ماجراهای من و آقای عدالت (قسمت چهارم) …

پس از تبرئه ی جناب پزشک خان در دادگاه بدوی مشهد، پدرم لایحه ای پنج صفحه ای، تماما علمی و با دلائل و مستندات دادگاه پسندانه، نوشتند و تقدیم دادگاه کردند. چندین مدرک و نظر چندین صاحب نظر را نیز، در هفت برگ، پیوست لایحه کردند.

لایحه ای که اگر هر جوجه کارشناسی و حتی هر دانشجویی می خواند، قانع میشد که قصور پزشک معالج محرز است. ولی حلقه ی مفقوده ی جناب عضو محقق نظام پزشکی مشهد، کار خود را کرده بود. عضو محقق، حلقه ای بر گردن پرونده انداخته بودند و آن را می کشیدند به هر جا که خاطرخواه شان بود…

(از حلقه ی مفقوده، در قسمت دوم یاد کردیم.)

در نتیجه در دادگاه تجدید نظر مشهد نیز حکم به برائت جناب پزشک خان دادند.

ما به رای مضحک دادگاه تجدید نظر مشهد، که در آن اشکال مشهودی به چشم می خورد اعتراض کردیم. اشکال مشهود آن بود که،

پدرم در لایحه ای که تقدیم دادگاه کرده بودند، یکی از موارد قصور جناب پزشک خان را آنتوباسیون طولانی مدت و تاخیر در انجام عمل تراکستومی دانسته بودند. آنتوباسیون به قرار دادن لوله ای از طریق دهان در نای می گویند، برای بیماری که دچار مشکل تنفسی و نیازمند به تنفس با ونیلاتور یا دستگاه تنفسی شده است، و لزوما این لوله نباید بیش از ۷ تا ۱۰ روز در نای بیمار بماند.

اگر بیمار بیش از ده روز مشکل تنفسی اش ادامه پیدا کند، باید بلافاصله لوله ی اینتوبه را خارج کرده و با ایجاد برش کوچکی بر روی گردن، در گودی بین دو ترقوه، لوله ای را در نای بیمار قرار داده و به اصطلاح تراکستومی اش کنند. اگر لوله ی اینتوبه بیش از ده روز در نای بماند عارضه ای با عنوان تنگی تراشه (نای) را در محدوده ی تارهای صوتی، یعنی قسمت بالایی نای ایجاد می کند. در اثر بی توجهی و سهل انگاری جناب پزشک خان که رسما پزشک مسئول من بودند، این لوله را تا ۴۵ روز از نای من خارج نکردند که منجر به تنگی تراشه در ناحیه ی دو سانت زیر تارهای صوتی شد.

تراکستومی هم می تواند در اثر عدم مراقبت های اصولی، سبب تنگی تراشه شود. ولی در قسمت پایینی نای. که البته من در این ناحیه هم از تنگی تراشه فیض برده ام.

ولی موضوع شکایت ما در این مورد خاص، مربوط به تنگی حاصل شده از آنتوباسیون طولانی مدت بود و اصلا حرفی از تراکستومی به میان نیامده بود.

در رای دادگاه تجدید نظر مشهد در پاسخ به شکایت مربوط به آنتوباسیون طولانی مدت، تنها یک جمله ی بی ربط ذکر کرده بودند.

“تراکستومی هم باعث تنگی تراشه می شود.”

اِاا، واقعا! خوب شد که گفتید و الا ما نمی دانستیم. ولی آخر این چه ربطی به موضوع شکایت ما دارد؟!

 

بهرحال ما  به حکم دادگاه تجدید نظر مشهد اعتراض دادیم و پرونده به نظام پزشکی تهران ارسال شد.

چندین دادگاه در تهران برگزار شد. بارها پدرم و جناب پزشک خان را به تهران فرا خواندند. کاملا از نگاه و طرز برخورد کارشناسان مشخص بود که قصور جناب پزشک خان برای شان محرز است. همدردی می کردند، امید می دادند ولی در هنگام رای دادن، دغدغه ها و مصالح صنفی از عدالت پیشی می گرفت.

در یکی از ملاقات های حضوری پدرم به نظام پزشکی تهران، یکی از کارشناسان اظهارنظری فرمودند که برای من دستمایه ی داستان کوتاهی شد که در ادامه ی مطلب می خوانید. در این داستان لُب کلام و تمام وقایعی را که در دادگاه های مختلف رخ داده است، بخوبی درک خواهید کرد.

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

 

«قاصِر»

تق تق تق.صدای چکش قاضی بود که  رسمیت دادگاه را اعلام می کرد.قاضی مرد کهنسالی بود با قد و هیکلی متوسط که عینک مستطیلی اش را درست در نوک بینی اش گذاشته بود.قاضی پیر با بی حوصلگی گوشش را خاراند، چند سرفه ای کرد و گفت :

خب ، شاکی کیست؟

در جلوی دادگاه مردی بلند قد و چهارشانه ، محکم و استوار از جایش برخواست.نگاهی به قاضی انداخت و انگاه به تخت سیاری که در کنارش بود اشاره کرد و گفت :

جناب قاضی این دخترک شاکی است و من ، پدرش ، وکیل برحق او هستم.

همه ی نگاه ها به سوی تخت سیار روانه شد. روی تخت دخترکی را دراز کرده بودند که جز چشمهایش هیچ عضو دیگرش حرکتی نداشت.حتی قادر به صحبت کردن هم نبود و نه حتی نفس کشیدن.با دستگاهی که در کنارش بود به او تنفس مصنوعی می دادند.

قاضی به زنی که در کنار دخترک بود اشاره کرد و گفت :

او کیست؟

پدر گفت ، او مادرش است.مادری که این روزها دو نقش را ایفا می کند.مادر بود و امروز به الطاف متشکی عنه (طرف شکایت. در اینجا پزشک معالج) ، پرستار هم شده است.

بله او مادر دخترک بود و پرستارش.پرستار شبانه روزی و بی جیره و مواجب ، انهم با اعمال شاقّه.پرستاری که تنها مزدش همان لبخندی بود که هیچگاه از صورت دخترک محو نمی شد.مزدی که اگر به هر پرستار دیگری می دادی حتی حالی هم از دخترک نمی پرسید.

قاضی با طعنه : خب ، شکایتتان چیست پدر- وکیل؟

پدر با صلابت : متشکی عنه ، پزشک معالج ، با قصور در درمان ، دخترکم را به حالی که می بینید انداخته است.

قاضی : پرونده را خوانده ام.کارشناسان ما قصور را رد کرده اند.

پدر: من نظر صاحب نظرانی را گرفته ام.هر کدام که دخترکم را ملاقات کرده اند بدون هیچ شک و تردیدی قصور پزشک معالجش را تایید کرده اند .

قاضی : چرا ان صاحب نظرانتان را برای شهادت به دادگاه نیاوردید؟

پدر: زیرا ان موجود شرور، ان پدرخوانده ی مافیای پزشکی ، همه ی کسانی را که به قصور پزشک معالج واقف بوده اند ربوده و همه را در غل و زنجیر کرده است.

قاضی با تعجب : موجود شرور؟! ان دیگر چیست؟!

پدر با طعنه و ریشخند : ان موجود چیزی نیست به جز دغدغه های صنفی.

در دادگاه همهمه ای برپا شد.موافقان فریاد تحسین و رضایت می کشیدند و مخالفان فریاد انکار و حاشا.

قاضی برای ارام کردن جو دادگاه به چکشش متوسل شد و خشمش را با چند ضربه ی محکم بر سر میزش خالی کرد.

همه ساکت شدند.

قاضی خطاب به متشکی عنه : در دفاع از خودت چه داری که بگویی؟

متشکی عنه : جناب قاضی ، قصوری صورت نگرفته.من هر کار که می توانستم برای دخترک انجام دادم.

پدر با عصبانیت حرف متشکی عنه را برید و از قاضی اجازه ی رو کردن مدرکی را خواست.قاضی اجازه داد.

پدر عکسی را روی میز قاضی گذاشت و در توضیح گفت :

این عکسی است که روز اول سانحه در بیمارستان از گردن دخترکم گرفتند.در این عکس جابجایی مهره های گردن بیمار کاملا مشخص است.پزشک معالج یا به خود زحمت دیدن عکس را نداده است و یا قدرت و مهارت خواندن عکس و تشخیص مشکل بیمار را نداشته.در هر دو صورت این پزشک صلاحیت طبابت را ندارد.

دوباره داشت در دادگاه همهمه می شد که فریاد متشکی عنه همه را به سکوت واداشت.فریاد زد :

عکس که ملاک تعیین کننده نیست.علائم هم مهمند.بیمار علائمی از اسیب نخاع را نشان نمی داد.

حال پدر فریاد می زد :

علائم نداشت؟! یادت نیست که دخترکم مدام از درد گردنش شکایت می کرد؟ ولی تو و زیر دستانت به جای توجه به شکایت بیمار او را متهم به تمارض برای جلب توجه می کردید!

قبل از اینکه دوباره همهمه ای برپا شود مادر- پرستارِ دخترک فریاد زد : صبر کنید! صبر کنید! راه تنفس دخترکم بسته شده.صبر کنید تا ترشحات ریه اش را تخلیه کنم.

قاضیِ گیج و درمانده که منتظر چنین فرصتی بود تا کمی بر خود مسلط شود حرف مادر را قاپید و نیم ساعتی تنفس اعلام کرد.

بعد از نیم ساعت دوباره صدای تق تق چکش قاضی ، که دادگاه را رسمی اعلام می کرد شنیده شد.

اینبار قاضی رو کرد به یکی از کارشناسان و پرسید: نظر شما چیست؟

کارشناس که تحت تاثیر فشارهای ان موجود شرور – دغدغه ی صنفی – حماقت از سر و رویش می بارید  مِن و مِن کنان حرفش را اینطور اغاز کرد :

خب ، جناب قاضی راستش دو طرف تا حدودی حق دارند و البته حق متشکی عنه بیشتر از شاکیست.می دانید ، اخر توضیحش سخت است.این بیمار از ان موارد نادر پزشکی است.علائم ناگهان بروز کرده و در مدت اندکی کار از کار گذشته و قدرت هرگونه اقدام را از پزشک گرفته است. بله این از موارد نادریست که هیچ چیز و هیچکس قادر به مقابله با ان نیست.این تنها خواست خدا بوده .خدا چنین سرنوشتی را برای این دخترک خواسته و می دانید که هیچکس را یارای مقابله با خواست و مصلحت خداوند نیست.

ناگهان مردی از میان حضار فریاد زد:

بله جناب قاضی حق با کارشناس است.

قاضی که از این تایید مرد خشنود شده بود علی رغم اینکه نظم دادگاه را بر هم زده بود و باید اخراجش می کرد لبخند رضایتی زد و گفت : ادامه بده فرزندم.

و مرد اینگونه ادامه داد:

آری آری ، خدا خواست که این دخترک دچار سانحه شود.خدا خواست که این پزشک ، پزشک معالجش شود.خدا خواست که پزشکش متوجه مشکل گردنش نشود چون خدا می خواست ، خدا می خواست…

و فریاد زد : چون خدا می خواست که این پزشک را محاکمه کند.

فریاد شادی و خشم ، رضایت و نفرت ، تایید و تکذیب بر هوا خواست.

قاضی که از عصبانیت بر خود می لرزید فریاد زد : اخراج ، نظم دادگاه را بر هم زدی ، اخراج.

مدتی سکوت بر فضای دادگاه حکمفرما شد.قاضی تنفسی اعلام کرد تا هیات منصفه تصمیم نهایی  خود  را بگیرند و نتیجه ی دادگاه را اعلام کنند.

از انجا که نتیجه ی دادگاه از قبل معلوم بود مشورت هیات منصفه زیاد طول نکشید و دوباره دادگاه تشکیل شد.

قاضی : هیات منصفه رای نهائی تان چیست؟

جناب قاضی ، با توجه به شواهد و مدارک و اظهار نظر کارشناسان ، هیات منصفه متشکی عنه را از اتهامِ قصور در معالجه ی بیمار تبرئه می کند و مقصر اصلی را خداوند می داند.و از انجا که رسیدگی به شکایات مربوط به خدا در حوزه ی کاری ما نیست به شاکی توصیه می کنیم که یا رضایت دهد و یا تا قیامِ قیامت صبر کند.

تق تق تق.ختم دادگاه.

دخترک با همان لبخند همیشگی روی تخت سیار همراه با مادر- پرستارش از دادگاه خارج می شدند و پدر- وکیل در پشت سرشان.

چهره ی پدر نه غمگین بود ونه ناامید.نه خشمگین. نه در مانده.نه افسرده.نه سرخورده.فقط لبخندی تلخ بر صورت داشت و زیر لب زمزمه می کرد :

” شب دراز است و قلندر بیدار”…

 

آیدا – ۲۳ فروردین ۸۸

 

 

این نوشته در ماجراهای من و آقای عدالت ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

20 پاسخ به ماجراهای من و آقای عدالت (قسمت چهارم) …

  1. دلژین می‌گوید:

    آیدا ایدای عزیزم ،لعنت بر همه مافیای گروه پزشکی که این روزها کم هم نیستند…درود بر پدر و مادر عزیزت و صد درود بر خودت
    _____________________________
    آیدا :
    خیلی ممنون دلژین عزیزم.

  2. سروش می‌گوید:

    واقعا ادما چقدر میتونند پستو کثیف باشند اونم توی مملکتی که حرف از عدالت میزنند و مدعی اند نایب امام زمان توش زندگی میکنه
    __________________________
    آیدا :
    عدالت! تنها یک لغت در لغت نامه است. نه بیشتر.

  3. ياس وحشي می‌گوید:

    درود بسیار بانوی مهربان…
    پس از خواندن داستان، آنقدر خشمگین شدم که حد نداشت… بسیار بیشتر از حد تصور.
    لعنت به حق کُشان و گردن کِشان… می بینیم روزی را که دارند می کُشند و می کِشندشان سوی آتش…

    متاسفم بانو … خیلی متاسفم برای خودمان که این … ها باید بر ما ح.کو.مت کنند …
    __________________________
    آیدا :
    سلام یاس عزیز
    من هم برای خودمان متاسفم. من که تنها ذره ی ناچیزی هستم در این جهنم بی عدالتی. در حق بعضی اجحاف هایی میشود که باورنکردنی است.

  4. ياس وحشي می‌گوید:

    ناراحت هستم، خشمگین هستم، اما با همه ی این احوال وقتی بزرگ منشی تان را می بینم حس غرور تمام وجودم را پُر می کند…
    __________________________
    آیدا :
    خیلی ممنونم یاس عزیز.

  5. شنگين كلك می‌گوید:

    درود بر شما
    آخه یکی نیست بگه خوب تو که دلش را نداری نخوان !
    ببخشید . از یکطرف از ظلمی که این پزشک (بدترین چیزی که میدانید داخل این پرانتز بخوانید) درحق
    شما رواداشته است ناراحت هستم و از طرفی از اینکه در دادگاههای ما بندرت حقی به حقدار میرسد
    ناراحت میشوم و گذشته از همه اینها ازاینکه هیچ کاری برای کم شدن اینهمه ظلم ازدستم برنمی آید
    ناراحتم . بعضی وقتها فکر میکنم وقتی قوانین مملکتی کاری از پیش نمیبرند باید به قوانین جنگل متوسل
    شد . ببخشید . برایتان آرزوی سلامتی و شادی دارم . خدمت پرستار بسیارگرانقدر و وکیل بزرگوار سلام
    و ارادت شنگین کلک را برسانید .
    __________________________
    آیدا :
    جناب شنگ عزیز سلام. متاسفم که ناراحت میشین. کاش آنقدر روحیه و سنگدلی داشتیم که به قانون جنگل متوسل بشیم. ممنون از اظهار لطفتون نسبت به مادر-پرستار و پدر-وکیل.

  6. mona می‌گوید:

    خیلی خوب توضیح دادی
    واقعا رفتی دادگاه با اون حالت؟؟
    چقدر متاسف شدم که چه ساده و چه ساده یه لبخند تلخ به پدر ت تقدیم شد!
    __________________________
    آیدا :
    ممنون مونا جان.
    نه خودم و نه مادرم به هیچ دادگاهی نرفتیم. فقط در داستان لازم بود که حضور داشته باشیم.

  7. گلابتون می‌گوید:

    ایدا جان
    به حدی زیبا نوشته بودی که تا مدتی در فضای دادگاه سیر میکردم .لحظه به لحظه رو تجسم کردم و …
    متاسفانه خیلی از ماها دین را دستمایه کارهای خلاف و اشتباهاتمان میکنیم.
    ما قضا و قدر را با هم اشتباه گرفته ایم و هر جا کم میاوریم تمام تقصیر را به خداوند نسبت میدهیم .ما هر روزه قران را بر سر نیزه ندانم کاریهایمان میکنیم و در پشت پنهان میشویم.
    اما اندکی صبر سحر نزدیک است.
    __________________________
    آیدا :
    ممنونم گلابتون عزیزم. درسته، سحر نزدیک است…

  8. Miss X می‌گوید:

    سلام آیدای عزیزم…

    واقعا درود بر پدر-وکیل پر صلابتت… همین که حرف حق رو زدن و برای تحققش ایستادگی و پافشاری کردن، یه دنیا ارزش داره… حتی اگه به ظاهر نتیجه نگرفته باشید ولی بالاخره به قول معروف زمستون تموم میشه و روسیاهی واسه ذغال می مونه… روز روسیاهی جناب پزشک خان و هرکی که در راه تبرئه اش قدمی هرچند کوچک برداشته نزدیکه….
    __________________________
    آیدا :
    سلام میس ایکس عزیزم. ممنونم از لطفت.

  9. ساني می‌گوید:

    قضات احمق! Frown چرا دادرسی نیست ؟
    __________________________
    آیدا :
    والا چه عرض کنم!

  10. ساني می‌گوید:

    داستان پر از واقعیتت رو خوندم آیدا…. وقتی دست بندگان خداوند که کسی رو به جز خدا ندارند و اسیر شیاطینی میشن که راه مقابله با اونها نیست از همه چی کوتاه میشه به همون دادرس اصلی که خداست پناه میبرن. خدایی که مطمئنم توی همین دنیای فانی انتقام مظلوم رو می گیره و ظالم رو نابود می کنه.
    عزیزم برای تو آرزوی بهبودی دارم و از خدا می خوام اون پزشکانی که در تلاش برای بهبودی تو قصور کردن به همین زودی زود توی همین دنیا تقاصشون رو پس بدن. عدالت خداوند همیشه پایدار و برقراره و من به این اعتقاد کامل دارم.
    مراقب خودت باش دوست مهربونم. دست فرشته مادر رو از راه دور می فشارم :*
    __________________________
    آیدا :
    سانی عزیزم، خیلی ازت ممنونم.

  11. فاطیماه می‌گوید:

    قربونت برم… گاهی ظلمهایی به آدم می شه که آدم حتی جرات نمی کنه با خودش تکرارشون کنه… چه برسه به پیگیری… خوش به حالت که شجاعت داری…
    _______________________
    آیدا :
    تو هم باید شجاع باشی عزیزم. خیلی فراری هستی. بایست و با مشکلات برخورد کن…

  12. هلیا می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز
    میدونم چی میگی چون تمام این مراحل دادگاه را ما هم تحمل کردیم اما این نیز بی فایده
    __________________________
    آیدا :
    سلام عزیزم. بالاخره یک روز همه چیز درست میشه…

  13. شیلا می‌گوید:

    سلام آیدا جونم
    خوبی خانمی
    مسی که به وبم سر زدی عزیز دلم
    میدونی چیه آدم ها قدر چیزهایی رو که دارن اصلا نمیدونن
    من و دوستم هم مثل بقیه آدمهاBig Smile)))))))))))))))))))))
    سرگذشتت رو میخونم و خیلی متاثر میشم امیدوارم لطف خدا همیشه شامل حالت بشه و بتونی مجدد سلامتت رو بدست بیاری
    خیلی ناز میخندی هااااااااااااااااااااااااااااااا
    باور کن پرستارها هم با دیدن لبخند مریضاشون نیرو میگیرن و بیشتر از توانشون کار میکنن
    مسئولیت کار ما خیلی سنگینه و استانداردها هم که میدونی خودت ….خیلی رعایت میشه Smile

    مواظب خودت باش گلم
    شاد و موفق باشی
    _________________________
    آیدا :
    سلام شیلای عزیزم. ممنون خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید.
    خواهش می کنم. وظیفه ام بود.
    دوستی بینتون پایدار…
    بله می دونم که پرستارها چه سختی هایی میکشن. من پرستار ماه زیاد داشتم. البته بداشونم خیلی بد هستن. مثل هر شغلی. ولی واقعا در حق پرستارها اجحاف میشه. شما و همه ی پرستارهای خوب، خسته نباشید.
    ممنون از لطفتون.

  14. سلام به گل همیش بهار … آیدا جان …

    خوندن ظلمی که بر تو رفت واقعا سخته … چه برسه به تحملش … هم برای تو … هم برای پدر ومادر بزرگوار و فرشته صفتت … آرزوی صبر و تحمل و استقامت دارم …
    نمیدونم اون پزشک خان … که مسلما خودش خوب میدونه مقصره … شب چه طوری سر بر بالین میزاره و میخوابه … چطوری میتونه راحت راه بره … بخوره … زندگی کنه … حتی نفس بکشه ؟……… وای بر عاقبتش که بدون تردید با نکبت و فلاکت همراه خواهد بود …
    به مادر و پدر عزیزت بگو به بر دستای مهربان و مقاومشان بوسه میزنم … و لبخند زیبای تو را هم می ستایم قهرمان من ….
    __________________________
    آیدا :
    سلام سارای عزیزم. ممنونم از اینهمه لطفتون. ممنونم

  15. مونا مونا می‌گوید:

    سلام آیدای عزیزم
    وقتی این مطالبو می خونم زبونم بند میاد از این همه نا مرادی از این همه بی عدالتی و ظلم
    و دلم می گیره واسه خدایی که این چنین بندگانش مزد خداییش را می پردازند
    خوشحالم که هستی و بودنت و مهربونیت و بزرگ منشیت و دل همچون دریات سخترین عذابه واسه اونایی که به این روز انداختنت
    آرزوی قلبی من و تمام بچه های این دنیای مجازی بدست آوردن سلامتیه کاملته
    برای مادر و پدرت که فرشته هایی از طرف پروردگار هستند آرزوی سلامتی و توان می کنم
    ________________________
    آیدا :
    مونای عزیزم. خیلی ممنونم از اینهمه لطفت. متشکرم.

  16. عسل می‌گوید:

    سلام آیدا جون چند وقت پیش که اومدم اینجا همه قسمت های سرگذشتت رو خوندم
    همون وقت نوشتم برات که چقدر متاثر (متاسف نه ها متاثر) شدم!
    و حالا همش می یام و پست هات رو می خونم و میبینم که خوبی خیالم راحت میشه.
    دلم برای اون کسی که این بلا رو به سر تو و شاید بلاهای مشابه یی سر بقیه آورده خیلی می سوزه!
    در ضمن خیلی قلم زیبایی داری
    _____________________________
    آیدا :
    عسل عزیز سلام. خیلی ممنونم از لطفت. ممنونم که منو همراهی میکنی.

  17. بی خیال می‌گوید:

    برای تسلی خاطر خانواده و خودت کلمات هم خودشان را پنهان می کنند و فقط یه چیزی درونم فریاد میزند:
    من حق تو را خواهم گرفت…
    ________________________
    آیدا :
    ممنونم دوست عزیزم. ان شاالله با کمک شما دوستان بزودی عدالت برقرار میشه.

  18. ali می‌گوید:

    سلام ایدا.بایداین جوردکتر ها(پزشک خان وامثالهم) را داخل اب جوش انداخت وبعداپوست شان راباموچین کند شود .اینطوری عدالت برقراره.
    ________________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیز
    اینطور نگید. من حتی راضی نیستم که اون پزشک یک لحظه در شرایط من باشه. البته کاملا حق میدم اگر اینطور بخواید و واقعا حقشون هم هست. ولی… نمی دونم موضوع پیچیده ای هست. امیدوارم به خودشون بیان…
    با بی عدالتی هاشون مردم رو مجبور کنن که چنین عدالتی بخوان.
    حق رو کاملا به شما میدم.

  19. mahvash می‌گوید:

    سلام آیدا جون
    فوق العاده شیوا شرح زندگیتو نوشتی عین یه رمان جداب برام میمونه که دلم نمیخواد خوندنشو رها کنم و ساعت ها این نوشته های زیبا رو قدم به قدم دنبال کنم .
    منم معتقدم که بسیاری از اشتباهات و کوتاهی های کادر درمانی از جمله پزشکان و پرستاران باعث به وجود آمدن ضایعات جبران ناپذیری برای بسیاری از بیماران می شود.
    امیدوارم روزی برسه که پژشکان و …..دیگه اشتباه و اهمال کاری نکنند و مسئولیت اشتباهاتشونو بپذیرن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette