فرشته خویان (۴)

اگر نخواهم بگویم هر شب، اما بی گمان یک شب در میان دقایقی را به فکر کردن به او می گذرانم تا بلکه نام فامیلی اش را به یاد بیاورم…

رحمت بود؟ یا، عصمت؟ نصرت؟ نصیری؟… نه، نه، هر چه بود دو بخشی بود و کوتاه؛ مثل نصــ/ رت یا سیـــ/ رت… اَه، اصلا چه شد که فامیلش یادم رفت؟ آن همه فامیلش را در اینترنت سرچ کردم تا بلکه نشانی از او بیابم، پس چطور شد که یکدفعه نامش از ذهنم پرید؟ بـــَ/ یات… نه،  هر دو بخش آن دو هجایی بود… وحـــ/ دت؟

حالا تو هم گیر داده ای ها! فامیلش را بدانی که چه؟ با  یک فامیل آن هم بدون دانستن نام کوچکش چطور می خواهی پیدایش کنی؟ گیرم پیدا هم کردی، چه می خواهی به او بگویی؟

. . .

دکتر خیلی بامزه ای بود! گفته بودند که تنگی تراشه ی (نای) یک دختر را که در اثر گازگرفتگی، مدتی به دستگاه تنفس مصنوعی (ونتیلاتور) وصل بوده و در نتیجه، مثل اکثر بیمارانی که به دستگاه متصل می شوند بخاطر عدم رسیدگی های لازم نسبت به لوله ی تراشه این مشکل برایش پیش آمده بود، با بالن درمان کرده است…

زمانی بود که من بتازگی از دستگاه جدا شده بودم و ما تازه متوجه شده بودیم که دچار تنگی تراشه هستم و برای همین، والدینم تقریبا با همه ی متخصصان این کار در تهران مشورت کرده بودند و چند تن  از این متخصصان نیز مرا برونکوسکوپی کردند. همگی هم متفق القول بر آن بودند که این نای قابل جراحی نیست؛ ولی این دلیل نمی شد که ما دست از تلاش بکشیم و به پرس و جوهایمان ادامه ندهیم… سرانجام روزی از کرامات و معجزات این آقای دکتر برایمان سخن ها گفتند، که بیایید ببینید با بالنش چه ها  که نمی کند! پس والدینم به ایشان مراجعه کردند و ایشان برای دیدن من به منزل آمدند. آن روزها بخاطر دسته گلی که یکی از پزشکان در طی برونکوسکوپی به آب داده بودند، تراک من از تنگی نایم رد نشده بود و تنگی روز به روز جمع تر می شد و راه تنفس مرا سخت تر می کرد (نمی دانید که این دکتر مذکور چه بلاها که سر من نیاوردند… یک موردش  آنکه در اتاق عملشان ده دقیقه ی آخر را به هوش آمدم و … بگمانم باقی اش گفتن ندارد…)

دکتر بالنی! مجموعا دو بار به دیدنم آمدند و فرمودند قبل از هر اظهارنظری باید یک برونکوسکوپی بر روی من انجام دهند و چون شرایط تنفسم را  بسیار  وخیم دیدند اصرار داشتند که برونکوسکوپی حتما در یک بیمارستان دولتی صورت بگیرد که همیشه چندین متخصص دم دست هستند و بهترین تجهیزات را دارد؛ هرچند که خودشان پزشک سابق آن بیمارستان بودند و دیگر در آن سمتی نداشتند و می خواستند از طریق یکی از همکارانشان مرا آن جا بستری کنند… و اینکه بشدت مصر بودند باید هر چه زودتر این کار را انجام دهند؛ چرا که به تشخیص ایشان تا پایشان را از اتاق من بیرون بگذارند، من خفه شده ام! یعنی در این دو بار ویزیتشان، حداقل هفده هجده  بار در چشمان من زل زدند و گفتند: «الان خفه میشی، الان خفه میشی»

بهرحال ما هم گفتیم بهتر است قبل از آنکه خفه شویم، برویم با این آقای دکتر یک بالنی هوا کنیم تا آرزو به دل نمانیم، ولی این را در نظر نگرفته بودیم که در آسمان سربگون تهران هر چه بیشتر اوج بگیری، امکان خفه شدنت بیشتر است… همین شد که وقتی در اتاق عمل مرا با گاز هالوتان به فضا فرستادند، رسما خفه شدم!

گاز هالوتان… یادم می آید از کتاب شیمی سال سوم دبیرستان که در آخر یکی از فصل ها قبل از تمرینات پایان فصل، دو فرمول شیمیایی رسم کرده بودند، که سمت چپی فرمول گاز هالوتان بود و زیر آن نوشته بودند گاز بیهوشی خارج از رده! و سمت راستی فرمول ماده ی جایگزین برای آن بود…

خلاصه قبل از آنکه بتوانند برونکوسکوپی را انجام دهند، در نتیجه ی آن که مرا با گاز هالوتان بیهوش کرده بودند و من به آن حساسیت نشان دادم، دچار ایست قلبی و تنفسی شدم و به اصطلاح اَرِست کردم… ظاهرا خیلی هم سخت مرا برگردانده بودند، زیرا دکتر بالنی! باز شروع کرده بود به زل زدن در چشمان من و این بار چپ می رفت و راست می رفت به من که در ریکاوری گیج و نیمه بیهوش بودم، می گفت: «تو منو خیلی اذیت کردی… تو… تو منو خیلی اذیت کردی…» و بعد هم بدون آنکه در مورد علت واقعی ایست قلبی ام به والدینم توضیح دهند، به من اَنگ داشتن مشکل قلبی زدند و تبعیدم کردند به آی سی یو! دکتر بالنی هم از روز بعد، مسئولیت مرا به دکتر دیگری واگذار کرد و رفت که بیاید…  من در خلال صحبت های پزشکان شنیدم که بخاطر بیهوشی با گاز هالوتان اَرِست کرده ام و سی پی آر شده ام. سپس معنای این اصطلاحات را از یک پرستار پرسیدم و مثل بچه های لوس و خبرکش! صاف گذاشتم کف دست مادرم و آقای بگجانی… ولی در آن زمان آنقدر درگیری فکری داشتیم که جا برای کشمکش بیشتر نبود، پس از خطایشان گذشتیم و بخاطر استفاده از آن گاز و اینکه دکتر بالنی با بی مسئولیتی تمام گازش را گرفته بود و رفته بود، گاز گازشان نکردیم! Smile

و این شد که من بار دیگر برای ۴ شب و ۳ روز در بخش شکنجه های ویژه گیر افتادم و چه ها که ندیدم…

. . .

نمی دانم اکنون آن بیمارستان چه وضعیتی دارد، ولی در آن زمان، اسفند ۸۳، فاجعه بود! ولی الحق که آی سی یوی مجهزی داشت. همه ی تجهیزات مارک زیمنس آلمان و بالای سر هر مریض از ونتیلاتور بود تا از این فشارسنج هایی که بطور خودکار فشار بیمار را اندازه گیری کرده و به فواصل زمانی معینی نشان می دهند… حتی هر بیمار برای خودش یک آمبوبگ داشت. فقط اشکال کار در اینجا بود که این وسایل یکی در میان خراب و از کار افتاده بودند! یک شب که خدا بدهد برکت! در یک ساعت سه بیمار ایست قلبی کردند، واقعا دیدن داشت این طرف و آن طرف دویدن پرستاران برای پیدا کردن یک آمبوبگ سالم!

و اما پرسنل… در آنجا از اهانت و دست درازی جنسی! (از سوی یک کمک بهیار مرد)  و توهین به شخصیت بیمار را شاهد بودم، تا ایست قلبی پیرمردی را که  یک ربع تمام پرستارها را صدا می کرد و می گفت حالم بد است؛ ولی هیچکدام از جایشان تکان نمی خوردند و مشغول گپ و گفت خودشان بودند…

و شرایط من… دکتر بالنی که موفق به تعویض تراکم نشده بود و بخاطر ساکشن کردن های کاملا غیر اصولی و خصمانه! ی پرستاران مذکور، التهاب نایم بیشتر شده، و در نتیجه تنگی تنگ تر و تنفسم سخت تر شده بود. کمترین ترشح، راه نفسم را سد می کرد و من هم نه توان حرکت داشتم و نه قادر به حرف زدن بودم تا پرستارها را مطلع سازم… اگر هم یک پرستار بطور گذری از کنارم رد می شد، یا به اشارات چشم و ابروی من محل نمی گذاشت یا می آمد و می گفت: «من که تازه ساکشنت کردم، هر وقت بدونم لازمه خودم میام…»

. . .

یکی دو بار از جلوی تختم رد شد و زیر چشمی نگاهم کرد. بار دیگر دستی برایم تکان داد و لبخندی زد. سرش حسابی شلوغ بود. هی می رفت و می آمد و هر بار که از کنارم رد می شد لبخندی می زد و من هم متقابلا به رویش لبخند می زدم. ساعتی بعد که کمی سرش خلوت شد به کنارم آمد و نگاهی به تابلوی بالای تختم انداخت…

«خب… آیدا خانوم… مشکلت چیه؟»

من بخاطر داشتن تراک صوت نداشتم و با  حرکات لب و تُنی که با ادای بعضی حروف مانند س، ک، چ، خ ایجاد می شد پاسخش را دادم:

«ضایعه ی نخاعی ام. از مهره های C4, C5… و تنگی تراشه هم دارم…»

«می تونی دستات رو حرکت بدی؟»

«نه…»

«هیچکدوم رو!»

دست چپم را در جا تکان دادم، آرنجم را کمی بلند کردم و گفتم: «همینقدر…»

«خب اینکه خیلی بده… ساکشن بخوای چطوری پرستارا رو صدا می کنی؟»

با بغض لبخند زدم…

مدتی به من نگاه کرد؛ سپس گفت: «اینطوری نمیشه… با هم درستش می کنیم… صبر کن، الان میام…»

رفت به ایستگاه پرستاری. کمی دور و برش را گشت و یک  چیزهایی را زیر و رو کرد. گاهی به من نگاه می کرد، طوری که انگار می خواست شرایط را بررسی کند. سپس کمی فکر کرد و از آی سی یو بیرون رفت…

یک  ربع بعد با خوشحالی در حالی که یک  چیز فلزی در دستش بود برگشت. نزدیک که شد دیدم که چیزی شبیه درب ظرف غذاست!

«با این یک زنگ برات درست می کنم… می بندمش به میله های تخت و فقط کافیه با آرنجت تکونش بدی. بعد می خوره به میله ها و صدا میده… اونطور نگاه نکن، میشه…»

بیست دقیقه ای کلنجار رفت. سعی می کرد درب غذا را جایی ببندد که من بتوانم با آرنجم تکانش دهم. اما هر کار می کرد، آرنج من با حرکت محدودی که داشت به آن نمی رسید. پکر شده بود؛ فکر می کرد که نا امیدم کرده است… کمی این پا و آن پا کرد و گفت: «خب، اینم که نشد…»

بر رویش لبخند زدم: «اشکال نداره…»

قد بلند و چهارشانه بود و از نگاه من که درازکشیده بودم آنقدر مرتفع! بود که نمی توانستم نامش را از روی برچسب سینه ی روپوشش بخوانم. رفت یک صندلی آورد و  کنارم نشست. حالا می توانستم نامش را بوضوح ببینم.

«نگران نباش. میگم پرستارا حواسشون  بهت باشه. خودمم که  شیفت شبم، بهت سر می زنم… اهل کتاب هستی؟»

«بله…»

«چند وقته که چیزی نخوندی؟»

«از وقتی تصادف کردم…»

«اوه، بذار حساب کنم. گفتی اردیبهشت تصادف کردی؟ پس حدودا ده ماهه… سعی کن وقتت رو با کتاب خوندن پر کنی. میشه با میز تختت کاری کرد که بشه جلوت کتاب بذارن… می خوای الان چیزی بخونی؟»

متعجب شدم و با تردید سری تکان دادم…

«داستان کوتاه دوست داری؟»

«بله…»

«خیلی خوبه… تو کیف من یک چیزایی پیدا میشه…»

از جایش بلند شد، از آی سی یو بیرون رفت و چند دقیقه ی بعد با یک برگه ی A4 در دستش برگشت. میز غذای بیمار را گذاشت و تختم را کمی بالا آورد. لب کاغذ را روی سینه ی من گذاشت و پشت آن را به میز تکیه داد. هرچند که من سعی می کردم آرام نفس بکشم تا کاغذ تکان نخورد، اما کاغذ مدام غش می کرد! و می افتاد، ولی او مصر بود که این بار به حرفی که زده بود عمل کند. پس رفت و از ایستگاه پرستاری نمی دانم چه چیزی آورد و بر روی میز قرار داد تا تکیه گاه بیشتری برای کاغذ درست کند؛ و بالاخره موفق شد…

از ایستگاه پرستاری مدام صدایش می زدند؛ آخر او تنها پزشک کشیک  شب آی سی یو بود؛ با این حال تا مطمئن نشد که من دید مناسبی به کاغذ دارم، مرا ترک نکرد…

«خب، فکر کنم الان دیگه عالیه… تو این صفحه رو بخون، تا تمومش کنی، من میرم و برمی گردم تا پشت صفحه رو برات بذارم…»

مطمئن نیستم که گفت نویسنده ی داستان خودش است یا نه… چشمانم درست نمی دید. با اینکه فاصله ی کاغذ با من کم بود، حروف را تار می دیدم. کمی منگ بودم و احساس می کردم معنای لغات را نمی فهمم. از این حالت کمی ترسیدم…

«یعنی این بیماری و این داروها منو خنگ کردن؟!»

چشمانم را تنگ و گشاد می کردم و سعی داشتم داستان را بخوانم. واقعا چیز زیادی از آن نمی فهمیدم، فقط دستگیرم شد که مکالمه ای است میان یک راننده ی تاکسی و مسافرش. اصلا دلم نمی خواست که وقتی برمی گشت و می پرسید داستان چطور بود، دروغکی بگویم خوب بود؛ پس سعی می کردم هر چه بیشتر از آن را بفهمم… کاملا در داستان دقیق شده بودم که ناگهان پاهایم دچار اسپاسم شد و تکان شدیدی به من داد. کاغذ سُر خورد و من در واکنشی سریع، با نوک بینی و چانه ام آن را مهار کردم؛ چرا که اگر بر روی لوله ی تنفسی ام می افتاد، راه نفسم بسته می شد و خیلی زود خفه می شدم! نه، نه، اصلا دلم نمی خواست… او حقش این نبود… اگر من خفه می شدم؛ مقصر او می شد… نه، نمی گذارم اینطور بشود…

گردنم را به شدت منقبض کرده بودم تا کاغذ از جایش تکان نخورد. تمام وحشتم از اسپاسم دوباره بود… چرا نمی آمد؟ گفت که زود می آید… چرا هیچ پرستاری متوجه من نمی شود؟ گردنم داشت می شکست…

بالاخره آن چه از آن وحشت داشتم رخ داد و با اسپاسم شدیدی پاهایم تکان خورد؛ ولی همزمان او هم از دور پیدایش شد و با دیدن وضع من قدم هایش را تند کرد.

«ای بابا، این از کی افتاده؟»

بغض شدیدی گلویم را می فشرد؛ اما خودم را کنترل کردم و لبخند زدم…

«تازه افتاده… همین الان…»

«این صفحه رو خوندی؟»

«بله…»

کاغذ را برگرداند: «ایندفعه جایی نمی رم. می مونم تا این صفحه رو هم بخونی… تا اینجای داستان رو دوست داشتی؟»

گفتم: «بله»؛ اما… دروغ  می گفتم…

. . .

بگمانم فامیلی اش یکجورایی به معنای پاکی بود. مترادف های “پاک” چیستند؟ طهارت؟ نه، یادت باشد که دو بخشی بود و هر بخش دو هجا داشت… ای بابا، اصلا همچین لغتی وجود ندارد که… ولی من مطمئنم که در فامیلش حرف “نون” بود… نعمت؟… معین؟ آیدا، دقت کن! هر بخش دو هجا…

شاید مادر فامیلش را یادش بیاید…

یادت می آید… آنشب که تو حاضر نبودی  از  دست کمک بهیارها غذا بخوری و به ناچار اجازه دادند مادر بیاید و غذایت را بدهد، برای مادر صندلی آورد و بعد از آنکه غذا خوردنت تمام شد آمد کنارتان ایستاد و از چگونگی ضایعه نخاعی شدن تو پرسید؟ چقدر با مادر حرف زد و همدردی کرد…

ولی نه، مادر آن روزها درگیر تر و آشفته تر از آن بود که بخواهد فامیل کسی را به خاطر بسپرد…

حالا خودمانیم، فامیلش یادت بیاید که چه؟

بروی بگویی آقای دکتر چه خوبی، چه ماهی!… یا بگویی که حضورش تحمل آن چند روز شکنجه گاه را برایت آسان تر کرد، یا اینکه مسبب اولین مطالعه ی بعد از بیمار شدنت او بود… از احساس خوبی که در تو ایجاد کرد برایش بگویی… صبر کن ببینم، اصلا او تو را یادش می آید؟ …

نه آیدا، می دانی اصلا چه باید بکنی؟ باید بروی و در چشمانش زل بزنی، خیلی عمیق و نافذ، همانطور که دکتر بالنی در چشمانت زل می زد و بعد نه هفده هجده بار، بلکه فقط یک بار با صدای محکم به او بگویی: «تو… یک… فرشته خویی!»

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

69 پاسخ به فرشته خویان (۴)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette