فرشته خویان (۱)

از میان چهار گروه از انسان هایی که من طی اقامت ۱۲۰ روزه ام در دو آی سی یو و اقامت های کوتاه مدتی که در چندین آی سی یوی دیگر داشتم شناختم، تا کنون از فرشته خویان کمتر سخن گفته ام؛ انسان هایی که خصلت فرشته گونشان آن ها را در شرایط مساعد انحراف، از تباهی محفوظ داشته و از معدود انسان هایی هستند که به طمع جاه دنیوی از بهشت انسانیت رانده نشده و به دنیای آدمیت که همانا عالم پست غفلت است تبعید نگشته اند… از ایشان کمتر سخن گفته ام چرا که با شتابی که سه دسته ی دیگر در کارشکنی دارند و البته کمیتشان این پیشی گرفتن از فرشته خویان را ایجاب می کند، لازم است که ابتدا انسان ها را از خطرات آگاه ساخت و پس از جان سالم به در بردن! به فکر الگو سازی جهت بهبود شرایط بود…

. . .

باز هم سرم خیلی درد می کرد و مثل همیشه در تنهایی و در تمنای دست کمکی که از غیب برون آید، درد را تحمل می کردم. نمی دانم که چه مدت از اقامتم در آی سی یو می گذشت؛ آیا هفته ها و یا فقط چند روز، ولی میدانم که آن برای بار اولی بود که او را می دیدم. برای انجام کاری به کنار تختم آمده بود و با آنکه من قادر به حرف زدن و بیان دردم نبودم؛ اما گویی که او از چهره ام دردم را می خواند و اگرچه کارش تمام شده بود، ولی نگاه پر ز تمنای من او را پایبند خود کرده و مجال رفتنش نمی داد.

پسر جوانی بود. حتی شاید یکی دو سال کوچکتر از آنزمانِ من؛ یعنی حدودا نوزده ساله. قد و هیکلی متوسط داشت با موهای نیمه فرفری و چشمان سیاه و قدری کشیده. اسمش رضا بود… کمک بهیاری که از آن روز به بعد تبدیل شد به بزرگترین دلگرمی من و مادرم در آن وحشتکده…

من از درد اشک می ریختم و او قادر نبود که قدمی از من دور شود؛ با این حال از اشاره های من سر در نمی آورد و نمی توانست دردم را بفهمد.

«تشنه ای؟»

اگر چه تشنه بودم، ولی با حرکت دادن ابروهایم به سمت بالا جواب منفی دادم…

«مادرت را می خواهی؟»

مادرم را می خواستم، ولی آن لحظه، سردرد مهمتر بود و نباید با جواب مثبت، او را از درد اصلی ام منحرف می ساختم. پس باز هم حرکت رو به بالای ابروها…

«پرستار را خبر کنم؟»

هه… پرستار! کسی که یک هزارم این پسر جوان هم برای فهمیدن دردم وقت نمی گذاشت. پس دوباره، پاسخ منفی…

«درد داری؟»

و حرکت سریع پلکهایم به علامت مثبت…

«آهان، پس درد داری… کجایت؟ دلت؟»

جواب منفی…

«سرت؟»

حرکت متشنج و دیوانه وار پلکهایم به نشانه ی مثبت و بعد… فوران اشک…

و همانطور که دلداری ام می داد: «ای بابا، اینکه گریه ندارد. الان برایت یک آستامینوفن کدئین می آورم؛ زود خوب میشوی…» رفت و برایم کدئینی آورد و گاواژ کرد و با اینکه اوایل شیفت شب بود و کلی کار داشت، کنارم ماند تا قرص اثر کند. من بیقراری میکردم و با نگاهم به او می فهماندم که قرص اثر نخواهد کرد و او برای آرام کردنم از هر دری سخن می گفت. من به دست هایش اشاره میکردم و سعی داشتم چیزی را به او بفهمانم. بیست دقیقه ای زمان برد تا معنای اشاره هایم را بفهمد. من حرارت دست مهربان و بی منتی را بر روی پیشانی ام می خواستم تا از دردم بکاهد. بالاخره فهمید و اگرچه تردید داشت و با حالتی نگران به ایستگاه پرستاری نگاه می کرد تا مبادا بازخواست شود که از دختر جوان بیمار چه می خواهی، به من نزدیک شد و دست بر روی پیشانی ام گذاشت.

حرارت دستش تا عمق سلول هایم نفوذ کرد و همان دم سردردم تا حدی تسکین یافت. اکنون قصد داشتم چیز دیگری را به او بفهمانم. خواسته ای که روزها طالب آن بودم و کسی نبود تا اجابتش کند. برای آنکه منظورم را بفهمد با اعضای صورتم نمایش پانتومیمی را برایش اجرا می کردم. بدین صورت که ناگهان چشم هایم را گرد کرده، مردمک های گشاد شده ام را به سقف می دوختم و پس از چند ثانیه به آرامی نگاهم را به سویی متمایل کرده و پلک هایم را می بستم. و او نمی فهمید. حتی هیچ حدسی هم نمی توانست بزند جز آنکه: «نور چراغ بالای سرت اذیتت می کند؟ خاموشش کنم؟» و با اینکه نور چراغ بالای سرم همیشه مُخِلِّ آسایشم بود، ولی جواب منفی دادم؛ چون خواسته ام چیز دیگری بود…

دیگر خیلی پیش من مانده بود. شاید بیش از یک ساعت. حالا که من سردردم کمی بهتر شده بود، باید می رفت تا به کارهایش برسد. من نمی خواستم برود، حداقل تا زمانی که منظورم را به او بفهمانم. ولی او باید می رفت؛ اما در میان کارهایش به من سر می زد و تماشاگر نمایش مجدد پانتومیم من میشد. بالاخره از اینکه منظور مرا بفهمد ناامید شد و دفعه ی بعد که به کنارم آمد همکارش را که دختر جوان شاد و پر انرژی و با محبتی بود نیز با خود آورد. و من چند بارِ دیگر پانتومیمم را اجرا کردم، و بعد از آنکه طی حدس هایشان، چراغ بالای سر بعنوان مضنون اصلی شناخته شد و محکومش کرده، حکم به خاموش کردنش دادند و بلافاصله هم حکمش را اجرا کردند، ولی بالاخره دختر جوان حدس بسیار بسیار نزدیکی

زد: «می خوای بگی که داری می میری؟!»

و من بناچار جواب مثبت دادم؛ چون اگر گفته اش را نفی می کردم، کلا از این موضوع منحرف شده و برایشان منتفی می شد و به دنبال حدس و گمان های دیگری می رفتند که هیچ ربطی نداشت.

رضا: «پس منظورت این بود! ها ها ها… این خانم ها زبان همدیگر را بهتر می فهمند…»

دختر جوان: «اصلا همچین فکری نکن. کی گفته که داری میمیری! از روز اول خیلی بهتر شدی. داری خوب میشی….»

و من نمی خواستم بگویم که دارم می میرم… می خواستم بگویم… بگویم که می خواهم بمیرم…»

از آن پس رضا و آن دختر جوان شدند یار غار من و بارها و بارها به دادم رسیدند. کم کم رضا تنها کسی بود که بعد از مادرم معنای اشاره های مرا سریع می فهمید. اغلب اوقات کارش شیفت شب بود و با شروع شیفت، همیشه اول می آمد و به من سلام می کرد و هر بار هم می گفت: «من میرم شام می خورم و زود برمی گردم» و زود برمی گشت و بین کارهایش هم مدام به من سر می زد.

نمی دانم اگر آن کمک بهیار نبود… مطمئنا تحمل شرایط برای من خیلی سخت تر می شد. اگرچه در آن جهنم، فرشتگان دیگری نیز بودند، ولی رضا بزرگترین دلگرمی من بود. از رضا حرف برای تعریف بسیار دارم، ولی اینجا به دلیل محدودیت در حجم مطالب جای بازگو کردنش نیست…

. . .

همانطور که در «تاریخ تکرار می شود۴» گفته ام حجم کاری پرسنل آی سی یو اغلب به آن ها این امکان را نمی دهد که آن قدر که واقعا یک بیمار نیاز دارد برایش وقت صرف کنند، ولی فرشته خویان نشان داده اند که با وجود تمام مشکلات، چه مسائل شخصی که تمام انسان ها هر یک به نوعی با آن ها درگیرند و چه معضلات ساختاری جوامع که باز هم همه ی انسان ها در آن مشترکند، باز هم می توان به انسانیت پایبند ماند و اگر در صعود از نردبان ترقی به یکدیگر یاری نمی رسانیم، دستکم می توان دست درماندگان را گرفته و از سقوط نجاتشان داد.

و البته کم نیستند پرسنل درمانی ای که در هر مقامی از پزشک تا خدمه، که هیچ درکی از موقعیت حرفه ای خود نداشته و از حداقل وظایفشان نیز دریغ می دارند. همچون کمک بهیاری که بیمار را بخاطر کثیف کردن غیرارادی ملافه اش مورد توهین قرار می دهد. یا پرستاری که پاسخ بیمار را با بی حوصلگی داده و به وی تَشَر می زند، یا پزشکانی که در مطب هایشان بیماران را گروهی یا بقولی فله ای! ویزیت می کنند؛ و یا رزیدنت هایی که در اتاق عمل بیمارستان های آموزشی، اندام بیماران نیمه عریان را تمسخر کرده و بدان ها می خندند. چنین اشخاصی کوچکترین درکی از وظیفه ی خود ندارند. پزشک وارد حرفه ی پزشکی می شود برای علاقه ی شخصی و ذاتی ای که به زیست انسانی دارد و البته نقش پررنگ انگیزه ی کسب مرتبه ی اجتماعی و اقتصادی حاصل از آن نیز برای چنین انتخابی قابل کتمان نیست. بهیار، کمک بهیار و خدمه گاه از بیکاری به این مشاغل رو می آورند و مطمئنا اگر انتخاب دیگری داشتند وارد این کار ها نمی شدند. بعضی پرستاران نیز فقط می خواسته اند که در یکی از رشته های شاخه ی پزشکی تحصیل کرده باشند. و این می شود که بیمار می شود کار، ابزار کار، جزئی از کار…

کمی ملایمت با بیمار عملی فراتر از وظیفه نیست و بلکه عین وظیفه ی یک درمانگر است و روی خوش نشان دادنِ درمانگر، از حقوق حقه ی یک بیمار است.

درمانگر باید تداعی آرامش باشد و لبخند نخستین ابزار او، و اعتماد نخستین دارویی است که باید به جان بیمار تزریق کرد.

من بشخصه وقتی برای اولین بار پایم به بیمارستان باز شد پزشک را حامی خود و پرستار را همدمم می دانستم و در حد خلوص یک بچه به آن ها اعتماد داشتم. کج رفتاری ها، قصور ها و کارشکنی های آن ها بود که سبب شد آی سی یو برایم نه بخش مراقبت های ویژه، بلکه معنای بخش شکنجه های ویژه بیابد.

درست است… شکی نیست که درمانگر نیز انسان است با همه ی مشکلاتی که خاص زندگی است، ولی بیمار مسبب مشکلات او نیست. پزشک سال های زیادی درس می خواند، شب بیداری های بسیار دارد، مسئولیتش سنگین است و انتظارات از او بالاست، اما این انتخاب اوست و نباید منتی بر بیمار باشد. پزشک با علم به همه ی معضلات و سختی ها، این حرفه را برگزیده و اگر خود را مسئول نمی داند، اگر خود را نسبت به انجام هر رفتار ناشایستی مُحِق می داند، اگر مقام و دانشش به جای آنکه بر فروتنی اش بیفزاید در او سبب غرور و خودبرتربینی شده است، یعنی موقعیت انتخابی اش را به درستی نشناخته است. برای همین است که من معتقدم که در سه حوزه ی پزشکی، قضا، و آموزش و پرورش هر شخصی نباید وارد شود مگر آنکه درک کاملی از انتخاب خود داشته و توانایی پذیرفتن مسئولیت های آن را در خود ببیند. و مشکل از تعریف جا افتاده و شناخت غلطی است که از این حِرَف معمول گشته است. کسی باید پزشک، قاضی و معلم شود که عشق انسان ها و خدمت به خلق را در دل و سر و جان داشته باشد. و این ها آرمان نیست چون در تاریخ چنین الگوهایی همیشه بوده اند. و در دنیای امروز که چنین افرادی معدودند و نادر، و ناگزیریم برای به جلو راندن ارابه ی زندگی از خیل انسان ها کسانی را بدین سِمَت برگزینیم حداقل باید قبل از ورود به این مشاغل متقاضیان را کاملا توجیه نمود، از آن ها گزینش اخلاقی و روانی به عمل آورد و پس از ورود ایشان نیز نظارت معقولی را حکمفرما ساخت. چرا که؛ دروازه های شهر را که باز بگذاری، هم زائران به درون می آیند و هم یاغیان…

و کلام آخر اینکه…

بیمار در محیط درمانی در جایگاه ضعف است و پرسنل در مقام قدرت؛ و قدرتشان می تواند از آن ها مسیحا بسازد و یا یهودا…

تذکر: با کاربرد عبارت “گزینش اخلاقی و روانی” قصد توهین به پرسنل درمانی را ندارم، ولی مطمئنا همه موافق هستند که باید از ورود افرادی که انحراف اخلاقی و بعضا ناراحتی های روحی دارند و همگی هم می دانیم که چنین کسانی در کادر درمان وجود دارند ممانعت کرد.

پی نوشت ثابت: آقایی به نام علی دارای معلولیت جسمی-حرکتی فلج اطفال که با وجود مهارت هایی که در ادامه خواهم گفت، تنها بخاطر محدودیت حرکتی و راه رفتن با یک عصا که آن هم هیچ اختلالی در عملکردشان ایجاد نمی کند از مصاحبه های شغلی رد می شوند. در صورتی که پیشنهاد شغلی برای ایشان دارید از طریق من با ایشان تماس حاصل نمایید.

علی، متولد سال ۵۹، ساکن رشت (البته برای کار به هر نقطه ای از ایران خواهند رفت). دارای مدرک کارشناسی کامپیوتر- نرم افزار؛ مهارت در زمینه ی الکترونیک برنامه نویسی SQL.C.C++.C#html. و گذراندن دوره ی شبکه و آشنایی با نرم افزار هلو در امور حسابداری.

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی موفقیتی کسب کرده و روباتی را طراحی کرده اند، جهت تسهیل امور بیماران حرکتی و ارتقاء استقلال ایشان… برای تولید انبوه این وسیله نیاز به جذب سرمایه گذاران است. در صورت تمایل به سرمایه گذاری در این طرح، به وبلاگ ایشان مراجعه کنید.

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, خاطرات - تجربیات پراکنده, فرشته خویان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

40 پاسخ به فرشته خویان (۱)

  1. بازتاب: فرشته خویان 6 (فرشته ی زخم خورده!) | آیدا …آیدا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette