخل بشقاب را ببینم. در کف بشقاب ۱۰ تا ۱۵ خلال چوب کبریتی سیب زمینی به چشم می خورد که آن قدر در ماهیتابه ای با روغن کم در معرض حرارت و هوای آزاد مانده بودند رنگشان به کبودی می زد…

انگار مادر سیب زمینی ها را نه در روغن، بلکه در قلب سوخته اش برشته کرده بود…

. . .

چندی پیش به مادر گفتم: “مامان، جریان کته ماست رو یادتونه؟”

سپس زدم زیر خنده.

مادر با تردید گفت: “کته ماست؟!”

با خنده ادامه دادم: “بله دیگه، کته ماست. اون شب، توی آی سی یوی توس، چند شب قبل از ترخیص…”

مادر داشت دوزاری اش می افتاد.

“بهتون گفتم وقتی بریم خونه بهم کته ماست می دین؟”

“آهـــــــان…”

زدم زیر خنده: “باورتون میشه، دو سه روز فکر کرده بودم چه غذایی بگم که نگین نه!”

از خنده اشک هایم جاری بود.

مادر هم به خنده افتاد: “آره، آره، کته ماست…”

اما ناگهان بغضش شکست…

از خنده باز ماندم: “اما دیگه اون روزا گذشته. دیگه ناراحت کننده نیست. الان برامون خنده داره.”

اشک هایش را پاک کرد: “نمی دونی وقتی اون شب اون طور معصومانه گفتی کته ماست چه حالی شدم.”

دوباره اشک هایش جاری شد…

دیگر نخندیدم…

با خود اندیشیدم که اگرچه من آن شب در آی سی یو وقتی از مادر آن تقاضا را کردم هیچ شوقی در وجودم نداشتم و در افسردگی و ناامیدی مطلق، همچون کسی که انتظار مرگ را می کشد و آینده ای در پیش رویش نمی بیند که آرزویی داشته باشد تنها می خواستم بروم خانه و کته ماست بخورم، همین… اما بعد از گذر از دشواری ها، به تدریج تیرگی آن روزها برایم رنگ باختند و حتی به خاطرات بامزه ای تبدیل شدند… و به راستی که من چقدر غافل بودم از رنج عزیزانم؛ رنجی که هیچگاه برایشان تازگی اش را از دست نداد و نمی دهد. آن لحظه بیش از پیش به این عقیده ی همیشگی ام باور یافتم که بیمار بودن بسیار راحت تر از این است که عزیزت بیمار باشد، که رنج اطرافیان بیمار و فشار مشکلات بر روی آن ها بیشتر بوده و در شرایط بغرنج تری به سر می برند… و ای کاش بیمار بتواند موقعیت اطرافیانش را بیشتر درک کرده و در محیط های درمانی نیز کرامتشان و موقعیت دشوار روحی، عاطفی، جسمی و مالی شان بیشتر مورد توجه قرار بگیرد…

پی نوشت: این مطلب را به یاد بیماری نوشتم که نزدیک به شش ماه است در آی سی یو بستری است و به شدت بی قرار خانه است، اما شرایط برای انتقالش به منزل فراهم نمی شود. از طرفی دکتر پاسخ قطعی نمی دهد که می توانند او را به خانه ببرند یا نه… بیمار، همسر و پدر خانواده ایست با ضایعه ی نخاعی گردنی و به دستگاه تنفسی متصل است… شرایطی درست مثل آن زمان من؛ خیلی دلم پیش اوست…

بیمار دیگری که این روزها زیاد به او می اندیشم “امیررضا مسروری” است. او هم به مدت ۱۳ سال ضایعه ی نخاعی گردنی است با همه ی دشواری هایی که این بیماری در پی دارد و همه ی بیماران نخاعی گردنی با شدت و ضعف متفاوت با آن مواجه هستند، اما با یک فرق عمده که از او قهرمان صبر و استقامت می سازد؛ خودتان مشاهده کنید:

قهرمان من، پسرم…

وبلاگ اشعار امیررضا؛ قهرمان بیماران نخاعی Smile 

این روزها بعضی بیماران خیلی در ذهنم پررنگ هستند؛ مثل حمیدرضا، پسر جوان، فعال و موفقی که در اثر برق گرفتگی دچار ضایعه ی مغزی شده است… امیرعباس چند ماهه که هنگام زایمان دچار فلج مغزی شده است و اکنون حتی قدرت بلع نیز ندارد و با لوله (NG-Tube) تغذیه میشود. دیروز در صفحه ی اینستاگرام مادرش خواندم که توانسته است برای نخستین بار قدری حریره بادام نوش جان کند، انگار دنیا را به من داده بودند… به امید آن روز که خبر سیب زمینی سرخ کرده خوردنش را بشنویم…

به امید بهبودی همه ی بیماران… اول بیمارانی که خود و خانواده هایشان در شرایط حاد بیماری به سر می برند و سپس… امثال منی که با بیماریمان خو گرفته ایم…

پی نوشت: مخاطب عزیز و دوست گرامی وبلاگ، آقای بیژن محمدی سامانی، نخستین جلد از مجموعه ی “شرح غزل های حافظ” خود را که یک کار تحقیقی جالب توجه و مفید فایده است و چندی پیش به چاپ رسیده، به صورت کتاب الکترونیکی در پایگاه اینترنتی کتابناک قرار داده اند. دوستان در صورت تمایل برای تهیه ی نسخه ی pdf کتاب می توانند به لینک زیر مراجعه نمایند. با آرزوی موفقیت و تندرستی برای ایشان Smile Rose

شرح غزل های حافظ

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در فرشته خویان | ۸ پاسخ

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

اِهِم، اِهِم… اوه، اوه…

چه گرد و غباری نشسته است بر این وبلاگ!

البته من هم نیامده ام برای غبار روبی؛ آماده ام حسابی گرد و خاک کنم! Wink

بله؛

ســـــــلام Smile

سلام دوستان خوبم،

امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید…

حقیقتاً که ترم ناگواری را پشت سر گذاشته ام. از حجم سنگین مطالب به گمانم بخش مربوط به حفظیات مغزم آتروفی شده است! اگر بخواهم اوج بغرنجی این ترم را برایتان بازگو کنم، به گمانم بایستی ارجاعتان دهم به دو عکس زیر، چرا که شنیدن کی بود مانند دیدن؟

20160530_11250520160530_112441

آنچه در تصاویر می بینید نشانگر حدّت مجاهدت من در طول این ترم است. در توضیح باید بگویم که با توجه به این که هنگام تایپ کردن ساعد من مرتباً به لبه ی میز ساییده می شود، برای جلوگیری از خراشیدگی و کبودی پوست، علاوه بر پوشیدن ساق دست، لبه ی میز را با تکّه ای یونولیت می پوشانیم (آنچه در فیلم پست قبل مشاهده نمودید با شیوه ی حقیقی تایپ من بسیار تفاوت دارد. البته روش کلی کار همان است، اما نه آن طور نرم و خرامان و در پر قو!، بلکه جنگی و بی رحمانه!)

این پوشش یونولیتی به طور معمول هر شش تا هشت ماه در اثر سایش مداوم هنگام تایپ مستعمل شده و باید تعویض شود. اما این ترم میزان خلاصه نویسی ها، یادداشت برداری ها و پروژه های نوشتاری، آن هم با اضطراب و عجله، تا حدی بود که این یونولیت در عرض سه ماه و نیم تکّه پاره شد!

البته مغزم هم وضع بهتری ندارد، زیرا تمام این خلاصه برداری ها حجم مفصّلی را تشکیل دادند که باید در ذهنم نسخه برداری می شدند و در واقع این یونولیت انعکاسی است از نمای داخلی جمجمه ام.

حتی ناخوداگاهم نیز دشواری های این ترم را بروز می داد. یکی از ثقیل ترین دروس، درسی بود به نام “نقد کاربردی” که من روزی چندین مرتبه که با فایل این درس رو به رو می شدم، هر بار به طور ناخوداگاه آن را می خواندم “نقد کارد Knife  + بردی”… این درس واقعا جسم و روح و مغزم را کارد کارد کرد!

آه، بگذریم… از این ترم یادم می آید، انگار کارد می زنند به جانم…

. . .

اوووم… حالا چه بگویم؟

کلی حرف داشتم ها…

بگذارید از عادات غریبه ام در این مدت برایتان بگویم!

نخستین عادت غریبی – که به امید خدا پس از گذاشتن این پست از آن خلاصی خواهم یافت – این است که در این سه ماه آزگار هر بار که چشمم به عنوان مطلب پست قبل می افتاد (گرچه دیر، اما چه پربار آمدم…) بی اختیار این مصرع به زبانم می آمد:

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

حالا ارتباط این دو مصرع را هر که فهمید لطفا به من هم بگوید!

گرچه دیر، اما چه پربار آمدم / بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

*

عادت عجیب دیگری که تا مدتی در من به وجود آمد این بود که شب ها پیش از خواب برای خودم “مهتاب لالا” می خواندم! و شب هایی که خوابم نمی برد با خواندن مداوم این لالایی هرگاه به این قسمت می رسیدم:

گل زود خوابید مثل همیشه / قورباغه ساکت خوابیده بیشه

خطاب به افکاری که مانع از خوابم می شدند، این قسمت را با غیظ بیان می کردم: “قورباغه ساکت”

البته خدا را شکر که این عادت بالأخره ترک شد، اما یکی دو هفته ایست که مدام پیش خودم زمزمه می کنم:

تو حوض خونه ی ما / ماهی های رنگارنگ / بالا و پایین میرن / با پولکای قشنگ!

به گمانم این آقای برسلِر (نویسنده ی کتاب نقد ادبی مربوط به درس نقد کاردبردی!) عقل و هوشمان را ربود! البته نه از نوع رمانتیکش…

از این نوع که چندی پیش در یک ایمیل، عنوان همایش “نانو تکنولوژی” را در ذهنم به صورت “نان و تکنولوژی” حلاجی کردم و یک ربع تمام در دلم به برگزارکنندگان این همایش به دلیل خلاقیت در انتخاب این موضوع بدیع و متفاوت تحسین می گفتم… که واقعا چه زاویه ی متفاوتی را مطرح کرده اند: نان و تکنولوژی = نقش تکنولوژی در سفره های مردم! تازه در فکر بودم که در باب این موضوع مقاله ای هم ارائه بدهم!

. . .

راستی…

مدتی است که به اینستاگرام پیوسته ام Smile اگر “آیدا الهی” را در آن جا سرچ کنید به راحتی صفحه ی مرا خواهید یافت.

البته فعالیت چندانی در آن جا ندارم، اما گهگاهی مطلبی می گذارم.

دوست دارم دو پست آخرم، خصوصا آخرین پست را در این جا هم بیاورم…

۱

20160428_175320

سه پنج روزه که بوی گل هوایه / صدای چه چه بلبل به رایه

برید از باغبون گل بپرسید / چرا آیدا به سیر گل نیایه؟

(احساسات اردیبهشتی – با ته لهجه ی مشهدی! Wink )

لغت نامه! هوایه = در هوا پیچیده است؛ به رایه = رو به راه است؛ نیایه = نمی آید

اصل دو بیتی، از بابا طاهر:

سه پنج روزه که بوی گل نیومد / صدای چه چه بلبل نیومد

برید از باغبون گل بپرسید / چرا بلبل به سیر گل نیومد

۲

photo_2016-06-19_10-02-13

زمانی در وبلاگم (http://aida.special.ir ) نوشتم:

«آه، امان از سوزش (دردهای نوروپاتیک)! آیا بد تر از سوزش هم دردی هست؟ بی شک هست… اما به راستی که یکی از بدترین درد هاست و من نمی دانم که چگونه این همه سال با آن زیسته ام! در یک کالبد، نفس به نفس، لحظه به لحظه…» لینک

چندی پیش در میان تصاویر رنگ به رنگ اینستاگرام، تصاویر سرخفام دردی را یافتم بسی بالاتر از دردهای نوروپاتیک…

که من دستکم خاطراتی دارم از دوران آسودگی جسم،

اما کودک پروانه ای همان دم که پیله ی زندگی را می شکافد، تنها “درد” در خاطرش می نشیند…

***

این بیت از سعدی گویی اشارتی است به این هر دو درد:

نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد / اگر خواهی که چون “پروانه” پیش نور بنشینی…

ای.بی، خانه ی کودکان پروانه ای

@eb_home

https://telegram.me/eb_home

لطفا در آپارات، کلیپ بنیاد ای.بی را لایک بفرمایید

این کار در معرفی آن ها اهمیت بسزایی دارد
http://www.aparat.com/v/7MZfc

پی نوشت: مخاطب عزیز و دوست گرامی وبلاگ، آقای بیژن محمدی سامانی، نخستین جلد از مجموعه ی “شرح غزل های حافظ” خود را که یک کار تحقیقی جالب توجه و مفید فایده است و چندی پیش به چاپ رسیده، به صورت کتاب الکترونیکی در پایگاه اینترنتی کتابناک قرار داده اند. دوستان در صورت تمایل برای تهیه ی نسخه ی pdf کتاب می توانند به لینک زیر مراجعه نمایند. با آرزوی موفقیت و تندرستی برای ایشان Smile Rose

شرح غزل های حافظ

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی | ۲۲ پاسخ

گرچه دیر، اما چه پربار آمدم…

سلام به دوستان خوبم Smile

امیدوارم سال خوبی را آغاز کرده باشید.

ابتدا عذر تقصیر بابت دیرکرد ها…

اگرچه از همان نخستین دقایق شروع سال در فکر شما دوستان و در صرافت هرچه پربار تر کردن این جا بودم، اما مسائلی پیش آمد که…

بگذریم… هر چه فیلم و عکس برایتان گرفته بودم بیات شد و دیگر گذاشتن شان مناسبتی نخواهد داشت.

با این وجود، هنوز هم دستانم خالی نیست و یکی از چیزهایی که آن ور سال گفتم این ور سال صدایش در می آید، بی صدا نازل شد! و اگرچه درست این بود که شما دوستانم را مطلع می کردم، اما نفسی و صدایی و حالی برایم نمانده بود…

اما اکنون که سرانجام صدایم در آمده است، آمده ام که صدایش را در بیاورم! از این رو، از شما عزیزان می خواهم ابتدا لینک زیر را دانلود فرموده، سپس صدای فایلی را که ذخیره نمودید در بیاورید…

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

البته جالب این جا بود که صدای آن چه مشاهده نمودید، درست روزی در آمد که مصادف بود با سالگرد نخستین روزی که من در این عالم به صدا در آمدم! هرچند که هر دو رویداد بی صدا برگزار شدند… اما همیشه گفته اند که تنها صداست که می ماند، پس من هم دوباره به صدا در آمدم و صدای آن را هم در آوردم؛ به گمانم اکنون نیز صدای شما دوستان به اعتراض بلند خواهد شد و یک صدا خواهید گفت: “بسّه! هِی صدا، صدا… پشت سر هم، صد تا صدا…” Confused

. . .

پیشتر ها گفته بودم که تصمیم گرفته ام از وقتی ۳۰ ساله شدم تا ۱۲۰ سالگی! تنها یک شمع بر روی کیک تولدم قرار دهم، اما اگرچه روز تولدم حقیقتاً حال خوشی نداشتم (همان جریان صدا منظورم است… اِاا خیلی خب، دیگه نمی گم صدا… اصلاً بی صدا بشم اگر دوباره بگم صدا! Grin )

داشتم چه می گفتم؟

آهان… اما اگرچه روز تولدم حقیقتاً حال خوشی نداشتم، اما یکهویی خلاقیتم عود کرد (راست گفته اند که خلاقیت ها در دشواری ها شکوفا می شوند.) و به جای یک شمع، یک معادله ی چند مجهولی روی کیکم قرار دادم!

20160403_204656

حالا هر کس توانست این معادله را حل کرده، سن من را مشخص نماید.

گزینه ی یک: ۱۳۱ سال!

گزینه ی دو: ۳۲ سال!

گزینه ی سه: ۳۱۱ سال!

گزینه ی چهار: ۳ × ۲ = ۶ سال!

آفرین، همگی درست حدس زدید؛ گزینه ی چهار صحیح است  Big Smile

جایزه، آهنگی با صدای استادِ صدا Wink

اما نه… چند روز اخیر مدام آهنگ زیر را گوش می دادم؛ آهنگی که مرا می نواخت… تمام زیر و بم هایم را…

آدم لوسی نیستم که با هر موضوعی افسرده شوم و پناه ببرم به آهنگ و ژست غم بگیرم… اما این بار حقیقتاً رنجیدم…

(البته هر چه بود گذشت… نه نگذشت؛ من از آن گذر کردم… و دیروز که باران می بارید، در دل می خواندم: بارو بارو بارونَ هِی!  Grin )

. . .

چند روزی است که این شعر افتاده است سر زبانم:

آیدا، به خانه همچون گل خندان خوش آمدی / از بهر شادی دل یاران خوش آمدی

تو پیک شادی و نوروز و خرمی / همراه با شکوه بهاران خوش آمدی

خواستم بار دیگر در این جا از او یادی کرده باشم…

هر کس به شیوه ی خودش برای شادی روح این بزرگمرد دعایی بکند…

سپاسگزارم…

پی نوشت: در این جریان صدا! حقیقتاً از استعداد خودم در حفظ ظاهر به حیرت آمدم. در این مدت، از اطرافیان و دوستان هیچ کس متوجه نشد که از درون در غلیانم… ببینید بچه چه خوشحال با پتو و کلاه بوقی! رفته است سیزده به در، سر کوچه! Big Smile هیچ کس نمی توانست بفهمد که وجودم ابری تر و بارانی تر از آسمان بالای سرم بود…

photo_2016-04-09_11-50-19

پی نوشت: دوستان خوبم، ترم بسیار بسیار دشواری را در پیش دارم. روز های مفید زیادی را هم که از دست دادم (همان جریان صدا و …)

از این رو، مدتی بی صدا خواهم بود. شاید در این میان فرصتی دست داد و ته صدایی از قلمم در آمد، اما احتمالا تا اواسط تیر بی سر و صدا می نشینم پای درس هایم… امیدوارم دیگر صدایی، صدایم را نلرزاند…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۸۴ پاسخ