شرح حال -۶- …

سورپرایز
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ت !!!
همانطور که گفتم در ابتدای ایجاد وبلاگ قرارم با خود بر ان بود که تنها شرح حال مختصری ارائه دهم نه اینکه قصه ی حسین کُرد را بگویم.ولی بعد از شروع ، متوجه شدم که ظاهرا میسر نیست.
از طرفی از ان جایی که تنها هفته ای یک بار اپ می کنم این شرط انصاف نیست که هفته هایی متوالی شما خوانندگان را در انتظار پایان ماجرا بگذارم.در نتیجه تصمیم گرفتم که در حداکثر دو یا سه ارسال کاملا گزارشی و کمی طولانی سر و تهش را هم بیاورم.
از همه ی خوانندگان عزیز عذر می خواهم زیرا به گمانم با کم نویسی و کش دادن ماجرا ناخواسته باعث ازارشان شدم…متاسفم.
ممنون.
……………………………………………………………………………………………………….
انتقال من از بیمارستان امداد مشهد به بیمارستان توس تهران حکم از چاله در امدن و افتادنم در چاه را داشت.روزهای بسیار سختی را در بیمارستان توس می گذراندم.از همه مهمتر ان که در مشهد انقدر به مرفین و دیازپام و داروهای خواب اور و گیج کننده عادتم داده بودند تا بیشتر روز را در هپروت باشم ولی در این جا خبری از مرفین و دیازپام نبود و بیشتر ساعات شبانه روز را در بیداری به سر می بردم.
در این بیمارستان بعد از انجام یک MRI اب پاکی را روی دست والدینم ریختند و اذعان داشتند که هیچ کاری از دستشان بر نمی اید و به علت عفونت شدیدی که داشتم اصرار داشتند که هرچه زودتر مرا از بیمارستان به منزل منتقل کنند.
مادرم با بازگرداندنم به مشهد مخالف بود و عقیده داشت که اگر راهی برای بهبود اوضاع من و جدا شدنم از دستگاه تنفسی وجود داشته باشد تنها در تهران میسر است.
از ان جایی که قرار بود بمدتی نامعلوم در تهران اقامت کنیم مادر و پدرم پیشنهاد دوستان و اشنایان مبنی بر انتقال من به منزل یکی از ان ها را رد کردند و خانه ای اجاره کردند و یکی از اتاق های ان خانه را به ای سی یو مجهزی متشکل از تخت بیمارستانی و دشک مواج ، ونتیلیتور با تمام تشکیلاتش یعنی کمپرسور و کپسول اکسیژن و مانومتر ، ساکشن ، پالس اکسیمتر ، بخور سرد و وسایل نصب سرم و … تبدیل کردند.
همانطور که گفتم عفونت های شدیدی داشتم.مادرم با رعایت شدید بهداشت که با شرایط استریل اتاق های جراحی برابری می کرد در مدت چند ماه عفونت را در من ریشه کن کرد.
از هفته ی اول ورودم به خانه والدینم در صدد یافتن فیزیوتراپی کارکشته بر امدند و سرانجام بعد از چند هفته فیزیوتراپ باتجربه ای که همیشه متشکرش هستم را یافتند.این اقای فیزیوتراپ واقعا انسان جسوری بود.مرا در حالیکه زیر دستگاه بودم و با وجود تمام شلنگ هایی که به من وصل بود بر روی تخت می نشاند و حتی پاهایم را از تخت اویزان می کرد.خلاصه فیزیوتراپی متبحر ، جدی و در عین حال بسیار دلسوز و مهربان بود.با تلاش های ایشان دست چپم به حدی از توانایی رسید که می توانستم ان را تا روی سینه ام و بسختی تا زیر چانه ام بالا بیاورم.
و اما مهمترین دغدغه ی والدینم جدا کردن من از دستگاه تنفسی بود.کاری که به نظر محال می رسید.من هم در ان زمان روحیه ی یک کودک خردسال را داشتم و ابدا حاضر به همکاری نبودم…البته می دانید جدا شدن از دستگاه تنفسی از هر ترک اعتیادی سخت تر ، از هر کابوسی هولناک تر و از هر شکنجه ای زجر اور تر است.غیرقابل توصیف است.فقط همین قدر بدانید که کار شاقّی است.
خلاصه پس از کلی به این در و ان در زدن و در حالیکه بارها نزدیک بود سودجویانی کلاه های گشادی بر سرمان بگذارند سرانجام فرد مورد نظر را یافتیم.و در یافتن این فرد پروردگار انچنان نقش پررنگی داشت که به گمانم برای لحظه ای جمالش را مشاهده کردیم و با تمام وجود حضورش را حس کردیم.یافتن این فرد بمانند معجزه ای بود…نه واقعا یک معجزه بود.
ایشان یک اقای پرستار بودند با مدرک کارشناسی ارشد که در جداکردن بیماران از دستگاه تنفسی تبحر داشتند.ایشان بار اولی که برای ویزیت به منزلمان امدند وقتی پرونده ی پزشکی ام را مطالعه کردند و از شدت اسیب نخاعم مطلع شدند چندان اظهار امیدواری نکردند و من تردید را به وضوح در نگاهشان دیدم.ولی نمی دانم چه شد که قبول کردند سعیشان را بکنند.البته گفتند باید یک پزشک متخصص بیهوشی هم حضور داشته باشد و قرار شد با متخصص بیهوشی بیمارستان خودشان صحبت کنند و ببینند که ایا ایشان مسئولیت درمان بیماری در منزل ، ان هم با چنین شرایط حاد و بحرانی را قبول می کنند یا نه.
چند روز بعد اقای پرستار بهمراه پزشک متخصص بیهوشی به دیدارم امدند…می دانید من در طول بیماری هیچگاه لبخند را از یاد نبردم و حتی در ای سی یو هم گاهی می خندیدم.این لبخند خیلی از مواقع به دادم رسیده و پوئن بزرگی برایم به حساب امده است.این بار هم لبخندی که در بدو ورود دکتر بر رویش زدم کار خود را کرد و علی رغم همه ی مشکلات و خطرها و تردیدها اقای دکتر مسئولیت درمان مرا قبول کردند.
این دو انسان شریف نقش بسیار بسیار بسیار مهمی در زندگی من داشتند و من انچنان به این دو مدیونم و انچنان دوستشان می دارم که در وصف نمی گنجد.بعدها پستی را فقط به این دو انسان شریف اختصاص خواهم داد.
خلاصه طی برنامه ای فشرده و هر روزه با کمک ها و دلسوزی ها و شب بیداری های اقای پرستار و از خودگذشتگی های فوق تصوری که این دو انسان در حقم روا داشتند بعد از ۱۶ روز عملا از دستگاه جدا شده بودم.و فقط مانده بود وابستگی روحیم به دستگاه که ان هم به مرور زمان رفع شد و سرانجام ایدا کوچولوی قصه ی ما از چنگال ان دیو خونخوار ازاد شد :tounge و از ان مشت محکم های پست قبلی هم بر دهان خیلی ها کوبیده شد.
حالا فقط یک چیز مانده بود.لوله ای که در نایم و بر روی گردنم بود.ان لوله را هم که بر می داشتند دیگر می توانستم صحبت کنم.
من اصرار داشتم که برای خارج کردن لوله مرا به بیمارستان ببرند زیرا از انجام این کار در خانه بیم داشتم و البته اقای دکتر بیهوشی هم با من موافق بودند.در نتیجه از بیمارستانی خصوصی پذیرش گرفتیم و من در ان بستری شدم.
قبل از خارج کردن لوله ، متخصص توراکس – قفسه ی صدری – ان بیمارستان ویزیتم کردند و OK خروج لوله را دادند.ساعت دو بعدازظهر اقای پرستار لوله را از نایم خارج کردند.هنگام خارج کردن ، لوله کمی در نایم گیر می کرد ولی با کمی زور زدن خارج شد.هنوز چند ساعتی از در اوردن لوله نگذشته بود که تنگی نفس من شروع شد …
اقای دکتر بیهوشی مشکل را با همان اقای دکتر متخصص توراکس که OK خروج لوله را داده بودند در میان گذاشتند و ایشان هم از اقای دکتر دیگری که بعد ها فهمیدیم در مورد تنگی تراشه – نای – در ایران بی رقیب هستند و اکنون نیز پزشک معالجم هستند دعوت کردند تا مرا معاینه کنند.صبح روز بعد دستیار ان پزشک برای ویزیت اولیه ی من امدند و قرار شد که تا عصر خود دکتر هم برای بررسی اصلی بیایند.
پس ساعت ۷ عصر روز بعد از خروج لوله در حالیکه من از شدت تنگی نفس حتی قادر به بلع اب هم نبودم به اتاق عمل رفتم.در اتاق عمل طی یک برونکوسکوپی مشخص شد که به دلیل عدم مراقبت هایی که در شرح حال -۴- گفتم نایم در چندین محل دچار تنگی شده است.تنگی هایی که بعدها با بررسی بسیاری از پزشکان تهران و مشهد و حدود ۱۰ بار به اتاق عمل رفتن من ان را غیرقابل جراحی یافتند.پس در همان اتاق عمل دوباره لوله را در نایم قرار دادند و تا به امروز لوله ی تنفسی مهمان نای من است.
توانایی تکلم و حرف زدن منتفی شد…
پیوست ۱ – امیدوارم این بار از ان ور بام نیفتاده باشم و ارسالم بیش از حد طولانی نبوده باشد.
پیوست ۲ – ارسال بعدی در روز یک شنبه ی هفته ی اینده خواهد بود و قسمت اخر نیز پنج شنبه ی همان هفته.
:regular

این نوشته در شرح حال ... ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

95 پاسخ به شرح حال -۶- …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette