او یک فرشته بود…

آخر چطور می شود؟ چطور می شود کسی را که هرگز به چشم ندیده ای، مدام در پیش چشمانت مشاهده کنی؟ حتی زمانی که با دوستان نشسته ای، به ناگاه او در برابر دیدگانت ظاهر شود و از آشفته حالی اش خنده های مستانه ات، طعم دلواپسی بگیرد. یا در ریکاوری اتاق عمل، در اوج گیجی پس از بیهوشی، در میان تاری دید و اجسامی که هنوز وضوح نگرفته اند، یاد او واضح و شفاف، نگاهت را پر کند و آنگاه جای آنکه محل عملت درد بگیرد، قلبت تیر بکشد.

چطور می شود او که دربند رنج تن خاکی خود بود و اسیر تخت ناخوشی، در آسمان، در ارتفاع ۳ هزار متری، با تو به پرواز در آید و در گوشت زمزمه کند: «نه آیدا، فریب این رفعت را نخور و گمان مبر که اکنون ۳ هزار متر به خدا نزدیک تری. خدا در تو جاری است، و اگر او را در این ارتفاعات می جویی، بدان که ۳ هزار متر از او دورتر افتاده ای. آسمان را رها کن؛ چشمانت را ببند و او را ببین…»

شاید می خواست بگوید که بس است، دیگر برای ماندن و برخواستنم از بستر دعا نکن، من اکنون با خدا هستم، و از این روست که می گویم او را در دوردست آسمان ها مجو…

. . .

شش هفت ماهی بیشتر نبود که او را می شناختم، آن هم فقط از طریق چند کامنتی که میانمان رد و بدل می شد و شرح حال مختصری که از او خوانده بودم. نه لحن نوشتارش از رنج درونش حکایتی می کرد و نه ظاهر مطالبش – که پر بود از شکلک هایی که درد ها را به سخره می گرفتند – نشانی از تداوم مشکلاتش را داشت. نام وبلاگش را هم گذاشته بود “بهار دوباره (خاطرات کموتراپی من)”؛ و این یعنی خزان وحشت گذشت و بهار ایمن فرا رسید، و دردها و رنج ها به خاطرات پیوست… انگار این نام را گذاشته بود تا آب در دل مخاطبانش تکان نخورد، در حالی که طوفانی در درون او برپا بود و می دانست که گردباد بیماری سرانجام روزی او را از ریشه بر خواهد کند؛ آخر ناسلامتی خودش دانشجوی پرستاری بود و از وخامت حال و اوضاع خود سر در می آورد.

نمونه ی آدم هایی که در مواجهه با بیماری صعب و سخت سرطان، قوی و امیدوار بوده اند، کم نیستند، اما بهار در نوع خود متفاوت بود. او با شکلک هایش، آغازگر جنبش نوینی در به سخره گرفتن دردهای بیماری و عوارض ناخوشایند و حتی ناگوار شیمی درمانی بود.

و گفتم که او دانشجوی پرستاری بود، و معترف شدم که به جز رد و بدل کردن چند کامنت و خواندن شرح مختصری از احوالش شناخت دیگری از او نداشتم، اما به قطع یقین می دانستم که او در زمره ی فرشته خویان جای دارد؛ و نه تنها احساسم این را می گفت، بلکه منطقم نیز چنین اذعانی داشت؛ زیرا از آن جایی که وقت او کم بود، زمانی برای ظاهر سازی نداشت؛ او خالص و عریان، شخصیتش را عینا همانطور که بود عرضه می کرد. او وقت این را نداشت که ساعت ها جلوی آیینه ی محافظه کاری بنشیند و سر و روی خویش را با سرخاب و سفیداب ریا و مصلحت بیاراید. او حجاب ملاحظات به سر نمی کشید و با وسواس، تار های ضعف و نقایصش را در زیر آن پنهان نمی ساخت؛ او همان بود که بود و همه اش مهر بود و انسانیت…

خیلی رویش حساب می کردم؛ فرشته خویی بود درد آشنا؛ پرستاری که درک عمیق و با اصالتی از بیمار و بیماری داشت؛ چقدر برای بیمارانی که قرار بود او پرستارشان باشد خوشحال بودم و از بابت شان هیچ نگرانی نداشتم… هرچند تمام مدتی که خود او در آی سی یو بود، از بابت رسیدگی به او نگران بودم و از خدا می خواستم که فرشته اش را خودش محافظت کند… نمی دانم به او چه گذشت، اما هر چه بود گذشت…

از غلو بیزارم؛ بی شک او هم مانند همه ی انسان ها نقایصی داشت و معایبی، اما کموتراپی در کنار دفع سلول های مهاجم، روح او را تا به حدی از ضعف های بشری تطهیر ساخته بود، که با همه ی رنج هایی که داشت و در جایی که می دانست برای خودش دیگر هیچ امیدی باقی نیست، به دیگران امید را هدیه می داد؛ و هنگامی که هر آنچه از امید در توبره اش داشت بذل کرد و بخشید، همه ی دردهایش را در کنج دلش بقچه کرد و تنها نوشت که می رود برایمان امید بیاورد…
«روزی برمیگردم که بتونم سفیر امید باشم. بدرود» (آخرین جمله ی بهار)

. . .

هرچند که این روزهای آخر می دانستم پاییز او نیز همچون خزان طبیعت فرا رسیده است و برگریزانش دل ناظران پشت دریچه شیشه ای آی سی یو را به غم می نشاند، اما من نیز مانند همه ی آن شاهدان، باور داشتم که برای او نیز بمانند همه ی درختان خزان زده ی عالم، بهاری دوباره هست…

و اما اگرچه ما ناکام ماندیم از تجربه ی بهارانی دیگر و حیران ماندیم در خزان او، و سوز تندباد عبورش تا مغز استخوانمان را ترکانده است و در بهت رفتن او منجمد گشته ایم، اما براستی که باور ما در عالم و دیاری دیگر جوانه زده است و خزان دنیوی او نه به بهاری دوباره که تابع فنا و رستخیز باشد، بلکه به بهاری جاودانه انجامیده است…

روحش شاد و شادمانه باد در بهاری ابدی…

گوشه هایی از کامنت های بهار به من:

  • خدا میدونه وقتی این ترم توی هماتولوژی خوندیم که امید به زندگی در ALL پنج ساله،چه حالی شدم…ولی الان دیگه هیچی واسم مهم نیست،اگه خدا بخواد،من با همین درمانها خوب میشم،اگه هم نخواد ۵ سال که سهله،۵ ساعت دیگه رو هم نمیشه پیش بینی کرد.فقط نگران خانوادم هستم.همین!!!
  • منم پارسال روز تولدم اینتوبه بودم،کیک نخوردم،از شیرینی مهمونی خداحافظیم هم نخوردم.اصلا تمام اون کارها واسه این بود که به خانوادم بگم من حالم خیلی خوبه در صورتی که نبود.،نگرانم نباشن،اینجور موقع ها پدر مادرا خیلی اذیت میشن،مال من که اندازه ۱۰ سال توی این یک ساله پیر شدن.
  • توی تمام مطلب خودمو باهاتون شبیه سازی میکردم .وقتی منم نمیتونستم کاری کنم و صدا هم نداشتم ، فقط پالس اکسی متری رو میزدم به تخت تا بفهمن کارشون دارم.خیلی وقتام دعوام میکردن،میگفتن چیه انقد سروصدا میکنی…
  • من تاجایی که شده سعی کردم وبلاگمو با شکلکای مختلف تزئین کنم،تا از تلخی مطالبم کم بشه…

پی نوشت: بیایید همگی به یاد او یک گل  Rose یک قلب Heart  و یک لبخند Smile بگذاریم…

پی نوشت: به تدریج پاسخگوی کامنت های پست قبل خواهم بود. غیبتم به یکماه نکشید…

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

98 پاسخ به او یک فرشته بود…

  1. بازتاب: porno izle

  2. بازتاب: porno izle

  3. بازتاب: porn

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette