تاریخ تکرار می شود! (۵)

در میان اشتراکاتی که در شرح حال آقای توسی گرامی به آن ها برخوردم، مورد زیر از همه برایم عجیب تر و جالب تر بود.

ایشان می نویسند:

«بیشتر از همه دلم برای چشیدن مزه و خوردن چایی و اب میوه های سرد و خوشمزه تنگ شده بود. بدجوری ویار گرفته بودم ».

همانطور که در «تاریخ تکرار می شود ۴» گفتم، یکی از مسائلی که در آی سی یو بسیار سبب رنج من می شد تشنگی بود.

در بیمارستان هر روز کلی سفارش آب میوه و سوپ و شیر و … را به والدینم می دادند و تاکید می کردند که حتما سر ساعت خاصی آن ها را برایم بیاورند. والدینم اگرچه تقریبا تمام مدت در بیمارستان به سر می بردند و یا آواره ی کوی و برزن بودند و از این پزشک و آن پزشک مشاوره می گرفتند، آن ساعاتی هم که به منزل برمی گشتند صرف آن می شد که برای من آب میوه ی طبیعی بگیرند و سوپ میکس شده و صاف کرده ی رقیق درست کنند.

این سوپ، آب میوه، یا شیر موز را هر روز دو نوبت، صبح ها راس ساعت هفت و نیم، و عصر ها پیش از وقت ملاقات می آوردند. پرستاران تاکید داشتند که راس ساعت هفت و نیم که زمان گاواژ بیماران است آبمیوه حاضر باشد. مادرم هر روز صبح از ساعت پنج عملیات آبمیوه گیری را آغاز می کردند. آبمیوه را در ظرفی ریخته، دربش را محکم می بستند و سپس اتیکتی بر روی آن چسبانیده و نام مرا و تاریخ روز را بر روی آن درج می کردند. قبل از ساعت هفت و نیم، خودشان را به بیمارستان می رسانند، آبمیوه را به آی سی یو تحویل می دادند و آنگاه از پشت دریچه ی شیشه ای ملاقات به نظاره می نشستند که سوپ و آبمیوه هایی که عصاره ی جانشان بود در کنار تختم به دست بی رحم تابستانِ داغ دارد فاسد می شود و آرزو بر دلشان می ماند که یک بار هم که شده تغذیه شدن مرا از پشت شیشه نظاره گر باشند.

گاهی هم پرستار یا بهیاری دلش به حال آبمیوه های علاف و سرگردان در کنار تختم می سوخت و کاملا خیرخواهانه دست آبمیوه ها را گرفته و می گفت: «عمو جان، این جا تنهایی چه می کنی! بیا برویم یک جای بهتر…» و این می شد که آبمیوه های مذکور پایشان به عشرتکده ی یخچال باز می شد و در آن جا به انحراف و تباهی کشیده می شدند و این مفسدان فی الآی سی یو! طبق قوانین صریح بهداشتی به سزای عمل خود رسیده و در سیاه چاله ی سطل آشغال معدوم می شدند. و من الله توفیق…

مادرم تا زمانی که پرده ی دریچه ی شیشه ای را می کشیدند در پشت شیشه می ایستادند و از پرستاران و بهیاران تقاضا می کردند که تا آبمیوه، تازه است آن را برایم گاواژ کنند. گاهی هم می دیدند که با آنکه آبمیوه ی تازه آورده اند، آبمیوه ی روز قبل که هنوز آن را به من نداده بودند و در یخچال مانده بود را کنار تختم گذارده اند تا اگر فرصت شد برایم گاواژ کنند. مادرم هم به ناچار می گفتند که آبمیوه ی دیروزی را بیاندازند دور و آبمیوه ی تاریخ آن روز را برای پروسه ی فاسد شدن! در کنار تختم بگذارند.

به این ترتیب آبمیوه ها غیرقابل مصرف می شدند و برای من یک آبمیوه ی غیرطبیعی کارخانه ای از نوع ساندیس می آوردند و آن را هورتی! در سرنگ گاواژ ریخته و بی دردسر از بنده رفع عطش و از خود رفع تکلیف می کردند.

چرا می گویم بی دردسر… زیرا فقط خدا می داند و پرستار و بیمار، البته از نوع هوشیارش!، که گاواژ گاهی می تواند سخت باشد؛ در حد مصیبت… وقتی ذره ای از سوپ، یا تکه ای از آبمیوه، و یا بدتر از همه ابسیلونی از قرص که درست در هاون پودر نشده، و یا قرص های پودر شده ای که به هم می چسبند، سوند معده یا همان شلنگ گاواژ را مسدود می کند… حالا بیا و بازش کن… اگر این انسداد هنگام گاواژ سوپ یا آبمیوه باشد چندان مهم نیست، فوقش سوند معده را تعویض می کنند (البته ناگفته نماند که سوند گذاری معده خیلی درد دارد…)؛ ولی در هنگام گاواژ قرص نمی توان سوند را عوض کرد، زیرا مقداری از دوز دارو وارد معده شده، مقداری در سوند گیر کرده و مقداری هم در سرنگ گاواژ مانده است و مجموع این ها دوزی است که باید به بیمار داده شود. نه می توان از خیر مقدار داروی گیر کرده در سوند گذشت و سوند را تعویض کرد، و نه می توانند دوباره دوز جدیدی را پودر کرده و گاواژ کنند. خلاصه گاواژ دارو، مرغش یک پا دارد!… ولی ساندیس دقیقا مثل آب خوردن، فِرتی می رود پایین و بی دردسر ترین نوع گاواژ است…

ىر نتیجه گاواژ مایعات تقریبا محدود بود به نصف لیوان آبی که هر بار برای گاواژ قرص های پودر شده و یا برای شستشوی سوند پس از عبور غذا یا آبمیوه استفاده می کردند و گهگاهی هم از ساندیس ها و آبمیوه های کارخانه ای موجود در یخچال که مال بیماران دیگر بود غنیمتی به من می رسید. شاید به این دلیل که مدام به من سرم وصل بود، گمان می کردند که از طریق سرم نیاز بدنم به مایعات مرتفع شده و رساندن مایعات اضافی چندان اهمیتی ندارد و فقط سبب می شود که کیسه ی سوند مثانه زود به زود پر شود.

اگرچه قاعدتا سرم باید نیاز مایعات بدن را رفع کند، ولی باید این را هم در نظر گرفت که همراه سرم، نمک هم وارد بدن می شود و جذب آب از سوی بافت ها را شدت می بخشد و در نتیجه نیاز به آب بیشتر می شود. از آن گذشته، در مکانیسم تشنگی عواملی همچون اتساع معده در اثر ورود مایعات، و تر شدن لب ها و دهان، در فرونشاندن تشنگی دخیل هستند که از طریق تزریق وریدی ممکن نمی شوند. از طرفی تب و عفونت، آنتی بیوتیک و همه ی این ها نیاز بدن را به مایعات افزایش می دهد...

(البته از خیر هم نگذریم… اینطور نبود که اصلا برایم سوپ و آبمیوه گاواژ نکنند. گاهی برایم گاواژ می کردند، ولی نه همه را، و نه به موقع…)

ولی آنچه در این پست مد نظر من است اصلا چیز دیگری است. به تشنگی مربوط می شود، اما آنچه من از گفته ی آقای توسی در آغاز این مطلب در نظر دارم، نوع بخصوصی از تشنگی است. ربطی هم به قصور و کوتاهی این و آن و مشکلات آی سی یو ندارد. فقط مسئله ی جالب و قابل تامل و تحقیقی است. (یعنی تا اینجای کار من داشتم از آب گل آلود ماهی می گرفتم! :دی)

این گفته ی آقای توسی…

«بیشتر از همه دلم برای چشیدن مزه و خوردن چایی و اب میوه های سرد و خوشمزه تنگ شده بود. بدجوری ویار گرفته بودم ».

مربوط به زمانی است که از طریق لوله ی اینتوبه به دستگاه تنفسی وصل بودند. من نیز در طول مدتی که از طریق لوله ی اینتوبه به ونتیلاتور متصل بودم دچار ویار و تمایل جنون آمیزی به آب میوه شده بودم. یک حالت عجیب و یک عطش فرا انسانی بر من عارض شده بود.

در آی سی یو حساب زمان را نداشتم، ولی می دانم که چند روز پس از اینتوبه شدن حالتی را که در ادامه وصفش می کنم در من پدید آمد و با خروج لوله ی اینتوبه از بین رفت.

در تمام مدتی که از طریق لوله ی اینتوبه به ونتیلاتور وصل بودم، شب و روزم در تمنای یک چیز می گذشت. آب پرتقال و کیک یزدی! فقط و فقط آب پرتقال و کیک یزدی. نه هیچ آبمیوه یا کیک دیگری.

اصلا دین و دنیایم شده بود این. تمام مدت در تصورم خودم را می دیدم که در اتاق نشیمن منزلمان روی زمین نشسته ام، به کاناپه تکیه داده ام و بر روی میزی در جلویم یک پارچ گنده آب پرتقال دارم و یک جعبه ی گنده تر کیک یزدی. دارم مثل قحطی زده ها و با اشتهایی سیری ناپذیر کیک و آبمیوه می خورم و چشمم به جعبه ی بزرگ پرتقالی است که در گوشه ی آشپزخانه است و من همه ی دغدغه و نگرانی ام اینکه پرتقال های عزیزم، همه ی عشق و زندگی و نفسم، معنای حیاتم، بهانه ی بودنم! تمام نشوند…

آن روزها تمام انگیزه ام برای خوب شدن و رفتن به خانه همین بود…

گاهی هم به تصوراتم تنوعی می دادم و هفت هشت پاکت بزرگ شیرکاکائو را جایگزین آب پرتقال می کردم، ولی جعبه پرتقال عزیزم در گوشه ی آشپزخانه بود و از جلوی چشمم دورش نمی کردم…

اگرچه کیک یزدی هم پای ثابت رویاهایم و جزء لاینفک ضیافت آب پرتقال! بود، ولی تنها حس جنون آمیز عطش را داشتم و نه گرسنگی. شاید گرسنگی هم بود، ولی عطش احساس غالب بود. البته تمایل به مایعات شیرین، و نه آب، می تواند نشانه ای بر ضعف و گرسنگی نیز باشد.

همیشه برایم سوال بود که چرا این حالت را داشتم و به دنبال پاسخی برای آن بودم. اول برای خودم اینطور تحلیل کردم که شاید این عطش غیرعادی به این خاطر بود که خیلی به ندرت و به میزان ناکافی برایم مایعات گاواژ می کردند. ولی چطور است که تنها در دوران اینتوبه بودن این حالت را داشتم، در حالی که پس از تراکستومی شدن هم گاواژ مایعات به همان مقدار بود و حتی تب و عفونت در من بیشتر… (البته، البته! باز هم از خیر نگذریم… دقیق یادم نیست که زمانی که اینتوبه بودم اصلا مجاز به گاواژ مایعات و سوپ بودم یا نه… یعنی درست نمی دانم که بعد از تراکستومی بود که سوپ و آبمیوه های درخواست شده فاسد می شدند یا در زمان اینتوبه هم اینطور بود. اگر در دوران داشتن لوله ی اینتوبه مجاز به مصرف مایعات غلیظ و سنگین تر نبودم، که خُب، این عطشِ جنون آمیز بیشتر منطقی و مستدل به نظر می رسد. پس همانطور که گفتم این حالت ربطی به کوتاهی این و آن ندارد.)

حالا که به این گفته ی آقای توسی برخوردم با خود اندیشیدم که شاید خاصیتی در لوله ی اینتوبه هست که این حالت را موجب می شود. شاید علتش این است که لوله اینتوبه مانع از بسته شدن دهان می شود و دهان پیوسته باز است و به تبع آن خشک… همان مقدار رطوبتی هم که ممکن است در زبان و دهان باشد را نیز باندی که برای ثابت کردن لوله ی اینتوبه به دور دهان می بندند، به خود می کشد و جذب می کند…

پس به نظر طبیعی و ممکن می رسد که اینتوبه کردن همراه باشد با عطشی دائمی و رفع ناشدنی.

حالا پیشنهاد می کنم که پرستاران و پزشکانی که در آی سی یو کارآموز و یا مشغول به کار هستند بر روی این موضوع تحقیق کنند و از بیماران اینتوبه ی هوشیار بپرسند که آیا آن ها هم چنین تجربه ای را دارند، که اگر اینطور بود علت را جستجو کنند و راه حلی برایش بیابند و بیماران مجنون را به وصال لیلی پرتقالی، البته لیالی پرتقالی برسانند و این بار واقعا، «و من الله توفیق…» Smile

پی نوشت: اینقدر این پست طولانی است که رویم نشد پی نوشت بنویسم و اصطلاحاتی همچون گاواژ و سوند معده و لوله ی اینتوبه و … را شرح دهم. ببخشید اگر مطلبی نامفهوم بود…

پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن را برایش ارسال کنم… متشکرم…

این نوشته در ! ICU آسیب شناسی, تاریخ تکرار می شود!, خاطرات - تجربیات پراکنده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

77 پاسخ به تاریخ تکرار می شود! (۵)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette