سخنی با روزگار …

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

 

«سخنی با روزگار»

سلام روزگار. دیر زمانیست که با یکدیگر هم کلام نشده ایم. از آخرین صحبت مان که چون گفتگوی میان عشّاق دلداده بود، درست سه سال می گذرد. آن زمانی که پس از چهار سال پیکار و نبرد، سرانجام چشم کم سوی دلم، پرچم سپید صلح را، که تو از روز آغازین افراشته بودی مشاهده کرد. چقدر خجل بودم و احساس شرم می کردم وقتی دریافتم که سال های سال به تو تازیدم و لشکر عقده هایم را به سویت گسیل کردم و به گناهی ناکرده تو را به استهزاء کشیدم. آن روز تاریخی، روز آتش بس مان را می گویم، من سر را به زیر افکنده بودم و سعی می کردم با فلسفه بافی، بی انصافی هایم را نسبت به تو رفع و رجوع کنم. متن بالا بلندی را که آماده کرده بودم اینگونه آغاز کردم،

«روزگار، چقدر دلم برایت میسوزد! چرا که انسان ها تو را مستمسکی قرار داده اند تا اعمال پلیدانه شان را به تو نسبت دهند و خود را تبرئه سازند ودل خوش کرده اند که مسبب هر ظلم و ستمی تو…»

ولی تو حرفم را بریدی، در آغوشم کشیدی و در گوشم نجوا کردی،

خود را شکفته دار به هر حالتی که هست …………. خونی که میخوری به دل روزگار کن۱

و این شعری را که در گوشم نجوا کردی مرا همانقدر منقلب و شرمسار کرد که آن جوانکِ شعر معروف ایرج میرزا را، وقتی از قلب خونین مادر این آهنگ برخواست،

آه دست پسرم یافت خراش ………………. آه پای پسرم خرد به سنگ

روزگار، یادت می آید آن زمانی را که در بحبوحه ی جنگ یک طرفه مان، این بیت شعر بر سر زبان ام بود و مدام با غیظ و طعنه و با تکیه بر روی بعضی از لغات تکرارش می کردم، که می گوید،

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر ……………. بار دگر روزگار چون شکر آید۲

این استراتژی من بود. در واقع من در برابر تو احساس ضعف می کردم. از تو می ترسیدم و چون می دیدم نیش شمشیرم بر پیکر تو کارساز نیست، سعی می کردم تا با نیش زبان جنگ روانی راه بیندازم، شخصیت ات را بکوبم، خبر از نابودی ات دهم و در دل ات هراس بیاندازم تا بلکه از آن طریق بر تو فائق آیم.

واقعا چه نامردی ها که در حق تو نکردم. چه نا حقی ها که انسان ها از روز ازل در حق ات روا نداشته اند. به گمانم آن روزی که  خداوند میان زمین و زمان، تقدیر و سرنوشت و هر آنچه که مربوط به آدمیان است، مسئولیت ها را تقسیم  می کرد، تو را جفا کش انسان ها قرار داد.

روزگار، یادت می آید شعری را که در روز صلح با هم سرودیم؟ خط اول را تو اینگونه آغاز کردی،

در زیر آوار سنگین روزگار

آنگاه با اشاره ی سر، از من خواستی که شعر را ادامه دهم؛ ولی من دلخور شدم. بانگ برداشتم که «نه، نه تو آوار نیستی. من دیگر می دانم. من فهمیده ام که مسبب مشکلات من و انسان ها تو نیستی. ما، آری خود ما انسان ها مقصر هستیم. خیر و شر، نیکی و بدی زاییده ی انتخاب ماست. تو هیچ کاره ای. تو، تو…»

باز هم حرف ام را بریدی. آمرانه گفتی: خط بعدی را بگو. در پایان شعر، خودت همه چیز را خواهی فهمید.

و من باز سرکشانه گفتم: ولی من نمی توانم. من شعر گفتن نمی دانم. نمی توانم کلمات را آهنگین و شعر گونه سر هم کنم.

تو گفتی: فقط شروع کن. کلمات خودشان خواهند آمد. نمی خواهم شعر بگویی، فقط احساست را بگو.

من دهان باز کردم تا بار دیگر بهانه ای بیاورم؛ ولی تو نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداختی که من شرمنده شدم، به بهانه گیری هایم پایان دادم و غلط و غلوط در پاسخ هر خطی که تو می گفتی، من هم مِن مِن کنان جمله ای را سر هم می کردم،

تو: در زیر آوار سنگین روزگار

من: خُرد می شوم ولی دَم نمی زنم

تو: سرگشته ام در بیابان خشک زندگی

من: اما به سوی سرابش قدم نمی زنم

تو: در کوچه پس کوچه های نمور سرنوشت

من: در پی کلبه ی امید می گردم

تو: با دیدن سرگشتگان زندگی در این کوچه

من: تازه فهمیده ام که من خود چه بی دردم

تو: در میان سرگشتگان این کوچه

از اینجای شعر را دیگر من به دست گرفتم. دیگر کلمات هرچند نه چندان آهنگین و اصولی، ولی  خودبخود بر زبانم جاری میشد؛ چراکه حقیقت را دریافته بودم.

من: در میان سرگشتگان این کوچه، درد من مثال درد بی دردیست

چون دگر آب  از سر من گذشته است

پس دگر ترس و بیم من در چیست؟

آنکه در ساحل است از سیلاب می ترسد

من که در عمق گردابم ، پس هراس بی معنیست

در زیر آوار سنگین روزگار

خُرد می شوم ولی دَم نمی زنم

با نا امیدی و سرشکستگی

آینده ی خود را رقم نمی زنم .

و حقیقت این بود. امید، واقع بینی، صبر و در نهایت پیروزی در برابر مشکلات. این است رسالت و نقش تو در زندگی انسان ها. آری حقیقت این است که تو آوار سنگینی هستی بر آدمیان ولی نه مثل نیش شمشیر ظالم بر پیکر مظلوم، بلکه همچون نیشتری که بر پیکر بیمار می زنند تا در نهایت، سلامتی و رهایی از درد را برای اش به ارمغان آورند. و انسان تنها درد نیشتر را از سوی تو می بیند و آنچه را که در پی آن عایدش میشود به تو نسبت نمی دهد. آری، رسالت تو آبدیده کردن انسان هاست و تو هر جفا و بی انصافی را از سوی انسان ها به جان می خری تا رسالت ات را به انجام برسانی و می دانم،  که بزرگترین دستمزد تو آن زمانی است که انسانی از دل ناامیدی به امید می رسد، در برابر مشکلات به جای ضعف از خود جربزه نشان می دهد و در کوران حوادث با قدرت و امید به سوی آینده گام بر می دارد.

و از همان روز بود که برای قدردانی از تو و برای جبران تمام بی انصافی هایم در حق تو، به جای “بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر”، این مصرع ورد زبانم شد، که می گوید،

دست از طلب ندارم، تا کام من برآید۳

____________________________________________

* ۱- صائب تبریزی            ۲و۳ – حافظ شیرازی

 

پیوست۱: این متن جهت شرکت در مسابقه ی “سخنی با روزگار” نگارش شده است. با تشکر از دوست خوبم، یاس وحشی عزیز.

پیوست۲:در وبلاگ دوست بسیار خوبم، یاس وحشی عزیز، مسابقه ی ارزشمند “سخنی با روزگار” در حال برگزاری است. بنر مسابقه را در قسمت بالایی سمت راست وبلاگ من مشاهده می کنید. می توانید با کلیک بر روی بنر به بخش مسابقه وارد شوید.

 

 

 

 

 

این نوشته در مسابقات وبلاگی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

22 پاسخ به سخنی با روزگار …

  1. ياس وحشي می‌گوید:

    درود بسیار دوست گرامی …
    سپاس از شرکت شما در مسابقه،
    لینک پست شما در لیست شرکت کنندگان قرار گرفت…
    _____________________________
    آیدا :
    سلام یاس عزیز. ممنون از شما. لطف کردین.

  2. بهار مامان امیر می‌گوید:

    سلام آیدا جان…
    چقدر خوب و چقدر دلنشین نوشته بودی اشکم در اومد و تنم لرزید با این نوشته ها… حق کلام و خوب ادا کردی..
    ممنون بابت این همه احساس[بوس]
    ________________________________
    آیدا :
    سلام بهار عزیر
    خیلی ممنونم از لطفتون. متن شما هم خیلی زیبا بود.

  3. الهام می‌گوید:

    سلام
    متن زیبایی نوشتین
    از قسمت من: و تو: خیلی خوشم اومد
    پیروز باشی و سربلند
    _____________________________
    آیدا :
    سلام الهام عزیز. ممنون از لطفتون. خوشحالم که خوشتون اومد.

  4. شنگين كلك می‌گوید:

    درود بر شما
    و چه زیبا نوشتید این
    جنگ و صلح با روزگار را
    بله این باید شعارهمه انسانها باشد
    “دست از طلب ندارم، تا کام من برآید”
    برایتان آرزوی موفقیت دارم
    _____________________________
    آیدا :
    سلام جناب شنگ عزیز. خیلی ممنونم از اینهمه لطفتون.

  5. بی خیال می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    چقدر قلم زیبایی داری، حسودیم میشود به افکار زیبایت Big Smile
    تو به چشم من اسوه صبر و ایمانی
    روزگار را به زانو در آورده ای…
    دست مارا هم بگیر بانو
    راستی من هنوز منتظرم ٰ نوشتم که بدانی…
    _____________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیز. خیلی ممنونم از اینهمه لطفتون. ببخشید که دیر شده. واقعا مشغله زیاده و وقت آزاد کم. ممنون که نوشتین. و ممنون که منتظرین.

  6. دلژین می‌گوید:

    اشکم دراومد
    ______________________
    آیدا :
    ممنون که خوندین دلژین عزیز…

  7. ساني می‌گوید:

    هر چی از زیبایی و شیوایی این متن بگم کم گفتم. عالی بود عزیزم عالی :*
    همیشه قوی باشی :*
    ___________________
    آیدا :
    خیلی ممنونم از لطفت سانی عزیزم.

  8. *** بهمن می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    چه احساس قشنگی…
    بعضی از جمله ها رفته لا به لای پیوندات…
    _______________________
    آیدا :
    ممنونم بهمن جان.
    من همچین مشکلی رو نمی بینم که جمله ها داخل پیوندها شده باشه.

  9. فرشته می‌گوید:

    چقدر قشنگ…
    آیدا شدیدا به طرز فکرت حسودیم میشه.به اینکه اینقدر قشنگ احساستو بیان میکنی.
    بی نظیری آیدا.
    ببین روزگار فهمیده آیدای ما یه دونست جلوش کم آورده.
    _______________________
    آیدا :
    خیلی ممنونم فرشته جان. ممنونم از لطفت.

  10. فرشته می‌گوید:

    راستی شعرت فوق العاده زیبا و تاثیر گذار بود.
    فکر کنم مطبلتو سه بار خوندم!!هرچی میخونم سیر نمشم!!!
    _______________________
    آیدا :
    خیلی ممنونم فرشته ی عزیزم. ممنونم که خوندی.

  11. نويد می‌گوید:

    به راستی که شما سرچشمه ی امید را یافته اید…
    کلمات بر زبانم نمی چرخند، کلمات را سزاوار توصیف این نوشته نمی دانم…
    فقط می گویم، درود….
    __________________________
    آیدا :
    نوید عزیز، خیلی ممنونم از اینهمه لطفتون. متشکرم…

  12. mina می‌گوید:

    سلام
    چه کردی آیدا چقدر به دلم نشست چقدر به درد اومد دلم
    حس شعرت کمتر از عرفان شاعرای قدیمیمون نیست
    _____________________________
    آیدا :
    خیلی از لطفت ممنونم مینای عزیزم…
    خیلی دوست دارم که بتونم شعر بگم ولی متاسفانه استعداد لازم و کافی ندارم. ممنون.

  13. دختر اپی لپتیک می‌گوید:

    سلام آیدا:
    خوندمش. خیلی قشنگ بود. اون قسمتش که با رنگ آبی نوشتی خیلی قشنگ بود. کلا از نوشته هایی که به صورت دیالوگ نوشته می شن خیلی خوشم می یاد. به نظر من باعث می شه خواننده احساس کنه در همون لحظه وقوع رخداد قرار داره. راستش یه پست این طوری تو وبلاگ گذاشتم خیلی ها دوست داشتن. سعی می کنم تو مسابقه شرکت کنم. البته من به اندازه تو قلمم خوب نیست. پس نگران نباشیا دوست جون!!!!
    _____________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم. خیلی ممنونم از لطفت. خوشحالم که خوشت اومد. مشتاقم که متن تو رو بخونم. نگران چی باشم؟ برام مهم فقط شرکت کردن بود.

  14. غزل.ل.ر می‌گوید:

    سلام.
    واقعا همونطور که همه تو کامنتای قبل گفتن، متن قشنگیه. من متن بیشتر شرکت کننده ها رو فعلا نتونستم و نمیتونم بخونم، اما به نظرم متن شما حداقل جزو کاندیدای متن برتر باشه. گرچه فکر نمیکنم هدفتون از نوشتن برنده شدن باشه.
    ________________________________
    آیدا :
    سلام غزل عزیز. خیلی از آشنایی تون خوشحالم. خیلی ممنونم از اظهار لطفتون. بله کاملا هدفم چیزی غیر از این بود. ممنون.

  15. سروش می‌گوید:

    متن بسیار زیبا و احساسی بود
    هر بار که میخوانم به زیبایی متن بیشتر پی میبرم
    ____________________
    آیدا :
    خیلی ممنونم سروش عزیز از لطفتون.

  16. گل نرگس سفید می‌گوید:

    سلام آیدا جون خیلی متن قشنگی .ازت ممنونم که به وبلاگم سر زدی امیدوارم تو مسابقه برنده بشی هم مسابقه زندگی هم متنی که نوشتی.
    __________________________
    آیدا :
    خیلی ممنونم گل نرگس عزیز.

  17. mona می‌گوید:

    زیبا..
    همین!
    ____________________
    آیدا :
    ممنون…
    همین! نه! خیلی ممنون.

  18. الهام می‌گوید:

    آیدا جان تبریک میگم بخاطر اول شدنت تو مسابقه
    امیدوارم تو زندگی ات هم همیشه اول باشی.
    ______________________________
    آیدا :
    سلام الهام عزیزم. خیلی ممنونم از لطفت.

  19. محسن می‌گوید:

    سلام
    تبریک دیر_ منو پذیرا باشین
    ولی این جمله __ آری، رسالت تو آبدیده کردن انسان هاست …__نیاز به تامل زیادی داره.
    سربلند باشید
    _____________________________
    آیدا :
    سلام
    خیلی ممنون از لطفتون.
    بله حق با شماست.

  20. mojtaba می‌گوید:

    وقتی که غصه می خوری!غمگین که می شوی!

    یک آسمان ترانه هم شادت نمی کند..
    ممنونم
    که فاصله های گم شده ام را
    با قاصدکهای حرفهایت
    نشان دادی…
    _______________________________
    آیدا :
    @}-;——

  21. آزاده می‌گوید:

    آیدای عزیزم
    خوشااااا به حال تو
    خوشااا به حال باوری که در تو به ایمان بدل شده
    خوشاااا به حال عشق که میهمان قلب توست
    خوشاااا به حال روزگار که عارفی همچو تو دارد
    خوشاااا به حال من که پاداش گریه های شبهای قدرم ، تو بودی … .

    متنت واقعا زیبا بود ،لذت بردم رفیییییییییییییییییییق

  22. وحید تنها می‌گوید:

    به کفنم بگوئید اگر برای حفظ ابرو نبود او را هم به گور نمی بردم…
    وحید تنها !
    _________________________________
    آیدا :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette