آنچه گذشت!

والا دوستان، جریان از این قرار بود که در پی چند روز قطعی اینترنت و کوتاهی دستمان از زمین و زمان، حوصله مان سر رفته بود و با خود گفتیم که چه کنیم و چه  نکنیم و حالا که بیکاریم یک سر برویم همین بیمارستانی که بغل گوش مشهد است! و می گویند در دفع شر و سرکوب عناصر مزاحم و اشغالگر استراتژی های به روز و کارامدی دارند، تا هم وقتمان را گذرانده باشیم و هم اینکه طی عملیاتی غافلگیرانه آن لوله ی کذایی را که مدیدی است گلویمان را سخت چسبیده  و بلاد نای و حنجره ی اینجانب را به تصرف خود در آورده بیرون کشیده و معدوم نماییم، ولی نمی دانستیم که نایمان سخت دلبسته ی این ملعون است و الم شنگه! راه می اندازد… هر چند طفلکی ها حق داشتند؛ سه سال زندگی مشترکشان ثمر داده بود و چند وب کوچولو و یک تنگی جدید تخس و شیطان حاصل این وصلت شوم بود…

(وب، بافت اضافه ای است که در  نتیجه ی تحریک برخورد  سوند ساکشن با جدار نای، در نایم ایجاد شده  است.)

البته روایت دیگری هم من باب این جریان نقل شده است که می گوید: ما رفتیم عمل شویم، اما عملی شدیم!

کلا می دانید که روایت زیاد است، ولی اغلب مستند نمی باشند…

. . .

بله… سرانجام آسمان با ما سر سازش گذاشت و حتی به جبران رذالت های دفعه ی گذشته، خود شخصا آستین همت بالا زده و ابر به ابر و نسیم به نسیم بدون آنکه آب در دلمان تکان بخورد، ما را در مسیر سربگون! خویش هدایت کرد و آرام و باملایمت به زمینی نشاند که به زوی فهمیدیم فصل تخم شر ریزی اش به تازگی تمام شده و آبستن بلایا است!

سفر بسیار خوبی را شروع کردیم و کار ها همگی طبق برنامه پیش می رفت، ولی همین که عزم بیمارستان  را داشتیم گویی روزگار از خواب غفلت بیدار شده و شاکی گشت که: «مگر شهر هرت است که این آیدا دارد برای خودش راست راست می چرخد!» آنگاه با چهره ای غضبناک رو به آسمان کرده و وی را مورد عتاب قرار داد: «ای بی عقل، مگر هفت طبقه ات را اجاره داده ای! نمی بینی؛ نمی فهمی که این آیداست، جانشین انوری؟!»  همان شاعر نگون بختی که می سراید:

هر بلایی کز آسمان آید / گرچه بردیگری قضا باشد

به زمین نرسیده می گوید / خانه انوری کجا باشد… Smile

و خطاب به زمین غرید: «مگر به تو سفارش نکرده بودم که در مسیر آیدا، راه راست و مستقیم قدغن. پس پیچ ها و چاله چوله هایت کو؟» آنگاه خود دست به کار شد و چینی به زمین انداخت و مسیر قدمهایمان را ناهموار ساخت؛ نیشتری هم به خرجین بلایای آسمان زده و باران عجایب و  غرایب، نرم  نرمک بر سرمان باریدن گرفت…

یکشنبه ۴ اسفند قرار بر عمل بود و عصر روز قبل یعنی عصر شنبه قصد عزیمت به بیمارستان را داشتیم و از صبح همان روز هنوز چشم باز نکرده خود را در میدان بازی مار پله ای که روزگار برایمان تدارک دیده بود، در محاصره ی اژدرهایی با نیش هایی برآمده و زهرآگین یافتیم!

شب قبلش شاد و شنگول خوابیده باشی و صبح روزی که عزم بیمارستان را داری از خواب برخیزی و ببینی که تب کرده  ای! که اگر این  تبی که نمی دانی از کجا آمده کنترل نشود، برنامه ی عمل نیز به هم خواهد خورد. که تازه در بیمارستان برچسب عفونت هم بر تو خواهند زد و کلی آزمایشات غیر لازم  خواهند گرفت. خلاصه شنبه صبح با طنین صدای “ها ها ها ها” ی روزگار بیدار گشتیم؛ و البته من هم که کم  نمی آورم، در جوابش یک “هه هه  هه هه” ی تمسخر آمیز سر دادم و …

اینطور که من دارم تعریف می کنم، حاصل کار از حجم سفرنامه ی ناصرخسرو متجاوز خواهد شد… بهتر است کمی خلاصه تر بگویم…

دوستان، نشان به آن نشان که برای تعویض یک تی تیوب، چهار بار پایمان به اتاق عمل باز شد و دفعه ی آخر به لقب “سرجهازی اتاق عمل” مفتخر گشتیم… قصد داشتم که اگر برای بار پنجم گذارم به اتاق عمل بیفتد خدمت رئیس بیمارستان درخواست بدهم که مرا بعنوان بیمار استخدام کنند! و رسمی اتاق  عمل شوم…

البته ارزش کار پزشک  هایم را پایین نمی آورم؛ تعویض تی تیوب  چندان هم کار ساده ای نیست، خصوصا با وضعیتی که نای من داشت. اتفاقا عمل  اول خیلی هم تهاجمی  بود!  حالا  به روی هیچکس نیاوردم، ولی طی برونکوسکوپی تکه ی کوچکی از دندان جلویی ام شکسته است؛ هرچند که به چشم نمی آید… بعد از عمل، دهانم پر  از زخم بود و هیچگاه بعد  از  تعویض تی تیوب اینقدر درد نداشتم. البته آن مسکنی که برایم  تجویز شده بود و با  لبخندی  ملیحانه به من چشمک می زد را  تزریق  نکردم، آخر اعتقاد بنده بر این است که آدم تا از  درد آخش در نیاید، آن هم آخ ممتدش! نباید مسکن بزند. البته اعتقادم بر این بـــــــــود؛ بعد از بیهوشی های مکرر با مخدرهای اعلا! (جنس خوب Smile  ) مطمئن نیستم که هنوز هم بر سر این عقیده باشم… ولی  عژیژانم، فکر بد نکنید… به همان اوشتا  کریم بالا شرمان قَشَم که پاک پاکم… Smile

یعنی لحظه شماری می کردم که آن  تی تیوب را از نایم خارج سازند تا ببینم واقعا مشکلش چه بوده که اینقدر اذیت می کرد. انتظار داشتم که انتهای لوله هفت هشت دوری پیچ خورده باشد! یا دستکم کج و معوج شده و پر از چاله  چوله و خلل و فرج باشد؛ ولی وقتی که آن را دیدم بطرز حیرت آوری سالم بود و نو، مثل روز اولش… تازه فهمیدم که همه چیز زیر سر نایم بوده است و باعث و بانی همه ی این دردسرهایی که ذکر کردم و در  این سه سال مدام غُرشان را  می زدم این نای آب زیر کاه است…

می خواستم از آن تی تیوب عکسی بگیرم؛ ولی در عمل سوم، آن را به اتاق  عمل  احضار کردند و  برای  همیشه در همان جا بازداشت شد! اول گمان می کردم که برای  آرام کردن نایم آن را فرا خوانده اند. آخر نمی  دانید  که، وقتی حکم طلاق نای من و آن تی تیوب جاری شد، همانطور که نایم خون می گریست، وب کوچولوهایش را از آغوشش جدا کردند و آن را اجبارا به عقد تی تیوب دیگری  در آوردند… خداییش برخورد بی رحمانه و دردناکی بود؛ تا ۲۴ ساعت درد داشتم! Smile البته این را در نظر نگرفته بودیم که نای های قرن بیست و یکم زیر بار جبر نمی روند… نای من هم لوله ی جدید را به خود راه نداد، آن را پس زد و بیرون انداخت…

باز من شروع کردم به داستان پردازی… قرار بود خلاصه بگویم…

عمل دوم جنبه ی تشخیصی داشت که طی آن مشخص شد که تنگی، تی تیوب را پس زده است. قرار بر  این شد که تا فردای آن روز صبر کنیم تا تی تیوب  دیگری که در مشهد داشتیم را شبانه با اولین پرواز برایمان بفرستند و روز بعد  تی  تیوب جدید را، این بار کمی  بلندتر بریده و بیشتر از تنگی  رد کنند. ولی فرصت نشد؛ دچار  تنگی نفس شدم و نیم ساعت بعد دوباره در اتاق عمل بودم. قرار  بود موقتا برایم تراک بگذارند تا لوله از مشهد برسد، ولی در اتاق عمل یک تی تیوب مناسب، اما زشت و بدقواره! پیدا شد و آن را به  ایده آل ترین حالت ممکن برایم گذاشتند. ولی مگر نای من از حق خود می گذشت!  دوباره شروع کرد به بد  ادایی که این تی تیوب لنگش دراز است! و جگرگوشه  اش، تنگی هم بهانه می گرفت که من بابا لنگ دراز نمی خواهم…

در واقع آن لوله کاملا از تنگی رد شده  بود و این  خیلی ایده آل بود، ولی بلندی آن سبب شده بود  که فاصله اش با محل انشعاب دو نایژه (کارینا) کم شده و در نتیجه در بعضی  پوزیشن ها بازدمم دچار  اشکال باشد.  قرار بر این شد که چند روزی صبر کنیم تا شاید با رفع  تورم  و التهاب های ناشی از  سه بار  برونکوسکوپی پی در پی، مشکل برطرف شود؛  که نشد و برای  بار  چهارم اتاق عمل و برونکوسکوپی و ایندفعه با چند میلیمتر کوتاه کردن  همان لوله، بالاخره نای من رضایت داد و بله  را  گفت…

فعلا که از این  تی  تیوب راضی هستم و  تنها  دو  ایراد  دارد که قابل چشم پوشی است… اول آنکه کمی بدقواره است!  البته دکترم شاخه ی بیرونی اش  را که مثل چنار بر روی گردنم سبز شده بود کوتاه  و هَرَس! کردند، ولی دریچه  اش از آن کله گنده هاست!  و زیر بار زور نمی رود! و این همان ایراد دوم است که  دریچه  اش درست بسته  نمی شود و مدام باز شده و بیرون می پرد. دریچه نسبت به قطر لوله کمی بزرگ است و برای همین کامل داخل  نمی رود؛ که البته چندان مهم نیست…  بگمانم  لوله ی بی نوا از دست بدخلقی های نای من عاصی می شود، آمپرش می  زند بالا و هی در را  باز  می  کند تا کمی هوا بخورد!

و البته به گمانم که شاخه ی بالایی تی تیوب نیز از حد معمول بلندتر است، زیرا در حالت درازکشیده که سرم را به راست می چرخانم، و در هنگام خمیازه و همینطور خنده ی بلند کمی فشار می آورد و ایجاد درد می کند. تی تیوب های قبلی هم چنین دردی را ایجاد می کردند، ولی خُب  نه  همیشه… مهم نیست، لابد اندازه است دیگر…

. . .

در بیمارستان چند اظهار نظر مرا شوکه کرد! اول آنکه در سونوگرافی ای که به منظور چکاپ سالانه انجام  دادم، در کلیه ی سمت راستم مقداری رسوب دیده شد. چیزی که با  توجه به رژیم غذایی ام و مراقبت هایی که نسبت به این موضوع انجام می دهیم اصلا  انتظارش را نداشتم. انگار من باید تمامی عوارض ضایعه ی نخاعی را تجربه کنم. فردا باید پست بگذارم: “اندر احوالات کلیه و مجاری ادراری”؛ “اندر احوالات سیستوستومی”؛ “اندر احوالات…”

دومی آن بود که بعد از اولین برونکوسکوپی مشخص شد که تنگی نایم پیشرفت کرده است؛ که البته طبق شواهد و تظاهرات سه سال گذشته انتظارش می رفت؛ هرچند که باورش نمی رفت… “اندر احوالات تنگی نایژه ها، نایژک ها، انسداد کیسه های هوایی، اسپاسم ریوی، آتروفی لُب میانی ریه ی راست (این یکی را از خودم در آوردم! نمی دانم که اصلا چنین چیزی هم داریم؟ نه نداریم! چون بافت ریه عضله نیست که آتروفی شود… ولی می گذارم باشد، برای اَنوریِ زمانه هیچ چیز نامحتمل نیست!)”

و  آخر آنکه من گمان می کردم که تنها دو تنگی دارم که اگرچه  وسعت دارند، ولی پیوسته اند. حالا می دانم  که تنگی هایم پراکنده اند و وسیع؛ یا به عبارتی: “نه دیگه، این واسه ما نای نمیشه…”

“اندر احوالات پیوند نای…” که البته پزشکم فرمودند که تا احوالات دیافراگمت رو به راه نشود، کاری به احوالات نایت نداریم… و پیوند نای هم  هنوز موجودیت ندارد و در دست ابداع می باشد!

. . .

جهت توضیح روایت دوم باید بگویم که طی این بی هوشی های پی در پی و ضیافت جنس اعلا و ساقی دست و دل باز، و … اُور دوز کردیم و حسابی عملی شدیم… الان مشکل خاصی نداریم به غیر از آب ریزش بینی، بدن درد، خارش، و…

واقعا برای  خودم هم عجیب بود که بعد از آن ۱۲  روز سخت حالم خوب باشد و تنها افت فشار مختصری داشته باشم. ولی مادر و پدرم که در این مدت استرس زیادی را متحمل شده بودند، بعد از آخرین  عمل و ختم به  خیر شدن ماجرا، کم کم وجودشان خستگی  را  بروز داد. پدرم که ۳۰ سال است بیماری  فشار خون دارند و  در حالت نرمال  و مطلوب فشارشان ۱۵ بر روی ۱۰ است، بعد از عمل آخر، وقتی که  به  محل  اقامتمان برگشتیم فشارشان به ۱۱ بر روی ۷  تقلیل یافت! و چند ساعتی گیج بودند… حق دارند، چند بار شرایط بسیار نگران کننده شد. بخصوص برای عمل سوم که مرا با تنگی نفس بردند و بعد عمل هم تا دو ساعت هوشیاری کامل نداشتم و در خواب بودم و پرستاری که نمی توانست نبضم را پیدا کند و خلاصه… حسابی ترساندمشان…

مادر و پدر  بعد  از گذشت یک هفته  هنوز هم خسته اند  و پریشان… من  همیشه گفته ام که اطرافیان بیمار از خود بیمار شرایط دشوار  تری دارند…

شب قبل از بازگشت، آنقدر بی قرار رفتن بودم و دلم  می خواست هرچه  زودتر به خانه  برسم که تحمل تختی که بر روی آن بودم را نداشتم، ولی صبح روز  رفتن به ناگاه دلم برای بعضی کس  ها و بعضی چیزها تنگ شد… دلم گرفت و شوق رفتن در وجودم ماسید و به محض رسیدن به  مشهد، غربتی که می گویند این خاک دارد و من تابحال لمسش نکرده  بودم، به  استقبالم آمد… حس نا آشنایی داشتم و وقتی به خانه برگشتم احساسم مانند احساس روزی بود که پس از تصادف و  ۱۱ ماه  دوری از کاشانه ی خویش دوباره به منزل بازگشتم… آن حس تا روزی که در آن خانه بودم با من بود و دیگر هیچگاه نتوانستم با خانه ی کودکی هایم غرابت حاصل کنم، ولی  خداراشکر که این بار بعد از دو سه روز این حس برطرف شد…

این هم شرح بسیار بسیار مختصر! احوالات اینجانب… امیدوارم رفع تقصیر شده باشد… قصد نگران گذاردن دوستان را نداشتم و قرار بود یک هفته ای برویم و برگردیم، ولی چنین شد که گیر افتادیم!

پی نوشت: از آن جایی که این ترم خیلی از دروس عقب افتادم، فاصله ی آمدن هایم کمی طولانی خواهد شد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در روزمرگی, متفرقه ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

48 پاسخ به آنچه گذشت!

  1. baran می‌گوید:

    azizam…. to chera in hame khubi….har rooz behet fekr mikonam…. man bimari MS daram…. dar barabare sharayete to khejalat mikesham az moshkele jesmiam chizi benvisam…. dar mahe ayande 2 bar zire jarahi miram …baram doa kon…samimane dustat daram

    • آیدا می‌گوید:

      سلام باران عزیزم
      خوبی از شماست… و شما چرا اینقدر مهربونید… Smile
      امیدوارم جراحی ها راحت و موفقیت آمیز باشه و بهتر و بهتر بشید…
      من هم دوستتون دارم و براتون دعا می کنم Smile

  2. سارا.ص می‌گوید:

    ایداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خدایا فقط شکرت…..شکر…

  3. سحر می‌گوید:

    آیدا عزیز دلم اولا که انقدر روزای سخت و تلخ زندگیتو زیبا و آسون به تصویر میکشی که گاهی آدم بی اختیار خنده اش میگیره بعد به خودش میاد و از خودش خجالت میکشه و ثانیا برای لحظه لحظه سختی‌ها ی زندگیت غصه میخورم گاهی وقتا اشک چشمام سرازیر میشه بعضی قسمتاشو به وضوح رو تخت بیمارستان یا توی آی سی یو تجربه کردم .رنج نگاه پدر و مادر به فرزند بیمارشون رو بارها و بارها دیدم و سنگینی نگاه محبت آمیزشونو رو خودم حس کردم ، اینا رو گفتم که بگم با اینکه یه قسمتایی از نوشته هات برام ملموسه ولی هنوز عمق درد تو کجا و من کجا … با همه وجودم از خدا برات سلامتی میخوام عزیزم …

    • آیدا می‌گوید:

      سحر عزیزم
      اتفاقا من می نویسم تا همگی بخندیم Smile من می خندم و دوست دارم شما هم بخندین…
      مطمئنم که شما هم خیلی خوب درک می کنید و امیدوارم دیگه هیچ وقت چنین تجاربی نداشته باشید.
      ممنونم از محبتتون Smile

  4. سحر می‌گوید:

    آیدا جان لبخندت خیلی زیباست … خیلی خیلی …

  5. مهدی می‌گوید:

    سلام خوشحال شدم دلو زدی به دریا…دیر اومدی ولی خوبو پر حوصله اومدی…موفق باشی گلم

  6. موناmona.special.ir می‌گوید:

    سلام خدا رو شکرSmile آیدا زیاد سرما میخورى
    هر چند که خیلی سخت بود ولی راحت شدى و انشاالله با گذشت زمان نتیجه ى عمل رو میبینی و بهتر هم میشی چون بالاخره الان هنوز زخم های عمل خوب نشدند کامل
    تکلمت مثل قبل آیدا؟
    وضعیت سوزشت چطوره؟

    • آیدا می‌گوید:

      سلام مونا جان
      نه اتفاقا زیاد سرما نمی خورم… فقط سر بزنگاه! روز قبل از عمل! Smile
      ایشالا که این لوله یکی دو سالی خوب و بی دردسر بمونه…
      والا همه میگن بهتر شده تکلمم… طول جملاتی که می تونم ادا کنم بیشتر شده. گاهی که کاملا عادی و خوبه، مخصوصا اگر جملات کوتاه رو بگم. ولی اگر فشارم پایین باشه یا خسته باشم اصلا خوب نیست.
      سوزش… بـــــــــــــد! البته در تهران فکر کنم بخاطر داروهای بی هوشی کمی بهتر بود. فقط دو روز بدجور اذیتم کرد. ولی از وقتی برگشتم خیلی شدید شده. قبل رفتن هم شدید بود. شاید سرب هوای تهران بهم میسازه!

      • موناmona.special.ir می‌گوید:

        سر بزنگاه رو خوب اومدیSmile واقعا
        خیلی ناراحت شدم زیاد شده سوزت کاش میشد هر روز حموم کنی و بدنت رو بشورن خیلی باعث بهتر شدنت میشه یا اگر حمام بزرگه بری بشینی تو وان با کمک بقیه مثلا ماهی یه بار قشنگ دوش اب گرم بگیری
        یا بشینی رو صندلی یا ویلچر حمام قشنگ بری زیر دوش اب گرم
        ماهی یه بار هم واسه روحیه ات هم سوزشت

        • آیدا می‌گوید:

          مهم نیست مونا جان، خودت رو ناراحت نکن… Smile
          اگر میشد هر روز یا روز در میون حمام کنم، حتی روی تخت خیلی خوب بود برای سوزش، ولی نمیشه، خیلی وقت گیره… حموم بزرگ هست، ولی امکان توی حموم رفتن من نیست. خیلی دردسر و مخاطره داره و ترجیح میدیم که روی تخت حموم کنم.
          مرسی از مهربونیت Smile

  7. New Guy می‌گوید:

    دوستان دقت کنید ما رو بردن کوچه علی‌چپ بهمون حق‌السکوت ندادن هیچ تازه معلوم نیست چه خدمتی می‌خوان به ما برسونن که باید تو این کوچه فرعی و خلوت و تاریک باشه!!
    این چیه؟!! این رو چرا می‌ذاری جلو دهنم؟!! نمی‌خوااااام، دهنم رو نبببببببببند…. اوووووووووووووووم اوووووووووم!

  8. سارا.ص می‌گوید:

    ایدای عزیزم …راستش هنوز کاملا از شوک در نیومدم…فدای اون دل مهربون و بزرگ..

    • آیدا می‌گوید:

      آخی، سارا جان…
      چرا شوکه بشین؟
      ممنون از محبتتون Smile

      • سارا.ص می‌گوید:

        ایدای عزیزم.. …انگار دوستای قدیمی به این غافلگیر شدن ها عادت دارن …ولی باید قیافه ی منو میدیدی موقع خوندن اون به قول خودت سفر نامه.. حقیقتش نه بابت خود ماجرای بستری شدن و جراحی و غیره که بی سابقه نبودن و ایدای قصه ی ما دشوار تر از اینا رو پشت سر گذاشته و این طور به شوخی گرفتن درد از ایدا بعید نیست….
        توضیح اینکه از چی شوکه شدم مستلزم نگارش قصه ی حسین کرد شبستری می باشد که از ظرفیت و جسارت نویسنده خارج است در نتیجه بهتر ان است که بی خیال شوم و ایدا جونم بر من ببخشاید این پرت پلا گویی ها و افاضات بی سر و ته را…!!!!
        دوستت دارم..

  9. آیدا می‌گوید:

    خوشحالم که با رو حیه خوب با مشکلاتت مبارزه می کنی
    امیدوارم پیوند نای اگر مشکلاتت را کمتر میکنه اختراعش کامل بشه ..حتما میشه تا بیماری هست که بش نیاز داره حتما اختراعش هم صورت می گیره
    امید همیشه میتونه بت کمک کنه امیدت رو از دست نده
    اندر احوالات مسکنها هم حالش رو ببر گاهی وقتا حقته که کمتر اذیت بشی اونا رو برای شرایطی مثل شرایط تو ساختن
    شاد باشی عزیزم .

  10. آوا می‌گوید:

    ماها روزهای خوبمون رو هم ندیده می گیریم و همش دنبال اینیم که یه نقطه ی سیاهه بد پیدا می کنیم تا از غرغر کردن محروم نمونیم! اونوقت شما… حرفی نمی تونم بزنم جز اینکه دمت گرم و سرت خوش باد! به امیده روزه بدون درد و بیماری و سرشار از سلامتی و سلامتی و سلامتی که لیاقتشو داری. :*

  11. نرگس می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز، اینوبدون تو ستاره درخشان وجاودان دنیای منی. روحیه ات پیوسته شاد، مثبت وپرامید .

  12. کرکلو می‌گوید:

    خوب بود آفرین

  13. DLYDLY می‌گوید:

    بنام پروردگار هستی بخش
    آیدا جان سلام
    خوشحالم از اینکه به لطف پروردگار تونستی گامی به جلو برداری و به چیزی که میخواستی برسی عزیز
    تویه این مدت اتفاقات زیادی پیش اومده بوده و مثل اینکه من بی خبر از شما .عذر خواهی منو بپذیرید و بگذارید به حساب مشغله های الکی زندگانی دوست رویین تن .
    برای آب ریزش بینی دم کرده برگ اوکالیپتوس و برای خارش آویشن خیلی خوبه . امتحان کن ضرر نمیکنی (البته در حد نیم لیوان بهتره کمی هم عسل قاطی کنی که فشار رو هم پائین نیاره فقط میدونی که عسل رو گرم نباید خورد باید سرد بشه بعد بخوری .
    در پناه پروردگار

  14. mona می‌گوید:

    وای آیدا مهدی مشهده عکس فرستاده فقط چشماش در اومده تازه برف هم دید
    من برف می خوامو آیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

    • آیدا می‌گوید:

      چشماش در اومده! چرا؟ چی عجیب بوده؟
      مشهد برف اومده؟ این جا فقط کمی بارون اومد. شاید اون ور شهر برف اومده…
      منم برف می خوااااااام… عاشق برفم…

  15. بابای زهره می‌گوید:

    باعرض سلام ۰
    ضمن دعای خیر برای شما خواهرخودم پیشنهاد میکنم ک ی سری به بیمارستان مسیح دانشوری واقع در داراباد تهران بزنید تمام پزشکان فوق تخصص توراکس در سراسر کشوبرای گذراندن دوره دستیاری در این مرکز درمانی اموزش می بینند.

    • آیدا می‌گوید:

      سلام بابای مهربان
      امیدوارم زهره کوچولو بزودی خوب بشه.
      ممنون از لطفتون.
      دکتر من آقای دکتر عزیزالله عباسی هستن که در مسیح هم کار می کنن. من قبلا ۹ روز در مسیح بستری بودم. متاسفانه وضع نایم بدتر از این حرف هاست.
      وبلاگ خوبتون رو لینک کردم و حتما مطالبتون رو دنبال می کنم.
      زهره ی نازم رو هم ببوسید.
      Smile

  16. بابای زهره می‌گوید:

    باسلام مجدد
    من الان بیمارستان مسیح هستم.حتما در فرصت مناسب انچه ک درمسیح دیدم رو مینویسم.دیروز بادکتر صادق بیگی ک استاد جراح هم هست صحبت می کردم گفت مورد داشتیم از ۵سالگی تراکستومی شده تا۱۹سالگی نتیجه گرفته .خوبی این بیمارستان اینه ک گروهی تصمیم میگیرن.ودیگه اینکه همزمان از تیمentهم مشاوره میگیرن.ما از سال ۹۰تا حالا زیر نظر دکتر عباسی هستیم.اخه با هر پزشکی صحبت میکنم وقتی میشنوه دکتر عباسی پزشک معالج زهره است میگه دیگه حرفی ندارم. ب هر حال صلاح ملک خویش خسروان دانند.امیدوارم شفا رو از پسر فاطمه بگیری مگه ی بچه مسلمون از اهو کمتره‎!‎!

    • آیدا می‌گوید:

      شاید الان اونجا بهتر شده. سال ۸۳ که من اونجا بودم فقط بلبشو بود…
      این مورد میزان تنگیش چقدر بوده؟
      شاید با همین جراح مشورت کنم. ممنون ازز راهنمایی تون.
      ایشالا زهره هم خوب بشه بزودی…

  17. بازتاب: سوند فولی یا نلاتون؛ مسئله این است! | آیدا …آیدا …

  18. بازتاب: خداحافظ سال دارو ها + گزارش تصویری سالی که گذشت + شاهنامه آخرش خوش است! | آیدا …آیدا …

  19. بازتاب: روزنه ی امیدی به قطر نای! | آیدا …آیدا …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette