فرشته خویان ۸ (قسمت سوم – آخر)

برخلاف همیشه که ساعت ملاقات، بخش تقریباً ساکت بود و پرسنل به تخت بیماران کمتر رفت و آمد داشتند تا محفل خصوصی ملاقات یک طرفه ی بیماران با همراهیانشان حفظ شود، آن روز به نظر جَو بخش کمی نا آرام بود و سر و صدا و صحبت هایی به گوش می رسید. لحظه ای بعد خانم محمدی و پرستاری را دیدم که با شتاب به سویم آمدند و در حالی که از ذوق در پوست خود نمی گنجیدند و از هیجان نفس هایشان داشت بند می آمد مشغول کارهایی شدند.

“خانم محمدی تو روی میز رو خالی کن.”

“بهتر نیست یکی از آقاها رو بگیم بیاد کمک؟”

“نه لازم نیست. ببین میذاریمش همین جا و … پریز برق خالی کجاست؟”

“این جا یکی هست. اما سیمش می رسه؟”

در این میان هیاهوی پشت شیشه هم شدت گرفته بود. با تعجب و کنجکاوی به خانم محمدی و خانم پرستار نگاه می کردم و نمی فهمیدم دارند چه کار می کنند… لحظه ای بعد آن ها میز غذای بیمار را جلو آوردند و مقابلم قرار دادند. یعنی موضوع از چه قرار بود؟

انگار آدم های پشت شیشه نیز آن ها را راهنمایی می کردند، زیرا به دستور آن ها میز را جلو و عقب می بردند و تنظیم ارتفاعش را تغییر می دادند.

“خانم محمدی یک کم باید ببریمش سمت راست.”

“آخه دیگه جا نداره… ببین مامانش هم داره میگه ببرین سمت چپ.”

“اون ها از اون پشت درست نمی بینن. به نظر من… اصلاً این طوری نمیشه. بذار اول بذاریمش جلوش، خودش بهتر می تونه تشخیص بده.”

“باشه، پس من میرم بیارم.”

لحظه ای بعد خانم محمدی با جعبه ی سفید کوچکی بازگشت.

“باباش این سه راهی رو هم داد. گفت اگر سیمش نرسید بزنیم.”

“چقدر عالی…”

پرستار جعبه ی سفید را از خانم محمدی گرفت و دو دستی و با احتیاط – انگار که جسم گرانبهایی را حمل می کند – مقابل من روی میز قرار داد. لبخند هیجان انگیزی پهنای صورتش را در بر گرفته بود.

“بفرمایید آیدا خانم، شازده خانم، از این به بعد تلویزیون داری!”

با تردید نگاهش کردم. سپس نگاهی به تلویزیون نقلی ۱۰ اینچی انداختم. یکی از همان هایی که هر وقت بیرون شهر یا باغ می رفتیم، پسر یکی از دوستانمان با خودش می آورد؛ مخصوصاً اگر قرار بود فوتبال نشان دهد.

 در این فاصله خانم محمدی تلویزیون را به برق وصل کرده و اتفاقاً سه راهی خیلی به کارش آمده بود. پرستار هدفون کوچکی را از جعبه ای دیگر بیرون آورد و به تلویزیون وصل کرد. بعد گوشی ها را داخل گوشم قرار داد.

“عزیزم، به خاطر مریضای دیگه مجبوریم برات گوشی بذاریم. می دونی که… یه موقع صدا اذیتشون نکنه.”

آنگاه کلید روشن تلویزیون را فشرد. به ناگاه نگاهم پر شد از برفک هایی ریز و گوش هایم از صدای نابهنجار آن به درد آمد. لب و لوچه ی خانم محمدی و پرستار آویزان شد!

“اِ، چرا کار نمی کنه؟”

“ببین درست زدی؟”

“آره… انگار باباش داره یک چیزی میگه.”

“چی؟ کجاش؟ آنـ، آنتن؟… میگه آنتنش.”

“کجاست؟”

پرستار رو کرد به پدر و در حالی که با دست به او اشاره می کرد گفت: “آقای الهی بیان داخل… داخل… بله، بله، بیاین تو… بیاین خودتون درست کنین.”

دقایقی بعد پدر با گان سبز رنگ چرکی که به تن داشت (نه این که چرک و کثیف باشد، رنگش چرک بود، مثل صورتی چرک) و من از آن البسه بیزار بودم، به کنار تختم آمد. در تمام این مدت بار دومی بود که او را از نزدیک می دیدم. دفعه ی اول با دیدن موهایش که به شکل حیرت آوری سفیدتر شده بودند و طاسی وسط سرش که تا نزدیک پس سر و شقیقه هایش پیشروی کرده بود بدجور دلم به درد آمد. اما این بار به قدری شاد و بشّاش بود که چین های صورتش نیز باز شده بودند.

“سلام عزیزم، می بینیش. گشتم بهترین مارکش رو خریدم. رنگش رو دوست داری؟”

به علامت مثبت پلک زدم.

“می دونستم. همه می گفتن قرمزش رو بخر. ولی من گفتم سلیقه ی دخترم با من جوره.”

آنگاه خم شد و به پیشانی ام بوسه ای زد. سیبیل های تیز و خُنَکش پیشانی ام را به خارش انداخت! توی دلم گفتم: “طب سوزنی!” دلم برایش تنگ شده بود؛ برای بوسه ی باباگونه که به توصیف من عملاً به طب سوزنی می مانست؛ همان قدر تیز و خارخاری و البته همان قدر هم شفا دهنده و آرامشبخش…

پدر دیگر معطلش نکرد و رفت سراغ آنتن. کمی با آنتن ور رفت. تصویر چند باری وضوح گرفت و باز پرید تا سرانجام ثابت و شفاف شد. متوجه شدم که تلویزیون من بر خلاف تلویزیون آن پسر، رنگی است؛ دلش بسوزد!

بعد از آن پدر یکی یکی کانال ها را عوض کرد تا مطمئن شود همگی درست هستند. پس از تنظیم تلویزیون، او که می دانست نمی تواند زیاد بماند خداحافظی کرد و رفت. اما قبل از رفتن نگاهی به پرستار انداخت و با خنده گفت: “خواهرش سفارش کرده که حتماً فردا شب ساعت ۱۰ کانال ۱ رو براش بگیرین. آخه سریالی داره که آیدا خیلی دوست داره؛ سریال پرستاران.”

پرستار زد زیر خنده: “ما رو که هر روز داره می بینه!”

با رفتن پدر، پرستار تلویزیون را روی کانال یک قرار داد و پس از تنظیم صدای آن رفت. ساعت ملاقات به نیمه رسیده بود و من همان طور که به تصویر مقابلم نگاه می کردم، آدم های پشت شیشه محو تماشای من بودند. تیتراژ برنامه ای تمام شد و تلویزیون شروع کرد به پخش تصاویر دفاع مقدّس، با پس زمینه ای از آهنگ یار دبستانی…

«یار دبستانی من / با من و همراه منی…»

کوبش صدای با اقتدار خواننده، نوستالژی ذهنم را در هم کاوید و قلب و روحم را به غلیان انداخت. آهنگی که نماد مبارزه و مقاومت بود…

«دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه / کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه»

اما من خسته تر و زخمی تر از آن بودم که بخواهم هنوز هم بجنگم… پس مثل سربازی شکست خورده تسلیم اشک هایم شدم و به تلخی گریستم…

ایده ی تلویزیون پیشنهاد پسرخاله ام در آمریکا بود. او به محض مطلع شدن از مسائلی که برای من پیش آمده بود، یک مثلث تخصصی تشکیل داده بود که هر زاویه اش در یک نقطه از دنیا پایگاه داشت؛ مثلثی که یک رأس آن در آمریکا بود و دو رأس دیگرش به ترتیب در انگلستان و ترکیه قرار می گرفتند. بیمارستانی که من در آن بستری بودم نیز در مرکز این مثلث قرار داشت. او مدام با پزشک معالجم در تماس بود و میان سه رأس در مورد وضعیت من کنفرانس اینترنتی ترتیب می داد. او بود که شرایط محال انتقال من به تهران را فراهم کرد و او بود که نسبت به روح و روانم دغدغه داشت و پس از مشورت با روانپزشکان پیشنهاد موسیقی و تلویزیون را داده بود.

بیمارستان هم مخالفت و مقاومت چندانی نسبت به این خواسته نکرده بود و این بار انصافاً انعطاف به خرج داده بودند؛ البته تأیید روانپزشکی که عموی مرحومم از میان همکارانش برایم به آی سی یو می فرستاد نیز جای مخالفتی نمی گذاشت.

تقریباً ده روز قبل از آوردن تلویزیون، برایم یک واکمن و چند نوار کاست از آهنگ های شاد آورده بودند. آن را هم اغلب با هدفون گوش می دادم، اما شیفت های شب که رضا و همکار خانمش که پیشتر از آن ها یاد کردم (همان پسر کمک بهیار جوانی که بهترین دوست و یاور من در آی سی یوی مشهد بود و همان همکار خانمش که در آن شبی که سعی می کردم چیزی را با پانتومیم به آن ها بفهمانم بالأخره منظورم را فهمیده بود.)… شب ها که آن ها شیفت داشتند، دختر جوان که بسیار زنده دل و پر شر و شور بود هدفن را از واکمن جدا می کرد و صدایش را تا آخر بالا می برد. آنگاه هزار جور حرکات موزون و غیر موزون از خودش در می آورد و مرا به خنده می انداخت، البته تا زمانی که پرستاری (به حق) شاکی می شد و بساط پارتی شبانه مان را جمع می کرد!

در این میان در طول روز تنها کسی که اهمیت می داد مبادا هدفون مدت زیادی توی گوشم بماند یا این که نکند صدایش توی گوشم بیش از حد زیاد باشد یا حتی وقتی یک طرف نوار بعد از نیم ساعت تمام می شد حواسش جمع بود که بیاید و در صورت تمایل من آن طرف نوار را بگذارد… آن شخص تنها خانم محمدی بود…

وقتی تلویزیون را برایم آوردند نیز فقط او دقت می کرد که صدای تلویزیون تنظیم بوده و روی کانال ها و برنامه های مناسبی روشن باشد. اما همیشه که او نبود… باقی اوقات تلویزیون مدت زیادی روی یک کانال روشن می ماند و انواع برنامه های خشک و اعصاب خوردکن سیاسی و خبری و اقتصادی که در آن شرایط خارج از حوصله و تحمل من بود مغزم را می خوردند یا بعضی برنامه ها که صدایشان یک دفعه شدت می گرفت، سرم را به درد می آورد. از این رو آن قدر وجود تلویزیون برایم عذاب آور شد که نهایتاً چند روز بعد، آن را پس زدم…

غیر از ساعات ملاقات و به غیر از زمان هایی که به موسیقی گوش می دادم یا تلویزیون تماشا می کردم، خانم محمدی در همه حال مراقب احوالم بود و سعی می کرد بیشتر به من سر بزند. یکجورایی درک بسیار بالایی داشت. انگار خودش را جای من می گذاشت و حس می کرد که در شرایط ناتوانی مطلق که امکان هیچ تحرک و تکلمی برایم وجود نداشت چه نیازهایی ممکن است داشته باشم. گاهی این قدر سر بزنگاه و در مواقع حیاتی می رسید و به قدری با حوصله و مهربانی به نیازهایم رسیدگی می کرد که بعضی اوقات گمان می کردم که او در عالم واقعیت وجود ندارد و فرشته ی نگهبانی است که در مواقع لزوم ظاهر می شود. و البته من در بیشتر لحظات در موقعیت اضطرار قرار داشتم.

نه… من به تلویزیون احتیاجی نداشتم، حتی به موسیقی… نیاز من حضور همدمی بود که ابعاد عظیم تنهایی ام را که با هراس انباشته بود با حضور امن و آرامشبخش خود پر کند. کسی که همیشه در دسترسم باشد و با حوصله و مهربانی به نیازهایم رسیدگی کند تا چیزهای پیش پا افتاده ای همچون گرما و سرما و تشنگی، حتی خارش نوک بینی برایم به مسائل عذاب آوری تبدیل نشوند. آنچه من نیاز داشتم موسیقی دلداری کلام همدمی بود. کسی که بگوید: “از چه می ترسی؟ من این جا هستم، تو بخواب…”

“از چه می ترسی؟ من این جا هستم، تو بخواب…”؛ این جمله مرا به یاد آقای محمدی پرستار انداخت… 

پی نوشت: از آن جایی که نمی توان به خاطر حجم کاری پرسنل در آی سی یو چنین توقعاتی را داشت، باز هم لازم می بینم تأکید کنم: « اجازه‌ی داشتن یک پرستار یا مراقب خصوصی برای بیماری که در حالت کاملاً هوشیار به سر می‌برد و تحت شرایط متغیر بیماری‌اش هر لحظه نیازی دارد که عدم رفع آن، پیامدهای روحی، جسمی و حتی جانی عدیده‌ای را به دنبال دارد، درحالی‌که پرسنل نمی‌رسند و نمی‌توانند جوابگوی این نیازها باشند، تقاضای نامعقولی نیست و می‌تواند از حجم  رنج ها و آسیب‌های وارده به بیمار تا حد بسیار زیادی بکاهد.»

 پی نوشت: معرفی کانال تلگرامی ورزشی “خواستن توانستن است”

کانال ورزشی خواستن توانستن است؛ راهکار ها و تمرینات ورزشی آسیب های نخاعی

https://telegram.me/khastan_tavanestan_ast

لینک

این کانال مختص افرادی است که دچار ضایعه نخاعی شده اند. کلیپ ها و عکس ها از تمرینات و راهکارهای کاربردی مربوط به خود کاربرای کانال است و زیر نظر کاردرمانگر مجرب و فیزیوتراپیست و اساتید حاضر در گروه ایرادات آن ها برطرف می شود. دوستانی که بنابه شرایطی نمی توانند به فیزیوتراپی یا کاردرمانی مراجعه کنند یا حتی به خاطر شرایط جسمی خود افسرده شده اند، با مطالعه مطالب این کانال مطمئنا روحیه ی تازه ای خواهند یافت.
اگر دوست یا آشنایی با مشکل ضایعه ی نخاعی دارید لطفا این کانال را به ایشان معرفی نمایید.

با تشکر – ادمین های کانال  Smile  Rose 

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به فرشته خویان ۸ (قسمت سوم – آخر)

  1. سلام آیدا جان عزیزم
    خوبی انشالله؟ باید اسفند دودکنم برای دختر گلم که اینقد فعال و پر شور این سه پست اخیر را با بهترین نثر و با روانترین و جذاب ترین سبک نگاشت. مثل پست قبل اشکم روان شد و طاقتم طاق شد… خدا پشتیبان افرادی مثل خانم محمدی باشد و به زندگیشان عزت و برکت دهد و به قول معروف یک در دنیا و صد و بلکه هزار در آخرت نصیبشان کند. و این زجر نصیب هیچ مسلمان و غیر مسلمان نشود … پاینده باشی گلم

  2. بهمن می‌گوید:

    سلام
    آخ آخ این تلویزیون تو بخش برای من کابوسی بود. بخاطر تب شدید و سنگینی نفسم همش توهم میزدم و تلویزیون رو که روبه روی تخت من به دیوار نصب بود روی سینه م میدیدم! هِی داد میزدم که بابا این تلویزیون رو از روی سینم بردارررررررررررررید …
    چقدر همراهانم اذیت شدن Frown
    تو هذیون نمیگفتی؟ توهم نمیزدی؟

    • آیدا می‌گوید:

      سلام بهمن جان
      هذیون و توهم بله گاهی داشتم.
      مثلا یک مدت فکر می کردم پنکه ی کنار تختم، روی سقفه و مدام شکایت می کردم که من گرممه بیارینش پایین بذارین. هنوز تصویر پنکه روی سقف یادمه…
      یکی دو مورد دیگه ش رو هم در پست بعدی فرشته خویان میگم Smile

  3. بهمن می‌گوید:

    مخلص آقای سامانی هم هستیم
    قربان آدرس وبلاگتون احیانا اشتباه درج شده

  4. سلام آیدا خانم گل
    سلام آقا بهمن عزیز
    خوبید انشالله؟ تشکر از احوالپرسی شما… اشکالی ندارد اما ایمیلم را هم براتون می فرستم اگر امری باشه در خدمتیم. البته الان کمتروبلاگ سر می زنم بیشتر تلگرام و شبکه های جدید اما زیاد هم معتاد نیستم. پاینده باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette