سه خان عشق …

با خواندن این پست، از وبلاگ دوست عزیز و نویافته ای به نام ماه نو ، جدا از اصل مطلب که مربوط میشد به کودکی، حتی کودک هم نه، به نوزادی بیمار که هنوز قدم به این دنیا نگذارده، زندگی جلوه ی خشن و بی رحم اش را به او نمایانده است و با درد از او استقبال کرده، ذهن من بیشتر مشغول مادر این کودک شده است. آن جایی که سخن از اعتقادات به میان می آید و تزلزل و سرگردانی ای که گریبان این مادر را گرفته است.
تجربه ی هفت سال بیماری، این حقیقت را برای من آشکار کرده است که راه شناخت خداوند حقیقی، از جاده ی مصائب می گذرد؛ و هر چه مصیبت بیشتر و بغرنج تر باشد، شناخت و درک خداوند حقیقی نیز عمیق تر خواهد بود.
خداوند حقیقی بسیار متفاوت است از آنچه که می گویند، از آنچه که وصف می کنند، از آنچه که به ما آموخته اند. من ادعا نمی کنم که خداوند حقیقی را می شناسم، ولی با شهامت اذعان می کنم که حقیقت خداوند را خیلی بیش از اکثریت انسان ها درک کرده ام. و خدا امروز برای من معنای دیگری دارد. نمی توانم از خدایی که می شناسم تعریفی ارائه دهم؛ چراکه او تنها احساس شدنی و لمس کردنی است. این عقیده و طرز فکر خیام بزرگ که خداوند را خیر مطلق می داند، که از وی ظلم و عِقاب ساطع نمی شود یکی از ابعاد وجودی خداوند حقیقی است؛ و درک آن و اعتقاد یافتن به آن و قبول کردن آن بسیار بسیار سخت است و به این سادگی ها میسر نمی شود.
من روزی که به خداوند حقیقی رسیدم، وقتی نگاهی به پشت سر و مسیری که در جهت وصل او پیموده بودم انداختم، این مسیر را تعبیر کردم به “سه خان عشق” و بی پروا آن را بر روی کاغذ آوردم.
زمانی با شک و تردید بسیار، آن را در وبلاگ قرار دادم و می دانستم که قریب به اتفاق مخاطبان با خواندن خان اول و دوم، قضاوت خود را خواهند کرد و بدون توجه به خان عشق و حقیقتی که در پایان مسیر به آن رسیده بودم، شروع خواهند کرد به نصیحت و ارشاد. و چنین شد… هر چند بودند خوانندگان آگاه و صبوری که قضاوت اصلی را بگذارند برای پایان متن. و من خیلی زود، زودتر از آن که نا آگاهان بیشتری به خود اجازه ی امر به معروف بدهند، آن مطلب را حذف کردم.
قصد من از نوشتن در این وبلاگ از روز نخست این بوده است که با بیان تجربیاتم، مسیر را برای آیندگانی که به هر دلیلی در جاده ی مصائب می افتند، کمی کوتاه تر کرده باشم و این نوید را بدهم که مسیر، آنطور که فکر می کنند سخت و سیاه نیست. فانوسی از امید، راه را روشن خواهد کرد و واقع بینی، نور چشمان را فزونی خواهد بخشید؛ تا روزی که در انتهای جاده به سرچشمه ی نور برسند.
امروز بار دیگر “سه خان عشق” را در وبلاگ قرار می دهم. شاید خواندن آن، سر سوزنی به مادر این نوزاد که می دانم اکنون با چه تزلزل و سرگردانی ای مواجه است کمکی کند.
“سه خان عشق” تقدیم به مادر این کودک و مادر تمام کودکان بیمار. و تمام کسانی که روزگار آن ها را کاملا نا خواسته به درون این مسیر هل می دهد…
متن با مقدمه ای به زبان محاوره آغاز می شود… آنچه که در این متن می خوانید دقیقا همان چیزهایی است که در این مسیر بر من گذشته است. پوزش می خواهم اگر قلم و نگارش متن، کمی بچه گانه و ناشیانه است. این متن سومین متنی است که از وقتی دست به قلم شده ام نوشته ام. آن زمان احساساتم خالص بود و لحنم صادقانه، نمی خواهم دستی در آن ببرم.
“سه خان عشق”، در ادامه ی مطلب …


به نام خداوند بخشنده ی مهربان

“سه خان عشق”

هیچ وقت نگفتم ” چرا من ؟ ”
البته اون اوایل یکبار گفتم، ولی وقتی کمی روی این حرفم فکر کردم، از گفتنش پشیمون شدم.با خودم گفتم خب اگر تو نه پس یکی دیگه.خب اون یکی دیگه هم که باز میگه چرا من ؟
اگر اون هم نه، خب پس یکی دیگه، ولی اون یکی دیگه هم میگه چرا من؟
بالاخره یکی باید بیمار بشه تا سلامتی معنا پیدا کنه؟ باید فقر باشه تا ثروت معنی بده؟ باید نفرت باشه تا عشق معنا داشته باشه؟ بالاخره یکی باید این مسئولیت رو قبول کنه و این بار اون شخص من هستم.
به این نتیجه رسیدم که این جمله ” چرا من ؟ ” ناسنجیده ترین حرفی هست که فردی در شرایط من میتونه بزنه.به همین خاطر دیگه هرگز این حرف رو تکرار نکردم؛ چرا که حتی از فکر کردن به این جمله احساس حماقت و بُله بودن بهم دست می داد.
این اولین قدمها بود.اولین قدمها در مسیری که منو بجایی می برد تا آبدیده ام کنه.مسیری هولناک و خشن.در این مسیر هیچ سطح صاف و همواری وجود نداره.همه اش قله هست و دره.
اخر فردی مثل من که در اول بهار جوانی سرنوشت همه چیزش را به ناگهانی از او می گیره، پس از مدتی که به خودش میاد و می فهمه که واقعا چه شده، یا تارک دنیا می شه و یا قدم در این مسیر می گذاره…

خان اول :

وقتی درمی یابی که بیماری و فقر و نفرت و هزاران پدیده ی شوم دیگر از خاصیت های زندگی است و در واقع بدون این ها زندگی معنایی ندارد، دیگر سرنوشت را مقصر نمی دانی و به دنبال مقصر دیگری می گردی.با خودت می گویی : خب زندگی و حیات، خودبخود که بوجود نیامده اند.
در این هنگام به یاد افریدگار زندگی و حیات می افتی و انگشت اتهامت را بسوی او دراز می کنی و در دل بطوری که او نشنود می گویی “بله، مقصر اوست.”
از او میترسی.بخاطر تمام بلاهایی که بر سرت اورده. تو که هرچه در گذشته ات جستجو می کنی انچنان کار نادرستی انجام نداده ای که چنین مجازاتی نصیبت شود.
از او میترسی.اخر او یک دیکتاتور است.او بزرگترین ناقض حقوق بشر است.بشر را بالاجبار به این دنیای پرمشقت اورد . دنیایی که در ان شاد بودن مستلزم غم است و سلامت داشتن مستلزم بیماری.و در اخر زندگی ، در دنیایی دیگر که باز هم بالاجبار به انجا برده می شوی باید مجازات شوی بخاطر هر کوچکترین خطایی که در ان زندگی اجباری انجام داده ای.
از کودکی به تو گفته اند که خداوند مهربان است، ولی تو از او بیشتر خشونت دیده ای تا عطوفت.به تو یاد داده اند که خدا هرچه بیشتر در مورد ات خشونت داشته باشد و به تو سخت بگیرد یعنی بیشتر دوستت دارد.در هر شرایطی باید خدارا شاکر بود زیرا هیچ کارش بی حکمت نیست.
پس تمام افکار منفی ات را نسبت به او بیرون می ریزی و راضی می شوی به رضایش و شروع می کنی به عبادت خالصانه اش.
هر روز و هر روز عبادتش می کنی.ولی هر روز که می گذرد شرایط بیماری ات سخت تر و سخت تر می شود.تحمل می کنی.اعتراضی نمی کنی.هنگام عبادت هر لحظه ممکن است عقده هایت بترکد و هر انچه را که در دهان داری به او بگویی، ولی هر طور شده خودت را کنترل می کنی.چون هم به حکمت کارهایش اعتقاد داری و هم البته از او میترسی…
روز به روز که شرایط سخت تر می شود، تو نیز جسورتر و گستاخ تر می شوی.حالا گاهی کمی اعتراض می کنی .حتی گاهی کنترلت را از دست می دهی و چند کلمه ی رکیک هم بر زبان می رانی که البته خیلی زود توبه می کنی؛ البته بیشتر از روی ترس.
شرایط روز به روز بدتر می شود و تو دیوانه وار عبادتش می کنی.زبانت مدح او را می گوید و تو بی توجه به ان ، در افکارت او را محاکمه می کنی.خودت هم از این دوگانگی راضی نیستی.بارها می خواهی دست از عبادتش برداری ولی می ترسی.می ترسی از تو خشمگین شود و به تو بیشتر اسیب برساند.پس به عبادتش ادامه می دهی، ولی با سختتر شدن شرایط این دوگانگی هم عمیقتر می شود.دیگر بی پروا هرچه از دهانت بیرون می اید می گویی و او را بازخواست می کنی و البته بعد از اینکه هرچه دلت می خواست گفتی، در اخر عذر می خواهی و می گویی که به حکمتش ایمان داری و می دانی که هرچه او می کند به صلاحت هست و می گویی که مطمئن هستی که درکت می کند.کم کم فضای عبادتت تبدیل می شود به میدان جنگ.مشکلات و سختی ها سپاه خداوند را تشکیل می دهند و اعتراض و خشم، سپاه تو را. و سپاه خداوند قوی تر است…
روز ها و روزها می جنگی.سپاه تو مدام تلفات می دهد، ولی سپاه خدا مانند غده ای سرطانی روز بروز گسترده تر و قویتر می شود.سپاه او روز به روز بیشتر نعره می کشند ولی برای سپاه تو دیگر نفسی نمانده.همین می شود که روزی تسلیم سپاه خدا می شوی و ارام بر سر جایت می نشینی و فقط و فقط از روی ترس عبادتش می کنی.

خان دوم :

مثل افراد هر جامعه ی دیکتاتوری خفقان زده، تو نیز بی انگیزه و سرخورده ارام می گیری و برای اینکه شرایط را متعادل و بدون تشنج نگاه داری سعی می کنی تا خطایی از تو سر نزند و برای همین جلوی هرگونه اعتراضت را و حتی فکر کردن به ان را می گیری.هنوز هم عبادتش می کنی…
مشکلات همچنان بیشتر و بیشتر می شوند و تو که از عالم بالا نا امید شده ای، رو می اوری به خاکیهای پر دوز و کلک.حالا تو در زمین به دنبال راه چاره می گردی غافل از اینکه زمینی ها فقط بر مشکلاتت می افزایند.هر زمینی تو را به سویی می کشد.شعله ی پررنگ و پر نور امیدی در دلت روشن می کند و تو نمی دانی که این شعله ، امید نیست بلکه اتشی است که درنهایت تو را ذوب می کند.بارها فریب زمینی هارا می خوری و پس از برداشتن زخمهایی عمیق، قانع می شوی که نباید راه چاره ات را در زمین جستجو کنی.
سرخورده تر از قبل، باز به عالم بالا رو می اوری.نفسی برای اعتراض نمانده.از سویی دیگر نمی دانی که به چه زبانی به خدا بگویی که بَس است! لغات را در دهانت می چرخانی.ناگهان می بینی که ترکیب لغاتت اهنگین و دلنشین می شود.کم کم متوجه تحولی در خودت و احساساتت می شوی.کم کم حرفهایت با خدا شعر گونه می شوند و قالب شعر را می گیرند.دیگر برای گفتگو با خدا از کلام شعر بهره می گیری و هر روز شعرهای کوتاه و بلند جدیدی می سازی.با کلام شعر باز دوباره جسور می شوی.گاهی در شعرت به کنایه اعتراض کوچکی می کنی.و جسارت روز به روز در تو بیشتر شعله ور می شود.باز داری بی پروا می شوی.وقتی می بینی که بازهم از خدا جوابی و چاره ای برای مشکلاتت نمی رسد، تو نیز گستاختر می شوی.حالا درشعرهایت بیشتر اعتراض می کنی و فقط کمی، انهم برای رد گم کنی به مدحش می پردازی.
و یکروز زنجیرت را پاره می کنی و صاف در چشمانش می نگری و می گویی “از تو نمی ترسم و دیگر عبادتت نمی کنم”. با او قهر کردی.
در دوران قهرت ناباورانه متوجه می شوی که زندگی بدون او چقدر سخت و بی معنی است و می فهمی که با تمام ظلمش باز هم دوستش داری.در این هنگام دوباره چشم در چشمش می دوزی و می گویی: واقعا تو کیستی؟! اخر با اینهمه جفایی که بر من کردی چرا بازهم دوستت دارم؟تو کیستی؟
و تمام شب و روزت در پی این سوال می گذرد که او کیست؟
وای که در پی جواب این سوال به کجاها که نمی روی.گاهی مطمئن می شوی که دو خدا وجود دارد.یکی مهربان و یکی ظالم؛ که خدای ظالم قویتر است. و گاهی مطمئن می شوی که واقعا خدایی وجود ندارد و خدا ساخته بشر است.
چه خدایی باشد و چه نباشد فقط این را می دانی که زندگی بدون وجود هیچ خدایی سخت و بی معنی است.
در اخر مطمئن می شوی که خدا هست، ولی خدا ظالم است.

خان سوم :

خدا ظالم است.او عادل نیست.تو دیگر تاب ظلمش را نداری.تویی که دیگر اب ظلم او از سرت گذشته بی پرواتر از همیشه اعلام می کنی که دیگر در صف مقابل او قرار داری و برعلیه او شورش خواهی کرد.و شورش در درونت اغاز می شود…
علناً محاکمه اش می کنی و تمام ستم ها و بی عدالتی هایش را به یادش می اوری.می گویی که چرا برای سرگرمی خود، انسان را افرید و چرا از شکنجه ی انسانها لذت می برد؟ چرا بعضی انسانها را و اغلب بدکردارترین شان را به اوج می برد و بعضی دیگر که اغلب درستکارترینند به قعر می کشد؟ که چرا به دنیا خاتمه نمی دهد؟ و…
بعد از مدتها شورش ناباورانه می بینی که هنوز سر سوال اولت هستی که او کیست؟
چرا هرچه بیشتر او را بازخواست می کنی بیشتر به او علاقمند می شوی؟
با خود می گویی که اگر هر دیکتاتور دیگری بود تابحال نابودت کرده بود، ولی او فقط به حرفهایت گوش سپرد و حتی خمی هم بر ابرو نیاورد.
هرچه خواستی گفتی.خودت را خالی کردی.انهمه افکار مسموم را از ذهنت بیرون ریختی.ذهنت سبک و پاک شده.پرده ی تیرگی از جلوی چشم دلت کنار رفته.حالا دیگر او را تیره و خشن نمی بینی.او به پاکی نور است .کم کم درمی یابی که در تمام این مسیر هولناک، تو ان کودک بیماری بودی که برای بهبود به نیشتر نیاز داشتی و او در حکم مادری بود که علی رغم میلش، ولی با علم به اینکه بهبودی تو مستلزم نیشتر است به تو نیشتر می زند.تویی که درد نیشتر را تحمل کردی، بی علم به نیازت به نیشتر، او را ظالم می دانی و دلخور می شوی.ولی وقتی به کمک نیشتر تب و لرزد می کاهد و دوباره بهبود می یابی انگاه می فهمی که ظلم او عین لطف است.
تب تو تب دوری از او بود و ان نیشتر راه رسیدن به حقیقت او.چه سخت است راه عشق و چه شیرین است لحظه ی دیدار.و رسیدن به دیار عشق اخر تمام دردهاست…

آیدا – دهم فروردین ۸۸

تا داروی دردم سبب درمان شد

پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد

جان و دل و تن هر سه حجابم بودند

تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد.

«شاه نعمت الله ولی»

این نوشته در به اشتراک گذاشتن تجربیات... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

191 پاسخ به سه خان عشق …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette