دست از طلب ندارم، تا کام من برآید…

روزی که از پدر خواستم کتاب های زبان دوران راهنمایی و دبیرستان را از انباری بیرون بیاورند و اگر کم و کسری در آن ها بود، از بازار تهیه کنند، به هیچ چیز نمی اندیشیدم جز اینکه “من دیپلمه نمی میرم!”

در واقع از یک لجبازی شروع شد. هنوز سال دوم بیماری ام بود و در اوج آشفتگی های روحی و ناتوانی های مطلق جسمی، که هنوز با تراک نفس می کشیدم و قادر به صحبت کردن نبودم، و یگانه دست چپم نیز هنوز بی هیچ حرکت موثری، در کمای ناقص به سر می برد! یک جفت چشم و یک مغز آشفته، همه ی ابزار من بود و می خواستم با همین اندک، به کارزار روزگاری بروم که لشکریان یأس و رکود آن از هر سو با تیغ های آخته احاطه ام کرده بودند.

برای این نبرد هیچ انگیزه ی بخصوصی نداشتم؛ فقط لج کرده بودم، با روزگاری که می خواست از جسم سنگ شده ی من تندیس شکستی بسازد و در صفحه ی شطرنج زندگی در جایگاه سرباز صفری قرار دهد، که در اولین حرکت دشمن ناک اوت خواهد شد و پادشاه انسانیت خود را در معرض حملات لشکر ناامیدی قرار خواهد داد. اما نمی دانست که من خود از نسل پادشاهانم و هرچند که نبرد تقدیر را باخته ام و سلسله ی انسانیتم از هم پاشیده است، اما دوباره برخواهم خواست…

هرچند که می دانستم هیچ امکانی برای ادامه ی تحصیل من وجود ندارد و تنها می توانم رو به روی سپاه دشمن بایستم و کُری بخوانم، اما فقط برای آنکه دستکم مانوری نمایشی اجرا کرده باشم، هر روز کتاب های زبان را بر روی میزی که در جلوی تختم قرار داشت، پهن می کردم و ژست فرمانفرمایی می گرفتم، و این در حالی بود که من حتی زبان انگلیسی را دوست هم نداشتم. با اینکه در طول دوران تحصیل، زبانم چندان بد نبود، اما زبان انگلیسی هیچگاه درس محبوب من نبود، اما اکنون من در جایگاهی نبودم که بخواهم به میل خود محبوبه ی مورد علاقه ام را انتخاب کنم، و باید به هر عفریتی که چشمک میزد پا می دادم!

هر رشته ی دیگر از من دست نوازش می خواست و پای گردش و سیر و سیاحت، تنی توانا که پا به پایش از مرزهای دانش گذر کنیم و قلل علم را در نوردیم. اما زبان انگلیسی تنها رشته ای بود که به جفتی چشم و هوشی متوسط قناعت می کرد، هرچند که من قناعت او را ارج نمی نهادم و نگاهم به او صرفا ابزاری بود.

با همین انگیزه، هر روز ساعت ها مطالعه می کردم و مادر در تمام مدت نزدیک من می نشست تا کتاب ها را برایم ورق بزند و دفتری تهیه کرده بود که لغات و نکاتی که بنظر من مهم می آمد را برایم یادداشت می کرد.

اکنون که خودم را با یادگیری زبان سرگرم کرده بودم، ذهنم تا حدی از آشفتگی ها رها شده بود و دیگر نه صرفا از سر لجبازی، بلکه برای گریز از افکار منفی، با جدیت بیشتری به مطالعه ادامه می دادم؛ اما هیچگاه تصور نمی کردم این حرکتی را که آغاز کرده ام، سمت و سویی بگیرد و هدفمند شود. کم کم داشت از زبان خوشم می آمد و با ایجاد حرکت های موثر در دست چپم و یافتن توانایی در کار با کامپیوتر، آرمانی که در سر داشتم به نظر دست یافتنی می آمد. وقتی که با گذاشتن تی تیوب به جای تراک، بعد از ۵ سال توانستم دوباره سخن بگویم، دیگر دست از مانورهای نمایشی ام برداشتم و با تمام نیرو در شیپور نبرد نواختم…

دو سال تمام، پدر در یک صف جنگید و من و مادر در یک صف؛ تا سرانجام پدر دروازه های ورود به سرزمین دانش را در هم شکست و امکان تحصیل من فراهم شد، و من هم اگرچه با کمک مادر به حدی از کیاست رسیده بودم که بتوانم بر این سرزمین حکمرانی کنم، اما خود را با چالشی بزرگ رو به رو می دیدم.

چرا که دیگر مسئله تنها من نبودم و این زورآزمایی ای میان من و روزگار نبود، اکنون باید جوابگوی اعتماد کسانی می بودم که این فرصت را برایم مهیا کرده بودند. باید بخاطر تمام هم مشکلانم که دشواری ها، آن ها را از تحصیل باز داشته بود، به دیگران نشان می دادم که می توان در قفس آهنین محبوس بود و اوج گرفت، تنها اگر اطرافیان و مسئولان، این قفس را از میخ دیوار “نمی شود” ها جدا کنند، تا که آسمان پر شود از پرواز قفس پرندگان محبوسی که هنوز پرواز را باور دارند.

برای این مقصود، باید بهترین نتیجه را می گرفتم؛ نمی توانستم یک دانشجوی معمولی با نمرات متوسط باشم، باید سرامد می بودم تا اگر ها و اما ها را از سر راه کسانی که می خواستند دنباله روی من باشند، بردارم. راحت بگویم، باید آنقدر بی نقص عمل می کردم که اگر آیدای دیگری می خواست به تحصیل بپردازد، هیچکس برایش نه نیاورد و احدی در توانایی، شخصی در شرایط من تردید نکند.

در این چهار سال فشار بسیار زیادی را متحمل شدم، لحظه ای نبود که در آسودگی و بدون درد درس خوانده باشم. لغت به لغت صد ها صفحه جزوه ای که تایپ کردم و کار و پروژه های کلاسی ای که سر وقت تحویل دادم، با بر هم فشردن دندان هایم بر روی هم همراه بوده است. تمام تعطیلات میان ترم را در بیمارستان سپری کردم و به محض بازگشت به منزل، بدون گذراندن دوران نقاهت، بلافاصله ترم جدید را آغاز کردم. چندین بار سلامتی خود را بخاطر مسئولیتی که بر عهده داشتم به خطر انداختم؛ در واقع، سلامتی برایم در درجه ی دوم اولویت قرار داشت! مشکلات جسمی تا جایی که مانع از درس خواندنم نمی شدند اهمیتی نداشتند… حالا که قدم در این راه گذاشته بودم، دیگر حق نداشتم پا پس بکشم؛ نباید با کم آوردنم بر تردید ها صحه می گذاشتم. نباید زحمات کسانی که بی دریغ حمایتم می کردند، بی ثمر می ماند.

پس چشم بستم به روی هرچه ناملایمات و به پیش رفتم… و چقدر زمان کند می گذشت، گویی که قرار نبود هیچگاه به پایان برسد. مسیری سراسر پوشیده از مه ابهام و انتهایی ناپیدا، و هراس اینکه آیا خواهم توانست؟ اواخر راه، دیگر خودم را کشان کشان پیش می بردم و امتحانات آخر، هر لغتی که تایپ می کردم، انگار سلولی در من متلاشی می شد…

. . .

سالن مجلل و نورپردازی های زیبا، و جمعیت دانشجویانی که با شنل های مشکی و کلاه های منگوله دارِ فارغ التحصیلی، به همراه دوستان و خانواده هایشان در صندلی ها پراکنده بودند، همچون هیبت عظیم یک معجزه مرا در خود احاطه کرد. یعنی این من بودم، با کلاه منگوله دار و شنلی که بر دوش ویلچرم انداخته بودند، که از در سالن آمفی تئاتر وارد شدم و نیم پله ی کوچک با لبه ی طلایی را رد کردم، و در ردیف اول، جلوی سن قرار گرفتم؟

ریحانه در کنار من بود و مادر و پدر در اطرافم، و در پشت سرم جمعیتی که به تدریج سامان می گرفتند و در جای خود مستقر می شدند. بغضی حجیم گلویم را می فشرد و احساس می کردم به اندازه ی ۴ سال و به حجم این سالن، اشک در چشمانم ذخیره شده است. چشم دوختم به مانیتور بزرگی که رو به رویم قرار داشت و به بلندگویی نگاه کردم که قرار بود ساعتی دیگر در پشت آن قرار بگیرم و برای حاضرین مجلس که احساس نامأنوسی با من داشتند، از غرایبی سخن بگویم.

هیچ نفس عمیقی بغضم را فرو نمی برد، دندان هایم را بر روی هم فشردم و سعی کردم به اساتیدم فکر کنم که قرار بود بزودی آن ها را ببینم؛ به بچه های هلال احمر فکر کردم که در بدو ورودم استقبال گرم و دوستانه ای از من داشتند و پسر ها با کمک راننده ی آمبولانس، ویلچر حامل مرا از حدود سی پله بالا آوردند و دختر مهربانی که لباس های جشن را برایم آورد و در پوشیدنشان کمکم کرد. به ریحانه که خواهرانه برایم ذوق می کرد و چپ و راست عکس های بیادماندنی می گرفت. به تمام کسانی که در تمام این سال ها حمایتم کرده بودند و اکنون مشتاق دیدارشان بودم. به مادر و پدر و خواهرانم که… نه، به آن ها نمی اندیشیدم؛ چرا که آن ها در فکر نمی گنجند… به تمام دوستانی فکر می کردم که اکنون به یادشان و دلتنگ حضورشان بودم… اما همه ی این افکار بیشتر مرا منقلب می کرد… پس سعی کردم به هیچ چیز نیاندیشم تا بر خودم مسلط شوم…

ناگهان احساس کردم از پشت سرم نسیم تندی وزیدن گرفت و سپس جمعیت مردانی را دیدم که یکی یکی از برابرم گذشتند و بر صندلی های ردیف اول جای گرفتند. یکی از آن ها به بالای سن رفت و با سلامی پر نشاط، حاضرین را خطاب قرار داد. من به پشت سر خود دیدی نداشتم، اما از پاسخ سلام جمعیت مشخص بود که سالن مالامال است.

من هنوز دندان می فشردم، جرعه ای آب از ریحانه طلب کردم تا بلکه آن بغض سمج را فرو دهم، اما با این کار فقط جای جنبیدن آن را در گلویم تازه تر کردم. در همین حین، شنیدم که آقای مجری چیز بخصوصی گفت:

“و امروز در جمع خود، میهمان ویژه ای داریم. تشویق بفرمایید؛ خانم آیدا الهی.”

و سپس صدای تشویق حضار و نیم خیز شدن مردان ردیف اول که به من سلام می دادند. حالا که همه ی توجهات به من جلب شده بود، قاعدتا باید بیشتر دستپاچه می شدم، اما برعکس، تازه در آن جمع احساس راحتی می کردم…

این مراسم جای تعریف بسیار دارد، پر از حاشیه ها است و لحظه به لحظه اش خاطره ای به یادماندنی که روزی در جای مناسبش همه را مکتوب خواهم کرد؛ اکنون تنها خدای را سپاس می گویم که به لطف خود، فرصت حضور در این مراسم را برایم فراهم آورد و در انتها، گزیده ای از متنی را که در مراسم خواندم، به همراه چند عکس، در اینجا می آورم…

. . .

« هر کس به من می رسد زبان به تمجید می گشاید و همتم را احسنت می گوید، چراکه به باور همگان، دانش اگرچه در خواستگاه اندیشه به ثمر می رسد، اما بی ساز و برگ قلم و کاغذ، و دستی که قلم را با هدایت اندیشه بر روی برگ های دفتر علم بلغزاند، هستی نخواهد یافت؛ پس باید معجزه ای رخ داده باشد که من توانسته ام بی هیچ دست و قلمی، دانش را بر بوم اندیشه ام نقش بزنم… آری، باید معجزه ای در کار باشد، شاید معجزه ی همت و اراده… ولی من خود، هرگز بر این عقیده نیستم!

برای آنکه شما هم با من هم عقیده بشوید، می توانید یک فیلم موفق را تصور کنید. فیلمی که در جشنواره ها از آن بعنوان پدیده ای در هنر هفتم تجلیل می شود؛ اما همیشه نمود این توفیق، تنها در کارگردان و یکی دو ستاره ی اصلی فیلم تجلی می یابد؛ در حالی که خلق این پدیده حاصل کار گروهی می باشد که از عوامل پشت صحنه تا سیاهی لشکر و خدمه ای که گرد و غبار از صحنه می زدایند، همگی در آن دخیل بوده اند و نبود هر یک از آن ها و یا کارشکنی هر کدام باعث ایجاد نقصی میشود که تلاش سایرین را به شکست می کشاند.

و من امروز در جایگاه همان ستاره قرار گرفته ام و شاید تلاش و خواست من باشد که این نمایش اراده را کارگردانی کرده است، اما حقیقت آن است که این موفقیت حاصل یک کار تیمی بوده است. و درست است که من دستی نداشتم و در ظاهر بی هیچ قلمی، توانستن ها را مشق کردم، اما این دستان مادر بود و قلم مهر دوستان که در مرکب اندیشه ام فرو رفت و بر سینه ی ستبر پدر، واژه به واژه منشور انسانیت را به نگارش در آورد.

آری، من همان ستاره ای هستم که به نوری کاذب می درخشم. اما در حقیقت، من تنها انعکاسی هستم از منبع درخشان مهر کسانی که بی دریغ، ستاره ی سرد و خاموش امیدم را روشنایی و حرارتی دوباره بخشیدند.

.

.

.

و سپاس خدای را که گرچه دری را ز حکمت به رویم ببست، اما فانوس امیدم را ز نور خویش روشنایی بخشید تا که بتوانم در ظلمت تقدیر، دروازه ی رحمت او را بجویم و در این راه نیکانی را همراه من ساخت، و به لطف او، امروز   همه ی ما فاتح قله ای از سلسله جبال ایمانیم و به نام پروردگار، پرچم باور را بر این فراز باشکوه افراشته می سازیم و بسوی فتح عظمتی دیگر رهسپار می شویم؛ چراکه؛

دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید…»

IMG_۲۰۱۴۱۰۱۲_۰۹۴۸۲۸yourimage2

13102014943

جرقه نوشت! من مدت مدیدی دچار جوش های مداوم پوستی می شدم که هیچ آزمایشی علت آن را مشخص نمی کرد و هیچ دارویی بر روی آن تاثیر نداشت. تا اینکه یک بار از یکی از مخاطبان عزیزم که با نام “متخصص پوست” کامنت می گذاشتند، در این مورد مشورت گرفتم و ایشان آزمایش بسیار جامعی را از طریق ایمیل برایم مشخص کردند. تا من موارد آزمایشی را به دکتری بدهم تا بنویسد و آزمایش را انجام دهم چند ماهی طول کشید! ولی در همان آزمایش مشخص شد که علت جوش زدن های من از بالا بودن پرولاکتین یا به قول خودم پررولاکتین می باشد. خلاصه، با چند ماه مصرف دارویی به نام کابرگولین، این مشکل دو ساله! کاملا برطرف شد… این جریانات مربوط به سال ۹۱ است و من از آن زمان در صدد این می باشم که از این متخصص پوست گرامی تشکر کنم؛ اما نه دیگر در بخش نظرات ایشان را می دیدم و نه ایمیل کاریشان را که با آن آزمایش ها را برایم فرستاده بودند، پیدا می کردم. ایمیلی که در کامنت هایشان می گذاشتند نیز انگار دیگر فعال نبود… مادر و پدر هر چند وقت یکبار، یادی از ایشان می کنند و از من می پرسند “آیدا، بالاخره تشکر کردی؟”

تا اینکه چند روز پیش در فکرم جرقه ای خورد و با خود اندیشیدم که شاید ایشان هنوز هم بصورت خاموش مخاطب من باشند و یا هرازگاهی گذرشان به اینجا بیفتد، پس بهتر است که در همین جا بصورت یک پی نوشت ثابت از ایشان تشکر کنم، شاید روزی ببینند.

“متخصص پوست” گرامی،

می خواهم بدانید که چند دکتر اعتراف کرده اند که اصلا فکرشان به بررسی پرولاکتین نمی رسید و زین پس، این مورد را برای سایر بیمارانشان در نظر خواهند گرفت؛ و دوست دارم بدانید که این جوش ها برایم معضل بزرگی بودند و بمدت دو سال صورتم همیشه پر بود از جوش های متورم، دردناک، و خون آلود! ولی با لطف و کمک شخص شما من از آن ها نجات پیدا کردم. هیچوقت لطف شما را فراموش نمی کنم و همیشه سپاسگزارتان هستم… مادر و پدرم نیز خدمتتان تشکر مخصوص دارند… امیدوارم همیشه سلامت باشید…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

116 پاسخ به دست از طلب ندارم، تا کام من برآید…

  1. bashmagh می‌گوید:

    سلام بر آیدای عزیز و مهربان
    فارغ التحصیلی ات را تبریک می گویم
    تو پیروز میدان هستی
    چقدر خوشحالم که با وبلاگت آشنا هستم که پر از انرژی مثبت است
    به بابا و مامانت هم خیلی تبریک می گویم به خاطر فرزندی به نام آیدا
    همین طوری که داشتم می خوندم و پایین می آمدم وقتی به مراسم فارغ التحصیلی ات رسیدم گفتم کاشک عکسی هم گذاشته باشد اینگاری فکرم را خونده بودی دیدم یه عکس قشنگ از خودت گذاشته ای اگر چه به دلایلی نخواستی چهره ات را همه واضح ببیینند
    من به عنوان یک هم وطن به داشتن اینطور هموطنانی افتخار می کنم
    موفق و همیشه سلامت باشید

  2. baran می‌گوید:

    آیدای ماه ۱۰۰۰ بار تبریک….چقدر خوب مینویسی….

    درد و محدودیت از تو نتونست چیزی کم کنه…

    بلکه برعکس تو بسیار آگاه تر، قویتر،پخته تر و ….شده‌ ای

    موفقیت تحصیلی‌ یکی از آنهاست ….اما تو بسیار جلوتر رفته‌ای…و زیبا میدرخشی

    دوستت دارم

  3. صنم می‌گوید:

    بی نظیر بودی !!!! کاش من هم اونجا بودم !!!!

    • آیدا می‌گوید:

      مرسی عزیزم Kiss
      آره، دوست داشتم خیلی ها رو ببینم ولی نشد.
      بیشتر اساتید هم نبودن. خیلی حیف شد Frown
      به همه از طرف من سلام برسون Smile

      • صنم می‌گوید:

        من هم یک سالی هست که فارق التحصیل شدم . ولی شاید ببینمشون. می تونه یه روز یه جایی همشون رو دعوت کنی.
        مطمئنم اونا هم خیلی دوست دارند ببیننت.
        راستی تصمیم نداری ادامه بدی واسه ارشد ؟؟؟!!

  4. امیر می‌گوید:

    سلام آیدا خانم فارغ التحصیلیتان را تبریک می گویم اما یک گلایه کوچک دارم نمی دانم این حس را تا به حال تجربه کرده اید یا نه آدم همیشه دوست دارد نویسنده ای را که مدت ها با نوشته هایش آشناست ببیند ای کاش چشم هایتان را شطرنجی نمی کردید.اما در هر صورت به تصمیمتان احترام میگذارم موفق و مؤید باشید

  5. ماریا می‌گوید:

    آیدای یه دووونه خییلی مبارک باشه فارغ التحصیلیت خاانوووم.
    امیدوارم همیشه موفق باشی و به اهدافت با آسودگی خاطر دست پیدا کنی
    بی اندازه از خوندن این پستت خوشحال شدم و برای خودت و خانواده دوست داشتنیت آرزوی توفیق و سرافرازی روز افزون دارم.

  6. سارا.ص می‌گوید:

    سلام ایدای عزیزم
    تبریک می گم ایدای بی نظیر ..ایدای یگانۀ من
    اینقدر خودت عالی حق مطلب رو ادا کردی ..اینقدر کامل و جامع و زیبا که برای من فقط اشک شوق ماند و تحسین … Rose
    ***و سپاس خدای را که گرچه دری را ز حکمت به رویم ببست، اما فانوس امیدم را ز نور خویش روشنایی بخشید تا که بتوانم در ظلمت تقدیر، دروازه ی رحمت او را بجویم و در این راه نیکانی را همراه من ساخت، و به لطف او، امروز همه ی ما فاتح قله ای از سلسله جبال ایمانیم و به نام پروردگار، پرچم باور را بر این فراز باشکوه افراشته می سازیم و بسوی فتح عظمتی دیگر رهسپار می شویم؛ چراکه؛

    دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید…»***

    ایدا جانم فقط ارزو می کنم که ایکاش منهم اونجا بودم و شیرینی اون لحظات رو از نزدیک و در کنار شما می چشیدم..انشالله در مقاطع بعدی Kiss Rose

    .
    .

    • آیدا می‌گوید:

      سارای عزیزم
      ممنونم از اینهمه لطف بی حدتون.
      اونجا دلتنگ حضور همه ی دوستانم بودم و ای کاش شما هم در اونجا بودید…
      مرسی از اینهمه محبتتون. ایشالا شما هم همیشه شاد و موفق و سلامت باشید Smile

  7. سارا.ص می‌گوید:

    خدمت پدر و مادر نازنین و خانوادۀ محترمت هم تبریک می گم ایدای عزیزم ..اول به خاطر دختری ..ایدایی به شایستگی و قدرتمندی شما و بعد هم به خاطر فارغ التحصیلیت عزیز دل دوست……. روی ماهت رو از راه دور می بوسم Rose

  8. مهناز می‌گوید:

    وای آیدا مبااارک باشه.نمی دونی چقدر خوشحال شدم…انقدر که بعد از مدت ها پیام نذاشتن،نتونستم سکوت کنم
    فوق العاده بود.آفریییین
    چقدر متنی که اونجا خوندی هم عالی بود.
    آفرین دختر.
    **:
    فقط کاش می ذاشتی چشماتو ببینیم تو عکس
    البته همینجوری هم میشه فهمید که چقدر خوشحالی(((:
    Heart Rose

  9. مهدیه می‌گوید:

    سلام
    هرزمان که اتفاق بدی برای فردی پیش می آمد و در پس آن ، زبان انسان های سطحی نگر را که میشنیدم :حتما خدا خواسته…
    و اما خداوند که مهربانترین است پس چگونه چیز بدی برای مخلوق خود میخواهد‍!!!
    و افکاری بسیار …
    درنهایت به این آیه رسیدم، خداوند می فرماید : هرچیز بدی که به شما میرسد از سمت خودتان هست و هر چیز خوب که به شما میرسد از سمت من است.
    و خوشحالم که خداوند یگانه دست چپتان را در آغوش خود پنهان نمود تا از گزند ظلم آدمیان در امان ماند و …
    تبریک من و مادرم را نیز پذیرا باشید، این موفقیت گوارای وجودتان Rose

  10. مهدیه می‌گوید:

    حالا فرصت رو غنیمت بشمرم و نظرتون رو به عنوان یه کارشناس رشته ی زبان انگلیسی بپرسم Nerd درمورد روشEffortless English
    احتمالا درموردش اطلاعات دارین ولی حالا این آدرس یه وبلاگی که درموردش توضیح دادهhttp://negahe96.blogfa.com/
    متشکرمWink Rose

  11. آفتابگردان می‌گوید:

    نوشته های قشنگت بارانیست که بر کویر خشک اندیشه ام میبارد آیدای عزیزم همتت را می ستایم . دوباره فارغ التحصیلی تو تبریک میگم و امیدوارم بازهم از نزدیک ببینمت . . .

  12. شهلا می‌گوید:

    سلام آیدا ی عزیز و نازنین
    خیلی خوشحالم برات…تو تنها کسی هستی که وقتی درد یا مشکلی دارم برام یه الگوی واقعی و بی نظیری
    همیشه برام دوستی عزیز و با برکت هستی
    برات آرزوی های خوب همراه با سعادت و سلامت روز افزون دارم
    دوستت دارم

    • حمیرا می‌گوید:

      سلام عزیزم
      باز هم مبارک باشه
      واقعن تحسینت میکنم عزیزم
      افرین به پشتکاارت Rose
      یه خبر خوب ! زردالو بالاخره امشب برگشت به خونه
      حیوونی چقدر لاغر شده Frown

      • آیدا می‌گوید:

        خیلی ممنونم حمیرای عزیزم
        مرسی از محبت همیشگی تون. Smile
        خداروشکر واقعا نگرانش بودم. ایشالا با مراقبت های شما دوباره سرحال میشه.

    • آیدا می‌گوید:

      خیلی ممنونم شهلای عزیزم
      خیلی محبت دارید.
      دوستی با مهربانی چون شما باعث خوشحالیمه. ایشالا شما هم همیشه شاد و موفق و سلامت باشید Smile

  13. mona می‌گوید:

    تبریککککککککککککک
    وای پروانه ایی شدم
    آیدا جان انشاالله مقاطع بالاتر ببینمت…
    برات آرزوی موفقیت دارم..
    بغضم شکست..Smile هی میگم پروانه ایی شدم :دی

  14. mona می‌گوید:

    آیدا لباسات کم نیست؟ آخه هی میخوام بیام مشهد می گن هوا سرده هوا سرده
    این بلوز زردت چه گوگولیه Big Smile

  15. mona می‌گوید:

    وای عاشقتم
    نمی دونی که چقدر عاشقتم :*

  16. mona می‌گوید:

    کلاه های فارغ التحصیلیتون چه خوبن…ما اینجا کش داره دورش Neutral

  17. فلانى می‌گوید:

    آیداى عزیز، از فارغ التحصیلى ات به مرتب بیشتر از فارغ التحصیلى خودم خوشحال شدم و این اصلا یک شعار نیست. دست به هرچیزى که مى زنى باارزش تر مى شود.

  18. مریم باران می‌گوید:

    سلام
    واقعا تبریک می گم، چون می دونم چقدر درس خوندن اون هم از نوع ممتاز بودنش سخته. اگرچه مدتها از زمان فارغ التحصیلی من می گذره، اما حس خوبی گرفتم و ایمان دارم همه چیز با اراده قوی و در گذر زمان امکان پذیر هست. یادتون باشه توقعات و انتظارات رو از خودتون بردید بالا، ما منتظر سکوی پرش بعدیتون هستیم.

  19. سین می‌گوید:

    سلام
    فارغ التحصیلی مبارک
    چه لبخند نازی، ایشالا همیشه خوش باشید Smile Wink

  20. Noushin می‌گوید:

    سلام بر آیدای نازنین و دوست داشتنی
    وایییییییییییی تبریککککک Grin Grin Grin Kiss Kiss چقدر این پستت قشنگگگگ بود و پر از انرژی و امید و …. Yes Yes Yes
    یعنی هر کدوم از پستهات رو که میخونم میگم این یکی دیگه از همه بهتر بود Laugh Laugh Laugh
    چقدر توصیفات دلنشین بودن. انگار تمام اون سالها در چند دقیقه از جلوی چشمم گذشتن و تونستم برای یه لحظه ی کوتاهم که شده حسشون کنم. هنرت توی انتقال پیام و در عین حال حس هر موقعیتی عالیه که با یه طنز قشنگی همراهه که حتی موقعی که داری شاید از سخت ترین روزا میگی باز یه حسه مثیت به خواننده منتقل میشه..

    آیدا جان باور کن بعد خوندن هر کدوم از نوشته هان تا چند وقت حسم مثبته به همه چی. بعد وقتی فاصله ی بین نوشته هات طولانی میشه یواش یواش میرم تو جاده خاکی!!!! Confused Thinking Thinking
    واقعا ممنون آیدای عزیزم که انقدر وجودت مثبته و ا نرژی بخشه. قسم میخورم که تو یه مرحله از زندگیم از یه پرتاب روحی (!!) نجاتم دادی. این پستت هم که دیگه بهتر از بهتر بود

    مرسیی آیدای گل به خاطر این همه خوبی و انرژی مثبتت. Big Smile Big Smile Big Smile
    باز هم فارق التحصیتیت مبارک این مدرک به جرات یکی از با ارزشترین مدارک تحصیلیه که یک نفر تاحالا گرفته بدون هیچ مبالغه ای. Yes Yes Big Smile Smile Kiss Kiss

    • آیدا می‌گوید:

      سلاااام نوشین عزیزم
      ممنونم از لطف و محبت سرشارتون که همیشه شامل حال من میشه.
      کامنت های شما هم بهترین حس ها رو به من میده. و حضورتون برام انرژی بخشه Smile
      من ممنون از لطف بی حد شما Smile

  21. Noushin می‌گوید:

    اا راستی چه عکس قشنگیی Big Smile Big Smile Big Smile . کلی ذوق کردم وقتی دیدم عکس گذاشتی. خیلی ممنون آیدا جان که اجازه دادی خوننده هات عکست رو ببینن و بیشتر با نوشته هات ارتباط برقرار کنن Big Smile Big Smile Heart Heart

  22. مژگان می‌گوید:

    بهت تبریک می گم .واقعا کار سختی بوده .افرین دختر افرین

  23. نوشین می‌گوید:

    آِیدا جان
    من را ببخش که دیر رسیدم و شیرینی تبریک اول را از دست دادم
    هزار بار بابت داشتن اراده معطوف به طلب دانش بهت تبریک می گم. دلم میخواهد قدرتی را بدست بیاری که ثابت کنی توانائی های مادی گر چه موثر اما شرط لازم برای بودن نیستند. شکسته نفسی بابت اینکه هوش متوسط را برای ادامه در این رشته کافی می دیدی می گذارم به حساب شوخ طبعی ات! کاش می تونستی یک ریزه از احساس خنگی من را در وادی زبان انگلیسی لمس کنی تا دیگه از هوش متوسط حرفی نزنی.
    دارم فکر می کنم شاید بتونی بالقوه یک LITERARY EDITOR فوق العاده بشی چون ادبیات و شعر در معنای مطلقش در خون مردم سرزمین شما است و مرحوم عموتون هم که اصلا شاعر بودند. با طبع شعر و توانائی بالات در استفاده از کلمات می توانی کار کنی که من مثلا سالم ازش عاجزم.
    خوب حالا ادیت کارهای خودم را بسپرم به تو؟
    وای خیلی خوشحالم. احساس توانائی می کنم که دوست توانائی چون تو دارم.
    به مامان و بابا از طرف من تبریک بگو و بگذار روی ماهت را از طرف من ببوسند.

    • آیدا می‌گوید:

      نوشین عزیزم
      حضورتون همیشه شیرینه Smile
      ممنون از اینهمه محبتی که همیشه به من دارید.
      ایشالا که بتونم. دارم سعی می کنم توانایی هام رو تقویت کنم.
      اتفاقا من کار ادیت رو هم دوست دارم، ولی بهش فکر نکرده بودم. ممنونم Smile
      ممنون از اینهمه محبتتون. سلامت باشید.
      Smile

  24. بهار می‌گوید:

    سلام وقتتون بخیر وتبریک بابت فارغ التحصیلیتون و هم بابت انرژی وپشتکار تون واقعا احسنت ، من حدودا ۲ ساعت کامل دارم وبلاگتونو میخونم واز انرژیتون انرژی میگیرم واقعا نمیدونم اگه من به جای شما بودم یه همچین انرژی داشتم یا نه! براتون ارزوی موفقیت و شادمانی میکنم.

    • آیدا می‌گوید:

      سلام دوست عزیزم
      ممنون از اظهار لطفتون و وقتی که برای خوندن مطالب من گذاشتید.
      شرایط سخت همه رو قوی میکنه Smile
      ممنون از محبتتون.
      سلامت باشید.
      Smile

  25. نسرين می‌گوید:

    ایدا ی عزیز هزار بار تبریک به خودت و خانواده مهربانت
    هزار تا بوس
    عزیزم چرا شطرنجی؟ اصلا چرا عکس؟ تک تک کلماتت نه تنها چهره زیبایت بلکه نشانگر روح بزرگت هم هست ( بین خودمان باشه. من که عاشقت شدم) Really Angry
    نگی دیر اومدی ،. خیلی زود و خیلی هم خوندم نه یکبار چندین بار

  26. نازی می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز
    نمی دانم چی بگم ،بهت افتخار می کنم نه من بلکه فکر کنم خیلی ها هستند که این حس رو بهت دارند نمی دانی چقدر خوشحالم برای این موفقیت بزرگت و با خوندن این پستت اشک خوشحالی ریختم و لذت بردم.
    برایت آرزوی بهترین هارو از خدا دارم و انشالله به هرچی که می خواهی دست پیدا کنی و برای خانواده محترم ات آرزوی سلامتی دارم.
    حق نگه دارت باشه عزیزم

  27. مهسا می‌گوید:

    سلام گل یاسم
    هرچی خوندم و پایین تر اومدم تپش قلبم بیشتر شد … تا رسیدم به متنت … ازت انتظار بالایی داشتم، خیلی برام مهم بود بعضی کلمات رو توی متنت ببینم تا مطمین شم آیدا رو درست شناختم! و درست شناختمت …
    متنت رو که خوندم اشک از چشام بی امون اومد و تو دلم خیلی خیلی بهت افتخار کردم
    اونجا که گفتی: “و سپاس خدای را که گرچه دری را ز حکمت به رویم ببست، اما فانوس امیدم را ز نور خویش روشنایی بخشید تا که بتوانم در ظلمت تقدیر، دروازه ی رحمت او را بجویم و در این راه نیکانی را همراه من ساخت، و به لطف او، امروز همه ی ما فاتح قله ای از سلسله جبال ایمانیم” غرق این فکر شدم که چی شد وبلاگت رو پیدا کردم و چی شد مثل صدها وبلاگ دیگه ای که میبینم و میگذرم، از تو نگذشتم و این احساس عمیق دوستی رو توی قلبم نسبت بهت پیدا کردم … چی شد توی دوران امتحاناتت من هم استرس داشتم و تمام فکر و خواستم این بود که : خدایایا درد امونش رو نبره و راحت این سال آخر رو تموم کنه
    از دور دست پدر مادر بزرگوارت رو می بوسم و بهشون بخاطر داشتن دختری چون تو تبریک میگم
    و به تو ، همتت ، اقتدارت ، ایمانت و صبرت افتخار می کنم و این فارغ التحصیلی که فقط فراغت از درس نبود، بلکه سربلند بیرون اومدن از امتحان صبر و توان تو بود ، رو تبریک میگم.
    منتظر فتح قله های زیادی از تو هستم آیدا ، خواهر بزرگ من :*

    • آیدا می‌گوید:

      مهسای عزیزم
      ممنونم از اینهمه لطفی که به من داری. خوشحالم که تونستم انتظارت رو برآورده کنم Smile
      خدا رو بابت دوستان با محبتی چون تو شکر می کنم.
      موفقیت من در امتحانات بخاطر دعاهای خوب شما دوستانم بوده.
      مرسی که دعات رو همراهم کردی Smile
      خیلی ممنونم از همه ی محبتت، خواهر خوبم.
      Smile

  28. سمیرا می‌گوید:

    سلام آیدای عزیزم
    نمیدونی چقدر خوشحالم،خیلی بهت تبریک میگم،موقع خوندن متن قشنگت برای مامان و بابام فقط گریه میکردم.مامان و بابا هم خیلی بهت تبریک گفتن
    امیدوارم بازم شاهد موفقیت هات باشیم عزیزم
    منو ببخش ک دیر برای تبریک اومدم.میدونی ک یکم درگیر بودم عزیزم

    • آیدا می‌گوید:

      سمیرای عزیزم
      ممنونم از اینهمه محبتت.
      مادر و پدر مهربونت خیلی لطف دارن. ازشون تشکر کن.
      ایشالا همیشه شاد و سلامت و موفق باشید Smile
      حلمای نازمم ببوس Kiss

  29. ناهید می‌گوید:

    تبریک می گم عزیزم. بهت افتخار می کنم.

  30. مولوی می‌گوید:

    ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
    پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما
    ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده
    احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا
    دریای جمال تو چون موج زند ناگه
    پرگنج شود پستی فردوس شود بالا
    هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید
    هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا
    ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده
    بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا
    گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را
    وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا
    امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو
    کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو
    ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم
    زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا
    یا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده
    فخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را
    [مولوی » دیوان شمس » غزلیات]

  31. گندم می‌گوید:

    سلام
    عادت ندارم زیاد کامنت بذارم اما اینبار جا داره که به احترام همت نو تمام قد بایستم عزیز
    شادى ات شادم کرد
    آرزومند لبخند همیشگى ات هستم

  32. فرزانه می‌گوید:

    تبریک میگم….واقعا مبارک باشه….از ته قلبم خوشحال شدم..مدت ها بود که اینجا رو خاموش میخوندم…ولی امروز دیگه نتونستم خاموش بمونم…..
    تبرییییییییییییییییییییییییییییک

  33. mary می‌گوید:

    Tabrik migam azizam In Love :flower:

  34. آنا می‌گوید:

    آیدا جان از صمیم قلب خوشحال شدم تبریک میگم و بهت افتخار می کنم انشالله شاهد موفقیت هات در مقاطع بالاتر خواهیم بود

  35. سحر می‌گوید:

    سلام عزیز دلم آیدا جونم خیلی خیلی تبرک میگم بهت،خیلی خوشحال شدم
    ایشالا همیشه و در تمام مراحل زندگیت همینطورموفق باشی
    دوستت دارم

  36. سپیده می‌گوید:

    وای آیدا جون فوق العاده ای ، بعضی از انسانها قهرمانند ، تو واقعا قهرمانی بهت خیلی تبریک میگم خیلی خوشحال شدم که این گونه باشکوه زندگی میکنی

    شجاعت و پشتکارت ستودنیست

  37. اسماعیل می‌گوید:

    سلام بانو
    تبریک.از صمیم قلب تبریک.
    برایتان از خدا خیر و برکت و فتوحات عظیمِ بسیار مسئلت می کنم.
    نکند سرما کلاه گذاشتند که از این کلاه ها سر ما نگذاشتند.
    این هم هدیه من.
    نام تو به صد لوح، چنین حک باشد
    با جهل و غمت همه چکاچک باشد
    ای تاجور نشسته بر تخت روان
    این فتح عظیم هم مبارک باشد
    ببخشید ؛ خیلی وقت است کامنت نگذاشته ام.من بر خلاف شما اهل محاق نیستم فعلا در سیاهچاله گیر افتاده ام.

    • آیدا می‌گوید:

      سلام اسماعیل عزیز
      ممنونم از اینهمه محبتتون Smile
      بله، بله، کلاه گذاشتن سرتون Smile
      ممنون از این هدیه ی عالی…
      خدا بد نده… امیدوارم درگیری هاتون خیر باشه…

  38. atefeh می‌گوید:

    سلام بر ایدای عزیز
    با تمام وجو د فارغ التحصیلیت رو تبریک میگم .
    ایشالا یه روزی بیاد که ما بیایم اینجا ارشدتونو تبریک بگیم والا شما با این همه اراده ……

  39. ندا زرنشان می‌گوید:

    سلام عزیز جان
    خوبی آیدا خانم عزیز.دماغ روزگارت چاقه؟همه چی مرتبه؟خیلی دلم واست تنگ شده بود.
    هر چند می دونم برای عرض تبریک دیر شده اما بذار به حساب مشغله کاری.بسیار بسیار زیاد خوشحال شدم زمانیکه نوشتتو خوندم.حس غرور بهم دست داد، اشک تو چشمام حلقه زد و هنگامیکه به متن سخنرانیت رسیدم با صدای بلند شروع به خوندن کردن.تو یک سوپر استار بی نظیری که زندگیت رو هنرمندانه زندگی کردی و داری ادامه میدی.تو یک بهترین هستی،سزاوار مدال قهرمانی در نبردهای گوناگون زندگی.به عقیده من باید به تو دکترای افتخاری داد به جهت داشتن اراده ای قوی و استقامتی عظیم، و کسب دانش به طریقی که کار هر کسی نبوده و نیست.سلام من رو به پدر و مادر گرامیت برسون و از جانب من تبریک بگو.مراقب خودت و تمام مهربونیت باش.
    ندا Smile Rose

    • آیدا می‌گوید:

      سلام ندای عزیزم
      ممنون خوبم Smile امیدوارم تو هم خوب باشی.
      اصلا دیر نشده. خیللی هم ممنون.
      ممنونم از اینهمه محبتت Smile واقعا زبانم در برابر این همه لطف قاصره…
      سلامت باشی عزیزم. مامان بابا هم سلام می رسونن و تشکر می کنن.
      ایشالا تو هم همیشه سلامت و موفق باشی.

  40. نارون می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    بازم تبریک میگم بهت. واقعا توصیف تلاش تو و اطرافیان نازنینت با واژه ها ممکن نیست.
    به داشتن دوستی چون شما افتخار میکنم
    از دیدنت هم خیلی خوشحال شدم
    موفق باشی همیشه Kiss Kiss Kiss In Love In Love In Love

  41. نیره می‌گوید:

    تبریک میگم دوست عزیز. واقعا همت بزرگت جای ستایش داره. مطمئنم روز به روز بیشتر پیشرفت خواهی کرد.

  42. لیلا می‌گوید:

    سلام آیدای عزیزم
    بهت تبریک میگم باعث خوشحالی و افتخار همه ی دوستان هستی چندروزی هست خوندم مطالب قشنگت رو منتها نمیشد با گوشی واست کامنت بذارم و تبریک بگم میبوسمت عزیزم

  43. وحید می‌گوید:

    درود
    آیداخانوم تبریک به خاطر فارغ التحصیلی‌تون. همیشه پاینده و برقرار باشی.
    راستی کار ترجمه‌ت به کجا رسید؟ تموم شد؟

  44. هیرا می‌گوید:

    سلام آیدا
    منو یادته؟دانشجوی پرستاری که واسه ساخت یه نوع دستگاه تراکئوستومی بهت پیام دادم…
    البته دیگه فارغ التحصیل شدم و الان سربازم Smile
    اولا فارغ التحصیلیتو تبریک میگم
    دوما در مورد اون دستگاه بگم تا حدی پیش رفتم اما به دلایل زیادی از جمله عدم همکاری اساتید و دانشگاه و مسایل مالی و علمی و …. شایدم تنبلی خودم دبگه بیخیال شدم!
    الانم اتفاقی یادت افتادم گفتم بهت یه سر بزنم و چن تا مطلبت رو خوندم
    برقرار باشی و سبز Smile

    • آیدا می‌گوید:

      سلام دوست خوبم
      بله شما رو یادمه Smile
      تبریک میگم فارغ التحصیلی تون رو.
      حتما بعد از سربازی روی اون دستگگاه کار کنین. ایدتون حیفه…
      ممنون از محبتتون…
      از دیدار دوبارتون خوشحالم Smile
      سلامت باشید…

  45. طناز می‌گوید:

    ایدای عزیز مهربون ، نمیدونم منو یادت هست یا نه. طناز هستم عضو اسپیشیال که با الناز و دو تا از بچه های تهران هماهنگ کردم برا ملاقات بیمارستون.
    حدود دو سالی هست که هیج جا کامنت نذاشتم ،اما هر وقت دستم به اینترنت رسیده متنهای زیبا و پر انرژیت رو خودنم ؛۱۰ روز پیش وبت رو باز کردم اینقدر از این خبر فارغ التحصیلی ذوق زده شدم که حساب نداره، خیلی خیلی خیلی تو دلم من جا داری و همیشه دعاگوت هستم
    راستی به پدر و مادر صبورت هم تبریک میگم که ثمره زحماتشون رو گرفتن.

    • آیدا می‌گوید:

      سلام طناز عزیزم
      من هیچ دوستی رو از یاد نمی برم Smile فقط نمی دونم کدوم طناز هستی… گلابتون، یا طنازی که وبلاگی داشت به اسم “طناز، یعنی دختری که طنز می گوید.”
      البته من همیششه به یاد این هر دو طناز بودم Smile
      ممنونم از اینهمه محبتت. خیلیییی خوشحالم که دوباره می بینمت Smile

  46. مجيد می‌گوید:

    سلام آیدای مهربان
    من یک تبریک جانانه به شما بدهکار هستم.
    خوب انتقامی از سرنوشت گرفتی. این پیروزی بزرگ مبارک تو باشد.

  47. homeira می‌گوید:

    سلام ایدا جان
    خوبی؟
    کاری که قرار بود انجام بدی چی شد؟به نتیجه رسید:*

    • آیدا می‌گوید:

      سلام حمیرای عزیزم
      نه، متاسفانه ترجمه کتاب اونقدر وقتم رو پر کرده که وقت نشد مقاله ترجمه کنم. البته یکی رو تا نصفه ترجمه کردم ولی بعدش دیدم مناسب نیست. دیگه برای انتخاب و ترجمه مقاله جدید وقت نبود…

  48. مينا می‌گوید:

    سلام آیدا
    تبریک می گم عزیزم

  49. ریحانه می‌گوید:

    آیدا جان نمیدونم با چه زبونی بهت تبریک بگم…فقط بگم من و خیلی های دیگه به گرد پای تو هم نمیرسیم…خداوند پشت و پناهت

  50. لبخند زندگی می‌گوید:

    به امید موفقیت بیشتر ایدای دوست داشتنی

  51. لبخند زندگی می‌گوید:

    گاهی خدا درها رو میبنده و پنجره ها رو قفل می کنه
    زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون
    طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه مبارکه دوست دارم

  52. حسن می‌گوید:

    سلام ایدای عزیز
    خیلی شادم از موفقیتتون و از صمیم قلب بهتون تبریک میگم.امیدوارم همچنان بدرخشید و خانوادتونم خدا واستون نگه داره.من خودم هروقت موفقیتی بدست میارم بیشتر از هر چیزی از خوشحالی مادر و پدرم شاد میشم.من از شما درسهای زیادی گرفتم.
    راستی ایدا من دفتر وکالت زدم و ارشد هم دانشگاه دولتی قبول شدم.
    برقرارباشی

    • آیدا می‌گوید:

      سلام حسن عزیز
      ممنونم از لطفتون. خیلی محبت دارید Smile
      بله کاملا درسته، هر موفقیت در واقع ادای دین به خانوادم هست…
      به به، عـــــــــالیه… مبارک باشه. خیلی خیلی خوشحال شدم. واقعا تبریک میگم؛ به شما و خانواده محترم.
      سلامت و موفق باشید.

  53. استیونس می‌گوید:

    آیدخانوم سلام
    من مدتهاقبل ازطریق مریم باشما آشناشدم و اکنون نیم سالی است مریم هم با نامردی به همه دوستی هایش پشت کرد و رفت البته وجودبامحبت آنیک سبب شدروحیم کم کم سروسامان گرفت الانم باهاش دوستم
    خوشحال میشیم به وب من و وب آنی تحت عنوان دلنوشته های انیک هم سربزنیدآنیک معلول نیست امابی نهایت رنجدیده است مطمینم دوست خوبی میشه براتون
    موفق باشید
    راستی امسال ارشدقبول شدم قبولیم را مدیون تشویق مریمم و ادامه دادنمومدیون تشویقای آنیک و کمک مالی برادرم. Smile

  54. محسن می‌گوید:

    سلام آیدا خانوم
    من خیلی تصادفی وارد این وب شدم و از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم.
    به خودتون ببالید شما معجزه ایی از طرف خداوند برای فهمیدن درس همت و پشتکار هستین.
    ناگفته نمونه نوشتتون بی نظیر بود .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette