فرشته خویان ۸ (قسمت اول)

بدجور احساس تنگی نفس می کردم. از صبح که والدینم مرا از آی سی یو تحویل گرفته بودند تا به دستور پزشک معالج برای انجام ام آر آی از بیمارستان ایکس مشهد به بیمارستانی دیگر که فاصله ی نسبتاً زیادی با آن جا داشت ببرند، وضعیت تنفسم بدتر شده بود. از طرفی به خاطر سهل انگاری در آی سی یو که فراموش کرده بودند پین(۱)پای شکسته ام را برای انجام ام آر آی خارج کنند، وقتی به بیمارستان مقصد رسیدیم مسئول ام آر آی مرا نپذیرفت. ظاهراً پین پای شکسته ام در سوراخ عضله خودش را از نگاه کسی که مسئول پاکسازی من از فلز بود مخفی کرده و جا مانده بود و هرچه مادر و پدر برای مسئول ام آر آی دلیل و برهان آوردند که این بیمار وضعش بحرانی است و خواهش کردند در همان بیمارستان پین را خارج کنند، او قبول نکرد و گفت: “دست من نیست. مقرراته. هیچ بیمارستانی مسئولیت بیمار بیمارستان دیگه رو قبول نمی کنه. حالا که می گید وضعش بحرانیه پس زودتر برید، همون جا پین رو در بیارید و برگردید.”

به نظر می رسید که هنگام نوشتن مقررات بیمارستانی، فراموش کرده بودند جان بیمار را در نظر بگیرند!

از این رو ناچار شدیم برای خارج کردن پین به بیمارستانِ اول برویم و دوباره برای انجام ام آر آی بازگردیم. در نتیجه در آن مسیر شلوغ و پر دست انداز مرکز شهر رفت و برگشت چهار مرتبه طی مسیر کردیم، آن هم در حالی که مادر، عموی بزرگم و پزشکی که برای این کار همراهی مان می کرد هرسه در اتاقک تنگ آمبولانس کنار من چپیده بودند و هر کدام یک جای بدنم را نگه می داشتند! مادر پاهایم را سخت چسبیده بود، عمو دماغی شلنگ اکسیژن را در سوراخ های بینی ام فشار می داد (وقتی دماغی ذره ای دور می شد اکسیژن کم می آوردم) و پزشک نیز بایستی سرم را نگه می داشت، زیرا علاوه بر وزنه های پا، تراکشن سرم را نیز برای انجام ام آر آی موقتاً باز کرده بودند، از این رو باید مراقب می بودند که در تکان های مسیر به گردنم ضربه ی شدیدی وارد نشود.

به هر حال هر طور بود پس از دو بار رفت و برگشت، ام آر آی انجام شد و والدینم زنده ی مرا دوباره به آی سی یو تحویل دادند.

ساعتی بعد در حالی که پدر و مادر در اتاق پزشک معالجم از نتیجه ی ام آر آی مطلع می شدند و به آن ها توصیه می شد که به فکر تهیه ی مقدمات مراسم ترحیم باشند، من همان طور روی تختم در آی سی یو دراز کشیده بودم و تمام توجهم را به تنفسم داده بودم. برای آن که نفس کم نیاورم مجبور بودم تمام ذهنم را روی نفس کشیدن متمرکز کنم. انگار نفس کشیدن دیگر یک عمل غیرارادی نبود و باید فرمان دم و بازدم مستقیماً از ذهن هوشیارم صادر می شد. در عین حال دماغی شلنگ اکسیژن به نظر شُل می آمد، زیرا مدام از بینی ام فاصله می گرفت. اگر دماغی کاملاً در بینی ام فرو نمی رفت، از تنگی نفس به تقلا می افتادم. گاه سعی می کردم لب هایم را غنچه کنم و با فشار لب بالا دماغی را به داخل سوراخ های بینی ام هل بدهم، اما بیشتر مواقع با این کار دماغی دورتر می شد، زیرا به محضی که فشار لب هایم را از روی دماغی برمی داشتم، می افتاد و بیشتر فاصله می گرفت. از طرفی از سوراخ های دماغی رطوبتی به صورت حباب هایی کوچک بیرون می زد و اطراف بینی ام را خیس می کرد. از این رو هر آن می ترسیدم خفه شوم؛ یا از دوری اکسیژن و یا از رطوبت دماغی…

اگرچه این شانس را داشتم که دور و اطرافم خیلی شلوغ بود و نمی دانم چرا این قدر پرسنل به تختم رفت و آمد داشتند، با این حال پس از این که از هر کدام از آن ها یکی دو بار درخواست کردم که دماغی را برایم محکم کنند، دیگر هیچ کدام توجهی به خواسته ام نداشتند، چراکه به نظرشان دماغی سر جای درستش بود و لزومی نداشت کاملاً در بینی ام فرو برود.

هرچه می گذشت اوضاع بدتر می شد؛ انگار ریه هایم نه محل تبادل هوا بلکه همچون مخازن هوایی با ظرفیتی محدود بودند که با هر نفس از اکسیژن خالی تر می شدند. به تدریج ورودی هوا سخت و بازدم دشوار تر می شد. گویی روی سینه ام سنگ گذاشته بودند. اگر چشمانم را می بستم می توانستم بهتر روی نفس کشیدن تمرکز کنم، اما ناچار بودم پلک هایم را باز نگه دارم و هوشیار بمانم تا هر وقت کسی گذرش به تختم افتاد فوراً او را صدا بزنم و بخواهم دماغی را برایم محکم کند.

بار دیگر لب هایم را غنچه کردم، دماغی را به بالا هل دادم و اگرچه به قدری ضعف داشتم که حتی انقباض عضله ی لب هم ته مانده ی انرژی ام را تحلیل می برد، سعی کردم چند دقیقه ای دماغی را با فشار لبم بالا نگه دارم و چند لحظه ای راحت تر نفس بکشم. در عین حال نگران بودم با این کار آبی که از دماغی بیرون می زد در بینی ام جریان پیدا کرده، اوضاع را بدتر کند. به هر روی تصمیم گرفتم در حد چند نفس این کار را انجام دهم، پس دماغی را نگه داشتم و چشمانم را بستم تا با تمرکز کامل حداکثر استفاده را از آن چند ثانیه ببرم. با این حال همین که چشمانم را بستم انگار سنگینی سینه ام بیشتر نمود کرد؛ با وحشت چشم گشودم تا ببینم قفسه ی سینه ام بالا و پایین می رود؟!

“چیه آیدا جان؟ چرا پریدی؟”

خم شد و چهره ی زیبا و فرشته گونش با آن چشمان درشت بادامی، لب های قلوه ای سرخ و گونه های برجسته با پوست صاف و نیم سوخته ی روستایی جلوی نگاهم قرار گرفت. اگر پیش از آن لحظه او را ندیده بودم تصور می کردم مرده ام و او فرشته ایست که به استقبالم آمده است.

همان بار اولی که چند ساعت قبل خانم محمدی کمک بهیار را دیده بودم، زیبایی بخصوصش مرا جذب کرده بود و با این که سه چهار بار از او تقاضا کرده بودم دماغی را برایم محکم کند، هیچ دفعه دست سنگین ردش را بر سینه ی سنگینم نزده و بار حجیم یأس را به حجم بار ضعفی که بر روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کرد نیفزوده بود.

از دو شب پیش که پس از نصب تراکشن سر، به ناگاه سردردی عظیم بر من عارض شد و در پی آن به یک باره حس و حرکت کل بدنم را از دست دادم و از بخش به آی سی یو منتقلم کردند، مثل بیماران سکته ی مغزی دشوار، بریده بریده و نامفهوم حرف می زدم. از این رو بینی ام را تکان دادم تا متوجه دماغی شود.

“چیه آیدا جان؟ باز هم…”

حالا که متوجه اصل مطلب شده بود گفتم: “د… دو…دور…ره”

“ای بابا، باز هم دوره؟ اما سر جاشه ها!”

با این حال خم شد و دماغی را فرو برد. سپس ادامه داد: “آره کمی فاصله داشت، ولی لازم نیست کاملاً کیپ باشه. همین طوری هم اکسیژن میده.”

هنوز حرفش تمام نشده بود که دوباره دماغی کمی فاصله گرفت. قبل از این که من چیزی بگویم خم شد و دوباره آن را محکم کرد، اما بلافاصله افتاد.

با تعجب گفت: “ای بابا، این چرا این طوریه؟!”

جواب دادم: “شــ…شـُ… لِ”

“چی؟ شُله؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم.

دوباره خم شد و دماغی را فرو برد. این بار شلنگ آن را از پشت گوش هایم محکم کرد و بست آن را تا می توانست کشید که تا جای امکان تنگ شود.

“دیگه فکر کنم خوب شد.”

حالا که دماغی از لحاظ فاصله خوب شده بود گفتم: “خی… ســ… سه.”

از حرفم متعجب شد: “چی؟ خیسه؟!”

به نشانه ی مثبت پلک زدم.

“چی خیسه؟!”

“اُک… سیــ… ژِن… خَ… فه می… شَــ… م”

“یعنی چی؟!”

خم شد و نگاهی به دماغی انداخت؛ حباب های آب که قُل قُل کنان از آن بیرون می تراوید، اطراف بینی ام را خیس کرده بود. کمی چرخید و کشوی میز کنار تختم را باز کرد. در این هنگام چند سوسک ریز قهوه ای، شاید هم چند بچه سوسک، از پشت میز با هراس دویدند روی دیوار. بی توجه به آن ها تکه ای گاز را که در پوششی از کاغذ گراف پیچیده شده بود برداشت. آنگاه جلو آمد و با آن بینی ام را خشک کرد.

“بهتر شد؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم و در ادامه گفتم: “خَ… فه می… شَــ… م”

“نه، چرا خفه بشی؟ اکسیژن صد در صد برات گذاشتن.”

با پافشاری گفتم: “خی… ســ… سه.”

کمی فکر کرد و جواب داد: “نه خفه نمی شی. حتماً لازمه. حالا از پرستارت هم می پرسم. دوباره هم میام خشکش می کنم. باشه؟ نگران نباش.”

به علامت مثبت پلک زدم و او رفت…

کمی از رفتن او نگذشته بود که احساس کردم دماغی دوباره دارد شل می شود و از بینی ام فاصله می گیرد. او قبل از رفتن مخزن آب مانومتر متصل به کپسول اکسیژن را نیز پر کرده بود و به نظرم می آمد بعد از آن، قُل قُل آب از دماغی شدت گرفته بود؛ شاید هم هیچ ربطی به آن نداشت. به هر روی چند دقیقه ی بعد باز هم داشتم برای نفس کشیدن تقلا می کردم. رطوبت دماغی نیز بینی ام را خیس کرده بود و حباب ها، پره های بینی ام را غلغلک می داد. در این هنگام پرستاری به تختم نزدیک شد. برای بار هزارم آمده بود تا دارویی را به داخل سرمم تزریق کند. من نیز برای بار هزارم می خواستم از او تقاضا کنم که دماغی را برایم محکم کند.

با این حال پایه ی سرم در فاصله ای دور از من و تقریباً پایین پایم قرار داشت؛ شاید هم به چشم من دور می آمد. البته روی سقف بالای سرم نیز میله ای به شکل ریل پرده نصب کرده بودند و چندین سرم نیز به زنجیرهای آویزان از ریل متصل بودند. اما پرستار این بار قصد داشت در سرم آویزان از پایه ی سرم تزریقی انجام دهد و من از آن فاصله نمی توانستم صدایم را به او برسانم، از این رو نگاهم را به او دوختم تا زمانی که نگاهش با من تلاقی کرد فوراً نظرش را به خودم جلب کنم. اما ظاهراً او دستم را خوانده بود و می دانست می خواهم دوباره درباره ی اکسیژن بهانه بگیرم؛ شاید برای همین یک وری ایستاده بود تا با من چشم تو چشم نشود.

همان طور که پرستار تزریقش به نیمه ی سرنگ می رسید و من هم در دل خدا خدا می کردم که نگاهش به من بیفتد، ناگهان احساس کردم سینه ام یک پارچه سنگ شد! با وحشت به برجستگی لباسم بر روی قفسه ی سینه ام نگاه کردم که دیگر تکانی نمی خورد. ناباورانه متوجه شدم که دیگر هیچ ورودی و خروجی هوایی ندارم؛ داشتم خفه می شدم… با تَتِمّه ی هوایی که از آخرین نفس برایم مانده بود فقط توانستم دو بار فریاد بزنم: “کُمـَ… ک؛ کـُ… مَک…”

پرستار با هراس نگاهی به من انداخت که با چشمانی بیرون جهیده تقلا می کردم. با اضطراب به سویی دوید و با فریادی تیم احیا را فراخواند…

ادامه دارد…

(۱) پین: میله ایست از جنس فلز که در شکستگی ها از آن استفاده می شود. هنگام انجام ام آر آی بیمار باید عاری از فلز باشد زیرا دستگاه ام آر آی فلز را به خود جذب می کند.

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به فرشته خویان ۸ (قسمت اول)

  1. سلام آیدا خانم گل
    فقط می گویم (چه گویم که ناگفتنم بهتر است/ زبان در دهان پاسبان سر است)
    برای اینکه دوستان هم قدری از مسلمانی ما حظی ببرند پیام تلگرامی آقای نقوی را که قبلا براتون ارسال کرده بودم اینجا کامنت میذارم:
    نامه ذیل در کانال حجت السلام حاج آقا ناصر نقویان که در کپنهاک پایتخت دانمارک بستری است؛ منتشر شده.

    مهراب عزیز. هنوز در بیمارستانم.
    هر روز در عجبم که این چه سری است که نامسلمانان بی نماز چقدر انسانند و بیشتر در عجبم که چقدر مسلمانان سینه زن و روزه دار در تعریف بی خدایان میگنجند! امروز روز چهارم است بستریم. از بدو ورود چهره های خندان دیدم که گویا خدمت به همنوع را وظیفه غایی خود میدانند. این بیمارستان دولتی است با حقوق و دستمزد دولتی. امروز هوا گرمتر از روزهای دیگر بود. سه پرستار حوری صفت در سه ساعت متفاوت و بدون هماهنگی با دو حوله و یک دست لباس چون برف به اتاقم آمدند و گفتند یک دوش شاید تر و تازه ات کند! و اما دکتر. دیروز باید سی تی اسکن مغزی میشدم. دکتر خودش آمد و همراه با یک نفر از پورترهای بیمارستان تا اتاق اسکن آمد. بعد موقعی که داروی کنتراست وارد رگها میشد دست من را فشرد و آنجا ماند تا اسکن تمام شد و گفت که بعدا همراه با جواب اسکن بدیدارم خواهد آمد. تا آخر وقت صبر کردم اما نیامد. حدود ساعت ۱۱ و نیم شب که فشار خون میگرفتند بیدار شدم و دیدم دکتر در حال معاینه است و کلی هم معذرت خواست که بعلت یک بیمار اورژانسی نتوانسته زودتر بقولش وفا کرده و برای صحبت در مورد جواب اسکن بدیدارم بیاید. این دکتر فوق تخصص بزرگوار، شش ماهه باردار است و علیرغم مرخصی با حقوق و مزایا که برای زائمان دارد، به مرخصی نرفته است. گفت جواب اسکن هیچ معضلی در مغز نشان نداده. من هم با خوشحالی پرسیدم که آیا میتوانم فردا مرخص شوم؟ اجازه نداد و گفت تا سلامت کامل باید بمانم. اینجا تلوزیون بزرگ نصب است و من از دیدن مسابقات فوتبال جام اروپا محروم نیستم. از پنجره اتاق که در طبقه پنجم است بیرون را نگاه میکنم، تا چشم کار میکند سبزی و طراوت و آرامش میبینم. بیمارستان از تمیزی برق میزند و حتی میشود پا برهنه از سرویس دستشویی استفاده کرد. امید، شادی، زندگی، عشق به همنوع از در و دیوار بیمارستان میبارد. دیشب نخ آلارم بالای سرم را کشیدم که بلافاصله پرستار جوانی که اصلیتا نروژیست، بالای سرم پدیدار شد. معذرت خواستم که نمیتوانم مسواکم را پیدا کنم و خواهش کردم کمکم کند (برای من کمی سخت بود که با وجود الکترودهایی که به سینه و شکمم وصل بود خم و راست شوم) لبخندی زد و رفت. فکر کردم که از خواهشم رنجیده، اما باز خوشحال شدم از اینکه حداقل به من خارجی چیزی نگفت و رفت. اما چند دقیقه بعد با یک مسواک نو و یک خمیردندان برگشت و با لبخند آنها را روی میز من گذاشت. باز هم از فکر ناصوابم شرمنده شدم. گفت که حالا من از تو یک خواهش دارم. گفتم که: از تو به یک اشاره، از ما بسر دویدن، در خدمتم. خواهشش این بود که لطفا برای کاری که وظیفه اوست، از او معذرت خواهی نکنم!!

    من شرمنده از مسلمانی، شدم آنجا به گوشه ای پنهان!

    عجب! نه ادعایی، نه منتی، نه پزی!

    چهار روز است که دنبال پیدا کردن نقصی در بیمارستانم. به جان عزیزت قاصرم. بجای اینکه از اینهمه زیبایی و وظیفه شناسی لذت ببرم، چهار روز است که حرص میخورم. چرا ما که میراث داران خرد و تاریخی کهن به درازی تاریخ یونان و روم هستیم و همچنین مدعی مرحمت ائمه اطهار و مفتخر به زیبندگی به گوهر شریف اسلام، اما در مسلمانی به گرد این قوم غیر مسلمان نمیرسیم!!

    بگویم که بی اختیار به یاد مرگ پدر عزیزم افتادم که روزهای آخر زندگیش را در بیمارستان رجایی کرج گذراند. پدر نازنینم در میان نکبت و کثافت بستری بود و بدلیل وضعیت وخیمش اجازه جابجاییش را نمیدادند. چهار ساعت در محوطه حیاط بیمارستان رجایی ایستادم. وقتی دکتر بیرون آمد، سلام دادم که اصلا جواب نداد. از حال پدرم پرسیدم، از کنارم بدون جواب گذشت و به سمت ساختمان اصلی بیمارستان تند قدم زد. مجبور شدم در حال سوال از او کنارش مثل یک پادو بدوم. گفت غروب بیا مطب در چهارراه طالقانی. گفتم چشم. غروب رفتم مطب دکتر و به منشی گفتم. گفت باید ویزیت بدهید که البته دادم و بعد هم زیر میزی به خود دکتر دادم، یعنی خودش خواست و آخر هم به علت سهل انگاری کادر پزشکی، پدر نازنینم فوت شد و پزشکی قانونی هم آن را علیرغم شکایت من و اسناد انکار ناپذیر، نادیده گرفت.

    مهراب عزیزم، در دوگانگی عجیبی مانده ام. آیا خدا اینجا نیست؟ آیا به واقع این قوم، برگزیدگان خدا نیستند؟ آیا ما واقعا اهل بهشتیم یا فقط اینچنین تصور میکنیم؟ آیا بعد از مرگ، ما را بلافاصله راهی دورخ نخواهند کرد و این قوم را راهی بهشت؟ اینجا هیچ زنی حجاب ندارد اما هیچ مردی هم به خود اجازه نمی دهد که نگاه چپ به یک زن بکند. مگر اینکه خود زن نیز بخواهد که رابطه ای ایجاد شود و بگویم که آنچه که من دیده ام، اینجا روابط جز بر پایه عشق نیست. آنچه که ما همیشه جسته ایم و نیافته ایم! https://telegram.me/NaserNaghavian

  2. پریا می‌گوید:

    سلام آیدای عزیزم و ممنون آقای محمدی.این متن و تجربیات این دوست عزیز کاملا درست است.من بارها و بارها نه فقط از بیمارستان و دکتر بلکه از مردم سرزمینم بدی و ظلم دیدم.حتی خارج از ایران هم از ایرانیها فقط بدی دیدم ،ما مردمی هستیم که فرهنگ و تاریخ کهنی داشتیم ولی الان تبدیل به هیولاهایی شدیم که فقط به منافع شخصی فکر میکنیم. حتی حیوانات هم از ظلم ما در امان نیستن.

    • سلام آیدا خانم گل و پریای نازنین
      انشالله که گذر و نیاز هیچ کس به کشتارگاه ها و سلاخ خانه های این مرز و بوم نیفته اما تا روزی که قانون در این کشور محترم و مورد اجرا قرار نگیره و همه در برابر قانون یکسان نباشند همین آش و همین کاسه و خدای ناکرده … بدتر هم خواهد شد. با آرزوی بهروزی Rose

  3. سارای قصه می‌گوید:

    سلام آیدا جانم..
    نمیدانم چی بگم..یعنی یک روز این شرایط تغییر میکند؟..
    فقط خدارو هزاران بار شکر که از اون روزها عبور کردی آیدای عزیز من..شکر برای داشتنت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette