فرشته خویان ۹ (قسمت اول)

از همان کودکی هیچ وقت عادت نداشتم از دیگران در مورد زندگی خصوصی شان زیاد سؤال بپرسم. مثلاً هیچگاه کنجکاوی نمی کردم که دوستانم پدرشان چه کاره است و مادرشان چه شغلی دارد یا این که چند خواهر و برادرند و اصالتاً کجایی هستند؟ عقیده ام بر این بود که هرگاه بخواهد و اگر مایل باشد خودش می گوید. این عدم تمایل به پرسش و این نیروی بازدارنده ی درونی که کنجکاوی ام را سرکوب می کرد تا حدی بود که حتی از شغل بعضی از افراد نزدیک فامیل نیز باخبر نبودم و به طور مثال اگر کسی می پرسید فلان فامیلت چه کاره است جوابی برایش نداشتم.

اما در این میان بچه ها استثناء بودند! اگر می فهمیدم در خانه ای نوزادی به دنیا آمده است یا کسی کودکی در خانه دارد تا ته و تویش را در نمی آوردم که بچه اسمش چیست و دختر است یا پسر، سنش چقدر است؟ آیا حرف می زند؟ راه افتاده است یا هنوز روی زمین می خزد؟ و هر اطلاعاتی که مربوط به بچه می شد، آرامش نمی یافتم. در عین حال چون از زیاد سؤال پرسیدن خوشم نمی آمد با ترفندهایی سؤال هایم را دو تا یکی کرده، به مراد دلم می رسیدم. مثلاً وقتی می پرسیدم بچه اسمش چیست خواه ناخواه از جنسیتش نیز آگاه می شدم.

از زمانی که در خلال صحبت های پرسنل آی سی یوی مشهد شنیده بودم که آقای محمدی پرستار، خانمش پا به ماه است حال و هوایم عوض شده بود! چنان شوقی برای به دنیا آمدن بچه ی آن ها داشتم که انگار نسبتی با من دارند. تا صدای صحبتی در بخش به گوشم می رسید، رادارهایم! به کار می افتاد بلکه اطلاعات جدیدی از بچه به دست بیاورم. یک بار شنیدم که پرستار خانمی از آقای محمدی در مورد جنسیت بچه سؤال کرد، اما از آن جایی که آن ها هنگام این مکالمه در حال راه رفتن بودند، تا آقای محمدی خواست پاسخ بدهد از من دور شده بودند و نتوانستم جواب را بشنوم.

آقای محمدی خیلی کم پیش می آمد که پرستار من باشد. شاید چون شیفت هایش گاهی متغیر بود و برخلاف اکثر پرستاران که تقریباً شیفت ثابت صبح تا عصر یا شب تا صبح بودند، او بعضی اوقات شیفت هایش عوض می شد. خصوصاً حالا که قرار بود بابا شود، رفت و آمدهایش تقریباً حسابی نداشت و گاه حتی دو شیفت در میان سر کار می آمد. مرد جوان مهربان و پرستار دلسوزی بود، اما چون زیاد نمی دیدمش ارتباط چندانی با هم برقرار نکرده بودیم. با این حال یک بار مرا خیلی شرمنده ی محبت و صبر و حوصله اش کرده بود. یک روز که طبق معمول لرز بسیار شدیدی داشتم، پس از آن که پتوی تخت خودم را رویم کشید و به درخواست من یکی دیگر هم از اتاقی که پتو و بالش و این جور چیزها را در آن نگه می داشتند برایم آورد، وقتی دید که من هنوز راضی نشده ام و پتوی بیشتری می خواهم، بی آن که مثل بقیه بگوید: “صبر کن، الان گرم میشی. دو تا بسه دیگه!”، در بخش گشت زد و از تخت های دیگر برایم پتویی قرض گرفت. اما مگر من به سه پتو قانع بودم؟ اصلاً مگر لرزهای شدید من با سه پتوی سبز پسته ای با طرح ببر پیری که پشم و پیل هایش ریخته بود و مثل مفنگی ها سیبیل هایش به زردی می زد فرو می نشست؟!

از این رو او را دوباره فرستادم تا در بخش چرخ بزند و با رو انداختن به بیماران دیگر برایم پتوی چهارمی دست و پا کند؛ و حقیقتاً خدا صبر بدهد با چنین مریض بد ادا و بدقلق و زیاده خواهی!

من اغلب در آی سی یو دچار لرزهای شدیدی می شدم. لرزهایی جانکاه به طوری که انگار می خواست بند بند وجودم از هم بگسلد. از طرفی به دست آوردن پتو، خصوصاً پتوی اضافی برایم چالش بزرگی بود. از آن جایی که قادر نبودم حرف بزنم یا با اشاره و حرکتی کسی را متوجه خود سازم تا در مواقعی که خواسته یا نیازی داشتم به مشکلم رسیدگی کند، مثلاً در هنگام لرز برایم پتویی بیاورد، ناچار بودم مدت ها به انتظار بمانم بلکه کسی از دور و بر تختم گذر کند. آنگاه با ترفندی که پیشترها ذکر کردم شروع می کردم به گاز گرفتن لوله ای که در دهان داشتم تا با تکان خوردن پایه ی شلنگ دستگاه تنفسی آن شخص را متوجه خود سازم. آن شخص نیز ممکن بود به تقلای من اهمیتی بدهد و به نزدم بیاید. آنگاه تازه باید کلی وقت صرف می کرد و حوصله به خرج می داد تا با حدس زدن های مختلف بفهمد خواسته ام چیست. با این حال پس از مدتی که همه با ترفندم آشنا شده بودند و از طرفی به نظر می آمد که خواسته هایم چندان هم ضروری نیستند، اغلب اوقات شخصی که از نزدیک تختم رد می شد و لرزش پایه ی دستگاه را می دید، به تصور آن که باز هم دارم بهانه گیری می کنم تنها به گفتن: “آیدا لوله رو گاز نگیر!” بسنده می کرد و می رفت. در چنین زمان هایی، از شدت نا امیدی اشک هایم جاری می شد و از بیچارگی و ناتوانی خودم آرزوی مرگ می کردم.

در هر صورت، حتی اگر آن شخص می آمد و برای فهمیدن خواسته ام وقت می گذاشت و پتویی به رویم می کشید، باز هم مشکل من برطرف نمی شد. لرز من بیش از آن حدی بود که با یک یا دو پتو فرو بنشیند. هنگامی که پتویی به رویم می کشیدند، همچنان به تقلا ادامه می دادم و درخواست پتوی دیگری می کردم. با این حال وقتی یک پتوی دیگر هم برایم می آوردند، باز هم راضی نمی شدم و تقاضای پتوی بیشتری داشتم.

اما دیگر امکانش خیلی کم بود که این خواسته ی زیاده از حدم را اجابت کنند، زیرا نمی توانستند پتوی بیماران دیگر را نیز به من بدهند. از این رو، از من می خواستند که مدتی صبر کنم تا گرم شوم. ولی کسی نمی دانست که این چنین صبر کردن تا چه حد زجرآور است و انتظار کشیدن با بیم و امید چه حس دردناکی دارد. در نتیجه، بعد از آن دیگر درخواست های من به بهانه گیری تعبیر می شد و من ناچار بودم تا مدتی نامعلوم به انتظار بمانم بلکه یک نفر را به تور ترفند خود بیندازم. از طرفی حالا دیگر کارم بسیار دشوار تر شده بود، زیرا کسی که به کنارم می آمد با دیدن دو پتویی که رویم بود، امکان نداشت حدس بزند که من سردم است. اگر هم بعد از حدس زدن های بسیار سرانجام با کلی تردید می گفت: “سردته؟!”، تازه باید او را متقاعد می کردم که برایم پتوی بیشتری بیاورد.

این روند عذاب آور تقریباً هر روز یا هر چند روز تکرار می شد. در عین حال روند بسیار زجرآورتری را نیز هنگامی که گرمم می شد تجربه می کردم؛ خصوصاً آن زمان هایی که پس از فرونشستن لرز به تدریج بدنم حرارت می گرفت و داغی درونم در زیر چهار پتویی که با آن همه انتظار و گاه التماس و زاری به دست آورده بودم انباشته شده، جهنم سوزانی را پیرامونم شعله ور می ساخت. و این در حالی بود که تا پیش از آن به قدری برای پتو بهانه گیری کرده بودم که دیگر کسی دور و اطراف تختم پیدایش نمی شد…

به هر روی بعد از جریان پتو و حوصله و درکی که آقای محمدی از خود نشان داده و مرا بر خلاف همیشه از انتظار و خفّتی که متحملش می شدم رهانیده بود، بدجور مهرش به دلم افتاده بود. حالا هم که شنیده بودم دارد بابا می شود دیگر صبر و طاقت نداشتم تا او پرستارم شود و ضمن بیان انواع و اقسام خُرده فرمایشاتی که داشتم بتوانم هنگام تزریق دارو یا گاواژ مایعات در چشمانش دقیق شوم و گوهر پدری را در عمق نگاهش بیابم. هرچند هنوز آقای محمدی همان قدر که نوزادش نارس بود، مردانگی چهره اش به حدی نرسیده بود که شبیه باباها باشد.

سرانجام روزی پس از آن که آقای محمدی حدود یک هفته ای از کار غیبت کرد، نزدیکی های ظهر صدایش در بخش طنین انداز شد. اگرچه او را نمی دیدم حس می کردم چهره اش پختگی پدرانه پیدا کرده است. البته تُن صدایش حقیقتاً فرق کرده بود. او با جعبه ای شیرینی، با شوق و خنده هایی شادمانه با همه احوالپرسی می کرد. همکارانش دوره اش کرده بودند و تبریک ها و دعاهای خیر آن ها از هر سو احاطه اش کرده بود. من هم اگرچه آن روز از لحاظ روحی اصلاً شرایط خوبی نداشتم، در دلم لبخندی زدم و از خدا خواستم بچه شان سالم و سلامت باشد و عمری در زیر سایه ی پدر و مادرش با آرامش و موفقیت زندگی کند.

چند شب پیش از آن دچار بحران روحی شدیدی شده بودم. نوعی حالت جنون به من دست داده بود که عواقبش بیش از همه دامان مادر را گرفت. چند رخداد پیاپی سبب شده بود شخصیتم به شکل ناگواری خُرد و پایمال شود و بعد از آن دیگر طاقت ماندن در این دنیایی را که حتی خدایش از من روی برگردانده بود نداشتم.

نخستین جریانی که در این سلسله ی اضمحلال شخصیتی به وقوع پیوست گویی توسط فرستاده ای از غیب طرح ریزی شده بود!

روزی همان طور که دراز کشیده بودم و مثل همیشه لحظات تنهایی ام را همچون دانه های تسبیح شماره می کردم، ناگهان دیدم که از جایی در آی سی یو چیزی به سویم پرواز کرد. ابتدا با دیدن آن یکجورایی خوشحال شدم. حس خوبی داشت که موجودی در آن حوالی متروکه پرسه می زند و منظره ی تکراری سقف و دیوارها را قدری تنوع می بخشد. با این حال همان طور که در بالای سرم چرخ می زد، حس غریبی به من ندا می داد که او شر عظیمی است که چیزی در عمق درونم را نشانه گرفته است. انگار می دانستم قصدش چیست و به نوعی میان ذهن من و گردی سر بی مغز او یک کانال ارتباطی برقرار شده بود. اما من، بی دست و پا و دهان بسته قادر نبودم کوچک ترین دفاعی از خودم بکنم یا که آن را از خود برانم و یا دستکم با فریادی استمداد بجویم. تنها امیدم به خدایی بود که از ورای سقف همه چیز را مشاهده می کرد و فقط او می توانست مرا از آن محافظت کند.

لحظاتی بعد در مقابل نگاه درمانده و وحشتزده ی من مگس چاق و خرفت خردادماهی، سماع گونه در هوا چرخی زد و مستقیم به داخل دهانم – که به خاطر لوله ی اینتوبه همیشه نیمه باز بود – جهید! باورم نمی شد، نمی توانست واقعیت داشته باشد. او، خدای قادر و مهربان اجازه ی این کار را نمی داد… با حیرت به سقف خیره ماندم و چشم در نگاه خدا دوختم. در آن لحظه احساس کردم پروردگار انسانیتم را با مگسی که پیام آور بیچارگی و ناتوانی من بود به طعنه گرفته است…

دو هفته ای بعد از آن بود که روزی پرستاری با ذوق و شوق به کنارم آمد. در حالی که وجودش یکپارچه لبخند بود به من مژده داد که قرار است از لوله ی اینتوبه خلاص شوم.

“آیدا جون، دیگه امروز از این لوله راحت میشی.”

نمی توانستم معنای حرفش را درک کنم. یعنی داشت سر به سرم می گذاشت؟!

پرستار به همراه دو نفر دیگر بی درنگ چرخ های تختم را باز کردند و پس از جدا کردن شلنگ دستگاه تنفسی از لوله ام، در حالی که با آمبوبگ* به من تنفس می دادند به سمت مقصد نامعلومی به راه افتادند. از هیجان و ناباوری، نگاهم – که در تمام آن مدت حکم زبانم را داشت – بند آمده بود. یعنی واقعاً از دستگاه جدا شده بودم؟ پس یعنی حالم خوب شده بود و قرار بود بعد از خارج کردن لوله بروم خانه؟ یعنی تا دو سه هفته ی دیگر جان می گرفتم و می رفتم سر درس و دانشگاه؟ مگر نه این که تمام مشکلات و بی حرکتی های من به خاطر این دستگاه بود؟ باورم نمی شد، شفا یافته بودم؛ یک شبه!

در طول مسیر، پرسنل آی سی یو با شادباش هایشان بدرقه ام می کردند و برایم آرزوی موفقیت داشتند. من هم سعی می کردم متقابلاً با نگاهم از تک تک آن ها خداحافظی کنم و برای تمام خدماتی که به من داده بودند سپاس بگویم. دقایقی بعد، از دری در آی سی یو به اتاقی وارد شدیم که دیوارهایش سراسر سبز بود. متعجب شدم؛ چرا برای خارج کردن یک لوله این قدر حساسیت به خرج می دادند؟ چرا همان طور که دفعه ی اول آن را در آی سی یو و روی تخت خودم کار گذاشته بودند، همان جا خارجش نمی کردند؟ مگر بیرون آوردنش از گذاشتنش مشکل تر بود؟ شاید هم آن اتاق حد فاصلی بود میان آی سی یو و دنیای بیرون؛ چیزی شبیه رختکن ورزشگاه ها. در آن جا لوله را بیرون می آوردند و سپس بلافاصله مرا تحویل خانواده ام می دادند؟ واقعاً چه فکر خوبی، دیگر لازم نبود از آی سی یو عبور کنیم. همان جا پس از خارج کردن لوله، لباس هایم را عوض می کردند و یکراست به آغوش پدر و مادر و استقبال کنندگانم که احتمالاً در پشت در تجمع کرده بودند می سپردند… واقعاً خیلی بد شد که نتوانستم به خاطر آن لوله درست و حسابی از پرسنل بخش خداحافظی و تشکر کنم؛ حتی از کسانی که چندان دل خوشی از آن ها نداشتم. دیگر از هیچ کس رنجیده خاطر نبودم. پیش خودم گفتم: “بذار بریم خونه. دو سه هفته ی دیگه با پاهای خودم با گل و شیرینی میام…”

در همین افکار بودم که به ناگاه پارچه ی سبز رنگی روی صورتم را پوشاند. خانمی پرسید: “لیدوکائین زدین؟” و خانم دیگری جواب داد: “بله، توی بخش تزریق کردن.”

آن قدر در آن یک ربع غافلگیر شده بودم و به قدری سرعت وقایع مرا به هیجان آورده بود که یادم رفته بود حدود نیم ساعت پیش از آن مردی با روپوش سفید به سراغم آمده و در برابر نگاه های وحشتزده ی من آمپولی را در جایی جلوی گردنم فرو کرده بود! تا بیایم بفهمم اوضاع از چه قرار است و آدم های آن سوی پارچه از چه چیزی حرف می زنند، ناگهان دردی عظیم وجودم را فرا گرفت و صدای غضروف مانندی به گوشم رسید. از شدت درد و ناباوری منگ شده بودم. در این هنگام یکی پارچه را کنار زد و پرسید: “حالت خوبه؟”؛ صورتم یک پارچه اشک بود و وحشت.

خودش جواب داد: “حالش خوبه، ادامه بدید.”

انگار یکی داشت مرا می درید! از شدت درد دندان هایم را به لوله ی اینتوبه می فشردم و فشار فکم می خواست آن را دو نیمه کند. لحظه ای بعد دوباره پارچه کنار رفت. خانمی را دیدم که دستکش ها و قدری از سر آستین های لباس سبزش آغشته به خون بود. لوله ی اینتوبه را در دست گرفت و آن را به سمت بیرون کشید، اما انگار لوله گیر کرده بود. نگاهی به من انداخت: “دهنت رو شل کن. گازش نگیر!”

سعی کردم دهانم را شل کنم.

او دوباره سعی کرد. اما انگار گیر کردن لوله ربطی به گاز گرفتن من نداشت؛ چیزی مانع از خروجش می شد. دکتر کمی دستپاچه به نظر می رسید.

“این چرا این طوریه؟ کافش خالیه؟”

“بله خالیه.”

“یک سرنگ بدین به من.”

دکتر خودش با سرنگ کاف را امتحان کرد و وقتی مطمئن شد خالی است، از یکی خواست پیشانی ام را محکم نگه دارد و بعد با فشار و چند تکان لوله را بیرون کشید. باز هم صدای غضروف مانندی به گوشم رسید…

 دقایقی بعد همان طور که دوباره از آی سی یو عبور می کردیم و پرسنل همچنان با ابراز شادمانی مشایعتم می کردند، من هق هق کنان توی دلم می نالیدم: “نه، دردم اومد… خیلی دردم اومد…”

آن قدر دردم آمده بود که یادم رفته بود قرار است بروم خانه. با این حال وقتی مرا به اتاقک سه دیواره ام برگرداندند، یادم افتاد که نباید به این جا برمی گشتم. خواستم با نگاهم به پرستار بفهمانم که ظاهراً اشتباه آمده اند، اما او در برابر نگاه های ناباور من شلنگ دستگاه را به نقطه ی دردناکی روی گردنم متصل کرد. به ناگاه سقف اتاقک، بنای بیمارستان، هفت آسمان و تمام عالم روی سرم خراب شد… زندگی مرا بد فریب داده بود…

ادامه دارد…

……………………………….

*آمبوبگ: وسیله ای مکانیکی جهت دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

15 پاسخ به فرشته خویان ۹ (قسمت اول)

  1. سلام آیدا خانم گل خوبی؟
    چقدر زیبا می نویسید؟ با اینکه چند سال است با سبک و سیاق نوشتنتان آشنایی نزدیکی دارم اما چنان سهل و ممتنع همراه با آرایه های بلاغت عجین شده و صحنه آرایی هایی بلیغ ترتیب می دهید که انسان انگشت حیرت به دندان می گزد… پتوی ببری کرک و پر ریخته چقدر تشبیه رسایی از روانداز مندرس و کهنه است!!! احسنت به این ذوق و مهارت. اما ترفندهای شیرین پرسش های یک تیر و دو نشانتان نیز بسیار ملیح بود و سر شوق می آورد. ولی خواندن اوضاع دهشتناک ورود حشره موذی چنان انسان را مبهوت و متحیر می کند که منتظر اتفاقی ناگوار است؛ ناگوار تر از آن که احساسات آدمی را جریحه دار می کند… اما خدا می داند در شرایط این چنین که توان دفع حشره ای کوچک نیست همانطور که فرعون با عذاب سهمگین حشره ای کوچک مبتلا شد و پایان خداییش رقم خورد انسان را به مهابت موضوع نزدیک می کند… شرایط بسیار زجر آور و سختی را از سر گذراندید و این درس عبرتی است که وجود نازک و نازنین همچون برگ گل در شیشه وجود در بغل سنگ خارا به اذن خدا تمام ناملایمات را گذراند و ره توشه غنی خود را دریا گونه و خورشید صفت برای دوستان سوغات آورد. این ارمغان را سپاس میگوییم. پاینده باشید Rose Broken Heart Rose Broken Heart Rose Broken Heart Rose Broken Heart Rose Broken Heart Rose Broken Heart

  2. مهدی می‌گوید:

    سلام آیدا خانم

    خدا خیرتون بده
    توی این فراموشکده ی غم و درد دیگران که مدام سرمست خوشی ها و لذت هستیم، نوشته های شما من را از سرمستی و غرور درمیاره

    از شما به خاطر نوشته هاتون تشکر می کنم

  3. بهمن می‌گوید:

    سلام آیدا جان امیدوارم حالت خوب باشه
    هیچکس هیچکس هیچکس نمیتونه درک کنه که داستان پتو و شعله های بعدش دقیقا چیه مگر اینکه خودش این دردها و مصیبت هارو تجربه کرده باشه…
    من اون روزا فقط میگفتم یه آمپول هوا بزنید خلاصم کنید
    من داد میزدم. تو صداتم در نمیومد…
    تعجبم از اینه که تو هنوز به خدا اعتقاد داری!
    به نظر من اگر خدایی هم وجود داشته باشه قطعا یه موجود بیمار و روانیه

    • مهدی می‌گوید:

      انما مثل من خبر الدنیا کمثل قوم سفر نبا بهم منزل جدیت، فاموا منزلا خصیبا و جنابا مریعا، فحتملوا و عثا الطریق، و فراق الصدیق، و خشونه اسفر، و جشوبه المطعم، لیائا سعه دراهم، و منزل قرارهم.
      (نامه ۳۱) نهج البلاغه
      داستان آن کس که دنیا را آزموده همچون حکایت گروه مسافرانی است که فرود آمدن در منزلی خشک و بی آب و علف را خوش ندارند و برآنند تا به جایی پر نعمت و سر سبز خرم فرود آیند. بنابراین دشورای راه و فراق یار و سختی سفر و ناگواری خوراک را تحمل می کنند تا به سرای دلباز و منزل آسوده خود درآیند.

      دار بالبلا محفوفه، و بالغدر معروفه … احوال مختلفه، و تارات متصرقه، العیش فیها مذموم، و الامان منها معدوم. (خطبه ۲۲۶) نهج البلاغه
      دنیا سرایی است پیچیده در بلاها و به بی وفایی و خیانت معروف … احوالش مختلف و حالاتش گذرا، زندگی در آن مذموم و امنیت در آن وجود ندارد.

      ایها الناس! انما الدنیادار مجاز و الاخره دار قرار، فخذوا من ممرکم لمقرکم. (خطبه ۲۰۳) نهج البلاغه
      ای مردم! دنیا سرای گذر است و آخرت جای ماندن، پس از گذرگاه خود برای جای باش خود (توشه) برگیرید.

      از دنیا انتظار زیادی نداشته باش
      به دنیا باید به چشم یک مکان گذار نگاه کرد
      نه مکان همیشگی ماندن
      اون سالم هاش هم اگه به چشم مکان همیشگی برای موندن نگاه کنند، همیشه غصه می خورند

      دنیا قوانین خاص خودش را داره
      بدن ما انسان ها محدودیت های مادی خودش را داره
      مثلا تو نمی تونی جلوی پیری و مرگ خودت را بگیری
      ما باید قوانین دنیا را بشناسیم و ازش استفاده کنیم (چه قوانین مادی و چه معنوی)

      برای همین باید سعی کنیم در این مدتی که در این دنیا هستیم، درست زندگی کنیم

    • با سلام به آیدا خانم گل و آقا بهمن عزیز
      آقا بهمن گفتارشما کمی بوی لبریز شدن صبر و طاقت و عدم اطمینان به خداست. اولا قطعاً توان گذشتن از این روزهای سخت را داشته اید که هنوز هستید. لا یکلف نفساً الا وسعها… بله در گفتن آسان است اما عملا انسان کم می آورد. خداوند بزرگ مرتبه در وجود انسان ودیعه ای نهاده که قدرت تحمل و اجرائی کردن آن را هم داده است. به قول خودتان آیدا خانم وضعیت به مراتب پیچیده تر و بد تری نسبت به شما داشته است اما زبان به شکایت از خالق هستی نگشوده است. اسراری در این عالم خلقت نهفته است که دیده ما بر آن عالم غیب بسته است. او می داند که این اتفاقات چه حکمت و چه تاثیری بر خود، محیط و اطرافیان و … خواهد داشت همین طور علت پیش آمدی که برای شما رخ داده است و مقصران و … نکته ای که در پایان به شما دوست عزیز می گوییم این است که نسبت ناروا و زشت به خداوندی که نعمت های فراوانی به ما داده است و توقع چندانی از ما ندارد و در یک یا چند مورد از هزاران فقدانی روی داده که البته نمی توانیم از او طلبکار باشیم نباید در ملا و گروه انبوه عزیزان زبان به شکوه و شکایت و نا سزا به خداوند باری تعالی داشته باشیم. دوستانی که این سایت فخیم را دنبال می کنند بسیار کم اتفاق افتاده که از خالق هستی بنالند و شما از آن اندک افراد هستید پس شکایت شما هم از همان اندکی مایه می گیرد. داستان دانشمندی که با گزیدن ماری چنان در گوشه خانه افتاد که جز قدرت شنوایی هیچ نداشت را شنیده اید؟ تا زمانی که نعمت و امکانات برای خانواده فراهم می کرد روی چشم اعضای خانواده جای داشت اما وقتی روی تخت افتاد نزدیک ترین فرد یعنی خانم با صدای بلند آرزوی مرگ برای همسر می کرد و می گفت کی می میرد… اما خدا خواست و او از تخت بلند شد و دوباره نعمت سلامتی یافت و این همه مصیبت برای گفتن آن جمله قدر ناشناسی خانم بود و … (اسرار ازل را نه تو دانی و نه من …) از اینکه پر حرفی کردم معذرت می خواهم انشالله مفید فایده بوده باشد

    • آیدا می‌گوید:

      سلام بهمن جان
      ممنون از محبتت
      واقعا همین طوره…
      من از دل همه ی این سختی ها بیشتر خدا رو شناختم. برای من هم مدتی خدا همین مفهوم رو داشت که گفتی ولی بعد… اصلا توی این مطلبم کامل توضیح دادم:
      http://aida.special.ir/1390/07/%d8%b3%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82/
      من معتقدم خدا خیر مطلقه. خدا بدی نمیده که انتظار داشته باشیم بدی رو از ما بگیره. خدا یک همراهه و همیشه حضور داره و این که زندگی بدون خدا خیلی سخت و بی مفهومه. خوشحالم که در زندگیم هست.

  4. مهسا می‌گوید:

    “من هق هق کنان توی دلم می نالیدم: “نه، دردم اومد… خیلی دردم اومد…””
    الهی بمیرم برات …. فقط همینو دارم واسه گفتن … تنها چیزی که بعد خوندن نوشتت با اشک تو چشمهام میتونم بگم … آیدا جانم

  5. بهمن می‌گوید:

    سلام
    آقا بیژن، این سوء تفاهم برای خیلی از افرادی که با من برخورد داشتن پیش میاد که همه چیز به وضعیت جسمیم بستگی داره! ولی عقاید من ارتباط چندانی با مشکلاتم نداره! من اساسا با دین و خدا و پیغمبر مشکل دارم!

    • سلام آقا بهمن عزیز خوبید؟ البته بنده کوچکتر از اونم که بخواهم شما را راهنمایی کنم یا به طور کامل درک کنم چون هر کدام از ما شرایط پیچیده خودمان را داریم. شما اگر زحمت نیست یک ایمیل به بنده ارسال فرمایید و سوالاتتون و تردیدهاتون را بفرمایید تا بنده چند منبه و در صورت توان به پاسخگویی اقدام کنم: bijansaman1348@yahoo.com

  6. بهمن می‌گوید:

    برای من همه چیز مبهمه. خوبه که تو معتقدی خدا خیر مطلقه! اگر یه بچه ی ۵-۶ ساله ای که سرطان داره و قراره به زودی بمیره از من درباره ی خدا بپرسه، واقعا نمیدونم چی باید بهش بگم! کاش میتونستم بهش بفهمونم خدا خیر مطلقه!
    تو بیمارستان به من آب مقطر میزدن میگفتن آرام بخشه و من آروم میشدم و میخوابیدم! اما الان قشنگ نگاه میکنم ببینم چه چیزی دقیقا دارن بهم تزریق میکنن!
    آیدا جان، من دیگه هیچوقت با آب مقطر آروم نمیشم! من دیگه هیچوقت خودمو گول نمیزنم! چه تو سختی ها و مصیبت ها، چه زمانیکه همه چی خوب و عالیه! اینجوری منطقی تره
    اینارو خودت به همدیگه ربط بده!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette