فرشته خویان (۳ – قسمت دوم)

سرانجام آقای دکتر حبیبی، متخصص بیهوشی، درمان من را با همه ی ریسک ها، نگرانی ها و دردسرهایش پذیرفتند و پس از آنکه ما به دستور ایشان یک دستگاه پالس اکسیمتر «۱» و یک دستگاه بخور سرد «۲» تهیه کردیم، کار جداساختن من از دستگاه توسط تیم دو نفره ی ایشان و آقای بگجانی (ایشان اکنون دکترای پرستاری دارند.) آغاز گشت…

این دو انسانِ به واقع شریف، بدون هیچ چشمداشتی، با دریافت کمترین حق درمان ممکن، بیشترین تلاش خود را کردند، برایم جان گذاشتند… انگار که خواهر خودشان باشد…

آقای بگجانی با وجود مشغله ی بسیار و کار در بیمارستان و تدریس در دانشگاه، روزی چندین ساعت را در کنار من می گذراندند. آقای دکتر حبیبی هم هر روز عصر دو سه ساعتی به دیدنم می آمدند. من را به تناوب از دستگاه جدا می کردند و هر بار چند دقیقه بیشتر از مرتبه ی قبل… برای آنان روح و روانم در اولویت قرار داشت، چراکه می دانستند بیمار بیش از وابستگی جسمی به ونتیلاتور، به آن وابستگی روحی و ذهنی دارد. در نتیجه در طول مدتی که از دستگاه جدا می شدم سعی می کردند که با شوخی، با حرف، با حوصله و صبری مثال زدنی ذهن من را از آن مسئله منحرف سازند.

می توان گفت که همکاری از جانب من صفر بود و در زمان هایی که آن ها حضور نداشتند و از مادرم خواسته بودند که هرازگاهی مرا از دستگاه جدا کند، من با بدخلقی و بهانه گیری مانع آن می شدم؛ زیرا همانطور که اشاره کردم جدا شدن از دستگاه تنفسی مانند اعتیاد به مخدر، هم جنبه ی ذهنی دارد و هم جسمی، و بگمان من جنبه ی ذهنی و روحی آن بسیار چالش برانگیزتر است و نمی توان از بیمار انتظار درک داشت و از سویی به زور هم نبایستی متوصل شد. سیاستی می خواهد آمیخته با مهر، جدیتی مهربانانه، محبتی مدبّرانه، تعامل خشونتِ منطق و لطافت احساس…

در یک کلام، این کار شرافت و تجربه ی یک درمانگر را بصورت توامان می طلبد، همان چیزی که آن دو از آن برخوردار بودند.

کار جدا کردن من از دستگاه از ۱۰ دقیقه آغاز شد و سپس ۲۰ دقیقه، و یک ساعت ، و چندین ساعت، تا که در روز هشتم به تشخیص دکتر حبیبی و آقای بگجانی از لحاظ جسمی از دستگاه جدا بودم و اگر در آی سی یو می بودم هماندم دستگاه را جمع می کردند، ولی برای بیماری در منزل این کار امکان پذیر نبود، زیرا من از  لحاظ تنفس و خصوصاعملکرد عضلات بین دنده ای بسیار ضعیف بودم؛ در نتیجه آن ها این پروسه را که دیگر بیشتر تمرکز آن بر روی وابستگی روحی من به دستگاه بود تا ۱۶ روز ادامه دادند. آقای بگجانی حتی شب ها را در کنار من می ماندند، زیرا من در هنگام خواب بشدت از جدایی از دستگاه می ترسیدم و بدون حضور ایشان حاضر به این کار نمی شدم.

شب تا صبح در کنار من بیدار، در ماه رمضان که افطار و سحر را در منزل ما بودند و از سفره ی افطار و سحر مختصری میل می کردند و هرچه مادر اصرار می کردند که آخر شما نه خواب دارید و نه خوراک، در جواب می گفتند که افطاری همینقدر است و سحری هم همین… بقیه ی روز را هم در دانشگاه و بیمارستان… چند بار شد که در نبود ایشان دستگاه مشکل پیدا کرد؛ مثلا برق رفت و تنظیمات دستگاه به هم ریخت،  تلفن نزده از آن سوی شهر خود را می رساندند. در حالی که یک بار قبل از آشنایی با ایشان که دستگاه دچار اشکال شد، وقتی با دکتری که دستگاه را از وی خریده بودیم تماس گرفتیم فرموندند اول بروید فلان مبلغ را به حسابم بریزید… آن هم در آن زمانی که من کاملا وابسته به دستگاه بودم و تا دوباره دستگاه درست شود، به سختی مرا با آمبوبگ (۳) نگه داشتند…

در هر صورت پس از ۱۶ روز من عملا از دستگاه جدا شده بودم، هرچند که گاهی با اصرار من برای مدتی به دستگاه وصلم می کردند. در حالی که من سعی می کردم نهایت استفاده ام را از دستگاه بکنم! و تا می توانم با آن وقت بگذرانم و همنفسش  باشم، آقای دکتر حبیبی، آقای بگجانی، و والدینم تدارک بیمارستانی را می دیدند که در آن جا لوله ی تراکستومی را نیز از نایم خارج کرده و آخرین راه ارتباطی من و دستگاه را برای همیشه مسدود سازند و این پروژه ی محال را ختم به خیر گردانند…

هرچند هیچ کس نمی دانست که آنچه من و دستگاه را به هم وصل می کرد همچون طفل ناخوسته ای که حاصل این زندگی مشترک چند ماهه باشد، برای همیشه وبال گردن من خواهد ماند… که کارشکنی هایی که در آی سی یو در حقم صورت گرفته خیلی بیش از آن است که در ظاهر نمود می کند… که اگر در ظاهر از من ویرانه ای برجای مانده، در درون هیهات است…

با خارج ساختن لوله ی تراکستومی در بیمارستان و مشخص شدن این که بعلت کوتاهی های صورت گرفته در آی سی یو که به موجب آنتوباسیون طولانی مدت، نای من دچار عارضه ای به نام تنگی تراشه (نای) شده است که بعدها غیرقابل جراحی تشخیص داده شد، انگار که خستگی به تن همه باقی ماند…

(در شرح حال ۴، در این باره بخوانید…)

. . .

جدا شدن من از دستگاه معجزه ی تعامل علم بود و انسانیت؛ همان علمی که به تنهایی ماهیت معجزه را به ریشخند می گرفت و کالبد مرا ملک طلق و ابدالاباد ونتیلاتور می دانست…

این  محال به دستان معجزه گر دو فرشته خوی ممکن شد و آن هایی که جدایی مرا از ونتیلاتور ناممکن می دانستند نیز اظهارنظر نابجایی نمی کردند، زیرا این کار توسط عامِلان علم صرف که اگرچه در ظاهر برای انسان و در خدمت بشر است، ولی انسانیت در آن جایی ندارد، میسر نمی شد.

دو انسان شریفی که هر نفسم را، و تمام پیشرفت های امروزم را که بدون رهایی از اسارت ونتیلاتور میسر نمی شد مدیون آنان می باشم. هر دم و بازدم من حامل دعای خیری برای ایشان است و تا زمانی که باشم، همگام با هر نفسی که در سینه ام جریان می یابد، یاد آن ها در وجودم جاریست…

_______________________

«۱» پالس اکسیمتر: مانیتوری کوچک، دارای زائده ای که به انگشت اشاره ی بیمار متصل می شود و از آن طریق ضربان قلب بیمار و میزان اشباع اکسیژن در خون را بطور لحظه ای نمایش می دهد. عدد سطح اشباع اکسیژن یا سَچورِیشِن (Saturation) برای فرد سالم و عادی (غیر سیگاری) ۹۹ می باشد، و برای بیمار در مرحله ی جدایی از دستگاه، چنانچه از ۹۰ پایین بیاید نشانه ی خطر است.

«۲» دستگاه بخور سرد: دستگاه بخوری متفاوت از نوع شناخته شده ی آن که به جای تولید بخار گرم، آب را پودر کرده و بصورت مه ای سرد و خنک از دستگاه بیرون می دهد. برای بیماران تنفسی جهت مرطوب ساختن هوای دمی اغلب از بخور سرد استفاده می کنند.

«۳» آمبوبگ: وسیله ای مکانیکی جهت دادن تنفس مصنوعی بصورت دستی.

پی نوشت: چند سال پیش که برای تعویض لوله ی تراکستومی به بیمارستانی در مشهد رفته بودم، یکی از همان پزشکانی که جدا شدن مرا از دستگاه محال می پنداشتند، پدرم را در راهروی بیمارستان دیدند و اول قصد داشتند که به پدرم بخاطر من تسلیت بگویند! و وقتی فهمیدند که هنوز زنده ام و از ونتیلاتور جدا شده ام با این تصور که پدرم از غم از دست دادن من دچار آشفتگی روحی و توهم شده اند، تا به اتاقم نیامدند و با چشم خودشان مرا ندیدند باور نکردند…

پی نوشت: مطلب بعدی به نحوه ی جدا کردن بیمار از دستگاه تنفسی اختصاص دارد و اشتباهاتی که در این زمینه صورت می گیرد را گوشزد خواهم کرد…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

35 پاسخ به فرشته خویان (۳ – قسمت دوم)

  1. وحید می‌گوید:

    درود بر آیدا خانم عزیز
    راستش اینقدر این ماجراهای پر درد را شیرین بیان می کنید و این‌قدر جذاب و دلنشین، جزئیات را توصیف می کنید که گمان می کنم دارم یک رمان می خوانم. ولی وقتی متوجه می شوم که این توصیفات، احوالات واقعی زندگی یک انسان بلند طبع و صبوری به نام “آیدا”ست. بیشتر به عظمت خدا و شما پی می برم و می فهمم که همیشه انسانهای بزرگ و اسطوره ها، در دل قصه ها و داستانها نیستند.بلکه در اصل، انسانهای واقعی چون شما، اسطوره می شوند و آن‌قدر بزرگ و پهناور هستند که آیندگان، آنان را افسانه می خوانند.
    احساس می کنم اگر این توصیفات در قالب یک کتاب اتوبیوگرافیک(خودزندگینامه) گردآوری شود حاصل کار اثری شگرف و سترگ خواهد شد. کتابی که در ستایش درد است.در ستایش ایمان، امید، عشق،خدا و از همه مهم‌تر در ستایش زندگی.

    • آیدا می‌گوید:

      سلام وحید عزیز و مهربان
      ممنونم از اینهمه لطفی که دارید. ممنون که مطالبم رو دنبال می کنید…
      ایشالا تصمیم نوشتن چنین کتابی رو دارم Smile ممنون از تشویق و توجهتون…

  2. وحید می‌گوید:

    و این بیت حضرت حافظ هم تقدیم به آن دو انسان فرشته خو :

    ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت / با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

  3. تکتم (دکتر آشپز) می‌گوید:

    سلام آیدای خوبم
    دختر قوی و قشنگ وبلاگ نویس. اومدم خبر خوبی بهت بدم که حتما برای تو هم انگیزه ایجاد میکنه.
    کاهش وزن بابا در ۳۹ کیلوگرم متوقف شد والان ۴۱ کیلو هست. چهار روزه غذا به گلوش نگرفته و دو روزه تلویزیون نگاه میکنه. شش ماه بود حوصله تلویزیون هم نداشت. امشب رضایت داد بریم احمدآباد براش کت و شلوار عید بخریم. هرچند وقتی برگشتیم تو راه پله از خستگی مونده بود و کلی بدخلقی کرد. خوب بنیه نداره اما من امید به روزهایبهتر دارم.
    دکتر خلیقی متخصص عفونی پریروز که جواب آزمایشهایش رو دید و کم شدن داروهایش رو شنید بهم اسمس زد : congradulation you won!

    • آیدا می‌گوید:

      سلام خانم دکتر عزیز و مهربان
      به به، چه خبر خوبی… چقدر عالی…
      ایشالا این کت و شلوار لباس سلامت باشه به تنشون…
      حتما روزهای بهتر میاد Smile
      دکتر خلیقی… چقدر اسمشون برام آشناست…
      ایشالا که بهتر و بهتر بشن و ما هم خبرهای بهتر و خوشحال کننده تری بشنویم Smile
      سلامت باشید…

  4. الهام می‌گوید:

    سلام آیدا جان، قسمت جدیدو کی می نویسی؟

  5. وحید می‌گوید:

    برای نوشتن رمان، امیدوارم تصمیمتان جدی باشد. بنده از دور دستی بر آتش دارم و کمی از داستان‌نویسی سر درمیارم.و همین جا قول می دهم که از هیچ کمکی دریغ نکنم. به شدت حکایتهای شما از زندگی‌تان مایه های یک رمان پربار رو داره. خصوصا که همیشه سعی میکنید این وقایع را در فرم داستانی بیان کنید. خصوصا آن ماجراهای من و آقای عدالت که انگار ” محاکمه” فرانتس کافکاست. سعی کنید روحیه و غالب داستان‌گویی را حتی در نوشتن بدیهی ترین و ساده ترین خاطره،اتفاق، رویداد و … حفظ کنید. انشا الله با لطف خدا و همت شما هیچ چیزی غیر ممکن نیست.

  6. موناmona.special.ir می‌گوید:

    سلام
    بسیار عالى
    خدا رو شکر
    از این به بعد من هم با هر دم و بازدمی دعای خیر برای این دو عزیز و خونواده ات دارم آیدا جان
    هر روز که میگذره بیشتر بیشتر خدا رو شکر میکنم که تونستم بیامو ببینمت چون برای من تو یه انسان خاصی هستی نه به جهت بیماری به جهت داشتن منطق مثال زدنی و ایمانی که در تو یافتم

  7. فائزه می‌گوید:

    دوباره سلام آیدا جونم
    انشالله که خدا بهترین ها رو برات رقم میزنه تو پستی که برگشتی نوشتی همش تقصیر تی تیوپ هست …آره همش تقصیر اوونه….من مطمئنم یک روز هم باید از تی تیوپ خداحافظی کنی اونم با لبخند….فدات :*

  8. دلشکسته می‌گوید:

    سلام
    اومدم بگم بیادتم
    توی یک دوراهی سخت گیر کردم
    برام دعا کن
    حال دلم اصلا خوب نیست

  9. نــرگُــــــس می‌گوید:

    به به هردم ازاین باغ بـری می رســد/ تازه تر از تازه تـری می رســد. ســــــــــلام آیـدای عزیزم، این جنس حرفات عجیب آدم را آرام میکند، دسـت مریضاد . . .

  10. سارا.ص می‌گوید:

    سلام نازنین ایدا…سکوت ناکم این روزا…مرتب می خونمت ..اخرین نوشته هاتو و ورق می زنم ارشیو گذشته ها رو هم .. و هم ان یکی ایدا رو در ان یکی وادی …وای که کلماتم چه سخت کنار هم می نشینند!!..شده ام مصداق ان قول معروف حضرت شمس که : شنیدن جان پروردن است و گفتن جان کندن…
    خوب می شم اگر دعا کنی ..قول می ده سارا…سبز باشی “مهربونی خدا”..

    • آیدا می‌گوید:

      سلام سارای عزیزم
      ایشالا که این سکوت از آرامش باشه نه دلتنگی…
      ممنون که مطالبم رو دنبال می کنید…
      خوب میشید دوست من… خوبی برای خوبان همیشه هست… دعا میکنم… حتما…

  11. سارا.ص می‌گوید:

    راستی اون ایده ی کتاب ایده ی فوق العاده اییه….از الان پست خبر انتشارشو توی همین وبلاگ با اشتیاق تمام منتظرم…یکی بود یکی نبود ..غیر از خدا هیییییچ کس نبود …ایدای قصه ی ما..

  12. سحر می‌گوید:

    آیدا جان خوشحالم که بازم اومدی و باقلم زیبات مینویسی . همه وبلاگتو خوندم و هر لحظه زندگیتو ستایش میکنم عزیزم . خدا بهترینها رو در آینده نصیبت کنه خانومی .واقعا به ارادت آفرین میگم عزیزم …

  13. پارسا (پپر) می‌گوید:

    سلام آیدا جان … خوبی ؟ خدا را سپاس که خوبی
    یک دنیا سپاس بخاطر محبت و مهرت
    آرزومندی سلامتی و خوشی برای شما و عزیزانت خواستارم … آرزومندم

  14. سحر می‌گوید:

    راستش میدونی آیدا جان بعد از یه عمل کاملا معمولی آپاندیس نمیدونم بخاطر وضعیت خاص من بود یا اشتباه متخصص بیهوشی که من بهوش نیومدم و دو روز تو آی سی یو بودم البته من روز اول رو کاملا بیهوش بودم ولی از نیمه های روز دوم بهوش اومدم و شاهد خیلی از این وقایعی که نوشتی بودم البته برای مریضایی که توانایی اعتراض نداشتن ولی خوشبختانه شبی که من به هوش بودم چند تا از این فرشته خویان نصیبم شدن که لحظه لحظه تو زندگیم بخاطر فداکاریاشون دعاشون میکنم . البته لوله تنفسی رو به محض بهوش اومدن از بینی و حلقم کشیدم بیرون و همه جا رو پر از خون کردم و خودمو داغون ولی پرستارم با مهربونی تموم باهام برخورد کرد و اصلا دعوام نکرد ولی با همه ای حرفا آی سی یو کابوس زندگیمه . باورم نمیشه این همه روز چطور اونجا دوام آوردی عزیز دلم. الهی خدا کمکت کنه و بهترینها رو برات رقم بزنه آیدای عزیز من …

  15. سحر می‌گوید:

    راستی آیدا جان فکر کنم اون لوله ای که من بیرون کشیدمش لوله تنفسی نبود چون از داخل بینی و حلقم رد شده بود و نمیدونم باهاش چیکار میکردن منکه اصلا ندیدم ازش استفاده ای بکنن Wink

  16. ستاره مستور می‌گوید:

    چه دردایی کشیدی آجی Frown
    ایشالا سلامتی کاملتو بدس بیاری و یه نیشخند حسابی به زندگی بزنی : )

  17. نیکی می‌گوید:

    داستان شگفت انگیزی بود از قدرت انسان و تسلیم نشدن به محدودیتهای علمی. تحت تاثیر قرار گرفتم و از این به بعد یادم می مونه که به سادگی تسلیم قضاوتها نشم…

  18. حیران می‌گوید:

    ایدا جون خیلی خوشحالم برات بهترین ها را آرزو دارم
    شاید باورش سخت باشه ولی دارم از خوشحالی اشک میریزم

  19. ح3ـین می‌گوید:

    اینجا … هم ناراحت شدم هم خوشحال !
    راستی
    بفرما ” نخورده مست ”
    .
    .
    دستپخت خودمه Smile

  20. محمدرضا اندرواژ می‌گوید:

    (…نظر خصوصی دارید…)سلام
    تقریبا قبل از عید بود که آدرس وبلاگ شما رو یکی از دوستان برایم ایمیل کرد حقیقتش تو یه وبلاگ آموزش پزشکی عضو بودم و از اونجا آدرس شما برام فرستاده شد. نمی فهمیدم چرا ؟ از روی عنوانی که انتخاب کردید ” فرشته خوبان” کنجکاو شدم سری به وبلاگتون بزنم . یکی دو باری سر زدم و تجربیاتتون در خصوص روزهای اول بیماریتون رو خوندم . برام جالب بود اما به خودم می گفتم خوب که چی؟
    البته تو رشته ما روش های تحقیقی هست که می خواد به ” احساس زیسته” فرد پی ببره و در واقع محقق اون قدر جلو میره که بتونه احساس اصیل کسی رو که تجربه ای داره رو کشف کنه . به نظرم شما یک احساس اصیل رو می نوشتید . خوب تا اینجا هم خوب بود . حالا که چی؟
    چرا من باید وبلاگ شما رو بخونم.
    ۱۶ فروردین یکی ازبستگانم مریض میشه ( یک جون ۳۴ ساله )و میره بیمارستان به من خبر میدن بیا فلانی بستری شده. سرت رو به درد نیارم چهار روز بعد کسی که با پای خودش میره بیمارستان اون قدر حالش بد میشه که میبرنش icu . دیگه قدرت نفس کشیدن نداشته و همون روز به بنت وصل میشه. چون من تو کادر پزشکی بودم هر ازچندگاهی به من اجازه میدادن برم بالای سرش . تقریبا فلج کامل و فقط می تونست با چشماش ارتباط برقرار کنه . کم کم داشتم می فهمیدم چرا باید یه نفر نشونی یه وبلاگی رو برام بفرسته که بهش نیاز نداشتم.
    تقریبا می دونستم ازمن چی میخواد چون شما قبلا بهم یاد داده بودید .
    خیلی ماجراها رو پشت سر گذاشتیم تا تونستیم به تشخیص و درمان برسیم و تو تموم این مدت من ریز ریز بهش توضیح میدم که امروز چند شنبس، چه ساعتیه، دکترش کیه، داروهاش چیه، به درد چی می خوره،خوب میشه یا نه و اینکه دوست داره چی بدونه و چی داره براش اتفاق میفته .کم کم بقیه هم از من یادگرفتن که باهاش حرف بزنن و چی جوری حرف بزنن.
    من اطلاعات پزشکی و پرستاری داشتم و همه این ها به درد می خورد اما اطلاعات رو از زاویه دید یک بیمار نداشتم که این رو هم شما به من دادید.
    خیلی ماجراها گذشت خدا کمک کرد و خیلی ها رو سر راه ما قرار داد که یکیش شما بودید آدرس وبلاگ شما رو یه چند نفر دادم تا اون ها هم بدونن یه مریض چه حسی داره .
    خدا خیلی خیلی کمک کرد و خیلی های دیگه، تمام خانواده بسیج شدن و خیلی کارها کردن.
    چند روزیه از دستگاه off شده آوردیمش خونه روز به روز داره بهتر میشه آدرس وبلاگ شما رو بهش دادم و هر دفعه دارم تشویقش می کنم که مثل شما خاطراتش رو بنویسه شاید یه جای دیگه به درد یه آدم دیگه بخوره.
    از شما متشکرم به خاطرات انتقال تجربیات ارزشمندتون و می خواستم بهتون خبر بدم که تو نجات جون یه مریض نقش داشتید.
    باز هم از شما متشکرم
    موفق ، سربلند و کامیاب باشید
    محمد رضا اندرواژ
    دانشجوی دوره دکتری آموزش پزشکی

  21. farsad Imani می‌گوید:

    سلام، از شیخ بهائی پرسیدند: زندگی سخت میگذرد! چه باید کرد؟ گفت: خودت میگوئی«میگذرد» سخت که نمیماند! خدا را شکر کن که سخت نمیماند! در دنیای پس از مرگ سختی و آسایش می ماند!
    پس بکوشیم تا هم به مسائل این دنیا عادت کنیم تا آنها را سخت نبینیم و خدا را شکر کنیم و مهمتر سعی کنیم که زندگی بعدی خود در برزخ و قیامت را بسازیم تا آنجا که محل زندگی واقعی و همیشگی ما است در آسایش و شادی بسر ببریم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette