عنوان در متن!

دلم برای اینجا، برای آیدا…، تنگ شده است. برای آن لبخند صورتی که در آن گوشه برای خودش می درخشد و هر بار دیدنش خودم را نیز به وجد می آورد.

وبلاگِ دیگر را باز کردم تا خشکی و زبری این ابزار، روح لطیف این لبخند را نخراشد. در آنجا از حقایق می نویسم و از امید، و در اینجا نیز… حقیقت تلخ است و گزنده. همیشه چنین بوده، زیرا ماهیت و اصل و اساس آن چنین است. ولی امید…

انگار امید در اینجا از جنس دیگری است. امید در آیدا… جاریست؛ ولی آنجا، ناپیدا در میان قطره های بی شمار…

امید در آیدا… آمیخته است با آرامش؛ و در آنجا مغروق در غلیان و جوششِ دریای همیشه طوفانی احساس…

. . .

نمی دانم، دلم تنگ است… نمی دانم بهانه ی که را می گیرد و یا چه چیز را می خواهد؟… آیا دلم برای آیدا…، تنگ است یا آیدا!

دلم یک چیزی می خواهد، ولی نمی دانم آن چیست؟ دلم هوای جایی را کرده است، ولی نمی دانم آنجا کجاست؟ آشفته ام، انگار که چیزی را گم کرده ام. ولی چه چیز را؟

(چقدر این جملات برایم آشنایند! آیا قبلا هم این ها را نوشته ام؟ یادم نمی آید، ولی عجیب آشنایند… شما یادتان می آید که قبلا این جملات را از من شنیده باشید؟)

دلم شور هم می زند!… شور؟! شور، دیگر برای چه؟… چرا که نه؟ چرا نباید شور بزند؟ این همه دلیل برای دلشوره… آهان! آهان، یادم آمد… یادم آمد که چرا نباید شور بزند… خموش باش و به پیش رو… چشم، باز هم خفه خون می گیرم… چه بد اخلاق! مگه نه؟

خفه خون… مودبانه و مهربانانه اش می شود “خونِ بی اکسیژن”… کاملا بداهه بود. اخلاق البداهه یا بداهه الاخلاق… بله، “بداهه الاخلاق فی التربیهُ المتغیره!”

ولی نه، این یکی از همه اش بهتر است… “هذیان فی الایام المشکوکه”… این را می گذارم اسم پست…

(من مترجمی زبان انگلیسی می خوانم، ولی نمی دانم چرا تازگی ها قلم و زبانم به لغات و ترکیبات عربی می چرخد!… من همیشه دانش آموز نیمچه ممتازی بودم. علوم یا زیست همیشه ۲۰، تاریخ و جغرافیا، ادبیات و حتی دینی یا بینش همیشه ۲۰، ریاضی و فیزیک ۱۷ به بالا، شیمی ۱۸ به بالا، زبان ۱۹ به بالا… ولی در این میان، عربی ۱۰!… دائم المتنفر بودم از این درس. همانطور که دائم الخمرِ زیست بودم… تنها در امتحان نهایی سال سوم دبیرستان، بخاطر زمزمه های تاثیر معدل دیپلم در کنکور، خودم را بی اکسیژن! (همان خفه) کردم و عربی را شدم ۱۸/۲۵… با این اوصاف، حالا چرا عربی ام گل کرده، خدا می داند… )

. . .

امسال، بهار، عجیب مرا به خود می خواند… آسمان آبی… عطر یاس های انبوهی که می گویند تمام محل را پر کرده است… غروب ها که پنجره را باز می کنی عطر یاس یواشکی در اتاق سرک می کشد…

بهار امسال برایم پیامی داشت، ولی من با بی اعتنایی گوش هایم را گرفتم… بهار امسال مرا به خود می خواند، ولی من دعوتش را اجابت نکردم.

و حالا تابستان دارد از راه می رسد و من می مانم، در حیرت آنکه بهار چه می خواست بگوید. با من چه کاری داشت؟ چرا مرا غلغلک می داد؟

این همه ابر… چرا مرا می گریاند؟

این همه پرنده… چرا می خواست پرواز را به من بیاموزد؟

همان بهتر که خود را بازیچه اش قرار ندادم و در خماری وصال من ماند. طفلکی چقدر تقلا کرد…

و حالا که دارد می رود، من برایش پیامی دارم…

“همیشه می گویند، سالی که نکوست از بهارش پیداست… بهار، بگو ببینم! چرا سر و کله ات پیدا شد و به کل سال ما فاتحه خواندی؟ ما در همان زمستانمان خوش بودیم. به بُزمان (دلمان) وعده ی کُمبزه و خیار می دادیم و بی اکسیژنش! می کردیم… حالا تو آمدی و کمبزه و خیارها را با خود نیاوردی… بیا و جواب بزمان (دلمان) را خودت بده. مِــــــــع مِــــــــــــــــع هایش گوشمان را کر کرد و نگذاشت پیام تو را هم بشنویم…

برو… حالا دیگر برو که فرجامت نزدیک است. فقط بالاغیرتاً سال بعد با کمبزه و خیار بیا…

. . .

بهار دارد می رود… ما می مانیم و بزی در بقل (دلی در سینه) که مدام بهانه می گیرد و باید بقیه ی سال را، شب و روز در آغوشمان تکانش دهیم و لالایی محبوبش را برایش زمزمه کنیم…

بزک نمیر، بهار میاد… کمبزه با خیار میاد…

بهار میاد نونت میدم… نعنا و تلخونت می دم…

بزک نگو بهار کو…

بزک نمیر…

بُزک…

 

پی نوشت۱: باز هم فصل امتحانات نزدیک شد و غیبتی صغری بر من تحمیل… تا نیمه ی تیرماه که امتحانات تمام می شوند دیگر وبلاگ را آپ نخواهم کرد. کوتاهی ها و حضور کمرنگم را به مهربانی بی دریغ خودتان ببخشید… در فراغت تابستان برای این وبلاگ برنامه هایی دارم، البته کاملا در راستای اهدافش، که گوش زخم بستر و قوای ضایعه نخاعی کر، حتما به آن ها خواهم پرداخت. تا آن روز، به امید دیدار…

پی نوشت۲: تلخی و آشفتگی این پست را جدی نگیرید. موقع رفتن به آن لبخند نگاهی بیفکنید و همراه با من به همه ی تلخی ها، به شیرینی لبخند بزنید…

پی نوشت۳: بی نهایت خوشحالم از اینکه دیدم پست قبل مورد رضایت همه ی دوستان واقع شد. برایم خیلی مهم بود که آن مطلب برای همگان مفهوم باشد… واقعا خوشحالم که اینطور بوده… ممنون از همه ی شما که با حوصله و مهربانی، آن متن طویل را خواندید…

پی نوشت۴: آن بیمار را یادتان هست؟ همان که پاره ی تن من است؟ همان که به من قول داده که تا وادی عافیت، همراه من بیاید… برایش دعا کنید، بیش از پیش… همراهم در راه مانده، بلندش کنید تا… تا نیفتادم…

پی نوشت ثابت: قطره قطره تا دریا…، وبلاگ دیگر من.

این نوشته در آهنگ نوشت, روزمرگی, متفرقه ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

69 پاسخ به عنوان در متن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette