واقعه ای به نام من…

با تردید و حالتی معذب نگاهم می کرد؛ دستپاچه بود. نگاهش را از چشمان من که با شوقی ساده لوحانه در انتظار پاسخی امید بخش به لب هایش نظر دوخته بودم، می دزدید. می دانست که هرچه بیشتر تعلل کند، کار را برای خود دشوار تر خواهد کرد. کمی دیگر مکث کرد، آنگاه با صدایی که به سختی از گلویش بر می خواست، گفت: «دو سال…»

سپس بی درنگ دستم را گرفت و شروع کرد به ور رفتن با انگشتانم. طاقت دیدن چهره ی من را نداشت که گویی در زیر حجم سنگین پاسخ او له شد…

«دو ســــــــــــــــــــــال! نه، اشتباه می کند. جوان است و تازه کار. فقط کافی است که از دستگاه (ونتیلاتور) جدا شوم؛ آنگاه می توانم با ویلچر بروم دانشگاه. چند ماه بعد هم با واکر راه می روم؛ یکی دو ماه هم با عصا و … این که هفت هشت ماه هم نمی شود؛ فوقش یک ترم از بقیه عقب می افتم… می گوید دو سال! بگو فیزیوتراپی بلد نیستم…»

. . .

می گفتند فلان مریض بعد از ۵ سال که روی ویلچر است، کم کم دارد پیشرفت هایی نشان می دهد. ۵ سال!

«اولا که مشکل او ضربه ی مغزی است. دوما اینکه لابد درست و حسابی فیزیوتراپی نکرده است. سوما…

۵ ســـــــــــــال! چطور تحمل کرده است؟! طفلکی… برای من که ۵ سال طول نمی کشد. درست است که با گذشت دو سال هنوز پیشرفتی نداشتم، ولی من تا قبل از ۵ سال خوب شده ام. یعنی باید بشوم. پـــــــــــــنج ســـــــــال! مسخره است… می فهمی خدایا! قبل از ۵ سال… این را بفهم!… یا معجزه ای کن؛ و یا کارم را تمام…»

. . .

سال ها پشت هم گذر کردند و من که با عبور هر ثانیه سراسیمه می گشتم و آشوبی در درونم برمی خواست، بتدریج رامِ زمان شدم… حساب سال ها را به فراموشی سپردم و شمارش لحظاتی را که چون برگ های خشک و چروکیده از درخت خزان زده ی عمرم فرو می ریختند، رها کردم…

گذاشتم تا گذر زمان همچون مُسَکنی ذره ذره در نهادم رسوخ کند و به مرهم آرامشی که حاصل این تسکین بود، آبسه ی چشم واقع بینم التیام بیابد تا ببینم که عمر من، هر چقدر هم که بی بار و بر باشد مادامی که ریشه در زندگی دارد، امید به جوانه هست…

پس به جای آنکه لحظات مرده را به دست تاراجگر باد یأس بسپارم، نسیم موافق امید را فرا خواندم تا ثانیه های بی جان را بر گِرد تنه ی پابرجای عمرم انباشته سازد، که کودی شوند برای زایشی دوباره…

. . .

بذر شومی را که روزگار در جوار درخت نوپای عمر من کاشت، از آن جوانه ی دردی سر بر آورد که شیره ی حیات را می مکید و خود می بالید و همچون پیچکی بر گرد عمر می تنید. و عمر من برای رهایی، زندگی خود را انتحار کرد… اشک شور محنت بر پای خود ریخت و ابرهای تیره ی نومیدی را بر فراز خود انبوه ساخت تا که آن هرزگیاه، در ظلمت یأس از نورِ پرورنده ی خورشید زمان به دور مانَد، و به سوز آه های پی در پیِ رنج، آن را بخشکاند تا که آخر نیست شد و نابود گشت و گرچه خود نیز همراه آن بسوخت؛ اما خاک حاصلخیزی بر جای گذاشت تا که این بار امید در آن بروید…

عمر بیست ساله ی من فنا شد، تا نهالِ عمری دوباره در زندگی ام ریشه کند… عمری که از بذر امید و خاکِ پاکبازی سر بر آورد… خاک مطهری که بذرهای شوم باغبانِ حیله گر روزگار، دیگر در آن به جوانه نخواهند نشست…

. . .

یک دهه… نه، هرگز گمانش را نمی بردم… درست ده سال است که از آن روز می گذرد… دهه ی سراسر زجری که به فجر انجامید؛ چرا که امید طلایه دار این نبرد بود و ایمان، پرچم دار آن…

آری، ده سال گذشت و امروز یعنی دوم اردیبهشت ۱۳۹۳، دهمین سالگرد آن حادثه می باشد، و یا شاید هم دهمین سالگرد واقعه ای است به نام من… به نامِ… آیدا…

و باز هم

تولدم مبارک…

پی نوشت: راضی نشدم که برای دهمین سالگرد تولد دوباره ام چیزی ننویسم. این برای من واقعه ی مهمی است و نمی خواستم بی تفاوت از کنارش بگذرم. باید آن را ثبت می کردم؛ باید آیدا می بودم و همچون همیشه در برابر مشکلات می ایستادم… پس چشم بستم بر هرچه اتونومیک و نوروپاتیک و ثبت کردم آنچه را که باید؛ در اینجا؛ در منزلگه آیدا…

(ادامه ی مطلب پست قبل، یعنی دلیل نبودن هایم، همچنان به قوت خود باقی است…)

پی نوشت: در پی ذکر مصیبتی که در ادامه ی مطلب پست قبل، نسبت به یکی از دروس این ترم داشتم، دوست بسیار بامحبتی لطف کردند و با استفاده از یک نرم افزار، تنظیماتی را برایم اِعمال نمودند که تایپ آن علائم فینگلیش کذایی را برایم سهل و آسان کرد و به تبع، سرعت کارم را بالا برد… بی نهایت سپاسگذار ایشان می باشم Smile

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

94 پاسخ به واقعه ای به نام من…

  1. اکبر می‌گوید:

    سلام آیدا خانوم
    خیلی از روحیه ای که داری خوشم اومده، واقعا دست مریزاد داری Smile
    راستش من اتفاقی و از یه وبلاگ دیگه با اینجا آشنا شدم، و همون روز آشنایی تقریبا تمام پستاتو خوندم، خیلی خوب نوشتی.
    راستی تولدت مبارک ..

  2. سارا.ص می‌گوید:

    سلام ایدای نازنینم…
    دلخوش به همان حضور در سایه که قولش رو داده بودی(سارا توی دلش میگه قول که نداده بود ولی اینجوری که بگم ایدای مهربانم در معذور می ماند و گاهی از همان سایه ها دستی برایمان تکان می دهد..”بعد بدجنس سارا”)…اره می گفتم ..دلخوش به همان قول حضور در سایه هر روز به اینجا سر می زنم و برای ایدای عزیزم ارزو های رنگی می کنم…
    و اما چطور ممکن است فراموش کرد …تولدی را که بر خلاف تولد نخست خوب به یادش می اوری …دردش را..رنج نگفتنی اش را …درک کردن ارام ارام و کشف تکان دهنده ی اتفاقی که افتاده را(اتفاق متولد شدن دوباره ی روح را شاید..) ..شوق و شگفتی چشم در چشم شدن با حقیقت دردناک پر ابهت شیرینش را………….
    سارا هم هزار هزار بار همه چیز رو مرور کرده در این ده سال!! و هر بار دریافتی تازه …ارزشش رو داشت….
    عزیز دلم به وقوع پیوستنت مبارک…..
    اتفاق جان ..این تحویل گرفتن ها رو به خودت نگیر لطفا ..با ایدای ما مهربان باش..

  3. baran می‌گوید:

    aida jan tavalodet mobarak….che khub shod to be donia amadi….az khoda baraye afarineshe to mamnunam Smile

  4. bashmagh می‌گوید:

    بسیار زیبا
    نمی دونم چرا دست نوشته هات را می خونم
    همین طوری چشام از اشک حلقه می زنه و یک چیزی ته گلوم را فشار می ده
    چون بعضی ها منو اینطوری می بینن ناچار بگم باز هم حساسیت فصلی اومده سراغم

  5. آلما می‌گوید:

    من با خوندن نوشته های تو انرژی و امید می گیرم و به خودم یادآوری می کنم که با امید میشه به همه چی رسید
    ممنون بابت این نوشته ها و اینکه با ما سهیم میشی

  6. DLYDLY می‌گوید:

    بنام پروردگار هستی بخش
    آیدا جان سلام
    سعی کن اون عرق محرکی رو که بهت گفتم رو تهیه و استفاده کنی . کمک میکنه تا اعضای مثل قلب ، ریه ، کلیه ، کبد و … کار خودشونو بهتر انجام بدن . شاید در برطرف کردن سوزشت موثر واقع بشه (باید امتحان کرد) . اگه نتونستی تهیه کنی بگو برات بفرستم .
    در پناه پروردگار

  7. فلانى می‌گوید:

    یک روز در میان پرسه هاى الکى در اینترنت یافتمت. تحمل من آنقدرها نبود که به راحتى از عهده هضم همه آنچه نوشته بودى برآیم. مى خواستم نخوانمت تا غمگین نشوم، اما فهمیدم که خواندنت به من زندگى مى بخشد و شور و شعور مى دهد. به من تلنگر مى زند که باید زندگى را با تمام وجود زندگى کرد. اینکه به قول یکى از نوشته هایت باید بفهمى که وقتى تشنه اى باید بى درنگ از جایت بلند شوى و بروى آب بخورى. این درک براى من از همه تئورى هاى هستى شناسانه و معرفت شناسانه اى که مى دانم باارزش تر است. ممنونم و تولدت مبارک.

  8. آتش می‌گوید:

    آیدای عزیز سلام
    نمی دونم شاید این سالگرد چیزی برای تبریک نداشته باشه چراکه شروعی بوده برای دردها و رنجهای جسمانی آیدا ویقیناً نمی خواهم یادآور ناملایماتی باشم که شما هرروز و لحظه به لحظه با آن دست و پنجه نرم می کنید .
    اما به هرحال شروعی هم بوده برای به چالش کشیدن امید و ایمان و باورهای یک انسان و آغازی برای روبه روی شدنش با سختی هایی که شاید درآن زمان به هیچ وجه برایش قابل انتظار نبوده اند . شروع سلسله مبارزاتی با واقایعی غیر منتظره که هربار اورا به نبردی سنگین می خواندند و شاید درابتدا چنین یقینی به پیروز دراین پیکارها دراو نبوده اما امروز با کوله باری از انواع تجارب عملی مطمئناً به چنان باورو یقینی رسیده است که دیگر این رجزخوانی های سوزش و درد برایش پشیزی نمی ارزند وهمواره امیدوار وسربلند به پیش می رود .
    و چنین استقامت و ایمانی دراو شکل گرفته که برای همگان قابل تقدیروستایش است و هرروز موجب تقویت روحیه خودو دوستانش می شود . دیگه کم کم دارم به شما حسودی می کنم ها ! چقدر دوستان خوب دارید !
    اما با این حساب دیگه دلیل نبودن هایتان ضعیف شده و چون سرعت عملتان بالا رفته ما این دلایل را قبول نمیکنیم وباید زود به زود بیایید پست بنویسید !

  9. وحید می‌گوید:

    این قسمتش جنون آمیز بود :
    بذر شومی را که روزگار در جوار درخت نوپای عمر من کاشت، از آن جوانه ی دردی سر بر آورد که شیره ی حیات را می مکید و خود می بالید و همچون پیچکی بر گرد عمر می تنید. و عمر من برای رهایی، زندگی خود را انتحار کرد.

    شاید تا الان کامنتها و نظرهای بنده درمورد نوشته های جادویی شما برایتان خسته کننده شده باشد اما برای من تعظیم به نبوغ نگارشتان همیشه تازه خواهد ماند.

  10. سلام آیدا خانوم
    ظهر بخیر
    درسایت ما پسری که مشکل شما را دارد در بحث آژاد اندیشی ما اعلام کمک کرده است.
    چه خوب است که
    اولا شما نیز در این مبحث حضور پیدا کنید و ایشان را با ارائه نظراتتان کمک کنید
    و همچنین خودتان اگر نکته خاصی از معلولات عزیز جامعه دارید بگویید تا ما مطرح نماییم.
    منتظرتان هستیم
    پایگاه جوان انقلابی

  11. سپیده می‌گوید:

    سلام آیدا جان اولین باره که به وبلاگت میام یعنی تازه پیدات کردم. گذشتت رو خوندم اگه سر کار نبودم که حتما اشک صورتم رو می شست ( نه اینکه فک کنی من از اون کارمندام که سر کار وبلاگ می خونن نهههههههه نشد که خوندن وبت رو بزارم واسه یه وقت دیگه)حدود ده سال پیش هم زندگی من یه تحول بزرگ داشت شوهر سابق من با ماشینش زد به یه پسر نوجوون… هم زندگی اون به هم ریخت هم ما البته می دونم که زندگی اون پسر خیلی خیلی عوض شد اون می تونه راه بره ولی … سر فرصت میام و واست می نویسم پایدار باشی

  12. معلول بهاری می‌گوید:

    سلام
    تازه با وبلاگت آشنا شدم یعنی چند دقیقه میشه سعی میکنم همه مطالب قبلی رو هم بخونم
    درضمن شمارو در وبلاگم لینک کردم

  13. سحر می‌گوید:

    آیدای عزیزم با اشک چشمام کلمه به کلمه رنج و دردهات و دوباره مرور کردمو مثل همیشه تنها چیزی که به زبانم اومد ستایشت بود عزیزم . اینکه بعد از گذشت از اون روزای سخت میتونی نام این روز رو تولدی دیگر بنامی حکایت از روح بزرگ و وصف ناشدنی تو داره . واقعا لحظه به لحظه از خدا برات طلب سلامتی میکنم و باور دارم که این معجزه اتفاق میفته و پاسخ اینهمه صبر و بردباری رو از خدا میگیری . لطفا تا میتونی باش آیدای عزیزم . ما رو تنها نزار که خیلی دلتنگت میشیم . همیشه به امید خوندن نوشته ای جدید به خونت سر میزنم .مواظب خودت باش عزیزم …

  14. سحر می‌گوید:

    آیدا جان امشب شب آرزوهاست و من اولین آرزویی که کردم آرزوی سلامتی تو بود و برآورده شدن آرزوهات …

  15. حسن می‌گوید:

    درود بر ایدای عزیز
    ایدا در مورد ویلچربرقی اطلاعاتتی نداری؟میتونی یک مارک یا شرکت مطمئن بهم معرفی کنی؟امسال وکالت قبول شدم و از چند وقت دیگه کاراموزیم شروع میشه و برای رفت و امد به شدت محتاج یک ویلچربرقی هستم.

    • آیدا می‌گوید:

      سلام دوست خوبم
      تبریک می گم… عالیه… ایشالا که موفق باشید…
      بی نهایت خوشحال شدم.
      در مورد ویلچر برقی… آدرس دو وبلاگی رو که میدم، نویسنده هاش هر دو ویلچر برقی دارن و در این مورد خیلی اطلاعات دارن
      آقای بهمن کریمی: http://bahmankarimi.blogfa.com/
      آقای مهرداد زندی: http://iran.special.ir ولی چون وبلاگشون ایراد داره، از این آدرس وارد بشید: http://special.ir/ دومین وبلاگ… آشنایی با یک معلول قطع نخاع… روی آخرین مطلبشون کلیک کنید.

      واقعا خوشحالم کردید. برای موفقیتتون دعا میکنم Smile

  16. فلفل می‌گوید:

    ایدا جونم،دیشب شب لیله الرغائب یود……شاید قسمت بود که من دقیقا دیروز با وبلاگتون اشنا بشم و سر نماز کلی به یادتون باشم……تو لیست بلند و بالای دعا هام هی شما میومدین به ذهنم……یه عالمه دعاتون کردم……عاشق روحیه تون ام……من دقیقا نصف سن شما رو دارم و اگه فقط ۵ درصد از روحیه و پشتکار شما رو داشتم الان دکترا رو گرفته بودم………..بعد از خوندن شرح حالتون اشکم در اومد و با دیدن لبخندتون تو اینه بیشتر دلم شکست………….هیچ چیزی نمیتونم درباره ده سال گذشتتون بگم فقط مطمئنم که خدا به فکر بنده هاشه و اگه درد میده صبرم میده…….عاشقتونم……:*

  17. فلفل می‌گوید:

    عشق است اردوی بهشت و بهشتیان………تولدتون پساپس مبارک…..منم نه روز دیگر زاده خواهم شدSmile

  18. مهدی می‌گوید:

    سلام ایدای عریز.همدرد گرامی.من بخاطر ده سال مقاومت و پایداری و شهامت شما در برابر رنج و دشواریهای خاص اسیب نخاعی تبریک میگم.و آرزوی قلبی من بهروزی و موفقیت شماست

  19. سپید می‌گوید:

    آیدا خیلی خیلی حس کردم دو تا پاراگراف اولت رو، زیاد زیاد، عالی توصیف کردی!
    یعنی انگار یه چیزی تو دل خودم بود میخواستم بگم نمی تونستم، بلد نبودم، ولی تو قشنگ نوشتیش دختر گل.

  20. آیدا جان… تولدت با کلی تاخیر مبارک :*

  21. سجاد می‌گوید:

    زیبا نوشتی. تبریک به خاطر این شخصیت بزرگت آیدا.

  22. حسن می‌گوید:

    سلام بر ایدای عزیز و بزرگوار
    ممنون که وقت گذاشتین و راهنماییم کردین و خیلی خیلی خوشحالم که خوشحالتون کردم.برام خیلی دعا کنید برای رسیدن به ارمان های زندگیه شخصی و اجتماعیم مسیر سختی یش رو دارم.من هم اگر قابل باشم برای موفقیت شما دعا میکنم.مطمئن هستم روزی مترجم بزرگی میشین هرچند همین الان هم یک مترجم بزرگ هستین: مترجم انسانیت دوستی عشق صبوری مهربانی و…

  23. آتش می‌گوید:

    آیدای عزیز خوبی ؟
    حال و احوال؟ درس ها و امتحانات خوب پیش میره ان شاالله ؟
    با جناب سوزش چه می کنی خفش کردی یا هنوز نفس میکشه ؟
    دلمان تنگ رفت برایتان . یک گوشه چشمی هم به این وبلاگتون بکنید
    جای دوری نمیره ها !

  24. مهدی می‌گوید:

    سلام ایدای گرامی..از شما و خوانندگان محترمتون خواهش میکنم وبلاگ همدرد دیگرمون رو بخونیدhttp://dearspinalcord.blogfa.com/

  25. مریم می‌گوید:

    سلام آیدا جون
    با تاخیر زیاد تولدت مبارک !
    ببخشید اگر خیلی وقته نظری ندادم اینجا، ولی باور کن خیلیییی پیش میاد یادت کنم.
    . پست آخرت مخصوصا خیلی حس خوبی داد .آیدا جون هر چی آرزوی خوب هست برات
    دارم.
    اون عکس با سفره هفت سین هم عالی بود .
    خوشبختیت مستدام :*

  26. آتش می‌گوید:

    سلام ودرود بسیار
    خواستم عید میلاد و روز پدر رابهتون تبریک بگم
    همچنین خدمت پدر بزرگوار . و براتون آرزوی
    موفقیت و شادمانی بکنم .

  27. مینا* می‌گوید:

    آیدای نازنین سلام… حدود دو سال و نیم هستش که با وبلاگت اشنا شدم اما راستش جرات نداشتم که بیام برات کامنت بزارم… یعنی همون دو سال نیم پیش که میخواستم برات کامنت بزارم خودمم شرمنده ی خودم شدم وقتی با روحیه ی پر از امیدت اشنا شدم. شرح حالت رو همراه با اشک و لبخند و بغض و مشت بر سر و دیوار خوندم و اعتراف میکنم روزی نیست که به یادت نباشم و ازت درس نگیرم. بهترین ها رو از خدا برات خواستارم فرشته ی من Smile

  28. نیکی می‌گوید:

    آیدای عزیز من آدم وراجی هستم… اما وقتی به شما می رسم، سکوت، وجودم رو فرا میگیره. خیلی خوشحالم که با انسانی مثل شما آشنا شدم. مبارزه تون به من الهام می بخشه. اندوه و دردتون منو به گریه وامیداره و زیبایی که در وجودتون هست مسحورم می کنه…

  29. شنگين كلك می‌گوید:

    سلام و عرض ادب
    این یک دعوتنامه رسمیست از جانب شنگین کلک
    که از شما دعوت می کند تادر مراسم جشن تولد وبلاگ
    “شنگ” به آدرس http://DideNo.blogsky.com
    شرکت فرمایید . دوستان ، آشنایان ، اقوام ، مهربان همسر
    و همه کودکانتان نیز دعوتند .

  30. آتش می‌گوید:

    سلام و سپاس فراوان از تشریف فرمایی شما به جشن تولد
    ما همچنان منتظر حضورهای پرشور شما هستیم
    هروقت از درس خسته شدید یک سر تشریف بیارید
    خستگی تون در بره . (میدونیدکه تخصص شنگ سورپرایزکردن دوستانشه)

  31. homeira می‌گوید:

    سلام ایدا جان ممنون از لطفت عزیزم. منم امیدوارم و بی صبرانه منتظرم زودتر ببینمت. Big Smile)

  32. حامد می‌گوید:

    سلام قلمتون خیلی چشم نوازه……………شاد ومسرور باشید …..یک همدرد

  33. ایکیا می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز
    واقعا از دل برآمده بود…

  34. آتش می‌گوید:

    سلام و صد سلام
    خیلی خوشحال شدم از خبر خوبتان
    و همینطو از حضورتون در جشن تولد
    استاد نوری همینطور منتظر انتخاب شما هستند ها
    میگویند تا آیدا انتخاب نکنه من نمی رم

  35. آتش می‌گوید:

    سلام
    استاد بخاطر شما دیشب تاحالا
    پیش ماموندن و کلی صفا کردیم
    دست شما درد نکنه
    میشنوید ؟

  36. طیبه می‌گوید:

    سلام عزیزم
    تولدتو تبریک میگم
    مطمئنا خانواده به داشتن دختری مث تو افتخار میکنند چرا که هرگز تسلیم نشدی
    برات آرزوی سلامتی و شادی دارم

    خیلی زیبا مینویسی
    بیشتر بهت سرخواهم زد و جرعه جرعه نوشته هاتو خواهم نوشید

  37. آتش می‌گوید:

    سلام و روزتون بخیر
    به به . می بینم که طیبه بانو هم اومدن خدمتتون
    و جمعتون جمعه و دارید گل می گید و گل میشنوید
    خواستم یادآوری کنم حالا که درس ها به سلامتی تمام شدن
    ما منتظر پست جدید هستیم .

  38. اوای دل می‌گوید:

    نوشته هات نرم و شیوا هستن و گذر زمان را ملموس کرده ای و دلتون را بسیار راحت به نوشته تبدیل میکنید
    سرسبز باشید

  39. سارا.ص می‌گوید:

    دلتنگت می شم ایدا جانم…امیدوارم خوب و شاد و سر حال باشی و درس و مشق هم مثل همیشه عالی پیش بره..می بوسمت نازنین دوست

  40. لیلی می‌گوید:

    سلام
    بارها امدم و پستت را خواندم. نظری برای گذاشتن ندارم ولی بعضی پاراگراف ها انگار از زبان من هم بود.
    فکر که می کنم ،چقدر منتظر یک حرف امید بخش از دیگران بودم و اگر نمی گفتند با خودم می گفتم : نمی فهمد و …
    فکر می کنم که حالا دیگر دردم در زمان حل شده است

  41. آتش می‌گوید:

    سلام و عرض ادب
    باخودم گفتم مزاحم درس و مشق شما نشوم
    آخر وقت یک عید مبارکی بکنیم و زود بریم که
    شما از امتحانات عقب نمونید .
    عید مبعث بر شما و خانواده محترم گرامی باد

  42. آتش می‌گوید:

    به گمانم که دیگه وقتشه این امتحانات تموم بشه
    خوبید ؟
    اعیاد شعبانیه بر شما و خانواده گرامی مبارک باد

    • آیدا می‌گوید:

      سلام جناب آتش عزیز و مهربان
      والا تا ۷ تیر امتحان دارم…
      امیدوارم شما هم خوب باشید و این اعیاد بر شما و خانواده ی محترم هم مبارک
      ممنونم Smile

  43. آزاده می‌گوید:

    ایداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا …

  44. سحر می‌گوید:

    آیدا جان خیلی وقته نیستی …
    دلم برای نوشته های قشنگت تنگ شده .مواظب خودت باش عزیزم

  45. فاطمه می‌گوید:

    سلوم نویسنده ی محبوب Grin

    بازم دیر اومدم سر بزنم بهتون، شرمنده کمی مریض بودم. من یه باغچه گل رز جلو پنجرم دارم، چند وقت پیش دیدم یه گل کوچولو موچلو که کمی هم ساقش خمیده بود زیر گل رزای درشت دیگه در اومده بود، ولی خیلیییییییییییی قشنگ بود خیلی، این برگاش تر و تازه و قرمزیشم با گل بزرگای بالا سرش فرق داشت. من تا چند روز نگاش میکردم حتی دلم نمیومد بچینشم بیارم تو اتاقم بذارم میگفتم حیفه قشنگه سر شاخه بمونه. نگاه کردن به اون منو یاد شما مینداخت که خیلی زیباین گرچه ممکنه دیده نشید یا ساقه ی تنتون شکسته باشه.

    اینم برا شماست؛ دیرکردمونه Smile

    Once upon a time
    I had a rose -so shine
    I never knew the time
    When it started to be mine

    It was a dream last night
    It was a friend so kind
    It was a rose so bright
    It was a time I did quite

  46. سینا می‌گوید:

    سلام به آیدای عزیز.
    برای اولین باره که وبلاگت رو میبینم و خیلی خوشحالم هم از شناختن شخصیتی مثل تو و هم پیدا کردن فردی کمی مشابه خودم .
    هنوز وقت نکردم مطالبت رو کامل بخونم . اما بهت سر میزنم و امید وارم در تمام مراحل زندگی موفق باشی.
    ——————-
    چرا نوشته هاتو کتاب نمیکنی؟؟زیبا و گویا مینویسی .

  47. وحید می‌گوید:

    آیدا خانوم “صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد؟”
    بیاین دیگه

  48. آتش می‌گوید:

    ماهمچنان منتظر هفتم تیریم
    ان شاالله با کسب مقام شاگرد اولی
    با بهترین آرزوها

  49. بهار دوباره می‌گوید:

    سلااااااااااااااااااااااااااام آیدا خانم گل،غیبتتون طولانی شدا …دیدیم شدیییییییییییید دارید درس میخونید،خواستیم خدا قوت بگیم،خسته نباشید،ایشالله با خبرای خوب برگردین.

  50. فاطیماه می‌گوید:

    چهارسال ازاولین باری که وبلاگت رو خوندم می گذره … آیدای مهربونم…

  51. پروین می‌گوید:

    سلام به زینب می گفتم من با ایدا وبا سیاوش وبا مهردادو با شما وبقیه اشک ریختم زینبم استقامتش انگار مال این دنیا نیست سرش فقط تکان می خورد شوهرش وبچه اش را با یک توان روحی داره از دست می دهد ودرک نمیشود چون درسه چهار راه خشم وشهوت ووهم و اندیشه کمترکسی است که اندیشه اش را از خود رهاکند وبه ادراک گل و حیوان ودیوار و دیگران برسد منیت !!! واو هم تنهااست نه به خاطر نبود ادم ها بل بخاطر نبود انسان ها هرکس به فکر خویش است دردنیای نفسش وارزشهایش ان است که نفسش می خواهد سردردش مهمتر است از زخم دیگری درحالی که از دلها به دلهاراهیست همه ی انسانها به هم مربوطند خدا ما را با ادراک افریده ووقتی می فهمیم نمی توانیم بی اعتنا باشیم خوشبختی در مغزماست ومغزما وقتی دید …کاش دیدگان را بشوییم انگاه مرزها رخت برخواهد بست همه زبانها زیبا خواهد شد وهمه ی انسان ها ….دوستت دارم

  52. پروین می‌گوید:

    میگن ادم سریه چهارراه وایستاده شهوت وخشم ووهم و اندیشه واندیشه پیروزاست وهم باید مهاراندیشه بشند نمیدونم مخاطب خاصت کیه سیاوش جان اما امیدوارم اهل اندیشه باشه اهل اندیشه دلشان پاک میشه وبا تفکر انسانی با انسان همراهند شریک غصه اندبا درک غصه ورحمتند واهل عمل ادراک : زیباترین جمله است کسی بفهمد تو هم انسانی و شعوردارد وجایی درهستی و خدالازمت داشته اینطور و خدارا پاس بدارد وحکمتش را دنبال ادراک می گردم سیاوش جان برایم دعا کن بیابمش کسی که بتواند همدرک وهمنفسم باشد وسخنانم با چشم با هاش رد وبدل شود وزورنزنم برای رساندن حرفم کسی که بتواند برایم بگوید نورو تاریکی چیست وجواب سوالاتم را بدهد من هم برایت برای مادرت دعا می کنم می دانم روح پدرت هم اگاه است از تو می دانم بسیاری دوستت دارنداما گاه غرق در روزمرگی ها می شوند اما باز هم برایت دعا می کنند وتو برایشان از دور نسخه صبر می پیچی وبه سوال وامی داریشان و اندیشه وهمین خوبست که بدون انکه بدانی مربی بسیاری انسانها برای اندیشیدن هستی

  53. پروین می‌گوید:

    سلام مجدد ببخش اثر کپی برداشتن از نوشته ام برای سیاوش این شدکه برای شما عزیز فرستاده شد ایداجان شرمنده ام اما همه از هم هستیم و از هردل به دل راهی است اگر چه هم را نبینیم شاید دربهشت هم را ببینیم وتو به من بگویی تویی پروین !!! اما کاش قبل از ان ادرست را بیابم گاهی دلم مرا به ادرس ها راهنمایی می کند

  54. DLYDLY می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته نبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــــــــــــــی

  55. سحر می‌گوید:

    سلام آیدای نازنین .امیدوارم خوب باشی . همین …

  56. لیلا می‌گوید:

    سلام آیدای نازنین
    خیلی وقته خاطراتتو میخونم همیشه با شادیات شاد شدم با غمهات هم غمگین…خیلی خوب میتونم درکت کنم چون دردی داریم مشترک عزیزم ولی باور کن همیشه به همت و تلاش و صبوریت احسنت گفتم …
    امیدوارم تمام لحظات زندگیت سرشار از انرژی و شادی و سلامتی باشه گلم.

  57. مهسا می‌گوید:

    آیدا بیاااا دیگهههههههه

  58. پروین می‌گوید:

    همه اش دنبال برنامه جور کردن برای بچه هایش بود شیک می پوشید وبا انها به جایی می رفت که برایشان ارزش بگذارند ! غذای شیک وخانه ی شیک با معلم هایش سروکله می زدتا به او توجهی بکنند برایش انواع کتاب ها را می خرید …ادم خودپسندی بود اما فکرمی کرد پدر شایسته ای است کسی بود که درچهاردیواریش فقط خودش وبچه هایش بودند ووسعت فکرش همینقدربود ومنتهای معرفتش به هستی فرزندانش از این خودخواهی اوتقدیر می کردند چون به اندازه او خودخواه بودند وخود را عاشق او می دانستند غافل ازاینکه مدار این عشق خودخواهی بود ….

  59. سلام آیدا جون
    از وبلاگ و خاطرات و زندگی سراسر عبرت و درس شما بسیار لذت بردم و از اینکه با این صبر و شکیبایی و تلاش یکه تاز عرصه مؤفقیت و پیروزی هستید به شما تبریک میگم. با اجازتون سایت شما را لینک می کنم و پیگیر نوشته های قشنگتون هستم. زنده و پاینده باشید

  60. آتش می‌گوید:

    سلام و درود و عرض ادب بسیار
    خواستم در این روزهای پایانی امتحانات
    یک خسته نباشید جانانه ای عرض کرده باشم خدمت شما
    امید که با موفقیت تمام به پایان رسد و یک نفس راحتی بکشید
    امان ازاین نفس راحت . سالها پیش در یک شب شعری شرکت کرده بودم
    یکی از بزرگان ادب که مجلس گردان شب شعر شده بودند در میان برنامه ها
    آمدند و فرمودند: “”حالا یک آنتراکتی تشریف ببرید ، نه ببخشید بجای آنتراکت باید به پاسداری فارسی بگوییم یک
    تنفسی تشریف ببرید اما حالا من اینجا نمیدانم چه بگویم آخر این مجلس ما که همه اش تنفس
    بوده است دیگه تنفس رفتن چه معنی دارد ؟! “”
    حالا من نمی دانم این امتحانات برای شما چقدر تنفس بوده و درمیانشان آنتراکتی داشته اید یانه
    درهرحال همیشه امید ما به سلامتی و شادمانی شماست . موفق و پیروزباشید .
    منتظر پست های جدید تان هستیم .

  61. نسرين می‌گوید:

    هزار تا سلام و خسته نباشید همراه یک خرمن گل ایدای عزیز و مهربان,

  62. جواد می‌گوید:

    سلام خانم الهی وقتتون بخیر.
    ملکی هستم از شاهرود .
    دوستی دارم به نام محمد که یک سالی هست مبتلا به بیماری mnd شده و کامل
    بدنش فلج شده به علاوه وابستگیش به ونتیلاتور و… و استفاده از تراک
    استومی مانع صحبت کردنش هم شده.
    از همه ی اینا که بگذریم ی مادر عاشق و ی گروه از بهترین دوستای دنیا دور
    محمد هستن و همه جوره دارن تلاش میکنن محمدو بهبود بدن و دوباره سلامتیشو
    بدست بیاره .
    تجربیاتتون خیییییلی میتونه بهمون کمک کنه خیلی خیلی خیلی ممنون میشم
    باهامون در ارتباط باشین مطالب T tube و … رو خوندم ولی هنوز ی سوالاتی
    تو ذهنمه پزشکای شاهرودم اطلاع دقیقی از تی تیوب ندارن…
    ایمیلی براتون فرستادم لطفا مطالعه کنید. مشتاقانه منتظرم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette