بایگانی نویسنده: aida

سقوط حاکمیت نخاع (از آغاز تا انجام)!

در شهر نخاع همه چیز در امن و امان بود. نخاع بزرگ، حاکم شهر بود و مردمش همگی در فرمان او بودند. در گذشته های بسیار دور، قبیله ی نورون ها قدم به این سرزمین گذاشتند، دور تا دور آن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., متفرقه ... | پاسخ دهید:

یک نکته ی تکمیلی …

چندی پیش در پستی دو قسمتی با عنوان “نکاتی مفید برای تایپ کردن با یک انگشت“، نحوه ی تنظیم کلیدهای ترکیبی را شرح دادم. کلیدهای ترکیبی بسیار کمک کننده هستند و به کاربران خاص، در استفاده از کامپیوتر استقلال کامل … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۱۳ پاسخ

مناسب ترین گوشی موبایل برای بیماران ضایعه ی نخاعی…

بیماران ضایعه ی نخاعی از مهره های گردن (کوادری پلژیک) برای آنکه بتوانند از موبایل استفاده کنند حتما باید گوشی های تماما لمسی تهیه کنند که با یک تماسِ آرام و بدون نیاز به فشار دادن کلیدهای موبایل، قادر به … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۲۳ پاسخ

افتتاح وبلاگ جدید …

سلام دوستان وبلاگ جدید من با نام “قطره قطره تا دریا …“، امروز افتتاح شد. خوشحال خواهم شد که شما دوستان را در آنجا نیز ملاقات کنم. با تشکر از همراهی شما… و اما در مورد زخم بستر کذایی… خداراشکر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۱۶ پاسخ

رمز گشایی …

در پست قبل، جمله ی مخاطب اذیت کنی را ذکر کردم و قول دادم که روزی رمزگشایی اش کنم. آن جمله این بود، “بر سر آنم که گر ز دست برآید، طرحی نو در اندازم!” حال با توضیحاتی که در … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۵۸ پاسخ

درودی به تلخی بدرود …

سلام دوستان دو لغت “سلام” و “دوستان” هر یک برای  خود لغات زیبا و خوش آهنگی  هستند. دو لغت از زیباترین و ملکوتی ترین لغات موجود در گنجینه ی واژگان انسانی. ولی ترکیب این دو واژه برای من تلخ و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۶۶ پاسخ

پایانی نیست …

سلام دوستان سرانجام فصل امتحانات نیز با هفت پاس (انشاالله، با تلفظ غلیظ!) و یک حذفی به پایان رسید. امروز قصد داشتم این نوید را بدهم که از امشب می توانید شاهد طلوع دوباره ی ماه در آسمان وبلاگستان باشید. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۶۶ پاسخ

آیدا در مُحاق …

سلام دوستان امروز قصد دارم آنچنان غُری بزنم که کنیز حاج باقر! در مقابلم لنگ بیاندازد، تا وقتی در آخر اعلام کردم که به غیبت صغری خواهم رفت، همگان با کمال میل مشایعتم کنند و در دل بگویند “آخیش، رفت…” … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۵۴ پاسخ

بازار مکاره …

کسی می داند کجا صبر می فروشند؟ جامم خالی شده است. در بطری های تهی، آب می گردانم بلکه ذره ای از طعم تلخش را مزه مزه کنم. خونسردی چه؟ کمی خونسردی دارید قرض بدهید؟ البته نمی توانم پس بدهم، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در آهنگ نوشت | ۴۰ پاسخ

گنجینه ی پنهان …

یک بار در یک جا گفتم، کلمات ابزار دل هستند، که زبان به کمک عقل به سرقت می برد. ولی گاهی می فهمم که دل، در اعماق پستوی ناب ترین احساسات، واژگانی را پاسبانی می کند که هیچ گاه زبان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در آهنگ نوشت, روزمرگی, مناسبت ها ... | ۳۲ پاسخ