ماجراهای من و آقای عدالت (قسمت آخر؟ نه، این قصه سر دراز دارد … )

تا اینجای کار من هر آنچه را که در پنج سال پیگیری پرونده اتفاق  افتاده بود، به اختصار برایتان  شرح دادم. نسبت به این برهه از زمان، این قسمت می تواند قسمت آخر باشد ولی این داستان پایانی نخواهد داشت تا آن زمانی که حقیقتی را که در پس ابرهای حاشا پوشانده و مخفی کرده اند، طلوع کرده و درخشش آن چشم های آقای عدالت را کور کند. چراکه شاعر (سعدی) می گوید،

گر هر دو دیده هیچ نبیند به اتفاق …………………. بهتر ز دیده ای که نبیند خطای خویش

اکنون در پی تبرئه شدن جناب پزشک خان در تمام دادگاه های نظام پزشکی، نهایتا پرونده به دادگستری ارجاع شده است. با تشکر از وزیر بهداشت سابق و فعلی که بگمانم حتی نیم نگاهی هم به نامه های ارسالی من و پدرم نیانداختند، حالا باید برای وزیر دادگستری نامه نگاری کنیم. باز هم خدا پدر مسئولین ارشد سازمان نظام پزشکی را بیامرزد که حداقل مشخص بود که نامه ها را خوانده اند.

وزیر سابق بهداشت که به تاریخ پیوستند. نامه ای را که من به وزیر فعلی بهداشت نوشته ام در ادامه می آورم تا شاید روزی گذرشان به اینجا بیفتد و در اینجا بخوانند.

*******************************

به نام خداوند حقیقت

وزیر محترم بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی :

آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت

بانگ بر می داشتم ،

ای خفتگان! هنگام بیداریست …

بیدار شوید.بیدار شوید که عالم خواب تنها رویایی است.حقیقت این جاست.در دنیای واقعی.در میان آدم های واقعی.از خواب برخیزید و در دنیای واقعیت قدم بگذارید ، کمی چشم هایتان را بمالید تا کسالت از آن ها زدوده شود ؛ یک چای گرم و خوش عطر واقع بینی بنوشید تا سرحالتان بیاورد ، آن گاه بی گمان در اعماق تاریک پستوی کِتمان ، مرا  خواهید دید.مرا که حقیقتی هستم اسیر حاشا و در بند شده در سیاه چال کتمان.مرا خواهید دید.تنها کمی واقع بینی می خواهد.مرا خواهید دید ولی نه با چشم سر که از قماش زمینیان است ، بلکه با چشم دلی از تبار ملکوتیان.

مرا نمی بینید ؟!

باید بدانید که گرچه زندان سرد و تاریک است ولی روزگار ، این مامور شکنجه ، آن چنان در کوره ی حوادث وجودم را گداخته ، آن قدر با پتک درد بر سرم کوفته و آن قدر با سمباده ی مصائب تنم را خراشیده که نهادم صاف و صیقلی و براق شده و در تاریکی آن سیاه چال ، با تابش اندک نوری از واقع بینی چنان خواهم درخشید که چشم دل را کور خواهم کرد و چشم سر به سوزش و آبریزش خواهد افتاد و تا ابد اشک خواهد ریخت…

لحظه ای با من وقت بگذرانید و بگذارید به فنجانی حقیقت که تلخی آن را با یک حبه قند امید ملایم کرده ام مهمانتان کنم ،

در آن هنگامی که گذر عمر اولین کلنگ را برای ساختن بنای مجلل جوانی ام بر زمین کوفت ، روزگار حسود ماموری را در قالب یک پزشک اجیر کرد و همچون گردبادی تمام مصالحی را که قرار بود با آن ها جوانی ام شکل بگیرد به یغما برد.

و من تنها ، گیج و زخم خورده به جای آن که با گذر از فرش قرمز ، در عمارت باشکوه جوانی قدم بگذارم و ساکن آن شوم ، آواره ی ناکجا آبادها شدم و پس از مدتی سرگردانی در حالی که پوست شاداب و جوانم از خارهای مسیر و تندبادهای بیابان دریده و ترک خورده  بود ؛ بناچار همچون کرم آسکاریس برای بقاء و ادامه ی حیات و برای رفع احتیاجات بی پایانم به خانواده ام پناه آوردم ، از شیره ی جانشان تغذیه کردم و بالاجبار تا به امروز محکوم شده ام به نوعی زندگی انگلی.هر چند که میزبانانم بدون هیچ شکایتی و حتی با روی خوش این همزیستی نامسالمت آمیز را پذیرفته اند ، دار و ندارشان را بدون هیچ چشم داشتی پیشکش ام کرده اند و اعمال شاقه شان را با رضایت و عشق انجام می دهند ولی …

ولی شاید تنها این من بودم که قصور های پی در پی یک پزشک به ورطه ی نابودی هلش دادند ؛ با این وجود من تنها قربانی این حادثه نیستم!

خانواده ام هم قربانی اند.به تعبیر ابلهان و مغرضان و محتکران حقیقت ، آن پزشک هم قربانی است ، چرا که بقول آنان تقدیر از وجود او سوءاستفاده کرد تا مرا نابود کند.که من در جواب شان خواهم گفت ، پس چطور است که همه ی قربانیانِ ، این به ظاهر توطئه ی تقدیر ، حقیقت را پذیرفته اند و برای سازندگی و بازسازی مجدد ، هر چند که سرابی بیش نیست ، همچون سازندگان اهرام مصر و دیوار چین در زیر شلاق های مصائب تلاش می کنند  ولی مخّرب اصلی ، پزشک خاطی ، حتی حاضر نیست خطایش را بپذیرد و گامی برای بازسازی بردارد و باری از روی دوش قربانیان حقیقی سبک کند.

و اما شاهدان ، هیات های منصفه ی دادگاه های زنجیره ای ، نیز تا به امروز تنها نظاره گر این اجحاف بوده اند.هر کسی را  در این دادگاه متهم شناخته اند بجز مقصر و مسبب اصلی را.

حتی ناباورانه شنیده ام که برخی پروردگار را متهم اصلی دانسته اند و او را مسبب همه ی این مصائب و مشکلات می دانند !

واقعا حقیقت چیست؟ من بیش از احقاق حق ، در پی احراز حقیقت ام.

آن چه من می بینم و می دانم آن است که عکس روز اول (عکس گردن که در روز اول گرفته شده است ) ، از نخستین روز دارد حقیقت را فریاد می زند .

این که مهره های جابه جا شده ی گردنم از روز نخست جیغ درد می کشیدند تا بلکه توجهی را به خود ، که همه ی حقیقت ماجرا هستند ، جلب کنند.

این که متخصصان بسیاری از جای جای این کره ی خاکی ، در تصاویر ثبت شده از مهره ها و نخاعم بر روی انواع کلیشه ها ، تقلاها و فریادها و ضجه های مهره هایم را که پیکر لهیده و خون آلود نخاعم را در آغوش دارند ، دیده و شنیده اند.

و اما همه ی ماجرا به همین ختم نشد…

قصور پشت قصور تا بدانجا پیش رفت که با آسیب رسیدن به نای ، مرا از قدرت تکلم و تنفس طبیعی ( این آخرین دارایی یک قربانی ضایعه ی نخاعی ) نیز محروم کردند و به خیال خود نفس حقیقت را بریدند و صدای آن را برای ابد خاموش کردند.

ولی نمی دانستند که حقیقت نیازی به اثبات خود ندارد زیرا در هر شرایطی خواهد درخشید و همگان را متوجه خود خواهد کرد.

و من امروز می درخشم، با پشتوانه ای از مدارک و شواهدی که کمر بسته اند ، که تا آنان که باید ، مرا نبینند ، بی وقفه فریاد حق طلبی سر دهند…

باشد که روزی مرا ببینید…

دست از طلب ندارم تا کام من برآید …

 

آیدا

**********************************

( با عرض پوزش از روزگار که مانده است، آخر من کدام طرفی هستم. چراکه یک بار او را به عرش می برم و یک بار، مثل این نامه، با فرش  یکسانش می کنم.)

همانطور که در قسمت هیچم گفتم، بزرگترین اشتباه من آن بود که شرح حالم را در جایی جداگانه نوشتم و ماجرای آقای عدالت را در جایی دیگر؛ در حالی که این دو موضوع از هم جدا نبودند. به همین دلیل نتیجه ی کار ، مطالبی گیج کننده و غیر منسجم از کار در آمد و آنطور که می خواستم اصولی و علمی نشد. بزودی وبلاگ و یا شاید هم وبسایتی راه اندازی خواهم کرد که در آن تنها به این موضوع می پردازم و بطور اصولی و با نگارشی ساده تر، با ارائه ی همه ی مدارک و لوایح  و البته با تلفیق دو موضوع فوق، به این مقوله خواهم پرداخت. البته امیدوارم که تا آن زمان آقای عدالت سر عقل آمده باشد و دیگر بیش از این ما را به زحمت نیاندازد…

از همه ی شما دوستان متشکرم که تا اینجای ماجرا مرا همراهی کردید. به امید خداوند بزرگ، جشن پیروزی را همگی با هم در همین جا، در قالب پستی با عنوان “ماجراهای من و آقای عدالت (قسمت آخر)”، برگزار خواهیم کرد.

به امید آن روز …

 

پیوست _ توصیه می کنم که این متن زیبا و فوق العاده لطیف را به قلم دوست خوبم، یاس وحشی عزیز، مطالعه کنید. در این متن، ریزه کاری های عمیقی وجود دارد که تنها با تأمل و دقیق خواندن، آن ها را درک خواهید کرد. ریزه کاری هایی که بیشترین زیبایی و مفهوم واقعی متن را در خود گنجانده اند. با تشکر از یاس عزیز…

بنظر شما، من این متن را چند بار خوانده باشم خوب است؟!

این نوشته در ماجراهای من و آقای عدالت ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

84 پاسخ به ماجراهای من و آقای عدالت (قسمت آخر؟ نه، این قصه سر دراز دارد … )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette