یکی به نعل، یکی به میخ!

دوشتان عژیژم،

بعد اژ قریب به نه ماه آژگـــــــــــــــــــــار، اینژانِب اکنون…

.

.

.

پاکِ پاکــــــــــــــــــــم! Smile

یعنی دریغ از یک عدد باکتری! بگمانم که من اکنون متهم به نسل کشی با سلاح های شیمیایی می باشم…

ممنون از دعاهای شما دوستان خوبم، که به وضوح در بهبود این معضل نقش داشت…

بی نهایت سپاسگزارم…

اینم تاریخ Wink: ۹ اسفند۹۳

…………………………….
دوستان عزیزم،

تزریق تمام شد! Big Smile   آزمایش هم دادم؛ تا ببینیم نتیجه چه می شود…

دوم اسفند ۹۳

…………….

سلام دوستان خوبم،

من از فردا به مدت ۱۰ روز تزریق وریدی خواهم داشت، و از آن جایی که آنژیوکت معمولا به دست چپم وصل می شود، در این مدت قادر به تایپ کردن نخواهم بود؛ در نتیجه، ده روزی مفقود الاثر خواهم شد! Wink

از شما دوستان خوبم تقاضا دارم دعا بفرمایید که پس از هشت ماه مصرف داروهای مختلف، این داروی اخیر پاسخ دهد، در غیر این صورت کار به جاهای باریک خواهد کشید؛ به باریکی تیغ جراحی!

راستی… امروز مشهد کاملا تابستان بود!

فعلا… Smile

۲۳ بهمن ۹۳

نیمه خواب و نیمه بیدار در تختم دراز کشیده ام. صدای دکتر را از راهرو می شنوم که دارد با تلفن صحبت می کند. می دانم که مادر و پدر هم نزدیک به ایستگاه پرستاری در کنار دکتر ایستاده اند و با اضطراب به صحبت های او و همکارش که از آن سوی آب ها پشت خط است، گوش فرا می دهند.

  • ســـــــــلام دکتر. احوال شما. قربانت، منم بد نیستم. مثل همیشه، درگیر بیمارستان و … جان؟ نه، تو که می دونی اینجا اوضاع چطوریه. بله، درسته، هاهاها… دکتر جان، غرض از مزاحمت، این آیدای ما به تی تیوب نیاز داره. جانم؟ نه، فوری که نه. الان یکی براش گذاشتیم، ولی بهتره همیشه یکی هم آماده داشته باشه… جان؟ نه، فقط همون جنس بهش می خوره. مادر و پدرش خودشون هزینه اش رو کامل میدن…

دکتر نگاهی پرسشگرانه به پدر و مادر می اندازد تا مطمئن شود مشکلی با هزینه اش ندارند. پدر و مادر به او اطمینان می دهند.

  • اوکی ــه دکتر، آره با پست فوری بفرست. جانم؟ آره، قربانت، مزاحمت نباشم… قربانت… روزت بخیر. خداحافظ… خداحافظ…

هنوز پلک های سنگینم را باز نکرده ام. صدای چند جفت پا را می شنوم که به سوی اتاق من در حال حرکت اند. چشمانم را قدری می گشایم. اول پرستار وارد می شود و پشت سرش مادر به درون می آید. پرستار نزدیک می آید، پیشانی ام را نوازش می کند و می پرسد:

  • آیدا جون، تو چرا این موقع روز خوابی؟ حالت خوبه؟
  • بله خوبم، فقط دیشب خوب نخوابیدم.

دم در اتاق، دکتر و پدر بر سر آنکه اول کدامشان به درون بیایند، با هم تعارف تکه پاره می کنند. بعد از کلی من بمیرم و تو بمیری، در آخر در حالی که هر کدام دست بر شانه ی دیگری دارد، با هم وارد اتاق می شوند.

  • بـــــــــــه، سلام آیدا خانوم. امروز چطوری؟

دکتر بر روی صندلی نزدیک تختم می نشیند.

  • اینم از لوله ت؛ دیگه نگران چی هستی؟

سکوت می کنم… هنوز خواب آلوده ام… مادر به جای من پاسخ می دهد.

  • ممنون آقای دکتر، خیالمون رو راحت کردین.

دکتر لبخند می زند.

  • خُب آیدا خانم، نگفتی چه خبرا؟

اول کمی مکث می کنم؛ خوابم می آید و زورم می آید حرف بزنم! ولی بعد انگار سر درددلم باز می شود:

  • من نگرانم. من همش نگرانم. مدام با خودم میگم اگر وضع نایم بدتر بشه؛ اگر نتونین برام لوله بذارین…

دکتر دارد با حوصله و دقت به حرف هایم گوش می کند و سر تکان می دهد.

ادامه می دهم: اگر تو مشهد نیاز فوری به تعویض لوله پیدا کنم… هیچکس نمی تونه این کار رو انجام بده… من خیلی نگرانم…

.
.
.

کمی خوابم سبک شده است و اکنون نیمه بیدارم. هنوز در همان اتاق هستم. دکتر رو به رویم نشسته است و مادر و پدر نیز بر روی صندلی های آنطرف اتاق لمیده اند. پرستار دارد می گوید: “آیدا جان، هر سوالی از آقای دکتر داری بپرس.”

با اینکه هنوز در آن محیط هستم، اما می دانم که همه اش یک رویاست. با این حال سعی می کنم سوال دیگری از دکتر بپرسم؛ چراکه ناخودآگاهم می گوید: “دیگه از این فرصت ها گیرت نمیاد!”

می خواهم سوالی بپرسم که ناگهان خودآگاهم پوزخندی می زند و با تمسخر می گوید: “خودتو گول می زنی؟! این فقط یک خوابه. توی واقعیت هیچ دکتری نمیاد تنگِ دل مریضش بشینه و بهش فرصت بده تا همه ی نگرانی هاش رو با اون در میون بذاره… یا که خودش شخصا تی تیوب مریضش رو سفارش بده… راستی الان صبحه یا عصر؟!… ببین، با اینکه می دونی اینا همش خوابه و با این حال باز هم داری توی ذهنت دنبال سوال می گردی تا از این دکتره بپرسی، واقعا مسخره است…”

.
.
.
حالا همه دور تخت من جمع شده اند. دکتر دارد برگه های ترخیصم را امضا می کند؛ از پدر می پرسد:

  • راستی پرونده ی شکایتتون چی شد؟
  • هیچی دکتر، ایرادای بیخودی می گیرن. میگن نایش تو بیمارستان و بخاطر کوتاهی پرسنل تخریب نشده.
  • یعنی چی؟ پس چطور تخریب شده؟! اگر بخواین من چند خط در تایید ادعای شما می نویسم و مهر و امضا می کنم.
  • بله دکتر، خیلی هم عالی میشه…

.
.
.
انگار دوباره خوابم برده بود. از رویای ساده لوحانه ی خودم حرصم می گیرد و با اینکه هنوز پلک هایم سنگین هستند، دیگر به خودم اجازه نمی دهم تا به خواب بروم، زیرا حس می کنم که ناخودآگاهم دارد فریبم می دهد و این اصلا خوشایندم نیست.

هوا تاریک روشن است؛ چیزی تا سپیده باقی نمانده؛ پس بیدار می مانم تا دوباره بازیچه ی ناخوداگاهم نشوم. اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و با مرور چندین باره ی آن خواب، طعم شیرینش را مزه مزه نکنم.

هوا که روشن تر می شود، انگار ذهن من نیز روشنای بیشتری می یابد و حقیقت، در برابر نگاهم وضوح می گیرد. تلخی حقیقت با شیرینی آن رویا در هم می آمیزد و طعم منزجر کننده ای در ته حلقم می نشیند که دلم را به هم می زند. پس سعی می کنم به چیز دیگری فکر کنم؛ به یک چیز بی طعم و خنثی…

ناگهان به یاد حرف پدر می افتم…

  • صدای همه ی مریضا در اومده بود. دکتر ۴ تا آزمایش آخرت رو به دقت و وسواس بررسی کرد تا بتونه بهترین دارو رو انتخاب کنه. فقط نیم ساعت سرش توی آزمایش ها بود. دیگه همه ی مریضا شاکی شده بودن…

آنگاه با خود اندیشیدم که درست است که در مطب ها و مراکز درمانی، رویه ی نادرستی در مورد معاینه ی بیماران توسط پزشک ها حکمفرماست، بطوریکه اکثریت پزشک ها برای شنیدن شرح بیماری از زبان بیمار وقت کافی نمی گذارند و صرفا به مشاهدات بالینی خود بسنده کرده و اغلب فرمول وار نسخه ای می نویسند؛ حال آنکه سرنخ های اصلی برای تشخیص صحیح بیماری در حرف های بیمار نهفته است. حتی عده ای از پزشکان هستند که در بی ملاحظگی پا را بسیار فراتر گذاشته و بیماران را اگر نخواهم بگویم گله ای!، فله ای ویزیت می کنند؛ یعنی چند بیمار را بطور همزمان به اتاق معاینه می برند و نه تنها شأن انسانی بیماران را نادیده می گیرند، بلکه این اصل را هم که پزشک باید محرم و حافظ اسرار بیمار باشد نقض می کنند، چرا که بیمار ناچار می شود مشکل خود را در ملاء عام با پزشک در میان بگذارد و چه بسا از شرم خود از گفتن بعضی مسائل کلیدی صرف نظر کند. و همین می شود که بیماری ها درمان نشده و کهنه تر و پیچیده تر می شوند، و بیماران اغلب ناچار می شوند برای هر مشکل ساده بار ها به یک پزشک مراجعه کنند و یا نظر چندین پزشک را بگیرند.

اما با همه ی این ها، اشکال کار صرفا متوجه کادر درمانی نیست، بلکه گاهی این خود بیماران هستند که به این رویه ی نادرست دامن می زنند! زیرا همین بیمارانی که اغلب در مورد عدم توجه پزشکان و اختصاص ندادن وقت کافی برای معاینه، از آن ها گلایه مند هستند، وقتی پزشکی به حد لازم برای بیمارش وقت می گذارد، صدای اعتراضشان بلند می شود و بعضا زبان به قضاوت های نابجا می گشایند؛ بطور مثال دانش و تبحر پزشک مربوطه را “لابد هیچی حالیش نیست که اینقدر طولش میده. دکتر باسواد باید رو هوا تشخیص بده!”؛ و یا صلاحیت اخلاقی وی را “لابد مریضه چشمشو گرفته! معلوم نیست اون تو چه خبره!”، زیر سوال می برند.

بیماران با این اعتراض خود در واقع می گویند که شرح بیماری از زبان بیمار ارزش شنیدن ندارد و دکتر بایستی بر اساس شواهد بالینی تشخیص درست را بدهد. پس دیگر جای هیچ شکایتی باقی نمی ماند، زیرا خودشان خواستار سلب حق خود هستند و از سویی نباید از پزشکی که به جای شنیدن حرف بیمار، به اظهارات صریح و فرمول وار برگه ی آزمایش یا عکس رادیولوژی گوش فرا می دهد، انتظار تشخیص درست را داشته باشند.

در همین افکار غوطه ور بودم و مسلسل وار مسائل دیگری از این دست به یادم می آمدند؛ مسائلی که برایم روشن می کردند که بیماران نیز در شکل گیری، و یا دستکم در تقویت بسیاری از اشکالات و رویه ی های نادرست بخش درمان سهیم می باشند. در نتیجه، تصمیم گرفتم که دسته بندی جدیدی را با عنوان “یکی به نعل، یکی به میخ” به وبلاگ اضافه کنم، تا این بار مسائل و مشکلات بخش درمان را دو سویه بررسی نمایم.

این پست نیز حکم مقدمه ای را برای دسته بندی جدید دارد، و در قسمت بعدی، همین مسئله ی اخیر را دوباره بازگو کرده و آن را کاملا باز و موشکافی خواهم کرد.

اگر شما نیز تجارب مشابهی در این مورد دارید، خوشحال می شوم که آن را با من در میان بگذارید تا در قسمت های آتی، آن ها را بررسی کنیم…

پی نوشت: حالا گمان نکنید که من آنقدر نگران وضعیت نایم هستم که در خواب هم کابوس آن را می بینم؛ نه، این خواب کاملا اتفاقی بود و پزشک مذکور نیز فرد ناآشنایی بود، هبوط کرده از عالم فرشتگان…

و اکنون…

پست کوچولو! (در ادامه ی پست قبل…)

ای کسانی که ایمان آوردید [ به اینکه من الهه ی بارانم] بدانید و آگاه باشید، اگر دندانی از شما درد گرفت، ریشه ی درد را در دندان دیگری بجویید که دو چهارراه پایین تر از دندان مذکور قرار دارد؛ مبادا بی جهت به دندانی بی گناه تهمت بزنید، که به عقوبت آن، دریل ها و انبرها را به جانتان خواهیم فکند؛ باشد که پند گیرید…

تفسیر:

بعد از ماه ها تحمل درد دندان و نثار انواع و اقسام بد و بیراه های رایج و ایضا من-در-آوردی به دندان مربوطه، و پس از آنکه دل و روده ی وی را بیرون کشیدیم و با کاه و سرب پر کردیم، تازه فهمیدیم که اینهمه درد و ناراحتی اصلا زیر سر این بینوا نبوده است و احتمالا ریشه ی فتنه در جای دیگری است!

در نتیجه، شنبه روزی، راهی کلینیک دانشکده ی دندانپزشکی شدیم تا تجهیزات پیشرفته ی آن ها در شناسایی و دفع فتنه ی ۸۸!؛ ببخشید ۹۳، یاری مان کنند. هنگام معاینه، من هنوز هم به دندان پر شده اتهام می بستم و پزشکان محترم هرچه عکس می گرفتند و ضربه ها به آن دندان می زدند، مدرکی دال بر خرابکاری و اقدام وی علیه امنیت نظام لثه های من نمی یافتند. تا اینکه با بررسی های دقیق تر مشخص شد که مشکل اصلی از عقل بنده می باشد که به شدت ناهنجار و پوسیده است و راهی جز حذف و تصفیه ی آن از نظام نیست…

راستی در اینجا تاکید کنم که شنبه هم باران آمد؛ حالا هرکس ایمان نیاورده، سریعا بیاید بیعت کند…

البته اگرچه باران آمد، اما من این بار هم عاشق نشدم؛ آخر آنقدر از فکر اینکه سه شنبه برایم وقت جراحی گذاشته اند شوکه بودم! که عشق و عاشقی یادم رفت…

(واقعا باید در قوانین دندانپزشکی تجدید نظر شود و بیهوشی را وارد این حوزه کنند و به کابوس ازلی مراجعه به دندانپزشک خاتمه دهند.)

هیچی دیگر… سه شنبه با پای خودمان رفتیم روی تخت جراحی لمیدیم و اجازه دادیم زنده زنده، با انبر و مته عقل سمجمان را بکشند بیرون، و من که گمان می کردم این کار حداقل یک ساعت به طول می انجامد، وقتی پزشک مربوطه بعد از حدود یک ربع فرمودند کارتان تمام شده است، دلم می خواست مثل این مادربزرگ ها دستی بر سرش بکشم و از ته دل بگویم: “خیر از جوونیت ببینی پسر”؛ بعد هم دعایی زیر لب بخوانم و دور سرش فوت کنم!

اکنون نیز صورتم عینهو سیب زمینی ناهنجار شده است؛ زیرا پایین صورتم به شدت ورم کرده است و چشم چپم از فشار ورم کوچکتر از چشم راست است. فعلا که هفت هشت روزی درگیر خواهیم بود و غذایمان محدود به سوپ و فرنی می باشد…

بعد از جراحی هم طبق معمول بنده تب کردم… اصلا من چشمم به داروی بیهوشی و بی حسی بیفتد هم تب می کنم. خلاصه مادر کمی سوپ به من خوراندند و من که از حرارت بدنم کلافه بودم، قدری بستنی طلب کردم. اما مادر مخالفت کردند و گفتند: “بهتره این دو تا رو روی هم نخوری…”

بنده هم خیلی جدی اخم هایم را در هم کشیدم و با غضب و اعتراض گفتم:

“ببینید، از حالا به بعد دیگه سر به سر من نذارید… من دیگه عقل ندارما!”

Smile Smile Smile

پی نوشت: سه شنبه باران نیامد. اکنون در الوهیت من! جای تشکیک وجود دارد Wink

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در یکی به نعل، یکی به میخ! ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

183 پاسخ به یکی به نعل، یکی به میخ!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette