تجارت امید!

فردا صبح، همین فردا صبح که بیدار شوم، مانند کابوسی که با گشایش چشم به آنی به حقیقت زیبای طلوع می رسد، همه چیز تمام خواهد شد… صبح فردا دیگر برخواستنم از خواب، تنها به گشودن پلک هایم ختم نمی شود؛ بلکه از تخت بیرون خواهم پرید، به پیکر خسته از سکون خود کش و قوسی خواهم داد، پرده را کنار خواهم زد و خورشید را سلامی دوباره خواهم گفت…

آری، فردا صبح همه چیز تمام می شود. او حتی مانند سایرین برایم شرط نگذاشت که باید ایمان داشته باشم و تردید را از خود دور سازم، و نگفت که باید چندی زمان بگذرد؛ بلکه با اطمینان گفت که تو فردا برمی خیزی؛ سالم و سلامت و بستر بیماری را برای همیشه ترک خواهی کرد…

آیدا، این شب معجزه را راحت بخواب که شافی دردهایت بیدار است…

. . .

همچون براده های آهن که بی اختیار و فی النفسه جذب هر میدان مغناطیسی می شوند، بیماران، خصوصا با بیماری های لاعلاج و صعب العلاج نیز خودبخود به هر منبع امیدی متمایل می گردند؛ و همانطور که از خاصیت ذاتی تمایل آهن به مغناطیس استفاده های صنعتی و تجاری بسیاری می شود، کشش قطب منفی درماندگی بیمار به قطب مثبت امید نیز دستمایه ی انواعی از تجارت ها شده است.

آنطور که شاهد هستیم، بُعدی از پیشرفت صنعت به جای تعالی زندگی بشر، منجر به زوال انسانیت او گشته است. تحول و رشد شمار منابع امید نیز، در تمام ابعاد پیچیده و چند وجهی خود، حاصلی جز نابودی ایمان و باورهای معنوی اصیل اشخاص نخواهد داشت.

من خود بعنوان بیماری با مرض لاعلاج ضایعه ی نخاعی، تجارب دهشتناکی از اعتماد به سفیران دروغین امید به شفا و معجزات داشته ام، و هیچ ابایی از آن ندارم که بگویم بعد از قطع امید از خدا و علم، به خرافات و جادو جمبل های عوامانه تا نوع امروزی آن که انرژی درمانی نام دارد، امید بستم.

هر انسانی، حتی انسان خداناباور و سکولار نیز در مواجهه با بیماری لاعلاج، در برهه ای به جستجوی واسطه های زنده ی زمینی مرتبط با خدا خواهد پرداخت و به جرأت و بی هیچ تردیدی می توانم بگویم که دانای همه ی علوم نیز در چنین شرایطی به جادو و جمبل و انرژی  درمانی متوسل خواهد شد. پس منی که در سن بیست سالگی بواسطه ی بیماری،   همه ی فاکتور های زیست انسانی ام را از دست دادم و از جان می دانم که فلاکت یعنی چه، از این بابت خجل نیستم و هیچ کس را نکوهش نمی کنم اگر بخواهد برای تبی که با هیچ دارویی نمی کاهد تخم مرغ بشکند! و یا به دستان مدعیان شفا سجده کند…

البته اذعان می دارم که روی سخنم با ماهیت اصیل قوه ی انرژی درمانی نیست و منکر امکان  آن نیستم؛ بلکه به دلیل اعتقادم به توانایی های بی حد و خارق العاده ی بشر، به امکان برخورداری برخی انسان ها از توانایی کنترل و استفاده ی موثر یا درمانی از انرژی های درون معتقد می باشم. آنچه مورد نظر من است بوجود آمدن تجارتی است با عنوان انرژی درمانی؛ و نیز منظور واسطه های برحق زمینی، یعنی پیامبران و امامان نیستند، بلکه مدعیان دروغینی می باشند که خود را متصل به ایشان معرفی می کنند، و از جانب آن ها شرط و شروطی مالی را در قبال شفا وضع می دارند؛ که می توان اسم این پدیده را نیز تجارت معجزه نامید.

در لغتنامه ی رنج من، هر دوی این واژگان اخیر، زیر مجموعه ی واژه ی کلی “تجارت امید” قرار می گیرند؛ و بیماران، مشتریان عمده ی آن هستند و بگمان من سوء استفاده ی بازاری و اندیشه ی کسب سود از درماندگی بیماران، شنیع ترین و کثیف ترین نوع تجارت است.

با ترخیص من از بیمارستان، در کنار معرفی پزشک، فیزیوتراپ، مراکز پرستاری و بطور کل هر گونه خدمات درمانی، متخصصان انرژی درمانی و نیز فرا انسان های مرتبط با عالم بالا نیز به ما معرفی می شدند.

پیشنهادات نوع دوم با اعتقادات درونی سر و کار داشتند و من هنوز رشته ی ایمانم در اتصال با خدا بود و به شعله ی سوزان مصائب از هم نگسسته بود که بخواهم به ریسمان های فرعی چنگ بیاندازم؛ اما علم مرا از خود نا امید ساخته بود و نیاز من به چیزی ماورای آن بود و انرژی درمانی اساسی فراعلمی و تاحدی منطقی داشت، پس به راحتی به آن تن در دادم.

چه آن زمانی که در تهران بودم  و چه پس از بازگشتنم به مشهد، انواع اَشکال انرژی درمانی را از سوی کسانی که یا به انگیزه ی مال اندوزی و یا با هدف کسب تجربه و مهارت به من وعده ی بهبودی می دادند، تجربه کردم. حتی بعضی بودند که ادعا می کردند از کیلومتر ها فاصله ی میان دو قاره می توانند با یک بار صحبت تلفنی و انتقال انرژی از راه دور، بهبودی ام را تضمین کنند! من در آن زمان درمانده تر از آن بودم که بخواهم منطق بالغه ام را به کار بیاندازم و  با این استدلال ساده خود را از دام ها برهانم که «اگر این اشخاص قدرت شفا دهی دارند، پس علم طب دیگر چه کاربردی می تواند داشته باشد و اصلا چرا باز هم به پزشکان مراجعه می شود؟ و اینکه چرا با  وجود تعداد کثیر شافیان، از شمار فزاینده ی بیماران کاسته نمی شود؟»

اغلب مدعیان، اطمینان کامل به من می دادند که نتیجه ی کارشان قطعی است؛ و البته عده ای سیاستمدار تر هم بودند که باور درونی من را شرط اساسی در موفقیت کار خود می دانستند و به این ترتیب مقصر عدم توفیق آن ها من می بودم.

افراد پرآوازه به سختی وقت ویزیت می دادند! و از همان ابتدا نرخ معین داشتند، و تازه کار ها داوطلبانه و خیرخواهانه با انگیزه ی کارآموزی از من بعنوان  کِیس (case) استفاده می کردند، ولی من خود را فریب می دادم که خداوند این افراد را بر  سر راه من قرار داده است و ناکامی آن ها یا به خشم من از خدا می انجامید که چرا دارد مرا بازی می دهد، و یا به سرزنش از خویشتن که خود را متهم می ساختم عدم باور مطلق من مسبب شکست کار آن ها  بوده است.

اما فقط برای آنکه جانب انصاف را بی کم و کاست رعایت کرده باشم، باید بگویم که تنها در یکی از انواع انرژی درمانی با نام “ریکی” تاثیری غیرمعمول را مشاهده کردم، به  این صورت که سه خانم که به گفته ی خود سابقه ای چندین ساله در این شاخه داشتند و یکی از آن ها استاد دو  نفر دیگر بود و شاگردان بسیاری داشت، سه نفری مرا در احاطه ی انرژی های خود قرار دادند و من  بدون  آنکه بفهمم و بخواهم برای  مدت  کوتاهی به خوابی عمیق فرو رفتم. البته هیچ تاثیر درمانی از ریکی ندیدم؛ تنها همین مورد بود و بس…

کسانی هم هستند که تنها به قصد خیرخواهی و باوری که به این شیوه ی درمانی دارند، اقدام به فراگیری و کاربرد عملی آن می کنند، ولی ایشان باید بدانند که این توانایی مانند هنر، استعدادی ذاتی  را می طلبد و نوع بلیغ و موثر آن از طریق یادگیری حاصل نمی شود، در نتیجه صرف اعتقاد شخصی و بدون یقین از برخورداری قطعی خود از این توانایی، نبایستی بیماران را مورد آزمون قرار دهند و روحیه ی آن ها را به نابودی بکشانند.

گونه ی  دوم این نوع از تجارت، در قبضه ی مدعیان ارتباط با عوالم ماورائی، و تظاهر کنندگان به تقرب ویژه با خدا، و نمایندگان او بر روی زمین قرار دارد.

با گذر زمان و سخت تر شدن شرایط بیماری، و وقتی خداوند در برابر رنج های انسان سکوت می کند، آدمی هر کاری خواهد کرد تا او را متوجه خود سازد. حتی اگر به وجود خدا معتقد نباشد، خصلت ذاتی خداجوی او به تحریک مشکلات لاینحل برانگیخته خواهد شد و تلاش خواهد کرد تا راهی به سوی آن چیزی که دیگران به آن معتقدند بیابد تا معضل او را تدبیری بیاندیشد.

درماندگی، همان هیزمی است که بازار فریب و بهره کشی از استیصال انسان ها را داغ می کند. اینان کسانی هستند که خود را مرتبط با خدا یا امامان معرفی می کنند و وعده می دهند که پرونده ی شفای بیمار را در محکمه ی معصومان به شور و بحث خواهند گذاشت و نتیجه، شرط و شروطی است که شخص را ملزم می دارد با قرار دادن مبالغی در اختیار آن ها جهت مصارف خیر، امتحان لیاقت خود را پس بدهد و هزینه ی بهبودی اش را بپردازد.

عده ای از این افراد نیز نه بطور مستقیم، بلکه به طریقی فرعی از این راه کسب درامد می کنند. بدین صورت که مریدانی را به گرد خویش جمع می  آورند و دم و دستگاهی به راه می اندازند که هزینه اش را مراجعان و اعتقاد یافتگان، با کمال میل می پردازند و اقامتگاه ایشان به پایگاه جمع آوری کمک ها و نذورات مردمی تبدیل می شود.

صدمات این گونه از فریب ها، یعنی تجارت معجزه، به مراتب بیشتر از نوع دیگر است و ضربه ای که به ایمان می زند بسیار کاری و وخیم خواهد بود، زیرا بطور مستقیم با خداوند ارتباط می یابد و فرد، تقصیر عدم توفیق خود  را متوجه خدا می داند، همانطور که ممکن است بیماری اش را نیز ظلمی از سوی او  بپندارد.

هرچقدر هم که انسان تسلیم خواسته ی خدا باشد، اگر در دام اینگونه از فریبکاران بیفتد، از آن جایی که ایشان باورهای قربانی خود را نشانه می گیرند، بی تردید به حکمت و خیرخواهی خداوند شک خواهد برد و ایمانش متزلزل خواهد شد. و ایمان، دقیقا همان چیزی است که بیمار به آن احتیاج دارد و محرک غدد متشرحه ی صبر در او می باشد.

در این نوع تجارت  هیچ گونه خیرخواهی ای نمی تواند وجود داشته باشد و مقاصد این سوداگران صرفا شیطانی است؛ مگر آنکه فرد تحت تاثیر توهم یا اختلالات روانی  چنین باوری را در مورد خود داشته باشد.

من نیز به شخصه، در زمانی که نه به خاطر اصل بیماری، بلکه به دلیل سوزش (دردهای نوروپاتیک) در اوج استیصال به سر می بردم، یک بار فریب عفریتی را خوردم  که تیشه ای مهلک بر ریشه ی ایمان و باورهایم زد. زنی که ادعای ارتباط با معصومی را داشت و بقدری نقش  خود را ماهرانه بازی می کرد و از سویی، مورد تایید افراد معتمدی بود که من با همه ی تردید و سرسختی ام نسبت به اینگونه ادعا ها، کم کم به او معتقد گشتم و والدینم به اصرار من مبلغی را که او می خواست در اختیارش قرار دادند. هرچند که مدتی بعد دست او رو شد و به زندان افتاد، ولی من نیز در زندانی  مخوف تر محبوس گشتم. زندان ترس، تردید، بی پناهی، و در یک کلام بی ایمانی مطلق… جیره ی صبرم بریده شد و آن جا بود  که به معنای واقعی بیمار شدم. از طرفی دیگر، او با مالیدن نوعی ماده ی گیاهی به بدن من که ادعا می کرد از عالم غیب اختصاصا برای من فرستاده شده است! سبب شد که دردهای نوروپاتیک در من شدت بیابد…

در این جایگاه، انسان دو سرنوشت خواهد داشت، سقوط یا صعود. و من به یاری همان خدایی که با نام او مرا از او رانده بودند، از قعر سقوط به اوج واقع بینی پرواز داده شدم و در سرزمین نجات فرود آمدم.

این  بهایی بود که من برای واقع بینی پرداختم؛ همان کیمیایی که نجات در گرو آن است. ایمانی که آمیخته  با خرافات باشد، انسان را به زوال می کشاند؛ و ایمان توأم با  واقع بینی است که به کمال می رسد.

در اینجا لازم است تاکید کنم که بیمارانی که به اینگونه افراد اعتماد می کنند را نمی توان مورد سرزنش قرار داد و گناه رونق بازار اینان را متوجه ساده لوحی افراد دانست. کسی که از دور دستی بر آتش دارد، نمی تواند از آنکه در شعله می سوزد بخواهد که آرام بماند و با دویدن و تقلا، اشتعال زبانه های آتش را فزونی نبخشد؛ چرا که او بی هیچ منطقی، بی آنکه خود بخواهد می دود…

البته از این دو نوع تجارت عمده که بگذریم، زیر شاخه های بسیاری نیز از این پدیده منشعب می شوند. مانند باورهای خرافی و جادو جمبل های عوامانه ای مانند خوردن فلان روغن متبرک یا زیارت درختی مقدس؛ و یا دکان های دیگری که در آن پودر های گیاهی یا دعاهایی را برایت می پیچند و از تو می خواهند که این ادویه یا ادعیه را در جای بخصوصی چال کنی، یا در چهار گوشه ی تخت بیمار دود کنی تا طلسم و جادویی که مسبب بیماری شده است باطل گردد. و نیز پیشگویی با علم اعداد، شیوه هایی جهت تغییر سرنوشت، و طوماری از این دست…

در نهایت، هشداری است برای بیماران و خانواده ی آن ها که در برابر مبلغان این نوع از تجارت ها هوشیار باشند و بدانند که نه علم ماورایی وجود خارجی دارد و نه امداد آن  جهانی را می توان در زمین یافت. اگر دنبال اکسیری می گردند، آن تنها واقع بینی است. باید بیماری را پذیرفت، اما تسلیم آن نشد. باید برای بهبود اوضاع در جهت مثبت گام برداشت، هرچند که راه منطق به مطلوب نرسد؛ نه اینکه به تعقیب سراب ها پرداخت و آخر از تشنگی جان داد.

من این را به روشنی می دانم که این آگاهی دادن فایده ی چندانی نخواهد داشت، زیرا شخص  خود من اگر با  تمام این تجارب، آگاهی ها و هشدار ها به آن برهه  بازگردم باز هم ترجیح خواهم داد که اگر در فریب شانسی باشد، آن را از خود دریغ نسازم و برای نجات به  هر دری خواهم کوفت، حتی به در خانه  ی شیطان!

با این حال، بر خود لازم دانستم که دستکم تجارب خود را در این زمینه با دیگر بیماران به اشتراک بگذارم، باشد که نجات بخش حتی یک نفر باشد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در به اشتراک گذاشتن تجربیات..., خاطرات - تجربیات پراکنده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

26 پاسخ به تجارت امید!

  1. سارا.ص می‌گوید:

    سلام ایدای عزیزم..
    حق مطلب رو ادا کردی ..هیچ حرف اضافه ای ندارم..
    دوستت دارم..

  2. رودابه می‌گوید:

    salam ayda jan… etefaghan vaghti mamane man tu bimarestan bud dokhtar dayish umad va chand ta az un doa va jadu jambala khund bala saresh be pahasg ina dast zad yani mikhast ertebat bargharar kone ya chi! dadashe man az avval goft age ina dorors migan baiad harchi dastgah ina hasro jam konim ye mosht adame ravani biarim bala sare maman ke shafash bedan! daru o doctor hamash baade havan dg unvaght baiad jam konan beran peye kare dg!… albate bale tu aksare mavared motakhasesamun baade havan… be khatere
    karaye eshtebah azizaye maro bara hamishe azamun migiran
    man ba in vaz dg be doctoramun ye zarre ham etemad nadaram! chetori mishe be unjur adama etemad dasht!

  3. بهار می‌گوید:

    سلام آیدا خانم گل،باز من سوم شدم…{این اسمایلی گریه کوووووووش؟؟؟}
    واقعا گل گفتین،من به این خرافات اعتقاد نداشتم ولی انقد توی بیمارستان پیش میومد و بقیه بهم پیشنهاد میدادن،اگه معجزه جادو جمبلانه بهم پیشنهاد میشد،بدم نمیومد انجام بدم.
    ولی خداییش آیدا خانم هر آدمی هرچقدرم تکراری از این کارا کرده باشه،بازم اگه بهش پیشنهاد بدن میره دنبالش.
    ولی بعضی وقتام عوض دوای درد یه بدبختی دیگه میاد رو دردای آدم.
    نمیدونم دور از جون شما،بلاتشبیه ،شاید تنبیه خدا باشه،برای اینکه بگه از من غافل شدید و رفتین دنبال خرافات و جادو…
    راستی چه خبر از اسپاسم،بهترید ان شالله؟

  4. "حافظ" می‌گوید:

    حدیث مدعیان و خیال همکاران
    همان حکایت زردوز و بوریاباف است
    آیدا با مدعی مگو اسرار عشق و مستی
    تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
    ای مدعی برو که آیدا را با تو کار نیست
    احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
    آیدا من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
    از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
    از دلق‌پوش صومعه نقد طلب مجوی
    یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
    آیدا در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
    مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
    دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
    طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
    چو درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟
    آیدا تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
    که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند
    آیدا دردت نهفته به ز طبیبان مدعی
    باشد که از خزانه غیبت دوا کنند
    ساقی بیار باده و با محتسب بگو
    انکار آیدا مکن که چنین جام، جم نداشت
    آیدا ببر تو گوی فصاحت، که مدعی
    هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت
    “حافظ”

  5. Noushin می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    وقتی این پستت رو میخوندم همش تو این فکر بودم واقعا حیفه این مطلب که به این کاملی و انقدر دقیق و جامع در مورد این موضوع نوشته که تبدیل به یه معضل اجتماعی هم شده، جایی ثبت نشه. واقعا در حد یه مقاله ی کامله که خیلی حیفه اگه تویه یه نشریه یا مجله ی در خور یا نمیدونم یه جایی که خیلیای دیگه هم بتونن بخونن و استفاده کنن. خیلی قشنگ موضوع رو تجزیه تحلیل کرده بودی…خیلی حرفه ای . واقعا آیدا جان با این قلمی که داری خیلی کارا میتونی بکنی! در صدرش میتونه نوشتن یک کتاب باشه در مورد زندگیت که میتونه زندگی و مهمتر از اون تفکر و نگرش خیلیا رو به زندگی تغییر بده. این توانایی که داری ازش آثار خیلیی خوبی میتونه خلق بشه. هر کسی که متن هاتو میخونه این قدرت قلمتو میتونه سریع بفهمه.
    به امید روزی که اولین نوشته ی چاپ شده از آیدا رو بخونیم Smile
    ممنون از اینکه وقت گذاشتی و این مطلب رو نوشتی آیدای نازنین

  6. سلام آیدا جان
    خدا بزرگ است و سختی اش صد سال اول است. از ما که گذشت خدا نکنه کسی به این مشکلات دچار بشه که غیر از خود شخص هیچکسی نمی دونه چه زجری میکشه و بس. مطالبتون واقعیتی هستند جاری

  7. آتش می‌گوید:

    سلام و عرض ادب خدمت آیدابانوی عزیز
    هنوز فرصت نشد پست قبلی را تمام و کمال بخوانم که پست جدید آمد .
    تجربیات مشابهی در این زمینه درمورد اقوام نزدیک دیده ام و باید بگویم که پست بسیار
    خوبی نوشته اید . مطمئنم اگر می خواستم دراین خصوص متنی بنویسم چندین
    بار درورطه ناسزاگویی به این شیطان صفتان می افتادم اما شما بامتانت تمام حق مطلب
    را ادا کردید . بنظر من بدترین قسمت این تجربیات همان قسمت نابودی ایمان و اعتقادات است
    که درست در زمانی که بیشترین نیاز بدان احساس می شود به باد فنا می رود .
    برایتان بهترین آرزوها را دارم .

  8. نارون می‌گوید:

    سلام آیدا جانم
    مثل همیشه عالی Smile ۳>

  9. مهسا می‌گوید:

    ما آدما موجوذات عجیبی هستیم… دقیقا تو اوج نیاز و درموندگی با دیدن سکوت خدا میریم سراغ این دروغ های پرسروصدا که نمیذاره بشنویم خدا تو سکوتش داره بهمون چه حرفایی میزنه…
    به منم گفتن … گفتن بیا پیش فلان آقا … گفتن به فلانی معرفیت میکنیم برای بابات انرژی بفرسته … فلانی بیماریهای شکم و روده رو خوب میکنه، برای خون کسی نیست!!! فلان کس تو مشهد هست خیلی ها شفا پیدا کردن …. اینو که گفت میخواستم بزنمش!!!! مشهد!!! مشهد خودش بزرگترین آقا رو داره بعد پاشده رفته اونجا که بقیه رو شفا بده؟!!!
    من الان درموندم … گیجم … چشام پر اشکه ولی نمیخوام به چیزی جز خدا و ائمه چنگ بزنم … به دکتر و علم هم کاری ندارم که هرچیزیکه هست یه قطره کوچیک از علم خداست…
    “ما را جز آنچه (خود) به ما آموخته‏اى، هیچ دانشى نیست … تویى داناى حکیم”
    من شفای همه مریض هارو از خدا میخوام …
    آیدا نمی گم فردا صبح پامیشی و پرده رو کنار میزنی و …. فقط از ته دل، از ته قلبم بهت میگم تو خیلی خوشبختی… تو خیلی بزرگ شدی… تو خیلی به آدم بودن نزدیک شدی… بهای سنگینی دادی… خیلی سنگین … اونقدر سنگین که در توانم نیست ازش بگم فقط ایمان دارم یروز میگی ارزشش رو داشت
    خیلی دوست دارم :*

  10. bashmagh می‌گوید:

    هر چقدر نوشته هایت را می خونم بیشتر شیفته ات می شم
    اینگاری یه معجزه ای توی اون قلم اون قلبت نهفته که هر کسی که یک ذره به اندازه نوک سوزنی احساس داشته باشد هیپنوتیزم کلماتت می شه
    درسته یک حادثه ی تلخ باعث شد سختی های زیادی بکشی که حتی یک ساعت اون را هم من نمی توانم تحمل کنم ولی خدا جبران می کند این را من صد در صد مطمئن هستم که یک جایگاه ویژه ای نزد خدا داری که بعد ها تمام ما هایی که سالم هستیم حسرت داشتن آنرا خواهیم خورد
    من به عنوان یک هم وطن از همین راه دور بر دست والدینت که پا به پا شما برای معالجه ات قدم بر داشته اند بوسه می زنم

  11. lady m می‌گوید:

    این یادداشت فوق العاده بود. مخصوصا اونجاش که گفتی مشتریان این تاجران بیمارها هستند. اصلا مو به تنم راست شد.مثل همیشه برات رو حیه بالا و پشتکار عالی آرزو می کنم و بازم بهت پیشنهاد می دم که با دفتر نشریه های پزشکی صحبت کنی و تجربه هات رو به عنوان یک بیمار با سواد و آگاه با دیگران به اشتراک بذاری.

  12. آفتابگردان می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز. متاسفانه بخش کامنتا تا امروزبازنمی شد. چه خوب گفتی . . . واقعیت اینه که درگیری با خرافات وسرو کله زدن بامدعیان دروغگو چشیدن طعم واقعی زندگی رو از انسان میگیره، این آدمای پست فطرت دست به هر عمل عجیبی میزنن و رحم هم ندارن. . . . .

  13. بهار می‌گوید:

    سلاااااااااااااااااااااااااااااااام عزیز دل،بابا دم شما گرم…چه شکلکای خوشگلی…مبارکه Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed Kissed واااااااااااااااااااااای چقد باحاله…آیدا جونم…فدااااااااااااااات Wink Grin

  14. Noushin می‌گوید:

    salammm Kiss Kiss Big Smile Evil Grin
    manam baziii Laugh Laugh
    man ghablan commentamo gozashtam, vali har ruz sar mizanam donbale poste jadid migardam Chic ke cheshmam oftad be sheklakaye jadid Chic Cowboy Clown Chicken Bunny
    goftam manam az ghafele aghab namunam Cool

  15. حمیرا می‌گوید:

    سلام ایدای عزیزم
    منم این خرافات رو امتحان کردم البته نه تا این حد، شایدهم خرافات نبود ، از یه کتاب دعا چند کلمه روی تخم مرغ می نوشتم و دور سر پدرم می چرخوندم،و میشکستمش

    ایدا بهم ارامش میداد Frown
    در این دنیا هیچ چیز بعید نیست ،خدا بزرگه من امیدوارم روزی برسه که این بیماری لاعلاج هم علاج پذیر بشه و درمانش اسون
    به امید اون روز عزیزم و به امید اینکه نزدیک باشه خیلی خیلی زیاد :inlove

  16. New Guy می‌گوید:

    گاه هر آنچه داریم به آتش میکشیم و خود را به نیستی می افکنیم اما…. در حرارت شعله ها چون ققنوسی از خاکستر خود جانی تازه میگیریم، از هستی به نیستی و از نیستی به هستی راه میابیم…. و در برابر این خودسوزی و خودسازی، چه خُرد و حقیر بچشم می آیند تمام آن اندوخته ها…
    آه از بازی زندگی… بازی که در آن هر چه بیشتر می اندیشی کمتر درمیابی… بگذار بسوزیم تا بسازیم!

  17. نارون می‌گوید:

    سلام
    آخ جووووووووووون شکلک ماچ Kiss Kiss Kiss Heart Heart Heart Hug Right

  18. نیکی می‌گوید:

    ناامید کردن یک بیمار دردمند که به وعده های اونها امیدوار شده… حتی شیادان هم انواعی دارند و اینها بدترین نوع هستند.

  19. نیره می‌گوید:

    من دقیقا حست رو میفهمم آیدا جان. در زندگی من هم مشکل بزرگی بود که البته جسمی نبود و صد البته بدتر از مشکلات جسمی بود. چون روح ادمی پیچیده تر از جسمه و روان شناسهای ایرانی هم تقریبا هیچی بلد نیستند چون این علم وارداتیه…
    اما عالم غیب رو انکار نمیکنم. نظرت درباره کسی که پول نمیگیره برای دعا کردن چیه؟
    ببین اینا رو:

    http://www.piremehr.ir/default.aspx
    http://www.shia-leaders.com/%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%AD%D8%B3%D9%8A%D9%86-%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%9F/

  20. وحید می‌گوید:

    آیدا جان هنوز پیگیر نوشتن و چاپ کتاب هستی؟ الان در چه مرحله ایه؟

  21. وحید می‌گوید:

    rahjoo.vahid@gmail.com
    ایمیل بنده است.

  22. منصور حیدری می‌گوید:

    آیدا خانم
    حافظ علیه الرحمه میگوید:
    دردم نهفته به زطبیبان مدعی
    باشد که از خزانه غیبم دوا کنند.

    شیوایی قلمتان قابل ستایش است و من بالشخصه به حال شما غبطه میخورم.
    از حقیقیتی بسیار بزرگ که در پس پرده جهل انسانها، محجوب مانده است سخن گفتید و چه زیبا پرده را کنار کشیدید و حقیقت را عریان نمودید.
    یکی از دغدغه های درونی و بحث های من با دوستان مذهبی ام، همین اعتقاد به شفای بیماریهای لاعلاج جسمی از طرف ائمه معصومین و توسل به مکانهای مقدس و حرم آنها میباشد.
    در حالیکه چنین اعتقادات بی پایه و اساس برگرفته از همان آخرین درجه ناامیدی و درماندگی است که ناچار انسان را وا میدارد به هر چیز موهومی ولو شفا گرفتن از حرم امام و یا امامزاده دست بیازد.
    و بقول شما در کمال ناامیدی وقتی به انسان درمانده، هر راهی را نشان دهند خواهد رفت، چه این راه ظواهر خدایی داشته باشد و چه ظواهر شیطانی.
    چنین انسان وامانده ای به هر کجا که فراخوانده شود خواهد رفت فرقی نمیکند آنجا مسجد باشد یا کلیسا یا آتشکده.
    فرقی نمیکند ملجأ امید در ایران باشد یا در عراق یا در چین یا در افغانستان و یا آمریکا و یا حتی در اسرائیل.
    مهم این است که واقع بینی بزرگترین درمان دردهای لاعلاج است و بزرگترین شفا رسیدن به مقام رضاست.
    و امام حسین ع چه زیبا به این مقام رسیده و می‌فرماید:
    الهی رضا برضایک، و تسلیما لامرک لا معبود الا سواک.
    و ملای روم یک دو بیت زیبا دارد که برای ختم عرایضم عرض مینمایم:

    هر لحظه که تسلیمم در کارگاه تقدیر
    آرامتر از آهو، بی باک تر از شیرم

    هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
    رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette