آیدا در مُحاق …

سلام دوستان

امروز قصد دارم آنچنان غُری بزنم که کنیز حاج باقر! در مقابلم لنگ بیاندازد، تا وقتی در آخر اعلام کردم که به غیبت صغری خواهم رفت، همگان با کمال میل مشایعتم کنند و در دل بگویند “آخیش، رفت…”

غُرغُر هایم را با این جمله آغاز می کنم که،

“زندگی بدون دروس عمومی چقدر زیباست! …”

آخر یکی نیست بگوید تو که خودت را می شناسی و از وسواس بیمارگونه ات نسبت به دروس حفظ کردنی آگاه هستی، چرا در اول ترم جو گیر می شوی و سه درس سنگین عمومی را با هم برمیداری؟

آخر یکی نیست بگوید که درس آیین زندگی، وقتی حفظ کردن مطالبش، زندگی ات را به باد می دهد، به چه دردی می خورد؟ زندگی ای که دیگر وجود ندارد، آیین به چه کارش می آید؟

یا حتی ادبیات… ادبیاتی که حفظ کردن تعاریف پیچیده و اسامی قلمبه سلمبه، سبب می شود که ادبیات فاخرت تبدیل به ادبیات چارواداری شود، چرا که زیر لب زمین و زمان را با هر آنچه که از دهانت بیرون می آید، مستفیض می کنی، فایده اش چیست؟ (البته چارواداری غلو بود ها! خدا آن روز را نیاورد…)

آخر یکی نیست که در این مغز مخبط من فرو کند که، ۱۵ هم برای خودش نمره ایست. که چه کسی این قانون را گذاشته که نمره ی درس عمومی و حفظ کردنی، نباید کمتر از ۱۹ باشد. که شب امتحان بخوان، پاس کن و خلاص. نه اینکه از اول ترم مدام حرص بخوری و بلرزی و از شدت استرس منفعل شوی…

البته وقتی در پایان این ترم، سه نمره ی ۱۳، ۱۴ و ۱۵ در کارنامه ام قطار شد، خودبخود شیرفهم خواهم شد …

چرا یکی نیست که مرا راضی کند تا یکی از این سه درس عمومی را حذف کنم، قبل از آنکه خودم از صحنه ی روزگار حذف شوم… البته جوابش را می دانم، آخر از مادر زاده نشده کسی که حریف من شود …

باور کنید که غلو نمی کنم، من واقعا به همین شدت با دروس عمومی مشکل دارم…

اصلا دیگر حوصله ی غر زدن هم ندارم. جایگاه کنیز حاج باقر هم برای خودش…

خلاصه، بمدت یکماه و اندی در غیبت صغری فرو خواهم رفت و بعد از امتحانات، بار دیگر ظهور خواهم کرد. امیدوارم که حاصل این غیبت صغری، تصمیم کبری ای باشد که دیگر سه درس عمومی را همزمان بر ندارم … البته اگر منم، باز در اول ترم، جو زده خواهم شد…

 

پیوست۱ _ یعنی تابحال  این قدر، … و پرت ننوشته بودم. شاید هم  نوشته بودم و خودم نمی دانم!

پیوست۲ _ شاید این طور با شوخی و مزاح نوشتم، ولی واقعا آشفته ام… این را برای آن کسانی می گویم که این روزها زیادی در حق شان کوتاهی کرده ام. ان شاالله بعد از ظهور، دست پر برمی گردم…

پیوست۳ _ آن بیمار، پاره ی تن من، خداراشکر بهتر است، ولی  هنوز مشکلات اساسی دارد …

پیوست۴ _ آهنگی فوق العاده، فوق العاده زیبا از محمد نوری… آهنگی که این روزها زیاد گوش می کنم (البته در زنگ تفریح. آتو نگیرید :دی)… تقدیم به آقای حسینی عزیز، که هم پیوست ۲ شامل حالشان می شود و هم …

بقیه اش بماند …

دانلود کنید (کمی حجم سنگینی دارد، ولی به دانلود کردن و شنیدنش می ارزد. فوق تصور زیباست. حداقل از نظر من…)

پیوست۵ _ بخش نظرات را باز می گذارم که اگر نتوانستم به موقع پاسخگوی محبت شما دوستان باشم، حداقل کامنت ها در بخش تایید، بلاتکلیف نمانند… البته اگر بلت! بودم تنظیماتش را انجام دهم. و الا قبل از پاسخگویی، همه را تایید می کنم و بعد بتدریج  پاسخ می دهم…

پیوست۶ _ چه کسی می تواند بگوید که چه نکته ای در عنوان این پست نهفته است؟!

 

فعلا بدرود …

این نوشته در روزمرگی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

54 پاسخ به آیدا در مُحاق …