ایده تکدی می کنیم!

بدون آن که دقیقا بدانم چه می خواهم بگویم، فقط دارم می نویسم…

موضوع این است که نمی دانم درباره ی چه بنویسم… از یک سو نمی خواهم وبلاگم مانند آن دسته از صفحات مجازی باشد که از بس دیر به دیر به روز می شوند، حس غریب و ناخوشایند فراموش شدگی و متروکه بودن را منتقل می کنند؛ اما از طرفی هم موضوع بخصوص و درخوری به ذهنم نمی آید که در موردش مطلبی بنویسم؛ در عین حال دلم نمی خواهد در اینجا روزانه نویسی کنم و از روزمرگی هایم بگویم… هرچند که روز هایم نیز با وجود مشغله ی بسیار، آنقدر روتین و یکنواخت است که چیز جالبی برای تعریف کردن نیست…

بگذریم… فعلا تنها قصد دارم که این صفحه را از حالت رکود خارج سازم…

داشتم فکر می کردم که زندگی درست مثل بازی های کامپیوتری است!

مثلا یک بازی ماجرایی را در نظر بگیرید. شما به عنوان نقش اصلی، زمانی می توانید از یک مرحله وارد مرحله ی بعد شوید، که مرحله ی قبلی را با موفقیت پشت سر گذاشته باشید. هر مرحله می تواند پر از دام ها، خطرات، موجودات شیطانی، دشمنان زیرک، معماهای دشوار، بیراهه ها، علائم انحرافی، موانع، و غیره و غیره و غیره باشد؛ و همیشه مراحل بعدی سخت تر و پیچیده تر خواهند بود؛ در نتیجه تا شما بر چالش های هر مرحله فائق نیایید و نشان ندهید که قدرت و شایستگی لازم را دارید، نمی توانید وارد مراحل سخت تر شوید.

اما وقتی که می توانید یک مرحله را پشت سر بگذارید، با اینکه موفقیتی کسب کرده اید، تنها پاداشی که به شما خواهند داد، جواز ورود به مرحله ی بعد است؛ و این هم یعنی مواجه شدن با چالش ها و دشواری های بیشتر… (البته ممکن است شما را به سلاح های پیشرفته تری مجهز کنند و برخی امتیازات را به شما بدهند، که آن هم فقط چالش را پیچیده تر می سازد.)

زندگی هم دقیقا به همین صورت است؛ هرگاه انسان در برابر دشواری ها تاب می آورد و بر مشکلاتش فائق می آید، پاداش او آرامش و ثبات نیست، بلکه وقتی زندگی می بیند که فردی آنقدر قوی بوده است که حدی از سختی ها را تاب بیاورد و از آن گذر کند، او را به مرحله ی دیگری از ناملایمات وارد می سازد که بسیار سخت تر و صعب تر از چالش های پیشین است.

و بلعکس، وقتی انسانی نتواند حتی کوچکترین مشکلات را تحمل کند، همیشه در یک حد ثابتی از مشکلات باقی می ماند، ولی تنها کافی است که همین فرد بر مشکلی چیره شود، آنوقت است که زندگی مشکل بزرگتری را تقدیمش می دارد.

این هفته های اخیر اصلا در مود خوبی نبودم؛ به هر طرف که نگاه می کردم سایه ی غول آسای مشکلات را می دیدم و آنقدر آسمانم تیره بود که در افق آن هیچ رد روشنی از آینده نمی یافتم. گذشته ام را مرور می کردم و دشواری هایی را که از سر گذرانده بودم به یاد می آوردم و می دیدم که چقدر در تمام این سال ها قوی بوده ام و هرچند که بار ها سقوط کرده ام، اما دوباره برخواسته ام، و با همه ی زخم ها و با همان وجود متلاشی شده همچنان لب گزیدم و دندان فشردم و محکم تر و مصمم تر از پیش گام برداشتم. اما با مرور این رویدادها نمی دانستم که باید اینهمه اراده را ارج بنهم یا خود را بخاطر جانسختی ام نکوهش کنم، چرا که اگر در قعر نخستین سقوط می ماندم و طَمَع اوج دوباره را نمی داشتم، اگر تسلیم می شدم و شکست را می پذیرفتم، زندگی نیز در برابر این حریف مغلوب خود شمشیر می انداخت و مرا رها می ساخت تا برای همیشه در عمق ثابتی از مشکلات دست و پا بزنم… اما ایستادگی من زندگی را تحریک کرده است و هر بار که نبردی را به انتها می رسانم، هنوز نفسی تازه نکرده، شمشیری برّان تر به رویم می کشد.

شاید باید همین جا سپر بیاندازم؛ همین جا که در کشاکش نبردی سخت، مبهوت و متفکر ایستاده ام، در ظاهر محکم و استوار، انگار که کنترل اوضاع را کاملا به دست دارم، اما می دانم که از درون تا فروریختنم تنها ضربتی باقی است… زندگی ظاهر استوار مرا می بیند و گمان می برد که این مرحله را نیز تاب خواهم آورد، و برای همین است که مشغول چینش لشکر تازه نفسی از مشکلات بر گرد من است و من شاهد صف آرایی رقبای تنومند و قَدَری هستم که به انتظار ایستاده اند تا من این مرحله را نیز به پایان برسانم؛ حال با این وجود، آیا مصلحت در تسلیم شدن نیست؟

بعد از روزها کنکاش در گذشته و کشمکشی درونی، وقتی به این سوال اخیر رسیدم، احساس تنفری از خود تمام وجودم را فرا گرفت. این شخصیت زبون و فرومایه کی بر من چیره شد؟ پس تکلیف هدفم چه می شود؟ مگر قرار نبود که حتی اگر بازنده، اما با شرافت بمیرم، نه آنکه تسلیم باشم و در خاری و ذلت روزگار سپری کنم.

اکنون به چشم می بینم که مشکلات عظیم جثه ای، اراده ام را نشانه گرفته اند و خوب می دانم که پاهایم سست هستند و بی رمق؛ اما بعد از اینهمه مبارزه، اکنون دیگر جای تسلیم شدن نیست؛ پس با زجر ادامه خواهم داد، اما با عجز تسلیم نخواهم شد. حتی اگر شده در زیر سخت ترین ضربات، خودم را همچون کرمی مچاله بر روی زمین به پیش می کشم، اما از پای نمی ایستم تا که در زیر تابش خورشید پیروزی زندگی به مرور زمان خشک شوم. می خواهم در تکاپو بمیرم، مثل یک انسان آزاده؛ نه در سکون، چون حیوانی رام و دربند…

وانگهی، من چه خبر دارم از آینده؟ من چه میدانم که در پشت این حصار مشکلات، کدام وادی نهفته است؟ من تنها افق سیاه پیش رو را می بینم، تنها تا نهایتی که چشم های زمینی ام قدرت دیدن دارد؛ اما افق بی کرانه است و هر قدم که پیش بروم، بیشتر خواهم دید؛ شاید در پس سیاهی ها، روشنای پیروزی است… نباید اعتماد کنم به چشم هایم، باید آن ها را ببندم، چه توفیری دارند که باز باشند یا بسته، در هر دو صورت سیاهی را خواهم دید… پس چشم می بندم تا هیبت سیاهی ها مرا سست نسازد؛ آری باید چشم بسته بروم، و زمانی چشم بگشایم که یا در خون شهادت غرقه باشم، یا که نور درخشان پیروزی، سیاهی پشت پلک هایم را به سرخی نشاند…

حال، اینهمه را گفتم، اما آنقدر وجودم سست است که نمی دانم آیا تا به آخر دوام خواهم آورد؟ اکنون هیچ اطمینانی به خود ندارم… اما… در اعماق وجودم، در زیر خروار ها خاکستر هراس، شعله ی پایدار ایمانی همچنان نهادم را گرم می سازد و گویی ندایی در گوش جانم زمزمه می کند: “دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید…”

پی نوشت: اکنون ذهنم آخرین ایده ی نوشتن را نیز طبخ کرد و آش شله قلمکار حاصله را از هضم رابعه هم گذراند! حال برای روشن ماندن اجاق این ذهن مُفلس، ایده تکدی می کنیم! Wink

پی نوشت: بالاخره… مراتب قدردانی و سپاسگزاری اینجانب به رویت متخصص پوست گرامی رسید. باز هم از ایشان سپاسگزاری می کنم و برایشان آرزوی سلامتی، پیروزی، و بهروزی دارم… Smile Rose

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در روزمرگی, متفرقه ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

85 پاسخ به ایده تکدی می کنیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette