فرشته خویی ازلی…

این پست قرار بود و می بایست که دیروز آپ می شد، ولی… (پی نوشت)

قبل از آنکه از اتاق بیرون برود، یک لحظه برگشت و با حالت خاصی که ترکیبی از شیطنت، سماجت و غمی پنهان داشت گفت:

«بالاخره باهات دوست میشم…»

در جوابش از روی بی حوصلگی پوزخندی زدم که حکایت از انزجارم را داشت و او هم که به بی محلی های من عادت کرده بود چیز دیگری نگفت و روی برگرداند تا از اتاق خارج شود. او رفت و من هم با یک دهن کجی! از پشت بدرقه اش کردم…

دقیقا نقطه ی مقابل من بود. پر شر و شور، شاد، اهل حرف و شوخی و بشدت هم مصر بود تا مرا که در آن زمان تنها سکوت می خواستم و خلوت و تنهایی، همگام خود سازد و در این کار پشتکاری خارق العاده داشت.

بگمانم اوایل سال سوم بیماری ام بود. در آن زمان دنیای من از سوزش آغاز می شد و به سوزش هم ختم می شد. شب و روزم در پی یافتن پاسخ این سوال می گذشت که “من واقعا چگونه دارم این زجر بی وقفه را تحمل می کنم؟”… سوالی که تا به امروز جوابی برایش نیافته ام…

دوران، دوران جنگ بود و من یک تنه خود را آماج حملات بی امان دشمن قرار داده بودم. از آن جایی که هیچکس به غیر از خودم، این دشمن پنهان را نمی دید و حضورش را لمس نمی کرد، هر کمک و یاری دهنده ای را که به میدان نبرد نزدیک می شد با تیر غضب می راندم.

او برای پرستاری به منزل ما آمده بود تا در انجام کارهای من به مادرم کمک کند و من واقعا ممنون می شدم که اگر فقط کارش را انجام می داد و دست از سر من و روحیه ام برمی داشت. صبح ها ساعت هشت و نیم می آمد و هر روز هزار تا ایده ی جدید با خود می آورد تا مرا سر شوق بیاورد، ولی من در جوابش روی برمی گرداندم و آن ایده ها آنقدر معطل و بلاتکلیف می ماندند تا همچون حباب هایی معلق در هوا عمرشان به سر می آمد، می ترکیدند و نابود می شدند. و او عصر ها ناکام و دست از پا دراز تر برمی گشت. ولی مگر از رو می رفت! فردا صبحش می آمد با ایده های جدید و عزمی راسخ تر… و البته من هم نرم نمی شدم و سماجت هایش مرا سخت تر می کرد؛ اما نمی دانستم که تمام آن ساعاتی که در اتاق راهش نمی دهم و او را از کنار خود می رانم به حیاط می رود، اشک می ریزد، به من فکر می کند و ایده ها به این گونه متولد می شوند. ایده هایی که من بی رحمانه در زیر آوار بی تفاوتی زنده به گورشان می کردم و او دم نمی زد. فقط به حیاط پناه می برد، دفتر خاطراتش را می گشود و بر روی برگ جدیدی می نوشت: «یک روزِ بد دیگر…»

اصلا او چه کاره ی من بود که باید غم مرا می خورد؟ با آن همه مشکلاتی که داشت، چرا من باید دغدغه ی او می شدم؟ چرا برایم خواهری می کرد و در انجام کارهای من و رفع نیازهایم آن همه دقت و حساسیت به خرج می داد؟ وظیفه ی او پرستاری بود، نه دختری برای مادرم و خواهری برای من… اغلب اوقات کارش که تمام می شد نیم ساعت اضافه می ماند تا مطمئن شود که من به چیز دیگری نیاز ندارم و برایش مهم نبود که خودش باید از آن مسیر تاریک و خلوت و خطرناک به خانه برگردد…

بهرحال بدین گونه بود که او وارد زندگی ام شد و من نفهمیدم که چگونه پوسته ی سخت و انعطاف ناپذیر احساس مرا شکافت و آرام آرام در وجودم خزید و خود را به قلبم رساند و در کنار خواهرانم جای گرفت…

سارا… خواهر کوچکم که اگرچه من یک سال از او بزرگتر هستم، ولی توافق کرده ایم که من همچنان در مقام شامخ ته تغاری بمانم… اصلا چه کسی جرأت دارد که به این جایگاه من چپ نگاه کند!

اتفاقا من و سارا قیافتا یکجورایی هم شبیه هستیم، بخصوص زمانی که من تپل تر بودم. آنقدر که دکتر هایم همیشه فکر می کنند که ما خواهریم و حتی یک بار یکی از آن ها پرسید که آیا دو قلو هستیم!

سارا بعنوان پرستار فقط چند ماه در پیش ما ماند. آخر خانم خانم ها عاشق بود و خیلی زود هم ازدواج کرد و باید می رفت به شهر محل تحصیل همسرش. ولی ارتباطش را با ما قطع نکرد و فقط کافی بود که مادرم به او زنگ بزنند و بگویند که مثلا می خواهیم آیدا را ببریم بیمارستان و یا چند روزی دست تنها هستیم و به کمک نیاز داریم و او بی هیچ حرفی از ۱۰۰۰ و خورده ای کیلومتر دورتر یک روزه خود را می رساند. همسرش هم مرد بسیار خوبی است. البته من حتی عکس درست و واضحی هم از او ندیده ام و هیچ تصویر ذهنی ای از وی ندارم. فقط آن زمانی که من نمی توانستم صحبت کنم چند باری طی مکالمه ای یک طرفه، تلفنی احوالم را پرسید. هیچ وقت نشد که سارا را از آمدن به پیش من منع کند و همیشه شرایط ما را درک کرده است. با این درک بالایی که دارد من بسیار بسیار مشعوفم که ایشان عضو جامعه ی پزشکان هستند و اکنون دارند دوران طرحشان را می گذرانند. بی شک او می تواند یک فرشته خوی تمام عیار باشد…

من می دانم، الان سارا حسودی اش فوران کرده و دارد بالا و پایین می پرد و می گوید: «بسه دیگه… از من بگو…»

اصلا دیگر نمی گویم… برویم سراغ آب و هوا و سپس مشروح اخبار…

یعنی سارا، فکر می کنی که دشمنی من و تو تمام شدنی است؟ من حالِ تو را نگیرم، احوالاتم خوب نمی شود… الان می دانم که تو داری چه حرصی می خوری و من هم از این بابت روح و روانم جلا می یابد!

بله دوستان، من و سارا در کنار هم، یک لحظه از سر به سر هم گذاشتن، یا بقولی کل کل کردن دست برنمی داریم. یکی او به من می اندازد و دو تا هم من به او و اغلب این اوست که فشفشه می شود و مثل پاپ کورن به این سو و آن سو می جهد! بله! (الان حالش پرسیدنی است!)

بیمارستانی نیست که بدون سارا رفته باشم و اگر او نبود هیچگاه نمی توانستم به تهران بروم، تی تیوب بگذارم و پس از پنج سال توانایی تکلم و صحبت کردن را به دست بیاورم. نه این که تهران رفتن برایمان غیرممکن بود، نه، ولی بدون همراهی و کمک های او آنقدر این کار سخت و مشکل می بود که ما هیچگاه به صرافت رفتن نمی افتادیم. در واقع من رضایت به رفتن نمی دادم… در مجموع سه بار به تهران رفتیم و هر سه بار هم سارا همراهیمان کرد و همسرش هم هرگز مخالفتی نداشت. بار سوم یک روز قبل از رفتنمان، پدربزرگش که سارا او را بیش از جانش دوست می داشت و او را بقدر پدری که در خردسالی از دست داده بود می پرستید فوت کرد. او فقط توانست خود را به آمبولانسی که پیکر او را به شهر زادگاهش می برد برساند و در وسط جاده با او وداع کند. حاضر نشد که مرا بگذارد و در مراسم پدربزرگش شرکت کند. مرا همراهی کرد و در حضور من تمام گریه ها و اندوهش را قورت داد و بر رویم لبخند زد. اشک هایش را گذاشت برای تنهایی اش و نگذاشت عزادار بودنش را ذره ای حس کنیم… و این ها از چه کسی بر می آید بجز یک فرشته خو… انسانی حقیقی، پاک و خالص که همیشه آرزویم این بود که ای کاش او روزی پرستار شود. و چه آرزوی ناممکنی در مورد دختر متأهلی که دیپلم دبیرستانش هنر بود و کاردانی عکاسی داشت…

نمی دانید وقتی روزی زنگ زد و گفت که دارد دیپلم تجربی می گیرد چقدر ذوق زده شدم و بگمانم بخاطر دعاهای من و عمق آرزویم بود که با اینکه بعد از پزشکی که رتبه ی کنکورش به آن نرسید دلش رشته های دیگری می خواست همچون روانشناسی، مددکاری، فیزیوتراپی و هر رشته ای که به پرستاری ترجیح می داد و رتبه اش هم به آن ها می رسید، ولی بخاطر اشکالی در انتخاب رشته و ترتیب بندی اولویت هایش پرستاری قبول شد.

پرستار بالذاتی که از ازل فرشته خو بوده است و من می دانم که با روحیه ی خاصش، ذهن خلاق و ایده پردازش، و روابط اجتماعی قوی ای که دارد اگر وارد حیطه ی آموزش شود، می تواند کارهای بزرگی در اصلاح سیستم درمان و بهبود شرایط بیماران انجام دهد.

دختر بسیار باهوشی هم هست. اکنون سال سوم پرستاری است، هرچند رفتارش هنوز مثل ترم اولی هاست! از آن اعصاب خوردکن هایی که حتی یک جلسه هم غیبت نمی کند. در همه ی بحث ها و کنفرانس ها شرکت دارد و انگشت اشاره اش همیشه به «آقا اجازه، ما بگیم… خانم اجازه، ما بگیم…» بلند است. فقط خدا نکند که ۲۵ صدم نمره اش کم شود…

راستی یکی از خصلت هایش هم این است که در تمام شهرها، استان ها، بخش ها، روستاها و قصبات ایران و حتی در اقصی نقاط جهان دوست و رفیق دارد (کاملا بی اغراق!). تنها یک دشمن دارد که شدیدا به ضایع کردن او تشنه است و آن هم من هستم.

الان هم همین دور و بر هاست! تابستان را به مشهد آمده است و فقط بخاطر من درس کاربینی اش را در اینجا گرفته است. می توانست این واحد را در شهر محل تحصیلش و در بیمارستانی وابسته به دانشگاهشان بگذراند که اَرج و قرب بیشتری هم داشته باشد و در اینجا بعنوان دانشجوی مهمان اینقدر استثمارش نکنند. دستکم بین دو شیفتش می رفت منزل، غذایی می خورد و استراحتی می کرد، ولی در اینجا سفره اش چمن های بیمارستان است و سقف ساعات استراحتش آسمان آتشبار تابستان… بیمارستان از منزل ما و مادرش بسیار دور است و او مجبور است شب ها به منزل خواهرش برود. فکر کنید، یک قدمی مادرش هست و به زور هفته ای یک بار او را می بیند. و به همه ی این ها دوری از همسرش را هم اضافه کنید…

سارا شور و نشاط را در من زنده کرد و بار دیگر مرا متوجه خودم ساخت و تشویقم کرد که ظاهرم را تغییر دهم و از سر و وضع بیمارگونه ام بیرون بیایم. در واقع مرا از راه به در کرد!

البته من هیچگاه به راحتی انعطاف پذیر نبودم و خیلی سخت حرفایش را قبول و اجرا کردم. او فقط ایده ها را در ذهن من می کاشت یا تلنگری به من میزد که مثلا موهایت را اینگونه درست کن، ولی تا منِ سرسخت قبول کنم و شخصا به این نتیجه برسم که آیا این کار با روحیات و خواسته های من همخوانی دارد یا نه، مدت مدیدی طول می کشید و البته گاهی هم نهایتا آن ایده مردود می شد. مثلا در مورد همین مثال مو، من خودم باید تشخیص می دادم که به من می آید یا نه (مدل مو، یک مثال پیش پا افتاده است. او مسبب تحولات اصولی تری است.)… بخصوص در مورد معاشرت با دیگران و گسترش روابط اجتماعی ام و بیرون رفتن و حضور بیشتر در جامعه تقریبا اصلا هیچ انعطافی از خود نشان ندادم. و البته بیشتر حق با من است و او که کاملا با شرایط و معذوریت های من آشناست می داند که اغلب شرایطش فراهم نیست؛ ولی خب، اعتراف می کنم که بعضی وقت ها من کوتاهی کرده ام و با اینکه شرایط نسبتا مناسب بوده است، صرفا بخاطر بی حوصلگی و عدم تمایلم به معاشرت در آن بازه ی زمانی، از این کار سر باز زدم.

بهرحال او بود که مرا متوجه خودم ساخت و سر ذوق آورد… من در کنار او شجاع می شوم و مشکلات در نظرم کوچک تر می آیند. با او تهران رفتن دیگر کاری محیرالعقول نیست و خارج شدن از خانه برای عکس برداری، سونوگرافی، و کلا کارهای پزشکی، سختی کمتری دارد. کافی است که هنگام جابجا کردن من از یک تخت به تخت دیگر یا از تخت به ویلچر و بلعکس، فقط یک سر ملافه را بگیرد تا من دیگر از هیچ چیز نترسم؛ چون می دانم که او به هیچ قیمتی نخواهد گذاشت که به من آسیبی برسد و یا حتی اذیت شوم…

چهار صفحه از او نوشتم و هنوز هیچ نگفته ام… با سارا خاطرات بسیاری داریم و آنچه که در این متن از محبت هایش گفته ام حتی مشتی نمونه ی خروار هم نیست… دوست داشتم از مادرش هم بگویم. بانوی بی همتایی که در اوج جوانی با شش بچه ی کوچک تنها ماند و با مشکلات فوق تصوری که داشت همه ی آن ها را بطور شایسته ای پرورش داد… همگی سالم، موفق، انسان؛ همچون سارا…

خانواده ای کم نظیر که من چیزهایی از آن ها دیده ام و شنیده ام که تنها می توانم بر انسانیت شان درود بفرستم و چقدر خوب است که تا کنون دو تن از ایشان یعنی سارا و همسرش وارد جامعه ی درمانگران شده اند و اگر خدا بخواهد فرد سومی را هم به این جامعه تقدیم خواهند کرد و او خواهر کوچکتر سارا است و هنوز در مرحله ی کنکور…

امروز اول شهریورماه است و تولد این فرشته خوی ازلی… این متن را به او تقدیم می دارم و باید بگویم…

باید بگویم و خیلی هم جدی می گویم که با وجود همه ی این حرف ها، چیزی از دشمنی من و او کم نمی شود و اصلا چون همسرش هم در این روز به دنیا آمده اند، این متن برای تبریک به ایشان است… مگر تولد سارا، این دردسر عظمی، تبریک گفتن دارد؟

سارا… تولدتمبارک…

پی نوشت: ببخشید که کامنت های پست قبل بی پاسخ ماندند. بیمارم… بشدت… در ۸ روز گذشته یکی از بدترین تجربه های ۹ سال بیماری ام را داشته ام. آنفولانزای دراکولایی، اَبَر ماموتی گرفته ام… دعا کنید که زودتر تمام شود، تا من تمام نشدم… این بار واقعا کم آوردم… معلوم نیست دوباره کی بیایم.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

43 پاسخ به فرشته خویی ازلی…

  1. بازتاب: پلّه پلّه، تا خدا… | آیدا …آیدا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette