این آدم های قدر ناشناس…

بعد از آن که بخاطر بیماری و ایجاد ضایعه در نخاع از لحاظ حسی و حرکتی و حتی تکلم کاملا ناتوان شدم، هر بار که می دیدم کسی برای انجام کاری تنبلی اش می آید و مثلا تشنه است، ولی حوصله ی آن را ندارد که تا آشپزخانه برود و از یخچال آب بردارد، او را در دل تقبیح می کردم و با خودم می گفتم که او دارد کفران نعمت می کند. که قدر سلامتی و توانایی هایش را نمی داند. که من فقط اگر می توانستم حتی لنگ لنگان و با سختی و مکافات، قدمی از قدم بردارم، تا یخچال رفتن و آب خوردن که سهل است، سقّای عالم می شدم…

با خود می اندیشیدم که اگر می دانستم روزی برای همیشه یا حداقل برای مدتی نامعلوم (پیشرفت علم را نادیده نگیریم) نخواهم توانست که دیگر راه بروم و حتی خودم غذا بخورم، حمام کنم، راحت نفس بکشم و هزاران موهبت و نعمتی که به چشمم نمی آمدند و به حکم عادت در نظرم بی ارزش، محتوم و عادی و پیش پا افتاده بودند، اگر می دانستم، فرصت هایم را با تنبلی و بی توجهی ضایع نمی کردم.

چرا من راهِ نچندان طولانی مدرسه را پیاده نمی رفتم و هوای پاک و سبک اول صبح را از ریه هایم دریغ می داشتم. و تماشای تابش زلال خورشید و گیاهان غرق شبنم که آفتاب می گرفتند و به نوازش نسیم خنک صبحگاهی از خوشی می لرزیدند، را از دست می دادم. چرا به جای هفته ای دو یا سه بار، هر روز حمام نمی رفتم و خودم را از لذت پاکی و سرزندگی محروم می کردم. چرا وقتی پدرم یک استکان چایی می خواستند، زورم می آمد که از جایم بلند شوم. چرا بیشتر به مادر کمک نمی کردم. مادری که هیچگاه حتی در چیدن و جمع کردن میز غذا و یا ظرف شستن از ما کمک نمی خواست… او نخواست، من چرا نکردم…

و هزاران چیز دیگر… از ساعت ها نگه داشتن هسته ی میوه در گوشه ی لُپَم، چون حوصله نداشتم که تا سطل زباله ی آن طرف اتاق بروم؛ تــــــــا فرصت های بزرگی که از دست رفتند و فقط، بخاطر تنبلی و کاهلی…

آن اوایل می گفتم که فقط اگر دستانم سالم بودند چه کارها که نمی کردم. دنیا را با دو دستم زیر و رو می کردم. چه هنرهایی که می توانستم یاد بگیرم. یک ورزش را شروع می کردم و خودم را تا پارا اُلمپیک بالا می کشیدم. و اصلا… آری، اصلا همه ی ظرف ها را من می شستم. من گردگیری می کردم. سبزی ها را خودم پاک می کردم… هر کاری، هر کاری که از دستانم برمی آمد…

یا حتی اگر می توانستم صحبت کنم… دستکم آنقدر در آی سی یو اذیت نمی شدم…

تا که مدت ها گذشت و فهمیدم با “اگر، و ای کاش”، حرکت دستانم برنمی گردد و شروع کردم که از همین توانایی ۴۰ درصدی یگانه دست چپم بیشترین بهره را ببرم…

ولی هرچه کارکردن با کامپیوتر و تایپ برایم آسان تر شد، بیشتر از یاد بردم آن روزهایی را که فقط می توانستم به سقف اتاقم خیره شوم و در دل افسوس بخورم که: «فقط اگر می توانستم با کامپیوتر کار کنم… فقط اگر می توانستم… هرطور که باشد. هر چقدر هم سخت…»

و یادم می رفت که یک سالِ اول کار با کامپیوتر، برای تایپِ یک خط و یا هر کلیک چه جانی می کندم، ولی از تلاش نمی نشستم… سرم را به دیواری خیالی می کوبیدم، دندان هایم را بر هم می فشردم و در دل فریادهای خفه سر می دادم، اما از تلاش دست نمی کشیدم…

و یا آنکه بعد از گذاشتن تی تیوب (لوله ی تنفسی) به جای تراک (نوعی دیگر از لوله ی تنفسی)، توانستم بعد از پنج سال دوباره صحبت کنم؛ هرچند دشوار، و کیفیت تنفسم هم بهتر شد، ولی کم کم فراموش کردم زمانی را که با تراک تنفس می کردم و اطرافیانم حتی نمی توانستند مرا ۳۰ ثانیه تنها بگذارند؛ چون هر لحظه ممکن بود به ساکشن احتیاج پیدا کنم و من هم صدایی نداشتم که کسی را خبر کنم. همیشه یک نفر باید در کنارم می بود و هم او از کار و زندگی اش می ماند و هم من برای خودم خلوتی نداشتم.

امروز با همه ی سختی ها می توانم با کامپیوتر و مبایل کار کنم و راه هایی یافته ام که این کار را برایم بیش از پیش تسهیل کرده اند و سرعت و راحتی کارم با روزهای نخست قابل مقایسه نیست. می توانم حرف بزنم و کیفیت تنفسم بهتر شده است. و این ها همان آرزوهایی است که در سقف اتاق می پروراندمشان و نا امیدانه در ترک های سقف چالشان می کردم و گمان نمی بردم که روزی بذرهای آرزوهایم در دل گچ و سیمان بارور و شکوفا گردند.

ولی حالا می بینم که همان آرزوهای تحقق یافته، دارند کم کم رنگ عادت به خود می گیرند…

حرف زدن برایم کار آسانی نیست. باید هر بار نفسم را جمع کنم تا بتوانم بسته به طول کلمات بین ۳ تا ۵ لغت را ادا کنم. با این کار در دیافراگمم احساس ضعف ناخوشایندی دارم. و یا اینکه بعد از خواب و کلا پس از رکود و بی حرکتی و قرار گرفتن در یک پوزیشن ثابت برای چند ساعت، سوزشم به شدت زیاد می شود، بطوریکه حتی حرف زدن هم برایم سخت است… نه، عذاب است… به همین دلیل وقتی در این مواقع چیزی بخواهم، در جایی که اشاره کارساز باشد با حرکات چشم و ابرو منظورم را می رسانم. مثل همان زمانی که الکن و ناتوان از تکلم، بر روی تخت آی سی یو افتاده بودم… پس چه شد آن افسوس ها که: «اگر فقط می توانستم صحبت کنم… با هر سختی… فقط اگر صدایی از حنجره ام خارج می شد…»

و همین طور کار با کامپیوتر… کلا نشستن بر روی تخت برایم سخت است و کار با کامپیوتر با درد و تنگی نفس و افت فشارهای پی در پی همراه است. گاهی فقط نیم ساعت همینطور می نشینم و با خود کلنجار می روم که: «نه، حتی قادر نیستم که یک کلمه ی دیگر تایپ کنم. یعنی دست از کار بکشم؟ ولی این کار ضروری است. باید این ایمیل را جواب دهم. باید پاسخ این سوال را بدهم…»

ولی تازگی ها به خودم آمده ام. اینطور برای خودم استدلال کردم که نشستن در هر صورت، چه تایپ کنم و چه نکنم برای من سخت است و در تمام آن مدتی که نشسته ام و با خود کلنجار می روم هم درد دارم، هم ضعف، هم تنگی نفس و تا دراز نکشم هم خوب نمی شوم. پس یا دراز بکشم، و یا کارم را انجام بدهم و دست از این نمی توانم های رقت آور و منزجر کننده ام بردارم…

و همین خودروشنگری ام باعث شد که دیگر به جای آنکه وقت و انرژی و اعصابم را صرف کلنجار رفتن با خود بکنم، کارم را هر چقدر هم که سخت، انجام دهم و بعد با رضایت خاطر دراز بکشم. و یا اگر واقعا در توانم نبود، سریع دراز بکشم و به کار مفیدی که در حالت خوابیده برایم ممکن است بپردازم.

در مورد حرف زدن هم همینطور… خیلی وقت ها دیگران معنای اشاراتم را نمی فهمند و پس از گیج کردن این و آن و خسته کردن خودم، در آخر مجبورم لب از لب بگشایم و حرفم را بزنم. پس چرا همان اول این کار را نکنم و با این کار قدرشناسی ام را نسبت به نعمت تکلمِ دوباره نشان دهم و بر آن ارزش بگذارم…

اگر قدر توانایی هایم را ندانم، فرق من چیست با آن کسی که زورش می آید برای رفع تشنگی تا یخچال برود. و من بعد از اینهمه تجربه ی محرومیت، چه فرقی با آیدای دیروز دارم…

غفلت و قدرناشناسی در ذات آدمیان است، ولی جنگ نفس هم در خصلت انسان ها وجود دارد. همه ی این ها را گفتم تا هم خودم درسی آموخته باشم و یادم بماند که انسان هر چقدر هم تجربه کسب کند باز هم از استیلای غفلت بر نهادش مبرا نخواهد بود؛ و هم آن که این حقیقت را به دیگران گوشزد کنم.

انسان همیشه به موقع از غفلت خویش آگاه نمی شود تا فرصت جبران و تغییر رویه داشته باشد، و این نعمت بزرگی است که من قبل از آنکه با در پیش گرفتن راه گذشته ام و افتادن در بیراهه ی عادت، بسیاری از فرصت هایم را به کاهلی و کم توجهی تباه سازم به خود آمدم؛ پس بر من واجب بود که زکات این موهبتِ آگاهی را بپردازم و آن را با دیگران قسمت کنم؛ تا همگیِ ما با هم، چشم و گوشهایمان را بیشتر باز کنیم و قدر کوچکترین نعمت ها را بدانیم و آگاه باشیم که اگر روزی حتی همین پلک زدن ناخودآگاه و بی اهمیت را از دست بدهیم، پلک زدنِ دوباره به بزرگترین آرزویمان مبدل خواهد شد.

عادت های دیروز، آرزوهای امروز من هستند؛ و شاید آرزوهای امروز، عادت های فردای من باشند…

و من از روز اول بیماری ام تا به امروز همیشه و هر لحظه می گویم: «اگر سوزش نداشتم… اگر سوزش نبود… اگر سوزشم خوب شود…»

و اگر روزی این آرزو محقق شد و سوزشم درمان یافت، نباید بگذارم که تاریخ تکرار شود…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در خاطرات - تجربیات پراکنده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

51 پاسخ به این آدم های قدر ناشناس…

  1. بازتاب: grandpashabet

  2. بازتاب: child porn

  3. بازتاب: child porn

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette