آسمانِ آن روز!

آمبولانس به سختی پیچید و تکان شدید آن مرا که در افکاری ضد و نقیض می لولیدم به خود آورد؛ در آن مسیر آشنا که من را یک بار خندان، بار دیگر بی حال، و این دفعه نگران و مشوش به سوی بیمارستان هدایت می کرد و هیچ کس نمی دانست که چند بار دیگر و هر بار با چه احوالی این مسیر گَز خواهد شد. درختان مسیر، خطوط جاده، جدول ها، مغازه ها، پرندگان جَلد آن اقلیم، همه و همه دیگر آن آمبولانس و محموله اش را می شناختند، ولی من از پس شیشه های مات آمبولانس تنها نگاهم با نگاه آسمان آشنا بود…

نگران از احتمال شنیدن دوباره ی نظرات غیرمنطقی که از سر بی مسئولیتی داده می شد و گوش هایم در این ده سال مالامال از آن بود و ظرفیتش تکمیل… که تنها بسنده کنند به گفتن: «وضعیتت چندان هم بد نیست. برو تحمل کن، بهتر می شود.»… مانند آن دکتری که یک بار در جوابم گفت: «ما صلاح دانستیم که این لوله (تی تیوب) را عوض نکنیم»

«باشد، ولی من به ساکشن عمقی نیاز دارم. این لوله کوتاه است؛ به نایم آسیب میزند. با این وضع باید چه کار کرد؟»

«خب ساکشن عمقی نکن.»

«نمی شود… من دیافراگمم قدرت ندارد. ترشحات از یک حدی بالاتر نمی آیند.»

با بی تفاوتی: «چرا می شود… سوند را کمتر ببر داخل…»

«این من هستم که ده سال است دارم ساکشن می کنم!»

با لجاجتی کودکانه، در حالی که به بیماری اشاره می کرد که مشکلش با من فرق داشت: «من هم ده تا مریض مثل تو دارم…»

نگاهی عاقل اندر سفیه بر وی انداختم و گفتم: «مریض با مریض فرق می کند…»

و دیگر ادامه ندادم؛ چرا که یادم آمد او همان کسی است که ساعتی پیش در اتاق عمل به پزشک ارشد می گفت: «تی تیوب رو از این سوراخ کوچیک چطوری ببریم داخل!!!» پس دیگر چیزی نگفتم، چرا که جوابش خاموشی بود…

البته می دانستم که همه مثل هم نیستند. که همه شانه خالی نمی کنند. که تنها کسی که توانایی انجام کاری را ندارد از آن طفره می رود… و پزشکان من از این دست نبودند، ولی مشوش بودم از اینکه اگر برای بار دیگر لوله را عوض کردند و باز هم نشد… که حالا در این صورت تکلیف چیست…

و ناراحت بودم از تشویش مادر و پدر… و غصه دارِ…

آمبولانس تکان سختی خورد و نگاه مرا که به ناکجا دوخته بود متوجه آسمان کرد. آسمانی که نه سپید بود، نه آبی، نه کبود… به آن چشم دوختم و با خود اندیشیدم: «آسمون همه جا یک رنگه» ولی ناگاه چیزی در درونم پوزخند زد و این عبارت بر زبانم جاری شد: «آسمانِ همه جا یک رنگ نیست!»

چقدر بنظرم این جمله آهنگین آمد و ملودی اش در درونم شوری برپا کرد. به ناگاه آرام شدم و با تکرار آهنگین آن لبخندی محو بر لبانم نشست. فارغ از تمام نگرانی ها، به جای گوش سپردن به ولوله ی افکار شوم، آمیخته با موسیقی گوشخراش خس خس سینه ام، آن جمله را زمزمه می کردم و تمام وجودم می خواست که از آن شعری بسازم، ولی استعداد قلیلم در سرودن شعر، ذهن و احساسم را همیاری نمی کرد…

و پیوسته آن جمله را زیر لب زمزمه کردم، تا زمانی که در اتاق عمل برای بار چهارم بیهوش شدم…

. . .

پس از سه سال تنفس دشوار و نفس های عذاب آور در آن چند روز آخر، سرانجام در فضایی مملو از آواز مترنم نسیمی که از سینه ام بر می خواست، آمبولانس این بار مرا در مسیر دیگری می برد. در مسیری که آسمانش رنگ دیگری داشت… مرا می برد به سوی کشف آسمان هایی نو…

و عاقبت در زیر آسمانی دیگر، ذهن و احساس، غلیانی بر استعداد قلیلم انداخت و آن جمله شعری شد که وصف حال آن روز و آسمانی است که نه سپید بود، نه آبی، نه کبود…

لاجوردی نگاهم عشق نیست …

آسمانِ همه جا یک رنگ نیست!

آسمان رنگ دل است

آسمان رنگ نگاه است و نگاه

آینه ی رنگ نمای دل تو

دل که عاشق باشد

نیلی رنگ نگاهت، آسمان را مانَد

دل که غمگین و حزین

آسمان تیره و تار

چشم ها سردِ کبود…

آسمان بوم سپیدی است به اندازه ی دل

هرچه از دل بتراود

قلم مژگانت رنگ زند

آسمان رنگ دل است و دل من بی رنگ است

عشق و نفرت؛ غم و شادی

رنگ بی دردی و درد

طیف ها در هم تنیده

رنگ خنثی سکوت

می چکد از مژگان

آسمانم همه جا بی رنگ است

نه سپید و نه سیاه

و دلم چون دریا

آبی و بی رنگ است

لاجوردی نگاهم عشق نیست

رنگ طوفان دل است

و غم چشمانم، یَشم شادی دارد

درد من سوسنی بی دردی است

دل من ملغمه ی احساس و …

عشق و نفرت؛ غم و شادی

رنگ بی دردی و درد

طیف ها در هم تنیده

رنگ خنثی سکوت

می چکد از مژگان

نه سپید و نه سیاه

آسمانم همه جا بی رنگ است…

اکنون آسمانم چه رنگی دارد؟ نمی دانم…

شاید هم آسمانم همیشه بی رنگ است؛ چرا که من حقیقتا ملغمه ی احساسم. عاشق پیشه ای هستم از عشق گریزان (عشق در مفهوم کلی آن، نه صرفا از نوع مخاطب خاص!)… غم دارم و شاد می زی ام… بر درد، لبخند بی دردی می زنم… بی قراری صبورم، و صبوری بی قرار…

و به گمانم بی رنگی چیز بدی نیست و اصلا به مفهوم تلخی که در این شعر دارد نمی باشد. شاید بی رنگی، رنگ آرامش است…

نمی دانم… شاید آسمانم بی رنگ باشد؛ ولی می دانم که یکی از معانی اسم “آیدا” می شود… “خوشحال”…

Smile

پی نوشت: می گویند که آیدا کوچولو تصادفا در میان بزرگان بُر خورده است و اکنون نظر شما را می خواهند که آیا او را بعنوان نخودی جمع به رسمیت بشناسند یا نه… در نظرسنجی سومین دوره ی انتخاب برترین وبلاگ سال شرکت کنید و به جامعه ی وبلاگ نویسان لطف کرده، دست به دست هم دهید و این نخود هر آش را غربال کنید! Smile

آغاز نظرسنجی از ساعت ۲۲ امشب، شنبه ۲۴ اسفند، به مدت ۷۲ ساعت در اینجا

پی نوشت: نشد من سوار آمبولانس بشوم و یک داستانی با این آسمان نداشته باشم!

راستی، همچین می گویم: « برای بار چهارم بیهوش شدم…» که دل همه کباب می شود! Smile نه دوستان، خودتان را ناراحت نکنید، من از بیهوشی خوشم می آید! جداً می گویم، خیلی بامزه است…

و اینکه… ممکن است کسانی در دل بگویند: «مگر تو دکتری که تشخیص دکتر متخصص را زیر سوال می بری؟!”

در نتیجه، ذکر این مطلب را لازم می دانم که بگویم؛

اگر پزشک، بیماری ها را می شناسد، بیمار با بیماری اش زندگی می کند؛ در یک کالبد، و بیماری خود را، صرفا بیماری خود را، بهتر از هر کسی می شناسد… همانطور که روز اولی که تی تیوب معدوم سابق را برایم گذاشتند، هشدار دادم که من نیاز به ساکشن عمقی دارم، این لوله کوتاه است و به نایم آسیب می رسد؛ ولی گفتند: «نه، ما اینطور صلاح می دانیم…» و دیدند که آفتاب آمد دلیل آفتاب… و حاصل این صلاحدید، سه سال تنفس دشوار، تشکیل چند وب و افزایش وسعت تنگی بود…

نظر بیماری  با بیماری مزمن، هرچقدر هم که  بی اساس و  غیرعلمی به نظر برسد، ارزش تامل و بررسی را دارد؛ همانطور که اسوه ی اخلاق پزشکی، گوهر نایاب انسانیت، دکتر قریب بزرگوار می گوید:

«پیش از معاینه ی بالینی به دقت به اظهارات بیمار گوش کنید.حقیقت اینست که باید به حرف های بیمار گوش داد.اگر چه بی ربط به نظر برسد.پزشک حاذق کسی است که از بیان سخنان بی ربط یک حلقه ی کلیدی مرتبط پیدا می کند…»

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در روزمرگی, متفرقه ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

109 پاسخ به آسمانِ آن روز!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette