نخستین پست سال ۹۲…

از چهار سال پیش که با خرید یک دستگاه بالابر، امکان انتقالم به روی ویلچر فراهم شد، هر سال تصمیم می گرفتم که برای سال تحویل از تخت پایین بیایم و به جای آنکه هفت سین را بر روی میزِ جلوی من بچینند و همه دور تخت من جمع شوند، بر گِرد سفره ی هفت سین، سال جدید را آغاز کنیم.

ولی هیچگاه این تصمیم عملی نمی شد؛ زیرا یا زمانِ تحویل سال نامناسب بود و یا من در شرایط مناسبی نبودم. و شرایط مناسب برای من یعنی میزان شدت سوزش! اگرچه فاکتورهای دیگری نیز در فراهم آوردن این شرایطِ مناسب دخیل هستند، ولی دو عامل، از سایرین مهمترند که یکی از آن ها سوزش است.

کلا زندگی من را سوزش (دردهای نوروپاتیک) برنامه ریزی می کند. اینکه چه بخورم (حتی اینکه به چه مقدار و چه زمانی)، کی و چقدر بخوابم؛ چه بپوشم و …

برای آنکه برایتان ملموس تر شود، بطور مثال باید بگویم که بسیاری از مواد غذایی و خوراکی ها در من سبب افزایش سوزش می شوند و در لیست ممنوعه قرار دارند. (که البته این لیست هر روز پر طول و طویل تر می شود.)

و همچنین لباس… من همیشه بر روی تخت، پیراهن های نازک و نخی ای می پوشم که بصورت گان (۱) طراحی شده اند. بصورت گان، برای سهولت در پوشیدن و تعویض لباس؛ و نخی و نازک، زیرا اگر لباسم کمی کلفت باشد و در آن الیاف مصنوعی بکار رفته باشد سبب افزایش شدید سوزش می شود.

ولی اگر بخواهم به روی ویلچر بیایم برای جلوگیری از صدمه به نقاط مختلف پوست بدن، چه در هنگام جابجایی از تخت به ویلچر و بلعکس، و چه در طول مدت نشستن بر روی ویلچر، بایستی بلوز و شلوار بلند و جوراب بپوشم.

اگر سوزشم زیاد باشد حتی تحمل نگاه کردن به این لباس ها را هم ندارم، چه برسد که آن ها را بپوشم و شدت سوزش را بیشتر هم بکنم. ولی اگر سوزشم متعادل باشد، می توانم خودم را قانع کنم به پوشیدن این حجم از لباس و تحمل افزایش سوزشِ حاصل از آن.

و هر سال، یا سال تحویل در نیمه شب بود، و یا جناب سوزش خان مست کرده و عربده کشی راه انداخته بودند!

امسال اگرچه جناب سوزش خان اخم و تخم و بهانه گیری کرده و مدام به سوی سیم آخر دست درازی می کردند، ولی عاقبت نتوانستند دست کوتاهشان را به سیم آخر برسانند و آن را بنوازند. از طرفی، زمان تحویل سال مناسب بود و من پی همه چیز را به تن مالیده، چشم به روی شرعیات! بسته، بدون اجازه ی آقامون! سوزش خان کبیر و بی توجه به عقوبت عمل، قایمکی لباس پوشیده، بزک کرده و پاورچین پاورچین سوار ویلچر شده و گازش را گرفتم و یک ثانیه ی بعد، خودم را به یک متر آن ورتر، به پای بساط لهو و لعب نوروز! رسانیدم. (هفت سین در اتاق من چیده شده بود.)

بگذریم که بعدا از جناب سوزش خان حدش را خوردم، ولی گناهش زیر دندانم مزه داد!

بله دوستان… این شد که بنده پس از هشت سال، نهمین سال تحویل پس از تولدی دیگر را در کنار سفره ی هفت سین جشن گرفتم…

. . .

بعد از تحویل سال با خود گفتم: «اینهمه سال سوزش خان به سیم آخر زد، حالا یک بار هم من به سیم آخر بزنم؛ که اصولا گناه اَکمَلَش خوش است! پس گناه را به نهایت برسانم و خدا را چه دیدی، شاید سوزش خان غضب کرد و طلاقم داد و جانم هم خلاص شد…»

پس بار دیگر گاز ویلچر را گرفتم و از اتاق رفتم بیرون…

روز عید از اول صبح باران آمده بود و پس از تحویل سال با اینکه آفتاب شده بود، ولی هوا به سردی می زد. اما شیطان درونم مرا ترغیب می کرد که آن چه را در سر دارم عملی کنم. پس رو به پدر مادر کرده و گفتم:

«بریم تو حیاط؟»

در پی این سوال غافلگیرانه، هر دُوان به یکدیگر نگاهی انداخته و پدر زیر لب گفتند که: «سرد است» و مادر با تردید فرمودند: «ولی آفتاب هم هست» و من گفتم: «همه اش پنج دقیقه» و نهایتا دلشان نیامد که مستقیما “نه” بگویند و مادر پیشنهاد دادند که: «درِ تراس را باز می کنم. خودت بِسَنج!»

پس با این حساب که دختراشان منطقی است، تصمیم را به عهده ی خودم گذاردند، ولی نمی دانستند که اگرچه من اغلب باتدبیر هستم ولی اگر ویرم بگیرد، سنگ پای قزوین در مقابلم مظلوم می نماید!

. . .

مادر پرده ها را به کناری زدند. ساقه ی سبز و نورس بوته ی گل شیربرنجی گویی با کنجکاوی سرک می کشید و از آفتابِ درخشانی که چون کف پوشی مخملین در تراس پهن بود می پرسید: «این دیگر کیست؟ تابحال او را ندیده ام… می شناسی اش؟»

و من و آفتاب نگاهی به یکدیگر انداخته و سپس به رویش لبخند زدیم و گفتیم: «آری، ما پارسال دوست بودیم و امسال آشنا…»

و آنگاه درِ تراس باز شد. ناگهان نسیم خنکی به صورتم خورد و عطر روح نوازی در مشامم پیچید که بی اختیار گفتم: «بوی بهار…»

آنطور که من گفتم “بوی بهار…” دیگر جای حرفی باقی نماند. لحظه ای بعد با ژاکتی بر روی دوش و پتویی بر روی پا وارد آسانسور شدم…

حالا بگذریم از این که از همان لحظه ای که وارد پارکینگ شدم، دندان هایم شروع کرد به تیک تیک لرزیدن و رنگم از سرما پرید، ولی من، آیدا، سنگ پای اصل مشهد!، عزم حیاط را داشتم. آن بنفشه های اغواگر نیز مدام از درون باغچه چشمک می زدند. پس من نبودم. دستم هم نبود. تقصیر آستینم هم نبود. بلکه بنفشه ها مرا اغفال کردند. بله!

و وارد حیاط شدیم… یک لحظه، آفتاب مرا در آغوش گرم خود کشید و بوسه ی پر حلاوتی بر پیشانی ام زد که حرارت مطبوعش تا عمق جانم نفوذ کرد… و اینگونه من و آفتاب پس از مدت ها دیداری تازه کردیم…

ولی باد ذوق کرده و بازی اش گرفته بود. به دورم می پیچید و موهایم را به هم می ریخت. نمی گذاشت با بنفشه ها خوش و بِش کنم و در میان حرفمان می پرید. انگار حسادت می کرد و تمام توجه مرا به خود می خواست.

خلاصه با عجله چند عکس با بنفشه ها گرفتم و خیلی سریع خداحافظی کرده و ویلچرم چهار چرخ داشت، چهار تا دیگر هم قرض کردیم و تا من از سرما بیهوش نشدم به خانه بازگشتیم…

بقیه ی عصر و شب را مجبور شدم در زیر ۳ پتو و با کلاهی بر سر روی تخت دراز بکشم، قرص و چای و سوپ داغ بخورم و بلرزم و عطسه کنم. سوزش خان هم که تازه متوجه وقایع شده بود… دیگر نپرسید چه ها که نکرد…

البته من بی گدار به آب نزده بودم! در این سال ها دستم آمده است که سرماخوردگی ام را می توانم در همان ابتدا با پوشاندن خود با چند پتو و خوردن مایعات داغ و چند فوت و فن دیگر مهار کنم. ولی خُب، اینکار به قیمت افزایش سوزش تمام می شود. اما من راضی بودم و شیرینی گناهم به تلخی عقوبتش می چربید…

_________________________

(۱) گان: پیراهنی که از پشت باز است و می توان بوسیله ی چند بند، آن را از پشت بست. لباس های اتاق جراحی، هم برای پرسنل جراحی و هم بیمار، از این نوع است. همچنین در آی سی یو نیز لباس بیماران، گان هست. (کلا در جاهای مختلفی کاربرد دارد.)

 

پی نوشت: امروز، چهاردهم فروردین، یا بقول معروف خودم “چهارده به در!”، مصادف است با ولادت با سعادت چهارمین و آخرین اختر تابناک آسمان خانواده ی آیدا اینا، که بنده هستم… و همچنین ولادت دومین دُخت مکرمه ی خودم، قطره قطره تا دریا…

امسال اولین تبریک را دوست عزیز و نویافته ای به من گفتند و نخستین هدیه را نیز ایشان به من و قطره ام پیشکش کردند. همان کسی که اولین عیدی را نیز از او دریافت کردم. و هر دوی این هدایا برایم بسیار ارزشمندند…

چند دوست دیگر نیز پیشاپیش تبریک گفتند و من ماندم مبهوت محبت اینان که اصلا چطور یادشان بود!

این دوستان و آن دوست نویافته خالصانه ترین جلوه ی محبت و دوستی واقعی را نشانم دادند.

با تشکر از ایشان و همه ی دوستانم که بی گمان، خالصند و واقعی…

آیدای فینقیلی ۲۹ ساله شد، و قطره ام ۱ ساله…

(“۲۹” اشتباه تایپی بود! ببخشید، اصلاحش می کنم… ۹ ساله شدم! :دی)

پی نوشت: همانطور که در پی نوشت پست قبل گفتم، دوست بسیار عزیزی عیدی ارزشمندی به من تقدیم داشتند. ایشان کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآوردند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در روزمرگی, مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

81 پاسخ به نخستین پست سال ۹۲…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette