فرشته خویان (۳ – قسمت دوم)

سرانجام آقای دکتر حبیبی، متخصص بیهوشی، درمان من را با همه ی ریسک ها، نگرانی ها و دردسرهایش پذیرفتند و پس از آنکه ما به دستور ایشان یک دستگاه پالس اکسیمتر «۱» و یک دستگاه بخور سرد «۲» تهیه کردیم، کار جداساختن من از دستگاه توسط تیم دو نفره ی ایشان و آقای بگجانی (ایشان اکنون دکترای پرستاری دارند.) آغاز گشت…

این دو انسانِ به واقع شریف، بدون هیچ چشمداشتی، با دریافت کمترین حق درمان ممکن، بیشترین تلاش خود را کردند، برایم جان گذاشتند… انگار که خواهر خودشان باشد…

آقای بگجانی با وجود مشغله ی بسیار و کار در بیمارستان و تدریس در دانشگاه، روزی چندین ساعت را در کنار من می گذراندند. آقای دکتر حبیبی هم هر روز عصر دو سه ساعتی به دیدنم می آمدند. من را به تناوب از دستگاه جدا می کردند و هر بار چند دقیقه بیشتر از مرتبه ی قبل… برای آنان روح و روانم در اولویت قرار داشت، چراکه می دانستند بیمار بیش از وابستگی جسمی به ونتیلاتور، به آن وابستگی روحی و ذهنی دارد. در نتیجه در طول مدتی که از دستگاه جدا می شدم سعی می کردند که با شوخی، با حرف، با حوصله و صبری مثال زدنی ذهن من را از آن مسئله منحرف سازند.

می توان گفت که همکاری از جانب من صفر بود و در زمان هایی که آن ها حضور نداشتند و از مادرم خواسته بودند که هرازگاهی مرا از دستگاه جدا کند، من با بدخلقی و بهانه گیری مانع آن می شدم؛ زیرا همانطور که اشاره کردم جدا شدن از دستگاه تنفسی مانند اعتیاد به مخدر، هم جنبه ی ذهنی دارد و هم جسمی، و بگمان من جنبه ی ذهنی و روحی آن بسیار چالش برانگیزتر است و نمی توان از بیمار انتظار درک داشت و از سویی به زور هم نبایستی متوصل شد. سیاستی می خواهد آمیخته با مهر، جدیتی مهربانانه، محبتی مدبّرانه، تعامل خشونتِ منطق و لطافت احساس…

در یک کلام، این کار شرافت و تجربه ی یک درمانگر را بصورت توامان می طلبد، همان چیزی که آن دو از آن برخوردار بودند.

کار جدا کردن من از دستگاه از ۱۰ دقیقه آغاز شد و سپس ۲۰ دقیقه، و یک ساعت ، و چندین ساعت، تا که در روز هشتم به تشخیص دکتر حبیبی و آقای بگجانی از لحاظ جسمی از دستگاه جدا بودم و اگر در آی سی یو می بودم هماندم دستگاه را جمع می کردند، ولی برای بیماری در منزل این کار امکان پذیر نبود، زیرا من از  لحاظ تنفس و خصوصاعملکرد عضلات بین دنده ای بسیار ضعیف بودم؛ در نتیجه آن ها این پروسه را که دیگر بیشتر تمرکز آن بر روی وابستگی روحی من به دستگاه بود تا ۱۶ روز ادامه دادند. آقای بگجانی حتی شب ها را در کنار من می ماندند، زیرا من در هنگام خواب بشدت از جدایی از دستگاه می ترسیدم و بدون حضور ایشان حاضر به این کار نمی شدم.

شب تا صبح در کنار من بیدار، در ماه رمضان که افطار و سحر را در منزل ما بودند و از سفره ی افطار و سحر مختصری میل می کردند و هرچه مادر اصرار می کردند که آخر شما نه خواب دارید و نه خوراک، در جواب می گفتند که افطاری همینقدر است و سحری هم همین… بقیه ی روز را هم در دانشگاه و بیمارستان… چند بار شد که در نبود ایشان دستگاه مشکل پیدا کرد؛ مثلا برق رفت و تنظیمات دستگاه به هم ریخت،  تلفن نزده از آن سوی شهر خود را می رساندند. در حالی که یک بار قبل از آشنایی با ایشان که دستگاه دچار اشکال شد، وقتی با دکتری که دستگاه را از وی خریده بودیم تماس گرفتیم فرموندند اول بروید فلان مبلغ را به حسابم بریزید… آن هم در آن زمانی که من کاملا وابسته به دستگاه بودم و تا دوباره دستگاه درست شود، به سختی مرا با آمبوبگ (۳) نگه داشتند…

در هر صورت پس از ۱۶ روز من عملا از دستگاه جدا شده بودم، هرچند که گاهی با اصرار من برای مدتی به دستگاه وصلم می کردند. در حالی که من سعی می کردم نهایت استفاده ام را از دستگاه بکنم! و تا می توانم با آن وقت بگذرانم و همنفسش  باشم، آقای دکتر حبیبی، آقای بگجانی، و والدینم تدارک بیمارستانی را می دیدند که در آن جا لوله ی تراکستومی را نیز از نایم خارج کرده و آخرین راه ارتباطی من و دستگاه را برای همیشه مسدود سازند و این پروژه ی محال را ختم به خیر گردانند…

هرچند هیچ کس نمی دانست که آنچه من و دستگاه را به هم وصل می کرد همچون طفل ناخوسته ای که حاصل این زندگی مشترک چند ماهه باشد، برای همیشه وبال گردن من خواهد ماند… که کارشکنی هایی که در آی سی یو در حقم صورت گرفته خیلی بیش از آن است که در ظاهر نمود می کند… که اگر در ظاهر از من ویرانه ای برجای مانده، در درون هیهات است…

با خارج ساختن لوله ی تراکستومی در بیمارستان و مشخص شدن این که بعلت کوتاهی های صورت گرفته در آی سی یو که به موجب آنتوباسیون طولانی مدت، نای من دچار عارضه ای به نام تنگی تراشه (نای) شده است که بعدها غیرقابل جراحی تشخیص داده شد، انگار که خستگی به تن همه باقی ماند…

(در شرح حال ۴، در این باره بخوانید…)

. . .

جدا شدن من از دستگاه معجزه ی تعامل علم بود و انسانیت؛ همان علمی که به تنهایی ماهیت معجزه را به ریشخند می گرفت و کالبد مرا ملک طلق و ابدالاباد ونتیلاتور می دانست…

این  محال به دستان معجزه گر دو فرشته خوی ممکن شد و آن هایی که جدایی مرا از ونتیلاتور ناممکن می دانستند نیز اظهارنظر نابجایی نمی کردند، زیرا این کار توسط عامِلان علم صرف که اگرچه در ظاهر برای انسان و در خدمت بشر است، ولی انسانیت در آن جایی ندارد، میسر نمی شد.

دو انسان شریفی که هر نفسم را، و تمام پیشرفت های امروزم را که بدون رهایی از اسارت ونتیلاتور میسر نمی شد مدیون آنان می باشم. هر دم و بازدم من حامل دعای خیری برای ایشان است و تا زمانی که باشم، همگام با هر نفسی که در سینه ام جریان می یابد، یاد آن ها در وجودم جاریست…

_______________________

«۱» پالس اکسیمتر: مانیتوری کوچک، دارای زائده ای که به انگشت اشاره ی بیمار متصل می شود و از آن طریق ضربان قلب بیمار و میزان اشباع اکسیژن در خون را بطور لحظه ای نمایش می دهد. عدد سطح اشباع اکسیژن یا سَچورِیشِن (Saturation) برای فرد سالم و عادی (غیر سیگاری) ۹۹ می باشد، و برای بیمار در مرحله ی جدایی از دستگاه، چنانچه از ۹۰ پایین بیاید نشانه ی خطر است.

«۲» دستگاه بخور سرد: دستگاه بخوری متفاوت از نوع شناخته شده ی آن که به جای تولید بخار گرم، آب را پودر کرده و بصورت مه ای سرد و خنک از دستگاه بیرون می دهد. برای بیماران تنفسی جهت مرطوب ساختن هوای دمی اغلب از بخور سرد استفاده می کنند.

«۳» آمبوبگ: وسیله ای مکانیکی جهت دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی.

پی نوشت: چند سال پیش که برای تعویض لوله ی تراکستومی به بیمارستانی در مشهد رفته بودم، یکی از همان پزشکانی که جدا شدن مرا از دستگاه محال می پنداشتند، پدرم را در راهروی بیمارستان دیدند و اول قصد داشتند که به پدرم بخاطر من تسلیت بگویند! و وقتی فهمیدند که هنوز زنده ام و از ونتیلاتور جدا شده ام با این تصور که پدرم از غم از دست دادن من دچار آشفتگی روحی و توهم شده اند، تا به اتاقم نیامدند و با چشم خودشان مرا ندیدند باور نکردند…

پی نوشت: مطلب بعدی به نحوه ی جدا کردن بیمار از دستگاه تنفسی اختصاص دارد و اشتباهاتی که در این زمینه صورت می گیرد را گوشزد خواهم کرد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

85 پاسخ به فرشته خویان (۳ – قسمت دوم)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette