فرشته خویان (۳ – قسمت اول)

پس از آنکه بعد از ۱۲۳ روز، سرانجام از بیمارستان ترخیص شده و به منزل منتقل گشتم، یکی از مهمترین دغدغه های والدینم این بود که هر چه سریعتر من را از دستگاه تنفسی (ونتیلاتور) جدا کنند. برای آن دسته از دوستانی که نمی دانند و یا حضور ذهن ندارند باید بگویم که من در روز دوازدهم پس از تصادف، در پی ایجاد ضایعه در نخاع و از دست دادن حس و حرکت کل بدنم، دچار از کار افتادگی دیافراگم و سایر عضلات تنفسی شده، به اصطلاح آپنه شدم و تنفسم از کار افتاد؛ در نتیجه مرا به دستگاه تنفس مصنوعی متصل کردند تا عمل دم و بازدم را برایم انجام دهد.

از نظر متخصصان، هر گونه اقدامی برای جدا ساختن من از دستگاه تنفسی تلاشی بود مذبوحانه و طبق تشخیص مبتنی بر شواهد، معلومات و محفوضات! آن ها، احیای سیستم تنفسی من امری محال می نمود و به والدینم توصیه می کردند که نه خود را خسته کنند و نه من را مورد آزار قرار دهند؛ چرا که به گفته ی آنان:

«این بیمار تا آخر عمر در زیر دستگاه خواهد ماند…»

و یا «هر یک ساعتی که بیمارتان با دستگاه تنفس می کند، بمدت یک ماه، شانس جدایی از ونتیلاتور را از دست می دهد…»… که وقتی من بعد ها نقل قول این اظهار نظر را شنیدم، خندیدم و گفتم: «پس طبق محاسبات ایشان، من باید در روز محشر نیز با ونتیلاتور در محضر خداوند حاضر می شدم!»

ولی این ها اظهار نظر همان پزشکانی بود که در روز های اول، برای مرگم ثانیه می زدند… همان هایی که والدینم را از انتقال من از مشهد به تهران منع می کردند و هشدار می دادند که تا پایم را از آی سی یو بیرون بگذارم خواهم مرد… آن عالمان غیب که مرا تا پایان عمر نامعلوم و البته کوتاه مدتم محکوم به زندگی ای در حد زیست نباتی می دانستند… پس امید باختن تحت تاثیر حرف اینان کار عاقلانه ای نبود و والدین من مدبّر تر از آن بودند که پس از چندین بار تجربه ی شنیدن نظرات کذب، خام سخنان آن ها شوند و دست از تلاش بکشند…

پس از همان روزهای نخست انتقال من به منزل، پرس و جو ها برای یافتن متخصص بی هوشی ای که کمی خوشبینانه با این مسئله برخورد کند آغاز گشت… (جدا کردن بیمار از ونتیلاتور، اغلب در تخصص پزشکان بیهوشی است.)

اغلبِ پزشکان اظهار نا امیدی کرده و اصلا مرا قبول نمی کردند. خیل عظیمی را هم که بالکل ما قبول نداشتیم، و نه تنها ما، بلکه از سوی پزشکان آشنایمان نیز رد صلاحیت می شدند. عده ای تاجرانه برخورد می کردند! بعضی بمحض رویت من به جای بررسی وضعیتم، بسرعت از جیبشان سانتی متر بیرون می آوردند و دور سر والدینم را اندازه می گرفتند! سپس بی درنگ میل بافتنی هایشان را به دست گرفته و تند و تند شروع می کردند به بافتن کلاهی که فیتِ سر آنان باشد…

یک چند روزی هم متخصص بیهوشی همان بیمارستانی که از آن ترخیص شده بودم به منزلمان آمدند و یک تنظیماتی بر روی دستگاه انجام دادند، ولی مشخص بود که کاری از دستشان ساخته نیست…

سرانجام روزی که یکی از همین تجار! که پس از اولین ویزیت، طی کرده بودند پیش پیش یک میلیون تومان (یک میلیون تومانِ ۹ سال قبل) می گیرند و قرار بود برای شروع به امر خطیر جدا کردن من از دستگاه، دستیارشان را بفرستند!، مادرم بدون قصد قبلی و با انگیزه ای ناگهانی، برای آخرین بار جهت پرس و جوی نهایی و حصول اطمینان از صلاحیت وی، با بیمارستانی که ایشان کار می کردند تماس گرفتند.

مادرم با خانم جوان و مهربانی صحبت کردند و در مورد سوابق این آقای دکتر سوالاتی پرسیدند… در طول این ده سال بیماری چندین بار مسائلی پیش آمده است که بموجب آن حضور خداوند را بطور بسیار ملموس و واقعی حس کرده ایم؛ آنقدر واضح و نزدیک و حقیقی که حتی می توانم بگویم وجودش را لمس کرده ام و یا حتی او را به چشم دیده ام. و آن لحظه یکی از آن لحظات بود… یک چیزی، یک نیرویی، یک حضور غریبی ما را احاطه کرده بود و تا آن سوی خط تلفن جریان داشت. حسش می کردم، نفسش می کشیدم، می دیدم و نمی دیدمش…

خانم جوان پرسیدند که برای چه منظوری با آن آقای دکتر کار داریم، و مادرم شرح مختصری از احوال من دادند و نهایتا گفتند که جهت جدا کردن من از دستگاه تنفسی این آقای دکتر را به ما معرفی کرده اند.

خانم جوان کمی مِن و مِن کردند. مشخص بود که آن دکتر را چندان موجه نمی دانستند؛ سپس گفتند: «چرا با آقای بِگجانی صحبت نمی کنید؟ ایشان کارشناس ارشد پرستاری هستند و در آف کردن بیماران از ونتیلاتور تبحر دارند.»

مادرم مشتاق شدند که با ایشان صحبت کنند، ولی خانم جوان گفتند که آقای بگجانی برای اسباب کشی، دو سه روز مرخصی گرفته اند و اتفاقا همین یک ساعت پیش مرخصی شان را رد کرده و رفته اند. ولی خانم جوان لطف کردند و یکی دو شماره تلفن از مکان هایی که ممکن بود ایشان را در آنجا پیدا کنیم به مادرم دادند؛ که البته همه ی پیگیری ها بی نتیجه ماند… تا ساعت سه بعدازظهر که مادرم بی دلیل و با تردید، واقعا ناخواسته و به تحریک حس و نیرویی که او را به سمت تلفن می کشاند دوباره با آن خانم تماس گرفتند که خانم جوان بی مقدمه گفتند:

«چه خوب شد که تماس گرفتید. آقای بگجانی همین الان اینجا نشسته اند!»

دو ساعت بعد آقای بگجانی، آن تندیس وقار و متانت و فروتنی در کنار من ایستاده بودند. پس از شنیدن شرح حالم و اینکه تابحال چه کارهایی برای جدا ساختن من از ونتیلاتور صورت گرفته، با غیظ به ونتیلاتور و بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه ی من نگاه می کردند که در حالت دَم، ریه هایم آنقدر از اکسیژن انباشته می شد که از برآمدگی آن، من جلوی چشمم را نمی دیدم… آنگاه با خشمی که بسختی کنترلش می کردند پرسیدند:

«کدام بی سوادی این دستگاه را تنظیم کرده است؟ این دارد اکسیژن صد در صد می دهد و باعث وابستگی مطلق به دستگاه می شود. این تنظیمات اجازه و فرصت هیچ فعالیتی را به سیستم تنفسی نمی دهد…»

و سپس خودشان ونتیلاتور را آنگونه که صلاح می دانستند تنظیم کردند، و وقتی فهمیدند که کار متخصص بیهوشی یکی از بهترین بیمارستان های تهران است…

با توجه به محل و سطح ضایعه در نخاع من، یعنی مهره های C4, C5 ، ایشان چندان اظهار امیدواری نکردند، زیرا ضایعه ی نخاع در سطح این مهره ها اعصاب تنفسی را نیز درگیر می کند و اگر عملکرد این اعصاب بازگشت نکند، بازگشت تنفس نیز غیرممکن خواهد بود. با اینکه پس از اطلاع از سطح ضایعه در نخاع من، ناگهان تمام اطمینان و امیدی که پیش از آن در چهره شان نمایان بود رنگ باخت، بوضوح حس می کردم که یک چیز مانع از “نه” گفتنشان می شود. در نتیجه قول دادند که تلاششان را خواهند کرد… در آن لحظه در چهره شان یک حالتی می دیدم؛ ترکیبی از تردید و اطمینان، انگار که احیای سیستم تنفسی من در نظرشان محال می نمود و در عین حال، ممکن. گویی اگرچه طبق تظاهرات بالینی این کار بنظر نشدنی می آمد، ولی ایمان داشتند که میسر خواهد شد…

البته ایشان تاکید داشتند که یک متخصص بیهوشی نیز باید حضور داشته باشد. خودشان پیشنهاد دادند که با متخصص بیهوشی بیمارستانی که در آن کار می کنند و به گفته ی ایشان فردی انسان و همچنین متبحر در تخصصشان هستند صحبت خواهند کرد، اما تردید داشتند که مسئولیت بیماری در شرایط من را در منزل قبول می کنند یا نه…

. . .

یکی دو دقیقه همانطور ایستاد؛ بی هیچ حرکت و ادای هیچ کلامی، نظر دوخته به لبخندی که باورش نداشت و نمی دانست که آیا درست می بیند یا نه…

و من تماشاگر چهره ی مهربان و حضور اطمینان بخش او، و شاهد معجزه ای که آن لبخند، برای باری دیگر به ارمغان می آورد. لبخندی که درد و رنج و تنهایی و وحشت آی سی یو هم نتوانست آن را از من بگیرد. آن لبخند معجزه گر که حیات من بسته به آن است؛ همانطور که پارسال با مرگ آن من هم مردم و امسال به احیای آن زنده شدم… همان لبخندی که بارها ناممکن ها را برایم ممکن کرد و ناشدنی ها را شدنی…

آقای بگجانی شروع کردند به شرح حال دادن به ایشان، ولی گویی برای او هیچ چیز مهم نبود… پس ایشان همه را نشنیده گرفتند و گفتند:

«با این روحیه ای که آیدا داره، حتما از دستگاه جدا میشه…»

سرانجام آقای دکتر حبیبی، متخصص بیهوشی، درمان من را با همه ی ریسک ها، نگرانی ها و دردسرهایش پذیرفتند و پس از آنکه ما به دستور ایشان یک دستگاه پالس اکسیمتر «۱» و یک دستگاه بخور سرد «۲» تهیه کردیم، کار جداساختن من از دستگاه توسط تیم دو نفره ی ایشان و آقای بگجانی (ایشان اکنون دکترای پرستاری دارند.) آغاز گشت…

_______________________

«۱» پالس اکسیمتر: مانیتوری کوچک، دارای زائده ای که به انگشت اشاره ی بیمار متصل می شود و از آن طریق ضربان قلب بیمار و میزان اشباع اکسیژن در خون را بطور لحظه ای نمایش می دهد. عدد سطح اشباع اکسیژن یا سَچورِیشِن (Saturation) برای فرد سالم و عادی (غیر سیگاری) ۹۹ می باشد، و برای بیمار در مرحله ی جدایی از دستگاه، چنانچه از ۹۰ پایین بیاید نشانه ی خطر است.

«۲» دستگاه بخور سرد: دستگاه بخوری متفاوت از نوع شناخته شده ی آن که به جای تولید بخار گرم، آب را پودر کرده و بصورت مه ای سرد و خنک از دستگاه بیرون می دهد. برای بیماران تنفسی جهت مرطوب ساختن هوای دمی اغلب از بخور سرد استفاده می کنند.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

28 پاسخ به فرشته خویان (۳ – قسمت اول)

  1. وحید می‌گوید:

    شاه کلید تمام آنچه شرح شکوه جنابعالی‌ست:
    «با این روحیه ای که آیدا داره، حتما از دستگاه جدا میشه

  2. zahra می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    خوبین خانمی؟
    خوب خدا رو شکر که از دستگاه جدا شدین
    آقای بیگ جانی؟!
    وای…ایشون از اساتید من بودند.اهل ترکمان هستند…
    یادش بخیر…موقعی که آی سی یو جراحی باز قلب بودیم ایشون میخواستند به ما اندازه گیری فشار خون داخل شریانی رو یاد بدند!همون روز تمام دستگاهها خراب بود!بد جوری همه ضایع شدیم!نمی دونم چرا همیشه اولین خاطره ایی که از ایشون یادم میاد اینه!!
    خیلی ماه بودند…خیلی…
    الان ۶ ساله ندیدمشون!الان دکترا میخونند…آفرین واقعا
    ایشون یکی از بهترینها بودند تو خیلی چیزها…

    • آیدا می‌گوید:

      سلام زهرا جان
      ممنون خوبم. شما خوب هستید؟
      بله خودشون هستن Smile
      واقعا انسان شریفی هستن. و خیلی هم باسوادن.
      بله دکتراشون رو هم گرفتن…
      دقیقا… توی خیلی چیزها…

  3. نــرگـــــس می‌گوید:

    ان یشایذهبکم ویات بخلق جدید وماذالک علی الله بعزیز( اگر بخواهد همه شمارابدیار عدم فرستد وخلقی از نوبعرصه وجود آرد وهیچ این کاربرخدا دشوارنیست). ســــــــلام آیداجان، میگم بعضی ازاین پزشکان محترمی که با اطمینان برای آدما ثانیه میزنن هیچ باخودشون فکرمیکنن که حضورخدارونباید نادیده گرفت. در نهایت همه چیزبه دست اوست که رقم میخورد. خوشحـالـــم که به اون درجه ای رسیدین که خداروتوزندگیتون لمس کردین آرزومیکنم یه روزی برسه غرقش شین.

    • آیدا می‌گوید:

      سلام نرگس جان
      متاسفانه بعضی از پزشکان، و البته اغلبشون، عادت کردن که به جای خدا تصمیم بگیرن. هر چقدر هم که خلاف نظرشون به خودشون ثابت میشه باز هم حاضر نیستن از جایگاه خدایی شون پایین بیان…
      ممنونم نرگس جان.
      Smile

  4. سلام آیدا خانم
    ممنون از لطف شما
    ایشالله به زودی همه نخاعی ها بتونن در مسابقه دو پیوندنخاعی ها شرکت کنن
    ایشالل به زودی تصویر فرزند شما را در وبلاگتان ببینیم
    با آرزوی سلامتی برای شما
    با داشته‌های مثبت و نداشته‌های منفی باید شاد بود

  5. نور می‌گوید:

    سلام آیدا جون، خوشحالم ک ب وبلاگ برگشتی…منم تازه نوشته هاتو دیدم، هنوز هیچی نخوندم…فقط گفتم بیام اول ی سلامی عرض کنم و خسته نباشید از امتحانات بگم بهت…خوش باشی عزیزم

  6. سروش می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    مرسی با مشکلاتی که داری بازم مینویسی برامون
    من همون سروش قدیمی ام ولی بیشتر خواننده ی خاموشم Razz راستی همشهریتم هستم اگر کاری داشتی یا کمکی ازم بر می اومد خوشحال می شم کمکت کنم

  7. Rozita می‌گوید:

    Afarin behet dokhtaram,hich kari nashod nadareh,zendeh bashi elahi.

  8. DLYDLY می‌گوید:

    بنام پروردگار هستی بخش
    سلام آیدا جان
    آنهـــــــــــــــــا که به سر در طلب کعبه دویدند / بسیار بجستند ندیدند خدا را
    چون معتکف دٍیر شدند از سر تکلیف / ناگاه صدایی هم از آن خانه شنیدند
    ای خانه پرستان چه پرستید گٍل و سنگ / آن خانه پرستید که پاکان گرویدند
    ———————————————
    اما من فکر میکنم شاعر اگه آخرشو اینطوری میگفت خیلی بهتر بود
    ای بی خردان چه پرستید گٍل و سنگ / آن خانه پرستید که پاکان گرویدند .
    ————————————————————
    خوشحالم از حضور دوباره ات . چند نکته قابل توجه :
    چند وقت پیش برنامه ای رو داشتم نگاه میکردم مثل اینکه یه سمینار مردمی بود نمیدونم تویه ایران بود یا خارج از ایران من فقط نکته هاش رو توجه مردم .
    یه دکتر مسن داشت راجع به اینکه زمان خوابیدن چه تاثیری میتونه بر اعضای داخلی بدن داشته باشه صحبت میکرد و میگفت حتی این موضوع از نظر علمی به اثبات رسیده .
    بدن آدمی از ساعت ۹ شب تا ۷ صبح کارکرد بخصوصی داره .مثلا از ۹شب تا ۱۱ شب طول میکشه تا انسان به مرحله خواب عمیق برسه .از ۱۱شب تا ۱ شب مثلا کبد (در طول روز که غذا مصرف میشه ) شروع میکنه به دفع سمومی که در بدن جمع شده . مثلا از ۱ تا ۳ کلیه ها شروع میکنن به دفع سموم
    نکات خیلی جالبی بود که متاسفانه من نتونستم ضبط کنم . الان نگاه کردم مثله اینکه تویه گوشیم سایتشو سیو کردم Grin
    http://www.javanbemanid.com
    تونستی یه سر بزن
    در پناه پروردگار

  9. اسماعیل می‌گوید:

    سلام وقت بخیر..

    امیداست همواره سلامت وبرقرار باشید.سلامت…..

  10. 7nurses می‌گوید:

    آدم های بزرگ قامتشان بلند تر نیست

    خانه شان بزرگ تر نیست

    ثروتشان بیشتر نیست

    آنها قلبی وسیع و نگاهی مرتفع دارند !

  11. سلام آیدا جان خواهر گلم

    بنده بیژن محمدی ۴۵ ساله هستم که مدت ۳۰ سال است ویلچری هستم نام بیماری ام میوپاتی عضلانی از نوع بیکر است دارای سایت و وبلاگ هستم که برای آشنایی می تونید مراجعه کنید اما خلاصه زندگی شما در وبلاگتون بسیار زیبا و تأثیرگذار و سراسر درس و عبرت بود. ممنون میشم فایل پی دی اف زندگینامه شما را داشته باشم. به امید آشنایی بیشتر با شما خواهر گلم. خدا یار و نگهدارتون باشه عزیزم/ ببخشید ایمیل ارسال نشد. البته من همیشه با جیمیل مشکل دارم اگر ایمیلی دارید برام بفرستید منون میشم. قربان شما

  12. نسرين می‌گوید:

    سلام ایدای عزیز
    ماشالله به استعداد و هوش و ذکاوتت
    شما تو اون شرایط هم عملا مشغول یادگیری بودی، ، من یکی که اسم دوتا قرص ساده را یادم نیست
    از یاداوری خاطرات هم میترسم، یه جورایی دوست دارم که همه چیز رو فراموش کنم.
    وظیفه شرعى و قانونی و انسانی هم حکم میکند که دوست عزیزمان را یاری کنیم تا انشالله پایان نامه اش هم با موفقیت تمام شود و انشالله دکترا را ادامه دهد، من که کمکش کردم

  13. حمیده می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز
    مادرم یکساله دچار بیماری ای ال اس شده،حدودا یکماه گذشته عضلات ریه ش هم درگیر شد و از هفته پیش آی سی یو بستری شده چون دیگه تنفسش وابسته به دستگاه شده،امروز براش تراک میذارن خیلی نگرانم…دیشب که رفتم ملاقاتش با کلی خواهش اجازه دادن برم بالای سرش… فقط التماس میکرد منو با خودت ببر از اینجا
    حالم اصلا خوب نیست ولی نمیدونم چرا دلم خواست فقط به تو بگم که چقدر شرایط روحیم بده…
    امیدوارم خیلی زودتر از زمانی که دکترا بهت گفتن روی پای خودت بیاستی و راحت نفس بکشی…
    برای مادرم دعا کن که عذاب نکشه چون تنها فرشته ای که بچشمم دیدم…
    ممنونم

    • آیدا می‌گوید:

      حمیده ی عزیزم
      ممنون که منو قابل دونستین و برام نوشتین.
      امیدوارم عمل تراکستومی امروزشون خوب باشه، ولی بیشتر از اون دعا می کنم که مادر حالشون بهتر بشه و از آی سی یو بیان بیرون.
      مطمئن باشید که با تراک خیلی راحت تر از اون لوله ی در دهان هستن.
      می دونم که چه شرایط سختی دارین.
      فرشته ی مهربونتون رو به خدای مهربون می سپارم.
      و ممنون از محبتتون… هر وقت هر سوالی یا حرفی باشه من در خدمتم…

  14. محبوبه می‌گوید:

    آیدا جان
    سلام ممنون از یادداشت های زیبا و آموزنده شما.عزیزم دوستم تصادف کرده والان ده روزه در آی سی یو ست .پزشکا خیلی دوستان و خانواده را نا امید کردند ولی ما به خدا امید داریم.من بالا سر دوستم با هاش حرف زدم و دعا خوندم نمی دونم متوجه میشه یانه .من با ور دارم اگه خدا بخواد اون به جمع ما بر می گرده شما که به خدا وصلی واسش دعا کن.قربانت

    • آیدا می‌گوید:

      سلام دوست خوبم
      ممنونم از لطف و محبتتون.
      باور درستی دارید. ایشالا هرچی خدا بخواد.
      -حتما دعا می کنم دوست عزیزم.
      به امید خدا…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette