اولین روز پاییزی …

من از اینکه در روز چراغ را روشن کنم تنفر عجیبی دارم. هر چقدر هم که هوا ابری و تاریک باشد محال است در روز چراغ را روشن کنم. نور چراغ در روز رنگ دلگیری دارد و احساس بدی را در من بوجود می آورد. از طرفی بگمانم که یک ریشه ام به خانم هویشام می رسد، چرا که بیشتر ترجیح می دهم که پرده های اتاقم کشیده باشند و خیلی به ندرت می خواهم که پرده ی اتاقم را کنار بکشند. کلا دوست دارم در محیط دنج و بسته باشم. بخصوص از زمانی که ساختمان رو برویی را ساخته اند، با آن هیبت نتراشیده و بیخودش، باعث شده است که مدت مدیدی نخواهم که پرده را کنار بکشند.

چند روز پیش هوا آنچنان ابری و گرفته بود که اتاقم در اول صبح، بقدر دمدمه های غروب تاریک بود و خطوط کتابی که در سمت راستم قرار داشت قابل دیدن نبودند. از طرفی، نور صفحه ی مانیتور در آن تاریکی، آنچنان شدت یافته بود که گویی پرتو هایش همچون میخ در چشمانم فرو می رفتند.

چشمم به درد آمده بود و رفت و آمد های نگران مادرم که با ناراحتی در اتاق سرک می کشیدند و از اینکه من در تاریکی نیمه مطلق درس می خوانم ناراحت بودند، مجابم کرد تا بخواهم پرده ی اتاقم را کنار بکشند.

پرده کنار کشیده شد و نور کم حالی در اتاق پهن شد. من همه ی حواسم به خطوط تازه مرئی شده ی کتاب بود و تند و تند یادداشت برداری می کردم. وقتی قسمت مربوطه را از کتاب به وُرد منتقل کردم، سرم را کمی به چپ چرخاندم تا نیم نگاهی به کتابی بیندازم که در سمت چپم قرار داشت. ناگهان از گوشه ی چشم، دست سبز مهربانش را دیدم که با شعف و شادی، تند و تند برایم تکان می داد. سرم را بالا آوردم. با دیدن چهره ی درخشانش، لبخندی عمیق بر لب هایم نشست.

درخت کاجم… درخت کاج من. از روزی که به این خانه آمدیم رابطه ی خاصی بین من و او برقرار شد. از همان روز اول با لبخندی سبز و شاداب به من خوشامد گفت و دست دوستی تکان داد. آن موقع ها ساختمان رو به رویی هنوز ساخته نشده بود و بیشتر پیش می آمد که پرده را کنار بکشم. ساعت ها با نگاه و لبخند با هم حرف می زدیم. کلاً، هم کلام شدن من با گل ها و گیاهان، قدمتی به اندازه ی همه ی عمرم دارد.

ولی کم کم آن ساختمان در جلوی چشمم قد علم کرد و …

کاج مهربانم، این رابطه ی از پس پرده را پذیرفت. هر روز صبح به من سلام داد و هر روز با من درددل کرد. در توفان ها و تند باد ها قامت خم نکرد و در زیر آفتاب داغ تابستان، نگذاشت چیزی از سبزی و شادابی اش کم شود، چون می دانست که در آن سوی پرده، دلی به رویای سبز او می تپد…

البته این زندگی هویشام گونه دلیل دیگری دارد. قبلا در یکی از پست هایم درباره اش گفته ام. الان حوصله ی غر زدن ندارم برای همین کپی اش می کنم.

از وقتی بیمار شدم روز های هفته ، ماه ها و فصل ها برایم بی معنی است.اغلب نمی دانم در چه فصلی هستم و از اب و هوا بی خبرم.همیشه در اتاقم هستم و بر روی تختم.کنار پنجره ای فراخ ، که به آسمانی پهناور و درخت کاج کهنسال و مهربانی باز می شود.ولی از ان جایی که سوزش حسود و غیرتی ، تعصبش و جهالتش و خودخواهی اش حتی به آب و هوا و خورشید و گیاه و پرنده و … شاید حتی به پروردگار هم اجازه نمی دهد که مرا ، مایملکش را دید بزنند همیشه پرده ی پنجره را می کشد و حتی درزی از آن باز نمی گذارد و من را محکوم کرده است به زندگی ای بس اسفناک تر از شیوه ی زندگی خانم هویشام.( این پاراگراف را چندان جدی نگیرید ، فقط کمی دلم از سوزش پر است که این روز ها زنجیر پاره کرده. ) – نوشته شده (غر زده شده) در ۸ بهمن ۸۹

بله، چندان جدی نگیرید…

خلاصه، آن روز صبح، کمی با کاج مهربانم خوش و بش کردم و بخاطر نوزادان کوچک و جدیدی که به تازگی زاده بود به او شادباش گفتم (البته کاج من یک مرد کهنسال است!)، نگاه چپ چپی به ساختمان رو به رویی انداختم و کمی توجهم به منظره ی بیرون جلب شد.

ناگهان گویی تلنگری خرده باشم، با تعجب گفتم:

آه، پاییز آمده!

با دیدن درخت های چنار زرد و نارنجی شده ی آنطرف کوچه، تازه به معنای حقیقی دریافتم که پاییز است…

و چه منظره ای…

رنگ های زرد و نارنجی، سبز کم حال و سرخ آتشین، حک شده بر زمینه ی خیس و کبود آسمان…

در این میان، تنها کاج من بود که از سبزی می درخشید…

کاج من، بهار ماندگار من، حتی در دل تیره ترین روز های پاییزی…

همچون لبخند من، ماندگار، حتی در سیاهی ایام…

پیوست۱ _ آه، این قدر از این ساختمان رو برویی بد گفتم، دلم سوخت. عذاب وجدان گرفتم. آخر طفلکی او چه تقصیری دارد! راستش من از خود آن ساختمان بدم نمی آید. از اینکه پنجره های روبرو به اتاقم دید داشته باشند معذب می شوم. خلوتم بر هم می خورد… یک بوسه از راه دور، برای ساختمان رو به رو…

پیوست۲ _ آن پاراگراف را جداً جدی نگیرید. تازگی ها مثل دختر حاجی الماس! از زیر دست های متعصب و نگاه های خشمناکش در می روم… دیگر از سوزش حساب نمی برم. ابهتش برایم شکسته است…

(فقط برای فهم مطلب بگویم که سوزش یا همان دردهای نوروپاتیک، با نور منافات دارد. نور تحریکش می کند. البته تحریک روانی. چون نور، تداعی حرارت است و حرارت محرک سوزش…)

این نوشته در روزمرگی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

57 پاسخ به اولین روز پاییزی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette