گل شب بو دیگه…

این بار سیمین غانم است. خواننده ای را می گویم که اکنون دارد در گوشم نجوا می کند.

گل گلدون من، شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه…

گل شب بو. گل شب بو. با شنیدن این کلمه ناگهان دلم فریاد کرد. کاسه ی چشمانم از اشک پر شد، ولی مثل همیشه سد غرور، این غرور بیخود، جلوی سر ریز شدن اشک هایم را گرفت. اشک هایم باز هم در بسترشان خشکیدند.

اولین خاطره ام از گل شب بو برمی گردد به سه یا چهار سالگی ام. مثل همیشه هنگام ترک کردن منزل شان، بعد از شب نشینی های باشکوهی که آن موقع ها زود به زود اتفاق می افتاد، از باغچه ی بزرگ و پر گل حیاط درندشت شان دسته گلی می چید و گل ها را بدرقه ی راهمان می کرد. و عطر گل ها که بوی صفا و صمیمیت را می پراکند، تا دیدار قریب الوقوع بعدی دوام می آورد…

در میان انبوه گل های رنگارنگ، بوته گلی بود که به هر چیزی می مانست بجز گل. ساقه های باریکی به رنگ سبز کم حال، که در نوک ساقه به شکل گل های ریز پنج پری در می آمدند. ولی همین ساقه ی بی شکل و بی رنگ، پس از غروب، چنان بوی مست کننده ای را در هوا پخش می کرد که دلت می خواست با یک دم، همه را در ریه هایت فرو بری.

عمو صلاحی، اسم اینا چیه؟

شب بو آیدا جان. دوست داری؟

و قبل از آنکه بله را از من بگیرد، آغوشم را پر می کرد از خرمنی بهشت. (باور می کنید اگر بگویم در همین لحظه، بوی مست کننده ی شب بو در مشامم پیچید! )

گل شب بو دیگه شب بو نمی ده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده…

قطره اشکی از مژگانم آویزان شد. یگانه دست چپم بسرعت عکس العمل نشان داد. بطرف چشمم هجوم برد و قطره ی اشک را با غیظ، به سویی ناپیدا، پرتاب کرد. گوشه ی چشمم از زبری ابزار نگارشم خراش برداشت.

وقتی تصادف کردم و نخاع لهیده ام به تقاص آنکه او را فدای راه دانش کرده ام، تمام وجود مرا در زیر پایش له کرد، او نیز به قدر پدرم شکست… و به قدر مادرم اشک ریخت…

در اولین بهار بعد از تولدی دیگر، وقتی پس از حدود یک سال، بار دیگر به خانه بازگشتم، با رباعی زیبا و پر از احساسی به استقبالم آمد.

آیدا، به خانه همچون گل خندان خوش آمدی

از بهر شادی دل یاران خوش آمدی

تو پیک شادی و نوروز و خرمی

همراه با شکوه بهاران خوش آمدی.

 

قطره اشکی دیگر و خراشی دیگر…

و من، این منِ، این منِ، … این منِ تسخیر شده از درد، پس از بازگشت به خانه، خیلی زود، برای مدتی بس طولانی که بی پایان می نمود در پیله ی عزلت فرو رفتم. بار ها می خواست به دیدنم بیاید. من، من دست رد به سینه اش زدم.

کسی که حجم عظیمی از بهترین لحظات زندگی ام در مصاحبت و همراهی او و خانواده اش رقم خورد. او نیز خانواده ی من بود. پدر دومم. انسانی بی نظیر، بی بدیل و تکرار ناشدنی. شاعری گمنام، ولی خوشنام… یک انسان

دیگر هیچ وقت او را ندیدم. تنها با یک شعر دست و پا شکسته و پر ایراد، ولی برآمده از عمق وجود، بدرقه اش کردم …


قطره اشکی چکید…

به مناسبت سومین سالگرد فریدون صلاحی

گل گلدون من _ سیمین غانم

 

پیوست۱ _ آن غرور، غرور بیخودی که در اول متن از آن یاد کردم، اکنون شکسته است. این متن قبل از این شکست نگاشته شده بود…

پیوست۲ _ اگرچه یک بار گفتم که من همیشه آماده هستم برای پاسخگویی و پذیرفتن اشتباهاتم، ولی گاهی برای بعضی مسائل، مثل این مورد، هرگز خودم را سرزنش نمی کنم، چراکه می دانم در آن برهه از زمان، بجز این، راه دیگری نداشتم… در آن زمان، جز این نمی شد… واقعا نمی شد…

البته این دلیل نمی شود که افسوسش را نخورم…

متاسفم عمو صلاحی… متاسف…

پیوست۳ _ احساسات محال یک عروسک!… متنی بسیار تاثیرگذار و تامل برانگیز، به قلم دوست خوبم، یاس وحشی عزیز

حتما بخوانید…

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳۱ پاسخ

اولین روز پاییزی …

من از اینکه در روز چراغ را روشن کنم تنفر عجیبی دارم. هر چقدر هم که هوا ابری و تاریک باشد محال است در روز چراغ را روشن کنم. نور چراغ در روز رنگ دلگیری دارد و احساس بدی را در من بوجود می آورد. از طرفی بگمانم که یک ریشه ام به خانم هویشام می رسد، چرا که بیشتر ترجیح می دهم که پرده های اتاقم کشیده باشند و خیلی به ندرت می خواهم که پرده ی اتاقم را کنار بکشند. کلا دوست دارم در محیط دنج و بسته باشم. بخصوص از زمانی که ساختمان رو برویی را ساخته اند، با آن هیبت نتراشیده و بیخودش، باعث شده است که مدت مدیدی نخواهم که پرده را کنار بکشند.

چند روز پیش هوا آنچنان ابری و گرفته بود که اتاقم در اول صبح، بقدر دمدمه های غروب تاریک بود و خطوط کتابی که در سمت راستم قرار داشت قابل دیدن نبودند. از طرفی، نور صفحه ی مانیتور در آن تاریکی، آنچنان شدت یافته بود که گویی پرتو هایش همچون میخ در چشمانم فرو می رفتند.

چشمم به درد آمده بود و رفت و آمد های نگران مادرم که با ناراحتی در اتاق سرک می کشیدند و از اینکه من در تاریکی نیمه مطلق درس می خوانم ناراحت بودند، مجابم کرد تا بخواهم پرده ی اتاقم را کنار بکشند.

پرده کنار کشیده شد و نور کم حالی در اتاق پهن شد. من همه ی حواسم به خطوط تازه مرئی شده ی کتاب بود و تند و تند یادداشت برداری می کردم. وقتی قسمت مربوطه را از کتاب به وُرد منتقل کردم، سرم را کمی به چپ چرخاندم تا نیم نگاهی به کتابی بیندازم که در سمت چپم قرار داشت. ناگهان از گوشه ی چشم، دست سبز مهربانش را دیدم که با شعف و شادی، تند و تند برایم تکان می داد. سرم را بالا آوردم. با دیدن چهره ی درخشانش، لبخندی عمیق بر لب هایم نشست.

درخت کاجم… درخت کاج من. از روزی که به این خانه آمدیم رابطه ی خاصی بین من و او برقرار شد. از همان روز اول با لبخندی سبز و شاداب به من خوشامد گفت و دست دوستی تکان داد. آن موقع ها ساختمان رو به رویی هنوز ساخته نشده بود و بیشتر پیش می آمد که پرده را کنار بکشم. ساعت ها با نگاه و لبخند با هم حرف می زدیم. کلاً، هم کلام شدن من با گل ها و گیاهان، قدمتی به اندازه ی همه ی عمرم دارد.

ولی کم کم آن ساختمان در جلوی چشمم قد علم کرد و …

کاج مهربانم، این رابطه ی از پس پرده را پذیرفت. هر روز صبح به من سلام داد و هر روز با من درددل کرد. در توفان ها و تند باد ها قامت خم نکرد و در زیر آفتاب داغ تابستان، نگذاشت چیزی از سبزی و شادابی اش کم شود، چون می دانست که در آن سوی پرده، دلی به رویای سبز او می تپد…

البته این زندگی هویشام گونه دلیل دیگری دارد. قبلا در یکی از پست هایم درباره اش گفته ام. الان حوصله ی غر زدن ندارم برای همین کپی اش می کنم.

از وقتی بیمار شدم روز های هفته ، ماه ها و فصل ها برایم بی معنی است.اغلب نمی دانم در چه فصلی هستم و از اب و هوا بی خبرم.همیشه در اتاقم هستم و بر روی تختم.کنار پنجره ای فراخ ، که به آسمانی پهناور و درخت کاج کهنسال و مهربانی باز می شود.ولی از ان جایی که سوزش حسود و غیرتی ، تعصبش و جهالتش و خودخواهی اش حتی به آب و هوا و خورشید و گیاه و پرنده و … شاید حتی به پروردگار هم اجازه نمی دهد که مرا ، مایملکش را دید بزنند همیشه پرده ی پنجره را می کشد و حتی درزی از آن باز نمی گذارد و من را محکوم کرده است به زندگی ای بس اسفناک تر از شیوه ی زندگی خانم هویشام.( این پاراگراف را چندان جدی نگیرید ، فقط کمی دلم از سوزش پر است که این روز ها زنجیر پاره کرده. ) – نوشته شده (غر زده شده) در ۸ بهمن ۸۹

بله، چندان جدی نگیرید…

خلاصه، آن روز صبح، کمی با کاج مهربانم خوش و بش کردم و بخاطر نوزادان کوچک و جدیدی که به تازگی زاده بود به او شادباش گفتم (البته کاج من یک مرد کهنسال است!)، نگاه چپ چپی به ساختمان رو به رویی انداختم و کمی توجهم به منظره ی بیرون جلب شد.

ناگهان گویی تلنگری خرده باشم، با تعجب گفتم:

آه، پاییز آمده!

با دیدن درخت های چنار زرد و نارنجی شده ی آنطرف کوچه، تازه به معنای حقیقی دریافتم که پاییز است…

و چه منظره ای…

رنگ های زرد و نارنجی، سبز کم حال و سرخ آتشین، حک شده بر زمینه ی خیس و کبود آسمان…

در این میان، تنها کاج من بود که از سبزی می درخشید…

کاج من، بهار ماندگار من، حتی در دل تیره ترین روز های پاییزی…

همچون لبخند من، ماندگار، حتی در سیاهی ایام…

 

پیوست۱ _ آه، این قدر از این ساختمان رو برویی بد گفتم، دلم سوخت. عذاب وجدان گرفتم. آخر طفلکی او چه تقصیری دارد! راستش من از خود آن ساختمان بدم نمی آید. از اینکه پنجره های روبرو به اتاقم دید داشته باشند معذب می شوم. خلوتم بر هم می خورد… یک بوسه از راه دور، برای ساختمان رو به رو…

پیوست۲ _ آن پاراگراف را جداً جدی نگیرید. تازگی ها مثل دختر حاجی الماس! از زیر دست های متعصب و نگاه های خشمناکش در می روم… دیگر از سوزش حساب نمی برم. ابهتش برایم شکسته است…

(فقط برای فهم مطلب بگویم که سوزش یا همان دردهای نوروپاتیک، با نور منافات دارد. نور تحریکش می کند. البته تحریک روانی. چون نور، تداعی حرارت است و حرارت محرک سوزش…)

پیوست۳ _ درس عاشقی بگیرید. درس حقیقت عشق. تمام مفاهیم عشق اینجاست. امروز این کافه ی چوبی را شلوغ کنید. برای همه جا هست. برای همه ی کسانی که چشمان باز و روحی سالم دارند…

به قلم دوست خوبم، یاس وحشی عزیز…

ارسال شده در روزمرگی | ۳۷ پاسخ

عذر تقصیر …

سلام دوستان

لازم می بینم که در مورد کاربرد ناصحیح و غلط انداز لغت “تقاص” در پست قبل توضیحاتی بدهم؛ چرا که هر چه رشته بودم پنبه شد و لغتی نابجا، همه ی جهان بینی و خداشناسی ام را زیر سوال برد و “سه خان عشق” را مبدل به “شعار عشق” کرد.

من به هیچ وجه چنین اعتقادی ندارم که بیماری، نتیجه و تقاص عمل ناصوابی در گذشته یا بقولی عِقاب پروردگار است. من خداوند را خیر مطلق می دانم که عِقاب و عذاب از او ساطع نمی شود.

آن حکم یا به تعبیر بعضی دوستان، مجازات، در دادگاه عدل من صادر شده بود. من خواهان این تقاص بودم، زیرا آن اشتباه چنان زخمی بر وجدانم زد که هنوز هم جایش تازه و باز است. اگر بی عدالتی ای می بینید، دادگاه و قاضی اش زمینی بوده اند، نه ملکوتی. زجر و عذاب حاصل عدالت زمینیان است. خداوند حقیقی قواعد خودش را دارد و حساب و کتابش به تقاص ختم نمی شود.

من و وجدانم همیشه رابطه ی خاصی با هم داشته ایم. همیشه وجدان بد قلق و کینه جویی داشته ام که اگر سهوا یا عمدا، زخمی بر آن میزدم جای هیچ بخششی را باقی نمی گذاشت و با سماجت تمام، زخم را باز و تازه نگاه می داشت تا با سوزش ماندگارش همیشه مرا هوشیار نگاه دارد. (هرچند که من مستم و دیوانه … )

آن حادثه چنان زخمی بر پیکره ی وجدان من زد که من خود با کمال میل پذیرای مقابله به مثل، یا همان تقاص بودم. آن موجود، برای من تنها یک جوجه ی کم اهمیت نبود. موجود زنده ای بود که احساس داشت. ترس را می فهمید. عشق را می فهمید. به من اعتماد کرده بود. وابسته و نیازمند من بود. همچون فرزندی به مادر. و من با خودخواهی محض، در سخت ترین لحظات، به بدترین شکل رهایش کردم. و وجدانم میسوزد، درد می کشد و ناله سر می دهد چرا که شما نمی دانید…

با رها کردن او در کنار جوی، براحتی صورت مسئله را پاک کردم و انگار نه انگار که او دارد در ترس و تنهایی جان می دهد، رفتم سر میز و ناهار خوردم… ناهار خوردم!… من!…

وقتی یادم می آید احساس می کنم که خودم را نمی شناسم و دلم می خواهد تمام هویتم را قی کنم…

بچگی و کم سن و سالی، در دادگاه عدل من، و تنها برای شخص خود من، بهانه ی موجهی نیست برای ارتکاب به این جنایت!

آری جنایت…

اعتقاد من این است که مگر جنایت شاخ و دم دارد؟ حتما باید آدم کشت تا جنایتکار بود؟ نه، این هم جنایت است. له کردن عمدی مورچه ای زیر پا، ترور بی دلیل شخصیت فردی از روی بخل، تمسخر، گرفتن عمر دو روزه ی گلی تنها برای ارضاء هوس چیدن و بوییدن، … همه ی این ها نوعی جنایت است، ولی ما یاد گرفته ایم که تا خونی نریزد، توجه مان جلب نشود… (خودم همه ی این کارها را کرده ام و چه بسا که می کنم! )

هر چه بگویم نخواهید فهمید و در دل خواهید گفت که من مسئله را زیادی بزرگ کرده ام. حق دارید چون شما من نیستید. اشکال از من است که در آهنگ نوشته هایم بالکل عقل را تعطیل کرده و تدبیر را نادیده گرفتم. عمق احساسات، شخصی است. نباید عمومی شود. باید احساسات شما را نیز در نظر می گرفتم. آن تقاص برای من معنای دیگری داشت. من آن را از زاویه ی دیگری می دیدم. باید توجه می کردم که مفهوم تقاص برای دیگران، تنها تقاص است و بس…

این اعتقاد که بیماری، سختی و مصیبت تقاص گناهان گذشته است، یک اعتقاد باطل است. خدایی که چنین دستگاه عدالتی داشته باشد به پشیزی هم نمی ارزد. دیگر از این رک تر بگویم؟!

امیدوارم رفع تقصیر کرده باشم. باز هم متاسفم برای این بی فکری…

می دانم که کاربرد این لغت، از سوی من، برای خیلی ها، بخصوص بیماران، خیلی گران تمام شد. متاسفم…

ای عقل بیدار شو. احساس دارد زیادی خودسری می کند. به آقا بالاسر نیاز دارد…

 

پیوست۱ _ خودم که این متن را می خوانم، بنظرم لحنش تند و خشن است. ولی اصلا اینطور نیست. من اصلا عصبانی نیستم. بر عکس، شرمسارم…

پیوست۲ _ حالا که دور، دورِ عذرخواهی است بگذارید بخاطر کم پیدا شدن و کوتاهی هایم در بجا آوردن صله ی ارحام مجازی، و تایید و پاسخگویی دیر به دیر نظرات هم عذرخواهی کنم. ترم بغرنجی پیش روی دارم…

 

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, متفرقه ... | ۱۹ پاسخ

یادآوری …

سلام دوستان

برای دومین یادآوری، توضیحاتی دارم که سر فرصت بیان خواهم کرد. مطلب کمی بد بیان شده است و منظور من از “تقاص” آن چیزی نیست که برداشت می کنید. این را هم در نظر داشته باشید که آهنگ نوشت های من منطقی پشتشان نیست. توضیح خواهم داد…

برای آن ها: +

دهانم فقط دو سانت و نیم باز می شود. فک ام هم مانند همه ی استخوان های شکسته ام کج جوش خورد…
دهانم را بستند. صدایم را بریدند. نفس ام را حبس کردند. با این همه صدای حقیقت نبرید…

حالا باید فکری به حال گوش های خود کنند…

برای خودم:

جوجه ی کوچکی داشتم. مادرش بودم. به دنبالم می دوید. خودش را برایم لوس می کرد. دست روزگار سینه اش را درید. چینه دانش پاره شد. به دامپزشکی بردمش. گفتند گاو ها ارجهیت دارند! داشتم داغان می شدم. تحمل دیدن زجر کشیدن هایش را نداشتم. او را در جعبه ای گذاشتم. بردم سر کوچه و در کنار جوی رهایش کردم.

تا صبح از خانه خرابه ی بغلی صدای ناله می آمد…

او در تنهایی جان داد…

من فقط یک بچه بودم…

گاهی برای بعضی کوتاهی ها و اشتباهاتم به جای آنکه بگویم “خدایا مرا ببخش”، می گویم “خدایا مرا نبخش!” …

تمام ۱۲۳ روزی که در آی سی یو، در آن جهنم، تنها و بی پناه، با مرگ، نه، با کشته شدن، می جنگیدم، جوجه ی کوچکم جلوی چشمم بود. خوشحال بودم که دارم تقاص پس می دهم. کمی از بار عذاب وجدانی که سال ها به دوش می کشیدم سبک شد.

من در کودکی سه کار غیر انسانی انجام دادم که شایسته ی بخشش نبود. حداقل از نظر خودم. در دادگاه عدل خودم. تقاص دو تایش را پس دادم. تقاص یک کدامش را هنوز هم دارم پس می دهم. نمی دانم چرا پایانی ندارد…

هنوز هم ترجیح می دهم که برای بعضی مسائل بخشیده نشوم… من آماده ی پاسخگویی هستم…

(البته به قول بهمن عزیز، “خدایا جان” ، زیاد جدی نگیر. الآن نه…

و بقول خودم، “خدایا، تو را به خدا! فعلا نه…”

البته طرف صحبتم خدای کلیشه ایست نه خدای حقیقی، نه خیر مطلق…)

برای همه:

همیشه نگرانش بودم. از همان روز اولی که به آن مدرسه رفتم. همیشه منتظر بودم که بریزند در کلاس و دستگیرش کنند.

نام فامیلی اش را به دو صورت می توانستیم بخوانیم. در هر دو صورت خطرناک بود و غیر قانونی.

معلم کلاس سومم را می گویم. فامیلش فروهر بود. اگر فُروهر می خواندی باید به جرم هم نام بودن با یک مطرب دستگیر می شد. و اگر فَرَوَهَر می خواندی، به جرم ارتداد بازداشتش می کردند.

تمام یکسال کلاس سوم من با ترس گذشت.

این بود زمانه ی نسل سومی ها…

با این حال، من دهه ی شصت را می پرستم. ای کاش در همان جا گیر می کردم. ای کاش در آن زمان ذوب می شدم…

( لغت “مطرب” عقیده و کلام من نیست؛ اقتضای مطلب است. )

 

پیوست ۱ _ برای یک بیمار دعا کنید. پاره ی تن من است…

پیوست ۲ _ پست قبل را که به درخواست دوستی قرار داده شده بود، اگر نخواندید، توصیه می کنم که بخوانید.

پیوست ۳ _ آهنگ زیبایی از محمد نوری، به درخواست بهار عزیز…
و کمی شاد، تا بزداید خستگی را، از تن خسته ای …
جمعه بازار _ محمد نوری

دو سوال: راستش را بگویید، چند نفر بعد از خواندن اولین یادآوری، میزان باز شدن فک شان را اندازه گرفتند؟! ( آیکون چشمک و لبخندی موذیانه )

تابحال وبلاگ نویسی را دیده اید که در یک پست، اینقدر به خودش لینک بدهد؟! ( آیکون نگاهی از شرم به زیر افکنده )

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, متفرقه ... | ۴۰ پاسخ

تقدیم به یک دوست …

سلام دوستان

دوست عزیز و نویافته ای از من خواستند که داستان کوتاهی را که خودشان ترجمه کرده اند در وبلاگم قرار دهم. این داستان کوتاه را در ادامه می آورم. صفحه ی وبلاگم تا چهارشنبه که دوباره آپ خواهم کرد، متعلق به ایشان است و  همچنین همه ی کامنت های این پست.

اگر مایل بودید به این پست لینک بدهید. این داستان برای ایشان اهمیت خاصی دارد.

ممنون از همه ی شما دوستان.

*   *   *

دیستونی یک اختلال حرکتی نورولوژیکی است که سبب انقباض غیر ارادی عضلات ،پیچش و کج شدن و گاهی اوقات درد در قسمتهای مختلفی بدن می شود.این اختلال ممکن است ژنتیکی باشد یا به وسیله عوامل دیگری همچون مشکلات زمان تولد،ضربه های فیزیکی ،مسمومیتها یا عوارض داروهای نورولپتیکی ایجاد شود.تشخیص و درمان این بیماری بسیار مشکل است و تنها می توان به کاهش علائم دیستونی کمک کرد.این بیماری بر حسب سن ابتلا ،توزیع علائم در قسمتهای مختلف بدن بیمار و علائمی که سبب این بیماری می شود طبقه بندی می گردد.

دیستونی : داستان درد ، عشق و  امید

شاری فاربر تریت Shari Farber-Tritt کودک فعالی بود. اما وقتی به دیستونی مبتلا شد  همه چیز تغییر کرد. این بیماری در دهه ۱۹۷۰چنان به شدت او را از کار افتاده کرد که  مجبور شد مدرسه دولتی اسکوکی Skokie را به خاطر نداشتن امکانات استفاده از صندلی چرخدار،ترک کند.

فابر- تریت ۴۲ ساله  (این مقاله در سال ۲۰۰۶ نوشته شده است) که در فلوریدا زندگی می‌کند، می‌گوید : وقتی هفت ساله بودم متوجه شدم هنگام راه رفتن پای راستم به سمت دیگری برمی‌گردد، ظرف یکسال کاملا از کار افتاده شدم ،دوران کودکیم از دست رفت.

با این حال، فاربر-تریت به جبران آن سالهای از دست رفته  پرداخت، نه تنها به عنوان یک همسر و یک زن شاغل، بلکه در مستند جذاب پزشکی “Twisted” در مورد دیستونی یکی از عوامل موفقیت این مجموعه بشمار می رود. دیستونی اختلالی است که سبب می‌شود عضلات به صورت غیر ارادی منقبض شوند یا پیچ بخورند و بیمار  به درجات مختلفی از درد و ناتوانی مبتلا می‌شود.

فیلم مستند “Twisted”  با کارگردانی فیلمساز نیو مکزیکی، و لورل چیتن  Laurel Chiten که هر دو مبتلا به دیستونی هستند و همچنین فاربر- تریت، شرح زندگی سه نفر از افرادی است که با بیماری دیستونی دست و پنجه نرم می‌کنند، این فیلم  روز سی ژانویه سال ۲۰۰۷ از شبکه سراسری تلویزیونی  PBS پخش شد و گزارش مستندی بود از زحماتی که جوئل و هریت فاربر، پدر و مادر شاری  برای به کمک به دخترشان در زمان بیماری او متحمل شده بودند.

جوئل فاربر می‌گوید ” سالها پیش زمانی که شاری بیمار بود و ما نمی‌دانستیم که چه بر سر او آمده است من به شاری می‌گفتم ، به تو قول می‌دهم که ما یک قرص جادویی برای شفای تو پیدا خواهیم کرد.”

پس از سه دهه هنوز هم خانواده فاربر در جستجوی آن قرص جادویی هستند.به هر حال ،در طول این مسیر،آنها   به هزاران نفر از بیماران مبتلا به دیستونی در سراسر جهان کمک کردند تا در یک مؤسسه تحقیقاتی و شبکه حمایتی در حال رشد گرد هم جمع شوند.

طبق گفته مؤسسه تحقیقات پزشکی دیستونی ،تنها اختلالات حرکتی شایع تر از دیستونی ، ترمور (لرزش) وبیماری پارکینسون هستند. با این که هیچ درمانی برای این بیماری وجود ندارد اما محققان موفق شده اند که در مورد آن اطلاعات بسیاری بدست آورند و اکنون بیماران نسبت به ۳۵ سال قبل که خانواده فابر با این بیماری مواجه شدند، امیدوارتر هستند.

شروع بیماری

پس از اینکه پای شاری فاربر-تریت کم کم به طور غیر عادی عمل کرد،به سرعت وضعیت بقیه بدنش بدتر شد. فاربر کوچک کنترل عضلاتش را از دست داد و قادر نبود کارهای ساده ای مانند لباس پوشیدن و حمام کردن را انجام دهد.

مادر او می‌گوید ” ظرف یکسال او از یک دختر سالم و طبیعی، تبدیل به دختری شد که بر روی صندلی چرخدار می‌نشست.” حتی پس از اینکه ما متوجه شدیم او به بیماری دیستونی جنرالیزه  مبتلا شده است بازهم گیج و سر در گم بودیم .ما  هرگز چنین چیزی را نشنیده بودیم و نمی‌دانستیم که به کجا باید مراجعه کنیم و پاسخ سؤالاتمان را از چه کسی بپرسیم.

فاربر می‌گوید ، من بشدت احساس تنهایی می‌کردم و نمی‌دانستم که درد خود را به چه کسی بگویم.

به هر حال ،آنها تصمیم گرفتند هر چیزی را که می‌توانستند در مورد این بیماری بیاموزند و به شارلی کمک کنندتا بتواند به زندگی عادی  بازگردد.در این حین ،خانواده فاربر به دشواریهای نگهداری از یک کودک معلول پی بردند.

شاری فاربر- تریت را در یک مدرسه استثنایی ثبت نام کردند تا در آنجا بتواند با صندلی چرخدارش به این طرف و آن طرف برود .والدینش مدام در پی فراهم آوردن تسهیلاتی بودند که دخترشان بتواند در فعالیتهای جانبی که بچه های سالم از آن برخوردار بودند شرکت کند.

درمان با جراحی

در سال ۱۹۷۳ خانواده فاربر در مورد جراح مغز و اعصابی به نام ایروینگ کوپر شنیدند که با یک روش بنیادی جراحیهای مغز به بیماران مبتلا به دیستونی کمک می‌کرد ،آنها به مطب دکتر کوپر در نیویورک تلفن کردند اما دکتر تا شش ماه بعد نمی توانست آنها را بپذیرد.

فابر می‌گوید، من به دکتر گفتم : شما متوجه نیستید،وضعیت دختر ما روز به روز بدتر می‌شود ،این ما هستیم که از او نگهداری می‌کنیم ، لباسهایش را می‌پوشانیم ،دندانهایش را مسواک می‌کنیم. بدن او دچار پیچش می‌شود.

این خواهش و تمنا کار خود را کرد و کوپر بلافاصله جراحیها را آغاز کرد.دو جراحی اول بسیار موفق بودند. اما سومین جراحی که بر روی شاری ۱۱ ساله ،انجام گرفت او را نابود کرد  زیرا قدرت تکلمش را از دست داد.

شاری فرابر-تریت می‌گوید : “پزشکان متوجه نشدند که علت این اتفاق چه بود ” اختلال تکلم او آنقدر شدید است که او عمدتاً از طریق زبان اشاره با دیگران ارتباط برقرار می‌کند.

بعد از پنج بار جراحی در طی سه سال ،شاری از صندلی چرخدارش بیرون آمد و علیرغم اختلالاتی که در تکلمش ایجاد شده بود ،به مدرسه دولتی بازگشت. او دبیرستانش را تمام کرد و به کالج رفت و چهار سال را در خوابگاه گذراند و سپس شروع به کار کرد.

جوئل فاربر پدر شاری جراحیهای دخترش را موفقیت آمیز قلمداد می‌کند.

او می‌گوید : ” اگر او می‌تواند راه برود ،اسب سواری کند، ازدواج کند و از ابزار مخصوص برای اشاره کردن و نوشتن استفاده کند ،من فکر می‌کنم این یک پیشرفت عالی است.”

با این همه ، آثار بیماری دیستونی فاربر –تریت آشکار است.

تکلم او کُند و فهمیدن آن دشوار است. او اغلب با یک دست اشاره می‌کند.حرکات او تشنجی هستند و یک دستش با خمشی غیر عادی حرکت می‌کند.

شاری می‌گوید : مردم طوری به من زل می‌زنند و  اظهار نظر می‌کنند مثل اینکه کر وعقب افتاده هستم ولی من سعی می‌کنم به آن اهمیت ندهم. زمانی که این زل زدنها و اظهار نظرها زیاد می‌شوند،به اتاقم می‌روم و گریه می‌کنم تا حس بهتری پیدا کنم.

با این وجود،او خود را در خانه پنهان نمی‌کند. فاربر-تریت در فروشگاه تی .جی مکس کار می‌کند و هفت سال قبل ، پس از آشنایی  با همسرش ایرا تریت Ira Tritt در اینترنت ،ازدواج کرد.

فاربر- تریت می‌گوید: ” زمانی که با هم هستیم و کسی به من زل می‌زند، همسرم به آن شخص می‌گوید آیا او زیبا نیست؟

من خیلی خوش شانسم که چنین همسر شریفی دارم.”

امروزه اگر برای کسی تشخیص دیستونی داده شود  این شخص می‌تواند از خدمات مؤسسه تحقیقات پزشکی دیستونی بهره مند شود. و از راههای درمانی استفاده کند و به آگاهی کلیتری از معلولیت دست یابد.

جوئل فابر می‌گوید در حقیقت علت آن افرادی مانند شاری هستند. در این راه باید یک مبارزه گر باشید.

شاری فابر-تریت در سال ۲۰۱۰  در سن ۴۵ سالگی درگذشت. او  در طول زندگی سراسر درد  و رنج خود بر زندگی افراد بیشماری اثرگذاشت  و بدون شک زندگی آنها را پربارتر کرد.

 

مترجم: « مریم نصیری »

ارسال شده در متفرقه ... | ۱۹ پاسخ

یک، دو، سه _____

یک:
دست زمخت و درشت اش را بالا برد. با شدت و غیظ یک سیلی محکم خواباند بیخ گوشم.

برق از چشمانم پرید. نفسم یک لحظه بند آمد. چانه ام میلرزید و پره های بینی ام مرتعش شده بود.
انگشت اشاره ی بلند و بی قواره اش را به سویم نشانه رفت و با صدای نخراشیده اش فریاد زد:
تو یک دروغگوی بزرگی!
نه، نیستم…
دستش دوباره بالا رفت، ولی از نیمه ی راه منصرف شد. دستش با ناامیدی پایین افتاد و با صدایی لرزان و لحنی دردمندانه زیر لب زمزمه کرد:
این هم یک دروغ دیگر…
و بار دیگر، برای مدتی نامعلوم، وجدانم در لاک خود فرو رفت…

دو:
هی وجدان، بیدار شو! هم اکنون به تو نیازمندم…

بلند شو. خودت را به نشنیدن نزن… هی با تو هستم…
یک چشم اش را تا نیمه باز کرد، پوزخندی زد و گفت:
اشتباه آمدی! در کلبه ی خودخواهی را بزن. تو با او کار داری، نه من…

سه:
با شک و تردید دستم را به سوی اش دراز کردم. در چشمان بی فروغش خیره شدم و با نگاهی پر از حرف، دعوتش کردم که دستم را بگیرد.

بسختی دستش را بلند کرد. کمی آن را بالا آورد، ولی دستش همچون وزنه ای سنگین بر روی زمین سقوط کرد. نفس های اش به شماره افتاده بود و پلک هایش روی هم می افتاد.
دو زانو بر روی زمین نشستم. شانه های اش را گرفتم و محکم تکانش دادم:
بلند شو. حالا نه… حالا نه…
دیر آمدی. دیگر خیلی دیر شده است…
و چشمانش را بست…
پیشانی سردش را بوسیدم. هیکل نحیف اش را کول کردم و وجدانم را تا آرامگاه ابدی اش به دوش کشیدم…
وجدانم سبک بود!…

به روایت تصویر:

۱: _\/_\/_\/_

۲: _\_\_

۳: __________

 

پیوست _ این من، من نیستم. این من را آهنگی خلق کرد. و این اَشکال هم ابتکار من نیست. قبلا در جایی دیده بودم. (تصویر ضربان قلب است؛ از نوع مجازی! )

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, متفرقه ... | ۱۷ پاسخ

چون خاک ترا خاک شدم، پاک شدم …

یادم می آید پنج ساله بودم. بر اساس آنچه که در این پست گفتم، طبق معمول داشتم به نوای ویولن فرید فرجاد گوش می سپردم. پنجره ی اتاق ام باز بود. روی درگاهی پنجره نشسته بودم، میله ی پنجره در دستم، سر را به چهارچوب پنجره تکیه داده بودم و به نم نم بارانی که ارمغان جادوی ویولن فرید فرجاد بود نگاه می کردم.
نه اشتباه نکنید. عاشق نشده بودم! فقط آیدا خانم فسقلی، گاهی به خلسه ی تفکر می رفت و فیلسوف می شد.
آن روز موضوع تفکر این بود که دلم می خواست به جای انسان چه می بودم؟
آیا یک حیوان؟ مثلا خرگوشی سفید و پشمالو که در دشت برای خودش آزادانه می جهد و می پرد. سریع است، باهوش است، زیباست. روباه نمی تواند فریب اش دهد و اگر عقابی از اوج آسمان، تهدیدآمیز به سوی اش حمله ور شود همیشه بوته ی انبوه خارداری در دشت پیدا می شود تا به آن پناه ببرد. ولی نه، خرگوش بودن خوب نیست. همه اش باید هویج خورد. من هویج دوست ندارم. همه ی حیوانات یا گیاه می خورند و یا گوشت خام. اَه دوست ندارم…
چه طور است که یک گیاه باشم؟ مثل همین بوته ی گل رز حیاط. زیبا. مغرور. یا یک سپیدار بالا بلند و قلمی، که برگ های انبوه اش در اوج آسمان در باد تکان تکان می خورند، می رقصند و در زیر انوار خورشید مثل نقره برق می زنند. ولی نه، گیاهان پایبند و اسیر سکون اند. من می خواهم بپرم، بجهم، بدوم…
یک شیء… چرا یک شیء نباشم؟ مثلا عینک. عینک با صاحب اش به همه جا می رود. زیبایی ها را می بیند. با صاحب اش کلی کتاب می خواند و معلومات اش بالا می رود. یا مثلا یخچال. همیشه همه ی چیزهای خوشمزه را در یخچال می گذارند. و یا تلویزیون. همیشه سرش گرم است. کلی فیلم و کارتون دارد و هیچ وقت حوصله اش سر نمی رود. ولی نه، اشیاء را تا خراب می شوند به دور می اندازند…
پس چه باشم؟ دلم می خواهد سفر کنم. همه جا بروم. دلم می خواهد هیچ دردی نکشم. مثل آن روز که پونس در پایم فرو رفت و تا دو روز لنگ می زدم.
یک تکه کاغذ باشم؟ سبک. با باد به هرسو پرواز کنم…
ولی کاغذ در باران و در آتش از بین می رود. می خواهم جاودان باشم و هیچ وقت از بین نروم.
در آن لحظات خودم را به هر چیزی بدل کردم. خورشید شدم. ماه شدم. آب شدم. ولی در هر چیزی یک ولی و امایی وجود داشت.
تا اینکه ناگهان فکرم به خاک رسید. یک گرده ی خاک… سبک است. نمی میرد. نمی سوزد. اسیر و پای بند نیست. دردی نمی کشد و به هیچ کس نیز آسیب نمی رساند. به چشم نمی آید. از هر لحاظ امن و ایمن است. می تواند همراه با باد به هر جا سفر کند. روی دوش هر انسانی بنشیند. به خانه و زندگی اش وارد شود و ساعتی مهمان آن خانه باشد و خیلی زود با وزش اولین نسیم، به جای دیگری پرواز کند.
از آن زمان تا به امروز آرزوی من این است که گرده ی خاکی باشم. آرزویی که می دانم روزی به حقیقت خواهد پیوست. روزی خاک خواهم شد و تمام ذرات ام در هوا به پرواز در خواهند آمد. در کره ی خاکی به گشت و گذار خواهم پرداخت. به خلوت انسان ها وارد خواهم شد و در روابط شان به کنکاش خواهم پرداخت. شاید روزی معمای انسانیت برایم آشکار شود. و آن روز با کشف این حقیقت شوم که انسانیت تنها افسانه ای بوده است، مدینه ی فاضله ای دست نیافتنی و موجود ناشدنی، یک آرزو، یک جاه طلبی، یک دروغ، چه می دانم تنها یک لغت، سرافکنده خواهم شد و در اعماق تاریک اقیانوسی فرو خواهم رفت. ولی اگر دریافتم که انسانیت اصل و مبنای آفرینش بوده است، کعبه ی مقصود مدفون شده در رذالت و زیاده خواهی حیوانات دو پا، در دامان باد به ملکوت پرواز خواهم کرد و تا آن زمانی که انسانیت بار دیگر تحقق یابد به فرش خاکی باز نخواهم گشت، مبادا که باری دیگر آمیخته در گِل آفرینش به هیأت نا آدمی متجلی شوم…

چه کسی می خواهد آیدای فسقلی را ببیند؟

تشریف بیاورید به ادامه ی مطلب …

ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, متفرقه ... | ۳۸ پاسخ

در پشت گوش هایم چه می گذرد؟! …

بقول نوید عزیز که یک بار برای یک پست شان گفتند که ” این پست صرفا جهت اطلاع رسانی نوشته شده است و ارزش دیگری ندارد.” (ضمنا توصیه می کنم وبلاگشان را مطالعه کنید. مطالب سنگین و پر محتوایی دارند.)، من هم می گویم که،

این پست صرفا جهت خاک نخوردن وبلاگ نگاشته شده است و ارزش دیگری ندارد.

واقعا ارزشی ندارد. خودتان بخوانید متوجه می شوید…

 

از وقتی یادم می آید، یکی از هنرهایی که من بسیار به آن علاقمند بوده ام خوشنویسی و خط شکسته ی نستعلیق است. نیمچه استعدادی هم در این زمینه داشتم ولی هیچ گاه بطور جدی در پی پرورش آن بر نیامدم. تعلل، کوتاهی، دلیلش را نمی دانم. نمی دانم چرا این علاقه ی فطری را پشت گوش انداختم. شاید…

شایدش بماند…

البته این تعلل و کوتاهی برایم چیز تازه ای نیست. من همه ی آرزوهای زندگی ام را پشت گوش انداختم و بگمانم همه اش بر می گردد به همان شاید.

آرزوهای بر باد رفته

بر باد رفته ی شاید ها…

این روز ها مطالب مرموز و مخاطب اذیت کن زیاد می نویسم، نه؟

من آهنگ کم گوش می دهم. بخصوص اگر بخواهم چیزی بخوانم و یا مطلبی بنویسم. وقتی هنگام نوشتن آهنگ گوش می دهم، تمایل ام به هذیان گفتن، نگارش جملات نیمه کاره و استفاده از سه نقطه های پی در پی زیاد می شود.

مشخص است که اکنون نیز دارم آهنگ گوش می دهم؟

مثل اغلب اوقات، اکنون نیز به صدای بی مانند و تکرار ناشدنی محمد نوری گوش می دهم. محمد نوری آن چنان با کودکی من عجین است که گاهی چهره ی کودکی خودم را به شکل صورت او به یاد می آورم. (بنظرم بزرگترین هذیان این پست همین حرف بود.)

از نستعلیق می گفتم…

همیشه در اتاقم قلم و دوات و لیقه و برگه های همچنان سپید مانده ی مخصوص خطاطی داشتم. هنوز هم دارم. باید همین گوشه و کنار ها باشد.

می توانم لحظات متمادی به خطوط مسحور کننده ی نستعلیق نگاه کنم و خسته نشوم. و یا ساعت ها در نمایشگاه های خطاطی وقت بگذرانم.

اکنون نیز علاقه ی نستعلیق کردن متون و اشعار در من زنده است و به مدد تکنولوژی و انواع و اقسام فونت های نستعلیق می توانم هر لحظه و هر زمان بطور کاملا حرفه ای و بی نقص نستعلیق بنویسم. هر چند این فونت نستعلیقی که من دارم خیلی هم بی نقص نیست.

می بینید، باز هم به علاقه ام بی توجهی می کنم و در پی یافتن فونت نستعلیق بی نقصی بر نمی آیم. این دیگر بی توجهی محض است و نمی توان آن را به گردن هیچ شایدی انداخت…

خدا می داند که هم اکنون چند آرزو در پشت گوش هایم زنجیر شده اند…

صدای تکان های غل و زنجیرشان را می شنوم. کلید کجاست؟ کِی بی توجهی آن را قورت داد؟

کلید دیگری خواهم ساخت. پیش از آنکه آرزوهایم بار دیگر، دسته جمعی در گور شایدی مدفون شوند…

ای کاش آن شاید نخستین، انتخاب را به عهده ی خودم می گذاشت. ای کاش دایه ی عزیز تر از مادر نمی شد. ای کاش ریشه ی ای کاش می خشکید…

ای کاش من دیگر بس کنم. خواننده ی عزیز، شنیدم کنایه ات را. کاملا به جا بود. کـــــــــــــات./-

بگمانم برای جاروکشی وبلاگ، همین قدر هذیان کفایت کند…

در ادامه لینک دانلود یکی از لطیف ترین و گوش نواز ترین آهنگ های محمد نوری را می گذارم، به انضمام چند خط از این ترانه که با خط نیمه خوش! نستعلیق بر روی تصویری زیبا حک کرده ام.



کهکشان عشق _ محمد نوری

پیوست ۱ _ این پست را بسیار دوست دارم. هرچند بی محتوا و بی هدف بود ولی اینطور نوشتن را دوست دارم. آهنگ، احساساتم را تحریک می کند و من با صداقت تمام و بدون هیچ دخل و تصرفی حرف های دلم را بر روی کاغذ می آورم. شاید این من واقعی است…

پیوست ۲ _ گاهی خودم را نمی شناسم. گاهی عاشق خود می شوم. اکنون هر دوی این احساسات را توأمان دارم. عاشق کسی شده ام که نمی شناسم. شاید این من واقعی است…

چقدر دلم می خواهد خودم را ببوسم… عجب آرزوی محالی! همان پشت گوش بماند بهتر است…

پیوست ۳ _ از این شیوه خوشم آمده. می خواهم مدتی آهنگ گوش کنم و بنویسم. هرچه که از دل بیرون آمد، هر وقت که بیرون آمد، اجازه دارد در گوشه ای از این کاغذ آرام بگیرد. نمی گویم بلند شو، جای تو این جا نیست. انتخاب با دل است. عقل تعطیــــــــــــــــــــــل./-

اصلا دسته ای به وبلاگ اضافه خواهم کرد. “آهنگ نوشت” …

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, متفرقه ... | ۲۳ پاسخ

سه خان عشق …

با خواندن این پست، از وبلاگ دوست عزیز و نویافته ای به نام ماه نو ، جدا از اصل مطلب که مربوط میشد به کودکی، حتی کودک هم نه، به نوزادی بیمار که هنوز قدم به این دنیا نگذارده، زندگی جلوه ی خشن و بی رحم اش را به او نمایانده است و با درد از او استقبال کرده، ذهن من بیشتر مشغول مادر این کودک شده است. آن جایی که سخن از اعتقادات به میان می آید و تزلزل و سرگردانی ای که گریبان این مادر را گرفته است.
تجربه ی هفت سال بیماری، این حقیقت را برای من آشکار کرده است که راه شناخت خداوند حقیقی، از جاده ی مصائب می گذرد؛ و هر چه مصیبت بیشتر و بغرنج تر باشد، شناخت و درک خداوند حقیقی نیز عمیق تر خواهد بود.
خداوند حقیقی بسیار متفاوت است از آنچه که می گویند، از آنچه که وصف می کنند، از آنچه که به ما آموخته اند. من ادعا نمی کنم که خداوند حقیقی را می شناسم، ولی با شهامت اذعان می کنم که حقیقت خداوند را خیلی بیش از اکثریت انسان ها درک کرده ام. و خدا امروز برای من معنای دیگری دارد. نمی توانم از خدایی که می شناسم تعریفی ارائه دهم؛ چراکه او تنها احساس شدنی و لمس کردنی است. این عقیده و طرز فکر خیام بزرگ که خداوند را خیر مطلق می داند، که از وی ظلم و عِقاب ساطع نمی شود یکی از ابعاد وجودی خداوند حقیقی است؛ و درک آن و اعتقاد یافتن به آن و قبول کردن آن بسیار بسیار سخت است و به این سادگی ها میسر نمی شود.
من روزی که به خداوند حقیقی رسیدم، وقتی نگاهی به پشت سر و مسیری که در جهت وصل او پیموده بودم انداختم، این مسیر را تعبیر کردم به “سه خان عشق” و بی پروا آن را بر روی کاغذ آوردم.
زمانی با شک و تردید بسیار، آن را در وبلاگ قرار دادم و می دانستم که قریب به اتفاق مخاطبان با خواندن خان اول و دوم، قضاوت خود را خواهند کرد و بدون توجه به خان عشق و حقیقتی که در پایان مسیر به آن رسیده بودم، شروع خواهند کرد به نصیحت و ارشاد. و چنین شد… هر چند بودند خوانندگان آگاه و صبوری که قضاوت اصلی را بگذارند برای پایان متن. و من خیلی زود، زودتر از آن که نا آگاهان بیشتری به خود اجازه ی امر به معروف بدهند، آن مطلب را حذف کردم.
قصد من از نوشتن در این وبلاگ از روز نخست این بوده است که با بیان تجربیاتم، مسیر را برای آیندگانی که به هر دلیلی در جاده ی مصائب می افتند، کمی کوتاه تر کرده باشم و این نوید را بدهم که مسیر، آنطور که فکر می کنند سخت و سیاه نیست. فانوسی از امید، راه را روشن خواهد کرد و واقع بینی، نور چشمان را فزونی خواهد بخشید؛ تا روزی که در انتهای جاده به سرچشمه ی نور برسند.
امروز بار دیگر “سه خان عشق” را در وبلاگ قرار می دهم. شاید خواندن آن، سر سوزنی به مادر این نوزاد که می دانم اکنون با چه تزلزل و سرگردانی ای مواجه است کمکی کند.
“سه خان عشق” تقدیم به مادر این کودک و مادر تمام کودکان بیمار. و تمام کسانی که روزگار آن ها را کاملا نا خواسته به درون این مسیر هل می دهد…
متن با مقدمه ای به زبان محاوره آغاز می شود… آنچه که در این متن می خوانید دقیقا همان چیزهایی است که در این مسیر بر من گذشته است. پوزش می خواهم اگر قلم و نگارش متن، کمی بچه گانه و ناشیانه است. این متن سومین متنی است که از وقتی دست به قلم شده ام نوشته ام. آن زمان احساساتم خالص بود و لحنم صادقانه، نمی خواهم دستی در آن ببرم.
“سه خان عشق”، در ادامه ی مطلب …

ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۴۵ پاسخ

تشکر و سپاس از شما دوستان …

سلام بر دوستان عزیزم

در پی پست قبل و حمایت های بی نظیری که شما دوستان از من کردید، لازم می بینم که از تک تک شما عزیزان که خواهرانه، برادرانه و دوستانه از من پشتیبانی کردید تشکر کنم و دست های تان را به گرمی بفشارم. واقعا که دوستی را در حق من تمام کردید و بقدری نسبت به من لطف داشتید که جبران مهربانی های شما از بضاعت من خارج است.

نشان دادید که دوستی های مجازی از روابط و دوستی های دنیای ملموس، واقعی تر است و ارزش و اهمیت این “دایره ی دوستی” را بیش از پیش به من نمایاندید.

شما دوستان این احساس را در من بوجود آورده اید که گویی بر کوهی تکیه کرده ام، کوهی استوار که تیشه های فرهادوار تان نقش ماندگار عشق را بر آن حک کرده است. قدر این کوه را می دانم و همچون پرنده ای، در شیار های این کوه لانه ای خواهم ساخت و تا ابد با آرامش و اطمینان، در آن سکنی خواهم گزید…

لانه ای امن، که دیگر هیچ تند بادی نخواهد تنوانست آن را متزلزل کند…

 

پیوست ۱- این پست صوتی بسیار زیبای دوست خوبم، یاس وحشی عزیز، را در پست قبل نیز معرفی و توصیه کرده بودم، ولی بگمانم با توجه به محتوای پست قبل، زمان مناسبی برای معرفی آن نبود، چرا که آن پاراگراف بنفش آنقدر خون را به جوش می آورد که دیگر کسی به پیوست توجهی نمی کرد. پست صوتی بسیار زیبایی است با متنی عمیق و احساسی. حیفم می آید که دوباره و در این پست مناسب تر، آن را توصیه نکنم.

یاس عزیز، متن احساسی عمیقی را از دست نوشته های خودشان دکلمه می کنند. توصیه می کنم که چند بار گوش کنید تا به عمق احساس متن پی ببرید.

پیوست ۲- در پست دو فوریتی، چه کسی بود که گفت هرچه کم تر سخت بگیری، راحت تر پرهیز می کنی؟

آهان! مینای عزیز. توصیه کرده بودن که،

سلام آیدای گل
واقعا این همه سخت گیری لازمه! هر چی بیشتر مقابله کنی بیشتر دلت میخواد ولی سخت نگیری عادی میشه
به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند

مینای عزیز، واقعا به این حرفتون رسیدم. ممنون.

پیوست ۳- میس ایکس عزیز، وبلاگت را حذف کرده ای و ایمیل هایت برگشت می خورند. ناگزیر شدم تا در این جا برایت پیام بگذارم تا شاید ببینی. ممنون می شوم اگر خبری از خودت بدهی…

 

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, روزمرگی | ۱۸ پاسخ