فرشته خویان (۱)

از میان چهار گروه از انسان هایی که من طی اقامت ۱۲۰ روزه ام در دو آی سی یو و اقامت های کوتاه مدتی که در چندین آی سی یوی دیگر داشتم شناختم، تا کنون از فرشته خویان کمتر سخن گفته ام؛ انسان هایی که خصلت فرشته گونشان آن ها را در شرایط مساعد انحراف، از تباهی محفوظ داشته و از معدود انسان هایی هستند که به طمع جاه دنیوی از بهشت انسانیت رانده نشده و به دنیای آدمیت که همانا عالم پست غفلت است تبعید نگشته اند… از ایشان کمتر سخن گفته ام چرا که با شتابی که سه دسته ی دیگر در کارشکنی دارند و البته کمیتشان این پیشی گرفتن از فرشته خویان را ایجاب می کند، لازم است که ابتدا انسان ها را از خطرات آگاه ساخت و پس از جان سالم به در بردن! به فکر الگو سازی جهت بهبود شرایط بود…

. . .

باز هم سرم خیلی درد می کرد و مثل همیشه در تنهایی و در تمنای دست کمکی که از غیب برون آید، درد را تحمل می کردم. نمی دانم که چه مدت از اقامتم در آی سی یو می گذشت؛ آیا هفته ها و یا فقط چند روز، ولی میدانم که آن برای بار اولی بود که او را می دیدم. برای انجام کاری به کنار تختم آمده بود و با آنکه من قادر به حرف زدن و بیان دردم نبودم؛ اما گویی که او از چهره ام دردم را می خواند و اگرچه کارش تمام شده بود، ولی نگاه پر ز تمنای من او را پایبند خود کرده و مجال رفتنش نمی داد.

پسر جوانی بود. حتی شاید یکی دو سال کوچکتر از آنزمانِ من؛ یعنی حدودا نوزده ساله. قد و هیکلی متوسط داشت با موهای نیمه فرفری و چشمان سیاه و قدری کشیده. اسمش رضا بود… کمک بهیاری که از آن روز به بعد تبدیل شد به بزرگترین دلگرمی من و مادرم در آن وحشتکده…

من از درد اشک می ریختم و او قادر نبود که قدمی از من دور شود؛ با این حال از اشاره های من سر در نمی آورد و نمی توانست دردم را بفهمد.

«تشنه ای؟»

اگر چه تشنه بودم، ولی با حرکت دادن ابروهایم به سمت بالا جواب منفی دادم…

«مادرت را می خواهی؟»

مادرم را می خواستم، ولی آن لحظه، سردرد مهمتر بود و نباید با جواب مثبت، او را از درد اصلی ام منحرف می ساختم. پس باز هم حرکت رو به بالای ابروها…

«پرستار را خبر کنم؟»

هه… پرستار! کسی که یک هزارم این پسر جوان هم برای فهمیدن دردم وقت نمی گذاشت. پس دوباره، پاسخ منفی…

«درد داری؟»

و حرکت سریع پلکهایم به علامت مثبت…

«آهان، پس درد داری… کجایت؟ دلت؟»

جواب منفی…

«سرت؟»

حرکت متشنج و دیوانه وار پلکهایم به نشانه ی مثبت و بعد… فوران اشک…

و همانطور که دلداری ام می داد: «ای بابا، اینکه گریه ندارد. الان برایت یک آستامینوفن کدئین می آورم؛ زود خوب میشوی…» رفت و برایم کدئینی آورد و گاواژ کرد و با اینکه اوایل شیفت شب بود و کلی کار داشت، کنارم ماند تا قرص اثر کند. من بیقراری میکردم و با نگاهم به او می فهماندم که قرص اثر نخواهد کرد و او برای آرام کردنم از هر دری سخن می گفت. من به دست هایش اشاره میکردم و سعی داشتم چیزی را به او بفهمانم. بیست دقیقه ای زمان برد تا معنای اشاره هایم را بفهمد. من حرارت دست مهربان و بی منتی را بر روی پیشانی ام می خواستم تا از دردم بکاهد. بالاخره فهمید و اگرچه تردید داشت و با حالتی نگران به ایستگاه پرستاری نگاه می کرد تا مبادا بازخواست شود که از دختر جوان بیمار چه می خواهی، به من نزدیک شد و دست بر روی پیشانی ام گذاشت.

حرارت دستش تا عمق سلول هایم نفوذ کرد و همان دم سردردم تا حدی تسکین یافت. اکنون قصد داشتم چیز دیگری را به او بفهمانم. خواسته ای که روزها طالب آن بودم و کسی نبود تا اجابتش کند. برای آنکه منظورم را بفهمد با اعضای صورتم نمایش پانتومیمی را برایش اجرا می کردم. بدین صورت که ناگهان چشم هایم را گرد کرده، مردمک های گشاد شده ام را به سقف می دوختم و پس از چند ثانیه به آرامی نگاهم را به سویی متمایل کرده و پلک هایم را می بستم. و او نمی فهمید. حتی هیچ حدسی هم نمی توانست بزند جز آنکه: «نور چراغ بالای سرت اذیتت می کند؟ خاموشش کنم؟» و با اینکه نور چراغ بالای سرم همیشه مُخِلِّ آسایشم بود، ولی جواب منفی دادم؛ چون خواسته ام چیز دیگری بود…

دیگر خیلی پیش من مانده بود. شاید بیش از یک ساعت. حالا که من سردردم کمی بهتر شده بود، باید می رفت تا به کارهایش برسد. من نمی خواستم برود، حداقل تا زمانی که منظورم را به او بفهمانم. ولی او باید می رفت؛ اما در میان کارهایش به من سر می زد و تماشاگر نمایش مجدد پانتومیم من میشد. بالاخره از اینکه منظور مرا بفهمد ناامید شد و دفعه ی بعد که به کنارم آمد همکارش را که دختر جوان شاد و پر انرژی و با محبتی بود نیز با خود آورد. و من چند بارِ دیگر پانتومیمم را اجرا کردم، و بعد از آنکه طی حدس هایشان، چراغ بالای سر بعنوان مضنون اصلی شناخته شد و محکومش کرده، حکم به خاموش کردنش دادند و بلافاصله هم حکمش را اجرا کردند، ولی بالاخره دختر جوان حدس بسیار بسیار نزدیکی

زد: «می خوای بگی که داری می میری؟!»

و من بناچار جواب مثبت دادم؛ چون اگر گفته اش را نفی می کردم، کلا از این موضوع منحرف شده و برایشان منتفی می شد و به دنبال حدس و گمان های دیگری می رفتند که هیچ ربطی نداشت.

رضا: «پس منظورت این بود! ها ها ها… این خانم ها زبان همدیگر را بهتر می فهمند…»

دختر جوان: «اصلا همچین فکری نکن. کی گفته که داری میمیری! از روز اول خیلی بهتر شدی. داری خوب میشی….»

و من نمی خواستم بگویم که دارم می میرم… می خواستم بگویم… بگویم که می خواهم بمیرم…»

از آن پس رضا و آن دختر جوان شدند یار غار من و بارها و بارها به دادم رسیدند. کم کم رضا تنها کسی بود که بعد از مادرم معنای اشاره های مرا سریع می فهمید. اغلب اوقات کارش شیفت شب بود و با شروع شیفت، همیشه اول می آمد و به من سلام می کرد و هر بار هم می گفت: «من میرم شام می خورم و زود برمی گردم» و زود برمی گشت و بین کارهایش هم مدام به من سر می زد.

نمی دانم اگر آن کمک بهیار نبود… مطمئنا تحمل شرایط برای من خیلی سخت تر می شد. اگرچه در آن جهنم، فرشتگان دیگری نیز بودند، ولی رضا بزرگترین دلگرمی من بود. از رضا حرف برای تعریف بسیار دارم، ولی اینجا به دلیل محدودیت در حجم مطالب جای بازگو کردنش نیست…

. . .

همانطور که در «تاریخ تکرار می شود۴» گفته ام حجم کاری پرسنل آی سی یو اغلب به آن ها این امکان را نمی دهد که آن قدر که واقعا یک بیمار نیاز دارد برایش وقت صرف کنند، ولی فرشته خویان نشان داده اند که با وجود تمام مشکلات، چه مسائل شخصی که تمام انسان ها هر یک به نوعی با آن ها درگیرند و چه معضلات ساختاری جوامع که باز هم همه ی انسان ها در آن مشترکند، باز هم می توان به انسانیت پایبند ماند و اگر در صعود از نردبان ترقی به یکدیگر یاری نمی رسانیم، دستکم می توان دست درماندگان را گرفته و از سقوط نجاتشان داد.

و البته کم نیستند پرسنل درمانی ای که در هر مقامی از پزشک تا خدمه، که هیچ درکی از موقعیت حرفه ای خود نداشته و از حداقل وظایفشان نیز دریغ می دارند. همچون کمک بهیاری که بیمار را بخاطر کثیف کردن غیرارادی ملافه اش مورد توهین قرار می دهد. یا پرستاری که پاسخ بیمار را با بی حوصلگی داده و به وی تَشَر می زند، یا پزشکانی که در مطب هایشان بیماران را گروهی یا بقولی فله ای! ویزیت می کنند؛ و یا رزیدنت هایی که در اتاق عمل بیمارستان های آموزشی، اندام بیماران نیمه عریان را تمسخر کرده و بدان ها می خندند. چنین اشخاصی کوچکترین درکی از وظیفه ی خود ندارند. پزشک وارد حرفه ی پزشکی می شود برای علاقه ی شخصی و ذاتی ای که به زیست انسانی دارد و البته نقش پررنگ انگیزه ی کسب مرتبه ی اجتماعی و اقتصادی حاصل از آن نیز برای چنین انتخابی قابل کتمان نیست. بهیار، کمک بهیار و خدمه گاه از بیکاری به این مشاغل رو می آورند و مطمئنا اگر انتخاب دیگری داشتند وارد این کار ها نمی شدند. بعضی پرستاران نیز فقط می خواسته اند که در یکی از رشته های شاخه ی پزشکی تحصیل کرده باشند. و این می شود که بیمار می شود کار، ابزار کار، جزئی از کار…

کمی ملایمت با بیمار عملی فراتر از وظیفه نیست و بلکه عین وظیفه ی یک درمانگر است و روی خوش نشان دادنِ درمانگر، از حقوق حقه ی یک بیمار است.

درمانگر باید تداعی آرامش باشد و لبخند نخستین ابزار او، و اعتماد نخستین دارویی است که باید به جان بیمار تزریق کرد.

من بشخصه وقتی برای اولین بار پایم به بیمارستان باز شد پزشک را حامی خود و پرستار را همدمم می دانستم و در حد خلوص یک بچه به آن ها اعتماد داشتم. کج رفتاری ها، قصور ها و کارشکنی های آن ها بود که سبب شد آی سی یو برایم نه بخش مراقبت های ویژه، بلکه معنای بخش شکنجه های ویژه بیابد.

درست است… شکی نیست که درمانگر نیز انسان است با همه ی مشکلاتی که خاص زندگی است، ولی بیمار مسبب مشکلات او نیست. پزشک سال های زیادی درس می خواند، شب بیداری های بسیار دارد، مسئولیتش سنگین است و انتظارات از او بالاست، اما این انتخاب اوست و نباید منتی بر بیمار باشد. پزشک با علم به همه ی معضلات و سختی ها، این حرفه را برگزیده و اگر خود را مسئول نمی داند، اگر خود را نسبت به انجام هر رفتار ناشایستی مُحِق می داند، اگر مقام و دانشش به جای آنکه بر فروتنی اش بیفزاید در او سبب غرور و خودبرتربینی شده است، یعنی موقعیت انتخابی اش را به درستی نشناخته است. برای همین است که من معتقدم که در سه حوزه ی پزشکی، قضا، و آموزش و پرورش هر شخصی نباید وارد شود مگر آنکه درک کاملی از انتخاب خود داشته و توانایی پذیرفتن مسئولیت های آن را در خود ببیند. و مشکل از تعریف جا افتاده و شناخت غلطی است که از این حِرَف معمول گشته است. کسی باید پزشک، قاضی و معلم شود که عشق انسان ها و خدمت به خلق را در دل و سر و جان داشته باشد. و این ها آرمان نیست چون در تاریخ چنین الگوهایی همیشه بوده اند. و در دنیای امروز که چنین افرادی معدودند و نادر، و ناگزیریم برای به جلو راندن ارابه ی زندگی از خیل انسان ها کسانی را بدین سِمَت برگزینیم حداقل باید قبل از ورود به این مشاغل متقاضیان را کاملا توجیه نمود، از آن ها گزینش اخلاقی و روانی به عمل آورد و پس از ورود ایشان نیز نظارت معقولی را حکمفرما ساخت. چرا که؛ دروازه های شهر را که باز بگذاری، هم زائران به درون می آیند و هم یاغیان…

و کلام آخر اینکه…

بیمار در محیط درمانی در جایگاه ضعف است و پرسنل در مقام قدرت؛ و قدرتشان می تواند از آن ها مسیحا بسازد و یا یهودا…

تذکر: با کاربرد عبارت “گزینش اخلاقی و روانی” قصد توهین به پرسنل درمانی را ندارم، ولی مطمئنا همه موافق هستند که باید از ورود افرادی که انحراف اخلاقی و بعضا ناراحتی های روحی دارند و همگی هم می دانیم که چنین کسانی در کادر درمان وجود دارند ممانعت کرد.

پی نوشت ثابت: آقایی به نام علی دارای معلولیت جسمی-حرکتی فلج اطفال که با وجود مهارت هایی که در ادامه خواهم گفت، تنها بخاطر محدودیت حرکتی و راه رفتن با یک عصا که آن هم هیچ اختلالی در عملکردشان ایجاد نمی کند از مصاحبه های شغلی رد می شوند. در صورتی که پیشنهاد شغلی برای ایشان دارید از طریق من با ایشان تماس حاصل نمایید.

علی، متولد سال ۵۹، ساکن رشت (البته برای کار به هر نقطه ای از ایران خواهند رفت). دارای مدرک کارشناسی کامپیوتر- نرم افزار؛ مهارت در زمینه ی الکترونیک برنامه نویسی SQL.C.C++.C#html. و گذراندن دوره ی شبکه و آشنایی با نرم افزار هلو در امور حسابداری.

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی موفقیتی کسب کرده و روباتی را طراحی کرده اند، جهت تسهیل امور بیماران حرکتی و ارتقاء استقلال ایشان… برای تولید انبوه این وسیله نیاز به جذب سرمایه گذاران است. در صورت تمایل به سرمایه گذاری در این طرح، به وبلاگ ایشان مراجعه کنید.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

28 پاسخ به فرشته خویان (۱)

  1. الهام می‌گوید:

    سلام آیدا جانم

    من فکر میکنم یکی از دلایلی که رضا خوب بوده و معنی دردو میفهمیده اینه که هنوز تازه کار و اول راه بوده من امیدوارم که تنش به تنه این جماعت دلال ( منظورم یه عده از کادر درمانیه ) نخورده باشه و همونطور خوب مونده باشه .راستی آیدا دیگه ازش خبر نداری؟ البته من در مجموع معتقدم که بدی تو ذات دنیایه که ما رو در برگرفته و اینکه این پرسنل بیمارستان اینقدر مریض دردمند و بدحال دیدن که براشون یه چیز خیلی عادی و روتین شده و ماهیت اون دردو دیگه درک نمیکنن.
    ___________________________________
    آیدا :
    سلام الهام عزیزم
    بله شاید همینطور باشه… امیدوارم خوی فرشته گونش رو حفظ کرده باشه. برای من که فرشته بود…
    نه ازش خبری ندارم…
    عادت همیشه چیز بدیه… شاید ریشه ی خیلی از رذائل اخلاقی…

  2. آزاده می‌گوید:

    رضا … .

    نویسا باشی دوست جونم , خیلی فکر کردم برا این پستت چی بنویسم اما نتونستم فکرهام رو بنویسم !! حس غریبی بهم داد این نوشته …
    _______________________________
    آیدا :
    سلام آزاده ی عزیزم
    خیلی ممنونم…
    ممنون از همراهی همیشگیتون…

  3. موناmona.special.ir می‌گوید:

    فقط اشک..
    _______________________________
    آیدا :
    :*

  4. diana می‌گوید:

    salam Aidaye golaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam,khoobi azizakam???vay cheghad adam khoshhal mishe mibineh hastan adamaee ke injoori rezayate khalghe khoda barashoon mohemeh,,,,khodeh bimarestam esmeh vahshatnake ,adamash ham bad va vahshatnak bashan digeh che shavad,Aida man motakhasese khoonio mishnakhtam ke be khatereh akhlaghe badesh bimar az inke shimi darmani besheh pishesh cheshm pooshi kardeh bood va baes shodeh bood omresho salha kotahtar koneh faghat be khateh inke ba oon adame bad jens saro kaleh nazaneh,too yek ostani ke faghat hamin motakhases khoon ro dasht va faghat ham hamoon shimi darmani mikard too matabesh,khoda khodesh javabe in heyvoonaye en
    san namaro bedh,,khaleh Aida age vaght kardam akse joojoomo barat mail mikonam ,bebini che sheytooniye,booos azize delam va felan baye
    _________________________________________
    آیدا :
    سلااام دایانای عزیز و مهربانم
    ممنونم از اینهمه محبتتون Smile
    واقعا که رفتار پزشک خیلی مهمه… من هم اگر باشم پیش دکتری که بهم توهین کنه نمیرم حتی اگر آخرین دکتر دنیا باشه… خدا خودش همه رو هدایت کنه…
    بی صبرانه منتظرم که عکس این جوجوی نازمو ببینم :*
    ممنونم. مرسی…

  5. کاوه می‌گوید:

    و من نمی خواستم بگویم که دارم می میرم… می خواستم بگویم… بگویم که می خواهم بمیرم…»
    _____________________________________
    آیدا :

  6. کاوه می‌گوید:

    ایدا جان من زیاد از وبلاگ سر در نمیارم / فیس و یاهو هستم هر روز / وبلاگو بمن یاد بدین / البته ی وبلاگ یکی برام ساختhttp://kavve.blogfa.com/ ک چن تا از شعرامو گذاشتم
    _____________________________________
    آیدا :
    سلام کاوه ی عزیز
    ولی من اصلا فیس و یاهو نمیام…
    تابحال به تالار گفتگوی اسپشیال رفتین؟ special.ir
    هم دوستای خوبی پیدا میکنین و هم بعد از اینکه در اونجا شناخته شدین می تونین درخواست وبلاگ کنین و به وبلاگ نویسای اسپشیالی بپیوندین. وبلاگ نویسی کار آسونیه. حتما دست به کار بشید. من برای هر کمکی در خدمتم…
    به وبلاگ و اشعارتون هم الان سر می زنم…
    موفق باشید Smile

  7. diana می‌گوید:

    Aida jooon in veblago ham yek negahi bendaz ta key bayad shahede in jenayat bood!!!! http://afardipour.blogfa.com/
    ___________________________________
    آیدا :
    Frown
    دختر بچه ای به نام صبا هم هست… وبلاگ صبای پدر رو سرچ کنید…
    واقعا تا کی…

  8. diana می‌گوید:

    Aida joooon pishapish az inke ba khoondane veblag narahatet mikonam ,maezerat mikham,,,,Aida too post ghabli ,khasteh boodi 2 ta posto bekhoonim,rastesh man hamoon ja be khanom tootfarangi adrase veblageto dadam va bad joor ham toopidam behesh ke age nazanin eshtebah mikoneh pas Aida chi,oonam eshtebah mikoneh,azash khastam veblageto bekhooneh va faghat fek koneh bad harf bezaneh,kash be in pezeshkane maghsoor hokme edam midadan shayad darse ebrati bood baraye digaran(baleh be hamin khasheni ke man goftam)ina ham daste kami az ghatel nadaran,motaha modarntaran
    _______________________________
    آیدا :
    نه ناراحت نمیشم دایانای عزیز… گوش و چشمم پره از این وقایع…
    ممنون که به اون پی نوشت اهمیت دادید… بعد از خواندن اون مطلب تا دو روز دگرگون بودم… نمی دانم… نمی دانم… قضاوتشون نمی کنم…
    عدم اجرای قانون، پزشکان رو بی قانون بار آورده…
    ممنونم دوست عزیزم…

  9. diana می‌گوید:

    salaaaam golam akso ferestadam!!!!ghorboonet beram felan bye golam
    ______________________________________
    آیدا :
    ای جااان چقدررر جوجو و نازه… از طرف من ببوسیدش :*
    ممنونم مرسی Smile

  10. علی رضوانی می‌گوید:

    با سلام بنده مدیر وبلاگ مرجع وبلاگ نویسان استان اصفهان هستم به نشانی(http://borhan1390.ir/)علاقه مند هستم با وبلاگ نویسان فعال و دست به قلم همکاری محتوایی در موضوعات اجتماعی فرهنگی سیاسی و غیره… منتظر نظر شما هستم شماره تماس:۰۹۱۳۳۱۸۵۲۹۲
    _________________________________
    آیدا :
    متشکرم…

  11. نارون می‌گوید:

    سلام بر آیدای عزیزم
    خدا قوت برای امتحانا :* امیدوارم بهترین نتیجه رو بگیرید.
    بعضی از آدما در هر شرایطی خوبند. چه خوب که رضا اونجا بوده Smile
    هیچ چیز نباید باعث بشه که فردی انسانی رفتار نکنه. به نظرم هیچ بهانه‌ای قبول نیست.
    گزینش اخلاق روانی رو به شدت قبول دارم. برای هر مسئولیتی: استاد و معلم و …. و به ویژه پزشک و پرستار که با انسانهای دردمند برخورد دارند.
    من یادمه تو بیمارستان حتی می‌ترسیدم به پرستارا و بهیارا بگم که گلاب به روتون، نیاز به اجابت مزاج دارم. منتظر میموندم وقت ملاقات بشه تا مامانم بیان و از ترسم هم زیاد غذا و به خصوص آب نمیخوردم. یعنی فقط روزی یکبار… البته خیلیهاشون بد رفتار نمیکردند اما رفتار همون بعضیها که حتی به همین معمولی‌ترین کار روزمره هم غر می‌زدند، باعث می‌شد بهشون نگم. یا یادمه یک بار از درد داشتم جیغ میکشیدم، خیلی درد وحشتناکی بود، پرستاره برگشت بهم گفت دختره کولی Frown در حالی که جیغ زدن بهم کمک می‌کرد که از درد نمیرم.
    من خیلی از خاطرات بدم رو فراموش کردم. Grin
    امیدوارم خدا به ما کمک کنه که در سخت‌ترین شرایط هم انسان بمونیم Smile
    راستی، اشکال نداره اگر ایمیل قشنگ داشتم براتون بفرستم؟ یا گاهی بهتون پیامک بزنم؟ چون من یه واسطه بودم گفتم اول اجازه بگیرم Razz
    به خدا میسپارمتون آیدای عزیز :*
    _________________________________
    آیدا :
    سلام نارون عزیزم
    ممنونم از اینهمه لطف و محبتتون….
    بله متاسفانه از این مسائل زیاد هست و تقریبا هر بیماری تجربه اش رو داره… متاسفانه…
    من هم فراموش کردم و بخشیدم…
    حتما نارون عزیزم. خیلی هم خوشحال میشم Smile
    فقط ایمیل یاهوم رو بیشتر چک میکنم. گوگل همش فیل/تره….
    ida_elahi@yahoo.com

  12. بهمن می‌گوید:

    درود بر آیدای عزیز و درود بر آقا رضای بامرام
    مطلبت هم تلخ بود هم یک احساس قشنگی به مخاطب منتقل میکنه
    آیدا جان میفهمم چی میگی …
    _________________________________________
    آیدا :
    سلام بهمن عزیز
    ممنونم از لطف و محبتت…
    می دونم که میفهمی…

  13. متخصص پوست می‌گوید:

    سلام ایدا جان. وقتی دیدم چند تا پست گذاشتی خیلی خوشحال شدم که پر انرژی هستی و همیشه امیدوار. شاید برات جالب باشه بدونی تمام این نکاتی رو که در مورد قابلیت ها و وظایف یک پزشک و کادر درمانی ذکر کردی در طی دوران اموزش پزشکی و حتی پرستاری به دانشجو ها اموزش داده میشه واحد های درسی شامل روانشناسی و اصول رفتار با بیماران و غیره اگه تونستی حتما مطالعشون کن تا بفهمی قانون طب چی میگه یادمه استاد روانشاناسیمون یاد اور میشد حتی اگه بیمار بهتون پرخاشگری کرد و ناسزا گفت حق ندارید کوچکترین رنجشی به دل بگیرید چون اون بیمار هست و شرایط روحی و روانیش آن نرمال هست و باید این موضوع رو درک کنید و با رفتار گرم و صمیمی خودتون اون رو آروم کنید اما این قانون رو پزشکان ما نه تنها رعایت نمیکنن بلکه به قول شما بر عکس اونا به بیماران بی احترامی میکنن. به امید روزی که سیستم درمانی کشور ارتقا پیدا کنه و مثل کشورهای پیشرفته بشه.
    ______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست بسیار عزیز و مهربانم
    دلم براتون تنگ شده بود و خوشحالم که می بینمتون Smile
    ممنون از کامنت و نظر خوبتون… حتما در این زمینه مطالعه میکنم. ممنون میشم که چند کتاب بهم معرفی کنین…
    باز هم ممنونم…

  14. امیلی می‌گوید:

    سلام عزیزم این مطلب فرشته خویان عالی بود چقدر مطالب وبلاگت تاثیر گذار هستند
    دلم گرفت برای اینکه شادروان مامان در بیمارستان بانک ملی که بستری بود پرستاری که هیچ درکی از وظیفه حرفه پرستاری نداشت به مادرم که پایش شکسته بود جسارت کرد با حالت تمسخر امیزی برخورد کرد خدا لعنتش کنه جراحی دکتر هم خیلی بد بود تا پایان عمرش که به یکسال هم نکشید طفلک می لنگید نشستنش هم با ناراحتی بود دکتر بی مسئولیت در پای مامان میله گذاشته بود که صحیح نگذاشته بود
    رضا یک انسان مهربان که واقعن از فرشته خویان هست
    یا حق
    سپاس
    ______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    ممنونم از نظر لطفتون…
    برای همه ی رنج هایی که مادرتون متحمل شد متاسفم…
    ممنونم. مرسی…

  15. سارا می‌گوید:

    سلام آیدا جون
    دیروز حرم حضرت معصومه بودم خیلی به یادت بودم عزیزم اگه قابل باشم
    بی اغراق باید بگم که مطلب خیلی خوبی نوشتی موقعیت ها رو خیلی قشنگ توصیف میکنی Smile کاش گذر پرستار ها و بهیار ها به اینجا بیفته و این مطالب رو بخونن مطمئنم خیلی تاثیر داره، تصور آقا رضا و مهربونی ایشون و پرستار ها و بهیارهایی به قول شما فرشته خو حس خیلی خوبی به آدم میده امیدوارم سری پست های فرشته خویان همین طور ادامه داشته باشه…
    در مورد پی نوشت که در مورد علی آقا گفتی واقعا متاسف و عصبانی شدم ایشون هم رشته من هستن و مهارت های خوبی کسب کردن واقعا نمیفهمم که راه رفتن با عصا چه ربطی به برنامه نویسی و کار های کامپیوتری و حتی شبکه ای داره ؟! متاسفم که کاری جز غصه خوردن ازم بر نمیاد Big Frown(((((
    __________________________________
    آیدا :
    سلام سارای عزیزم
    خیلی متشکرم. ممنون…
    خیلی ممنونم از لطف و نگاه خوبت… حتما این سری ادامه داره؛ البته بطور پراکنده…
    بله واقعا جای تاسف داره. ایشالا کاری براشون پیدا بشه…
    ممنونم سارای عزیزم…

  16. مهدی می‌گوید:

    سلام ایدای خوبم….وقتی نوشته های شما رو میخونم انگار نمک پاشیده میشه روی چشمام در یک لحظه با سوزش زیاد اشک فوران میکنه و تا اخر پست ادامه پیدا میکنه….زیرا میدونم دقیقا چه شرایطی داشته اید….درکش برای افراد سالم ممکن نیست……با ارزوی سلامتی برای شما عزیز
    ___________________________________
    آیدا :
    سلام آقای توسی گرامی
    متاسفم از اینکه آزرده می شید… چون شما دقیقا همون محیط رو تجربه کردید…
    ممنونم. همچنین سلامتی برای شما…

  17. متخصص پوست می‌گوید:

    سلام ایدا. امیدوارم شاد و سرزنده باشی. برات یه فایل پی دی اف گذاشتم از سر فصل ها و دروس رشته پزشکی که البته خیلی کامل هست و با پروسه پزشک شدن اشنا میشی در این میان دو درس روانشناسی و اخلاق پزشکی مد نظر من هست که سر فصل این دروس رو توضیح داده و در اخر هدف از این دروس و اینکه دانشجو چه انتظاراتی رو باید براورده کنه رو هم ذکر میکنه. منبع و کتب برای این دروس متفاوت هست و بسته به دانشگاه محل تحصیل و استاد مربوطه داره با این وجود اگه منبع رو پیدا کردم حتما بهت معرفی میکنم. ادرس فایلی که گفتم اینه
    http://s4.picofile.com/file/7817734187/1.pdf.html
    امیدوارم خوشت بیاد.

  18. متخصص پوست می‌گوید:

    سلام ایدا امیدوارم شاد و سرزنده باشی. برات یه فایل pdf میذارم که سر فصل ها و دروس رشته پزشکی رو بطور کامل شرح میده از این میان دو درس اخلاق پزشکی و روانشناسی مد نظر من هست که مباحث این دروس و هدف از اموزش این دروس به دانشجو رو شرح داده. منابع و کتب برای این دروس بسته به استاد مربوطه متفاوت هست متاسفانه کتاب خاصی در خاطرم نیست اما سعی میکنم پیداش کنم.
    http://s4.picofile.com/file/7817734187/1.pdf.html
    با ارزوی سربلندی برای شما و سایر دوستان

    • بافریج می‌گوید:

      سلام
      متخصص پوست عزیز
      جالبه که باز بعنوان پزشک رفتید سراغ کتاب ها و نوشته ها، نه عمل و احساس!!!
      ایا واقعا متوجه نشدید که موضوع احساس و تعهد کادر درمان هست نه سرفصل دروس که به ان اهمیت نمیدهند و فقط حفظ می کنند ونهایت نمره عالی میگیرند!

  19. ناهید می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز نازنین
    در این بیابان برهوت انسانیت هم هستند کسانی که از خود نام نیک بر جا می گذارند . چه میشد که همگان اینگونه بودند تا ما دیگر برای تلخیهای روزگار قلمفرسایی نمی کردیم و می نوشتیم، ازعشق ،از معرفت ،از انسانیتها …
    خوشبختانه نعمت بزرگی که از جانب خدای مهربون نصیبم شده ،همزیستی با انسانهایی است که قلم از نوشتن خوبیهایشان جدا عاجز است…
    آیدا جان برایت سلامتی و شادی آرزو دارم .
    _______________________________________
    آیدا :
    سلام ناهید عزیزم
    ای کاش اینطور بود… ای کاش اینگونه بشود…
    خداروشکر برای این نعمت بزرگ. برای من هم الان همینطور هست…
    ممنونم… همچنین برای تو… شادی و سلامت و بهروزی…

  20. خواننده می‌گوید:

    سلام آیدا خانم
    شما را همیشه میخوانم امروز تصمیم گرفتم شما را با سایت خانم احسانی آشنا کنم
    ایشان در سال ۸۳ نخاع گردنی شدند
    اگر فرصت کردید یک نگاه به سایتشون بندازید
    http://www.samaaneh.com/
    __________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    ممنون از اینکه مطالبم رو می خونید.
    اتفاقا جدیدا یک دوست دیگر هم ایشان را به من معرفی کردند.
    من هم برای خانم احسانی پیامی گذاشتم که هنوز جوابی ندادند.
    خیلی ممنون از معرفیتون…
    ممنونم…

  21. بازتاب: فرشته خویان 6 (فرشته ی زخم خورده!) | آیدا …آیدا …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette