اولین روز پاییزی …

من از اینکه در روز چراغ را روشن کنم تنفر عجیبی دارم. هر چقدر هم که هوا ابری و تاریک باشد محال است در روز چراغ را روشن کنم. نور چراغ در روز رنگ دلگیری دارد و احساس بدی را در من بوجود می آورد. از طرفی بگمانم که یک ریشه ام به خانم هویشام می رسد، چرا که بیشتر ترجیح می دهم که پرده های اتاقم کشیده باشند و خیلی به ندرت می خواهم که پرده ی اتاقم را کنار بکشند. کلا دوست دارم در محیط دنج و بسته باشم. بخصوص از زمانی که ساختمان رو برویی را ساخته اند، با آن هیبت نتراشیده و بیخودش، باعث شده است که مدت مدیدی نخواهم که پرده را کنار بکشند.

چند روز پیش هوا آنچنان ابری و گرفته بود که اتاقم در اول صبح، بقدر دمدمه های غروب تاریک بود و خطوط کتابی که در سمت راستم قرار داشت قابل دیدن نبودند. از طرفی، نور صفحه ی مانیتور در آن تاریکی، آنچنان شدت یافته بود که گویی پرتو هایش همچون میخ در چشمانم فرو می رفتند.

چشمم به درد آمده بود و رفت و آمد های نگران مادرم که با ناراحتی در اتاق سرک می کشیدند و از اینکه من در تاریکی نیمه مطلق درس می خوانم ناراحت بودند، مجابم کرد تا بخواهم پرده ی اتاقم را کنار بکشند.

پرده کنار کشیده شد و نور کم حالی در اتاق پهن شد. من همه ی حواسم به خطوط تازه مرئی شده ی کتاب بود و تند و تند یادداشت برداری می کردم. وقتی قسمت مربوطه را از کتاب به وُرد منتقل کردم، سرم را کمی به چپ چرخاندم تا نیم نگاهی به کتابی بیندازم که در سمت چپم قرار داشت. ناگهان از گوشه ی چشم، دست سبز مهربانش را دیدم که با شعف و شادی، تند و تند برایم تکان می داد. سرم را بالا آوردم. با دیدن چهره ی درخشانش، لبخندی عمیق بر لب هایم نشست.

درخت کاجم… درخت کاج من. از روزی که به این خانه آمدیم رابطه ی خاصی بین من و او برقرار شد. از همان روز اول با لبخندی سبز و شاداب به من خوشامد گفت و دست دوستی تکان داد. آن موقع ها ساختمان رو به رویی هنوز ساخته نشده بود و بیشتر پیش می آمد که پرده را کنار بکشم. ساعت ها با نگاه و لبخند با هم حرف می زدیم. کلاً، هم کلام شدن من با گل ها و گیاهان، قدمتی به اندازه ی همه ی عمرم دارد.

ولی کم کم آن ساختمان در جلوی چشمم قد علم کرد و …

کاج مهربانم، این رابطه ی از پس پرده را پذیرفت. هر روز صبح به من سلام داد و هر روز با من درددل کرد. در توفان ها و تند باد ها قامت خم نکرد و در زیر آفتاب داغ تابستان، نگذاشت چیزی از سبزی و شادابی اش کم شود، چون می دانست که در آن سوی پرده، دلی به رویای سبز او می تپد…

البته این زندگی هویشام گونه دلیل دیگری دارد. قبلا در یکی از پست هایم درباره اش گفته ام. الان حوصله ی غر زدن ندارم برای همین کپی اش می کنم.

از وقتی بیمار شدم روز های هفته ، ماه ها و فصل ها برایم بی معنی است.اغلب نمی دانم در چه فصلی هستم و از اب و هوا بی خبرم.همیشه در اتاقم هستم و بر روی تختم.کنار پنجره ای فراخ ، که به آسمانی پهناور و درخت کاج کهنسال و مهربانی باز می شود.ولی از ان جایی که سوزش حسود و غیرتی ، تعصبش و جهالتش و خودخواهی اش حتی به آب و هوا و خورشید و گیاه و پرنده و … شاید حتی به پروردگار هم اجازه نمی دهد که مرا ، مایملکش را دید بزنند همیشه پرده ی پنجره را می کشد و حتی درزی از آن باز نمی گذارد و من را محکوم کرده است به زندگی ای بس اسفناک تر از شیوه ی زندگی خانم هویشام.( این پاراگراف را چندان جدی نگیرید ، فقط کمی دلم از سوزش پر است که این روز ها زنجیر پاره کرده. ) – نوشته شده (غر زده شده) در ۸ بهمن ۸۹

بله، چندان جدی نگیرید…

خلاصه، آن روز صبح، کمی با کاج مهربانم خوش و بش کردم و بخاطر نوزادان کوچک و جدیدی که به تازگی زاده بود به او شادباش گفتم (البته کاج من یک مرد کهنسال است!)، نگاه چپ چپی به ساختمان رو به رویی انداختم و کمی توجهم به منظره ی بیرون جلب شد.

ناگهان گویی تلنگری خرده باشم، با تعجب گفتم:

آه، پاییز آمده!

با دیدن درخت های چنار زرد و نارنجی شده ی آنطرف کوچه، تازه به معنای حقیقی دریافتم که پاییز است…

و چه منظره ای…

رنگ های زرد و نارنجی، سبز کم حال و سرخ آتشین، حک شده بر زمینه ی خیس و کبود آسمان…

در این میان، تنها کاج من بود که از سبزی می درخشید…

کاج من، بهار ماندگار من، حتی در دل تیره ترین روز های پاییزی…

همچون لبخند من، ماندگار، حتی در سیاهی ایام…

پیوست۱ _ آه، این قدر از این ساختمان رو برویی بد گفتم، دلم سوخت. عذاب وجدان گرفتم. آخر طفلکی او چه تقصیری دارد! راستش من از خود آن ساختمان بدم نمی آید. از اینکه پنجره های روبرو به اتاقم دید داشته باشند معذب می شوم. خلوتم بر هم می خورد… یک بوسه از راه دور، برای ساختمان رو به رو…

پیوست۲ _ آن پاراگراف را جداً جدی نگیرید. تازگی ها مثل دختر حاجی الماس! از زیر دست های متعصب و نگاه های خشمناکش در می روم… دیگر از سوزش حساب نمی برم. ابهتش برایم شکسته است…

(فقط برای فهم مطلب بگویم که سوزش یا همان دردهای نوروپاتیک، با نور منافات دارد. نور تحریکش می کند. البته تحریک روانی. چون نور، تداعی حرارت است و حرارت محرک سوزش…)

این نوشته در روزمرگی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

46 پاسخ به اولین روز پاییزی …

  1. دلژین می‌گوید:

    کافه ش عالییییی بود
    ________________________
    آیدا :
    سلام دلژین عزیز
    بله، کافه ی بی نظیری هست…

  2. نوشین می‌گوید:

    آیدا جون
    راستش من هم یک ژن از خانم هاویشام به ارث برده ام. دلم می خواهد پرده ها کشیده باشه و خونه تاریک.
    اصلا همیشه پائیز و زمستون باشه. هوا هم ابری باشه! برف و بارون بیاد! نمیدونم چرا ولی دیدن خورشید تابان خوشحالم نمی کنه. فکر کنم تو زندگی قبلی ام جغد برفی بوده ام. شاید هم دراکولا بوده ام….خلاصه کنم الان احساس میکنم تو اتاقتم و دارم با دوست قدیمی ایم که زمانی تو سوراخ تنه اش لونه داشتم سلام و علیک می کنم. وای دلم برای خونه سابقم تنگ شد!
    امضا : جغد برفی سابق
    __________________________
    آیدا :
    سلام نوشین عزیز
    من هم هوای ابری رو ترجیح میدم. و برف و بارون. ولی این مشهد همش آفتابه. باید کوچ کنم…
    جغد برفی… یاد کارتون بنل افتادم… پس من هم بنل هستم…

  3. نوشین می‌گوید:

    یک بوس برای آیدا.
    دوست داری یک جغد برفی ببوسه تو رو؟
    (مثل اینکه قضیه را خیلی جدی گرفتم)
    _______________________
    آیدا :
    هر چیزی که برفیه دوست دارم منو ببوسه. جغد برفی. آدم برفی. نوشین برفی…
    یک بوس بنلی هم برای شما…

  4. ياس وحشي می‌گوید:

    درود بسیار آیدا بانوی مهربان…
    صبحِ نزدیک ظهرتان به خیر… به به… به روز شده اید آن همه به صلابت یک کاج سبز…
    _______________________
    آیدا :
    سلام بر یاس عزیز
    عصر نزدیک شبتون بخیر…

  5. ياس وحشي می‌گوید:

    می دانی رفیق،
    تو به من می گفتی که با صلابت می نویسی؟ نه نه… امروز فهمیدم که خودت با صلابت ترین نوشته ها را داری… بسیار بسیار زیبا بود…
    _______________________
    آیدا :
    نظر لطفتونه یاس عزیز. اثر هم نشینی با شماست… بسیار بسیار ممنون.

  6. ياس وحشي می‌گوید:

    دلم کاج خواست…
    می دانی، کاج روحِ من گاهی زرد می شود و درد می کشد و سرد می شود از همه ی نامردی های خودم… امیدوارم کاج وجودت همیشه سبز باشد و سوزش ها بروند و بچسبند به برگ های زرد شده و فرو افتند از ارتفاعی به بلندای ساختمان بقلی تا خرد شوند و بروند از این دیار که دوستِ ما در آن شاد است…
    _______________________
    آیدا :
    کاج سلام مخصوص میرسونه…
    نامردی! این وصله به شما نمی چسبه. کاج روح شما زرد میشه، درد میکشه، سرد میشه اما به غم همنوع و نامردی های روزگار…
    کاج من سبز می مونه تا زمانی که کاج هایی چون شما احاطه اش کردن…
    ساختمون بقلی خیلی بلنده. دلم نمی یاد اشغالگری که هفت سال و اندی در یک کالبد با من همزیستی کرده از اون بالا بیفته. بالاخره با هم نون و خون دل خوردیم…
    باشد که این دوستی ها را ببیند و به حرمت این محبت ها، با پای خود رخت بر بندد، از این دیار شاد…

  7. ياس وحشي می‌گوید:

    چقدر خوب در متن هایت اصطلاحات را روشن می کنی … بسیار خوب…
    ________________________
    آیدا :
    چقدر خوب که به همه چیز توجه می کنید… بسیار ممنون…

  8. ياس وحشي می‌گوید:

    متشکرم بابت لینک و محبت شما…. خوشحالم که خوشتان آمد…
    _____________________
    آیدا :
    ممنون از شما بابت افکار و نگارش فوق العاده…

  9. ویولت می‌گوید:

    زیبا نوشتی-لذت بردم از خوندنش و تک تک کلماتت رو حس کردم
    _____________________
    آیدا :
    سلام ویولت عزیز. خوشحالم که اینو میشنوم. ممنون…

  10. ريحانه می‌گوید:

    تو یک عاشق واقعی هستی عاشق مفهمون ناب زندگی حتی با سختی ها و ناملایماتش…این عاشقی پایدار…
    _____________________
    آیدا :
    عاشق زندگی… شاید هم زندگی عاشق منه… شاید هم دو طرفه است… هر چه هست من هم می خوام پایدار باشه… ممنونم ریحانه ی عزیز…

  11. شکسته می‌گوید:

    سلام
    پاییز زیباست آیدا
    فصل پوست اندازی طبیعت برای دوباره زنده شدن
    نکته: رنگ سبز کاج در پاییز و بهار فرق میکنه
    تو کافه قهوه سرو میشه یا چای قند پهلو
    _____________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیز
    بله زیباست…
    مهم اینه که کاج همیشه سبزه… همیشه…
    والا بنظرم همون قهوه… از صبح تو کافه ام. ندیدم کسی چایی سفارش بده. حتما تو منو نیست…
    من همون فنجونی رو برداشتم که اول متن بود. اول شدن این مزایا رو هم داره…

  12. عسل می‌گوید:

    سلام خوبی آیدای عزیزم؟
    همیشه مطالب زیبایت را دنبال میکنم.
    عالی بود!
    و من اصلا در معنی تقاص مثل بقیه فکر نکرده بودم
    اما جوابیه ات برایم جالب بود
    _____________________
    آیدا :
    سلام عسل عزیزم
    خیلی لطف می کنین. ممنونم از لطفتون.
    ممنونم. بله جوابیه واقعا لازم بود… خودم راحت شدم…

  13. گل ناز می‌گوید:

    درود
    آیدای نازنین
    ترسیمت از پاییز را دوست داشتم … من عاشق این فصلم … امیدوارم تو هم روز به روز شرایطی بهتر داشته باشی و از خانوم هاویشامی Smile دربیای :*
    _____________________
    آیدا :
    سلام گل ناز عزیزم
    ممنونم از لطفت. من هم عاشق این فصلم. ایشالا…

  14. شیلا می‌گوید:

    سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
    خوبی عزیز دلم
    ببخشید که خیلی دیر کردم
    راستس بلاخره استخدام شدم و درگیر مراحل استخدامی بودم عزیزم
    یه تچربه جدید رو در یه بیمارستان غیز جسمی شروع کردم
    منظورم بیمارستان روانپزشکی هستش
    باز نوشته های جزابت من رو محو خودشون کردن حسابی رفته بودم تو بهر متنی که نوشته بودی
    خیلی قلم شیوایی داری از نوشته هات خوشم میاد خیلی زیبا همه چیز رو توصیف میکنی عزیزدلم
    امیدوارم تو درسات موفق باشی
    خیل دوستت دارم
    دلم برات تنگ شده بود
    بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
    این بوس هم برای چسمای نازت که خستگیشون بره
    مواظب خودت باش گلم
    بابای
    _____________________
    آیدا :
    سلام شیلای عزیز
    اتفاقا امروز ظهر با خودم می گفتم که شما چقدر کم پیدا شدین.
    تبریک میگم. ایشالا مراتب عالی تر…
    ممنونم از لطفتون. ممنونم از بوس. من هم بوووس…

  15. بهار می‌گوید:

    سلام….
    خیلی قشنگ بود..با اینکه من چراغ ها رو روشن میکنم…البته مجبورم…ای وای بر این ساختمان های قدکشیده روبروی پنجره هامان Frown
    _____________________
    آیدا :
    سلام بهار عزیز. ممنونم از لطفتون. فکر کنم فقط من این قابلیت رو دارم که در روز، هر چقدر هم تاریک، چراغ روشن نکنم. امان از این ساختمان سازی ها…

  16. حسن می‌گوید:

    سلام دوست عزیزم
    بازم مثل همیشه تونستی به خوبی حس زیبای خودتونو به من منتقل کنید.هر وقت کاج های روبروی خونمونو که هر روز بی تفاوت از جلوشون رد می شدم ببینم به یاد شما می افتم
    برقرار باشید
    ___________________
    آیدا :
    سلام حسن عزیز
    ممنونم از لطف تون…
    حسن عزیز، پیام خصوصی تون رو دیدم. ممنونم از لطفتون. ان شاالله سر فرصت جواب میدم. ببخشید که اینقدر دیر به دیر جواب میدم. واقعا فرصت نمیشه. قصد کوتاهی ندارم.

  17. بهار مامان امیر می‌گوید:

    سلام بر آیدای شیرین سخن..
    باور کن بیشتر مواقع فقط دوست دارم نوشته هاتو بخونم و با خودم تکرار کنم .. حس خوبی پیدا میکنم والا به خدا..
    به همین خاطر دوست ندارم کامنتی بذارم چون حس میکنم همه حرفها رو میزنی پس بهتره من سکوت کنم تا نظم و آرایش نوشته ها به هم نخوره..
    خیلی خوب نوشته بودی این متن و خیلی…بوسسس بغللل..
    یاس وحشی مثل همیشه خلاقانه و هنرمندانه با کلمات رویای زیبایی به وجود میاره که لذت بخش و دلنشینه..
    ___________________
    آیدا :
    سلام مامان بهار عزیز
    ممنونم از این همه لطفتون. نگاه شما زیباست. همین که مطالبم رو می خونید خیلی هم باعث افتخار و خوشحالیه. بی نهایت ممنونم.
    ممنون از بوس و بغل. من هم می بوسمتون.
    بله، یاس وحشی اینچنین هستند…

  18. امي ن می‌گوید:

    سلام آی دا ! اگه تو دوسش داری پاییزو منم دوسش دارم خوب! ولی پاییزی که بعدش بهار میاد زرد است که لبریز حقایق شده است – تلخ است که با درد موافق شده است – شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی – پاییز بهاری است که عاشق شده است.
    شب و روز و پاییز و زمستونت بهاری باشه آی دا جان
    ___________________
    آیدا :
    سلام امین عزیز
    بله شاید اینطور باشه. که اگر اینطور باشه زیباتر هم هست…
    ممنونم امین عزیز.

  19. سانی می‌گوید:

    :*
    ______________________
    آیدا :
    :*

  20. سارا می‌گوید:

    درود بر آیدای گل گلاب خودم
    آخه دختر این همه زیبایی افکار و شیرینی قلم از کجا می یاد آخ که هر چی بیشتر می خونمت بیشتر بهت می نازم. درود بلند بالای منو هم به کاج برسون. همیشه ماه باشیو همیشه بر مدار. می بوسمت
    __________________________
    آیدا :
    سلام بر سارای عزیز
    نگین تروخدا… خجالت ندین…
    چشم، کاج متقابلا سلام میرسونه.
    ممنونم از لطفتون…

  21. مریم می‌گوید:

    سلام نازنین ایدا
    عاشق تک تک کلماتت هستم
    عاشق پاییزم
    و اون کاج همیشه سبز
    بله این کافه خیلیجای خوبی ست دنج گرم صمیمی دوست داشتنی
    و مثل همیشه شما اول شدی
    امیدوارم همیشه سبز باشی نازنینم
    ______________________
    آیدا :
    سلام مریم عزیز. ممنونم از اینهمه لطفتون.
    بله کافه ی خوبیه…
    همیشه هم اول نمیشم…
    ممنونم از لطفتون. همچنین شما…

  22. اسماعیل می‌گوید:

    سلام
    برگه های تقویم حرف خاصی برای من ندارند، جز یادآوری اول ماه.امان از این تاریخ و زمان غیر طبیعی و دست ساخته ی اضطراب آور آدم.ارتباط من با طبیعت و گذر زمان با همین کوتاه و بلند شدن روز و شب و گرم و سرد شدن هوا برقرار میشود.یک ارتباط کاملا انسانی .این برای من یعنی زندگی در اکنون.من هم چراغ ها را -تا حد ممکن-خاموش نگه می دارم.
    یک دیوار بدقواره ولی بدون پنجره هم موی دماغ چشم من است.البته هنوز باریکه ای از آسمان را دارم.ولی آسمان شب چیز دیگری بود.
    -on-screen keyboard هم ابزار مفیدی است.آرشیو وبلاگتان را که خواندم این را ، آنجا دیدم.ممنوم.
    ________________________________
    آیدا :
    سلام اسماعیل عزیز
    چه کامنت پر احساسی… و چه دید جالبی…
    بله آسمان شب چیز دیگری هست…
    خوشحالم که مطالبم به کار کسی اومد… ممنونم…

  23. شنگين كلك می‌گوید:

    درود
    بر شما و آن کاج سبز مهربانتان
    ماهم یک سروی از اقوامشان جلوی پنجره مان داریم
    که برای شما و کاجتان سلام می رساند .
    همیشه سبز باشید
    ________________________________
    آیدا :
    سلام بر جناب شنگ عزیز
    کاج سلام مخصوص میرسونه. به به، سرو هم درخت فوق العاده ایه. و من خاطره ها دارم با سرو. سلام من و کاج رو به سرو ابلاغ کنید. شما هم سبز باشید. همیشه…

  24. بهمن می‌گوید:

    منم روز چراغ روشن نمیکنم و اتفاقا به همین دلایلی که خودت گفتی! از طرفی هم حس میکنم شب شده! :دی
    ولی بیشتر به خاطر همین چیزایی که گفتی و البته محرک و سوزش و…
    درخت کاج منو یاد درخت خرمالویی انداخت که اونموقع عکسشو گذاشتم وبم!
    ________________________________
    آیدا :
    درسته گاهی واقعا مثل شب تاریکه…
    اون درخت خرمالو رو یادمه. هنوزم هست؟

  25. نويد می‌گوید:

    درود بر آیدا بانوی عزیز…

    هر بار که پست های شما رو می خونم، هزارتا حس متفاوت و گاهی اوقات متضاد تو وجودم ریشه میدوونه (می دواند!!)…هم لذت می برم از احساس لطیف و پاک شما، که خیلی هم خوب منتقل می شن به ما، هم ناراحت میشم به خاطر این مصائب که تمومی هم ندارن، به خاطر این سوزش ها که واقعا نمی تونم تصور کنم چه روزگاری می گذرونید، هم عصبی میشم از دست کسایی که یه آدم بی گناه رو دچار این مشکل کردن، هم…بگذریم، نمی خوام این پست رو خراب کنم…

    اما با تمام وجود از خوندن پست هاتون لذت می برم….
    امیدوارم هر چه زودتر تمام دردها ناپدید بشن، هر چند خدا آدمایی رو که خیلی دوست داره، خیلی هم بهشون درد میده…
    ___________________________________
    آیدا :
    سلام بر نوید عزیز
    می فهمم چی میگین. می دونین من همیشه سعی میکنم سختی ها و خوشی ها رو تلفیق کنم چون می دونم هم مشکلانم خیلی احتیاج دارن به شنیدن درد های مشترک. وقتی من از دردم میگم و در کنارش روحیه ی خوبی از خودم نشون میدم، می تونه در اون ها امید و انگیزه ایجاد کنه. این نیازی هست که من هم یک روز داشتم. خصوصا در مورد سوزش که تقریبا میشه گفت تنهایی باهاش کنار اومدم. حالا احساس وظیفه می کنم در قبال دیگر هم مشکلانی که امیدوارم وجود نداشته باشن.
    حالا اینکه میگین احساسات مختلفی دارین، یعنی اینکه من موفق بودم. ممنونم از شما…
    ممنونم از اینهمه لطف و محبت تون…

  26. معظم می‌گوید:

    سلام به وارث خانم هاویشان ….. سلام به آیدای عزیز ….. سلام به کاج سبز وجودت …

    [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]
    [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]
    [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]
    [گل] [گل] عید غدیر مبارک [گل] [گل]
    [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]
    [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]
    [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]
    _________________________________
    آیدا :
    سلام بر جناب معظم عزیز. بی نهایت ممنونم از لطفتون. شرمنده کردین. وظیفهه ی من بود…

  27. سارا می‌گوید:

    سلام بر آیدای قهرمان و خوش قریحه و زیبا کلک عزیزم …

    تو چقدر باور نکردنی و شگفتی دختر … راستش من این قابلیت را که با موجودات غیر انسانی ارتباط انسانی برقرار کنم ندارم … حتی با حیوانات … فکر میکنم این خصوصیت باید ذاتی باشه … من طبیعت و سبزی و گل و درخت و رود و باران و برف و خاک و دریا و ساحل و جنگل و دشت و دره و قله و ….. را دوست دارم …. و از بودن در میان طبیعت لذت میبرم … اما درد دل و صحبت و چاق سلامتی و …. اینا … نه !… گفتم که قابلیتش درم نیست … اما بر این باورم که …. روح های لطیف و ذهن های خلاق …. دارای این خصوصیت هستند … درست مثل تو دخترک شیرینم ….
    هربار از لذتی که از خوندن نوشته ات میبرم … درشگفت میشم … اما بازهم عادت نمیکنم به زیبا نویسی های تو … سپاس آیدای من ….
    ______________________________
    آیدا :
    سلام سارا خانم عزیز. بی نهایت ممنونم از لطفتون. آخه شما چقدر به من لطف دارین!… سپاس از شما… بی نهایت سپاس…

  28. یاس می‌گوید:

    آسمان یکبار دیگر خنده کرد…
    عشق ما را باز هم شرمنده کرد…
    آسمان رقصید و بارانی شدیم…
    موج زد دریا و طوفانی شدیم…
    بغض چندین ساله ما باز شد…
    یا علی (ع) گفتیم و عشق آغاز شد.
    عیدت مبارک آیدای نازنین
    ______________________________
    آیدا :
    ای بابا، همه ی بزرگان که منو شرمنده کردن. خانم یاس عزیز ممنونم از لطفتون… وظیفه ی من بود… ایشالا یک روز جبران کنم…

  29. راوی می‌گوید:

    من هم پشت پنجره اتاقم سه تا کاج ایستاده اند که خیلی دوستشان دارم Smile
    _______________________________________
    آیدا :
    چقدر عالی… سلام من و کاج رو به این دوستان برسونید…

  30. sama می‌گوید:

    من وبلاگتو تازه پیدا کردم ولی کلا ی نیمه شب سعی کردم کلشو بخونم راستش من وبلاگ زیاد می خونم ولی خیلی کم پیش میاد کامنت بزارم فقط اومدم بهت بگم بدون هیچ اغراقی خیلی قوی هستی و واقعا به خودت افتخار کن قلمت عالیه و روحیت عالی تر ….
    __________________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیز. خیلی از آشنایی تون خوشحالم. ممنونم از اظهار لطفتون و وقتی که برای خواندن مطالب من گذاشتید. خیلی ممنونم.

  31. دانشمنگ می‌گوید:

    سلام آیدا جان خوبید؟
    به راستی قلم دل نشینی داری و خیلی روشن و امید بخش همه چیز رو توصیف می کنی
    بازم ممنون از نوشته های زیبایت
    _______________________________________
    آیدا :
    سلام دانشمنگ عزیز
    ممنون خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید.
    ممنونم از اینهمه لطف و محبت تون.

  32. پوریا می‌گوید:

    خیلی زیبا
    این آهنگ رو حتما گون کن Beethoven .Pathetique Sonata
    ____________________________
    آیدا :
    متشکرم پوریای عزیز. چشم. حتما.

  33. پوریا می‌گوید:

    آیدا جان خاطراتت رو کتاب کن یعنی کتاب خاطراتت رو چا کن فکر کنم بازخورد جالبی داشته باشه
    ____________________________
    آیدا :
    ایشالا در آینده… در برنامم هست. متشکرم از لطفتون.

  34. BAHAR می‌گوید:

    یادمه قبلنا یه اس ام اس از طرف یکی از دوستام اومده بود: گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه…از خم پیچک و نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند
    یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه ی معنی زندگی است!
    بعد یه سنجاقک هر روز می اومد روی کابل برق جلوی پنجره می نشست…خواهرم می گفت : ا! سنجاقکت! :دی
    منم عاشق پنجره م و این که هر شب از پنجره ی اتاقم زل بزنم به آسمون… حالا حال کاجت چطوره؟ :دی
    با همه ی وجودم دلم می خواد همیشه آرامش داشته باشی و سرشار از حس های خوب باشی!
    ____________________________
    آیدا :
    کاج سلام میرسونه…
    سنجاقک… خیلی زیبا هستن…
    ممنونم از اینهمه لطفت… ممنونم.

  35. شیلا می‌گوید:

    سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
    الهی فدات بشم
    خوبی گلم
    عید گذشتت مبارک عزیز دلم
    ببخش دیر دیر میام بهت سر میزنم دوست کوچولوی نازم
    باور کن یادت هستم
    و برات بهترینها رو از خدا آرزو میکنم گلم
    کار جدیدم بعد از دوسال کار کردن تو امدادی و بعدش قایم حالا خیلی متفاوت شده
    تو بیمارستان روانشناسی کار میکنم
    آزمودم عقل دور اندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را
    پس بود دیوانه بی آزارتر / زان که محروم است از عقل بشر !

    مواظب خودت باشی هاااااااااااااااااااااااا
    از راه دور میبوسمت
    بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
    برای لبای همیشه خندونت عزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززیزم
    ____________________________
    آیدا :
    سلااام شیلای عزیز. ممنون که اینقدر به فکر من هستین. شرمنده می کنید. اون هم با کوتاهی های من. ایشالا در کار جدید موفق باشین. ممنون برای همه ی محبت تون. من هم می بوسمتون…

  36. محسن می‌گوید:

    سلام
    _کاج من، بهار ماندگار من، حتی در دل تیره ترین روز های پاییزی…
    همچون لبخند من، ماندگار، حتی در سیاهی ایام…_این جمله از بقیه جمله ها بیشتر به چشم میاد.
    یه گل رونده تو اتاقم دارم ،رشدش خیلی خوبه، پشت هم برگ میده نو میشه ، نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    آیدا :
    سلام محسن عزیز
    ممنونم از توجهتون… من هم این جملات رو خیلی دوست دارم…
    اون گل بوضوح داره براتون خودنمایی میکنه. حضور شما رو دوست داره. دریابیدش…

  37. مریم می‌گوید:

    سلام آیدای عزیزم
    خیلی خیلی قشنگ می نویسی
    برات آرزوی بهترین ها رو دارم
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    آیدا :
    سلام مریم عزیزم… خیلی ممنونم از لطفت…
    ببخشید نرسیدم جواب کامنت های خصوصییت رو بدم…

  38. مينا می‌گوید:

    یادم به اون شعر دوکاج افتاد (دوران ابتدائی) تازه نمایشش رو هم أجرا کردیم نقش من اون کاج خودخواهه بود !!
    خیلی قشنگ توصیف می کنی دقیقا تونستم اتاقت و تجسم کنم!! اتفاقا منم روز ا چراغ روشن نمی کنم شبا هم نور خیلی کم رو ترجیح میدم درست عکس مامانم که عادت داره چلچراغون کنه همه جا رو داداشمم مثل مامانم شده (کاش مامانم زودتر خوب شه دلم برا مامان گذشته ام تنگ شده تصویر ذهنی من از مادرم مثل گذشته است این تن نحیف و ورنجور امروزی برام غریبه است )عزیز دلم آیدا برای بهبودی جسمت دعا میکنم 
    پی نوشت فضولی : خواهر برادرم داری؟؟؟ 

  39. New Guy می‌گوید:

    یه کوچه‌ی بی‌انتها… با پیاده‌روهای باریک که پشت صفی از چنارهای پیر و قد بلند، در دوطرف کوچه، پنهان شده‌اند. و تو درست از وسط کوچه به جلو قدم برمی‌داری، طوری که انگار می‌دونی کسی جز تو پا به اینجا نخواهد گذاشت. چنارها چنان قد برافراشته‌اند و با شاخه‌های بی‌نظمشون برای کوچه طاق درست کرده‌اند که بزحمت می‌تونی آسمون ابری رو از بین انگشتان بهم گره خورده‌‌شون، ببینی؛ انگار که سعی میکنند تا با همتای اونور کوچه یکی بشن. یقه‌ی بارونی‌ت رو بالا می‌کشی تا سوزِ باد پاییزی، سرمای زمینِ بارون خورده‌ی زیر پاهات رو تو پشتت نندازه. ولی تا چشمت به رنگ سرخ و زرد برگها میوفته، تنت با حرارتِ حریقی که گاه‌گاه از شاخه‌ها به پایین می‌ریزه و تمام کوچه رو به آتش کشیده، گرم میشه. برگ‌های شعله‌ور! برگ‌هایی که زیر پاهات رو فرش کرده‌اند تا با صدای خش خشِ قدم‌هات، حضورت رو تو سکوت کوچه زمزمه کنی. و برگهایی که سرسختانه برای گرم نگه‌داشتن شاخه‌ چنارهای پیر مبارزه می‌کنند و با هر وزش باد برای تو دست تکون میدن تا فقط به اون‌ها توجه کنی و در اکنون واقع بشی. و تو که قدم زنان، از هم‌زدن ذهنت دست برداشتی تا شاید با ته نشین شدن افکارت، بتونی از بین زلالیِ حضور، خودت رو ببینی!
    من هم پاییز رو خیلی دوست دارم…

    • آیدا می‌گوید:

      این توصیف کامل و زیبایی از یک کوچه ی پاییزیه. اینقدر توصیف با ریزه کاری بیان شده که میشه کوچه رو کاملا پیش چشم مجسم کرد. این کوچه خیلی قشنگه… خیلی…
      این جمله هم خیلی توصیف متفاوتیه: “برگ هایی که برای گرم نگه داشتن شاخه های چنارهای پیر مبارزه می کنند.” تا حالا اینطوری بهش فکر نکرده بودم.
      و “حریقی که از شاخه ها پایین می ریزه” عالیه…
      خیلی ممنونم Smile

  40. وحید می‌گوید:

    در مورد صحبت کردن با گل و گیاه، اتفاقا یکی از شاعران بزرگ معاصر به نام هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)با درخت ارغوانی که در حیات خانه ای که از جوانی در آن ساکن بود چنین الفت و انسی گرفته بود. به طوری که در سالهای حضورش در زندان شاید بهترین شعر زندگی‌ش را در وصف آن درخت سروده :
    ارغوان
    شاخه ی هم خون جدا مانده ی من
    آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟
    آفتابی ست هوا ٬
    یا گرفته ست هنوز ؟
    من درین گوشه
    که از دنیا بیرون ست ٬
    آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست
    آنچه میبینم
    دیوار است
    آه
    این سخت سیاه
    آنچنان نزدیک ست
    که چو بر می کشم از سینه نفس
    نفسم را بر می گرداند
    ره چنان بسته
    که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می ماند
    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه پرداز شب ظلمانی ست
    نفسم میگیرد
    که هوا هم اینجا زندانی ست
    هر چه با من اینجا ست
    رنگ رخ باخته است
    آفتابی هرگز
    گوشه ی چشمی هم
    بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
    اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده
    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
    یاد رنگینی در خاطر من
    گریه می انگیزد
    ارغوانم آنجاست
    ارغوانم تنهاست
    ارغوانم دارد می گرید
    چون دل من که چنین خون آلود
    هر دم از دیده فرو میریزد
    ارغوان
    این چه رازیست که هر بار بهار ٬
    با عزای دل ما می آید ؟
    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟
    اینچنین بر جگر سوختگان
    داغ بر داغ می افزاید
    ارغوان پنجه ی خونین زمین
    دامن صبح بگیر
    وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
    کی برین دره غم می گذرند ؟
    ارغوان
    خوشه ی خون
    بامدادان که کبوترها
    بر لب پنجره ی باز سحر
    غلغله می آغازند
    جان گلرنگ مرا
    بر سر دست بگیر
    به تماشا گه پرواز ببر
    آه بشتاب
    که هم پروازان
    نگران غم هم پروازند
    ارغوان
    بیرق گلگون بهار
    تو بر افراشته باش
    شعر خون بار منی
    یاد رنگین رفیقانم را
    بر زبان داشته باش
    تو بخوان نغمه نا خوانده ی من
    ارغوان
    شاخه ی هم خون جدا مانده من ……

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette