ناب ترین لذت…

آه، امان از سوزش! آیا بد تر از سوزش هم دردی هست؟ بی شک هست… اما به راستی که یکی از بدترین درد هاست و من نمی دانم که چگونه این همه سال با آن زیسته ام! در یک کالبد، نفس به نفس، لحظه به لحظه…

آری، واقعا دشوار است که از وقتی چشم می گشایی از رنج جسم به خود بپیچی و در تمام لحظاتت، زجر را مزه مزه کنی و در حالی که هر روز ساعت ها چشمان گداخته ات را مدام میان مانیتور و کیبورد لپ تاپ می چرخانی و با تک انگشت اشاره ات به کلید ها نوک می زنی!، بوی گوشت سوخته در مشامت بپیچد و حس کنی لایه لایه های پوستت در حال ور آمدن هستند.

نوک زدن! می دانم این واژه متعجب تان کرده است…

خواهرانم هرگاه از مادر حال مرا می پرسند، می گویند: “آیدا چطور است؟ باز هم دارد نوک می زند؟!”

آن طوری که من بر روی کیبورد لپ تاپ خم می شوم و با گردنی فرو افتاده، ساعت ها نفس زنان انگشت اشاره ام را به روی کلید ها می کوبم و ذره ذره ی وجودم را میان واژه ها قسمت می کنم، همچون پرنده ای به نظر می آیم که با توشه ی ایمان به منقار، جوجکان امیدش را غذا می دهد…

من نوک می زنم، مانند دارکوب تا پوسته ی سخت درخت زندگی را بشکافم و منقار کوتاهم را به آوندها و شیرابه های حیات برسانم…

آری سخت است… بی نهایت سخت است. تقلا می خواهد این گونه زیستن، این چنین تلاش کردن، این طور طاقت آوردن… نیفتادن، ایستادن، ماندن…

اما…

هیچ کسی نمی داند به جز من،

این که پس از یک روز سخت کاری که صبحت را با ناله هایی که شنیده نمی شوند آغاز کرده ای، با فریادهایی که بلند نمی شوند پشت مانیتور نشسته ای، با اشک هایی که فرو نمی ریزند و در پشت سد غرورت بی صدا و مسالمت آمیز تجمع کرده اند! بی امان نوک می زنی…

با اُفت فشاری که دیدگانت را خال خال می کند و گویی یک نفر مدام به عضلات گردنت تبر می کوبد و از نفس نفس زدن های بسیار لبانت خشک و قاچ قاچ شده است و گلویت به سایش می افتد…

پس از یک چنین روزی، زمانی که وقت فراغت فرا می رسد و پشتی تختت را به آهستگی پایین می برند، بعد از اسپاسم شدیدی که به خاطر تغییر وضعیت از حالت نشسته به خوابیده بر تو عارض می شود و بدنت را پیچ و تابی دردناک می دهد، وقتی سرانجام سرت به بالش می رسد،

در این هنگام از عمیق ترین عمق وجودت، از امن ترین مأوای درونت، از دوردست بکری که خالی است از هر چه رنج…

نفسی آسوده و نجوایی آرام بر می خیزد که می گوید: “آخیــــــــش”

این شیرین ترین، ناب ترین و لذت بخش ترین حسی است که تنها از آن من است؛ حتی با وجود جهنم سوزشی که احاطه ام کرده است…

. . .

امسال سال سختی بود… سالی پر از رنج و تنش و اضطراب…

هشت ماهه نخست سال به افسردگی گذشت! برای سومین بار در طول این یازده سال، گرفتار چنان افسردگی شدم که هیچ کنترلی بر آن نداشتم و قادر نبودم مهارش کنم. افسردگی بس طولانی که از نیمه ی سال پیش آغاز شده بود و هر چه با آن جنگیدم بد تر و بد تر شد… برای سومین بار در این سال ها لبخندم را که تمام هویتم در آن است از دست دادم و بار دیگر به هیچ تبدیل شدم. حتی چاپ کتاب به بیمار خود گوش فرا دهید هم مرا نخنداند، چاپ نخستین ترجمه ام نیز مرا شاد نکرد، معدل ۱۹/۷۰ ترم اول هم به مذاقم خوش نیامد…

در عین حال، این افسردگی همراه بود با چاشنی چالش های جدید جسمی، شرایط بغرنج خانوادگی، تجاربی دهشتناک…

اما زمانی توانستم از افسردگی رهایی پیدا کنم که دریافتم بایستی خودم را رها سازم. دست از جنگیدن با نفس خود بردارم. یک بار هم که شده کنار بایستم و مبارزه را تماما بسپارم به خدا…

خودم را برای پیشامدهای ناگزیر عذاب ندهم. دشواری های زندگی دشوارم را بپذیرم و وجدانم را برای آن چیز های که به دست من نیست، بی جهت نیازارم… پیش بینی های ذهن محدودم را کنار بگذارم و این قدر خودم را از آینده نترسانم…

آه… هم اکنون مو بر تنم سیخ شد! لرزم گرفت. آینده… انگار من هنوز هم از آینده می ترسم…

با این حال، امسال با همه ی سختی هایش دستاوردهای بسیاری داشت و زحمات چندین ساله ام برای نخستین بار به ثمر رسید… می گویم برای نخستین بار زیرا نهال آرمان من قرار است با کود تلاش و باران بی وقفه ی ایمان، تنومند تر گردد و هر سال بار بیشتری بدهد (حتی اگر زمانی، خشکسالی امید یا آفت هراس آن را از ثمر بیندازد، باز هم چون درخت آرمانم ریشه در ایمان دارد، دوباره سبز خواهد شد و به بار خواهد نشست…)

آری، امسال دستاوردهای بسیاری داشت: چاپ کتاب به بیمار خود گوش فرا دهید، چاپ نخستین ترجمه ام، شرکت در نخستین نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی (ایضاً نخستین سفر غیر درمانی)، حرکت “آیدا و حامیان او” و یکی دو کار حاشیه ای که بعدا صدایش در می آید!

همچنین، رفتن به منزل سمانه، خرید اولین مانتو، دیدار با دوستان جدید

پس به گمانم با وجود همه ی آن سختی ها، اکنون در پایان این سال می توانم لحظه ای سرم را بالا بیاورم، یگانه دست چپم را به لبه ی میز تکیه دهم و با یک فشار، قامت خمیده بر روی کیبوردم را صاف کنم و قدری به پشتی تخت تکیه دهم…

آنگاه همان طور که به مانیتور و این نوشته ها چشم دوخته ام، در دل به نجوا بگویم:

“آخیـــــــش!”

پی نوشت: این تبریک سال نو نبود ها! برای تبریک، پست دیگری خواهم گذاشت…

پی نوشت: در پی نوشت پست قبل قول یک مطلب خبری را داده بودم، اما از آن جایی که کاملا یهویی! متوجه شدم که این ترم با دروسی بی نهایت دشوار سر و کار دارم و بایستی تمام زندگی ام را تعطیل کنم و تنها به مطالعه بپردازم، تصمیم گرفتم برای آن که در طول ترم وبلاگ بی مطلب نماند، آن پست خبری را بگذارم برای آن ور سال…

گویی سال بعد هوس جان مرا دارد!  Dazed کتاب ها که با دیدن من آب دهانشان راه افتاده است! یعنی قرار است پوستم را بکنند، یک لقمه ام کنند و بعد بگویند: “آخیـــــــش! چسبید!”
(این “هوس” جریان دارد که در پست تبریک سال نو خواهم گفت! Wink )

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

این نوشته در روزمرگی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

192 پاسخ به ناب ترین لذت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette