بایگانی نویسنده: آیدا

می دانم، می دانی…

آیدا… می دانی که حرف ها دارم… و می دانم که تو حرف هایم را می دانی… و باور دارم که مرا می فهمی و از این که هفت سالگی ات را، این واقعه پراهمیت را از یاد برده ام، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در مناسبت ها ... | ۳ پاسخ

گزارش سالانه روزمرگی ها!

حداقل تا سه ماه دیگر مطلبی نخواهم گذاشت (حالا نه این که تا به حال هر روز مطلب می گذاشتم!)، با این حال احتمالا گاهی در اینستاگرام مطالب کوتاهی بگذارم بعد از این غیبت طولانی، با دو مطلبی که نگارششان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... | ۷ پاسخ

این حباب های تقابل برانگیز!

همانطور دراز کشیده بودم و با غم و حسرت به قطراتی که با سرعتی معین به داخل مخزن سرم می چکیدند و بعد، از درون شلنگ سُر می خوردند و در وریدم ناپدید می شدند، خیره نگاه می کردم. سال … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., خاطرات - تجربیات پراکنده | ۲۰ پاسخ

بهار آمد…

بیهوا سرم  را چرخاندم به سوی پنجره. پس از ماه ها برای اولین بار بود که زیرپرده ای ضخیم را کنار کشیده بودند و از پس پرده ی توری، نگاهم دوباره با روشنایی آسمان و سبزی فناناپذیر درخت کاجم آشنا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۲۰ پاسخ

دفاع مقدس!

دقیقاً از همان روز اولی که نخستین ترم کارشناسی ارشد را آغاز کردم، فهمیدم که خودم را با چالش غول آسایی مواجه کرده ام! البته نه این که درس خواندن  در این مقطع کار چندان شاقّی باشد – هرچند دروس … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۵ پاسخ