نخستین نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی (۸ بهمن ۹۴)

به یاد پرستار آسمانی، بهار…

روز پرستار مبارک… Rose

درباره ی بهارphoto_2016-02-01_18-23-24

همان طور دراز کشیده بودم و با رنگ و رویی پریده، به تیک تیک ساعت و تپش های قلبم گوش می دادم که یک کدام با صدای گرومب و گرومب در مغزم می کوبید و دیگری با آهنگ بوم بوم در سینه ام می کوفت. لبانم خشک و قاچ قاچ بود و گویی یک مشت پونز در ته گلویم ریخته بودند! تنها چند جرعه آب کافی بود تا احساس بهتری داشته باشم، اما جرأت نوشیدن قطره ای آب را هم نداشتم. در همین حال، در دل نجوا کردم: “مگه استرس کم داشتم که حالا سر بزنگاه بالابر هم از کار افتاد؟!”

در این هنگام، مادر را دیدم که راه خود را از میان چمدان ها و ساک های کُپه شده در راهروی جلوی اتاق باز کرد و با چهره ای خسته و پژمرده به درون آمد. او در حالی که قامت فرسوده ی خود را به روی نیمکت گوشه ی اتاق می انداخت، زیر لب گفت: “آخ… فقط یک دقیقه بنشینم!”

پدر نیز پس از آن که از طناب پیچ کردن یکی دو کارتنی که باید با خود می بردیم، فارغ شد، با ناله ای گنگ، کمر دولای خود راست کرد و در حالی که کمربند طبی اش را می بست تا برای جا به جا کردن من از روی تخت به ویلچر آماده شود، یک وری و قدری لنگ لنگان به داخل اتاق آمد.

من نگاهم را به سویی دیگر برگرداندم؛ نمی خواستم آن ها متوجه خیسی چشمانم و قطره ی درشت اشکی که ناگهان بر روی گونه ام لغزید، بشوند. حسی در درونم نهیب می زند: “تو رو چه به سفر! اون هم برای کاری غیر از درمان… همون دو سال یک بار بس نبود که برای تعویض یک لوله، همه رو زابراه می کنی و با اون همه دردسر تا تهران می کشونی؟! آخه انصاف بده، چند هفته است که همه رو درگیر کردی… تازه سختی ها و دردسر ها از حالا به بعد شروع میشه؛ جا به جایی های توی هواپیما، اون هم این دفعه که می خوای برای اولین بار توی هواپیما روی صندلی بنشینی؛ درگیری هایی که با مأمورای سپاه داریم تا متقاعدشون کنیم که این دستگاه ساکشن بمب نیست! هر چی هم که می گیم از پزشک معتمد خودتون مجوز همراه داشتن اش رو گرفتیم، مگه به خرجشون میره؟!؛ تأخیر های چند ساعته رو بگو، اون هم در حالی که مامان و بابا حتی فرصت نکردن ناهار بخورن؛ و بعد کلی دردسر توی تهران و این برنامه ی فشرده ای که برای خودت چیدی. می خوای به اندازه ی بیرون رفتن یک سال، توی این یک هفته بری بیرون. مگه نمی بینی که هر وقت بیرون می ری تا سه چهار روز بعد همه از پا افتادن؟ حالا می خوای چهار پنج بار پشت سر هم… واقعا که بی فکری! اصلا خودخواهی! می دونی، تو اصلا نباید…”

در این هنگام، مادر پرید وسط حرف های وجدانم و با حالتی دلدارانه گفت: “آیدا جان نگران نباشی ها! راننده ی ون وارده، سرایدار خونه ی بغلی رو هم صدا می کنیم و چهارتایی راحت میذاریمت روی ویلچر.”

و پدر افزود: “آره، پایین آمدن که کاری نداره… تازه شانس آوردی که بالابر وقتی خراب شد که هنوز تو رو بلند نکرده بودیم، و الا همون طور روی هوا می موندی!”

من در پاسخ شان لبخند محوی زدم و در حالی که مادر و پدر بر سر این که اگر من بر روی بالابر در هوا مانده بودم، چه طور می توانستند مرا پایین بیاورند بحث می کردند، ترجیح دادم که دیگر هیچ حرفی نزنم و زیپ دهان خودم و وجدانم را بکشم و تنها بگویم: “خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

. . .

پیش از آن که ساعت زنگ بزند، از شدت دلدرد و سوزشی که این اواخر افسارگسیخته است، از خواب بیدار شدم. احساس می کردم که تمام سطح داخل شکمم را با تیغ خط انداخته اند! و به نظرم می آمد که از شدت سوزش، پوست سراسر بدنم دارد وَر می آید! علت دلدرد را می دانستم؛ دو سه روز بود که حتی یک وعده غذای کامل هم نخورده بودم. من هرگاه به سفر یا بیرون می روم، هر چند ساعت و هر چند روز هم که طول بکشد، خوردن را بر خود حرام می کنم؛ چرا که این طوری خیالم راحت تر است.

دلیل شدت دیوانه وار سوزش را نیز تا حدی می دانستم، زیرا علاوه بر این که مدتی است سوزش ام دست به عصیان گذاشته، اکنون بالارفتن اسید معده نیز مزید بر علت شده بود…

به نظرم می آمد که از شدت رنج جسمی، چهره ام بی رنگ و پژمرده شده باشد، اما دلم به این خوش بود که اغلب وقتی سوزشم زیادی زیاد است، همه می گویند که رنگ و رویم عجیب باز می شود!

هنوز ۴ ساعت به زمان حرکت مانده بود، اما اطرافیانم یک به یک بیدار می شدند تا پروژه ی عظیم لباس پوشاندن مرا آغاز کنند. البته کار های من در کل ۲ تا ۲/۵ ساعت زمان می برد، اما بعد از آن کلی ریخت و پاش بود که باید جمع و جور می کردند و خودشان نیز باید آماده می شدند.

حدود ربع ساعتی بعد، در حالی که چهار نفر بسیج شده بودند تا یک شلوار به پای من کنند و پاهای بدقلق من با اسپاسم شدیدی که داشتند، یک تنه همه را در هم می پیچاندند، وجدانم دوباره فرصت پیدا کرد تا سرزنش هایش را از سر بگیرد: “می بینی، این همه آدم فقط به خاطر تو از کار و زندگی و خواب و خوراک افتادن… وقتی هم که بهت میگم خودخواهی، میگی نه، هدف دارم، ارزشش رو داره، سوگند خوردم… اولا که سوگند رو تو نوش جان کردی! دوما با این دلدرد و سوزشی که الان داری، چه طور می خوای توی جلسه خوب ظاهر بشی؟ ببینم اصلا نفس ات در میاد که بتونی دو تا خط بخونی؟ نکنه زحمت همه رو بر باد بدی؟! این همه هماهنگی، برو و بیا، اصلا کسایی رو که کشوندی تا اون جا!”

در این هنگام، به ناگاه مادر حرف های وجدانم را قطع کرد و دلسوزانه گفت: “آیدا جان دلدردت بهتره؟ به نظرم بنشینی روی ویلچر و یک هوا بهت بخوره بهتر میشی.”

و پدر ادامه داد: “نه بابا، حالش خوبه. رنگ و روش که بد نیست!”

و من لبخندی زدم و بهتر دانستم از این که از شدت دلدرد و سوزش، حتی نفسم بالا نمی آید، حرفی نزنم و در عوض، زیپ دهان خودم و وجدانم را بکشم و تنها بگویم: “خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

. . .

photo_2016-02-01_18-23-57

با سلام خدمت حضار گرامی؛ متنی دارم که با اجازتون براتون قرائت می کنم…

بشنو از من، چون حکایت می کنم…

از یازده سال پیش، در پی سلسله حوادثی که منجر به آسیب نخاعی و به دنبال آن معلولیت مادام العمر در من گردید، و در نتیجه، ارتباطی ناگسستنی با تمام شاخه ها و زیر شاخه های بخش درمان یافتم، و نیز توجهم به اخبار، رویداد ها، و تازه های علوم پزشکی جلب شد، هرگاه پوستر یا اعلان عمومی همایش ها و کنگره های پزشکی را می دیدم، همیشه اولین فکری که به ذهنم می رسید، این بود که بیماران به عنوان یکی از ارکان اصلی مقوله ی درمان، همیشه غایب هستند! حال آن که، نگاه غیرحرفه ای بیماران، نکات ظریف و با اهمیتی را می بیند که از نگاه حرفه ای درمانگران دور می ماند.

هنوز چند خطی نخوانده بودم که احساس کردم دهان و گلویم یک پارچه خشک شده است! هر لغتی را که می خواندم زبانم در کامم ساییده می شد و با هر نفس، انگار که در ته حلقم خَش می افتاد!

من خود به عنوان بیماری که تجارب بسیاری از آی سی یو ها و بخش های مختلف بیمارستانی داشته ام، تا به امروز در بسیاری از موارد تاوان تک روی های درمانگران و نداشتن گوش شنوای آنان را داده ام. عمده ی مشکلات و ناتوانایی های امروز من ناشی از آن است که درمانگران به گفته های من توجهی نمی کردند و حتی در همان ابتدا، شکایت مرا از وجود دردی در گردن، حمل بر تمارض گذاشته، و آن را غیرواقعی می پنداشتند، چرا که نگاه حرفه ای آن ها در عکس ها و اسکن ها مشکلی را مشاهده نمی نمود.

زمانی که من در پی تصادف جاده ای که منجر به شکستگی فک، دریدگی گونه ی راست و قطع عصب فاسیال، و نیز شکستگی استخوان فمور پای راستم شد، به اورژانس بیمارستانی در مشهد انتقال یافتم، در عکسی که در بدو ورود از گردنم گرفتند، ظاهراً هیچ آسیب بخصوصی در مهره های گردن مشاهده نمی شد،

حتی در همان ابتدا،

وای، خطم را گم کردم!

کاغذ متنی که از رویش می خواندم، زیادی به من نزدیک بود و از این رو، هر چه به اواخر صفحه نزدیک می شدم، تطابق کانون چشمم با متن، از پشت شیشه های عینک به هم می خورد و خطوط را قاطی می کردم!

برای لحظه ای سکوت کردم و پس از قدری مِن و مِن، سرانجام خط ام را یافتم.

با این حال، من همواره از درد شدیدی در گردن شکایت داشتم. پزشک معالجم، تنها نامی بود نوشته شده بر روی تخته وایت برد کوچکی در بالای تختم، و من خود هرگز حضوراً وی را ملاقات نکردم. با این وجود، والدینم بارها به مطب او مراجعه کرده و او را از شکایت من از درد گردن مطلع نمودند و تقاضا کردند که دستور فیکس کردن گردن با آتل فیلادلفیا را بدهد؛ اما پاسخ پزشک هر بار یک چیز بود: “عکس می گوید که مشکلی نیست؛ فقط دارد خودش را لوس می کند!”، و جواب هر گونه اعتراضی به این اظهار نظر نیز این بود که: “من پزشک هستم یا شما؟!”

من در بیمارستان، به مدت ۱۰ روز پس از تصادف، حس و حرکت کامل داشتم، حتی کار های ترخیصم داشت انجام می شد و قرار بود برای جراحی فک و استخوان فمور به بیمارستانی خصوصی منتقل شوم، اما صبح روز ترخیص، یک متخصص گوش و حلق و بینی که اتفاقی مرا ویزیت کردند، با بررسی مدارکم، در همان عکسی که گواه بر تمارض من بود، جا به جایی مهره های ۴ و ۵ گردن را به وضوح تشخیص دادند. بعد از آن، از سوی پزشک معالجم، دستور نصب تراکشن سر به صورت تلفنی صادر شد و رزیدنتی آن را انجام داد. اما محاسبات پشت تلفنی، سنگینی تراکشن را غیراصولی تعیین کرده بود، و نصب یک باره ی ۱۵ کیلو وزنه، منجر شد به Over-traction و به دنبال آن سردردی جانکاه که باز هم تا ساعت ها به تمارض تعبیر شد، خونریزی و ترومای شدید، آپنه ی تنفسی، و تبدیل بیماری در حال ترخیص، به معلولی کوادری پلژی!

همان طور که تلاش می کردم خشکی دهانم، در لحن خواندن و تون صدایم تغییر محسوسی ایجاد نکند، از گوشه ی چشم دیدم که مادر اشاره ای به پدر کرد؛ معلوم بود که متوجه مشکل شده است… پدر نیز روکش آلومینیومی ظرف آبی را که جلویمان گذاشته بودند باز کرد و قدری آب در لیوان ریخت… در آن لحظه می خواستم سراپای مادر و دستان پدر را غرق بوسه کنم…

در دل خدا خدا می کردم که هر چه زودتر آن صفحه تمام شود تا بتوانم گلویی تر کنم…

من، در ۱۲۳ روزی که در دو آی سی یو، در دو بیمارستان دولتی و خصوصی بستری بودم، صدمات روحی و جسمی بسیاری را متحمل شدم. من تجارب دهشتناکی از سیستم درمانی داشته ام که بسیاری از آن ها ناشی از ناآگاهی های انسانی و اخلاقی پرسنل درمانی، و یا عدم درک آن ها از موقعیت حرفه ای شان بوده است. من بار ها مرگ را تجربه کردم، اما نه به خاطر اوضاع وخیم بیماری خود، بلکه تنها به دلیل بی توجهی پرسنل و جدا شدن خود به خود شلنگ دستگاه تنفسی از لوله ی تراشه ام. من درد هایی را متحمل شدم که صرفا ناشی از بی توجهی های پرسنل، متهم کردن من به تمارض، و اعتقاد خلل ناپذیر آن ها به تئوری ها بوده است. من به دلیل عدم رسیدگی های لازم که منجر به تخریب بیش از دو سوم از طول نایم شد، محکوم شدم به تنفس مادام العمر از طریق تراک و تی تیوب، و بدین طریق آخرین شانس من به عنوان یک بیمار ضایعه ی نخاعی گردنی، یعنی توانایی تکلم و تنفس طبیعی نیز از من گرفته شد. من در بیمارستان ها مورد اهانت، تحقیر، آزار، و ضرب و شتم واقع شدم، از سوی کسانی که درکی از حرفه ی خود نداشتند.

شرح مصائب من و تجاربم از شفاخانه، جایی که تنها در آن جفا دیدم، در این سطور نمی گنجد، از این رو تنها به تاکید بر دو نکته ی مهم، که دغدغه ی تمام بیماران است و مسائل بسیاری را شامل می شود، بسنده می کنم.

آخیش، تمام شد…

در این هنگام، به مادر اشاره ای کردم تا صفحه ی دوم را در مقابلم بگذارد، اما او ابتدا لیوان آب را پیش آورد… در آن لحظه نیز دلم می خواست دستانش را ببوسم…

نمی دانم اثر آن یک جرعه آب بود یا معجزه ی دستان مادر که سقای کربلای کامم شده بود؟ به یک باره گویی ریه هایم به قدر آن سالن حجم گرفتند و صدایم قدرتی کوبنده یافت…

نکته ی نخست، ضرورت گوش دادن به شرح حال بیمار از زبان وی است. توجه به گفته های بیمار و مهم تلقی کردن شکایات هرچند به ظاهر غیرمنطقی وی، درمانگر را در تشخیصی صحیح تر یاری می رساند و از بسیاری از خطاها یا دیرکرد های مشکل آفرین، و حتی گاه فاجعه بار جلوگیری خواهد کرد. آزمایش ها، تنها تفسیری هستند از جزء ناچیزی از وجود بیمار، و عکس ها تنها انعکاسی از درون او، در حالی که بیمار می تواند تفسیری جامع و حقیقی از درد خود ارائه دهد. متاسفانه اکنون رویه بر این است که درمانگران تنها بر اساس عکس ها، آزمایش ها، و تئوری هایی که در نظرشان محرز و قطعی هستند، و بدون توجه به تشریح بیماری از زبان بیمار، اقدام به تشخیص می کنند، حال آن که بسیاری از نکات کلیدی در سخنان بیمار است.

بسیاری از بزرگان عالم پزشکی نیز بر این مهم تاکید داشته اند؛ دکتر قریب در این باره می گوید: “پیش از معاینه‌ی بالینی به دقت به اظهارات بیمار گوش کنید. حقیقت اینست که باید به حرف‌های بیمار گوش داد. اگر چه بی ربط به‌نظر برسد. پزشک حاذق کسی است که از بیان سخنان بی‌ربط، یک حلقه‌ی کلیدی مرتبط پیدا می‌کند”. McCaffery خاطر نشان می کند: “درد، آن چیزی است که بیمار می گوید. درد، آن موقعی است که بیمار می گوید.”؛ و گایتون، فیزیولوژیست پر آوازه ی جهان اظهار می دارد: “مهمترین اطلاعاتی که فرایند درمان بیماری را مشخص می کند، اظهارات بیمار، از جمله شکایت درد است.”

نتیجه ی عدم توجه به سخنان بیمار این می شود که اغلب تشخیص ها ناکامل و گاه ناصحیح صورت می گیرند، و بیمار هیچ گونه بهبودی از درمان تجویزی حاصل نمی کند و ناگزیر می شود پزشکان مختلفی را که هر کدام تشخیص و درمان متفاوتی دارند بیازماید، و در این پروسه، علاوه بر بار سنگین مالی و لطمات روحی بسیاری که متحمل می شود، گاه مشکل قابل درمان او به مشکلی صعب العلاج یا لاعلاج تبدیل شده و به طور مثال، آیدایی که تا ده روز پس از تصادف حس و حرکت کامل داشت، به یک باره برای همیشه از گردن به پایین فلج می شود!

به گمانم ارزش نهادن به گفته های بیمار، از اصول “اخلاق تشخیصی” است و اگر بخواهم از زبان یک بیمار، کلیت آن را به صورت مجمل بیان کنم، باید بگویم: “از کتاب ها، عکس ها، و آزمایش ها بیایید بیرون. بیمار از گوشت و خون است؛ نه کاغذ!”

همان طور که در حین خواندنِ متن، گاهی سرم را بالا می آوردم و به حضار نگاه می کردم، در یک لحظه از گوشه ی چشم، نگاهم به انتهای سالن افتاد… از آن چه می دیدم متعجب شدم! علاوه بر جمعیتی که بر روی صندلی ها جای گرفته بودند، عده ی زیادی نیز سرپا ایستاده و تمام فضای خالی سالن را اشغال کرده بودند… نمی دانستم که این افراد کی آمده بودند؟! سالن به قدری در سکوت بود که اگر به چشم نمی دیدی، متوجه نمی شدی که مالامال از جمعیت است!

دومین نکته، در ارتباط با “اخلاق بالینی” و اهمیت حسن رفتار و برخورد شایسته ی درمانگران با بیمار، در ایجاد حس اعتماد و تاثیر مستقیم آن در روند بهبود بیماری است.

از این منظر، باید بگویم که تراژدی آیدا یک افسانه نیست، بلکه داستان بسیاری از بیماران و حقیقت جاری در سیستم درمان است. بیماران زیادی، مصائبی را که من متحمل شدم، در سیستم درمانی تجربه می کنند، و علت عدم رضایت و بی اعتمادی بیماران نسبت به بخش درمان، بازخورد همین تجارب است. من خود بشخصه وقتی برای اولین بار گذارم به بیمارستان افتاد، پزشک را حامی خود و پرستار را همدمم می دانستم و در حد خلوص یک بچه به آن ها اعتماد داشتم؛ کج رفتاری ها، قصور ها و کارشکنی های آن ها بود که باعث تغییر نگاه و ذهنیت من شد.

درمانگر موقعیت انسانی حساسی دارد؛ او تنها یک عالِم و عامِل به علم پزشکی نیست، بلکه او جان پناهی است که بیمار بدان توسل می جوید، و وجهه ی اجتماعی بالای این حرفه نیز از همین جا سرچشمه می گیرد. پزشک در نگاه بیمار، مسیحایی است که شفا، مهر، و صلح و آشتی با جسم و روح را نوید می دهد، از این رو هر کوچک ترین رفتار ناشایست او خدشه ای به باور بیمار وارد آورده و او را بی اعتماد و گریزان می سازد.

وقتی یک پزشک به بیماری که ماه هاست در بیمارستان بستری است و با بغض و ناله از او می پرسد: “پس من کی ترخیص می شوم؟”، با حالتی آمیخته با تشر و تمسخر پاسخ می دهد: “تا زمانی که من در این بیمارستان طبابت کنم، تو هم ماندنی هستی.”، امید و باور بیمار را نابود می کند…

بقراط در این زمینه توصیه می کند: ” بیماری، زمانی سخت تر است که ذهن مضطرب باشد، و بعضی بیماران زمانی که از رفتار خوب پزشک رضایت داشته باشند، بهبودی خود را باز می یابند.”

زمانی که پرستار در ریکاوری اتاق عمل، با بیمار در حال به هوش آمدن، که از درد جراحی سنگین، می نالد و تقاضای مسکن می کند، با تندخویی و پرخاش رفتار می کند؛ یا پزشکی که از زیاد سوال پرسیدن بیمار یا همراهان نگران او به خشم می آید؛

در پایانِ صفحه ی دوم، باز هم به آب نیاز داشتم! برای کیفیت تنفس من، طول متنی که نوشته بودم حقیقتا زیاد بود، اما تازه کلی هم از سر و ته حرف هایم زده بودم تا طول متن با بیست دقیقه زمانی که برای خواندن آن به من داده بودند، تناسب داشته باشد…

در حالی که داشتم پیش خودم غُرغُر می کردم که: “آخه تو که می دونی نفس ات یاری نمی کنه، پس چرا این قدر…”، به ناگاه زیپ دهانم را کشیدم و تنها در دل گفتم: ” خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.” و سپس جرعه ای دیگر آب نوشیدم و برای ادامه، قدرتی دوباره یافتم…

یا پرسنلی در آی سی یو که شرایط بیماری را که در یک شب سه بار ایست قلبی کرده و در عالم گیجی و ناخوداگاهی، حرف هایی نامربوط و خلاف اخلاق می زند، درک نمی کنند و با مشت هایی گره کرده و دشنام گویان به تهدیدش می پردازند… و هزاران هزار مورد دیگر… این یعنی که آن ها درک صحیحی از موقعیت خود، بیمار، و بیماری ندارند… اگر در این حرفه، جنبه های انسانی نادیده گرفته شود، بیمار تبدیل می شود به کار، ابزار کار، جزئی از کار که می توان تحت تأثیر شرایط شخصی و محیطی، رویه و عملکرد را نسبت به آن تغییر داد.

من بر این عقیده ام که علم طب صرفا زیرشاخه ی علوم تجربی قرار نمی گیرد. این علم تماما برای انسان است، از این رو، اصالتا شاخه ای است از علوم انسانی، و علم اخلاق پیش درآمد و زیربنای علم طبابت است.

در این زمینه، بر اساس آن چه از متون کهن بر می آید، پزشکان فرزانه ای همچون بقراط، جالینوس، رازی، ابن سینا و… ابتدا به شاگردان خود علم اخلاق می آموختند و تا زمانی که آن ها را از لحاظ اخلاقی نمی آزمودند، آنان را برای آموختن علم پزشکی، به شاگردی نمی پذیرفتند.

برخورد انسانی، درک، ملایمت، و همدلی با بیمار، عملی فراتر از وظیفه نیست، بلکه عین وظیفه ی یک درمانگر است، و روی خوش نشان دادنِ درمانگر، از حقوق حقه ی یک بیمار و ضامن درمانی موثر است. درمانگر باید تداعی آرامش باشد و لبخند نخستین ابزار او، و اعتماد نخستین دارویی است که باید به جان بیمار تزریق کرد.

دیگر سرم داشت گیج می رفت و ریه ام از شدت فشار خواندن به درد افتاده بود…

“پس این متن کی تموم می شه؟

نکنه حوصله ی همه سر رفته باشه؟!”

به سرعت نگاهم را به اطراف چرخاندم؛ سالن هنوز هم مالامال و غرق در سکوت بود… انگار فقط حواس خودم به خواندنم نبود!

در این هنگام، نزدیک بود دوباره خط ام را گم کنم…

مسائل بسیار دیگری نیز وجود دارند، همچون پدیده ی ویزیت های گروهی که ناقض حفظ حریم خصوصی بیمار است، عدم توضیح صحیح چگونگی درمان به بیمار، غلو کردن در مورد بیماری و بزرگ جلوه دادن کار خود، سخیف انگاشتن بیمار، برخورد های ناشایست، احترام نگذاشتن به وقت بیمار، ویزیت های سرسری و نگذاشتن وقت کافی برای معاینه، نقص های سیستم پرستاری و خصوصا بهیاری، مسئله ی ملاقات در بخش های ویژه، و بسیاری از نقایص، کاستی ها، بی توجهی ها، بی احترامی ها، و بی مهری های دیگری که بیماران را نسبت به مراکز درمانی و درمانگران بی اعتماد و رنجیده خاطر کرده است. بسیاری از بیماران از مراجعه به مراکز درمانی اکراه دارند، احساس می کنند که شخصیت شان پایمال می شود و با تشخیص ها و درمان های سهل انگارانه، هزینه هایی غیرضروری بر آن ها تحمیل می گردد. خیلی افراد با یک بیماری وارد بیمارستان می شوند و در اثر کمبود ها و خطا ها و عدم رسیدگی های لازم، با مشکلات جسمی و روحی عدیده ای از آن جا بیرون می آیند… یا که اصلا بیرون نمی آیند. مسئله ی همراهان بیماران و حرمت نهادن به آن ها و درک جایگاه و موقعیت بغرنج روحی، جسمی، و مالی آن ها نیز که خود بحث جداگانه و مفصلی است… اکنون مجالی برای تفسیر و تشریح و مثال آوریِ بیشتر نیست. اغلب درمانگران و مسئولین حوزه ی درمان خود به واقع بینانه بودن این حرف ها و حقیقت مشکلات سیستم درمان واقف اند و می دانند که نقایص سیستمی، هم بیماران را و هم خود درمانگران را در شرایط دشوار و ناعادلانه ای قرار داده است، چرا که همه ی اشکال از کاستی های حرفه ای و اخلاقی پرسنل درمانی نیست، بلکه عملکرد و طرز رفتار آن ها نیز گاه تحت الشعاع شرایط و مشکلات نظام درمانی قرار می گیرد.

در پایان، امید دارم که روزی اهمیت تعامل میان بیمار و درمانگر از سوی سیستم درمانی درک شود، و نگاه درمانگران به بیمار، تنها به عنوان ابزاری نباشد که طب را از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آورد؛ بلکه بیمار را به چشم همکاری ببینند که با مشارکت هم، طب را در جهت تحقق معجزه ی شفا، به کار می گیرند. چرا که شفا، حاصل تثلیث مقدسی است میان علم طبابت، اطبا و درمانگران در جایگاه عاملان این علم، و بیماران به عنوان بستر عمل آنان، و از این رو، غیاب هر یک از این سه، هیچ گاه منتج به پدیده ی شفا نخواهد شد.

به امید آن روز که نه بیمار به درمانگر ظنین باشد و نه درمانگر به بیمار اَرج ننهد، بلکه بیمار با اعتماد، جان و روح خود را به درمانگرش بسپارد و درمانگر نیز ارزش این اعتماد را بداند و اگر در علم کم می آورد و از درمان بیمارش وا می ماند، در انسانیت کم نگذارد…

تصمیم گرفتم دو خط آخر متن را جا بگذارم تا برای تاثیرگذار تر خواندن بیت پایانی، قدرت کافی داشته باشم…

که هم بیمار مشغله و بار سنگین مسئولیت درمانگر را درک کند، و هم درمانگر این را بداند که بیمار بودن چقدر سخت و صعب است، و از این رو روحیه ی بیمار، بیشتر از دارو، نیازمند درک و محبت و سازش است…

در نهایت سخنان خود را با تقدیم داشت بیتی از اشعار سعدی، این طبیب دل ها، به پایان می رسانم:

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم / به دو عالم ندهم لذت بیماری را…

. . .

نخستین نشست صدای بیمار در تاریخ هشتم بهمن ۹۴، با حضور طیف وسیعی از درمانگران که حقیقتا با گوش شنوا آمده بودند، بسیار باشکوه برگزار شد و بازخوردهای بسیار خوبی داشت. اساتید محترم حاضر در نشست، نظرات بسیار خوبی ارائه نمودند و راهکارهایی را پیشنهاد دادند… کتاب “به بیمار خود گوش فرا دهید” نیز در میان حضار که متشکل از اساتید رشته های مختلف پزشکی، پرستاری، و نیز دانشجویان این رشته ها و سایر رشته های پیراپزشکی از شهر های مختلف بودند، توزیع شد و مورد استقبال زیادی قرار گرفت، به طوری که بسیاری از اساتید برای دانشگاه های شهر های خود تقاضای تهیه ی نسخه هایی از این کتاب را داشتند و اکنون نیز به همت عزیزانی که من ایشان را “حامیان آیدا ها” می نامم، این کتاب در حال توزیع در آی سی یو های شهر های مختلف است (در پستی جداگانه، گزارش این حرکت را خواهم آورد.)

همچنین، طبق آمار کنگره، این نشست نسبت به سایر نشست ها بیشترین بازدید کننده را به خود جذب کرد و بالاترین استقبال را داشت… طول مدت نشست نیز از زمان متعارف آن، نیم ساعت بیشتر به طول انجامید.

واقعا تمام سختی هایی که برای این سفر متحمل شدیم ارزشش را داشت و من نمی دانم که آیا همان طور که مادر گفت، معجزه ی نشستن بر روی ویلچر بود یا تأثیر هوای سرب آلود تهران، که با وجود حال بد آن روزم، توانستم لبخندزنان و با قدرت در نشست حاضر شوم؟!

اما نه… به راستی که همه ی این ها تنها معجزه ی یک چیز بود، یا بهتر است بگویم معجزه ی یک جمله… و آن این که:

“خدایا، همه چیز رو می سپرم به خودت.”

Smile

(البته، قابل توجه دوستانی که می دانند من الهه ی بارانم!… اتفاقا از دو روز پیش از عزیمت من به تهران، ابر ها به پیشواز من باریدند و هر چه گرد و ناخالصی را از هوا زدودند، و بنده هوایی به طراوت و پاکی هوای طهران قدیم را استشمام نمودم! Smile )

در ادامه، چند عکس و بریده هایی از فیلم نشست را تقدیم حضورتان می کنم و هرگاه فیلم کامل و عکس های بیشتری به دستم رسید، آن ها را نیز در همین جا قرار خواهم داد…

متن کامل سخنرانی

پاسخ من به نظرات اساتید حاضر در نشست

همچنین؛ دوست عزیز، مهربان، و خوش ذوقی متن کامل سخنرانی و پاسخ من به نظرات اساتید حاضر در کنگره را به صورت کتابچه ای الکترونیکی (pdf) طراحی نموده اند که می توانید  آن را دانلود کنید. با سپاس فراوان از این دوست بامحبت Smile Rose

کتابچه

بریده هایی از فیلم سخنرانی ۱، ۲

پوستر کنگره

کنگره

روز افتتاحیه (۶ بهمن ۹۴)

tm.jspفی الباقی… روز نشست صدای بیمار؛ ۸ بهمن ۹۴، ساعت ۱۰/۵ صبح

photo_2016-02-01_18-23-49photo_2016-02-01_18-23-32photo_2016-02-01_19-50-2811

پی نوشت: از همه ی این ها که بگذریم، اصل مطلب چیز دیگری است! آن هم این که… این سفر… نخستین سفر غیر درمانی من بود Smile

یعنی، بدجور دلم می خواست که یک سر بروم به در بیمارستانی که همیشه برای تعویض لوله ی تنفسی ام به آن جا می روم، و بعد با حالتی تُخس و شیطنت آمیز، با صدایی بلند خطاب به کلیه ی پرسنل آن بیمارستان بگویم: “دالی! Wink و سپس به سرعت از محل بگریزم! و این طوری به قول مشهدی ها جیزک شان بدهم!!! Big Smile (جیزک دادن = دل سوزاندن)

البته طفلکی ها… واقعا چه ربطی به پرسنل آن بیمارستان دارد؟… من در واقع دلم می خواست با این کار، زندگی را جیزک بدهم…

در این میان، تنها چیزی که کامم را تلخ کرد و هنوز هم جای داغ حسرت آن می سوزد، این بود که چند نفر از عزیزانی را که بسیار مشتاق دیدارشان بودم نتوانستم ببینم… بعضی را که هنوز خبر آمدنم را به آن ها نداده بودم و قرار قطعی با ایشان نگذاشته بودم، کسانی مثل سوسن جعفری عزیز، هانیه ی عرب مهربان، سارای قصه ی بامحبت… اما چند نفر از دوستان را که قرار قبلی با آن ها داشتم، به دلیل به هم خوردن بعضی برنامه ریزی ها و سرماخوردگی موقت و زودگذری که برایم پیش آمد، نتوانستم ببینم و بد جور شرمنده شان شدم… خلاصه، زندگی باز هم جیزکم داد! Dazed

از فرودگاه تهران و نوع برخورد پرسنل آن با بیماران نیز به شدت کُفری هستم! و به محض آن که فرصتی دست بدهد، طی نامه ای، انتقاد شدیدی از تدابیر مسئولان آن جا خواهم کرد! بله! Sarcasm

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

 

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

این نوشته در مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

102 پاسخ به نخستین نشست صدای بیمار در چهارمین کنگره ی اخلاق پزشکی (۸ بهمن ۹۴)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette