به مناسبت روز جهانی ” خدا را شکر ” !

عذرخواهی :
همانطور که در پیوست ۱ گفتم ، تصمیم داشتم کامنت های این پست را بی پاسخ نگذارم ولی متاسفانه میسر نیست…چند وقتی است که در پایم زخمی ایجاد شده.امروز که دکتر ویزیت کردند گفتند که ظاهرا وضعش خیلی بد است.بمدت حداقل یک هفته اجازه ی نشستن نخواهم داشت و در حالت دراز کشیده هم که کار با کامپیوتر میسر نیست…
دعا کنید زیرا این زخم زیادی دارد دردسر ساز می شود…:confused
حالا یکی نیست بگوید که من بدون کامپیوتر چطور درس بخوانم ؟ Shockh

به نام خداوند بخشنده ی مهربان


نفیر


هر کس ماجرا را یک جور برایش تعریف کرده بود.مادر می گفت : هنگام زایمان در اطاق عمل از دست پرستار سُر خوردی و سرت ضربه دید.پدر می گفت : چند روزه بودی که دچار تب و تشنج شدی و مغزت اسیب دید.عمه جان می گفت : آن قدر نوزاد درشت و سالمی بودی که چشمت زدند.و خاله جان می گفت : پدرت دلش پسر می خواست.وقتی فهمید بچه دختر است عصبانی شد و ناشکری کرد ، خدا هم زد پس کَله ش.
ماجرا هرچه که بود او فقط می دانست از وقتی خودش را شناخته ، تنها دو چشم و دو گوش سالم دارد با یک دست راست ؛ ان هم با حرکت محدود.قدرت تکلم هم نداشت.
ولی هیچ وقت نفهمید که اگر سرش ضربه خورده ، اگر مغزش آسیب دیده پس نصف پاهایش کجا جا مانده!.آیا در رحم مادر ، در اطاق زایمان ، یا در نزد پروردگار ؟
با اینکه از نظر جسمی بسیار ضعیف بود و ناتوانی های زیادی داشت ولی از روحیه ی بالا و هوش سرشاری برخوردار بود.البته پدر و مادرش هم عاشقانه دوستش داشتند و هرچه در توانشان بود برای بهبود وضع او و موفقیتش انجام می دادند.بقول خاله زنکهای فامیل : خدا شانس بده.ببین یک همچین بچه ای رو چطور می پرستن!
چون قدرت تکلم نداشت برای انکه بتواند به گونه ای با دیگران ارتباط برقرار کند ، از چهار سالگی اش مادر با صبر و حوصله و مشقت بسیار توانست کاری کند تا او قلم بر دست بگیرد.از همان اول هم بچه ی با پشتکاری بود.با همان سن کمش هر روز ساعتها تمرین می کرد تا بتواند بین دستش و قلم و کاغذ تعادل برقرار کند و خطوط حساب شده و منظمی را رسم کند.وقتی به این حد از مهارت رسید پنج سال بیشتر نداشت و مادرش شروع کرد به یاد دادن حروف الفبا به او.خیلی زود حروف را یاد گرفت و کلمات و به دنبال ان جملات را با خط خوش می نوشت.حالا به راحتی با دیگران ارتباط برقرار می کرد.
هفت ساله که شد پدرش پس از کلی برو و بیا و کاغذ بازی و توجیه این و ان بالاخره توانست او را در یک مدرسه ی عادی ثبت نام کند.او را در نزدیک ترین مدرسه به خانه ثبت نام کردند تا مادر بتواند هر زنگ تفریح به دخترش سر بزند و کارهای بهداشتی اش را انجام دهد .او نیز زحمات و محبت های بی دریغ پدر و مادرش را با نمرات خوب و شاگرد ممتاز شدن جبران می کرد.
به این ترتیب تحصیلش را با موفقیت ادامه داد و بلافاصله هم در دانشگاه قبول شد.باید در رشته ای متناسب با شرایط اش تحصیل می کرد و از انجا که علاقه ی زیادی به ادبیات داشت رشته ی ادبیات را انتخاب کرد.
تمام اوقاتش یا سر کلاس بود و یا مطالعه می کرد و حالا هم که کمی دانش ادبی اش بالاتر رفته بود ، گاهی قلمی می زد و متنی یا داستانی می نوشت.تمام سعی اش تقویت قلم اش بود چون تنها شغلی که می توانست در اینده داشته باشد نویسندگی بود.
بهترین تفریح اش هم این بود که او را به پارک نزدیک خانه شان ببرند و او ساعتی در کنار گلها و گیاهان ، در فضایی مملو از عطر مدهوش کننده ی چمن اب پاشی شده بنشیند و به طبیعت زیبا و رفت و امد مردم و بازی کودکان نگاه کند.
آن روز هم به همراه مادرش به پارک رفته بود.نیمه ی یک روز زیبای بهاری بود.هوا خنک بود و بوی گل و چمن خیس از رگبار دیشب فضا را پر کرده بود.
دو کودک بازیگوش به همراه مادرشان مشغول بازی بودند.در طرفی دیگر یک زوج جوان ، گرم صحبت ، دست در دست یکدیگر قدم می زدند و هر از گاهی هم از ته دل می خندیدند.ان گوشه روی نیمکتی ، چند پیرمرد از جوان های قدیم ساعتی از دوران کسالت بار بازنشستگی را می گذراندند.چند بچه مدرسه ای هم که پیدا بود مدرسه را جیم زده اند ، بی توجه به تابلوی
” داخل چمن ها نروید ” داشتند تلافی اخلاق بد ناظم را سر چمن ها و گل ها در می اوردند.رهگذرانی هم از هر سن و جنس در حال عبور بودند.
آن همه زیبایی ، آن همه طراوت ، آن همه شکوه ؛ هیچ چیز توجه آن ها را بیشتر از ان دختر کج و کوله ای که روی صندلی چرخ دار نشسته بود جلب نکرد.
مادر ان دو کودک : آه ، خدا را شکر.
زوج جوان : خدا شفایش بدهد.
پیر مردها : خدا به جوانی اش رحم کند.
یکی از بچه مدرسه ای ها : من که اصلا دلم نمی خواد جای اون باشم.اگر یک روز این طور بشم خودمو می کشم.
رهگذران : تلفیقی از آه و خدا را شکر و طفلک و خدا به مادرش صبر بدهد و خدا شفایش دهد و … .
البته او به این حرفها عادت داشت.یاد گرفته بود که ناراحت نشود.به گوشهایش یاد داده بود که گاهی نشنوند و چشمهایش یاد گرفته بودند که بعضی چیزها را نبینند.ولی ان روز هیچ چیز به قدر ان جمله ی بچه مدرسه ای تکانش نداد و منقلبش نکرد.
“من که اصلا دلم نمی خواد جای اون باشم.اگر یک روز این طور بشم خودمو می کشم”.
تمام وجودش را خشم گرفت.در دل فریاد زد:
خدا را شکر؟! خدا را شکر که مثل من نیستید؟ شما مگر از من چه می دانید؟ منی که با تمام کمبودها همیشه تلاش کرده ام و جزو بهترین ها بوده ام.منی که همیشه باعث افتخار پدر و مادرم شده ام.منی که بخاطر پشتکار و غیرتم همه ی اطرافیانم برایم احترام خاصی قائلند و حتی من را الگوی خود قرار می دهند.شما از من چه می دانید؟
در دل فریاد می زد:
من باید بگویم خدا را شکر.آری خدا را شکر.خدا را شکر که جای مادر ان دو کودک نیستم.مادری که تمام عمر خود را وقف فرزندانش می کند و در اخر ، فرزندانش برای جبران از خودگذشتگی های مادر او را به ویلای خوش و اب و هوایی به نام خانه ی سالمندان می فرستند…
خدا را شکر که جای ان زوج جوان نیستم که پس از چند سال زندگی و تحمل یکدیگر بعد از ان که به هوای پیوند دوباره ی رابطه ی از هم گسیخته شان چند کودک بی گناه را هم وارد این بازی شوم کردند تازه به این نتیجه می رسند که جدایی تنها راه چاره است.
خدا را شکر که جای ان پیرمردها نیستم که خدا می داند در دوران کاری شان چه بی عدالتی ها که نکردند ، چه رشوه ها که نگرفتند ، چه زندگی ها که متلاشی نکردند و چه دل ها که نشکستند.
خدا را شکر که جای ان بچه های شرور نیستم.بچه های سالمی که تمام سلامت خود را وقف شرارت و تخریب می کنند و در اخر به هر چیزی بدل می شوند به جز انسانی مفید.
و خدا را شکر که زبانی ندارم که با ان برنجانم.دستی که با ان بزنم.پایی که با ان له کنم.
خدا را شکر که این گونه افریده شدم .خدا را شکر که همیشه از من به نیکی یاد شده است و خواهد شد…
آن قدر فریاد زد ؛ ان قدر در دل فریاد زد و آن قدر با هیچ ، درد دل کرد تا سرانجام آرام گرفت.هیچ گاه در طول عمرش آن چنان منقلب نشده بود و تا به آن روز چنین فریاد سکوتی سر نداده بود.کمی احساس آرامش کرد.حالا می فهمید که چرا بعضی از مردم برای تخلیه ی خشم یا غم و غصه شان سر به بیابانِ فریاد می گذارند.
ولی فریاد حقیقی کجا و فریاد بی صدا کجا…
چقدر دلش می خواست فریاد بکشد.فریادی رعدآسا.فریادی که غصه هایش را شلیک کند به سوی بی نهایت ؛ نه فریاد سکوتی که تنها غصه ها را در گورستان دل خاک می کند.و هرچند که غم ها و غصه ها می پوسند و محو می شوند ولی بخش های تجزیه ناشدنی شان تا ابد در دل خواهد ماند.
چقدر در ان لحظه نیاز به فریادی حقیقی داشت تا تتمه ی خشمش را تخلیه کند.
با ان که می دانست نمی تواند ، ولی تصمیم گرفت امتحان کند.
هیچ تصوری از صحبت کردن و مکانیسم آن نداشت.همان طور که هیچ تصوری از راه رفتن نداشت.و نه از جست و خیز کردن و رقصیدن و … و نه حتی کفش پوشیدن.
ولی در جلسات گفتار درمانیِ بی حاصلی که در کودکی می بردندش یک چیزهایی یاد گرفته بود.می دانست که برای فریاد زدن باید نفسش را جمع کند و با تمام قدرت هوا را به بیرون پرتاب کند.و می دانست که مردم برای حرف زدن و اَدای کلمات ، زبان شان را در دهان و بر روی لب و دندان تکان می دهند.
دلش نمی خواست اولین فریادش تنها یک صدا باشد.دلش می خواست حتی اگر هم شده ، شکسته بسته کلمه ای را ادا کند.هر چند می دانست که این غیر ممکن خواهد بود ؛ همان طور که همه ی تلاش هایش برای به زبان اوردن حتی یک کلمه در تمام این سال ها بی فایده بود.
ولی دلش می خواست که باز هم امتحان کند…
با خود اندیشید که اگر این بار موفق شود و اولین کلمه ی عمرش را ادا کند ، بهتر است که این لغت تاریخی ، چه لغتی باشد؟
کمی فکر کرد.چندین انتخاب بیشتر نداشت…خدا ، مادر ، پدر.
سرانجام انتخاب خود را کرد.لغت مادر را برگزید.چرا که مادر بیش از هر کس دیگری بر گردنش حق داشت.حتی بیش از خدا !
همه چیز برای پرتاب صدا آماده بود.نفسش را جمع کرد.چشم هایش را روی هم فشرد.دهانش را تا به آخر باز کرد و در حالی که به تقلید از مردم عادی زبانش را در دهان می چرخاند ، نفسش را با شدت بیرون داد.
– ماماااان …
صدایی به گوشش رسید.صدایی که جیغ زد ” مامااان “…
باورش نمی شد.آیا این صدای او بود؟ آیا حرف زده بود؟
چشم های متعجب اش را گشود.
کودکی را دید که خودش را به مادر چسبانیده و جیغ می زند . مادر در حالی که کودکش را – که از تلاش مذبوحانه ی او و حالت صورتش با ان دهان باز و چشمان بسته و زبانی که بیهوده در دهان می چرخاند و به امید زایش کلمه ای به دندان و لب هایش می کوبید ، ترسیده بود – دلداری می داد ، تند و تند رد می شد و زیر لب غُر می زد :
بچه م زَهره ترک شد…نترس مامان جون…اینا رو نباید همین جوری ول کنن تو خیابون…نگاه نکن مامان جون ، خدا قهرش میاد…وااای خدا رو شکر…شکرت خدا جون…شکرت.

آیدا – ۱۲ آذر ۸۹

پیوست ۱ – با عذرخواهی بابت بی پاسخ گذاشتن کامنت های دو پست قبلی ، کامنت های این پست را حتی المقدور بی جواب نخواهم گذاشت…ممنون.
پیوست ۲ : مادر سپید عزیز تصمیم به انجام کار بزرگ و تحسین برانگیزی برای کمک به تحصیل نابینایان گرفته اند که یاری انسان های مقید و دلسوز را می طلبد.در نتیجه پیشنهاد همکاری ای را در وبلاگ شان قرار داده اند.برای توضیحات کامل و ارتباط با ایشان به لینک زیر مراجعه کنید.
لطفا کلیک کنید.
این اطلاع رسانی تا زمانی که مادر سپید عزیز اشخاص مناسب برای این کار را بیابند ، در این وبلاگ ادامه خواهد داشت.
به امید تحقق و موفقیت این حرکت انسانی…
:regular

این نوشته در مناسبت ها ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

63 پاسخ به به مناسبت روز جهانی ” خدا را شکر ” !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette