بهشتی در جهنّم!

بعد نوشت: یعنی این بهشت هم سراب بود؟!

بیمارستان مفید

فریاد کودکی

قضاوت با شما!

اگر چه هر کامنت، از آن جایی که نشانگر لطف و محبت دوستانم است، برایم با ارزش و شیرین است، اما تا کنون کامنت های بسیاری نیز دریافت کرده ام که بسته به محتوی آن ها، احساسات نابی را در من به وجود آورده اند؛ احساساتی همچون شعف، انگیزه، این احساس که توانسته ام ذرّه ای در اهدافم، که همانا کمک کردن و آگاهی دادن به دیگران است، موفق باشم. کامنت هایی که لبخند رضایت به لبانم نشاندند و اشک شوق در چشمانم فشاندند.

با این همه، هیچ کامنتی به اندازه ی کامنت زیر، مرا از احساس لبریز نساخت…

«باتمام وجودم ازتمامی فرشته های بیمارستان مفید (پزشکان پرستاران خدمه وهمه مسئولین و دوستان) که شش ماه به طور متناوب از سحر تا شب و از شب تا صبح بر بالین پسرم مادری و پدری کردن و زنده نگهش داشتن سپاسگزارم. همینطور ازهمسرم، و پسر بزرگم که فقط چهار سالشه، خانوادم، از خدا، انبیا، اولیا که یاریم کردن. وهمینطور از آیدای عزیزم که درد منو خوب می فهمه…»

و نه به خاطر جمله ی آخر؛ که اصلا چشمم آن را ندید و در واقع هم اکنون متوجه شدم که نام من نیز همچون وصله ای ناجور! در میان لیست سپاس است. شوق بی حد من از محتوی این کامنت، از آن جهت است که می بینم رضایت این مادر از پرسنل درمانی، همه جانبه است. انگار در جهنم بخش درمان، این بیمارستان همچون خطّه ای از بهشت، دور مانده از تمامی بی مهری ها و کارشکنی هاست.

در هنگام خواندن این کامنت، انگار که نسیمی خنک و دلچسب به صورتم وزیدن گرفت. برای لحظه ای احساس کردم که آرمانم به حقیقت پیوسته است؛ این آرمان که معنا و جایگاه بیمار شناخته شده، و موقعیت و مسئولیت های کارکنان درمان درک شود و آن گاه هر یک، سهم خود را در تحقق رسالت شفا، به درستی ادا کنند.

این که نه بیمار به درمانگر ظنین باشد و نه درمانگر به بیمار اَرج ننهد، بلکه بیمار با اعتماد، جان و روح خود را به درمانگرش بسپارد و درمانگر نیز ارزش این اعتماد را بداند و اگر در علم کم می آورد و از درمان بیمارش وا می ماند، در انسانیت کم نگذارد.

که هم بیمار مشغله و بار سنگین مسئولیت درمانگر را درک کند، و هم درمانگر این را بداند که بیمار بودن چقدر سخت و صعب است، و از این رو روحیه ی بیمار، بیشتر از دارو، نیازمند درک و محبت و سازش است…

شرح آرمان من بسیار طولانی است و هزاران ماده و زیر ماده و تبصره دارد، چرا که انسان سرشار از ریزه کاری ها و پیچیدگی هاست؛ با این حال تمام این مفصّل در یک لغت، مُجمَل می شود، و آن “انسانیت” است.

در آخر، از عمق وجودم دعا می کنم که این کودک شش ماهه، که نای ظریفش، متحمل لوله گذاری و تراک شده است، به زودی سلامت کامل خود را باز یابد. خصوصا امیدوارم که در جریان ناگزیر درمان، تا خط پایان سلامتی، او و مادرش تنها با فرشته خویان هم مسیر باشند. تمام دعای من این است که هیچ کس بر نگاه مثبت این مادر، خدشه ای وارد نسازد و در این مسیر، هرگاه گذارش به مراکز درمانی می افتد، تنها مهر ببیند و اعتماد و احترام…
درود بر فرشته خویان بخش درمان، به خصوص پرسنل بیمارستان مفید… Smile Rose

. . .

طبق گفته ی منشی، پدر رأس ساعت دو و نیم در درمانگاه بیمارستان حاضر می شوند. شماره ای که به او می دهند ۱۶۸ است. دکتر با یک ساعت تأخیر، سه و نیم می آید؛ او از صبح زود در دانشگاه تدریس داشته، و بعد در بخش بیمارستان، بیمار ویزیت کرده است و سپس به اتاق عمل رفته است…

بالأخره ساعت شش و نیم، نوبت نفر ۱۶۸ اُم می شود. پدر به همراه شش بیمار دیگر وارد اتاق معاینه می شوند. پدر نامه ی مرا که در آن سِیر مشکلم را شرح داده ام و نامه ی پزشک عفونی را که مرا به این خانم دکتر اورولوژی ارجاع داده است، به دست اش می دهد. خُب، من که به عنوان بیمار، کودن تر از آن هستم که حرف به درد بخوری زده باشم، اما نامه ی پزشک عفونی هم تنها خط اول و آخرش خوانده می شود. بالأخره دکتر آن قدر علم و تجربه دارد که روی هوا تشخیص بدهد. بعد از حدود شصت ثانیه، پدر در حالی که عصبانی است و با وجود وقتی که گذاشته، خدماتی دریافت نکرده است، با برگه ی دستور تست اورودینامیک از اتاق دکتری که خسته و کلافه و عبوس است، خارج می شود. ساعت شش و سی و یک دقیقه است و تا هفت و نیم، ۵۲ نفر دیگر باید ویزیت شوند.

من به شدت از شنیدن وصف این اوضاع، خشمگین و آزرده می شوم، اما تقصیر را متوجه پزشک نمی بینم. هیچ کدام از پرسنل آن جا تقصیری ندارند. آن ها ناگزیرند به آن تعداد جمعیت ناعادلانه، خدمات ارائه دهند، و این عملی نیست.

تست اورودینامیک نیز قرار است در چنین بیمارستانی انجام شود. سه روز طول کشید تا مادر و پدر مرا راضی به رفتن کنند. نمی توانم خودم را راضی کنم که به جایی بروم که به شخصیتم احترام گذارده نشود. یک بار در سونوگرافی بیمارستان دولتی دیدم که بیمار خانمی، بعد از آن که کارش تمام شد، حتی به او اجازه ندادند شلوارش را بپوشد! مدام به او سرکوفت و تَشَر می زدند که عجله کند، و در همان حال نفر بعدی را که بیمار مردی بود به اتاق آوردند. زن نه از شرم، بلکه از خُرد شدن شخصیت اش به گریه افتاد… البته بخش خصوصی هم وضع بهتری ندارد؛ فقط در ازای بی احترامی، هزینه ی گزافی هم طلب می کنند.

حتی به قیمت در خطر افتادن سلامتی ام، حاضرم از رفتن به آن جا سر باز بزنم!

اما سرانجام با خود کنار آمده ام و قرار است همین روز ها مرا به آن بیمارستان گیس کِش کنند! آری، احساس من این است، “اکراه”

تنها امیدوارم که مشکل به انجام همین تست و همین یک بار بیمارستان رفتن ختم شود و پروسه ی درمان ادامه نیابد؛ مگر فقط با ۴ تا قرص، آن هم صرفا در منزل…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…
ida.elahi@gmail.com

آیدا…” در مطبوعات:

روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم

۲- به تلخی واقعیت

۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب

۵- این آدم های قدرناشناس

۶- طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…

۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

این نوشته در خاطرات - تجربیات پراکنده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

19 پاسخ به بهشتی در جهنّم!

  1. سلام خدمت آیدا خانم گل و نازنین انشالله که خوب باشید
    اشاره ای به شعر عمان سامانی داشتید و همین باعث شد که تشویق بشوم و کامنتی بگذارم. مرحوم عمان سامانی می فرماید:
    من از مفصل این نکته مجملی گفتم
    تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
    این بیت آنقدر گویاست و اوج مشکلات را می گوید که انسان با خواندنش به کُنه موضوع پی می برد. مولانا نیز چه زیبا گفته است:
    چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
    که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
    کسی که راه این بیمارستان ها را رفته و دردی داشته می فهمد که در بیمارستان بودن و به امید اول خدا و بعد به امید تبحر پزشکان بودن و این آشفته بازار… چه بر مردم می گذرد که بهترین زبان حال را عمان گفته است. Rose

  2. با سلام مجدد
    در خصوص شعر مولانا لازم به توضیح است که:
    چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
    که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
    یعنی چه دانسته های بسیاری هست که بر من معلوم شده است اما چون فردی که درک گفته های من را داشته باشد نیست و من نمی بینم پس خودم را به نادانی می زنم و می گویم نمی دانم و به خاطر این که این مجموعه دانسته ها و آگاهی ها که بسیار زجرآور است و از تحمل من خارج است یک مشت و کفی افیون و آرام بخش خورده ام تا آرام بگیرم و آرامش خلق را به هم نزنم… بسیار زیباست. ببخشید اگر چه نامربوط به موضوع بود اما برای اطلاع دوستان زیباست. از اینکه وقت دوستان را گرفتم پوزش میخواهم Heart

  3. سلمان می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز،سفیر سلامت و امید…
    دلتنگتون شده بودم یهویی!گفتم سلامی عرض کنم…
    آرزو میکنم آرزوهاتون رو Rose

  4. سمانه می‌گوید:

    سلام،مطالب وقلمتون به حدی تاثیرگذارن که چند روزه مدام ذهنم درگیره. برای منی که پدرم به دلیل ضایعه مغزی که بهش مبتلا شدن متاسفانه چند ماهه قدرت حرکتشونو از دست دادن،دونستن اینکه یه آدمای دیگه ای هستن که تو همین شرایط دارن سعی میکنن زندگی کنند خیلی خوبه.این انگیزه از کجاست؟بارها تو این چند ماهه از خدا خواستم که نباشم تا این عذاب کشیدن بابا را نبینم،این نیاز دایمش برای مرد مغروری مثل اون برای حتی کشیدن ملحفه به رویش وقتی سردش میشه.،….نمیدونم چطور باید باهاش رفتار کنم،یه وقتایی بشدت عصبی ام،یه موقع هایی دلم میخواد واسه یه ساعتم شده از اون شرایط دور شم.میدونم من بعد طوفان کلی با قبلش فرق دارم،میدونم رحمت خدا مبرا از ظلمه ولی میخوام بگم اطرافیان بیمار واسه هر لحظه درد مریضشون ده بار جون میدن اونقد که با التماس از خدا بخوان خودشون جای عزیزشون باشن.کاش بشه کاری کنیم همه با هم )سیستم درمانی)که یه سیستمی باشه واسه بیماران و همراهانشان که اونا را تو این مسیر تنها رها نکنیم.کنارشون باشیم .
    ببخشید طولانیه.
    پ.ن. واسه کنار آمدن با شرایط جدید چه راهکارایی را امتحان کردید که فکمیکنید به درد بابا هم بخوره؟؟مرسییییی

  5. نظري می‌گوید:

    البته به تاریخ های موجود در وبلاگها و زمان نوشته شدن بازخوردها و تغییرات زمانی و مکانی و سایر شرایط بیمار و همراه هم برای قضاوت در مورد کیفیت خدمات بیمارستانی هم باید توجه شود. به هر حال مهم این است که هرکس نظر خود را نوشته و دیگران عادلانه قضاوت کنند.

  6. مصطفی می‌گوید:

    یکی کمکم کنه………تو رووووخدا

    در رابطه با ضایعه نخاعیایدی لاینمLiliom20

  7. سارای قصه می‌گوید:

    سلام آیدا جانم
    الهی خوب باشی دوست..
    این خشم و اکراه سالهاست که با منم هست..هفته ی پیش باید برای یه ویزیت ساده پیش اورتوپد میرفتم ..
    اما همین که اسم دکتر و درمان میاد انگار همه چیز زنده میشه ..تو بهتر از خودم میدونی که دارم از چی حرف میزنم..
    بماند..
    آیدا جانم از خدای بزرگم میخوام که بی درد سر و ناراحتی بگذره اینبار و حل بشه و عقبه نداشته باشه ..
    من با این نگاه آرومتر میشم..اول اینکه دنیا بر پایه ی عمل و عکس العمله و اون آدمی که در هر سمتی و خصوصا یه درمانگر ظلمی کنه تاوانش رو هم پس میده..البته ای کاش قبل از اینکه کار به تاوان بکشه متوجه بشه و جبران کنه حتی در حق دیگری..ای کاش متوجه بشن که زخم تن ترمیم میشه یا بالاخره میشه کنار اومد باهاش سخت یا ساده..اما روح زخمی..
    توی تک تک اون ثانیه ها..فقط به این که خود خدا شاهد همه چیز هست آرام میگرفتم..
    دوم اینکه این آدمها حاصل یه سیستم غلط و معیوبن و اونها که توی این سیستمِ بیمار درستند و بر مدار “انسانیت” رفتار میکنن واقعا شایسته ی تحسین و احترامند..بماند که بیمار بودن سیستم و مثلا فشار و حجم کار هم توجیح خیلی چیزها نیست..
    آیدای عزیزم..من یقین دارم که یک روزی این نوشته ها مبنا و اساس یک تغییر بزرگ میشن..یه روز نزدیک..خدای من..آیدا این نوشته ها باید به صورت کتاب چاپ بشن و هدیه بشن به همه ی دانشجویان و فعالان درمان..و بیشتر از اون برای همه..مردم اگر حقوقشون رو بدونن..عمق و شدت این معضل بزرگ قطعا کمتر میشه..این موضوع به جای خودش خیلی مهمه..
    همین حالا هم این وبلاگ و نوشته هایی که در سپید چاپ میشن به جای خودشون بی اندازه موثرن..اما این اتفاق در ابعاد خیلی بزرگتری باید بیافته..
    خودت..دل بزرگ و قلم بینظیرت در پناه خالق عزت و بزرگی و عشق..
    خدای بزرگ حفظت کنه و انسان سر راهت بگذاره..
    خدمت مادر پدر عزیزت سلام برسون..میبوسمت آیدا جانم

  8. سحر می‌گوید:

    سلام ایدا جان من یک پرستارم امشب به طور اتفاقی وبلاگتو دیدم و الان چن ساعته محو نوشته هاتم خیلی تاسف خوردم بابت قصوری که در حقت شده و زندگیتو دگرگون کرده و نا بخشودنیه! نمیدونم چی بگم فقط سکوت……..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette