فرشته خویان ۸ (قسمت دوم)

با از کار افتادن سیستم تنفسی ام اگرچه ابتدا به نظر می رسید که تکلیفم روشن شده است و ظرف چند ساعت تا حداکثر چند روز آینده خواهم مرد، اما وقتی هیچ کس از آن دنیا به سراغم نیامد و از قافله ی مرگ جا ماندم و از طرفی از دنیای زندگان نیز طرد شده بودم معلوم شد آپنه شدن تنها به معنای حکم اقامتی است نامعلوم در برزخ میان مرگ و زندگی و دستگاه تنفسی نیز همچون زنجیر اسارتی بود که به گردنم آویخته بودند.

روزهای بسیار دشواری را در برزخ بلاتکلیفی می گذراندم. لوله ای که در دهان داشتم گلویم را سخت می آزرد. از طرفی همان حرف نصف و نیمه را هم دیگر نمی توانستم بزنم. کاملاً دست و پا بسته، رها شده بر روی تخت انتظار و با حجم سکوتی که در دهانم چپانده بودند.

یکی از مسائل آزاردهنده در ارتباط با لوله ی اینتوبه باندی بود که برای ثابت نگه داشتن آن به دور دهانم می بستند. این باند روزی یک بار و تقریباً هر دفعه توسط یک کمک بهیار مرد تعویض می شد. کمک بهیاری با جثه ای کوچک و قدی کوتاه که پیوسته بی جهت شوخی های بی مناسبت می کرد. او هر بار به شدت باند را می کشید و وقتی من از درد سایش کناره ی لب هایم اشک هایم سرازیر می شد و با نگاهی ملتمسانه تقاضا می کردم که آن را کمتر بکشد، میزد زیر خنده و موذیگرانه می گفت: “ها، چیه؟ تازه می خوام سفت ترم ببندم!” آنگاه باند را محکم تر می کشید و گره سختی می زد.

با این حال می دانستم که او نه موذی است و نه بدجنس، بلکه شخصیتش همان بود و غرضی در کارهایش نداشت…

با گذشت چند هفته وقتی مشخص شد که من به مدتی نامعلوم در آی سی یو خواهم ماند، روزی آقای کمک بهیار به تختم نزدیک شد. با دیدن آقای الف وحشت وجودم را فرا گرفت؛ باز هم آمده بود تا باند دور دهانم را بکشد و به اشک هایم بخندد!

به قدری بی حال بودم که نمی توانستم چشم هایم را بیش از چند ثانیه باز نگه دارم، از این رو بی اختیار پلک هایم روی هم افتادند. اما وقتی با گذشت چند لحظه خبری از درد تعویض باند نشد، دوباره چشم گشودم و حضور امن و سرشار از مهر خانم محمدی کمک بهیار را دیدم که همراه با آقای الف بر بالینم حاضر شده بود. با دیدن او نفس آسوده ای کشیدم و مطمئن شدم قرار نیست باند را عوض کنند. با این حال آرامشم دوام چندانی نیافت، زیرا حضور همزمان دو کمک بهیار به این معنا بود که آمده اند ملحفه هایم را تعویض کنند؛ کار به غایت زجرآوری که حداقل روزی سه بار باید تحملش می کردم. هنگامی که مرا به پهلو می چرخاندند پیچ های تراکشن در جایشان در بالا و پس گوش هایم فرو می رفتند و با تکان شلنگ دستگاه، لوله ی اینتوبه کمی جا به جا می شد و گلویم را می آزرد. حتی بخیه های صورتم نیز کِش می آمدند و فک شکسته ام تیر می کشید.

خانم محمدی که همواره لبخندی محو و محجوب بر لبانش نقش داشت، این بار به نظر افسرده می رسید. جلو آمد و دستی به موهایم کشید. بیش از آن طاقت نداشتم پلک هایم را باز نگه دارم، دوباره مژه هایم روی هم افتادند. با این حال لحظه ای بعد صدای قِرِچ و قِرِچی به گوشم رسید و با هراس چشم گشودم. دیدم که خانم محمدی قیچی به دست گرفته است و موهایم را دسته دسته می چیند. خواستم با نگاهم فریاد بزنم “نه!”، اما بلافاصله به نظرم آمد که چندان هم بد نیست. موهایم را که از صبح روز تصادف شسته نشده و در لا به لایشان همچون زیر ناخن هایم خون خشک شده بود، قدری کوتاه می کردند. اتفاقاً خیلی هم خوب بود. پس با رضایت چشمانم را بستم و تنها نگرانی ام از مدل مویی بود که او می خواست کوتاه کند. در دل نالیدم: “آخه چرا این داره کوتاه می کنه؟ کاش به مامان و بابا می گفتن از بیرون آرایشگر بیارن. این ها که مو کوتاه کردن بلد نیستن!”

در همین افکار بودم که دوباره حس غریبی پلک های بی حالم را از هم شکافت. چیز خنکی داشت روی پوست سرم کشیده می شد. چشم که گشودم دیدم دارند سرم را کف مالی می کنند! مگر از این بهتر هم می شد؟ می خواستند سرم را هم بشویند… دوباره چشمانم را بستم و اگرچه می دانستم با وجود پیچ های تراکشن این کار درد خواهد داشت، اما راضی بودم و به نظرم ارزش تحملش را داشت. در عین حال سعی می کردم بفهمم که چگونه می خواهند سرم را روی تخت آب بکشند؟ حتماً کل ملحفه خیس می شد. اَه چه کثیف کاری ای! نکند زخم محل پیچ ها عفونت کند؟

سرگرم کشف پاسخ این سؤالات بودم که ناگهان صدای خرت خرتی به گوشم رسید و سوز برش تیغ را روی سرم احساس کردم.

“مواظب باش آقای الف!”

“تو کَفِت رو بزن خانم محمدی …”

این بار وحشتی که مرا از جا پراند حقیقی بود. این دفعه می خواستم با فریادِ نگاهم عالم را بشکافم. آن ها حق نداشتند سرم را بتراشند. حتماً مرا با بیمار دیگری اشتباه گرفته بودند… نه، خانم محمدی نه…

نگاه درمانده ام را به او دوختم. همدردی در نگاهش موج می زد.

“ناراحت نباش عزیزم، زود در میاد.”

چشمانم را بستم. اگر بیش از آن نگاه می کردم اشک هایم جاری می شد. نمی خواستم به آقای الف این فرصت را بدهم که باز هم در برابر اشک ریختن هایم بخندد.

دقایقی بعد دستمال مرطوبی، برهوت سرم را پاک می کرد.

“تِموم، خِلاص، کچل کچل شد…”

لحظه ای چشم گشودم. آقای الف به چشمانم خیره شد و با ذوق و به آواز خواند: “کچل و کچل کلاچه، روغن کله پاچه!”

می دانستم از روی بدجنسی این حرف را نمی زند. احتمالاً فقط می خواست مرا بخنداند، اما برای هیچ دختری تراشیده شدن سر خنده دار نیست…

آقای الف در ادامه گفت: “خانم محمدی، دست بجنبون، ملافه هاش رو هم باید عوض کنیم.”

. . .

خانم محمدی به تختم نزدیک شد و بی هیچ حرفی به سمت پنجره ی ملاقات رفت و کرکره ی آن را کشید. به ناگاه صدای ملاقاتی ها به صورت هُرهُر نامفهومی به گوشم رسید. بعد شنیدم که چند نفر با سر انگشت به شیشه ضربه زدند. احساس کردم که همچون حیوانی در قفسی شیشه ای به تماشا گذاشته شده ام و آدمیزادهایی که زبانشان را نمی فهمم برای جلب توجه من روی شیشه می کوبند و می گویند: “فیل کوچولو، برگرد ما رو نگاه کن!”

وقتی کرکره ی پنجره ی ملاقات را که پشت سر من قرار داشت برای ملاقاتی ها عقب می کشیدند حس بدی به من دست می داد. صدای ملاقاتی ها از پشت شیشه ی قطور مثل جریان صوت در آب، مواج و نامفهوم به گوش می رسید. احساس می کردم مرا در آکواریومی در مقابل دید عموم قرار داده اند و به خاطر سر تراشیده ام احساس برهنگی به من دست می داد. از این رو ساعات ملاقات اغلب برایم حس خفّت باری به همراه داشت. اگر این ملاقات دوجانبه بود و من هم می توانستم آدم های پشت شیشه را ببینم مطمئناً چنین حسی نداشتم، زیرا مانند هر دیداری، یک طرف من بودم و یک طرف میهمانانی که به دیدنم آمده بودند، نه همچون بازدید از موزه، من موجودی پشت ویترین و آن ها بازدیدکننده های گذری!

خانم محمدی همان طور که به سوی من برمی گشت لبخند زنان گفت: “اوه، آیدا خوش به حالت. چه همه ملاقاتی!”

با ترشرویی نگاهم را به سویی دیگر برگرداندم.

خانم محمدی لبخند دیگری زد و رفت تا باقی کرکره ها را بکشد.

همچنان هیاهویی از پشت شیشه به گوش می رسید. هنوز هم گهگاه چند نفری به شیشه ضربه می زدند. کنجکاو بودم بدانم چه کسانی آن روز پشت شیشه را آن طور شلوغ کرده اند؟ چشمانم را در حدقه رو به بالا چرخاندم. هیچ چیز دیده نمی شد. اگرچه چشمانم داشت درد می گرفت، اما سعی کردم با فشار بیشتری چشمانم را به عقب متمایل کنم. در این هنگام ضربه های روی شیشه شدت گرفت و فریادهایی نامفهوم به گوشم رسید. احتمالاً آدم های پشت شیشه فکر کرده بودند دارم آن ها را می بینم و از این رو به ذوق آمده بودند. اما من که هنوز چیزی ندیده بودم، پس سعی کردم بیشتر چشمانم را بچرخانم. کم کم داشت سایه هایی به چشمم می آمد، اما همان دم چشمم سیاهی رفت و تخم چشمانم تیر کشید. در این هنگام خانم محمدی را دیدم که دوان دوان به سویم شتافت: “آیدا نکن! مامانت اومده دم در آی سی یو میگه به آیدا بگین اون طور نگاه نکنه… چشمات درد می گیره، اون طوری نگاه نکن.”

چقدر خوب! پس آدم های آن پشت با این کار من ناراحت می شدند. آدم های بیخودی که هر روز ساعتی به تماشایم می ایستادند و بعد راهشان را می گرفتند و می رفتند پی زندگی هایشان و در حالی که همه چیز برایشان تمام می شد، من می ماندم و دردها و رنج ها و هراس ها و تنهایی هایم.

اگرچه چشمانم به شدت درد گرفته بودند، از روی عمد خواستم دوباره به عقب نگاه کنم. خانم محمدی سعی کرد مانعم شود: “عزیزم نکن.”

در این هنگام پرستاری که چندان برایم آشنا نبود (شاید هم سوپروایزر بود) به ما نزدیک شد. با لحنی جدی گفت: “آیدا چه کار می کنی هی مامانت میاد دم در؟ عقب رو نگاه نکن. میگم پرده رو بکشن ها!”

خانم محمدی واسطه شد: “نه دیگه نگاه نمی کنه. من همین جا پیشش هستم.”

و پرستار رفت.

آنگاه خانم محمدی لبخندی زد و رفت به سوی شیشه.

“شما کی هستین؟ میگم کی هستین؟”

هیاهوها پشت شیشه شدت گرفت.

“چی؟ هم… دانش… آهان، آهان.”

خانم محمدی با ذوق به طرفم آمد: “میگن همکلاسی هاتن. از دانشگاه…”

معلوم شد که ازدحام غیرمعمول آن روز به خاطر آن ها بوده است.

خانم محمدی دوباره به سوی شیشه برگشت. از همان جا برایم گفت که دوستانت دارند برایت یادداشت می نویسند.

آدم های پشت شیشه یکی یکی نام هایشان را روی کاغذی می نوشتند و به خانم محمدی نشان می دادند و اگرچه او از غلغله ی آن پشت گیج و دستپاچه شده بود، با شوق همه را برایم می خواند.

ریحانه… آقای عطاران… لیلی… سهیلا… آقای دوست محمدی…”

آدم ها یکی یکی داشتند هویت می گرفتند. می توانستم پیش چشمم تصورشان کنم. لیلیِ قدبلند، خوش استیل و رزمی کار که چادر مشکی اش خیلی بهش می آمد. آقای عطاران خوشتیپ، ارشد کلاس از لحاظ سنی با آن ریش پروفسوری خوش فرمش. دوستان نزدیکم سهیلا و ریحانه… آقای دوست محمدی که یک بار دانشجوی بغل دستی اش جزوه ی شیمی ام را گرفت و دیر پس داد…

کم کم اسامی فامیل و پیام های عاشقانه! نیز به یادداشت ها اضافه می شدند.

“عمو… خاله… دوستت داریم… برات دعا می کنیم… قربونت بشم من!”

دیگر آن حس ناخوشایند را نداشتم. به نوعی توانسته بودم با آدم های پشت شیشه ارتباط برقرار کنم. این ملاقات دیگر یک جانبه نبود. من عزیزی بیمار بودم و آن ها عیادت کنندگانم…

از آن روز به بعد در ساعت ملاقات خانم محمدی هر وقت می توانست کنارم می ماند و آدم های پشت شیشه را به من معرفی می کرد و پیام هایشان را برایم می خواند. بعضی روزها می دیدم که با نگرانی آی سی یو را می پاید، انگار ممکن بود بازخواست شود. یک بار هم صدایی با غیظ از دور گفت: “خانم محمدی، بیرون کار داری ها.” بعد از آن دو سه روزی ساعت ملاقات پس از کشیدن کرکره پیشم نماند و روزهای بعد نیز فقط مدت کوتاهی کنارم می ایستاد؛ در حد معرفی ملاقاتی ها. گاهی هم هی می رفت و می آمد.

با این حال ساعات ملاقات دیگر برایم حس بهتری داشتند؛ و البته نه همیشه…

ادامه دارد…

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به فرشته خویان ۸ (قسمت دوم)

  1. بهمن می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    واژه به واژه ی ماجرای فرشته خویان دردناکه ولی انقدر جذاب و قشنگ تمام جزئیات رو بیان کردی که مخاطب ضمن حس اون شرایط سخت، از مطالب لذت میبره. خیلی خوبه که با نوشتن یه جورایی به لحاظ روانی هم خودتو خالی میکنی. من که یاد آی سی یو و رفتار پرسنل میفتم دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار …
    من نمیدونم واقعا بعضی از این کمک بهیارها فازشون چیه که بیمار قطع نخاع گردنی رو به بدترین شکل جابجا میکنن! مثلا همین آقای الف، بدجنس نیست ولی …
    ای بابا

    • آیدا می‌گوید:

      سلام بهمن جان
      ممنونم از محبتت
      مسئله ی اصلی این هست که آموزش کافی نمی بینن. دوست من خواهرش با لیسانس معماری شش ماه آموزش دیده شده بهیار آی سی یو! بعد میگه کمک بهیار خانومشون وقتی بهش میگن بیمار مرد رو حمام کن بهش برمی خوره! و با آب زیادی داغ مریض رو میشوره و مریض به خودش می پیچه!!!!
      واقعا ای بابا… یا ای خدا…

  2. سلام دختر گلم آیدا خانم عزیز
    نمی دانم چه حکمتی در کار بوده فقط این روشن است که شما پیامبرگونه زجرها کشیدی تا مایه هدایت و بیداری و روشنی ما شوی و قدری چشممان به حقایق روشن شود. آقا بهمن عزیز خیلی زیبا نوشتار هنرمندانه و معجزه گونه ات را توصیف فرمودند. چند بار اشک من در طول مطالعه جاری شد و سخت ترین قسمتش جایی بود که مادر عزیزتراز جان شما فریاد نکن آیدا… را سرداده بود. خدا نکند دیگر هیچ بنی بشری این زجرها را تحمل کند. وقتی می گویند پرستاری که از بیمار مراقبت می کند مانند این است که از خدا مراقبت می کند این روایات بی راه و بدون مصلحت و بدون پشتوانه نیست. آیدا جان شما با گذراندن این مراحل روح بزرگ و دریایی پیدا کردی و انشالله خدا برای ما حفظتون کنه. دیگه زبانم قاصر است چیزی بگویم و ما کوچک وکوچکتر از آن هستیم که افتخار دوستی و آشنایی با شما را داشته باشیم خدا را شاکریم که این عنایت نصیبمان شده است… زنده باشی گل نازنین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette