سلام :)

سلام دوستان عزیزم Smile

بالاخره این دوران تصمیم کبری مبنی بر غیبت صغری (حالا مدت غیبتم کبری بود یا صغری؟) به پایان رسید و اکنون بدون هیچ کبری صغری چیدنی بار دیگر وبلاگ نویسی را از سر می گیریم… هر چند که خط اخیر خودش چیدمانی از صغری و کبری بود!

اینقدر در همین دو جمله صغری کبری کردم که در ته گلویم، جایی که محل تلفظ “غ” می باشد متورم شد و به خارش افتاد… یک کبری یا صغری ای هم دور و برمان نیست که یک لیوان آب دستمان بدهد…

بس است دیگر… این صغری کبری کردنم دیگر دارد اذیت کن می شود…

Smile

این هم از ترم آخر… بگمانم خطوط بالا به وضوح موید آن است که در این مدت چهار سال، چه فشار عظیمی را متحمل شده ام، آنقدر که علاوه بر تحصیل، از مشاعر نیز فارغ گشتم…

این ترم آخر که کلکسیونی بود از عوارض ضایعه ی نخاعی؛ همه چیز در حد سال های اول بیماری که عوارض از کنترل خارج بودند… اسپاسم که چه عرض کنم، پاهایم بالکل زده به سرشان و مدام جفتک چهارکش می اندازند! حتی یک بار پایم چنان خود را به ملافه کشید که پوست انگشت شستم قلفتی کنده شد! یا وقتی بعد از خوردن غذا دراز می کشم آنقدر اسپاسم به شکمم فشار می آورد که گمان می کنم محتویات معده ام به داخل مری برمی گردد! بخاطر این افزایش بی دلیل و ناگهانی اسپاسم هم با هیچ دکتری مشورت نکردم… و نمی کنم… چون می دانم که فقط قرص بکلوفن تجویز خواهد کرد که تجربه به من نشان داده ضرر آن بیشتر از نفعش است. شاید هم جهت تشخیص، دستور ام آر آی بدهد، که آن هم با تکان های مداوم پاهای من ممکن نیست. برای ام آر آی باید بی حرکت باشی و جیکت در نیاید، پاهای من جیک جیک که چه عرض کنم؛ چه چه می زنند! البته شنیده ام که در بعضی مراکز ام آر آی، در صورت تجویز پزشک این امکان وجود دارد که به بیمار آرامبخش تزریق کنند و این آرامبخش بطور موقت اسپاسم را از بین خواهد برد. حالا ببینم چه می شود، الان که حوصله ی دکتر و بیمارستان را ندارم و می خواهم پستم را بنویسم! بله!

لوله ی تنفسی ام (تی تیوب) را هم که قبلا گفتم، لوله نیست؛ لولو است! این تی تیوب جنسش آلمانی است و بگمانم خود شخص ناشخیص هیتلر باشد که در جریان تناسخ به تی تیوب تبدیل شده است. اگر زودتر این را می فهمیدم از دکترم می خواستم قبل از لوله گذاری یک لحظه مرا به هوش بیاورند تا یک “هایل هیتلر” بگویم؛ بلکه این لوله کمی نرم شود تا وقتی خمیازه می کشم، می خندم، سرفه  و عطسه می کنم، یا حتی آب دهانم را فرو می دهم احساس نکنم که کامیون از روی نایم رد می شود! بایستی بار دیگر به بیمارستان  مراجعت کنم تا با کادر اتاق عمل، گروه متفقین را تشکیل دهیم و بلاد نایم را از آن متحد واحد، تی تیوب اشغالگر بستانیم و  باقیمانده ی رینگ های نایم را از هولوکاست  نجات دهیم…

بگمانم باید این لوله را کلا خارج کنند و یکی دیگر بگذارند؛ ولی از آنجایی که ما شانس نداریم بیم آن می رود که تی تیوب بعدی تناسخ  یافته ی بن لادن و  یا چنگیز خان  مغول باشد! البته احتمالا این بار زبانم لال، یک آمریکایی اش را می گذارند، اما من نمی دانم چه تضمینی است که از نژاد آپاچی ها نباشد. در هر صورت اگر بخواهند تی تیوب آمریکایی بگذارند، حتما از پزشکم درخواست خواهم کرد که وسط  عمل مرا به هوش  بیاورند تا مرگ بر آمریکایم  را سر دهم؛ چراکه از اوجب واجبات است، تا این آمریکایی نایخوار! بداند که نخواهد توانست نای من را مستعمره ی خود سازد و از رینگ هایش بهره کشی کند…

البته من حالا حالا ها از جایم تکان نخواهم خورد، چرا که باز هوا گرم شده است و من اغلب اوقات مثل حشره ای که به آن پیف پاف زده باشند، دراز به دراز یک گوشه می افتم…

حالا نوبت  می رسد به فشار خون… ببخشید دوستان، فشار خون چیست؟! مدتی نداشته ام، یادم رفته است که چه بوده… یعنی در این مدت، زمان هایی بوده است که سه روز سه روز حتی نتوانستم  موهایم را شانه کنم  یا مسواک بزنم! نشستن که  پیشکش، زاویه ی تختم  از ۳۰ درجه بیشتر می شد، از شدت افت فشار بگمانم خون در رگهایم از جریان می افتاد… آخر مجبور شدم که ده سانت از موهای نازنینم را  کوتاه کنم و برای مسواک زدن هم شیوه ای را که پیشترها اختراع کرده بودم به کار بستم…  بیشتر پروژه های درسی ام را در حالی انجام  دادم  که مانیتور را از پشت برفکی که در جلوی چشمانم رژه می رفت می دیدم… امیدوارم این پروژه های برفکی! حداقل برایم پارو پارو نمره بیاورند…

و اما اتونومیک دیس رفلکسی که همچون رهرویی راستین!، آهسته و پیوسته و با عزمی راسخ مسیر ناک اوت کردن مرا می پیماید و عوارض خُرد و کلان دیگری نیز که آماده و مجهز در حاشیه ی این جاده ایستاده اند، در انتظار آنکه فرصت همراهی بیابند…

در مورد روزهای امتحان هم دیگر هیچ حرفی نمی زنم… خودتان همان حشره ی پیف پاف خورده را تصور کنید که با موهای شانه نکرده، روبروی مانیتور نشسته است و با هر حرفی که تایپ می کند، ذره ای از جانش را به جان آفرین تسلیم می سازد… روزی که دو امتحان پشت سر هم داشتم، یک ساعت آخر را مجبور شدم از مادر بخواهم که سرم را از پیشانی و زیر چانه نگه دارند، چون دیگر قادر به نگه داشتن سرم نبودم و شانس آوردم که بعد از امتحان دچار مشکلات جدی نشدم… فقط مجبور شدم آن شب را آرامبخش بخورم، زیرا تک تک سلول هایم متشنج بودند. بخاطر همین خستگی و درد گردن و کمی افت فشار و سرگیجه، امتحان دوم را اصلا آنطور که می خواستم پاسخ ندادم و مطمئنا نسبت به جانی که در طول ترم برایش گذاشته بودم، نتیجه رضایت بخشی نخواهد داشت…

. . .

چراغ ها خاموش شدند. چشمانم را بستم و در دل گفتم:

«خدا کنه وقتی بیدار میشم حالم بد باشه، ولی نه بیش از حد!»

انگار که یکدفعه مرا برق گرفت! چشمانم را باز کردم و مدتی به سقف خیره ماندم. آن جمله را بار دیگر تکرار کردم  و اولین واکنشم آن بود که پوزخندی بر لبانم نشست. و بعد دلم برای خودم سوخت! این که دیدم من دیگر انتظار حال خوب را ندارم و آرزویم این شده  است که حالم بد باشد، ولی نه بیش از حد! واقعا تکانم داد و این فکر به ذهنم خطور کرد که آیا اینهمه صبر و تحمل در برابر آن و اینکه حضور کثیفش را در زندگی ام پذیرفته ام و با تمام آزارهایش دم نمی زنم، ناشی از این است  که من انسان بی شخصیتی هستم، یا بسیار متشخص؟ بی عارم، یا بسی غیرتمند؟ که سکوت من در برابر دست  درازی ها و جولان دادن هایش، از غرور است یا درماندگی؟ من مبارزم  یا تسلیم؟ آزاده  ام  یا اسیر؟ … نه، این سازش از سر استیصال است، نه سیاست… اینکه سوزش را تحمل می کنم، برای آن است که چاره ای ندارم؛ نه اینکه قوی باشم…

خواب از سرم پرید. تنم همچون ذغالی گداخته از درون و برون می سوخت و از زیر بغل هایم  بوی اتو می آمد!  تمام آن روز و  روزهای قبل آنطور گذشته بود و  من با وجود رنج بی حد، تمام وظایف روزانه ام را بی کم و کاست انجام داده بودم. آیا این افتخار ندارد؟  نه، ندارد! افتخار در چیز دیگری است که من نتوانستم انجامش دهم…

همچون اسیری که در زندانی نمور دلبسته ی جلبکی روییده در درز دیوار می شود، تمام دلخوشی من آن است که قادر باشم رنج بی حدم را بروز ندهم و در کنج لب هایم سبزینه ی لبخند را  به جلوه بگذارم. تا آن زمان هر چند که در غلبه ی سوزش باشم، من غالبم…

اما مدتی است که من مغلوب می شوم و رنج در چهره ام هویدا  می  گردد. نه اینکه  من ضعیف شده باشم و از تحملم کاسته باشد، نه… سوزش فشار را  از حد گذرانده است… و علت اینکه با وجود رنج بسیار همچنان  فعالم، تا حدی به این خاطر است که خود را سرگرم کرده باشم و فکرم را از سوزش منحرف سازم. پس چیزی برای افتخار کردن و بالیدن به خود وجود ندارد…

وقتی  نمی توانم رنجم را از اطرافیان پنهان  سازم، غرورم را و تمام افتخاراتی که به گمان خودم در نتیجه ی سال ها مبارزه با سوزش کسب کرده ام بر باد  رفته می بینم و از اینکه سوزش را  تحمل می کنم احساس بی شخصیتی به من دست می دهد؛ چرا که می  دانم تحملم ناشی از درماندگی  است…

هر چند که می دانم سرابی بیش نیست  و اگر هم این توهم به حقیقت چشمه ساری برسد، آب آن گوارا نه، بلکه مسموم خواهد بود، اما در این اندیشه ام که مشورتی با کلینیک کنترل و درمان درد داشته باشم و اگر روش درمانی بلاک عصبی را معقول یافتم به آن اقدام ورزم… چراکه اینطور تحمل کردن و ادامه دادن نه برای همیشه ممکن است، و نه اصلا کار درستی است…

صبح فردای آن شب… حالم بد بود… بیش از، بیش از حد…

. . .

در اتاقم مشغول درس خواندن هستم و مادر در آشپزخانه اند.

از بیرون صدای پارس سگ می آید…

مادر سراسیمه به اتاقم می آیند و می پرسند:

«آیدا،  تو بودی صدا زدی؟!» Wink Smile

انگشت شست پایم که پوستش قلفتی! کنده شد و آرنجم بعد از دو امتحان در یک روز…

پی نوشت: از همه ی دوستانی که در این مدت جویای احوالم بودند بی نهایت سپاسگزارم. سعی می کنم نسبت به پیف پاف تابستان! مقاومت حاصل کنم و حضور مستمری داشته باشم…

پی نوشت: کسی می داند که وبلاگ مستانه چرا یک شبه حذف شد؟! برای نویسنده ی آن نگران شدم. اگر خودش اینجا را می خواند یا کسی با او در ارتباط است ممنون می شوم که مرا از سلامتیش آگاه کند. من همیشه مطالبش را دنبال می کردم و به شخصیتش به عنوان یک انسان و یک پزشک علاقمند هستم. امیدوارم چیزی باعث آزارش نشده باشد (همچون وبلاگ زهرای عزیز، سیاه سفید خاکستری، که نسبت به او نیز چنین احساسی دارم و متاسفانه بخاطر برخی مزاحمت ها وبلاگش را تعطیل کرده است…) مستانه ی عزیز، امیدوارم خوب و سلامت باشی…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در روزمرگی, متفرقه ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

78 پاسخ به سلام :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette