<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آیدا ...</title>
	<atom:link href="http://aida.special.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://aida.special.ir</link>
	<description>تجربیات یک بیمار ضایعه ی نخاعی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 19:10:52 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.3</generator>
		<item>
		<title>سقوط حاکمیت نخاع (از آغاز تا انجام)!</title>
		<link>http://aida.special.ir/1391/02/%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%ae%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a7-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1391/02/%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%ae%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a7-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 19:00:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[به اشتراک گذاشتن تجربیات...]]></category>
		<category><![CDATA[متفرقه ...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=861</guid>
		<description><![CDATA[در شهر نخاع همه چیز در امن و امان بود. نخاع بزرگ، حاکم شهر بود و مردمش همگی در فرمان او بودند. در گذشته های بسیار دور، قبیله ی نورون ها قدم به این سرزمین گذاشتند، دور تا دور آن &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1391/02/%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%ae%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a7-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%85/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;">در شهر نخاع همه چیز در امن و امان بود. نخاع بزرگ، حاکم شهر بود و مردمش همگی در فرمان او بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">در گذشته های بسیار دور، قبیله ی نورون ها قدم به این سرزمین گذاشتند، دور تا دور آن را با دژ محکمی از جنس استخوان محصور کرده و برای جلوگیری از نفوذ غریبه ها میان دژ و شهر را گودال بزرگی حفر کردند و آن را از مایعی شفاف و بدون رنگ پر کردند. بدین ترتیب شهر نخاع، با اقتدار و نفوذناپذیر، بنیان گذارده شد. با گذشت زمان میان نورون ها  دو دستگی افتاد و پس از سال ها جنگ و دشمنی، سرانجام به دو طایفه ی اکسون ها و دندریدها تقسیم شدند. پس از مدتی، این دو طایفه تحت فرمانروایی نخاع بزرگ با یکدیگر مصالحه کرده، پیمان برادری بستند و زندگی مسالمت آمیزی را در کنار یکدیگر آغاز کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">شهر نخاع، در همسایگی دو شهر بزرگ مغز و اندام قرار داشت. همسایه ی شمالی مغز بود و همسایه ی جنوبی اندام. از آنجایی که این دو شهر بزرگ با یکدیگر مراودات گسترده ای داشتند و در شهر نخاع هم بیکاری بیداد می کرد، طی نشستی به این نتیجه رسیدند که برای کمک به همسایه ی مشترکشان، تمام مسئولیت های مخابراتی را به مردم شهر نخاع واگذار کنند. نخاعِ بزرگ، ضمن استقبال از این پیشنهاد، برای جلوگیری از ایجاد هرج و مرج و آشوب، وظایف را میان دو طایفه ی اکسون ها و دندریدها تقسیم کرد. دندریدها مسئول انتقال اخبار از دو شهر مغز و اندام به مراکز پستی، که جسم سلولی نامیده می شدند، بودند و اخبار پس از بررسی و دسته بندی توسط اکسون ها به دو شهر مغز و اندام مخابره میشد.</p>
<p style="text-align: justify;">سال های سال همه چیز در امن و امان بود و کارها طبق روال پیش می رفت، تا اینکه &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><strong>. . .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان صدایی مهیب به گوش رسید. همه جا به لرزه افتاد. مردم شهر سراسیمه به این طرف و آن طرف می دویدند و به دنبال علت صدا می گشتند. ناگهان در برابر نگاه های هیجان زده ی مردم، قسمتی از دیوار شهر ترک خرد و مایع سرخ رنگی به داخل شهر فوران کرد. مردم جیغ زنان و عربده کشان پا به فرار گذاشتند. مایع سرخ با سرعت پیش می رفت و عده ای از مردم قبل از آنکه فرصت فرار بیابند در آن مایع غرق شدند. آن قسمت از شهر به ویرانه ای بدل شد و اجساد دندریتها و اکسونها در هرجا به چشم می خورد. مردم شهر خشکشان زده بود. مات و مبهوت به ویرانی ها و اجساد عزیزان شان نگاه می کردند. همگی شوکه شده بودند <span style="color: #0000ff;">(۱)</span> و توان نشان دادن هیچ عکس العملی را نداشتند.</p>
<p style="text-align: justify;">ولی همه ی فاجعه تنها این نبود! مایع سرخ به همراه خود هیولایی به شهر آورده بود . همان هیولایی که همه ی مردم شهر نخاع در موردش از بچگی، در افسانه هایی که پدربزرگها و مادربزرگها برایشان تعریف میکردند شنیده بودند. تا کنون همه فکر می کردند که او تنها یک افسانه است، ولی حالا او واقعا آمده بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">نام آن هیولا ضایعه ی نخاعی بود. به محض ورود به شهر از شوکْ زدگی  مردم سوء استفاده کرد و به مقر پادشاهی حمله برد. او که نخاعِ بزرگ را بی یار و یاور و تنها یافت، براحتی او را از تخت پایین کشید، به سیاه چال انداخت و خود به عنوان حاکم جدید تاج گذاری کرد. مردم شهر زمانی به خود آمدند که دیگر کار از کار گذشته بود. آن ها که همیشه به دیوار دفاعی شهرشان متکی بودند، آنچنان سپاه نیرومندی نداشتند تا با ضایعه ی نخاعی مقابله کنند.</p>
<p style="text-align: center;"><strong>. . .</strong></p>
<p style="text-align: justify;">پادشاه جدید براحتی همه را تحت فرمان خود در آورد، پرداختن به پیشه ی مقدس و باستانی مردم شهر نخاع را حرام اعلام کرد و مردم را به بردگی کشاند. بدین ترتیب رابطه ی دو شهر مغز و اندام نیز بکلی قطع شد و در انزوا فرو رفتند.</p>
<p style="text-align: justify;">ضایعه ی نخاعی پس از آنکه جای پای خود را محکم کرد و حکومت جدید را به رسمیت اعلام کرد، برای توسعه ی قلمرو پادشاهی خود، شروع کرد به لشکر کشی و دست درازی به  سرزمین های اطراف. دو شهر مغز و اندام نیز که مدت ها از همه چیز بی خبر بودند، بموقع از این توطئه آگاهی نیافتند و براحتی در اولین نبرد، مغلوب شدند و این دو شهر نیز تحت اشغال قوای ضایعه نخاعی در آمدند. ضایعه ی نخاعی پس از کشور گشایی، برای اداره ی امور قلمرو پهناور امپراطوری خود، هر یک از خویشاوندان و نزدیکانش را به کاری گمارد.</p>
<p style="text-align: justify;">حکومت شهر اندام به جناب <a href="http://aida.special.ir/1389/11/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D9%85-1/">اسپاسم </a>الدوله و همسر گرامی شان، بانو رفلکس واگذار شد. این زوج گرامی به محض ورود به شهرِ اندام، در تمام خیابان ها و محله ها به گردش پرداخته و همه جا را به آشوب کشیدند. از آن پس شهر اندام هر روز و هر روز دچار لرزه ها و پس لرزه هایی می شد. در اثر زمین لرزه های پی در پی، قسمت هایی از شهر کج و معوج شده و شکل تازه ای به خود گرفتند. و بیشترین صدمه را ساکنین محله ی تاندون ها که عمارت جناب اسپاسم الدوله در آن قرار داشت، متحمل شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">جناب <a href="http://aida.special.ir/1390/04/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%88%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D8%B1%D9%81%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C/">اتونومیک دیس رفلکسی</a>، مردی آتشین مزاج و قلدر، هم بر شهر مغز حکمرانی می کرد و هم بر شهر اندام. (این تقسیم مسئولیت ها هم برای خودش شیر تو شیری بود.) وی بسیار عصبی بود. منتظر کوچکترین بهانه ای بود تا از عصبانیت سرخ شود، گُر بگیرد، رگهایش بیرون بزند، خیس عرق شود، قلب اش به تپش بیفتد، به نفس نفس بیفتد، فشارش بالا برود و وقتی از عصبانیت دیگر چیزی نمانده بود که سکته کند، با فریادی مهیب و رعد آسا عصبانیت اش را تخلیه می کرد و برای مدتی، تا عصبانیت بعدی آرام می گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">مِستر <a href="http://aida.special.ir/1389/08/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%B4-1/">پارِستِزی</a>، مردی انگلیسی از خانواده ی سنترال دیزستتیک پِین ها، رفیق فابریک امپراطور ضایعه نخاعی که از برادر به او نزدیک تر بود، مسئول سرکشی، تفتیش و گردش در سراسر قلمرو امپراطوری شد. عوام او را سوزش صدا می زدند. زیرا او به هر کجا که پا می گذاشت، آنجا را به آتش می کشید. تفریح مورد علاقه ی او نیز گشت و گذار در شهر  اندام و به آتش کشیدن آنجا بود. هیچ چیز برایش لذت بخش تر از این نبود که بال بال  زدن مردم شهر اندام را در میان شعله های آتش نظاره گر باشد. او که عاشق آتش بود، شهر اندام را به آتشکده ای مبدل کرد و مردم را واداشت به آتش پرستی.</p>
<p style="text-align: justify;">و اما عفونت. ملیجک پادشاه. این موجود زشت و کثیف که چرک از سر و رویش می بارید. او در شهر اندام می گشت و همه جا را به  کثافت می  کشید و آنجا را به یک زباله دانی بدبو و بد منظره تبدیل می کرد. جناب اتونومیک دیس رفلکسی کم عصبی بود، حالا عفونت هم مدام سر به سرش می گذاشت و بیش از پیش عصبانی اش می کرد. آنقدر موذی و تخس بود که کم کم صدای مستر سوزش را هم در آورد. مستر سوزش از انگولک های عفونت کُفرش در می آمد؛ از عصبانیت نعره سر می داد و برای آرام کردن خود، شهر اندام را بیشتر به آتش می کشید. عفونت را از هر دری که بیرونش می کردند از در دیگری وارد میشد. خلاصه شاید می توانستند چند صباحی بیرونش کنند، ولی دوباره راهی برای ورود پیدا می کرد و دوباره شهر را به گند می کشید.</p>
<p style="text-align: center;"><strong>. . .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;">مدتی به این منوال گذشت. ظلم و ستم ضایعه ی نخاعی و نوچه هایش روز به روز بیشتر میشد. کم کم در میان مردم شهر نخاع زمزمه هایی آغاز شد. مردم جلساتی پنهانی ترتیب می دادند و به  دنبال راه چاره می گشتند. پس از مشورت های بسیار، مردم متقاعد شدند که زورشان به ضایعه ی نخاعی نخواهد رسید، ولی دستکم می توانند بطور پنهانی بعضی اخبار را میان دو شهر مغز و اندام رد و بدل کنند. اگر رابطه ای، هر چند ناچیز، میان دو شهر مغز و اندام برقرار میشد باز هم غنیمت بود و امید بیشتری برای نجات بوجود می آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">کم کم رد و بدل های پنهانی آغاز شد. ضایعه ی نخاعی و سربازانش آن چنان همه چیز را تحت نظر داشتند که مردم، تنها قادر بودند در مسافت های بسیار کوتاهی پیام ها را مخابره کنند. در نتیجه، اخبار و پیام های شهر مغز فقط به قسمت های شمالی شهر اندام می رسید و سایر مناطق همچنان در انزوا بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">مردم شهر نخاع نا امید نمی شدند، هر روز نقشه های جدیدی می کشیدند و با تلاش و از خودگذشتگی بسیار، پیام ها و اخبار بیشتری را، به مسافت های دورتری مخابره می کردند. اگرچه کار زیادی از دست آن ها بر نمی آمد و می دانستند که غلبه بر ضایعه ی نخاعی محال است، ولی با این حال، همین تلاشِ موفقِ اندک، باز هم در روحیه شان تاثیر مثبت داشت و تحمل شرایط را برای شان آسان تر می کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><strong>. . .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #008000;">و هنوز که هنوز است، مردم شهر نخاع به مبارزه ی خود ادامه می دهند،  به امید آنکه روز موعود فرا رسد. روزی که منجی آن ها، سلول بنیادی ظهور کند و آن ها را از چنگال ظلم برهاند &#8230;</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;">___________________________________________________</p>
<p style="text-align: justify;">(۱) شوک نخاعی یک افت ناگهانی در فعالیت بازتابی نخاع (آفلکسی) در زیر ناحیه ی آسیب دیده است. بدین صورت که در زیر سطح ضایعه، تمام  عضلات دچار فلج می شوند و کلیه ی رفلکس ها از بین می رود. در واقع بیمار تمام حس و حرکت خود را در زیر محل ضایعه از دست می دهد. شوک نخاعی می تواند بمدت چند روز تا چند ماه دوام بیابد. پس از طی این دوران، <strong>با توجه به شدت آسیب در نخاع</strong>، تا حدی حس و حرکت به اندام های زیر سطح ضایعه باز می گردد.</p>
<p><strong>پی نوشت۱: </strong>به احتمال زیاد، این متن جز برای بیماران ضایعه ی نخاعی و پزشکان و درمانگران، برای سایر افراد، چندان مفهوم نباشد. اگر متن برایتان خسته کننده بود، پوزش می خواهم&#8230;</p>
<p><strong>پی نوشت۲: </strong>در این <a href="http://yaasevahshi.blogsky.com/1391/02/28/post-319/">کلاسِ تجربه</a> حتما شرکت کنید و تا می توانید بیاموزید. به قلم دوست خوبم، یاس وحشی عزیز&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پی نوشت ثابت: </strong><a href="http://aidablog2.special.ir/">قطره قطره تا دریا&#8230;</a>، وبلاگ دیگر من.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1391/02/%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%ae%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a7-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک نکته ی تکمیلی &#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1391/02/%db%8c%da%a9-%d9%86%da%a9%d8%aa%d9%87-%db%8c-%d8%aa%da%a9%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1391/02/%db%8c%da%a9-%d9%86%da%a9%d8%aa%d9%87-%db%8c-%d8%aa%da%a9%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 08:44:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[به اشتراک گذاشتن تجربیات...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=840</guid>
		<description><![CDATA[چندی پیش در پستی دو قسمتی با عنوان &#8220;نکاتی مفید برای تایپ کردن با یک انگشت&#8220;، نحوه ی تنظیم کلیدهای ترکیبی را شرح دادم. کلیدهای ترکیبی بسیار کمک کننده هستند و به کاربران خاص، در استفاده از کامپیوتر استقلال کامل &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1391/02/%db%8c%da%a9-%d9%86%da%a9%d8%aa%d9%87-%db%8c-%d8%aa%da%a9%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong></strong>چندی پیش در پستی دو قسمتی با عنوان &#8220;<a href="http://aida.special.ir/1390/05/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-1/">نکاتی مفید برای تایپ کردن با یک انگشت</a>&#8220;، نحوه ی تنظیم کلیدهای ترکیبی را شرح دادم. کلیدهای ترکیبی بسیار کمک کننده هستند و به کاربران  خاص، در استفاده از کامپیوتر استقلال کامل می دهند. (با مراجعه به مطلب فوق می توانید در مورد کلیدهای ترکیبی، اطلاعات بیشتری به دست بیاورید.)</p>
<p style="text-align: justify;">روشی را که من برای تنظیم کلیدهای ترکیبی شرح دادم، کمی پیچیده و وقت گیر است. چندی پیش، دوست بسیار عزیزی، راهی را به من نشان دادند که به سادگی، کلیدهای ترکیبی را فعال می کند. برای این منظور تنها کافیست که کلید Shift را چندین بار پشت سر هم بفشارید تا پنجره ی کوچکی برایتان باز شود. در پنجره ی باز شده، گزینه ی Yes  را انتخاب کنید؛ کلیدهای ترکیبی فعال میشوند. به همین سادگی!</p>
<p style="text-align: justify;">(در پنجره ی مذکور، این عبارت آمده است، &#8220;Do you want to turn on Sticky Keys?&#8221;)</p>
<p style="text-align: justify;">خود من پس از فراگرفتن این روش معجزه آسا!، تا مدت ها در آسمان سِیر می کردم. فقط خدا می داند که این روش تا چه حد باعث سهولت کار من شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">این دوست عزیز زحمت کشیدند و لیست بسیار کاملی از میانبرهای کیبورد ( Shortcuts ) را نیز در یک فایل pdf برایم فرستادند. در لینک زیر می توانید این فایل را دانلود کنید.</p>
<p><strong><a href="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2012/04/Shortcut_Keys.pdf">Shortcut Keys</a></strong></p>
<p style="text-align: justify;">با تشکر فراوان از این دوست عزیز، که همیشه الطافشان شامل حال من شده و بسیار از ایشان آموخته ام. باشد که روزی جبران کنم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست ثابت: </strong><a href="http://aidablog2.special.ir/">قطره قطره تا دریا&#8230;</a>، وبلاگ دیگر من.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1391/02/%db%8c%da%a9-%d9%86%da%a9%d8%aa%d9%87-%db%8c-%d8%aa%da%a9%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مناسب ترین گوشی موبایل برای بیماران ضایعه ی نخاعی&#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1391/01/%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%da%af%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%85%d9%88%d8%a8%d8%a7%db%8c%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%a7/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1391/01/%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%da%af%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%85%d9%88%d8%a8%d8%a7%db%8c%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 08:27:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[به اشتراک گذاشتن تجربیات...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=807</guid>
		<description><![CDATA[بیماران ضایعه ی نخاعی از مهره های گردن (کوادری پلژیک) برای آنکه بتوانند از موبایل استفاده کنند حتما باید گوشی های تماما لمسی تهیه کنند که با یک تماسِ آرام و بدون نیاز به فشار دادن کلیدهای موبایل، قادر به &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1391/01/%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%da%af%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%85%d9%88%d8%a8%d8%a7%db%8c%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%a7/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بیماران ضایعه ی نخاعی از مهره های گردن (کوادری پلژیک) برای آنکه بتوانند از موبایل استفاده کنند حتما باید گوشی های تماما لمسی تهیه کنند که با یک تماسِ آرام و بدون نیاز به فشار دادن کلیدهای موبایل، قادر به استفاده ی مستقل از این وسیله ی ارتباطی شوند. ولی پیدا کردن گوشی مناسب برای خود معظلی است&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">مناسب ترین و کارآمدترین گوشی تلفن همراهی که همه ی دوستان نخاعی متفق القول به کارآمد بودن آن اذعان دارند گوشی Nokia 5800 XpressMusic  است؛ که البته بهتر است بگویم <strong>بود &#8230;</strong></p>
<p style="text-align: justify;">این گوشی به میزان ۹۵ درصد به کاربرِ خاص خود استقلال می دهد، ولی متاسفانه دیگر در بازار موجود نیست. گوشی کیفیت و دوام خوبی دارد، ولی بمرور زمان سنسورهایش ضعیف شده و حساسیت خود را از دست می دهند و یا حتی ممکن است به هر دلیلی گوشی بسوزد و یا گم شود. در اینصورت یافتن گوشی ای مشابه که کارایی نوکیا ۵۸۰۰ را داشته باشد بقدر ایوبِ پیامبر صبر می خواهد و بقدر قارون، گنج؛ چون در این راه پر فراز و نشیب بسیار ضرر مالی خواهید کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">و حالا بنده ی جور هندوستان کشیده، قصد دارم با ذکر تجربیاتم و مصائبی که در این راه متحمل شدم نقش منجی را بازی کنم&#8230;</p>
<p style="text-align: center;">. . .</p>
<p style="text-align: justify;">از آنجایی که من انسان آینده نگری هستم، از چند ماه پیش که گوشی نوکیا ۵۸۰۰ ام شروع کرد به بد ادایی و ناز آوردن و برای عوض کردن هر صفحه یا عمل کردن هر کلید، زیرلفظی طلبید، من هم برای گرفتن زهرچشم و نشاندن او بر سر جایش، تصمیم به تجدید فراش گرفتم و قصد کردم تا بر سر نوکیا ۵۸۰۰  هوویی بیاورم. قصدم بر این بود که حتی الامکان یکی از خواهر هایش را عقد کنم، ولی هرچه گشتم یک خواهری که مجرد مانده باشد نیافتم. همگی یا به خانه ی بخت رفته بودند و یا مطلقه و بیوه شده بودند. با پرس و جو هایی که کردم، کاشف به عمل آمد که مادرزن و پدرزن گرامی پس سال ها زاد و ولد بی رویه به یکباره متمدن شده بودند و پیرو شعار &#8220;فرزند کمتر، زندگی بهتر&#8221; خود را بازنشسته کرده بودند؛ در نتیجه دیگر هیچ امیدی برای زایش دختری دیگر نمی ماند . ولی من برای آنکه نوکیا ۵۸۰۰ ام را کاملا بر سر جایش بنشانم قصد داشتم که حتما یک هووی ترگل ورگلِ دست نخورده بر سرش بیاورم. در نتیجه متوسل شدم به دخترهای فامیلشان&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">(از آنجایی که اکنون از این حرف های چندش آور، تهوع گرفته ام و دل و روده ام دارد می آید در حلقومم، تا خودم را با آن مرد خیالی داستان اشتباه نگرفته ام و یک گلوله حرامش و در واقع حرام خودم نکردم، اگرچه می توانستم یک داستان طنز بسی قهقهه آور بنگارم، همین جا کات می کنم و به اصل مطلب می پردازم.)</p>
<p style="text-align: center;">. . .</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">گوشی های جدید اگرچه امکانات بیشتر و کیفیت بهتری نسبت به مدل های قدیمی دارند، ولی به دلایلی که ذکر خواهم کرد برای کاربرانِ خاص (بیماران کوادری پلژیک) قابل استفاده نیستند.</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>در خرید گوشی مناسب حتما این موارد را در نظر داشته باشید:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">۱-  دقت کنید که گوشی <strong>واقعا</strong> <span style="text-decoration: underline;">تمام لمسی</span> باشد و برای هیچ کاری، نیاز به فشردن هیچ کلیدی نداشته باشد. اولین گوشی ای که من خریدم، یک گوشی سامسونگ بود که علیرغم اینکه فروشنده تصدیق می کرد که تمام لمسی است، ولی برای تعویض صفحات، مثلا از صفحه ی مَسیج به صفحه ی منو/ menu، باید کلیدی را می فشردم.</p>
<p style="text-align: justify;">۲-  حتما به این موضوع توجه داشته باشید که کیبورد موبایل full screen باشد. Full screen QWERTY باشد نه  Mini QWERTY keyboard.</p>
<p style="text-align: justify;">یعنی بدین صورت نباشد که برای تایپ یک حرف، لازم باشد یک کلید را چندین بار پشت سر هم لمس کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">Full screen QWERTY</p>
<p><img src="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2012/04/nokia5800keyboard.jpg" alt="" /></p>
<p style="text-align: justify;">Mini QWERTY keyboard</p>
<p><img src="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2012/04/nokia_5800_review_17.jpg" alt="" /></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مهمترین نکته ی انحرافی!</strong></p>
<p style="text-align: justify;">۳-  توجه داشته باشید که گوشی های لمسی جدید، دو شرط بالا را دارا هستند. یعنی هم تماما لمسی هستند و هم کیبورد full screen  دارند، ولی این گوشی ها &#8220;لمسی – حرارتی&#8221; هستند، نه &#8220;لمسی – ضربه ای&#8221;. و این بدین معناست که کلیدهای لمسی گوشی، تنها با تماس مستقیم انگشت و انتقال دمای بدن به آن ها کار می کنند. و برای افرادی مانند من که با <a href="http://aida.special.ir/1389/07/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1/">ابزاری خاص</a> تایپ می کنم و هنگام تایپ نه انگشتم، بلکه قسمتی از ابزار، با صفحات گوشی تماس دارد، استفاده از گوشی های &#8220;لمسی – حرارتی&#8221; غیرممکن می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>و اما راهکار&#8230;</strong></p>
<p style="text-align: justify;">همان طور که گفتم گوشی نوکیا ۵۸۰۰ دیگر تولید نمی شود و پیدا کردن آکبند و نوع اصلی آن که فنلاندی است، تقریبا غیرممکن است. به گوشی های دست دوم هم که اعتباری نیست&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">من بعد از پرس و جوی بسیار و خرید چند گوشی که نهایتا به دلیل عدم کارایی، با کسر درصدی، عودت داده شدند، کاملا از یافتن گوشی مناسب نا امید شدم و نوکیا ۵۸۰۰ را در پر قو خواباندم تا مبادا مویی از سرش کم شود، که دیگر بی او زندگی نتوانم&#8230; :دی</p>
<p style="text-align: justify;">تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی پدرم به یک مغازه ی موبایل فروشی رفتند و از فروشنده خواستند که نزدیک ترین مدل به نوکیا ۵۸۰۰ را معرفی کنند. و ایشان نوکیا ۵۲۳۳ را معرفی کرده و گفتند که با نوکیا ۵۸۰۰ مو نمی زند، الا دوربینش که کیفیت پایین تری دارد. (حالا خدا می داند که چرا در این چند ماه کسی ۵۲۳۳ را معرفی نمی کرد!)</p>
<p style="text-align: justify;">ولی پدرم قانع نشدند و با تجربه ی ضررهای مکرر از عودت های پی در پی، از فروشنده درخواست کردند که یک نوکیا ۵۲۳۳ دست دوم را یکساعتی قرض بدهند تا به خانه بیاورند و من امتحان کنم و بله را بگویم. (البته اشتباه نکنید! منظورم اینست که Ok  را بدهم.)</p>
<p style="text-align: justify;">در اینجا لازم است خالصانه از این فروشنده ی شریف تشکر کنم، چراکه موبایل نوکیا ۵۲۳۳ همکارشان را بدون گرفتن هیچ مدرک یا پولی از پدرم و حتی بدون آنکه شماره ی تلفن پدرم را بدانند، به پدرم دادند تا به خانه بیاورند!!!&#8230; این واقعا خیلی لطف می خواهد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه، گوشی به رویت اینجانب رسید، بنده هم پسندیدم، بله را گفتم و دیرام دام&#8230; :دی</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نوکیا ۵۲۳۳:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">Nokia 5233، ساخت مجارستان، تماما لمسی – ضربه ای، دارای کیبورد full screen، با تمام مشخصات و کارایی Nokia 5800</p>
<p style="text-align: justify;">تنها تفاوتی که نوکیا ۵۲۳۳ با نوکیا ۵۸۰۰ دارد، علاوه بر ضعیف تر بودن دوربین، اینست که برای سوئیچ کردن بین Full screen keyboard و Mini keyboard باید گوشی را چرخاند. در واقع کیبورد full screen تنها در حالتی فعال است که چیدمان منوی گوشی بصورت افقی باشد. یعنی مانند شکل زیر،</p>
<p><img src="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2012/04/nokia-5800-touch-1.jpg" alt="" /></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">نه شکل زیر،</p>
<p><img src="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2012/04/5800_front_2.jpg" alt="" /></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">در نتیجه، گوشی لمسی Nokia 5233، جایگزین مناسبی است برای گوشی Nokia 5800 (رحمه الله علیه!) و این گوشی لمسی، مناسب ترین گوشی برای دوستان کوادری پلژیک است.</p>
<p style="text-align: justify;">و السلام&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۱ – </strong>دوستان توجه داشته باشند، من قصد داشتم که Nokia 5233 را حداکثر در یک پاراگراف معرفی کنم&#8230; بله!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست ثابت: </strong><a href="http://aidablog2.special.ir/">قطره قطره تا دریا&#8230;</a>، وبلاگ دیگر من.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1391/01/%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%da%af%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%85%d9%88%d8%a8%d8%a7%db%8c%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>افتتاح وبلاگ جدید &#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1391/01/%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%aa%d8%a7%d8%ad-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1391/01/%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%aa%d8%a7%d8%ad-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 05:25:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>
		<category><![CDATA[متفرقه ...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=804</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان وبلاگ جدید من با نام &#8220;قطره قطره تا دریا &#8230;&#8220;، امروز افتتاح شد. خوشحال خواهم شد که شما دوستان را در آنجا نیز ملاقات کنم. با تشکر از همراهی شما&#8230; و اما در مورد زخم بستر کذایی&#8230; خداراشکر &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1391/01/%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%aa%d8%a7%d8%ad-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام دوستان<br />
وبلاگ جدید من با نام &#8220;<a href="http://aidablog2.special.ir/">قطره قطره تا دریا &#8230;</a>&#8220;، امروز افتتاح شد. خوشحال خواهم شد که شما دوستان را در آنجا نیز ملاقات کنم.<br />
با تشکر از همراهی شما&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">و اما در مورد زخم بستر کذایی&#8230;<br />
خداراشکر که زخم بستر پس از اقامتی نسبتا طولانی، سرانجام لنگرش را از وجودم بیرون کشیده، بادبان ها را به باد موافق سپرده و در حال دور شدن است. ولی تا آن زمان که در افق نیست و ناپیدا شود، ما همچنان ناگزیریم که بر لب ساحل بایستیم و با لبخندی زورکی، برایش دستمال بدرقه تکان دهیم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">این وبلاگ بزودی با پستی جدید، به روال عادی خود باز خواهد گشت و در امتداد اهداف خویش، طی مسیر خواهد کرد. احساس آسودگی میکنم از اینکه با ایجاد وبلاگی دیگر، مانع از این شدم که این وبلاگ بیش از این از اهداف و مقصودش منحرف شود&#8230;<br />
یا به تعبیری، آیدا&#8230;، به راه راست هدایت شد&#8230; :دی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1391/01/%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%aa%d8%a7%d8%ad-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمز گشایی &#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1390/12/%d8%b1%d9%85%d8%b2-%da%af%d8%b4%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1390/12/%d8%b1%d9%85%d8%b2-%da%af%d8%b4%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Mar 2012 17:31:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>
		<category><![CDATA[متفرقه ...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=777</guid>
		<description><![CDATA[در پست قبل، جمله ی مخاطب اذیت کنی را ذکر کردم و قول دادم که روزی رمزگشایی اش کنم. آن جمله این بود، &#8220;بر سر آنم که گر ز دست برآید، طرحی نو در اندازم!&#8221; حال با توضیحاتی که در &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1390/12/%d8%b1%d9%85%d8%b2-%da%af%d8%b4%d8%a7%db%8c%db%8c/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در پست قبل، جمله ی مخاطب اذیت کنی را ذکر کردم و قول  دادم که روزی رمزگشایی اش کنم. آن جمله این  بود،</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;بر سر آنم که گر ز دست برآید،  طرحی  نو  در اندازم!&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">حال با توضیحاتی که در ادامه خواهم داد، به وعده ام عمل کرده و این جمله را رمزگشایی  می کنم&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><strong>. . .</strong></p>
<p style="text-align: justify;">روزی این وبلاگ را بر اساس اهدافی راه اندازی کردم و تمام سعی و توانم را بر آن گذاشتم که وبلاگ را در جهت آن اهداف پیش  ببرم. اهدافی که در عبارت &#8220;تجربیات یک بیمار ضایعه ی نخاعی&#8221; خلاصه شده است. تا کنون بیشتر دانسته ها و تجربیاتم را به اشتراک گذارده و عرضه کرده ام و چند مطلبی هم که ناگفته باقی مانده بعلت آن بوده است که خودم هنوز به نتیجه گیری و جمع بندی منسجمی نرسیده ام.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی به مطالب اخیری که ارائه کرده ام نظری می افکنم می بینم که وبلاگ مدتی است که بکلی از مسیر اهداف خارج شده است. از آن جایی که این وبلاگ به منظور دیگری ساخته شده و نمی خواهم موضوعاتی از قبیل روزمرگی، دل نوشت ها و مطالب فرعی، مطالب تخصصی  و کاربردی گذشته را تحت شعاع قرار دهند و به  حاشیه برانند؛ و از سویی دیگر، تمایلی وافر و عزمی راسخ دارم به ادامه ی وبلاگ نویسی، بر آن شدم تا وبلاگ جدیدی را تاسیس کنم تا در آن آزادانه در هر موردی بنویسم و دغدغه ی عدم ارتباط موضوع مطالب نگارشی با ماهیت وبلاگ را نداشته باشم.</p>
<p style="text-align: justify;">این بدان معنی  نیست که کار من در این وبلاگ و در راستای اهداف آن به پایان رسیده است. برای این وبلاگ نیز طرح ها و برنامه  هایی در سر دارم که به امید خدا در فراغت تابستان به آن ها نیز خواهم پرداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">وبلاگ جدید هنوز در حد یک ایده است و نه نام و نشان مشخصی دارد و نه چهارچوب و اسلوب تعریف شده  ای، ولی آنچه مسلم است این است که بزودی این ایده را به ثمر خواهم رساند و  در آینده ای نزدیک از آن پرده برداری خواهم کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۱ _ </strong>زخم بستر کذایی خدا را شکر رو به بهبود است. به محض آنکه با وی وداع کنم و لغت شیرین بدرود را از زبان این مهمان ناخوانده ی کنگر خورِ لنگر انداز! بشنوم، طنین درودم گوش وبلاگستان را کر خواهد کرد. فعلا که درودم در بند بدرودی است&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۲ _ </strong>از همه ی دوستانی که در این مدت جویای احوالم بودند و نسبت به من لطف و محبت داشتند، بی نهایت سپاسگزارم. باشد که روزی جبران محبت های خالصانه و بی چشم داشت شما دوستان را بنمایم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۳ _ </strong>اگر خدا بخواهد برای تبریک عید و شادباش فرارسیدن سال  نو، پستی خواهم گذاشت؛ در غیر آن صورت، پیشاپیش سال نو را به همگی تبریک می گویم و آرزوی سالی خوش و سرشار از شادی و سلامتی را برای همگان  دارم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۴ _ </strong>در آغاز امسال در وبلاگ پستی قرار دادم که به دلایلی حذف شد. در پیوست آن پست جمله ی زیر را آورده بودم،</p>
<p style="text-align: justify;">(این جمله را در اول این سال از من به یاد داشته باشید :</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>&#8221; دقیقه ی نودِ سال نود &#8220;</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;">روزی مفهومش را خواهم گفت&#8230;البته اگر به حقیقت بپیوندد.)</p>
<p style="text-align: justify;">هنوز هم امید دارم به تحقق آن &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">اکنون دارم به یک آهنگ، که شدیدا برانگیزنده ی احساسات است گوش می دهم. آهنگی که وسوسه ام می کند پیوست ۴ را به قدر یک پست طول و تفصیل دهم&#8230; تا باز افسون آهنگی مرا به جنون فاش گویی نینداخته، کـــــــــــــــــــــــــــات / -</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1390/12/%d8%b1%d9%85%d8%b2-%da%af%d8%b4%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>58</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درودی به تلخی بدرود &#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1390/11/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae%db%8c-%d8%a8%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1390/11/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae%db%8c-%d8%a8%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Feb 2012 06:28:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=758</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان دو لغت &#8220;سلام&#8221; و &#8220;دوستان&#8221; هر یک برای  خود لغات زیبا و خوش آهنگی  هستند. دو لغت از زیباترین و ملکوتی ترین لغات موجود در گنجینه ی واژگان انسانی. ولی ترکیب این دو واژه برای من تلخ و &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1390/11/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae%db%8c-%d8%a8%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%af/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام دوستان</p>
<p style="text-align: justify;">دو لغت &#8220;سلام&#8221; و  &#8220;دوستان&#8221; هر یک برای  خود لغات زیبا و خوش آهنگی  هستند. دو لغت از زیباترین و  ملکوتی ترین لغات موجود در گنجینه ی واژگان انسانی. ولی ترکیب این دو واژه برای من  تلخ و بد آهنگ شده است؛ چرا که تا کنون هر پستی را با عبارت &#8220;سلام دوستان&#8221; آغاز  کرده ام، ختم شده است به وداع. به غیبت هایی کوتاه و بلند. به فراق هایی که بی  پایان می نمود. &#8220;سلام دوستان&#8221; در این وبلاگ مترادف شده است با متضاد خود. با  خداحافظ. با  بدرود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">کماکان جنگ و  پیکار میان من و زخم بستر کذایی برقرار است. زخم بستری که در بسترش جا خوش کرده و  خیال رفع زحمت ندارد. هر چند نتیجه ی نبرد تا بدین جا به نفع ما بوده ولی هنوز تا  پیروزی راه زیادی باقیست&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">این بار به جای  &#8220;برمی گردم، برای همیشه&#8221; می گویم &#8220;هستم، همیشه. هر چند در سایه. ولی هستم. برای  همیشه. <strong>تا همیشه&#8230;</strong>&#8220;</p>
<p style="text-align: justify;">تا دیداری  دوباره، <strong>سلام دوستان!</strong></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۱  _ </strong>بر سر آنم که گر ز دست برآید، طرحی نو در اندازم!!!</p>
<p style="text-align: justify;">(این جمله ی  مخاطب اذیت کن را فعلا از من به یاد داشته باشید. باشد که روزی رمزگشایی اش  کنم&#8230;)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۲  _ </strong>مطمئنا دفعه ی بعد، پست را با عبارت &#8220;سلام دوستان&#8221; آغاز نخواهم کرد و بی  مقدمه متنی خواهم نوشت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۳  _ </strong>مسابقه ی <a href="http://mojtabajavani1.blogfa.com/post/18/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%a8%d9%82%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%b3">نقاشی  احساس</a>، در وبلاگ <a href="http://mojtabajavani1.blogfa.com/">آقای جوانی</a>&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیوست۴_ </strong><a href="http://behraveshh.blogfa.com/post-472.aspx">متنی</a> فوق العاده زیبا و تاثیر گذار، به قلم بی نظیر<a href="http://behraveshh.blogfa.com/"> آقای رسول بهروش</a> &#8230; فوق العاده زیباست&#8230; حتما بخوانید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1390/11/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae%db%8c-%d8%a8%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>66</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پایانی نیست &#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1390/11/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1390/11/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 16:04:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=741</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان سرانجام فصل امتحانات نیز با هفت پاس (انشاالله، با تلفظ غلیظ!) و یک حذفی به پایان رسید. امروز قصد داشتم این نوید را بدهم که از امشب می توانید شاهد طلوع دوباره ی ماه در آسمان وبلاگستان باشید. &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1390/11/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">سلام دوستان</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">سرانجام فصل امتحانات نیز با هفت پاس (انشاالله، با تلفظ غلیظ!) و یک حذفی به پایان رسید. امروز قصد داشتم این نوید را بدهم که از امشب می توانید شاهد طلوع دوباره ی ماه در آسمان وبلاگستان باشید. (آیکون گلشیفتگی، آه نه ببخشید، خودشیفتگی فوق افراطی)؛ ولی متاسفانه اخبار حاکی از این است که این بار خسوفی در راه است&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دوستان قدیمی تر می دانند که پارسال، همین موقع ها، نبردی سهمگین و پیکاری خونین میان من و زخم بستری سمج برپا بود، که سرانجام پس از ماه ها کشمکش و خونریزی، دشمن مغلوب شد و جنگ به نفع ما خاتمه یافت.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">این بار دشمن از ظلمت محاق سوءاستفاده کرد و بار دیگر از پشت خنجر زد. از آنجایی که هدف دشمن پایین کشیدن شخص اول مملکت، یعنی بنده (همان آیکون) از اریکه ی قدرت است، سران و اُمرای ارتش با تجربه ای که از نبرد پیشین داشتند، طی جلسه ای اضطراری به این نتیجه رسیدند که بهتر است هرچه زودتر مرا در جای امنی پنهان کنند. اکنون نیز فرمانده ی کل قوا، شخص  شخیص ژنرال مامان جون، اکیدا دستور فرمودند که بنده آفتابی نشوم، مبادا که توسط قوای دشمن شناسایی شده  و آماج حملات قرار گیرم. ولی بنده با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال شما دوستان می کردم، از ایشان فرصت کوتاهی خواستم که قبل از آغاز عملیات خسوف، به یک سری کارهای ضروری از جمله سرکشی به بلاد وبلاگستان برسم و شما را از حقیقت امر آگاه سازم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">در نتیجه، بناچار برای پنهان ماندن از دید دشمن، تغییر هویت داده  و در لباس مبدل ستاره ی دنباله دار، برای لحظه ای گذرا خود را به دیدگان عرضه داشتم تا بگویم؛</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">همچنان می درخشم، هرچند برای لحظه ای گذرا، هرچند در اسارت ظلمت محاق، می درخشم، چراکه درخشیدن از آن من است و اقتضای طبیعتم. همانطور که درخشش، صفت بی قید و شرط ماه است و من هم ماه زندگی خود. پس می درخشم تا مادامی که زندگی جاری است. تا مادامی که خورشید، این سرچشمه ی هرچه روشنی، می تابد و نورش را بی منت در طَبَق اخلاص می گذارد. می درخشم تا جایگاهم را در پهنه ی بی کران عمر حفظ کنم، تا جزر و مد زندگی را تحت کنترل خود داشته باشم، تا روشن نگاه دارم کوره راه امید را برای لحظاتی که بسوی آینده می شتابند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">ولی نه&#8230; این پاراگراف آخر تحت تاثیر افیون آهنگی بر قلمم جاری شد. در واقع قصدم از رخ نمایاندن این بود که بگویم؛</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۱ &#8211; حداقل بمدت سه هفته، نشستن بمدت طولانی و فشار آوردن بر روی زخم، غدقن است  و این یعنی آنکه هرچه مگس دور و برتان  می بینید، شکار کنید و به آدرس اتاق آیدا، جنب کاج همیشه سبز بفرستید تا در این مدت تحریم نت و امثالهم، بیکار نمانم و لااقل رکورد مگس پرانیدن را به نام خود ثبت کنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۲ – افرادی بودند که در طول مدت محاق، شرمنده شان شدم و پاسخگویی به آنان را به چنین روزی موکول کردم، ولی نمی دانستم که &#8230;<br />
تا جایی که بتوانم به وظایفم عمل خواهم کرد. دوست دارم باور داشته باشند که بی توجه و بی فکر نیستم و همیشه دغدغه ی آن  ها را داشته ام&#8230; همیشه&#8230; ولی مغلوب شرایط بوده ام. با این حال آوانس دادن به شرایط بـــــــــــــس&#8230; من شرایط را تغییر می دهم، من تو دهن این شرایط می زنم&#8230; من نت را مجانی می کنم&#8230; من&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>من&#8230;</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۱ &#8211; </strong>اینطور که من دارم جایگاه همه ی اجرام آسمانی را یکی یکی تصاحب می کنم، تعجب نکنید اگر روزی فریاد انا الحق سر دادم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۲ &#8211; </strong>در مدت زمان کوتاهی که در هر روز می نشینم، حتما به همه ی دوستان سر خواهم زد. چه خاموش و چه هیاهو کنان &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۳ – </strong><a href="  http://sedaye_zendegi.mihanblog.com/post/94">نقدی بسیار خوب</a>، در باب فیلمی خوب، توسط دوستی خوب تر &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>برمی گردم&#8230; این بار برای همیشه&#8230;</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1390/11/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>66</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیدا در مُحاق &#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1390/09/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%8f%d8%ad%d8%a7%d9%82/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1390/09/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%8f%d8%ad%d8%a7%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Dec 2011 14:37:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=721</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان امروز قصد دارم آنچنان غُری بزنم که کنیز حاج باقر! در مقابلم لنگ بیاندازد، تا وقتی در آخر اعلام کردم که به غیبت صغری خواهم رفت، همگان با کمال میل مشایعتم کنند و در دل بگویند &#8220;آخیش، رفت&#8230;&#8221; &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1390/09/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%8f%d8%ad%d8%a7%d9%82/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">سلام دوستان</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">امروز قصد دارم آنچنان غُری بزنم که کنیز حاج باقر! در مقابلم لنگ بیاندازد، تا وقتی در آخر اعلام کردم که به غیبت صغری خواهم رفت، همگان با کمال میل مشایعتم کنند و در دل بگویند <strong>&#8220;آخیش، رفت&#8230;&#8221;</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">غُرغُر هایم را با این جمله آغاز می کنم که،</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&#8220;زندگی بدون دروس عمومی چقدر زیباست! &#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آخر یکی نیست بگوید تو که خودت را می شناسی و از وسواس بیمارگونه ات نسبت به دروس حفظ کردنی آگاه هستی، چرا در اول ترم جو گیر می شوی و سه درس سنگین عمومی را با هم برمیداری؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آخر یکی نیست بگوید که درس آیین زندگی، وقتی حفظ کردن مطالبش، زندگی ات را به باد می دهد، به چه دردی می خورد؟ زندگی ای که دیگر وجود ندارد، آیین به چه کارش می آید؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">یا حتی ادبیات&#8230; ادبیاتی که حفظ کردن تعاریف پیچیده و اسامی قلمبه سلمبه، سبب می شود که ادبیات فاخرت تبدیل به ادبیات چارواداری شود، چرا که زیر لب زمین و زمان را با هر آنچه که از دهانت بیرون می آید، مستفیض می کنی، فایده اش چیست؟ (البته چارواداری غلو بود ها! خدا آن روز را نیاورد&#8230;)</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آخر یکی نیست که در این مغز مخبط من فرو کند که، ۱۵ هم برای خودش نمره ایست. که چه کسی این قانون را گذاشته که نمره ی درس عمومی و حفظ کردنی، نباید کمتر از ۱۹ باشد. که شب امتحان بخوان، پاس کن و خلاص. نه اینکه از اول ترم مدام حرص بخوری و بلرزی و از شدت استرس منفعل شوی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">البته وقتی در پایان این ترم، سه نمره ی ۱۳، ۱۴ و ۱۵ در کارنامه ام قطار شد، خودبخود شیرفهم خواهم شد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">چرا یکی نیست که مرا راضی کند تا یکی از این سه درس عمومی را حذف کنم، قبل از آنکه خودم از صحنه ی روزگار حذف شوم&#8230; البته جوابش را می دانم، آخر از مادر زاده نشده کسی که حریف من شود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">باور کنید که غلو نمی کنم، من واقعا به همین شدت با دروس عمومی مشکل دارم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اصلا دیگر حوصله ی غر زدن هم ندارم. جایگاه کنیز حاج باقر هم برای خودش&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خلاصه، بمدت یکماه و اندی در غیبت صغری فرو خواهم رفت و بعد از امتحانات، بار دیگر ظهور خواهم کرد. امیدوارم که حاصل این غیبت صغری، تصمیم کبری ای باشد که دیگر سه درس عمومی را همزمان بر ندارم &#8230; البته اگر منم، باز در اول ترم، جو زده خواهم شد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۱ _ </strong>یعنی تابحال  این قدر، &#8230; و پرت ننوشته بودم. شاید هم  نوشته بودم و خودم نمی دانم!<strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۲ _ </strong>شاید این طور با شوخی و مزاح نوشتم، ولی واقعا آشفته ام&#8230; این را برای آن کسانی می گویم که این روزها زیادی در حق شان کوتاهی کرده ام. ان شاالله بعد از ظهور، دست پر برمی گردم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۳ _ </strong>آن بیمار، پاره ی تن من، خداراشکر بهتر است، ولی  هنوز مشکلات اساسی دارد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۴ _ </strong>آهنگی فوق العاده، فوق العاده زیبا از محمد نوری&#8230; آهنگی که این روزها زیاد گوش می کنم (البته در زنگ تفریح. آتو نگیرید :دی)&#8230; تقدیم به آقای حسینی عزیز، که هم پیوست ۲ شامل حالشان می شود و هم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بقیه اش بماند &#8230;</p>
<p><strong><a href="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2011/12/01___TRACK.mp3">دانلود کنید </a></strong>(کمی حجم سنگینی دارد، ولی به دانلود کردن و شنیدنش می ارزد. فوق تصور زیباست. حداقل از نظر من&#8230;)</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۵ _ </strong>بخش نظرات را باز می گذارم که اگر نتوانستم به موقع پاسخگوی محبت شما دوستان باشم، حداقل کامنت ها در بخش تایید، بلاتکلیف نمانند&#8230; البته اگر بلت! بودم تنظیماتش را انجام دهم. و الا قبل از پاسخگویی، همه را تایید می کنم و بعد بتدریج  پاسخ می دهم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست۶ _ </strong>چه کسی می تواند بگوید که چه نکته ای در عنوان این پست نهفته است؟!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>فعلا بدرود &#8230;</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1390/09/%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%8f%d8%ad%d8%a7%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>54</slash:comments>
<enclosure url="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2011/12/01___TRACK.mp3" length="7316504" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>بازار مکاره &#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1390/09/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d9%85%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1390/09/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d9%85%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 17:30:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[آهنگ نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=713</guid>
		<description><![CDATA[کسی می داند کجا صبر می فروشند؟ جامم خالی شده است. در بطری های تهی، آب می گردانم بلکه ذره ای از طعم تلخش را مزه مزه کنم. خونسردی چه؟ کمی خونسردی دارید قرض بدهید؟ البته نمی توانم پس بدهم، &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1390/09/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d9%85%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کسی می داند کجا صبر می فروشند؟ جامم خالی شده است. در بطری های تهی، آب می گردانم بلکه ذره ای از طعم تلخش را مزه مزه کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">خونسردی چه؟ کمی خونسردی دارید قرض بدهید؟ البته نمی توانم پس بدهم، چرا که هیچ وقت نداشته ام. همیشه گدایی اش کرده ام. پس بدهید در راه خدا&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">عقل دارید؟ نمی خواهم، این یکی را زیادی دارم. ارزانی خودتان. (جمله ی برگزیده ی انجمن بلف زنان. برنده ی جایزه ی بین المللی اعتماد بنفس.)</p>
<p style="text-align: justify;">غم دارید؟ اوه، نه بگیریدش کنار. مال خودم بهتر است. با غم هیچ کدام تان تاخت اش نمی زنم. حتی اگر یک شیشه صبر هم بگذارید بر رویش. مال خودم بیشتر نوش جانم می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">ببخشید، بازار صداقت کجاست؟ قبلا از پیچ سادگی می گذشت. می گویند بعد از انقلاب ریا، نام آن پیچ را به ساده لوحی تغییر داده اند. من این پیچ را هم رد کرده ام. پشت اش سراب بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">هرچه در بازار گشتم چیزی عایدم نشد. خسته و ناکام به قهوه خانه ای پناه بردم. در گوشه ای نشستم و نفسی تازه کردم. اختلاط مردم بی خیال مرا نیز سر کِیف آورد.نقاب فیلسوفانه ام را به چهره زدم و آغاز سخن کردم:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">رفقا &#8230; رفقا &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">افسانه ی انسانیت را شنیده اید؟ بچه که بودیم عجب دروغ های شاخداری به اسم قصه به خوردمان می دادند. بچه ها هم که زود باور، از آن قهرمان می ساختیم و ادای اش را در می آوردیم. نمی دانستیم که قهرمان مان، تنها خیال پردازی های مادری است که جنین اش را در نطفگی سقط کرده است.<br />
حالا راستش را از من بشنوید. واقعیت این است که انسانیت هیچ گاه به ثمر نرسید. در نطفگی تلف شد. تلف هوسرانی مادر و شهوترانی پدر. انسانیت، فدای آدمیت شد&#8230;<br />
پیش خودمان بماند، خودم بارها در نطفه خفه اش کرده ام&#8230;<br />
بله؟ دیه؟ نه دیه ندارد. اصلا کس و کاری ندارد که سراغش را بگیرند. راحت بین دو انگشت له اش کنید. حتی از مورچه هم بی آزار تر است و گاز هم نمی گیرد. یک فشار و خلاص &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">سخنانم به پایان رسید. انتظار داشتم برایم کف بزنند. ولی تنها انگشتان شصت و سبابه بود که بی امان یکدیگر را می فشردند &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پیوست: </strong>برای آن بیمار، همانی که پاره ی تن من است، دعا کنید. بیش از پیش &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1390/09/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d9%85%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گنجینه ی پنهان &#8230;</title>
		<link>http://aida.special.ir/1390/09/%da%af%d9%86%d8%ac%db%8c%d9%86%d9%87-%db%8c-%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://aida.special.ir/1390/09/%da%af%d9%86%d8%ac%db%8c%d9%86%d9%87-%db%8c-%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Nov 2011 18:45:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>aida</dc:creator>
				<category><![CDATA[آهنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[روزمرگی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبت ها ...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aida.special.ir/?p=700</guid>
		<description><![CDATA[یک بار در یک جا گفتم، کلمات ابزار دل هستند، که زبان به کمک عقل به سرقت می برد. ولی گاهی می فهمم که دل، در اعماق پستوی ناب ترین احساسات، واژگانی را پاسبانی می کند که هیچ گاه زبان &#8230; <a href="http://aida.special.ir/1390/09/%da%af%d9%86%d8%ac%db%8c%d9%86%d9%87-%db%8c-%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%86/">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="color: #008000;">یک بار در یک جا گفتم،</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="color: #008000;">کلمات ابزار دل هستند، که زبان به کمک عقل به سرقت می برد.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="color: #008000;">ولی گاهی می فهمم که دل، در اعماق پستوی ناب ترین احساسات، واژگانی را پاسبانی می کند که هیچ گاه زبان نخواهد توانست آن ها را به چنگ بیاورد. برای همین است که انسان ها در بیان عمیق ترین احساسات شان عاجزند. می دانند واژه ای هست، ولی بر زبان نمی آید. و این چقدر زیباست&#8230;</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><span style="color: #008000;"> </span></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #00ff00;"><strong>آهنگی فوق العاده زیبا از محمد نوری،</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #00ff00;"><strong><a href="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2011/11/TRACK012.mp3">آواز با عشق</a></strong></span></p>
<p><img src="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2011/11/077.jpg" alt="" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aida.special.ir/1390/09/%da%af%d9%86%d8%ac%db%8c%d9%86%d9%87-%db%8c-%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
<enclosure url="http://aida.special.ir/wp-content/uploads/2011/11/TRACK012.mp3" length="6839066" type="audio/mpeg" />
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk
Database Caching using disk
Object Caching 0/0 objects using disk

Served from: aida.special.ir @ 2012-05-17 22:54:40 -->
