گذری به خاطرات …

ساعت های طولانی حمام، زمان مناسبی است برای تفکر (حمام من بر روی تخت انجام می گیرد و چهار ساعت زمان می برد). اغلب در این ساعت هاست که فکر بکری در ذهنم جرقه می زند، برای کاری طرحی می ریزم، برنامه ریزی می کنم و گاهی هم گذرم به خاطرات دوردست کودکی می افتد. در این ساعات گاهی چیزهایی را به یاد می آورم و صحنه هایی در ذهنم تداعی می شوند که حتی گذشته نیز آن ها را از یاد برده است.

دیروز نیز در حین حمام کردن یاد خاطره ای افتادم. خاطره ای که مسلسل وار خاطرات مشابه دیگری را یکی یکی از اعماق فراموش شده ی ذهنم بیرون می کشید.

یاد شش سالگی ام افتادم. دختر مو فرفریِ لپ گلی با چشمان سیاه و براقی که بقول  عزیزی به گیلاس می مانست. با لباس فرم کودکستان. پیراهن و جوراب شلواری سفید و دامن سرمه ای که روی کمرش مارک سفید رنگی داشت.

یادم  می آید که هر صبح شنبه، خانم مربی همه ی بچه ها را دور خود جمع می کرد. دسته ی کارت های صد آفرین و هزار آفرینش را بیرون می آورد و بسته به میزان خوب بودن بچه ها در کلاس و در خانه به هر کدام ما یک کارت می داد.

خانم مربی: خب، بچه ها! کارت اول مال کیه؟

همه ی بچه ها با هم : آیدااااااااا

هیچ وقت از بازی دختر بچه ها خوشم نمی آمد. این که ساعت ها عروسکی را در بغل می گرفتند و برایش لالایی می خواندند بنظرم کسالت بار می آمد. یا خاله بازی شان که بنظرم بیشتر به خاله زنک بازی می مانست. البته آن موقع معنای خاله زنک را نمی دانستم ولی رفتار و گفتارشان را در بازی نمی پسندیدم. حتی با یک دختر هم دوست نبودم. به جایش با پسر ها رابطه ی خوبی داشتم. هم بازی های خوبی بودیم و از مصاحبت هم لذت می بردیم. کلی از آن ها ماشین و تفنگ هدیه می گرفتم.

اولین کارت صبح های شنبه، بلا استثناء از آن من بود و همیشه با این مقدمه آن را به من اعطا می کردند،

“کارت اول باز هم مال آیداست. بشرطی که قول بده دیگه با پسرها بازی نکنه”

خانم مربی این ها را با نگاهی سرزنش آمیز و با لحنی می گفت که گویی دیگر طاقت اش طاق شده است. کارت هزار آفرینش را محکم در دستش می گرفت و رهایش نمی کرد تا این که من از گناه کبیره ام توبه کنم و قول بدهم که دیگر تکرار نخواهد شد.

بعد از این مراسم و خطابه ی خانم مربی، تمام وجود من را هراس در بر می گرفت. پسر ها با نگاهی غمگین سر را به زیر می انداختند و می ترسیدند با من چشم در چشم شوند. آخر ما گناه کارانی بودیم که بر ما لطف شده و به جای شلاقی چرمین، با امر به معروف و نهی از منکر حد مان زده اند و باید با عدم ارتکاب مجدد به گناه، سپاس گزار و قدردان باشیم. هر چند که نیم ساعت هم نشده توبه را می شکستیم و سوار بر دوش شیطان شده و در بازار معصیت، جهنم می خریدیم. و من نمی دانم که چرا یکسال این شکنجه ی روحی را تحمل کرده ولی والدینم را از آن مطلع نساختم؟!

به دنبال این خاطره، خاطره ی دیگری به یادم آمد.

این بار هفت ساله بودم. هفته ی اول مدرسه. با روپوش سرمه ای و مقنعه ی سفید. باز هم سفید و سرمه ای. تنها رنگ های مجاز آن دهه برای روح لطیف دختر بچگان.

مدرسه تعطیل شده بود و من در کنار در آهنین به انتظار مادرم ایستاده بودم. در همسایگی مدرسه مان، دبستان پسرانه ای بود. کلاس اولی های آن مدرسه هم تعطیل شده بودند و کلی پسربچه با لباس هایی در رنگ های مجاز سرمه ای، مشکی، خاکستری و قهوه ای و به همان تعداد دختر بچه های سفید_سرمه ای در خیابان می لولیدند. ناگهان کسی مرا با شوق صدا زد.

آیدااااا

دست تکان داد و من هم با اولین نگاه او را شناختم.

آررررررش

آرش یکی از بهترین دوستانم بود در همان مهد کودک کذائی. دست تکان دادم. هر دو قصد کردیم که بسوی هم بدویم. بپرسیم خانم معلم مان کیست. تا کدام حرف الفبا را خوانده ایم. هر کدام تا چه شماره ای بلدیم که بشمریم. ولی ناگهان گویی یاد چیزی افتاده باشیم، در حالی که نگاه های معصوم و هراسناک مان از دور با هم سخن می گفت متوقف شدیم. یک بار دیگر دست تکان دادیم. برای وداع همیشگی. زیرا آن جا دیگر مهدکودک نبود. این بار محکم تر حد می زدند.

دیگر هرگز آرش را ندیدم…

در پی خاطره ی نخست، مسلسل وار خاطراتی از این دست به یادم می آمد. اگر بخواهم همه ی آن ها را بگویم دو پست کامل دیگر جا دارد. آن ها را می گذارم زمانی که از فقر مطلب دست به دامان روزمرگی هایم شدم، بازگو می کنم.

 

پیوست – ماجراهای من و آقای عدالت، متاسفانه یکماه به تعویق می افتد. بیشتر از آنچه می پنداشتم به دقت و صرف وقت نیاز دارد.

این نوشته در روزمرگی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

27 پاسخ به گذری به خاطرات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette