خداحافظ سال دارو ها + گزارش تصویری سالی که گذشت + شاهنامه آخرش خوش است!

این پست ته ندارد؛ خطر سقوط!

همین الان که داشتم عنوان مطلب را می نوشتم، با خودم اندیشیدم که این واژه ی “خداحافظ” که ما به منظور وداع با یکدیگر به کار می بریم، همیشه هم کاربرد صحیحی ندارد. بطور مثال در همین جا،

“خداحافظ سال دارو ها”

که اگر خداوند بخواهد حافظ این سال باشد، بنده باید زیر پرتوی حمایت پروردگار، سال های آتی را نیز همچنان دارو بخورم. پس بهتر است گاهی باز گردیم به ریشه های اصیل ایرانی خود و حداقل در این مورد خاص بگوییم: “بدرود سال دارو ها!”

در تمام طول این سال، عفونتی گریبانگیر من بود که تخم و ترکه اش! را خودم از بیمارستان به غنیمت آورده بودم. یک سری باکتری ترکه و خوش اندام! که از لاغری وقتی وزنشان می کردی، ترازو گرم منفی نشان می داد؛ و گرم منفی هم مارک عفونت های اصل بیمارستان است؛ البته نه لزوما! این باکتری های خوش تراش، انگار که بدن ده سال باکتری ندیده ی مرا بدجور شیفته ی خود کرده بودند، و بدن بی ظرفیت من نیز بدون توجه به بودجه ی تحمل اینجانب، اسپانسر این زیبا قامتان شده و فرت و فرت گلبول سفید خرج می کرد تا در چندین اندام عمده ی من، برای خودنمایی به روی سن بروند و در مقابل آنتی بیوتیک های سیبیل کلفتی که گوش تا گوش به تماشا نشسته بودند و از فحشایی که به راه افتاده بود با غضب ریش های خود را یکی یکی می کندند، انواع لباس ها را به تن کرده و آخرین مُد های عفونت را به نمایش بگذارند.

یعنی این باکتری ها انگار از هیچ آنتی بیوتیکی حساب نمی بردند، بطوری که بعد از هر دوره دارو، وقتی آزمایش می گرفتیم می دیدیم که حتی در عدد کلونی شان نیز تغییر قابل توجهی ایجاد نشده است، تا جایی که حتی گاهی با خود گمان می کردیم که شاید آزمایشگاه مربوطه هر بار آزمایش قبلی را پرینت می گیرد و تحویلمان می دهد! خلاصه شانس آوردیم که یک آنتی بیوتیک از نوع داعشی!، با نام مستعار “سفپیم بغدادی!” در صحنه پیدا شد و همه ی آن ها را برایمان سر برید.

اما غیر از این عفونت، از ابتدای سال مشکلات پی در پی ای برایم پیش می آمدند که مرا نیازمند دارو می کردند. آغازگر این مشکلات بروز حملات حاد اتونومیک دیس رفلکسی در ایام عید بود و به دنبال آن حالت ها و اسپاسم های غیرعادی ای که در پای چپم ایجاد شد. البته من ماه ها با این مشکل مدارا کردم و تا بعد از اتمام امتحانات ترم آخر برای درمان آن اقدامی نکردم؛ اما وقتی به صرافت درمان افتادم، برای مدتی دسر ناهار و شام هر روزم، این گونه بود:

 14072014743

همچنین بیشتر سال را درگیر دندان دردی بودم که از اواسط خردادماه آغاز شد و در تمام طول امتحانات ترم آخر ادامه یافت؛ سپس برای مدتی به محاق رفت و دوباره از آذرماه سر ناسازگاری گذاشت. هرچند که من در برابر این درد نیز سماجت می کردم و طبق این اعتقادم که “تا آدم از درد آخَش در نیاید، آن هم آخــــــِ ممتدش، نباید مسکن بخورد!”، تا کاردِ عصب به استخوان فکم نمی رسید دارو نمی خوردم، و در عین حال سعی می کردم با آن شرایط بسازم و درمان را تا بهار به تعویق بیاندازم، اما در نهایت هم ناچار شدم یک ماه آخر را روزی دو سه نوبت مسکن بخورم و هم آنکه در نامناسب ترین آب و هوای ممکن راهی دندانپزشکی شوم.

اگر از چند ماهی که در ابتدای آغاز بیماری، در آی سی یو بستری بودم فاکتور بگیریم، امسال به اندازه ی کل ده سال گذشته، دارو مصرف کردم!

با این حال هر طور بود، همه ی این مسائل را به لطف خدا پشت سر گذاشتم و فقط مانده بود معضل عفونت که آن هم به آخرین درمان دارویی لبیک گفت و همانطور که مستحضر هستید، بنده اکنون پاکه پاکم! و تنها برای آن که ارگانیسم بدنم دوباره هوای باکتری به سرش نزند، پزشک مربوطه آنتی بیوتیکی تجویز نموده اند که ژای شما دوشتان عژیژم خالی، روژی دو نخود مینداژیم بالا! Wink

. . .

امسال سال بسیار متغیری برای من بود، سالی آمیخته با خوشی ها و ناخوشی ها، امید ها و نگرانی ها، کامیابی ها و ناکامی ها… امسال برای چهارمین بار در طول این ده یازده سال، به نهایت استیصال رسیدم، به طوری که خط پایان آرمانی خود را از یاد بردم و به پایان خط خود اندیشیدم…

همچنین احوالات من نیز بسیار متغیر بودند. گاهی شاد بودم و گاه غمگین، گاهی امیدوار و گاه مأیوس، گاهی سر ذوق و گاه بی رغبت. هرچند که این خصلت طبیعی انسان است که در هر شرایطی خلق و خوی متفاوتی را از خود بروز بدهد، اما موضوع این است که این احساسات متضاد در طول یک روز آنقدر در من سوئیچ می کردند که همچون انسانی روان پریش لحظه ای سرزنده بودم و لحظه ای بعد، دمق می شدم و در خود فرو می رفتم. این تغییر خلق مسلسل و این بی ثباتی مود، ناشی از تلاش مذبوحانه ای بود که برای مبارزه با احساسات منفی انجام می دادم و سعی می کردم در برابر واقعیات هولناک زندگی، خودم را همچنان شاد و محکم جلوه دهم، اما واقعیت آن بود که من آنقدر از درون پاشیده بودم که حتی مسائل شادی آور نیز واقعا مرا خوشحال نمی کردند. مثلا زمانی که خبر آمد در ترم بهمن برای کارشناسی ارشد مترجمی زبان پذیرفته شده ام…

یاد بگیرین، اینطوری خبر خوش میدن!… و… بله دیگه Wink باز زیرآبی زدم Smile

وقتی این خبر را شنیدم آنقدر برخوردم خنثی بود که پدرم گفتند: “آیدا، اگر الان یکی ازت بپرسه احساست چیه، به نظرم در جوابش، یکی از اون هیچّی های تاریخی میگی!”

با این حال، از آن جایی که من آدم سرسختی هستم، در تمام سال در تلاش بودم که خودم را بازسازی کنم، که همچنان لبخند بزنم و ظاهر پر نشاطم را حفظ کنم؛ اما انگار هر چه بیشتر به خودم فشار می آوردم، با همان فشار، بیشتر هم به درون فرو می رفتم.

و این حالت تنها محدود به من نبود؛ بلکه می دیدم کل خانواده ام را درگیر کرده است. از این رو سعی کردم در خودم و افراد خانواده ام دقیق شوم تا بفهمم چرا همگی ما تا به این حد بی شوق و دلمرده گشته ایم. در نهایت دریافتم علاوه بر مشکلاتی که با گذر زمان رشد یافته اند و بزرگتر و عظیم تر گشته اند، سال ها اسارت در خانه و پرهیز از معاشرت که ناشی از شرایط مربوط به بیماری من بوده است، سبب شده که به مرور زمان روحمان خسته و آزرده گردد.

هرچند که امسال خیلی سعی کردم بیشتر معاشرت داشته باشم و اوقاتی را در خارج از منزل سپری کنم؛ و از شما چه پنهان که چندین دستاورد هم داشتم و چندین اولین در زندگی ام رقم خورد که اغلب شان را با شما در میان نگذاشتم!

پیش از شروع سال اولین چهارشنبه سوری را بعد از ده سال تجربه کردم…

 18032014414 - Copyyourimage6

yourimage7

سپس با خراب شدن دستگاه بالابرم، تمام روزهای زیبای بهاری را از دست دادم؛ اما من که مصمم بودم هر طور شده در زندگی ام تغییری ایجاد کنم، با پایان امتحانات و شروع تابستان، در اولین فرصت ممکن دورترین مسافتی را که تا بحال در خارج از منزل با ویلچر رفته بودم، پیمودم.

به یادگار آن شب نیز چند لیسَک! یا همان آبنبات چوبی خریدم و عکسش را برای شما گرفتم، تا شما را نیز در این تجربه ی ناب شریک کنم؛ اما…
(لیسَک ها توی دستمه!)

 15092014860

در تلاش بعدی، یک روز زیبا و آفتابی گشتی در کوچه پس کوچه های اطراف خانه زدم…

 yourimage

حتی پل هوایی عابر پیاده هم برایم تازگی داشت!

yourimage1

در اواخر تابستان نیز برای نخستین بار پس از ده سال، در داخل یک کافی شاپ نشستم و بستنی خوردم! (آبمیوه مال پدرمه؛ برای عکس گرفتن کِش رفتم!)

yourimage3yourimage4

شرکت در جشن فارغ التحصیلی ام را نیز که قبلا با شما در میان گذاشته ام.

 yourimage5

اما لذت هر تجربه ی جدید با واقعیت سختی هایی که تحقق آن به همراه داشت، به زودی خنثی می شد و وقتی می دانستم که تکرار این تجربه بخاطر دشواری هایی که دارد، دیگر امکانش بسیار محدود است، بیشتر احساس خفقان می کردم. من همچون ماهی تنگی بودم که سال ها از دریای آزاد دور مانده و به تنگنای حصار بلورین خود خو گرفته بود، اما همین که تنی به آب ساحل لذات زدم و طعم نمکین خاطرات را چشیدم، دیگر آب راکد روزمرگی هایم به دهنم بی مزه می آمد و عطشم را فرو نمی نشاند.

از این رو، همه ی تلاش هایی که از ابتدای سال برای ایجاد تغییر در زندگی بسته ی خود انجام دادم، به جای آن که به جلای روحم بینجامد و رخنه ای برای پرواز آن بگشاید، روحیه ام را مکدر تر ساخت، اما با این وجود، من ایمان دارم که توفیق تنها از راه مبارزه به دست می آید و اگر به دنبال تحقق آرمان خود هستم، بایستی سختی ها و ناکامی های ناگزیر این راه را نیز تاب بیاورم.

در نتیجه، با وجودی که گرد دلمردگی بر جای جای محیط زندگی مان نشسته است و عنکبوت زمانه، تاری از مشکلات را به دورمان تنیده است، از مادر خواستم که مرا یاری کند و با خانه تکانی، زمینه های ظهور بهار را در دل های سرما زده مان مهیا کنیم و همچنان امیدوار باشیم که دانه های صبری که سال هاست در چشمان نمناک خود خیسانده ایم، جوانه بزنند و رونق هفت سین سعادتمان باشند…

در همین خانه تکانی ها بود که درب خاک گرفته ی کارتن های قدیمی باز شدند و خاطرات، همچون تلنگر هایی به سوی قلب و ذهنم جهیدند… راکت های بدمینتون و کفش های ورزشی، که خاطره ی روز های سلامت را زنده می کردند و آمبوبگ و لوله ی تراکی استفاده شده، یاداور خاطرات سال های اول بیماری ام بودند. جعبه ای پر از عکس های قدیمی، که در هنگام نگاه کردن به آن ها قابلیت آن را داشتم که همچون فیلم های هالیوودی، یک بطر آب جو بگذارم کنارم و یک سیگار هم گوشه ی لبم، و با صدایی که از شدت مستی تلو تلو می خورد! خاطراتم را زیر لب زمزمه کنم.

اما از آن میان، آن چه بیش از هر چیز مرا مبهوت، مغموم، و منقلب ساخت و به اندیشه فرو برد، کارت های دست سازی بودند که در سال دوم بیماری، خودم با یگانه دست چپم ساخته بودم! کارت هایی که نشان می دادند من در آن زمان، در اوج ناتوانی چقدر توانا بودم، و در نهایت آشفتگی و بی ثباتی روحی، چقدر نشاط و سرزندگی داشتم. من این کارت ها را به مناسبت روز مادر یا پدر، و تولد اعضای خانواده درست می کردم. آن موقع توانایی دست چپم بقدری کم بود که حتی قادر به تایپ کردن هم نبودم، اما انگیزه هایم توانا بودند و شور و نشاطی جوشنده داشتم.

برای درست کردن این کارت ها، به کمک اعضای خانواده، ماژیک هایی را با چسب نواری به دور دست چپم می بستم و با تلاش و آزمون و خطای بسیار طرحی را که در ذهن داشتم بر روی کاغذ های رنگی رسم می کردم و متنی را که از قلبم و احساسات پاک و ساده و کودکانه ام نشأت می گرفتند را واژه به واژه بر روی کاغذ می آوردم. آن اَشکال گنده و نابهنجار، و کلمات کج و معوج و درشت، وقتی بریده می شدند و بر روی مقوا می چسبیدند، چه هارمونی زیبای و خارق العاده ای را خلق می کردند!

 1802201599218022015987

18022015993

18022015998

180220151004180220151006

با این حال، رفته رفته که مشکلات شخصیت مرا محکم تر می ساخت، انگار قلبم نیز سخت تر می شد؛ و به تدریج، همان قدر که حساسیتم نسبت به مسائل رنج آور کمتر می شدند، احساسات و علائق و دلبستگی هایم نیز رنگ می باختند؛ بطوری که اگر قبل ها برای هر مناسبتی از یک ماه پیش برنامه ریزی می کردم، اکنون گویی که حتی از اندیشیدن به آن نیز گریزان هستم.

اما با همه ی این احوالات،
اگرچه قلب تپنده ی ذوق و شور و نشاط من از حرکت ایستاده است، آنچه اهمیت دارد این است که سرپنجه های ایمانم هنوز قدرت دارند و دست از احیای آن نکشیده اند؛ از این رو، گاهی خون امید در رگ های احساسم که در زیر انبوه نگرانی ها به خفگی افتاده است جریان می یابد و آن را دوباره زنده می کند؛ آنگاه برای لحظه ای چشم می گشایم و درمی یابم که زندگی چقدر زیباست…

. . .

بگذار برف ببارد،

بیهوده مانع از دفن سبزینه ها مشو

تقویم محرز است،

بهار می آید…

بگذار زمانه به چهار میخ کشد تو را!

بیهوده مانع از مرگ خنده ها مشو

معنا مسلم است،

آیدا،
یعنی
خوشحال!*

29072010146-thumb
____________________
*یکی از معانی اسم آیدا، می شود “خوشحال”

پی نوشت: اطرافیانم در منزل اغلب شاهد آشفتگی احوالات و چهره ی عبوس و در هم رفته ی من هستند؛ خیلی تلاش می کنم که ظاهر خودم را حفظ کنم و البته نهایتا آن کسی که شادی را به محیط خانه بازمی گرداند خود من هستم، اما وقتی با پریشان حالی خود، آن ها را نیز پریشان تر می سازم، رنجی مضاعف می برم… برایم دعا کنید که کنترل خلق و خوی خود را باز بیابم…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در روزمرگی, متفرقه ..., مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

145 پاسخ به خداحافظ سال دارو ها + گزارش تصویری سالی که گذشت + شاهنامه آخرش خوش است!

  1. بازتاب: پری رو، تاب مستوری ندارد! | آیدا …آیدا …

  2. بازتاب: porn

  3. بازتاب: child porn

  4. بازتاب: porn

  5. بازتاب: porno izle

  6. بازتاب: porn

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette