آیدا را چه شد! (یک پست آبکی!)

سلام دوستان عزیزم

والا جریان غیبت بی خبر بنده این است که همچین حوصله ندارم! زیرا همه ی حوصله ام را حرام یک بی دین و ایمان از خدا بی خبر کردم و در آستانه ی روز پزشک بر پزشکی غضبناک گشتم که مسبب آشنایی من با این بی دین جلب بود.

پارازیت: اکنون من در حال مطالعه ی کتاب “ناتور دشت” هستم و خیلی باید حواسم را جمع کنم که همچون دانای کل داستان، کوچه بازاری حرف نزنم. سعی می کنم از اینجا به بعد شسته رفته تر باشم و از این حرفا! این آخری تکه کلام همین نادان کل بود…

دقیقا شصت روز آزگار پیش! سرانجام تصمیم گرفتم برای اسپاسم های افسارگسیخته ی پاهایم با پزشکی مشورت کنم. اما نمی دانم که این پزشکان را چه می شود؟! هیچکدام حاضر نیستند برای ویزیت به منزل بیایند. پزشک مغز و اعصابی که نمی فهمد بیمار ضایعه نخاعی گردنی با مشکل تنفسی را نمی توان به مطب آورد، باید مدرکش را داد زیر بغلش و فرستادش کلاس اکابر، تا اول مفهوم “بیمار ضایعه نخاعی گردنی با مشکل تنفسی” برایش شیرفهم شود، بعد مجبورش کنند از روی کتب اخلاق پزشکی ده بار رونویسی کند، و سپس تازه بنشیند کلاس اول انسانیت و از الفبا وجدان بیاموزد. با این حساب بیشتر پزشکان مغز و اعصاب ایران مردود هستند…

(خودم می دانم که مشغله دارید و کارتان زیاد است، اما این هم بخشی از وظیفه ی شماست؛ البته اگر انگیزه تان طبابت باشد، نه تجارت! از دیرباز در اشعار و متون کهن نیز آمده است که طبیب بر بالین بیمار حاضر می شود، نه اینکه بیمار بسترش را بزند زیر بغلش و هلک و هلک برود به ملاقات طبیب… بیمار، بیماری در بستر، اصلا مفهومش را می فهمید؟… نه، نمی فهمید…)

در این واویلا و قحطی “مغز” و “اعصاب” بالاخره مجبور شدم تن به نسخه ی پزشکی بسپارم که قول داده بود اگر تا ۴۰ روز از این نسخه حاجت نگرفتم و شفا نیافتم، شخصا می آید و به خدمت اسپاسمم می رسد. البته، لوتی هم لوتی های قدیم!

ایشان بدون دیدن من، بدون گرفتن شرح حال درست و حسابی، و بدون بررسی علت تشدید ناگهانی اسپاسم، تنها بر اساس چهارخطی که برایشان نوشته بودم، نسخه ام را پی چیدند.

ایناهاش! نامه هه رو می گم:

 

با  سلام و خسته نباشید،

آیدا هستم. الهی… ۱۰ سال پیش در پی یک تصادف از مهره های C4, C5 دچار ضایعه ی نخاعی شدم. در حال حاضر، تنها حرکتی ۴۰ درصدی در دست چپ دارم (به استثناء مچ و انگشتان) و نیز بخاطر تنگی تراشه با تی تیوب تنفس می کنم.

در تمام این سال ها در پاها و ناحیه ی شکم و پهلو دچار اسپاسم بودم که اوایل بسیار شدید بود، بطوری که به داروهای معمول مثل باکلوفن پاسخ نمی داد، ولی بتدریج با گذر زمان خودبخود از شدت اسپاسم ها کاسته شد. اما اوایل فروردین دچار حملات حاد اتونومیک دیس رفلکسی شدم و چند روز بعد از آن لرزش و اسپاسم شدیدی در پاهایم ایجاد شد که هنوز هم ادامه دارد.

از آن جایی که جابجایی من با آمبولانس صورت می گیرد و امکان زیادی برای خروج از منزل ندارم، می خواهم از حضورتان خواهش کنم که اگر امکان دارد مرا حضورا در منزل ویزیت بفرمایید تا در این  باره و چند مسئله ی دیگر از جمله دردهای نوروپاتیک و امکان درمان آن از طریق بلوک عصبی با شما مشورتی داشته باشم.

در این صورت خیلی سپاسگزار خواهم شد.

با احترام – آیدا

من نامه را بسیار مختصر نوشته بودم، زیرا تنها قصدم متقاعد کردن ایشان به آمدن بود. ولی با این وجود، خودشان قدم رنجه نفرمودند و به نیابت از خود، شخصی ناشخیص را فرستادند به نام تیزانیدین که به زودی فهمیدم که نخیر، ایشان در اصل تیزابی دین نام دارند!

هنوز با این بی دین، نان و نمک نخورده بودم، یعنی از همان یک چهارم اول قرص، که وسط حرف زدن با مادر خوابم برد! آنجا بود که فهمیدم با این بی دین و ایمون! عاقبت خوشی در انتظارم نخواهد بود.

دکتر لطف کرده بودند و قرص ضد افسردگی! هم تجویز کرده بودند، که با وجودی که اصلا نمی دانم علت تجویزش چه بود و بشدت مخالف مصرف آن بودم، اما به تجویزشان احترام گذاردم و با امید به وعده ای  که برای دیدار حضوری داده بودند، داروها را تمام و کمال مصرف کردم.

اما بعد از گذشت چند هفته… اصلا  لُب کلام را در نامه ی بعدی من به دکتر  بخوانید…

ایناهاش:

 

آقای دکتر سه نقطه ی گرامی،

با سلام و خسته نباشید

چهل روز پیش بر اساس شرح مختصری که در مورد مشکل اسپاسم در ناحیه ی پاها و شکم خود نوشته بودم و پدرم به خدمتان آوردند، چهار داروی زیر را تجویز نمودید:

–          تیزانیدین

–          سرتلالین

–          گاباپنتین

–          پروپرانولول

تیزانیدین دارویی بود که مشخصا بر روی اسپاسمم تاثیر داشت. اما با ۳۲ روز مصرف آن، اسپاسمم در حد قابل توجهی کنترل نشده است. در واقع اگر بخواهم درصدی بیان کنم، از سفتی عضلاتم ۴۰ درصد کاسته شده و از رفلکس ها و پرش های پاهایم تنها ۲۰ درصد.

گاباپنتین را بگمانم بخاطر اشاره ای که به دردهای نوروپاتیک  کرده بودم تجویز فرمودید. طبق دستور مصرف کردم، اما قبلا هم تجربه ی مصرفش را داشتم و این بار هم مثل هر بار نتیجه ای نداشت.

سرترالین که داروی افسردگی است، علت تجویزش را نفهمیدم، اما بطور کامل مصرف کردم.

بطور کل، مجموعه ی این دارو ها بر روی افت فشارم تاثیر چشمگیری داشتند و در مدت ۳۲ روز مصرف این داروها بر خلاف قبل تقریبا اصلا افت فشار نداشتم. (از روز ویزیت تا شروع مصرف دارو ها، چند روزی فاصله افتاد.)

اکنون،

۱-       من خواستار کنترل بیشتری بر روی اسپاسمم هستم و می خواهم توصیه ی بعدی شما را بدانم.

۲-      مسئله ی بعدی آنکه من برای درمان دردهای نوروپاتیک به شیوه ی بلوک عصبی با مرکز درمان درد تهران مکاتبه ای داشتم که برایتان ضمیمه خواهم کرد و پدرم هم به پزشک مربوطه مراجعه کردند که حضورا توضیح خواهند داد. می خواهم لطف کنید و در این مورد راهنمایی ام کنید و نظر تخصصی خود را بگویید.

۳-      من گاهی پیش می آید که در خواب، دقیقا زمانی که از مرز خواب و بیداری می خواهم به عمق خواب بروم، به شدت از خواب می پرم؛ مثل یکجور سرگیجه در خواب. گاهی در این هنگام احساس می کنم که دست ها و پاهایم دارند دچار تشنج می شوند و جریان و لرزشی درونی در سلول هایم حس می کنم که نمود ظاهری ندارد… این اواخر این حالت بیشتر شده بود، یعنی مثلا هفته ای یک بار. اما با مصرف این دارو ها، این حالت تقریبا هر شب و شبی چندین بار اتفاق می افتد. بطور کل، علت این حالت چیست و چرا با مصرف دارو ها تشدید شده است؟
در نهایت آنکه فرموده بودید اگر با گذشت  چهل روز (البته الان ۳۲ روز است.) اسپاسمم کاهش قابل توجهی نیافت، لطف می کنید و حضورا برای ویزیتم می آیید. خیلی ممنون خواهم شد اگر این زحمت را بکشید.

با تشکر – آیدا

هیچی دیگه، دکتره زد زیر قولش و از این حرفا! حتی زورش میومد نامه ام رو بخونه. به بابام می گفت خودتون توضیح بدین دیگه!

معلومه که اصلا حوصله ندارم؟

آیدا، یا درست بنویس، یا اصلا ننویس! دهه!

………………………………………………….

رفتم خودمو توجیه کردم، برگشتم! Wink

با مصرف این دارو ها، علیرغم اینکه به جز ده روز نخست دیگر تاثیر چندانی نداشتند، مشکل اصلی این بود که به شدت دچار اختلال خواب شدم. گاهی هنوز قرص را نخورده بیهوش می شدم و گاه مدت های طولانی، مثلا دو شبانه روز پی در پی خواب  به چشمم نمی آمد. بدتر از همه حالتی بود که در نامه ی بالا ذکر کردم؛ یعنی به محض آنکه می خواستم از مرز خواب و بیداری به عمق خواب بروم، مثل جن زده ها با فریاد از خواب می پریدم. در این هنگام احساس می کردم که هر لحظه ممکن است دچار تشنج بشوم. در واقع سلول هایم از درون کاملا متشنج بودند و لرزش و جریانی دایره وار را در درونم احساس می کردم؛ فقط این حالت نمود ظاهری نداشت. خلاصه اغلب شب ها بعد از ده پانزده بار پرش، کلا از خوابیدن منصرف می شدم.

مشکل دیگر این بود که ذهنم به طرز عجیبی داستان پرداز و قافیه ساز شده بود. مثلا یک عبارت یا یک صحنه که به ذهنم می آمد اینقدر آن را بسط می دادم و سناریو بافی می کردم که خودم بیزار می شدم. مثلا این داستان کوتاه یکی از دستاوردهای این اختلال است:

یک اتفاق ساده… 

–          هِی، مگه کور مادرزادی؟!

–          بله؟… نه… یک اتفاق بود.

–          چه اتفاقی، خب حواست رو جمع کن.

–          آخه دست من نبود.

–          یعنی چی که دست من نبود؟! خب اون چشای کورت رو  باز می کردی.

–          خب… آخه خواب بودم.

–          حالت خوبه داداش؟ مشنگی  یا تو خواب راه می رفتی؟!

–          نه توی ماشین بودم.

–          گیر چه خلمدنگی افتادیما! نگا، نگا، زد  موبایلمو خورد کرد.

–          ببخشید…

پسر دو زانو بر زمین نشست.

–          چی کار می کنی؟

–          می خوام تیکه های  موبایلتون رو  جمع کنم.

مرد فریاد کشید: جمع  کنی که  چی بشه؟ این دیگه واسه  من موبایل بشو نیست. باید از همون اول چشاتو وا می کردی.

پسر همچنان بر روی زمین نشسته بود و قطعات موبایل را جستجو می کرد.

–          خب اون عینک آفتابی رو بردار سوسول! تا درست ببینی.

مرد خم شد و عینک پسر را از صورتش چنگ زد؛ آن را ورانداز کرد.

–          جنسش  بدک نیست.

دوباره خم شد و باطری و سیم کارت موبایلش را از روی زمین برداشت.

–          این عینک رو جای  موبایلم برمی  دارم؛ هرچند خیلی هم نمی ارزه.

پسر همچنان به دنبال تکه ها می  گشت. مرد عینک  آفتابی را به چشم  زد و بی توجه به او راهش را کشید و رفت؛ گاهی سر بر می گرداند تا ببیند پسر چه کار می کند.

–          بذار جمع کنه. انگار  یک تخته ش کم بود. ولی خوبه، عینکه از اون گروناست.

پسربچه ای از دور به سمت مرد دوید؛ چیزی در دست داشت.

–          آقا،  آقا…

به مرد که رسید، ایستاد و نفس نفس زد: آقا، شما… آخ خیلی دویدم… شما همون روشندلی هستین که عصاش رو گم کرده بود؟

حالا این که نمونه ی خوبش بود، ساعت ها دراز می کشیدم و در ذهنم پایان داستانی که قبلا خوانده بودم یا سناریوی فیلمی  که به  یادش می افتادم را تغییر می دادم.

و یا نمونه ای از قافیه سازی… مناظره ای با اشیاء اتاق! هنگامی که یک شب کامل بی خوابی به صبح رسیده بود و سپیده ی صبحگاهی تازه اتاق را کمی روشن ساخته بود:

از زبان پرده: آیدا هنوز بیداری؟ / مگه تو خواب نداری؟ / ماه رفت و خورشید اومد / خواب به چشت نیومد؟ / بگیر بخواب یه ذره / پلکت داره می پره / بگو چه حالی داری / خیلی زار و نزاری…

از زبان آیدا: دلم درد و سرم درد / چشام دو گوله ی درد / از سر تا پایم درده / به کی می گم؟ به پرده؟ / آی نرده / چقدر فلزت سرده / سوزش خیلی نامرده /  دیگه وقت نبرده / نه پرده؟ / نظر تو چیه نرده؟  Smile

این داستان پردازی ها و قافیه سازی های غیرقابل کنترل، واقعا آزارم می داد. از طرفی، دیگر جرأت خوابیدن نداشتم؛ پرش ها خیلی هولناک بودند. دکتر هم که زد زیر قولش و مرا با اینهمه مشکل تنها گذاشت. تنها کاری که کرد این بود که دُز داروها را بالا برد و یک آرامبخش قوی هم اضافه کرد!

دکتر با این بدقولی و تجویز الله بختکی، اعتبارش را بطور کامل در نزد من از دست داد و من هم به تدریج شروع کردم به قطع کردن دارو ها، به این صورت که هر روز دُز داروها و تعداد دفعات مصرف را کاهش می دادم تا به مرور زمان آن ها را کنار بگذارم، ولی بی فایده بود… قلبم دیگر کشش پرش ها را نداشت و ذهنم از فعالیت های بی جهت، به شدت خسته شده بود. پس در یک اقدام انتحاری و پیرو شعار “مرگ یک بار، شیون یک بار” بالکل دارو ها را گذاشتم کنار. می دانستم که بدون تیزابی دین محال است تا چند روز خواب به چشمم بیاید، ولی ترجیح دادم کار را یکسره کنم…

با قطع دارو ها تقریبا حدود ۷۲ ساعت نخوابیدم، و بعد از آنکه سرانجام خواب به سراغم آمد، تا چند روز نگذاشتم خوابیدنم کامل بشود، یعنی بعد از سه چهار ساعت خواب به زور بیدار می شدم. با این روش به تدریج  خوابم حالت عادی یافت و با تصفیه ی خونم از داروها، پرش ها قطع شدند و ذهنم نیز آرام گرفت.

اکنون تنها مشکلی که با خواب دارم این است که بدون آنکه یادم بیاید، یک چیزی در خواب مرا می ترساند؛ اصلا در حد قبض روح! فقط می دانم که یک جور خواب است که در آن هر بار در یک مخمصه ای می افتم و ترس بی حدی بر من غلبه می یابد. گاه نیز شخص دیگری دچار دردسری می شود، ولی من در وحشت او شریک می شوم.

خلاصه مجموعه ی این اختلالات در خواب، سبب شده است که خسته و بی حوصله باشم.

بخشی از این خوددرمانی شامل مصرف شبانه ی گل گاو زبان نیز بود که واقعا کمک شایانی داشت؛ در واقع نقش همان آرامبخش دکتر را بازی کرد. و دیگر اینکه قصد داشتم چند بار برای هواخوری و تمدد اعصاب به فضای سبز نزدیک خانه بروم که پس از سه هفته برنامه ریزی بالاخره ممکن شد، ولی نتیجه  ی چندان مطلوبی نداشت، زیرا با همان یک بار بیرون رفتن به شدت دَدَری و هوایی شدم و اکنون وجودم بهانه گیر شده است و به سمت بیرون کشیده می شود، و این برای من که امکان بیرون رفتن ندارم، اصلا خوب نیست. باید سعی کنم دوباره در جایم آرام و قرار بگیرم و قناعت پیشه کنم؛ یا به عبارتی: “بچه بشین سر جات!”

الان من مثلا حوصله نداشتم و اینهمـــــــــــــــه نوشتم! خدا به اعصاب و چشم های شما دوستانم رحم کرده است که من حوصله ندارم…

راستی، راستی…

از آن جایی که مدتی است در تایپ و استفاده از کامپیوتر و خصوصا موبایل، کمی دچار مشکل هستم و راحتی سابق را ندارم، حضور مستمرم تا حدی کمرنگ خواهد شد و هرگاه بتوانم مطلب درخوری بنویسم، وبلاگ را به روز خواهم کرد. هرچند که دوست ندارم اینجا سوت و کور بماند…

ولی هستم، تنها یک گوشه ساکت ایستاده ام و  یواش یواش (یا شاید هم یواشکی!) پست هایم را می نویسم…

Smile

پیوست: تابحال چندین دوست عزیز گفته اند که بخش  کامنت ها برایشان باز نمی شود. اگر کسان دیگری هم متوجه این مشکل شده اند، لطفا برایم ایمیل بزنند تا از  مسئول سایت  بخواهم بررسی کنند.  متشکرم Smile

پیوست: سعی می کنم نگذارم که این مطلب آبکی! برای مدت طولانی بالا بماند.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در روزمرگی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

100 پاسخ به آیدا را چه شد! (یک پست آبکی!)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette