او یک فرشته بود…

آخر چطور می شود؟ چطور می شود کسی را که هرگز به چشم ندیده ای، مدام در پیش چشمانت مشاهده کنی؟ حتی زمانی که با دوستان نشسته ای، به ناگاه او در برابر دیدگانت ظاهر شود و از آشفته حالی اش خنده های مستانه ات، طعم دلواپسی بگیرد. یا در ریکاوری اتاق عمل، در اوج گیجی پس از بیهوشی، در میان تاری دید و اجسامی که هنوز وضوح نگرفته اند، یاد او واضح و شفاف، نگاهت را پر کند و آنگاه جای آنکه محل عملت درد بگیرد، قلبت تیر بکشد.

چطور می شود او که دربند رنج تن خاکی خود بود و اسیر تخت ناخوشی، در آسمان، در ارتفاع ۳ هزار متری، با تو به پرواز در آید و در گوشت زمزمه کند: «نه آیدا، فریب این رفعت را نخور و گمان مبر که اکنون ۳ هزار متر به خدا نزدیک تری. خدا در تو جاری است، و اگر او را در این ارتفاعات می جویی، بدان که ۳ هزار متر از او دورتر افتاده ای. آسمان را رها کن؛ چشمانت را ببند و او را ببین…»

شاید می خواست بگوید که بس است، دیگر برای ماندن و برخواستنم از بستر دعا نکن، من اکنون با خدا هستم، و از این روست که می گویم او را در دوردست آسمان ها مجو…

. . .

شش هفت ماهی بیشتر نبود که او را می شناختم، آن هم فقط از طریق چند کامنتی که میانمان رد و بدل می شد و شرح حال مختصری که از او خوانده بودم. نه لحن نوشتارش از رنج درونش حکایتی می کرد و نه ظاهر مطالبش – که پر بود از شکلک هایی که درد ها را به سخره می گرفتند – نشانی از تداوم مشکلاتش را داشت. نام وبلاگش را هم گذاشته بود “بهار دوباره (خاطرات کموتراپی من)”؛ و این یعنی خزان وحشت گذشت و بهار ایمن فرا رسید، و دردها و رنج ها به خاطرات پیوست… انگار این نام را گذاشته بود تا آب در دل مخاطبانش تکان نخورد، در حالی که طوفانی در درون او برپا بود و می دانست که گردباد بیماری سرانجام روزی او را از ریشه بر خواهد کند؛ آخر ناسلامتی خودش دانشجوی پرستاری بود و از وخامت حال و اوضاع خود سر در می آورد.

نمونه ی آدم هایی که در مواجهه با بیماری صعب و سخت سرطان، قوی و امیدوار بوده اند، کم نیستند، اما بهار در نوع خود متفاوت بود. او با شکلک هایش، آغازگر جنبش نوینی در به سخره گرفتن دردهای بیماری و عوارض ناخوشایند و حتی ناگوار شیمی درمانی بود.

و گفتم که او دانشجوی پرستاری بود، و معترف شدم که به جز رد و بدل کردن چند کامنت و خواندن شرح مختصری از احوالش شناخت دیگری از او نداشتم، اما به قطع یقین می دانستم که او در زمره ی فرشته خویان جای دارد؛ و نه تنها احساسم این را می گفت، بلکه منطقم نیز چنین اذعانی داشت؛ زیرا از آن جایی که وقت او کم بود، زمانی برای ظاهر سازی نداشت؛ او خالص و عریان، شخصیتش را عینا همانطور که بود عرضه می کرد. او وقت این را نداشت که ساعت ها جلوی آیینه ی محافظه کاری بنشیند و سر و روی خویش را با سرخاب و سفیداب ریا و مصلحت بیاراید. او حجاب ملاحظات به سر نمی کشید و با وسواس، تار های ضعف و نقایصش را در زیر آن پنهان نمی ساخت؛ او همان بود که بود و همه اش مهر بود و انسانیت…

خیلی رویش حساب می کردم؛ فرشته خویی بود درد آشنا؛ پرستاری که درک عمیق و با اصالتی از بیمار و بیماری داشت؛ چقدر برای بیمارانی که قرار بود او پرستارشان باشد خوشحال بودم و از بابت شان هیچ نگرانی نداشتم… هرچند تمام مدتی که خود او در آی سی یو بود، از بابت رسیدگی به او نگران بودم و از خدا می خواستم که فرشته اش را خودش محافظت کند… نمی دانم به او چه گذشت، اما هر چه بود گذشت…

از غلو بیزارم؛ بی شک او هم مانند همه ی انسان ها نقایصی داشت و معایبی، اما کموتراپی در کنار دفع سلول های مهاجم، روح او را تا به حدی از ضعف های بشری تطهیر ساخته بود، که با همه ی رنج هایی که داشت و در جایی که می دانست برای خودش دیگر هیچ امیدی باقی نیست، به دیگران امید را هدیه می داد؛ و هنگامی که هر آنچه از امید در توبره اش داشت بذل کرد و بخشید، همه ی دردهایش را در کنج دلش بقچه کرد و تنها نوشت که می رود برایمان امید بیاورد…
«روزی برمیگردم که بتونم سفیر امید باشم. بدرود» (آخرین جمله ی بهار)

. . .

هرچند که این روزهای آخر می دانستم پاییز او نیز همچون خزان طبیعت فرا رسیده است و برگریزانش دل ناظران پشت دریچه شیشه ای آی سی یو را به غم می نشاند، اما من نیز مانند همه ی آن شاهدان، باور داشتم که برای او نیز بمانند همه ی درختان خزان زده ی عالم، بهاری دوباره هست…

و اما اگرچه ما ناکام ماندیم از تجربه ی بهارانی دیگر و حیران ماندیم در خزان او، و سوز تندباد عبورش تا مغز استخوانمان را ترکانده است و در بهت رفتن او منجمد گشته ایم، اما براستی که باور ما در عالم و دیاری دیگر جوانه زده است و خزان دنیوی او نه به بهاری دوباره که تابع فنا و رستخیز باشد، بلکه به بهاری جاودانه انجامیده است…

روحش شاد و شادمانه باد در بهاری ابدی…

گوشه هایی از کامنت های بهار به من:

  • خدا میدونه وقتی این ترم توی هماتولوژی خوندیم که امید به زندگی در ALL پنج ساله،چه حالی شدم…ولی الان دیگه هیچی واسم مهم نیست،اگه خدا بخواد،من با همین درمانها خوب میشم،اگه هم نخواد ۵ سال که سهله،۵ ساعت دیگه رو هم نمیشه پیش بینی کرد.فقط نگران خانوادم هستم.همین!!!
  • منم پارسال روز تولدم اینتوبه بودم،کیک نخوردم،از شیرینی مهمونی خداحافظیم هم نخوردم.اصلا تمام اون کارها واسه این بود که به خانوادم بگم من حالم خیلی خوبه در صورتی که نبود.،نگرانم نباشن،اینجور موقع ها پدر مادرا خیلی اذیت میشن،مال من که اندازه ۱۰ سال توی این یک ساله پیر شدن.
  • توی تمام مطلب خودمو باهاتون شبیه سازی میکردم .وقتی منم نمیتونستم کاری کنم و صدا هم نداشتم ، فقط پالس اکسی متری رو میزدم به تخت تا بفهمن کارشون دارم.خیلی وقتام دعوام میکردن،میگفتن چیه انقد سروصدا میکنی…
  • من تاجایی که شده سعی کردم وبلاگمو با شکلکای مختلف تزئین کنم،تا از تلخی مطالبم کم بشه…

پی نوشت: بیایید همگی به یاد او یک گل  Rose یک قلب Heart  و یک لبخند Smile بگذاریم…

پی نوشت: به تدریج پاسخگوی کامنت های پست قبل خواهم بود. غیبتم به یکماه نکشید…

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

38 پاسخ به او یک فرشته بود…

  1. سارا.ص می‌گوید:

    برای بهار…بهار دوباره تا همیشه..
    Rose Heart Mean

  2. سارا.ص می‌گوید:

    قلبم فشرده شد از کلمات اخرش ..
    صبوری و ارامشش ستودنی بود.. و نشان از روحی که قد کشیده بود..

  3. ممنون از مطلب قشنگ شما….
    مطمئنم که الان جایگاه خوبی داره و نظاره گر همه ماست…

  4. مهسا می‌گوید:

    خجالت می کشم از خودم که نمی دونم برای رفتن بهار ناراحتم، برای ناراحتی تو ناراحتم یا برای اینکه باز سرطان یکی رو گرفت و من دارم هرروز با نذر و دعا و التماس جلوی سرطان پدرم وای میسم و این خبرهای مرگ هربار من رو شکسته تر میکنه
    آیدا من هنوز منتظر جوابش واسه سوزش پا بودم … وقتی بهم معرفیش کردی و وبلاگش رو خوندم تنها چیزیکه حس کردم امید بود … خودش که جاش خوبه خدا به پدر مادر و خانوادش صبر بده
    باید پذیرفت ولی چقدررررررررررررررر سخته …
    بهارت ابدی دختر شاد و پر امید و بزرگ
    Rose Heart Smile

  5. سلام آیدا جان از خدا برای شما و پدر مادر بهار صبر جزیل مسئلت می کنم
    بالای نامه یکی از مراکز بهزیستی همیشه این جمله است:
    هرگز امید را از کسی نگی شاید تنها دلیل او برای زندگی است…
    از طریق سایت شما با وبلاگ بهار آشنا و چند بار کامنتهایی رد و بدل شد خیلی مهربان و دلسوز بود. خدا رحمتش کنه او به آرامش ابدی رسید. Rose Broken Heart Neutral

  6. bashmagh می‌گوید:

    دختر نازم آیدا
    چقدر راحت می تونی هم بخندونی و هم بگریانی
    الان که دارم می نویسم اشک از گونه ام داره می غلطتد خدا خدا می کنم یهو یکی وارد نشه
    خیلی دلم براش سوخت آخه فقط پدر و مادرا می دونن داغ از دست دادن چقدر سخته
    خوشحالم که حال خودت خوبه

  7. نسرين می‌گوید:

    ایدا جان. دختر من هم نامش بهار بود، سر جاده به من امید میداد ، مامان. نجات پیدا کردیم. اومدن،،، اقا مامان دیبابت نوع دو دارد. یادتان نره. ، مامان. من نگران تو هستم. چرا چیزی نمی گی. چیزی نمی خواهی؟ همش به من نگاه میکنی، مامان تو قول بده. مواظب خودت هستی که من خیالم راحت باشد، چقدر بچه ها بزرگ هستند. چقدر روح بزرگی دارند. تو اون شرایط هم…….
    قلبم درد گرفت. شماها چه بزرگوارید.
    همه می گویند جوانهای این دوره……
    من میگوییم جوانهای این دوره. پدر و مادری میکنند. در حق والدین. کاش اینجوری نبودند. کاش
    روح بهار شاد، بهار جان حتمن می خندم. : Big Smile In Love

  8. صنم می‌گوید:

    Frown
    واقعا نمی دونم چی باید بگم …..
    می دونم که اون رفتن در حقیقت ورود به زندگی حقیقیه. در این مورد شک ندارم. و زیبا تر از حس توصیف نا پذیر مرگ حسی رو ندیدم.
    ولی ما باز مونده ها که دل تنگ میشیم چی ؟؟؟!!!! سخته. خیلی سخت ……

  9. Rojin می‌گوید:

    با شنیدن خبر رفتنش شوکه شدم و توی بیمارستان زار زار گریستم. مدتی بخاطر اشعه درمانی از دوستان بلاگرم و از بهار هم درد و صبورم که بلاگش پر بود از شکلک و خنده بیخبر بودم. بهاری که هیچوقت منو تنها نمیذاشت .. آخرین بار که دیدمش فکش درد میکرد Frown نمیدونم چی بهش گذشته توی این مدت امیدوارم آسوده و بدون زجر رفته باشه. بهار با یک چهره خندون همیشه تو ذهن من زنده است .

  10. نازی می‌گوید:

    چقدر سخته پیام تسلیت دادن. روحش شاد و نامش گرامی.
    Smile Heart Rose

  11. نوشین می‌گوید:

    آیدا جان
    خوشحالم که برگشتی و خدا را شکر که غیبتت کوتاه مدت بود
    من فقط رفتن خانم بهار را فهمیدم و حسابی به هم ریختم. تنها برای خودم نشسته بودم که یک دفعه متوجه شدم لینکی که گذاشتی به آخرین کلمات یک نویسنده مهربون تعلق داره. کسی که انگاری هرگز دلش نمی خواست مخاطبش یک لحظه هم ناراحت باشه. متاسفم که سفیر امید بودنش در وانفسای جدال با سرطان، پیغامی را که خودش مد نظر داشت، نرسوند اما ساده انگاری است اگر همه نوشته ها و صحبت هاش را نتیجه امیدواری های یک آدم امیدوار ندونیم. مطمئنم خودش می دونه که کل وبلاگش نوید امید بود. همینطور که وبلاگ تو هم هست. چه چیزی نوید بخش تر از توانمندی روح در برابر جسم؟ بگذار جسم هر کاری می خواهد بکنه وقتی تا ابد نوشتار می تونه نماینده روح نامیرای آدم باشه.
    هیچ چیز برای من نوید بخش تر از به اشتراک گذاشتن افکار نیست. برای آیدای خودم توانمندی ذهن و روح بیشتری را آرزو می کنم تا انشالله برسه روزی که به همه ثابت کنی امید در دل دونه دونه کلماتی که تایپ می کنی خوابیده و با همین بارقه های کوچولو است که دل جمعی گرمه. مواظب خودت باشه آیدا جون.

  12. aydagole می‌گوید:

    سلام ایدا جان واقعا در مورد بهار ناراحت شدم تسلیت میگم و روحش شاد من همیشه برای همه دعا میکنم راستی اسم منم ایداس منم یه بیماری دارم برای همین همیسه دعا میکنم که همه مریضا شفا پیدا کنن چون واقعا میدونم که چه زجری میکشن . لطفا اگه واست امکان داره ادرس وبلاگ بهار رو بهم بده ممنون میشم به وبم بیای نظر یادت نره یادت باشه که ما باید به زندگی امیدوار باشیم

  13. مهدیه می‌گوید:

    به نام خداوند بخشنده مهربان(۱)
    ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است(۲)
    خدایی که بخشنده و مهربان است(۳)
    پادشاه روز جزاست (روز کیفر نیک و بد خلق)(۴)
    پروردگارا تنها تو را می پرستیم و از تو یاری می جوییم و بس(۵)
    تو ما را به راه راست هدایت فرما(۶)
    راه آنان که به آنها انعام فرمودی نه راه کسانی که برآنها خشم فرمودی و نه گمراهان عالم(۷)
    به نام خداوند بخشنده مهربان(۱)
    بگو خداوند خدایی است یگانه.(۲)
    خدایی که از تمام موجودات بی نیاز است.(۳)
    فرزند ندارد و فرزند کسی نیست.(۴)
    هیچ کس از مخلوقات، مثل او نیست.(۵)

    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ و … Rose Heart Smile

  14. فاطمه می‌گوید:

    وای خدا من اون پستو میخواستم خصوصی بذارم شرمنده اینقدر که حواسم پرته…میشه حذفش کنید یا خصوصیش کنید؟ اخه همه بخوننش خجالت میکشم

  15. سحر می‌گوید:

    من هنوزم باورم نمیشه بهار دیگه بین ما نیست …
    روحش شاد و یادش همیشه در دل ما زنده است …
    آیدا جان خیلی زیبا نوشتی . مثل همیشه برات آرزوی سلامتی میکنم با همه وجودم.

  16. حمیرا می‌گوید:

    سلام آیدا
    دلم برات تنگ شده
    من اصلن نمیدونم چی باید بگم
    فقط یه عالمه بغض Heart

    • رودابه می‌گوید:

      salam ayda va homeyra jan… kheyli vaght nemishe biam net hich eshtiaghi ham nadaram… vali hamishe be yadetunam. avvalin jayi ke miyam webloge shomas… homeyra vaghti didam dg nisti negaran shodam… chera dg neminevisi?
      baraye bahar Frown
      Rose Heart

  17. مهدی می‌گوید:

    سلام..من جواب میخام…برای سوالم در پست قبلیتون…اگر فکر کردی شوخیه نه جدی پرسیدم..

  18. نارون می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    Rose Heart Smile
    مطمئنن الان لبخند به لب مارو تماشا میکنن…
    خدا به خانواده شون صبر بده …
    Heart Kiss

  19. سارا.ص می‌گوید:

    ایدا جانم
    شک ندارم بهار این نوشته ی مهربونو خوند..شاید دلش می خواست بگه ایدای عزیزم من خوب خوب خوبم ..پیش مهربونی خدا خونه دارم ..ایدا مطمئنم دلش نمی خواد غمگین باشی..مطمئنم دلش می خواست یک عالمه از این شکلک هایی که یادمه اولین بار به خاطر خودش اینجا گذاشتی برات میگذاشتو می خندوندت Rose Heart
    بخند عزیز دلم..می دونم توقع زیادیه ولی دلتنگ میشم از دلتنگیت..

    بهار مهربون..تو روی زمینم فرشته ی خدا بودی..برای ارام دل هممون دعا کن.. Rose

    • سارا.ص می‌گوید:

      خودت خوبی عزیز دل؟..در صلح و صفایید با دوست جانِ جدید؟ مودب و بی ازار هست یا نه؟ خیلی دلم می خواد بیشتر از این ازت خبر بگیرم ایدای عزیزم..ولی نمی خوام باعث زحمتت باشم..

  20. آفتابگردان می‌گوید:

    سلام ایدا جان . تا امروز به وبلاگ بهار سرنزده بودم و اصلا نمیدونستم بیماربودن، داغ دل خیلی دیدم میفهممت . . . وقتی خواست خداست به حضرت اجل بایدخوشامد گفت. برای علو روحشون صلوات و فاتحه ای تقدیم میکنم. خدارحمتشون کنه . . .

  21. Noushin می‌گوید:

    khoda be khanevadash sabr bede. kheilii sakhte
    daste golet dard nakone Ayda jan ke matne be in ghashangi baraye Bahar neveshti.
    ye jai Bahar tuye weblogesh neveshte bud ke marg be khatere marizi etefaghan khube, chon behet forsat mide.rast migoft. hamishe sharayeue khase ke adamo bidar mikone va taze tu un sharayet zendegi baraye adam mani mishe
    man ba webloge Bahar az tarighe khodet ashna shodam Ayda jan tuye poste ghablet ke neveshte budi barash doa konim. kamel weblogesho khundam. cheghadr adam bayad ruhesh bozorg bashe ke ba vojude tamame moshkelato dardi ke tahamol mikone, enghadr por omido mosbat bashe. dorost mesle khodet Aydaye azizam
    movazebe khodet bash Ayda jan. khoshhalam ke zud bargashti
    be yade Bahar Smile Heart Rose

  22. هادی می‌گوید:

    خدایش بیامرزد.

  23. آتش می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز
    بازهم دعاهامون مستجاب نشد .
    دعاهایی که ازته دل کردیم . دعاهایی که با اشک و سوزجگر همراه بود و اونقدر خالصانه بود که عدم
    اجابتشون را تصور نمی کردیم . هر بار می گویم دعا چه فایده ای دارد ؟ و بازهم به جایی می رسم که به
    آن متوسل می شوم و بازهم همان بی نتیجگی تکرار و تکرار می شود .
    مانده ام متعجب از این دل ساده امیدوار.
    والبته که امید خوب است .
    رفتن بهار را تسلیت می گویم . به شما به خودم و به همه دوستان وبلاگی و البته فرشته خویان

  24. فرزانه می‌گوید:

    سلام آیدا جان…من بهارو از وبلاگ شما شناختم…توی همون پستی که گفته بودی بیمارستانه و براش دعا کنید…
    حیف که از دست رفت…خدا به خانواده محترمش صبر بده…
    به یاد بهار…
    Rose Heart Smile

  25. سارای قصه می‌گوید:

    ایدا جانم من خونه ی جدیدی دست و پا کردم ..باید به رسم ادب خبر می دادم عزیزم ..
    امیدوارم دندونت بهتر شده باشه عزیزم
    می بوسمت

  26. نرگس می‌گوید:

    آیدا جون منم تو مطلب قبل که گفتی واسه این نازنین دعا کنید و حالش خوب نیست برای اولین بار به وبلاکش رفتم و تموم مطالبشو خوندم،
    واقعا قلبم به درد میومد با خوندن هر سطر از رنجهاش که با شکلکهای مختلف پنهونشون میکرد یا بقول شما به سخره میگرفت، الهی که روحش شاد باشه، از خدا میخوام هیچکس هیچوقت و هـیچ جای دنیا به این بیماری دچار نشه

  27. نرگس می‌گوید:

    روحش شاد Smile Rose Wink

  28. DLYDLY می‌گوید:

    روحش شــــــــــــــاد .
    یک Rose یک Heart یک Smile

  29. مهناز می‌گوید:

    آیدا میشه برام دعا کنی…؟
    خیلی احتیاج به دعا دارم این روزها

  30. الهام می‌گوید:

    با عرض سلام و وقت بخیر
    ما در حال ساخت وبلاگی جهت آشنایی و ازدواج افراد معلول، بیمار و یا کوتاه قد با یکدیگر هستیم
    این وبلاگ به تازگی افتتاح شده است و جهت پویا شدن نیاز به یاری شما عزیزان دارد .
    میخواستم از شما درخواست کنم این لینک را به لینکهای وبلاگ خود اضافه کنید و از دوستانی که واجد این شرایط هستند به وبلاگ سر زده و مشخصات خود را طبق مطالب وبلاگ ایمیل نمایند تا در وبلاگ قرار بگیرد.
    تشکر از شما که در این امر انسان دوستانه همکاری مینمایید.
    http://ezdevajmalulin.blogfa.com

  31. سلمان می‌گوید:

    سلام Rose
    نوروز مبارک
    امشب موقع تحویل سال کنار بهترین آرزوهامون برای شادی و آرامش روح بهار عزیز هم دعا کنیم…
    “اللهم صل علی محمد وال محمد و عجل فرجهم”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette