تاریخ تکرار می شود! (۵)

در میان اشتراکاتی که در شرح حال آقای توسی گرامی به آن ها برخوردم، مورد زیر از همه برایم عجیب تر و جالب تر بود.

ایشان می نویسند:

«بیشتر از همه دلم برای چشیدن مزه و خوردن چایی و اب میوه های سرد و خوشمزه تنگ شده بود. بدجوری ویار گرفته بودم ».

همانطور که در «تاریخ تکرار می شود ۴» گفتم، یکی از مسائلی که در آی سی یو بسیار سبب رنج من می شد تشنگی بود.

در بیمارستان هر روز کلی سفارش آب میوه و سوپ و شیر و … را به والدینم می دادند و تاکید می کردند که حتما سر ساعت خاصی آن ها را برایم بیاورند. والدینم اگرچه تقریبا تمام مدت در بیمارستان به سر می بردند و یا آواره ی کوی و برزن بودند و از این پزشک و آن پزشک مشاوره می گرفتند، آن ساعاتی هم که به منزل برمی گشتند صرف آن می شد که برای من آب میوه ی طبیعی بگیرند و سوپ میکس شده و صاف کرده ی رقیق درست کنند.

این سوپ، آب میوه، یا شیر موز را هر روز دو نوبت، صبح ها راس ساعت هفت و نیم، و عصر ها پیش از وقت ملاقات می آوردند. پرستاران تاکید داشتند که راس ساعت هفت و نیم که زمان گاواژ بیماران است آبمیوه حاضر باشد. مادرم هر روز صبح از ساعت پنج عملیات آبمیوه گیری را آغاز می کردند. آبمیوه را در ظرفی ریخته، دربش را محکم می بستند و سپس اتیکتی بر روی آن چسبانیده و نام مرا و تاریخ روز را بر روی آن درج می کردند. قبل از ساعت هفت و نیم، خودشان را به بیمارستان می رسانند، آبمیوه را به آی سی یو تحویل می دادند و آنگاه از پشت دریچه ی شیشه ای ملاقات به نظاره می نشستند که سوپ و آبمیوه هایی که عصاره ی جانشان بود در کنار تختم به دست بی رحم تابستانِ داغ دارد فاسد می شود و آرزو بر دلشان می ماند که یک بار هم که شده تغذیه شدن مرا از پشت شیشه نظاره گر باشند.

گاهی هم پرستار یا بهیاری دلش به حال آبمیوه های علاف و سرگردان در کنار تختم می سوخت و کاملا خیرخواهانه دست آبمیوه ها را گرفته و می گفت: «عمو جان، این جا تنهایی چه می کنی! بیا برویم یک جای بهتر…» و این می شد که آبمیوه های مذکور پایشان به عشرتکده ی یخچال باز می شد و در آن جا به انحراف و تباهی کشیده می شدند و این مفسدان فی الآی سی یو! طبق قوانین صریح بهداشتی به سزای عمل خود رسیده و در سیاه چاله ی سطل آشغال معدوم می شدند. و من الله توفیق…

مادرم تا زمانی که پرده ی دریچه ی شیشه ای را می کشیدند در پشت شیشه می ایستادند و از پرستاران و بهیاران تقاضا می کردند که تا آبمیوه، تازه است آن را برایم گاواژ کنند. گاهی هم می دیدند که با آنکه آبمیوه ی تازه آورده اند، آبمیوه ی روز قبل که هنوز آن را به من نداده بودند و در یخچال مانده بود را کنار تختم گذارده اند تا اگر فرصت شد برایم گاواژ کنند. مادرم هم به ناچار می گفتند که آبمیوه ی دیروزی را بیاندازند دور و آبمیوه ی تاریخ آن روز را برای پروسه ی فاسد شدن! در کنار تختم بگذارند.

به این ترتیب آبمیوه ها غیرقابل مصرف می شدند و برای من یک آبمیوه ی غیرطبیعی کارخانه ای از نوع ساندیس می آوردند و آن را هورتی! در سرنگ گاواژ ریخته و بی دردسر از بنده رفع عطش و از خود رفع تکلیف می کردند.

چرا می گویم بی دردسر… زیرا فقط خدا می داند و پرستار و بیمار، البته از نوع هوشیارش!، که گاواژ گاهی می تواند سخت باشد؛ در حد مصیبت… وقتی ذره ای از سوپ، یا تکه ای از آبمیوه، و یا بدتر از همه ابسیلونی از قرص که درست در هاون پودر نشده، و یا قرص های پودر شده ای که به هم می چسبند، سوند معده یا همان شلنگ گاواژ را مسدود می کند… حالا بیا و بازش کن… اگر این انسداد هنگام گاواژ سوپ یا آبمیوه باشد چندان مهم نیست، فوقش سوند معده را تعویض می کنند (البته ناگفته نماند که سوند گذاری معده خیلی درد دارد…)؛ ولی در هنگام گاواژ قرص نمی توان سوند را عوض کرد، زیرا مقداری از دوز دارو وارد معده شده، مقداری در سوند گیر کرده و مقداری هم در سرنگ گاواژ مانده است و مجموع این ها دوزی است که باید به بیمار داده شود. نه می توان از خیر مقدار داروی گیر کرده در سوند گذشت و سوند را تعویض کرد، و نه می توانند دوباره دوز جدیدی را پودر کرده و گاواژ کنند. خلاصه گاواژ دارو، مرغش یک پا دارد!… ولی ساندیس دقیقا مثل آب خوردن، فِرتی می رود پایین و بی دردسر ترین نوع گاواژ است…

ىر نتیجه گاواژ مایعات تقریبا محدود بود به نصف لیوان آبی که هر بار برای گاواژ قرص های پودر شده و یا برای شستشوی سوند پس از عبور غذا یا آبمیوه استفاده می کردند و گهگاهی هم از ساندیس ها و آبمیوه های کارخانه ای موجود در یخچال که مال بیماران دیگر بود غنیمتی به من می رسید. شاید به این دلیل که مدام به من سرم وصل بود، گمان می کردند که از طریق سرم نیاز بدنم به مایعات مرتفع شده و رساندن مایعات اضافی چندان اهمیتی ندارد و فقط سبب می شود که کیسه ی سوند مثانه زود به زود پر شود.

اگرچه قاعدتا سرم باید نیاز مایعات بدن را رفع کند، ولی باید این را هم در نظر گرفت که همراه سرم، نمک هم وارد بدن می شود و جذب آب از سوی بافت ها را شدت می بخشد و در نتیجه نیاز به آب بیشتر می شود. از آن گذشته، در مکانیسم تشنگی عواملی همچون اتساع معده در اثر ورود مایعات، و تر شدن لب ها و دهان، در فرونشاندن تشنگی دخیل هستند که از طریق تزریق وریدی ممکن نمی شوند. از طرفی تب و عفونت، آنتی بیوتیک و همه ی این ها نیاز بدن را به مایعات افزایش می دهد...

(البته از خیر هم نگذریم… اینطور نبود که اصلا برایم سوپ و آبمیوه گاواژ نکنند. گاهی برایم گاواژ می کردند، ولی نه همه را، و نه به موقع…)

ولی آنچه در این پست مد نظر من است اصلا چیز دیگری است. به تشنگی مربوط می شود، اما آنچه من از گفته ی آقای توسی در آغاز این مطلب در نظر دارم، نوع بخصوصی از تشنگی است. ربطی هم به قصور و کوتاهی این و آن و مشکلات آی سی یو ندارد. فقط مسئله ی جالب و قابل تامل و تحقیقی است. (یعنی تا اینجای کار من داشتم از آب گل آلود ماهی می گرفتم! :دی)

این گفته ی آقای توسی…

«بیشتر از همه دلم برای چشیدن مزه و خوردن چایی و اب میوه های سرد و خوشمزه تنگ شده بود. بدجوری ویار گرفته بودم ».

مربوط به زمانی است که از طریق لوله ی اینتوبه به دستگاه تنفسی وصل بودند. من نیز در طول مدتی که از طریق لوله ی اینتوبه به ونتیلاتور متصل بودم دچار ویار و تمایل جنون آمیزی به آب میوه شده بودم. یک حالت عجیب و یک عطش فرا انسانی بر من عارض شده بود.

در آی سی یو حساب زمان را نداشتم، ولی می دانم که چند روز پس از اینتوبه شدن حالتی را که در ادامه وصفش می کنم در من پدید آمد و با خروج لوله ی اینتوبه از بین رفت.

در تمام مدتی که از طریق لوله ی اینتوبه به ونتیلاتور وصل بودم، شب و روزم در تمنای یک چیز می گذشت. آب پرتقال و کیک یزدی! فقط و فقط آب پرتقال و کیک یزدی. نه هیچ آبمیوه یا کیک دیگری.

اصلا دین و دنیایم شده بود این. تمام مدت در تصورم خودم را می دیدم که در اتاق نشیمن منزلمان روی زمین نشسته ام، به کاناپه تکیه داده ام و بر روی میزی در جلویم یک پارچ گنده آب پرتقال دارم و یک جعبه ی گنده تر کیک یزدی. دارم مثل قحطی زده ها و با اشتهایی سیری ناپذیر کیک و آبمیوه می خورم و چشمم به جعبه ی بزرگ پرتقالی است که در گوشه ی آشپزخانه است و من همه ی دغدغه و نگرانی ام اینکه پرتقال های عزیزم، همه ی عشق و زندگی و نفسم، معنای حیاتم، بهانه ی بودنم! تمام نشوند…

آن روزها تمام انگیزه ام برای خوب شدن و رفتن به خانه همین بود…

گاهی هم به تصوراتم تنوعی می دادم و هفت هشت پاکت بزرگ شیرکاکائو را جایگزین آب پرتقال می کردم، ولی جعبه پرتقال عزیزم در گوشه ی آشپزخانه بود و از جلوی چشمم دورش نمی کردم…

اگرچه کیک یزدی هم پای ثابت رویاهایم و جزء لاینفک ضیافت آب پرتقال! بود، ولی تنها حس جنون آمیز عطش را داشتم و نه گرسنگی. شاید گرسنگی هم بود، ولی عطش احساس غالب بود. البته تمایل به مایعات شیرین، و نه آب، می تواند نشانه ای بر ضعف و گرسنگی نیز باشد.

همیشه برایم سوال بود که چرا این حالت را داشتم و به دنبال پاسخی برای آن بودم. اول برای خودم اینطور تحلیل کردم که شاید این عطش غیرعادی به این خاطر بود که خیلی به ندرت و به میزان ناکافی برایم مایعات گاواژ می کردند. ولی چطور است که تنها در دوران اینتوبه بودن این حالت را داشتم، در حالی که پس از تراکستومی شدن هم گاواژ مایعات به همان مقدار بود و حتی تب و عفونت در من بیشتر… (البته، البته! باز هم از خیر نگذریم… دقیق یادم نیست که زمانی که اینتوبه بودم اصلا مجاز به گاواژ مایعات و سوپ بودم یا نه… یعنی درست نمی دانم که بعد از تراکستومی بود که سوپ و آبمیوه های درخواست شده فاسد می شدند یا در زمان اینتوبه هم اینطور بود. اگر در دوران داشتن لوله ی اینتوبه مجاز به مصرف مایعات غلیظ و سنگین تر نبودم، که خُب، این عطشِ جنون آمیز بیشتر منطقی و مستدل به نظر می رسد. پس همانطور که گفتم این حالت ربطی به کوتاهی این و آن ندارد.)

حالا که به این گفته ی آقای توسی برخوردم با خود اندیشیدم که شاید خاصیتی در لوله ی اینتوبه هست که این حالت را موجب می شود. شاید علتش این است که لوله اینتوبه مانع از بسته شدن دهان می شود و دهان پیوسته باز است و به تبع آن خشک… همان مقدار رطوبتی هم که ممکن است در زبان و دهان باشد را نیز باندی که برای ثابت کردن لوله ی اینتوبه به دور دهان می بندند، به خود می کشد و جذب می کند…

پس به نظر طبیعی و ممکن می رسد که اینتوبه کردن همراه باشد با عطشی دائمی و رفع ناشدنی.

حالا پیشنهاد می کنم که پرستاران و پزشکانی که در آی سی یو کارآموز و یا مشغول به کار هستند بر روی این موضوع تحقیق کنند و از بیماران اینتوبه ی هوشیار بپرسند که آیا آن ها هم چنین تجربه ای را دارند، که اگر اینطور بود علت را جستجو کنند و راه حلی برایش بیابند و بیماران مجنون را به وصال لیلی پرتقالی، البته لیالی پرتقالی برسانند و این بار واقعا، «و من الله توفیق…» Smile

پی نوشت: اینقدر این پست طولانی است که رویم نشد پی نوشت بنویسم و اصطلاحاتی همچون گاواژ و سوند معده و لوله ی اینتوبه و … را شرح دهم. ببخشید اگر مطلبی نامفهوم بود…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, تاریخ تکرار می شود!, خاطرات - تجربیات پراکنده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

21 پاسخ به تاریخ تکرار می شود! (۵)

  1. مینروا می‌گوید:

    دوست دارم چیزی بنویسم، ولی نمیتونم. فقط منم حس عطش دارم. دوست دارم تا سالمم تا جون تو بدنمه قدر لحظه های سلامتیمو بدونم و تا میتونم لحظه هامو سرشار از آب پرتغال و کیک یزدی کنم :دی. اما حیف که این تن و روح تا به دردی دچار نشه قدر نمیدونه و این قدر دونستنش هم با فراموشی سریع همراهه. . . . . حتی نوشتن. فکر اینکه حتی قدر این رو نمیدونم که طی سی ثانیه همه این حرفارو تایپ کردم و شاید این کار برای کسایی سخت باشه . . .

    آیدا زندگیمو داری عوض میکنی آروم آروم …. امیدورم این تغییر با فراموشی همراه نباشه. خیلی خوشحالم که به طور کاملاً اتفاقی با اینجا آشنا شدم. امیدوارم راهی پیدا بشه تا توام دوباره بتونی بری راحت تو حیاط و بوی نم بارونو بوی بهارو حس کنی . . . و صدها برابر الان خوشحال باشی.
    ____________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    خوشحالم که قدر زندگی رو می دونی. از هیچ چیز ساده نگذر. همه ی لحظات و احساسات با ارزشن. فقط برامون عادی شدن…
    ممنونم از همه ی لطف و محبتت Smile

  2. diana می‌گوید:

    salam Idaye mehraboonam.KHoobi golam?fek konam doaye to bood azize delam ke emtehanam bad nashod,az inke doostimo ghabool kardi vaghean mamnoonam va vaghean khshhal shodam azizam,Ida joon alan mitooni be rahati ghaza bokhori?ya khodaye nakardeh be khatereh loleh ba jamedat moshkel dari aziz?albateh mahdoodiyathaee ke be khatereh oon sozeshe lanati iee ke gereftaret kardaro midoonam vali kolan alan ba ghaza khordan moshkeli ke nadari khodayee nakardeh golam???? khoda azashoon nagzareh inghad birahm boodam ke az dadaneh oon ab miveh ke ba che omidi mamane mehraboonet oon vaghte sob tahiyeh mikardeh ham darigh mikardan !!!!!! yani ey khoda joon khodet faghat javabe hameye kotahiyashoono ,dooneh be doonaro bede,Ida khoda jaye hagh neshasteh motmaen bash hichi hichi az cheshmaye mehraboonesh penhoon nemimooneh ,hala key bashe ke dooneh doonashoon az pezeshke moaleje maghsoor ta behyaresh zareh zareh taghas bedano zajr bekeshan,golam moshkel tanafosit behtar shod?rafti bara moayeneh?chi shod?alan behtari ishalah azizakam?hala mage harfa tamam mishe?mikham benvisam vali mitarsam javab dadan behesh khastat koneh golam,pas miboosamet va montazeret mimoonam nazaninam
    _________________________________
    آیدا :
    سلام دایانای عزیزم
    خسته ی امتحان نباشید. خداروشکر که خوب دادین Smile
    والا هیچ مشکلی در خوردن و بلع غذا و مایعات ندارم، ولی با طیف وسیعی از غذاها مشکل دارم. یا دلدرد، یا سوزش، یا …
    من به پرستارها حق میدم. همونطور که در “تاریخ تکرار می شود۴” گفتم، واقعا پرستارها کار و مسئولیتشون زیاده. بطور ناحقی زیاده. حق دارن که نرسن…
    برای تعویض لوله باید هفته ی پیش می رفتم. امتحانات جلو افتاده، مجبور شدم کنسل کنم عمل رو. البته فعلا با دارو مشکل کنترل شده. بعد از امتحانات هم تا مجبور نشم نمیرم. Smile
    ممنون از این همه محبتتون…

  3. عارفه می‌گوید:

    آیدا من تو کف انگیزه تو کیک یزدی آپ پرتقالم ها
    _________________________________
    آیدا :
    آره والا خودمم موندم! Smile

  4. بید مجنون می‌گوید:

    وای
    خدا نبخشتشون که ازت خوب پرستاری نمیکردن…
    میدونی آیدا جان
    جدا از بحث بیماری و تشنگی و… وقتایی که آدمو از چیزی محروم میکنن انگار حرص و ولع آدم بیشتر میشه بهش!
    مثلا چیزایی که شاید به عمرش هوس نکنه رو بخواد یا جاهایی که در شرایط طبیعی نمیرفته!
    _______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    به دایانای عزیز هم گفتم:
    من به پرستارها حق میدم. همونطور که در “تاریخ تکرار می شود۴” گفتم، واقعا پرستارها کار و مسئولیتشون زیاده. بطور ناحقی زیاده. حق دارن که نرسن…
    بله، درسته محرومیت، تمایل رو بیشتر می کنه…
    ممنونم Smile

  5. مهدی می‌گوید:

    امیدوارم بهتر از سال قبل باشی ایدای عزیز…………..وقتی دستگاه ونیلاتور وصل بودم یادمه پرستاری آب پرتقالی برای بیمار دیگری میبرد ….از بس به پاکت آبمیوه خیره شده بودم هنوز عکس پرتقال نیمه شده روی پاکتش یادمه و هیچ وقت هم پاک نمیشه از ذهنم چون تشنه بودم عجیب/
    ____________________________________
    آیدا :
    ممنونم آقای توسی مهربان
    خداروشکر من به هیچ جا دید نداشتم. فقط سقف رو می دیدم. و الا اگر آب پرتقال رو می دیدم، دست به اسلحه می بردم!، پرستار رو گروگان می گرفتم و یخچال آی سی یو رو غارت می کردم Smile
    ایشالا از این به بعد همیشه سیراب باشید…

  6. نسرين می‌گوید:

    من خجالت میکشم که در مقابل درد و رنجى که شما بردین بگم ، چند روزى که من هم اى سی یو بودم فقط تشنه بودم و عطش زیادى داشتم فقط با پنبه گاهى لبم را خیس مى کردن ، اونهم بعد کلى خواهش و تمنا، ولى اون دستگاها رو نداشتم،
    ولى از هرچه که بگذریم کیک یزدى و چاى خوشمزه است ، اما با اب پرتقال با کلاس تره،
    _____________________________________
    آیدا :
    سلام نسرین عزیزم
    البته شاید اونموقع مجاز به خوردن آب نبودید. ولی در اینجور مواقع اون پنبه ی خیس واقعا در تحمل تشنگی موثره.
    الان با چایی ترجیح میدم Smile

  7. سلام
    خدا رو شکر اون دوران دیگه تموم شد…
    _____________________________________
    آیدا :
    خداروشکر…
    ولی الان ناراحت بیمارانی هستم که در این شرایط هستن Frown
    راستی… بعد امتحانات برای درست کردن لینک ها و اضافه کردن لینک شما و بقیه ی دوستان اقدام می کنم.
    Smile

  8. ریحانه می‌گوید:

    ایدا جون من در مقابل رنج ها وحرفای توچیزی ندارم که بگم اما وقتی نوشته هایت را میخوانم زندگی برایم معنای تازه پیدا میکند انگار که دیدگاهم به اطرافم وبه زندگیم تغییر میکند
    _____________________________________
    آیدا :
    سلام ریحانه ی عزیزم
    خوشحالم که اینطوره Smile
    ممنونم از همه ی محبت و توجه تون…

  9. شهاب می‌گوید:

    ایوللل به ایداااا
    ننگ به بعضی از پرستارهاااااا
    _____________________________________
    آیدا :
    ممنونم دوست عزیز
    بله… فقط و فقط بعضی پرستارها… بزودی از پرستارهای خوب هم میگم… Smile

  10. الهام می‌گوید:

    سلام آیدای عزیزم!!!
    من زیاد وبلاگتو می خونم ولی زیاد نمی نویسم !
    خیلی ازت انرژی میگیرم خیلی!! الهی همیشه خوب باشی …
    _____________________________________
    آیدا :
    سلام الهام عزیزم
    ممنون از لطف و توجه و همراهیتون… Smile
    شما هم همیشه سلامت باشید و شاد…

  11. ممنونم ایدا جان که لینک وبلاگ ها رو یادت هست و توی برنامه ات گذاشتی…
    میشه یه مطلبی برای من و امثال من بنویسی که زیاد اهل درس خوندن نیستیم و تنبلی می کنیم Neutral !!!
    :-} ؟
    ___________________________________
    آیدا :
    خواهش میکنم Smile
    من و امثال من یعنی… شما و آیدا و امثال من و شما Smile
    اینجا رو بخونید دوست من Smile
    http://aida.special.ir/1391/11/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7/

  12. امید می‌گوید:

    کارت درسته پهلوون
    ______________________________________
    آیدا :
    متشکرم دوست من Smile

  13. سارا می‌گوید:

    سلام عزیزم
    چه خوب که آپ کردی نگران بودم، فکر کردم رفتی برای تعویض لوله Wink ایشالا مشکل با دارو کنترل بشه و مجبور به تعویض لوله نشی :* عجب مطلبی بود ! واقعا بعضی پرستارها رو خدا ببخشه! چیزی نمیتونم بگم فقط این که خدا رو شکر که الان خوبی و همه چیز تموم شده … راستش من حتی تو ماه رمضان هم نمی تونم تشنگی رو تحمل کنم و همش در رویای نوشیدن آب هستم! امیدوارم خداوند به همه بیماران صبر و شفا عنایت کنه . راستی آیدا جون دعا کن با این وضعیت پیش اومده، امتحانات این ترم برای همه به خیر بگذره (فک کن تازه من ترم آخرم هستم!! ) :*
    ______________________________________
    آیدا :
    سلام سارا جان
    تا مجبور نشم لوله عوض نمی کنم Smile ممنون که به فکرم بودی…
    وای ترم آخری… ترم آخری ها از همه واجب الدعا تر هستن!
    موفق باشی سارا جان Smile

  14. نور می‌گوید:

    سلام آیدا جون, خداروشکر ک اون روزای سخت گذشت…امیدوارم برا هیچکسی این سختیا تکرار نشه…از اون کار پرستارا ک آبمیوه ای ک مامانت با اون همه امید و زحمت تهیه میکردن هرروز, رو هدر میدادن واقعا لجم گرفت…خیلی…
    آیدا جون ایشالا امتحاناتو خوب بدی دوست عزیزم و امسال سال شادابی تو باشه
    ______________________________________
    آیدا :
    سلام نور عزیزم
    بله، خداروشکر که گذشت…
    ممنونم نور عزیزم… ایشالا… Smile

  15. فریال امینا می‌گوید:

    سلام آیدای عزیز
    شاد باشی وسرحال
    به منم سری بزن ایشالا سال خوبی داشته باشی
    بهاری باشی
    ______________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    ممنون از محبتتون… همچنین شما شاد و سلامت باشید…
    چشم، حتما خدمت میرسم…
    ممنونم Smile

  16. نوشین می‌گوید:

    آیدای عزیزم این بار خیلی دیر رسیدم
    باید منو ببخشی که آخرین پستت را از دست دادم
    مثل همیشه باعث شدی لحظه ای از این دنیا کنده بشم و پنجره ای جلوی چشمم باز بشه. مناظری را ببینم که باید می دیدم اما نابینا بودم. همین الان هم برای دیدن این همه تحمل و صبوری و درکش، هزار تا چشم و هزار تا فهم کم می ارم. دوستت دارم و همیشه به یادتم
    ____________________________________
    آیدا :
    سلام نوشین عزیزم
    اتفاقا پریروز خیلی به یادتون بودم . اومدم وبلاگتون و مدتی بصورت خاموش مطالب واقعا خوبتون رو خوندم.
    ممنونم از توجهتون.
    من هم به یادتون هستم و دوستتون دارم Smile

  17. سارا می‌گوید:

    آیدا جون بالاخره همه مطالبت رو به لطف کتاب الکترونیکی خوندم (البته منهای نظرات چند تا از پست ها که به زودی می خونم Wink ) چون با گوشی میخوندم و صفحه ی کوچیک،خیلی طول کشید… دوست داشتم هر چه زودتر بیام اینجا بگم خیلی خوشحالم الان :*******
    عزیزم مواظب خودت باش و لطفا منو دعا کن واقعا واجب الدعا شدم Wink :*
    ____________________________________
    آیدا :
    سلام سارای عزیزم
    ممنونم از اینهمه محبت و توجهت…
    و من خوشحالترم از اینکه تو الان خوشحالی Smile
    ایشالا موفق باشی …

  18. سنگ صبور می‌گوید:

    چی بگم … من تو شغلی که دارم هرگز کسی رو از خودم نرنجوندم امشب آرزو کردم پرستار می بودم شاید این توفیق رو می داشتم هزاران تشنه رو سیراب می کردم چرا آدما ازین فرصت های طلایی نه فقط برای کمک به بقیه که در راه راحت کردن وجدان و پر کردن توشه ی آخرت استفاده نمی کنن ؟!مهم تر در مقابل خداوند و در رویا رویی با این ها روز قیامت چه جوابی دارن که بدن ؟بعضی از پرستارا خیلی ماهن خیلی ولی بعضیا …. !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette