بایگانی دسته: روزمرگی

وقتی…

وقتی چرخ تختت می شکنه و مجبور میشی از تخت دل بکنی و بیای پایین و یک نصف روز بری توی راهرو پشت در اتاق بشینی تا تعمیرش کنن… مثل دانش آموز شیطونی که از بس توی کلاس شلوغ کرده … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۱۲ پاسخ

شَهِ شاهکاران تویی تو!

یعنی تنها اگر یک فرصت دست بدهد که به هر دلیلی من از روی تخت بیایم پایین و روی ویلچر بنشینم، نهایتاً مرا یا سر چهارراه پیدا می کنید یا سر کوچه! با این حال همین چند ماه یک بار … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۲۲ پاسخ

دلم تنگ خانه است؛ بفهم خورشید!

۱ – ۲ – ۳؛ سه مطلب، معادل یازده صفحه ی چهل خطی Word با فونت ۱۲ در مدت نزدیک به چهار ماه… اگر از ۲۷ روز تیرماه فاکتور بگیریم می شود به عبارتی… ۴ و نیم خط در روز… … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۹ پاسخ

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!

اِهِم، اِهِم… اوه، اوه… چه گرد و غباری نشسته است بر این وبلاگ! البته من هم نیامده ام برای غبار روبی؛ آماده ام حسابی گرد و خاک کنم! بله؛ ســـــــلام سلام دوستان خوبم، امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید… حقیقتاً … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۲۲ پاسخ

گرچه دیر، اما چه پربار آمدم…

سلام به دوستان خوبم امیدوارم سال خوبی را آغاز کرده باشید. ابتدا عذر تقصیر بابت دیرکرد ها… اگرچه از همان نخستین دقایق شروع سال در فکر شما دوستان و در صرافت هرچه پربار تر کردن این جا بودم، اما مسائلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۸۴ پاسخ

ناب ترین لذت…

آه، امان از سوزش! آیا بد تر از سوزش هم دردی هست؟ بی شک هست… اما به راستی که یکی از بدترین درد هاست و من نمی دانم که چگونه این همه سال با آن زیسته ام! در یک کالبد، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۲۵ پاسخ

تن پوش اول!

(وقایع این پست ، مربوط به یک ماه و نیم پیش است!) یعنی دقیقا دو ماه و نیم بود که در تلاش بودم شرایط را فراهم سازم تا سفری به دنیای ناشناخته ی آن سوی چهارراه داشته باشم و با … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۹۳ پاسخ

اما دعای من غیر از این بود…

امروز سالگرد بهار بود… دوستی مرا مطلع کرد… یادم نرفته بود، فقط گمان می کردم که در ماه آذر باشد… روحش شاد و یادش ماندگار…     برایش لبخند می زنم، همان طور که او همیشه لبخند به لب داشت. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۴۵ پاسخ

دیداری به یاد ماندنی…

چند وقتی بود که تلفنی او را می شناختم، و پیش از آن نیز از طریق وبلاگش با او آشنا بودم، و اگرچه همشهری و هم مشکل بودیم (او نیز ضایعه ی نخاعی کمری است)، هیچ گاه فرصت دیدارمان فراهم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۴۹ پاسخ

گوش کن!

زمانی که افتخار یافتم در محلّه ی باصفای نابینایان بر روی صندلی داغ بنشینم، حقیقتاً در جهنم سوزانی از مصائب می سوختم و دشواری ها، وجودم را به آتش کشیده بودند، با این حال تمام گفته هایم از سر حقیقت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۳۹ پاسخ