واقعه ای به نام من…

با تردید و حالتی معذب نگاهم می کرد؛ دستپاچه بود. نگاهش را از چشمان من که با شوقی ساده لوحانه در انتظار پاسخی امید بخش به لب هایش نظر دوخته بودم، می دزدید. می دانست که هرچه بیشتر تعلل کند، کار را برای خود دشوار تر خواهد کرد. کمی دیگر مکث کرد، آنگاه با صدایی که به سختی از گلویش بر می خواست، گفت: «دو سال…»

سپس بی درنگ دستم را گرفت و شروع کرد به ور رفتن با انگشتانم. طاقت دیدن چهره ی من را نداشت که گویی در زیر حجم سنگین پاسخ او له شد…

«دو ســــــــــــــــــــــال! نه، اشتباه می کند. جوان است و تازه کار. فقط کافی است که از دستگاه (ونتیلاتور) جدا شوم؛ آنگاه می توانم با ویلچر بروم دانشگاه. چند ماه بعد هم با واکر راه می روم؛ یکی دو ماه هم با عصا و … این که هفت هشت ماه هم نمی شود؛ فوقش یک ترم از بقیه عقب می افتم… می گوید دو سال! بگو فیزیوتراپی بلد نیستم…»

. . .

می گفتند فلان مریض بعد از ۵ سال که روی ویلچر است، کم کم دارد پیشرفت هایی نشان می دهد. ۵ سال!

«اولا که مشکل او ضربه ی مغزی است. دوما اینکه لابد درست و حسابی فیزیوتراپی نکرده است. سوما…

۵ ســـــــــــــال! چطور تحمل کرده است؟! طفلکی… برای من که ۵ سال طول نمی کشد. درست است که با گذشت دو سال هنوز پیشرفتی نداشتم، ولی من تا قبل از ۵ سال خوب شده ام. یعنی باید بشوم. پـــــــــــــنج ســـــــــال! مسخره است… می فهمی خدایا! قبل از ۵ سال… این را بفهم!… یا معجزه ای کن؛ و یا کارم را تمام…»

. . .

سال ها پشت هم گذر کردند و من که با عبور هر ثانیه سراسیمه می گشتم و آشوبی در درونم برمی خواست، بتدریج رامِ زمان شدم… حساب سال ها را به فراموشی سپردم و شمارش لحظاتی را که چون برگ های خشک و چروکیده از درخت خزان زده ی عمرم فرو می ریختند، رها کردم…

گذاشتم تا گذر زمان همچون مُسَکنی ذره ذره در نهادم رسوخ کند و به مرهم آرامشی که حاصل این تسکین بود، آبسه ی چشم واقع بینم التیام بیابد تا ببینم که عمر من، هر چقدر هم که بی بار و بر باشد مادامی که ریشه در زندگی دارد، امید به جوانه هست…

پس به جای آنکه لحظات مرده را به دست تاراجگر باد یأس بسپارم، نسیم موافق امید را فرا خواندم تا ثانیه های بی جان را بر گِرد تنه ی پابرجای عمرم انباشته سازد، که کودی شوند برای زایشی دوباره…

. . .

بذر شومی را که روزگار در جوار درخت نوپای عمر من کاشت، از آن جوانه ی دردی سر بر آورد که شیره ی حیات را می مکید و خود می بالید و همچون پیچکی بر گرد عمر می تنید. و عمر من برای رهایی، زندگی خود را انتحار کرد… اشک شور محنت بر پای خود ریخت و ابرهای تیره ی نومیدی را بر فراز خود انبوه ساخت تا که آن هرزگیاه، در ظلمت یأس از نورِ پرورنده ی خورشید زمان به دور مانَد، و به سوز آه های پی در پیِ رنج، آن را بخشکاند تا که آخر نیست شد و نابود گشت و گرچه خود نیز همراه آن بسوخت؛ اما خاک حاصلخیزی بر جای گذاشت تا که این بار امید در آن بروید…

عمر بیست ساله ی من فنا شد، تا نهالِ عمری دوباره در زندگی ام ریشه کند… عمری که از بذر امید و خاکِ پاکبازی سر بر آورد… خاک مطهری که بذرهای شوم باغبانِ حیله گر روزگار، دیگر در آن به جوانه نخواهند نشست…

. . .

یک دهه… نه، هرگز گمانش را نمی بردم… درست ده سال است که از آن روز می گذرد… دهه ی سراسر زجری که به فجر انجامید؛ چرا که امید طلایه دار این نبرد بود و ایمان، پرچم دار آن…

آری، ده سال گذشت و امروز یعنی دوم اردیبهشت ۱۳۹۳، دهمین سالگرد آن حادثه می باشد، و یا شاید هم دهمین سالگرد واقعه ای است به نام من… به نامِ… آیدا…

و باز هم

تولدم مبارک…

پی نوشت: راضی نشدم که برای دهمین سالگرد تولد دوباره ام چیزی ننویسم. این برای من واقعه ی مهمی است و نمی خواستم بی تفاوت از کنارش بگذرم. باید آن را ثبت می کردم؛ باید آیدا می بودم و همچون همیشه در برابر مشکلات می ایستادم… پس چشم بستم بر هرچه اتونومیک و نوروپاتیک و ثبت کردم آنچه را که باید؛ در اینجا؛ در منزلگه آیدا…

(ادامه ی مطلب پست قبل، یعنی دلیل نبودن هایم، همچنان به قوت خود باقی است…)

پی نوشت: در پی ذکر مصیبتی که در ادامه ی مطلب پست قبل، نسبت به یکی از دروس این ترم داشتم، دوست بسیار بامحبتی لطف کردند و با استفاده از یک نرم افزار، تنظیماتی را برایم اِعمال نمودند که تایپ آن علائم فینگلیش کذایی را برایم سهل و آسان کرد و به تبع، سرعت کارم را بالا برد… بی نهایت سپاسگذار ایشان می باشم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

109 پاسخ به واقعه ای به نام من…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette