گزارش سالانه روزمرگی ها!

حداقل تا سه ماه دیگر مطلبی نخواهم گذاشت (حالا نه این که تا به حال هر روز مطلب می گذاشتم!)، با این حال احتمالا گاهی در اینستاگرام مطالب کوتاهی بگذارم Smile بعد از این غیبت طولانی، با دو مطلبی که نگارششان اهمیت دارد، در خدمتتان خواهم بود…

و این پست ته ندارد؛ خطر سقوط!  Wink 

از دوران کودکی عادتی دارم که هر سال، یک شب پیش از عید نوروز، قبل از خواب دقایقی را به مرور وقایع سالی که گذشت می گذرانم و سعی می کنم خوب و بد اعمالم را در آن یک سال بسنجم؛ ببینم چقدر به برنامه هایم پایبند بوده ام، چه تغییرات مثبت و منفی در اخلاقیات و عملکردم به وجود آمده است، و به طور کل آنالیز دقیقی از آیدای سال گذشته به عمل می آورم و سعی می کنم که مثل یک تفتیش یا بازجویی! این کار را بدون هیچ تعارف و به دور از احساسات و کاملا جدی و قاطع و حتی بی رحمانه انجام دهم و راه را بر بهانه جویی ها و توجیه ها ببندم. آنگاه پس از شناسایی نقاط ضعف و قوتم، و اشتباهات یا دستاوردهای مثبتی که احیانا داشته ام، سعی می کنم برای اصلاح عیوب و تقویت محاسنم راهکارهایی بیندیشم و همچنین برای فعالیت های سال آینده یک برنامه ریزی کلی انجام می دهم.

برمبنای چنین سنت دیرینه ای، شب پیش از نوروز سال ۹۵، در هدفگذاری های سال آینده، جای بزرگی را برای تلاش برای بیرون رفتن و حضور در جامعه باز کردم و قصد کردم از نخستین روز سال اولین گام را در اجرای این هدف بردارم. از این رو، مرکز خرید نسبتا تازه تأسیسی، معروف به بازار شهرداری را که یکی دو سالی بود آوازه اش را شنیده بودم و می گفتند برای ورود و تردد ویلچر کاملا مناسب سازی شده است و از طرفی در آن همه چیز یافت می شود و برای خودش شهرفرنگی از اجناس است، و از آن مهمتر، نسبتا نزدیک به خانه ی ما بود به عنوان اولین مسیر دست یافتنی در نظر گرفتم. آن طور که پدر می گفت، برای رسیدن به آنجا، پیاده با ویلچر حداقل سه ربع راه بود و فقط دو سه بار نیاز بود از چهارراه یا وسط بلوار عبور کنیم؛ درست است که به نظر چندان هم راحت نبود و بالاخره چالش های خودش را داشت، اما من از اول هم می دانستم که حضور در جامعه برای من با چالش های زیادی همراه است و تا با این چالش ها مواجه نشوم، راهی برای فائق آمدن بر آن ها را پیدا نخواهم کرد؛ پس یا باید همچنان در خانه می ماندم، یا که دل به چالش ها می زدم…

ادامه مطلب

با این وجود، نمی دانم چرا در آنالیز سالانه ام، فراموش کرده بودم که ورود من به چالش ها، علاوه بر خودم دیگران را نیز به چالش می کشد و همین اشتباه محاسباتی باعث شد که در همان اولین تلاش، در تمام مدت سه ربع پیاده روی تا بازار شهرداری، و  بعد حدود سه ربع چرخ زدن در آن، و نهایتا یک ساعت پیاده روی در مسیر بازگشت فقط سعی می کردم خودم را شاد و ذوق زده نشان دهم، در حالی که به جای طبیعت نورسته ی بهاری و محیط متنوع و رنگارنگ فروشگاه – که برای نگاه من که سال ها در حصر مانده بود بکر و تازه می نمود – چشمانم تنها به نفس افتادن پدر را می دید و درد کمری که قایمش می کرد و نیز لنگ لنگان راه رفتن و چهره ی پر از درد مادر را که از بس سال ها با من در حصر خانگی مانده و کفش نپوشیده است دیگر هیچ کفشی قالب پاهایش نمی شود و قادر نیست با کفش قدمی بردارد…

آن روز فقط دلم می خواست زودتر برگردم خانه… و وقتی سرانجام به خانه رسیدم، پس از ساعت ها تفکر و مرور وقایع آن روز، نهایتا با خودم عهد کردم که دیگر هرگز از روی میل شخصی نه از تختم پایین بیایم و نه از خانه بیرون بروم، مگر برای کارهایی ضروری یا جاهایی که خود خانواده ام تمایل یا نیاز دارند بروند… و از همان روز، مصرانه بر سر عهدم ماندم و باقی فروردین و حتی اردیبهشت را که بی تاب لحظه لحظه هایش بودم، روی تختم سپری کردم. در تمام اردیبهشت سعی می کردم نگاهم از پنجره ی اتاقم به بیرون نیفتد، چراکه سرسبزی و طراوت مسحور کننده ی اردیبهشت مرا بی تاب می ساخت و وسوسه میشدم عهدشکنی کرده، چشم به روی ملاحظات ببندم و بخواهم که از خانه بیرون بروم… می دانستم اگر اردیبهشت را تاب بیاورم و و آن یک ماه را خویشتنداری کنم، روحم سرانجام رام خواهد شد و به اسارت خودخواسته ی ناخواسته اش! تن خواهد داد.

و سرانجام رام شدم…

(به قول شاعر: مرا عهدی است با تختم! که تا جان در بدن دارم / بچسبم میله هایش را، ز هر کوچه حذز دارم Wink )

. . .

من همیشه نشان داده ام که پس از یک دوره ی فترت و کمون، به ناگاه دست به یک حرکت انقلابی می زنم!

از این رو، حدود شش ماه پس از زمانی که در نخستین روز سال عهد کردم که دیگر هرگز به میل شخصی از تختم پایین نیایم، مگر خانواده ام برنامه ای داشته باشند، در شهریورماه یکی از همسایگان مان، ما را به خانه اش در  گلبهار (که شهری است در ۳۵ کیلومتری مشهد) دعوت کرد، و اگرچه همه خانواده به چنین تنوعی به شدت نیاز داشتیم، اما به دلیل مشکلات جا به جایی و انتقال من به آن جا، در واقع این سفر برایمان غیرممکن بود… اما گویی روح به ظاهر رام شده ی من، چنان زیر زیرکی! در نهاد خود بی پروا گشته بود که ناگهان ایده ی محیرالعقولی در ذهنش نقش بست…

تا آن زمان، سارا بارها گفته بود که اگر بگذاری، من تو را سوار ماشین می کنم… اما حقیقتا با وجود لوله تنفسی این کار به نوعی خطر کردن بود و از این رو هیچگاه حتی به این پیشنهاد فکر هم نمی کردم… اما همیشه در تاریخ هم خوانده ایم که اغلب پس از دوران فترت، دوران تحول و شکوفایی از راه می رسد و در نتیجه، ۱۹ شهریور ۹۵ من برای نخستین بار ملاحظات را کنار گذاشته و بعد از ۱۲ سال، با کمک سارا توانستم نسبتا به راحتی سوار ماشین شوم و ۳۰ کیلومتر را مثل دسته گل، خانم و خندان توی ماشین بنشینم و برای اولین بار شهر راه نظاره کنم…

۲۰۱۶۰۹۰۹_۱۶۵۲۱۶از آن زمان به بعد، بیرون رفتن با ماشین برای من به یک گزینه ی ممکن، اما نه همیشگی و دم دستی تبدیل شد و در واقع فقط برای کارهای ضروری می توانستم روی آن حساب کنم، و البته صرفا اگر  سارا می توانست همراهی ام کند، زیرا به هیچکس غیر از او اطمینان نداشتم که مرا با ایمنی کامل در ماشین بگذارد.

با این وجود، بالاخره این مورد گزینه ای بود که می توانست غیرممکن ها را برایم ممکن سازد. از این رو، وقتی در بهمن همان سال از معاونت دانشکده علوم پزشکی خراسان شمالی ایمیلی دریافت کرده و دعوت شدم که در سمیناری با محوریت اخلاق پزشکی شرکت کنم، پس از هماهنگی با سارا، توانستم به این دعوت پاسخ مثبت بگویم Smile

photo_2017-02-03_11-39-17photo_2017-02-03_11-37-01

222 e

متنی که در سمینار خواندم

گزارش تصویری سمینار در سایت دانشکده

حالا بگذارید شما را به پست هایی در وبلاگم ارجاع دهم که در آن ها به خاصیت برکت زایی! خودم اشاره کرده و ثابت کرده ام که اگر سالیان سال کل کشور در خشکسالی به سر ببرد، همین که من از خانه پایم را بگذارم بیرون (حتی در دل تابستان) فی الفور برکات آسمانی نازل می شود… و باید بگویم که سفر من به بجنورد در تاریخ ۱۳ و ۱۴ شهریور ۹۵، آیت دیگری است به قابلیت برکت زایی من، چرا که در آن تاریخ به ناگاه کل سه استان در ایالت خراسان! گرفتار برف و کولاکی کم سابقه شدند…

یعنی داشتم از سرما بیهوش می شدم!

و بعد از آن تجربه نیز من همچنان بر سر عهد خود ماندم (مانده ام) و جز در مواقع ضروری، هرگز به میل خود حتی از تخت هم پایین نیامدم. حتی سارا هم جزو ملاحظاتم بود و فقط زمانی که قرار بود برای کارهای درمانی بیرون بروم، از او می خواستم مرا در ماشین بگذارد و همراهی ام کند، هرچند او خیلی دلش می خواست برای تفریح هم مرا بیرون ببرد، اما طیف ملاحظات من بسیار بسیار گسترده بود (هست)… از این رو باز هم دوره ی فترت چند ماهه ای را سپری کردم، تا زمانی که زمزمه هایی از انقلاب به گوش رسید…

و باز هم این قیام به دعوت همسایگان شروع شد… زمانی که ما را به خانه باغی در بیست کیلومتری مشهد دعوت کردند و خب، چرا که نه؟ مگر پیش از آن به گلبهار و بجنورد نرفته بودم؟ فقط کافی بود با سارا هماهنگ می کردم، تازه آن روز هم که از کارش تعطیل بود، پس حتما می آمد…

اما نه،  او نمی آمد… دقیقا همان روز برایش مصاحبه ی کاری گذاشته بودند؛  پس تکلیف چه بود؟

تکلیف مشخص بود. تا کی می خواستم به سارا وابسته باشم؟ خیلی وقت بود که به این موضوع می اندیشیدم و راهکاری را در ذهنم جست و جو می کردم تا مستقل از سارا سوار ماشین شوم، و البته راهکارش را پیدا کرده بودم اما تا زمانی که سارا بود، بهتر می دانستم برای امتحان آن خطر نکنم… اما حالا دیگر وقت خطر کردن بود…

پس، هجدهم خرداد ۹۶، محمد آقا سرایدار ساختمان بغلی، به کمک آقای راننده، مرا با راهنمایی های خودم و با ملحفه، خیلی راحت تر از دفعات پیش به داخل ماشین گذاشتند و ساعتی بعد،  آیدا از این جا سر در آورد!

دالی! Smile

photo_2017-06-09_15-07-43photo_2017-06-09_15-02-54

و بعد از آن حرکت انقلابی نیز باز هم همچنان بر سر عهد خود ماندم، اما اگرچه دوران فترت این بار چندان به طول نینجامید، انقلاب پس از آن عجیب شکوهمند بود!

وقتی جمع پایه ها جمع باشد!، پای تو هم به بیرون باز می شود… یعنی زمانی که سارا باشد و خواهرهایت هم دو هفته ای به دیدار آمده باشند، ناگهان سه تایی از گوش هایت می گیرند و پرتابت می کنند روی ویلچر! و خواسته و ناخواسته تو را به سِیر عجایب و غرایب می برند…

و البته از خوش یمنی این رویداد این که، هنوز چند قدمی از خانه دور نشده بودیم که یکدفعه چهره هایی آشنا از دور پدیدار شدند و بـــــــله!… عموهایم را یکی را بعد از ۱۲ سال و دیگری را پس از دستکم ۶ سال زیارت کردم Smile

photo_2017-07-01_09-08-16و افسانه ی سه برادر! به حقیقت پیوست…

اما مگر این سه خواهر، گذاشتند که شیرینی این دیدار در کاممان بماند؟!

و من کاملاٌ بدون میل شخصی و با زور و تهدید و ارعاب از سوی اطرافیان، سرانجام در تاریخ ۹ تیر ۹۶، برای نخستین بار در عمرم! به ایستگاه مترو قدم گذاشتم…

photo_2017-07-01_09-17-12 photo_2017-07-01_09-17-27 photo_2017-07-01_09-17-33 photo_2017-07-01_09-17-56یعنی وقتی آن صدای وحشتناک از داخل تونل به گوش رسید و بعد مترو، این شیء مدنِ عجیب غریب پیدایش شد، کُپ کرده بودم. وقتی هم که موقع سوار شدن، چرخ جلوی ویلچرم در فاصله ی میان جایگاه و در مترو گیر کرد، دیگر کامل خودم  را باختم… وقتی سوار شدیم و مترو یکهو بی خبر! به راه افتاد، سرم گیج رفت و فقط دلم می خواست پیاده شوم. به مردم نگاه می کردم  و متعجبانه با خودم می گفتم که چرا این مردم جیغ نمی کشند؟!، بعد به مادر نگاهی انداختم و توی دلم گفتم حداقل چرا مادر اینطور خونسرد ایستاده است؟!

خدا را شکر که مقصدمان فقط دو ایستگاه بود و وقتی خانومه! گفت ایستگاه “پارک ملت” نفس راحتی کشیدم؛ هرچند تا کامل پیاده نشیدیم، آرامش نیافتم و می ترسیدم با آن  همه جمعیت، یک موقع آن تو جا بمانیم! اصلاً آقای راننده از اووون جلو چطور می توانست ببیند که آیا احیانا کسی چرخ  ویلچرش لای در گیر کرده است و یا کِی همه سوار یا پیاده شده اند؟

خلاصه بعد از آن  که سه خواهر کلی از تکنولوژی مترو و امنیت آن برایم شرح دادند، سرانجام من رسما اعلام کردم که دیگر هرگز سوار مترو نمی شوم، و آن  ها نیز اکیدا اعلام نمودند”… کردی!” Big Smile

. . .

دیگر هیچ چیز مثل سابق نبود؛ نه خبری از میدان پارک با آن تندیس باشکوه وسطش بود و نه از سردر ورودی پارک چیزی باقی مانده بود.

نگاهی به اطراف انداختم… آن جا چقدر غریب می نمود. مسیر دور پارک که زمانی صبح های زود در امتدادش می دویدم، حالا مثل بزرگراهی بود برای تردد آدم ها!… به قدری مسیر شلوغ بود که ویلچرم در میان ازدحام رهگذران راهی به جلو نمی یافت.

همانطور که آهسته آهسته پیش می رفتیم، نگاهم افتاد به آقایی که روی نیمکتی نشسته بود. نگاهم روی او قفل شد و او نیز با تردید وراندازم کرد. تقریبا شک نداشتم که او یکی از همان ورزشکاران صبحگاهی است که هر روز در پارک می دیدمشان و سلام و احوالپرسی می کردیم… دلم می خواست بروم جلو و آشنایی بدهم، اما نمی دانستم چه بگویم… می گفتم “سلام، مرا به یاد دارید؟ همان دختر تپلی  که سال ها هر روز صبح دور پارک می دوید و بعد سیزده سال پیش، یکدفعه غیبش زد!”

اما نه، ترسیدم بادیدن من روی ویلچر و با آن لوله تنفسی روی گردنم، شوکه شود… پس نگاهم را از او برگرداندم…

در این هنگام، سارا پیشنهاد داد که بپیچیم به سمت راست و وارد فضای داخلی پارک بشویم.

در این هنگام، به ناگاه بوی چمن های تازه به مشامم رسید؛ بویی آشنا و دیوانه کننده. تا جایی که ریه هایم ظرفیت داشت، نفس عمیقی کشیدم و وجودم را پر از بوی چمن کردم. انگار حالا دیگر واقعا آمده بودم پارک؛ همان پارک آشنای قدیمی…

بگذارید به جای آن که بخواهم از تغییرات چشمگیر فضای پارک ملت مشهد، طومار طومار قلم فرسایی کنم، با گذاشتن عکسی از محیط پارک ۱۴ سال پیش و عکس هایی که در آن روز گرفتم، مقایسه را به نگاه خودتان بسپارم.

سوپرایززززز… آیدای سال ۸۲ در پارک ملت مشهد در سال ۸۲ Smile

photo_2017-07-25_12-07-01و پارک ملت سال ۹۶

photo_2017-07-01_09-19-59 photo_2017-07-01_09-08-38 photo_2017-07-01_09-10-37 photo_2017-07-01_09-15-42 photo_2017-07-01_09-16-39. . .

آری…

آنچه گذشت، عمده ی تحولاتی بود که در طول کمی بیش از یک سال در زندگی من اتفاق افتاد. تحولاتی که ناممکن هایی را برایم تاحدی ممکن ساخت. اما ملاحظات زندگی من به قدری زیاد است که همچنان بایستی بر آن عهد پایبند بمانم و مراقب باشم که گاهی جَوگیر نشوم و با نادیده گرفتن ملاحظات، به امیال شخصی ام میدان ندهم… حالا کارم سخت تر شده است. می دانید، تا وقتی که در حصر باشی، به زندانت خو می گیری، اما با چشیدن طعم آزادی، دیگر به سختی در حصر قرار می یابی…

از این رو، گاهی کنترل امیالم از دستم در می رود و برای خودم برنامه هایی می چینم و بعد لحظه لحظه های آن برنامه برایم به عذاب تبدیل می شود… پس واقعا این چه کاری است؟ و همین چند روز پیش به خودم گفتم: “احمقِ بی ملاحظه!” و بعد نشستم سر جایم… خوشم می آید که از خودم خوب حساب می برم! Wink

یکی از امیال خبیثانه ام این است که یک روز، ساعت ۵ صبح، در پارک ملت باشم و با ویلچرم دور پارک یورتمه بروم! و مثل گذشته به همه ورزشکاران صبحگاهی سلام کنم و حالا که دیگر نمی توانم با آن ها بدمینتون بازی کنم، بنشینم و دورهم چایی بنوشیم! Smile

و خباثت این آرزو در این است که اگر من بخواهم ساعت ۵ صبح در پارک باشم، اطرافیانم بایستی از ساعت ۲ نیمه شب، عملیات آماده سازی مرا شروع کنند! و از طرفی، اگر یک بار بروم، دوباره هم دلم می خواهد بروم!

و من امیال خبیثانه ی بسیار زیاد دیگری هم دارم! Wink

. . .

بگذارید یک ماجرای دیگر را هم تعریف کنم و بعد به این پست پایان دهم…

اما نه… چرا تعریف کنم؟! خودتان سریال را تماشا کنید Wink

۱۷ تیر ۹۵

امیدوارم از سقوط خود لذت برده و به سلامتی فرود آمده باشید Grin 

پی نوشت ثابت- آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید (در صورت تمایل)

اینستاگرام: https://www.instagram.com/ida.elahi/

تلگرام: https://t.me/aidaweblogspecial

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

هفته نامه سلامت؛ شماره ۶۰۹؛ بهمن ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

 

 

 

 

برنامه ی از کجا شروع کنم؟

دانلود

لینک مستقیم

(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: ۱۴ فروردین ۹۵ ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه شب.)

لینک صفحه

این نوشته در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 پاسخ به گزارش سالانه روزمرگی ها!

  1. رضی می‌گوید:

    سلام
    خیلی گزارش خوب و جالبی بود. امیال خبیثانه هم گاهی خوبه Grin

  2. راه اندازی ۲۲ بوستان دوستدار معلول در پایتخت
    http://www.isna.ir/news/96050905836/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-22-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%AE%D8%AA
    شهردارانی که سطح شهر را مناسب‌سازی نکرده‌اند توبیخ شوند
    http://www.isna.ir/news/96050905353/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B7%D8%AD-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AE-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF
    تصویب «حرکت با ویلچر، حرکت عابر پیاده است» در کمیسیون اجتماعی دولت
    http://www.isna.ir/news/96050703918/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D9%84%DA%86%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C
    استقرار طرح توانبخشی مبتنی بر جامعه در ۳۰ شهر محروم
    http://www.isna.ir/news/96050703906/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-30-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%85

  3. سلام آیدا خانم گل خوبید؟
    ببخشید دو هفته ای است که اینترنت شهر ما اختلال شدید داشته و مخابرات را فکر کنم شستند یا آب افتاده به سیم هایش!!!! هه هه هه هه … تلفن های ثابت هم چند روزه کار نمی کنند و … خلاصه از سایت زیبای شما بی خبر بودم تا امروز چسممان به جمال مطلب جدید و انقلابی شما افتاد… وای که چه کرده اید. احسنت به این قلم شیوا و بلیغ. خدا انشالله برکت بدهد و مضاعف اندر مضاعفش کند و قطره ای هم نصیب ما کند. ما معلولین همیشه حسرت به دل داریم و هیچ زمان نمی خواهیم اطرافیانمان را اذیت کنیم و وقت ارزشمندشان را بگیریم اما گاهی دیگر ناپرهیزی می شود و مانند مسکنی التیام بخش آرام می شویم. انشالله سلامت باشید شما هم بامبول بازی در می آورید و مدتها ما را بی خبر می گذارید و یک دفعه خلاصه می خواهید سکته بدهید و چندین خبر حادثه مهم را یکجا پخش می کنید!!!! کمی فکر قلب پاندولی ما را هم بکنید… بسیار بسیار از مطالب بسیار زیبا و دارای نکات آموزنده لذت بردم. خدا پدر ، مادر، خواهران، سارا و ریحانه جان، عمو ها و … را حفظ کنه. انشالله روزی برسه که بتونید به راحتی و با کمال آرامش با قدوم سبزتان شهر ما را مزین و منور کنید و یک دور همی شاد و شیرین با تمام دوستان گل و خانواده عزیزتون داشته باشیم. انشالله آن روز به زودی زود فرا می رسد. حق یار و نگهدارتان Heart Rose Heart Rose Heart Rose Heart Rose Heart Rose

  4. مهدی می‌گوید:

    از برای اینکه حوصله زیر منفی سیر میکنه پس مطالبتون رو سَرسَری خوندم
    اگر تغییرات کلی حیات رو تولد بنامیم، من دو بار در این دنیا متولد شدم یکبار شهریور ۱۳۶۲ و بار دوم در تاریخ آبان ۱۳۸۲ پس از تصادفی که هیچ چیزش یادم نیست
    بار اول، عمرم بیست سال و ۴۹ روز بود، خوب شاید چندان دنیا برکام نبود ولی بی کام هم نبود
    و خلاصه بار دوم که الان دقیقا ۱۴ سال و ۳۲۲ روزه هستم و کلا دنیا بر خط ناکامی در حرکت هست البته از دیدگاه خودم
    گاهی اوقات فکر میکنم دنیا برای من آفریده نشده بلکه من برای دنیا آفریده شدم و بنابراین من باید به کام دنیا باشم نه اینکه دنیا به کام من
    و در آخر امان از این اشخاص کم سوادی که لباس سفیدی بر تن میکنن و به خیال خودشون دکتر شدن
    به همین خاطر کمر من دو بار شکست یکبار در زمان تصادف و یکبار بعد از حدود ۵ سال بعدش به علت اصلاح عمل دکتر نادکتری که ۵ سال قبلش کارش رو درست انجام نداده بود
    سخن آخر اینکه من یک رهگذر بودم که شاید باز از این گذر راهم نیوفته فقط خواستم بگم که بیخیالِ دنیا، بزار هر چقدر توان داره با تو بجنگه مهم اینه که تو پیشش کم نیاری

    • بیژن محمدی سامانی می‌گوید:

      سلام مهدی جان خوبی؟ همین که درک شما از هستی بالا رفته خیلی ارزش داره، همین که دنیا را جور دیگه ای می بینید ارزش داره. متاسفانه در کشور ما این دکترهای نا بلد هر بلای سر بیماران بیاورند هیچ کس جوابگو نیست. ما هر کداممان یک جوری قربانی این بی مهارتی ها و این کم دانشی ها هستیم. و آیدا جان عزیز که واقعا آنقدر سختی کشیدند که خجالت می کشیم از مشکلات خودمان بگوییم

پاسخ دادن به بیژن محمدی سامانی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette