فرشته خویان ۹ (قسمت اول)

از همان کودکی هیچ وقت عادت نداشتم از دیگران در مورد زندگی خصوصی شان زیاد سؤال بپرسم. مثلاً هیچگاه کنجکاوی نمی کردم که دوستانم پدرشان چه کاره است و مادرشان چه شغلی دارد یا این که چند خواهر و برادرند و اصالتاً کجایی هستند؟ عقیده ام بر این بود که هرگاه بخواهد و اگر مایل باشد خودش می گوید. این عدم تمایل به پرسش و این نیروی بازدارنده ی درونی که کنجکاوی ام را سرکوب می کرد تا حدی بود که حتی از شغل بعضی از افراد نزدیک فامیل نیز باخبر نبودم و به طور مثال اگر کسی می پرسید فلان فامیلت چه کاره است جوابی برایش نداشتم.

اما در این میان بچه ها استثناء بودند! اگر می فهمیدم در خانه ای نوزادی به دنیا آمده است یا کسی کودکی در خانه دارد تا ته و تویش را در نمی آوردم که بچه اسمش چیست و دختر است یا پسر، سنش چقدر است؟ آیا حرف می زند؟ راه افتاده است یا هنوز روی زمین می خزد؟ و هر اطلاعاتی که مربوط به بچه می شد، آرامش نمی یافتم. در عین حال چون از زیاد سؤال پرسیدن خوشم نمی آمد با ترفندهایی سؤال هایم را دو تا یکی کرده، به مراد دلم می رسیدم. مثلاً وقتی می پرسیدم بچه اسمش چیست خواه ناخواه از جنسیتش نیز آگاه می شدم.

از زمانی که در خلال صحبت های پرسنل آی سی یوی مشهد شنیده بودم که آقای محمدی پرستار، خانمش پا به ماه است حال و هوایم عوض شده بود! چنان شوقی برای به دنیا آمدن بچه ی آن ها داشتم که انگار نسبتی با من دارند. تا صدای صحبتی در بخش به گوشم می رسید، رادارهایم! به کار می افتاد بلکه اطلاعات جدیدی از بچه به دست بیاورم. یک بار شنیدم که پرستار خانمی از آقای محمدی در مورد جنسیت بچه سؤال کرد، اما از آن جایی که آن ها هنگام این مکالمه در حال راه رفتن بودند، تا آقای محمدی خواست پاسخ بدهد از من دور شده بودند و نتوانستم جواب را بشنوم.

آقای محمدی خیلی کم پیش می آمد که پرستار من باشد. شاید چون شیفت هایش گاهی متغیر بود و برخلاف اکثر پرستاران که تقریباً شیفت ثابت صبح تا عصر یا شب تا صبح بودند، او بعضی اوقات شیفت هایش عوض می شد. خصوصاً حالا که قرار بود بابا شود، رفت و آمدهایش تقریباً حسابی نداشت و گاه حتی دو شیفت در میان سر کار می آمد. مرد جوان مهربان و پرستار دلسوزی بود، اما چون زیاد نمی دیدمش ارتباط چندانی با هم برقرار نکرده بودیم. با این حال یک بار مرا خیلی شرمنده ی محبت و صبر و حوصله اش کرده بود. یک روز که طبق معمول لرز بسیار شدیدی داشتم، پس از آن که پتوی تخت خودم را رویم کشید و به درخواست من یکی دیگر هم از اتاقی که پتو و بالش و این جور چیزها را در آن نگه می داشتند برایم آورد، وقتی دید که من هنوز راضی نشده ام و پتوی بیشتری می خواهم، بی آن که مثل بقیه بگوید: “صبر کن، الان گرم میشی. دو تا بسه دیگه!”، در بخش گشت زد و از تخت های دیگر برایم پتویی قرض گرفت. اما مگر من به سه پتو قانع بودم؟ اصلاً مگر لرزهای شدید من با سه پتوی سبز پسته ای با طرح ببر پیری که پشم و پیل هایش ریخته بود و مثل مفنگی ها سیبیل هایش به زردی می زد فرو می نشست؟!

از این رو او را دوباره فرستادم تا در بخش چرخ بزند و با رو انداختن به بیماران دیگر برایم پتوی چهارمی دست و پا کند؛ و حقیقتاً خدا صبر بدهد با چنین مریض بد ادا و بدقلق و زیاده خواهی!

من اغلب در آی سی یو دچار لرزهای شدیدی می شدم. لرزهایی جانکاه به طوری که انگار می خواست بند بند وجودم از هم بگسلد. از طرفی به دست آوردن پتو، خصوصاً پتوی اضافی برایم چالش بزرگی بود. از آن جایی که قادر نبودم حرف بزنم یا با اشاره و حرکتی کسی را متوجه خود سازم تا در مواقعی که خواسته یا نیازی داشتم به مشکلم رسیدگی کند، مثلاً در هنگام لرز برایم پتویی بیاورد، ناچار بودم مدت ها به انتظار بمانم بلکه کسی از دور و بر تختم گذر کند. آنگاه با ترفندی که پیشترها ذکر کردم شروع می کردم به گاز گرفتن لوله ای که در دهان داشتم تا با تکان خوردن پایه ی شلنگ دستگاه تنفسی آن شخص را متوجه خود سازم. آن شخص نیز ممکن بود به تقلای من اهمیتی بدهد و به نزدم بیاید. آنگاه تازه باید کلی وقت صرف می کرد و حوصله به خرج می داد تا با حدس زدن های مختلف بفهمد خواسته ام چیست. با این حال پس از مدتی که همه با ترفندم آشنا شده بودند و از طرفی به نظر می آمد که خواسته هایم چندان هم ضروری نیستند، اغلب اوقات شخصی که از نزدیک تختم رد می شد و لرزش پایه ی دستگاه را می دید، به تصور آن که باز هم دارم بهانه گیری می کنم تنها به گفتن: “آیدا لوله رو گاز نگیر!” بسنده می کرد و می رفت. در چنین زمان هایی، از شدت نا امیدی اشک هایم جاری می شد و از بیچارگی و ناتوانی خودم آرزوی مرگ می کردم.

در هر صورت، حتی اگر آن شخص می آمد و برای فهمیدن خواسته ام وقت می گذاشت و پتویی به رویم می کشید، باز هم مشکل من برطرف نمی شد. لرز من بیش از آن حدی بود که با یک یا دو پتو فرو بنشیند. هنگامی که پتویی به رویم می کشیدند، همچنان به تقلا ادامه می دادم و درخواست پتوی دیگری می کردم. با این حال وقتی یک پتوی دیگر هم برایم می آوردند، باز هم راضی نمی شدم و تقاضای پتوی بیشتری داشتم.

اما دیگر امکانش خیلی کم بود که این خواسته ی زیاده از حدم را اجابت کنند، زیرا نمی توانستند پتوی بیماران دیگر را نیز به من بدهند. از این رو، از من می خواستند که مدتی صبر کنم تا گرم شوم. ولی کسی نمی دانست که این چنین صبر کردن تا چه حد زجرآور است و انتظار کشیدن با بیم و امید چه حس دردناکی دارد. در نتیجه، بعد از آن دیگر درخواست های من به بهانه گیری تعبیر می شد و من ناچار بودم تا مدتی نامعلوم به انتظار بمانم بلکه یک نفر را به تور ترفند خود بیندازم. از طرفی حالا دیگر کارم بسیار دشوار تر شده بود، زیرا کسی که به کنارم می آمد با دیدن دو پتویی که رویم بود، امکان نداشت حدس بزند که من سردم است. اگر هم بعد از حدس زدن های بسیار سرانجام با کلی تردید می گفت: “سردته؟!”، تازه باید او را متقاعد می کردم که برایم پتوی بیشتری بیاورد.

این روند عذاب آور تقریباً هر روز یا هر چند روز تکرار می شد. در عین حال روند بسیار زجرآورتری را نیز هنگامی که گرمم می شد تجربه می کردم؛ خصوصاً آن زمان هایی که پس از فرونشستن لرز به تدریج بدنم حرارت می گرفت و داغی درونم در زیر چهار پتویی که با آن همه انتظار و گاه التماس و زاری به دست آورده بودم انباشته شده، جهنم سوزانی را پیرامونم شعله ور می ساخت. و این در حالی بود که تا پیش از آن به قدری برای پتو بهانه گیری کرده بودم که دیگر کسی دور و اطراف تختم پیدایش نمی شد…

به هر روی بعد از جریان پتو و حوصله و درکی که آقای محمدی از خود نشان داده و مرا بر خلاف همیشه از انتظار و خفّتی که متحملش می شدم رهانیده بود، بدجور مهرش به دلم افتاده بود. حالا هم که شنیده بودم دارد بابا می شود دیگر صبر و طاقت نداشتم تا او پرستارم شود و ضمن بیان انواع و اقسام خُرده فرمایشاتی که داشتم بتوانم هنگام تزریق دارو یا گاواژ مایعات در چشمانش دقیق شوم و گوهر پدری را در عمق نگاهش بیابم. هرچند هنوز آقای محمدی همان قدر که نوزادش نارس بود، مردانگی چهره اش به حدی نرسیده بود که شبیه باباها باشد.

سرانجام روزی پس از آن که آقای محمدی حدود یک هفته ای از کار غیبت کرد، نزدیکی های ظهر صدایش در بخش طنین انداز شد. اگرچه او را نمی دیدم حس می کردم چهره اش پختگی پدرانه پیدا کرده است. البته تُن صدایش حقیقتاً فرق کرده بود. او با جعبه ای شیرینی، با شوق و خنده هایی شادمانه با همه احوالپرسی می کرد. همکارانش دوره اش کرده بودند و تبریک ها و دعاهای خیر آن ها از هر سو احاطه اش کرده بود. من هم اگرچه آن روز از لحاظ روحی اصلاً شرایط خوبی نداشتم، در دلم لبخندی زدم و از خدا خواستم بچه شان سالم و سلامت باشد و عمری در زیر سایه ی پدر و مادرش با آرامش و موفقیت زندگی کند.

چند شب پیش از آن دچار بحران روحی شدیدی شده بودم. نوعی حالت جنون به من دست داده بود که عواقبش بیش از همه دامان مادر را گرفت. چند رخداد پیاپی سبب شده بود شخصیتم به شکل ناگواری خُرد و پایمال شود و بعد از آن دیگر طاقت ماندن در این دنیایی را که حتی خدایش از من روی برگردانده بود نداشتم.

نخستین جریانی که در این سلسله ی اضمحلال شخصیتی به وقوع پیوست گویی توسط فرستاده ای از غیب طرح ریزی شده بود!

روزی همان طور که دراز کشیده بودم و مثل همیشه لحظات تنهایی ام را همچون دانه های تسبیح شماره می کردم، ناگهان دیدم که از جایی در آی سی یو چیزی به سویم پرواز کرد. ابتدا با دیدن آن یکجورایی خوشحال شدم. حس خوبی داشت که موجودی در آن حوالی متروکه پرسه می زند و منظره ی تکراری سقف و دیوارها را قدری تنوع می بخشد. با این حال همان طور که در بالای سرم چرخ می زد، حس غریبی به من ندا می داد که او شر عظیمی است که چیزی در عمق درونم را نشانه گرفته است. انگار می دانستم قصدش چیست و به نوعی میان ذهن من و گردی سر بی مغز او یک کانال ارتباطی برقرار شده بود. اما من، بی دست و پا و دهان بسته قادر نبودم کوچک ترین دفاعی از خودم بکنم یا که آن را از خود برانم و یا دستکم با فریادی استمداد بجویم. تنها امیدم به خدایی بود که از ورای سقف همه چیز را مشاهده می کرد و فقط او می توانست مرا از آن محافظت کند.

لحظاتی بعد در مقابل نگاه درمانده و وحشتزده ی من مگس چاق و خرفت خردادماهی، سماع گونه در هوا چرخی زد و مستقیم به داخل دهانم – که به خاطر لوله ی اینتوبه همیشه نیمه باز بود – جهید! باورم نمی شد، نمی توانست واقعیت داشته باشد. او، خدای قادر و مهربان اجازه ی این کار را نمی داد… با حیرت به سقف خیره ماندم و چشم در نگاه خدا دوختم. در آن لحظه احساس کردم پروردگار انسانیتم را با مگسی که پیام آور بیچارگی و ناتوانی من بود به طعنه گرفته است…

دو هفته ای بعد از آن بود که روزی پرستاری با ذوق و شوق به کنارم آمد. در حالی که وجودش یکپارچه لبخند بود به من مژده داد که قرار است از لوله ی اینتوبه خلاص شوم.

“آیدا جون، دیگه امروز از این لوله راحت میشی.”

نمی توانستم معنای حرفش را درک کنم. یعنی داشت سر به سرم می گذاشت؟!

پرستار به همراه دو نفر دیگر بی درنگ چرخ های تختم را باز کردند و پس از جدا کردن شلنگ دستگاه تنفسی از لوله ام، در حالی که با آمبوبگ* به من تنفس می دادند به سمت مقصد نامعلومی به راه افتادند. از هیجان و ناباوری، نگاهم – که در تمام آن مدت حکم زبانم را داشت – بند آمده بود. یعنی واقعاً از دستگاه جدا شده بودم؟ پس یعنی حالم خوب شده بود و قرار بود بعد از خارج کردن لوله بروم خانه؟ یعنی تا دو سه هفته ی دیگر جان می گرفتم و می رفتم سر درس و دانشگاه؟ مگر نه این که تمام مشکلات و بی حرکتی های من به خاطر این دستگاه بود؟ باورم نمی شد، شفا یافته بودم؛ یک شبه!

در طول مسیر، پرسنل آی سی یو با شادباش هایشان بدرقه ام می کردند و برایم آرزوی موفقیت داشتند. من هم سعی می کردم متقابلاً با نگاهم از تک تک آن ها خداحافظی کنم و برای تمام خدماتی که به من داده بودند سپاس بگویم. دقایقی بعد، از دری در آی سی یو به اتاقی وارد شدیم که دیوارهایش سراسر سبز بود. متعجب شدم؛ چرا برای خارج کردن یک لوله این قدر حساسیت به خرج می دادند؟ چرا همان طور که دفعه ی اول آن را در آی سی یو و روی تخت خودم کار گذاشته بودند، همان جا خارجش نمی کردند؟ مگر بیرون آوردنش از گذاشتنش مشکل تر بود؟ شاید هم آن اتاق حد فاصلی بود میان آی سی یو و دنیای بیرون؛ چیزی شبیه رختکن ورزشگاه ها. در آن جا لوله را بیرون می آوردند و سپس بلافاصله مرا تحویل خانواده ام می دادند؟ واقعاً چه فکر خوبی، دیگر لازم نبود از آی سی یو عبور کنیم. همان جا پس از خارج کردن لوله، لباس هایم را عوض می کردند و یکراست به آغوش پدر و مادر و استقبال کنندگانم که احتمالاً در پشت در تجمع کرده بودند می سپردند… واقعاً خیلی بد شد که نتوانستم به خاطر آن لوله درست و حسابی از پرسنل بخش خداحافظی و تشکر کنم؛ حتی از کسانی که چندان دل خوشی از آن ها نداشتم. دیگر از هیچ کس رنجیده خاطر نبودم. پیش خودم گفتم: “بذار بریم خونه. دو سه هفته ی دیگه با پاهای خودم با گل و شیرینی میام…”

در همین افکار بودم که به ناگاه پارچه ی سبز رنگی روی صورتم را پوشاند. خانمی پرسید: “لیدوکائین زدین؟” و خانم دیگری جواب داد: “بله، توی بخش تزریق کردن.”

آن قدر در آن یک ربع غافلگیر شده بودم و به قدری سرعت وقایع مرا به هیجان آورده بود که یادم رفته بود حدود نیم ساعت پیش از آن مردی با روپوش سفید به سراغم آمده و در برابر نگاه های وحشتزده ی من آمپولی را در جایی جلوی گردنم فرو کرده بود! تا بیایم بفهمم اوضاع از چه قرار است و آدم های آن سوی پارچه از چه چیزی حرف می زنند، ناگهان دردی عظیم وجودم را فرا گرفت و صدای غضروف مانندی به گوشم رسید. از شدت درد و ناباوری منگ شده بودم. در این هنگام یکی پارچه را کنار زد و پرسید: “حالت خوبه؟”؛ صورتم یک پارچه اشک بود و وحشت.

خودش جواب داد: “حالش خوبه، ادامه بدید.”

انگار یکی داشت مرا می درید! از شدت درد دندان هایم را به لوله ی اینتوبه می فشردم و فشار فکم می خواست آن را دو نیمه کند. لحظه ای بعد دوباره پارچه کنار رفت. خانمی را دیدم که دستکش ها و قدری از سر آستین های لباس سبزش آغشته به خون بود. لوله ی اینتوبه را در دست گرفت و آن را به سمت بیرون کشید، اما انگار لوله گیر کرده بود. نگاهی به من انداخت: “دهنت رو شل کن. گازش نگیر!”

سعی کردم دهانم را شل کنم.

او دوباره سعی کرد. اما انگار گیر کردن لوله ربطی به گاز گرفتن من نداشت؛ چیزی مانع از خروجش می شد. دکتر کمی دستپاچه به نظر می رسید.

“این چرا این طوریه؟ کافش خالیه؟”

“بله خالیه.”

“یک سرنگ بدین به من.”

دکتر خودش با سرنگ کاف را امتحان کرد و وقتی مطمئن شد خالی است، از یکی خواست پیشانی ام را محکم نگه دارد و بعد با فشار و چند تکان لوله را بیرون کشید. باز هم صدای غضروف مانندی به گوشم رسید…

 دقایقی بعد همان طور که دوباره از آی سی یو عبور می کردیم و پرسنل همچنان با ابراز شادمانی مشایعتم می کردند، من هق هق کنان توی دلم می نالیدم: “نه، دردم اومد… خیلی دردم اومد…”

آن قدر دردم آمده بود که یادم رفته بود قرار است بروم خانه. با این حال وقتی مرا به اتاقک سه دیواره ام برگرداندند، یادم افتاد که نباید به این جا برمی گشتم. خواستم با نگاهم به پرستار بفهمانم که ظاهراً اشتباه آمده اند، اما او در برابر نگاه های ناباور من شلنگ دستگاه را به نقطه ی دردناکی روی گردنم متصل کرد. به ناگاه سقف اتاقک، بنای بیمارستان، هفت آسمان و تمام عالم روی سرم خراب شد… زندگی مرا بد فریب داده بود…

ادامه دارد…

……………………………….

*آمبوبگ: وسیله ای مکانیکی جهت دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

68 پاسخ به فرشته خویان ۹ (قسمت اول)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette